تیوال نیلوفر ثانی | دیوار
S2 : 19:35:53
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
نیلوفر ثانی
درباره نمایش کد ۱۳ i

" کد هشدار "

"کد 13" ، نمایشی قابل تامل‌ وحائز اهمیت‌ست؛ نه تنها به دلیل بازی‌های جذاب و جفت‌و جوری که در طی اجرا، حفره‌های خالی اندکی دارد، بلکه بدلیل طرح مضامینی از سوژه‌ی مورد بحث که شاید بسیاری از مخاطبان با فضای آن آشنایی چندانی ندارند.
آنچه امروز در مدارس و نهادهای آموزشی می‌گذرد، برای مخاطبی که سال‌ها از دوران تحصیلش گذشته، آنقدر ناآشنا و غریب‌ست که مواجهه با آن می‌تواند هم جذابیت‌های کافی و هیجان‌انگیز داشته باشد و هم او را به سمتی از آگاهی و ماوقع آنچه امروز در نسل نوجوان وجود دارد، آشناتر کند. بخصوص اگر با چنین گروهی برخورد مستقیم نیز داشته باشد.
"کد 13 "داستان 6 محصل دختر در رده‌ی متوسطه‌ست که نمی‌خواهد داستان گویی کند. اما براحتی در قالب ماجراهایی، مسائل متعدد در این نسل را بازگو می‌کند. و هر کدام را درگیر مسائلی معرفی می‌کند که قابلیت تعمیم پذیری برای بسیاری از نوجوانان را دارد.
از شکاف‌های فاحش فکری و رفتاری که بین نوجوان و والدین آنان‌ست، وضعیت بغرنجِ فرزندان طلاق، رواج و استعمال مواد روان‌گردان و شادی‌آور، نیازهای ارتباطی و اجتماعی، سرکوب‌های انضباطی و سختگیری‌های افراطی مختص چنین محیطی، مشکلات دختران در جوامع مردسالار، تا مسئله‌ی بسیار مهم سقط جنین، مورد طرحند.
ذره بینی که با انداختن بر دنیای پرهیجان و به‌ نظر شاد این گروه سنی، اندوه، معضلات و دغدغه‌های آنان را بوضوح نشان می‌دهد، که نه تنها آگاهی‌بخش و روشنگرانه‌ست بلکه هشداردهنده و زنگ خطری‌ست که چه وضعیتی در حال گسترش‌ست.
آمارهای زیادی از مصرف موادمخدر و سیگار تا روان‌گردان‌ها، در مدارس دخترانه که هر ساله سن آن، پایین‌تر می‌آید، منتشر می‌شود، رواج روابط جنسی به‌سن 13 سالگی و سقط جنین مکرر، رسیده و با این‌حال روش‌های صحیح پیشگیری و آموزش‌های لازم وجود ندارد، چرا که در پنهانکاری مخربی توسط مسئولین آموزش و پرورش و مدیران مدارس سرپوش گذاشته می‌شوند. دخترانی که در شرایط نابهنجار جامعه، در تناقض‌های بسیار، بین گذشته و امروز سرگردانند و دراین مسیر تاوان‌های سنگینی پرداخت می‌کنند.
"کد 13"، از بابت طرح چنین معضلاتی شریف و قابل ستایش‌ست هرچند متن، درگیر زیاده‌گویی‌های بی موردی می‌شود که خود، کلاف موجود را سردرگم‌تر و موقعیت‌هایِ خوب ایجاد شده را ضایع می‌کند. اطلاعات زائدی درباره‌ی مستخدم مدرسه و خانواده‌اش و سرقت لوازم مدرسه، که نه تنها کمک کننده نیستند بلکه محور اصلی داستان را به انحراف می‌برند؛ و مخاطب را در کانالی از ماجراهایِ معما و پلیسی می‌اندازد که نیازمند کشف و پاسخ نهایی‌ست که پایانِ باز داستان، در معادلاتش ناقص به‌حساب می‌آید. در صورتی‌که با وجود بستر طرح اولیه، نیازی به حل این معادلات در اهمیت قرار ندارد. بلکه مهم برشی از وقایع و شرایط حاکم بر این گروه محصلان دخترست که محتوایِ معینی منتقل شود..
نقطه‌ی قوت و بی‌چون وچرای اجرا، ریتم خوب و منسجم و بازی‌های جا افتاده، حرفه‌ای و کم نقص گروه بازیگران‌ست که بدرستی هدایت و برای نقش‌هایشان انتخاب شده‌اند.
همپوشانی بموقع و مناسب در اجراهایی پر نقش و پر دیالوگ، بدون هیچ نابجایی، از مهمترین مولفه‌های موفقیتی‌ست که در کد13 قابل مشاهده‌ست که تمرین و یکدستی تیم بازیگری را گوشزد می‌کند.کاراکترِ دانش آموزان، متنوع و باورپذیر و عینی‌اند و به ویژه دچار "ساختگی"های تصنعی نمی‌شوند.
در طراحی صحنه و دکور، کمبودهایی حس می‌شود که لاجرم موقعیتی آماتوری و نه حرفه‌ای به اجرا می‌بخشد.
سوگل جعفری در اولین اجرای کارگردانیِ خود، با طرح موضوعیتی زنانه و بازنمایی بخشی از شرایط آنان در فشارهای موجود در جامعه و در نهادهای آموزشی، معضلاتی را پیش می‌کشد که نتیجه‌ی آینده‌اش تاثیر مستقیمی بر بدنه و کلیت نهاد جامعه است. کد13 اگرچه دقایق خوشی برای مخاطب می‌سازد اما پیش از آنکه داستانی پر هیجان و دخترانه باشد، موثر و آگاهی‌بخش برای تمام افراد و قشرهای مختلف‌ست.

نیلوفرثانی
گروه ... دیدن ادامه » نقد هنرنت
https://www.honarnet.com/?p=6286
ممنون از نظرتون و اینکه انقدر دقیق مارو تماشا کردین
۰۴ آذر
نیلوفر عزیز من از خوندن نقدهات همیشه لذت میبرم.
هربار که اسمت رو در تیوال میبینم برام خوشحال کننده است چون اغلب خوندن نوشته هات باعث میشه درک بهترى از چیزى که دیدم داشته باشم.
۰۹ آذر
رومینای عزیزم چقدر بمن لطف داری و چقدر بودنت و همراهیت انرژی بخشه.. میدونی که بسیار دوستت دارم ونظراتت برام چقدر ارزشمنده
۰۹ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نیلوفر ثانی
درباره نمایش پارتی i

"روابطِ مصرف شده "

پارتی داستان سه زوج در یک مهمانی‌ست که دوستان قدیمی‌اند و می‌خواهند بی‌آنکه دوربین گوشی شان را قطع کنند برای فرزندان آینده‌اشان،از آن دورهمی فیلم بگیرند.
رویارویی با چالشی که بخش‌های پنهان شخصیتی و زندگی هر یک از آنان را که در رفاقت و دوستی مدعی‌اند برملا می‌کند.
در وهله‌ی اول سوژه به‌نظر جذابیت‌های خاصی دارد به ویژه آنکه این متن به گفته‌ی آرش عباسی بسیار پیش از ظهور و درخشش این دست سوژه‌ها، به نگارش درآمده و امروز فرصت اجرای صحنه‌ای یافته است و این دیرکرد در اجرا البته به ضررش تمام شده چراکه دیگر آن بکر و جذابیت منحصرش را ندارد و مخاطب با فیلم و ساخته‌هایی دراین حیطه، بارها روبرو و آشنا شده است.
در ادامه آنچه دراین مهمانی رخ می‌دهد، غافلگیری‌هایی‌ست که از روابط پنهان آنان پرده برمی‌دارد و دوستی‌هایی که به نظر صمیمی و نزدیک می‌آمده شکل دیگری بخود می‌گیرد.

منطق درام اگرچه می‌تواند هر تصمیم ناگهانی مانند ایده‌ی ضبط بدون قطع را توجیه کند اما داستان در بخش‌هایی دچار ضعف‌ست . چرا که در ادامه مواردی رو می‌شود که عجیب‌ست در دوستی‌های نزدیک و چندساله، خیلی پیشتر از اینها، کشف نشده ‌باشد. مانند جدایی و متارکه‌ی زوجی که سال‌هاست با طلاق عاطفی تنها همزیستی دارند. این موارد چیزی نیست که بشود در مراودات نزدیک از چشمِ دوستان نزدیک پنهان بماند.
و یا اعتیاد به مصرف مواد مخدری که مطمئنا علایم و نشانه‌های روشنی دارد چه بسا در ساعات اولیه‌ی همین مهمانی نیز براحتی لو رفت. و بعیدست که فکر کنیم وضعیت بحرانی تنها در همین مهمانی پیش آمده و سابقه ندارد.
در شروع نمایش، صحنه تاریک و تنها گفتگوها را می‌شنویم این شگرد در جذب تمرکز مخاطب بر آنچه قرارست اتفاق بیفتد کارسازست اما در ادامه ریتم اجرا دچار تغییرست و تعادل لازم را ندارد. شوخی‌ها و دیالوگ‌ها، درهم و مغشوش کننده‌اند وحتی در مواردی زائد به نظر می‌رسند.
"پارتی" اما در یک سوم پایانی با بازی و درخشش شیوا مکی نیان در نقش کاراکتر لیلی، مسلط بر نقش و فضاسازی لازم، و اتمسفری که درموقعیت نیازست، پایان قابل قبولی دارد و میزانس‌ها، مکمل و طراحی شده به نظر می‌رسند. طراحی صحنه و استفاده‌ی کارآمد از وسعتِ آن، امتیاز بارزی‌ست اما در طراحی محل ورود و خروج بازیگران به بالکن و یا آشپزخانه، بی‌سلیقگی مشهودست.
بااین حال پارتی، علی‌رغم فضای شلوغ و پر دیالوگش، در خط روایی منسجم‌ست، هرچند داستان هر زوج و فاش موقعیت‌های آنان، همچنان در انحصار کلیشه‌ای‌ست که لااقل برای امروز دیگر آنقدر تکرار شده که جذابیتی ندارد. زوجی که بدلیل نداشتن فرزند می‌خواهند جدا شوند، و یا روابط پنهانی که همسر یکی با دیگری برقرار کرده‌. ازدواج مجدد و یا رابطه با زن دوم هم، همواره برای مردان و حس قربانی زن اول در داستان‌های ایرانی، پای ثابتی‌ست.
آنچه که بعنوان متن در پارتی ارائه می‌شود، جدای از سوژه‌ای که شاید در زمان نگارشش، قابل توجه بوده، به عمق و لایه‌‌های دیگر نمی‌رود و پرداختی اصولی‌تر بجز یک روایت و شرح قصه اتخاذ نمی‌کند و از آن دست اجراهایی‌ست که می‌خواهد چند معضل گل‌درشت روابط زوجین را در این قالب جا و بازنمایی کند و ایماژی از آن را به معرض بگذارد که قضاوتش با مخاطب باشد. شخصیت‌ها پرداخت دقیق و روشنی ندارند.حتی چگونگی روابط دوستانه‌ی این گروه، بجز آنکه همگی هم‌دانشگاهی بوده‌اند، چیزی بیشتر مشخص نمی‌شود.با وجودی که متن ظرفیت برملاکردنِ دلایل عمیق‌تری در بروز چنین روابط مصرف شده‌ای را بخوبی دارد.
از آرش عباسی که متن‌های درخوری چون نویسنده مرده است، بعنوان نمایشنامه‌های مورد توجه سال‌های اخیر، در دست‌ست، انتظار می‌رود، متنی که سال‌ها از نگارش آن می‌گذرد، با نیازِ امروز و ایجاد موقعیت‌های خاص‌تری، بازنویسی به‌روزتری درنظر گرفته می‌شد. هرچند ویژگی متن او در پارتی تنها "طرح مسئله" است . مسائلی که هرچند آنقدر تکرار شده که دارد عادی می‌شود، اما موضع اخلاقی آن همچنان برای جامعه قابل اهمیت‌ست.
حفظ ... دیدن ادامه » جنبه‌ی سرگرمی و علاقمندیِ زوج‌ها به این‌دست سوژه‌ها با طرح لابیرنتی از روابط موازی، می‌تواند طرفداران خود را از "پارتی" راضی کند اما پس از اجرای پیشین او و محتوایِ قابل بحث و کنشمندش، چنین سوژه و اجرایی، بیشتر زنگ تفریحی‌ست که البته علاقمندان او را تا اجرایی از آن دست منتظر می‌گذارد.

نیلوفرثانی
23آبان98
چند سال پیش فیلمی به نام “گاهی” در سینمای هنر و تجربه اکران شد که موضوع تئاتر پارتی همان فیلم گاهی است
برخلاف پارتی بازی ها در گاهی بسیار دلچسب و خوب بود
۰۳ آذر
@جناب جاسای عزیز متاسفانه بااینکه فیلم را بخاطر دارم اما آن زمان موفق به دیدنش نشدم و البته الان بااشاره ی دوستان متوجه شدم که همین متن جناب عباسی بوده است ممنون از یاداوریتان
@ممنون از کامنت دوستان
۰۳ آذر
ممنون از شما مهسای عزیز و گروه خوب نمایش موج.. موفق و درخشان باشید
۰۳ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

" ممنوعیتی در تراز سطح "

نوشتن نمایشنامه به‌ ویژه در ژانرهای موقعیتی که مرتبط با طرح سوژه‌های خاص , و لایه‌های متعدد است، جسارت خاصی می‌طلبد که فرید قادرپناه به آن دست زده‌است . متن "بوی گند دهن خانم مارکز"، با شخصیت‌های غیرایرانی، و لابیرنت‌های معماگونه، ظرفیتی را برای خود ایجاد می‌کند تا بدون آنکه به سنت و فرهنگ ایرانی نزدیک وحساسیت‌زا شود، قادر باشد مسائل مورد نظر خود را منجمله روابط عاطفی و نامشروع بین اعضای یک خانواده را، بر صحنه اجرایی کند. و احتمالا چنین ترفندی را برای عبور از ممیزی‌های موجود کاربردی‌تر می‌داند..با این وجود، وقایع به‌همان اندازه که در قالبِ فرهنگ دیگری ساخته و پرداخته می‌شود، از درک و همذات‌پنداری مخاطب ایرانی برای ردیابی ماهیت روابط عاطفی، پدر/ فرزندی و برادر/ خواهری همسو با کلیت داستان، فاصله می‌گیرد و تنها به وجهی از تابوی این روابط، جذب و همراه می‌شود که نوعی جذابیتِ فریبنده‌ای را که اساسا کارکرد معنایی و روانشناختی با موقعیتِ نزدیک و عینی، ندارد بعنوان حربه‌ای درجهت جذب خود در می‌یابد .
طمع، خیانت و بی‌بندوباری، قابلیت ترسیم‌های متنوع و خلاقانه‌تر و عینی‌تری را دارد تا بخواهد در تابوهای کلیشه‌ای روابط ممنوعه‌ی محارم ، گنجانده و با یک پیچیدگیِ کاذب به اجرا برسد. و اساسا منطق طرحش را در ابهام باقی بگذارد.
اینکه فرزندان نویسنده‌ای پولدار که از شاعرانگی‌ و الهاماتش بارها سخن به‌میان می‌آید اما بدرستی معرفی نمی‌شود، سالها پس از مرگ او چه نقشه‌هایی برای تصاحب اموالش می‌کشند که حتی منجر به تبانی و آسیب به یکدیگر می‌شوند جز آنکه فضایی پرتنش و پرهیجان بسازد از غنای محتوای دیگری برخوردار نیست چرا که بخش روانشناختی و پرداخت پرسوناژی نیز به میزان لازم وجود ندارد و تنها به مروری گذرا و متمرکز بر نتیجه‌ی نهایی پیش می‌رود، نه آنکه لایه‌ها را مشخصا پرداخت و به عمق برسد .. علت ارتباط های عاطفی و تمایلاتِ جنسی درون خانواده با وجود هفت سال گذشت از زمان فوت پدر، قابلیت توجیه و اتکا برای پی‌ریزی وقایع بعدی را ندارد. و این رشته‌ی انسجام دریافت برای مخاطب، گسسته می‌شود. وتنها او را در همهمه‌ای گیر می اندازد که بواسطه‌ی ممنوعیت‌های عرفی،شگفتی آنچه بر صحنه می‌بیند اغنایش کند.
اجرای "بوی گند دهن خانم مارکز" در تمام لحظات، اگر چه حاوی بازیگری خوب ، گریم و لباس مناسب، دهلیزهای مرموز، طراحی صحنه و کاربردی‌ست؛ اما در سطح باقی می‌ماند.
اختلاف و رقابت بر سر میراث خانوادگی چه مالی و چه احساسی، محوریت اصلی وکلی داستانی‌ست که با افزودن وجه سورئالی و خروج از قواعد محض و ثابت متن‌های تخت، مخاطب را درگیر جذابیتی درون متنی می‌کند، با این حال و با وجود تلاش گروه، حفره‌های بسیاری وجود دارد که نمی‌تواند در روند اجرا، پر و یکدستی ایجاد کند و به نظر می‌رسد تمام تمرکز نویسنده وکارگردان بر پرده‌ی نهایی‌ست آنچنان که خیلی پیشتر از زمان گشایش کدها، انتظار چنین وقوعی قابل حدس‌ می‌شود و حتی پس از آن، انرژی گیرا و پیگیر مخاطب از کار می‌افتد، چرا که دیگر محتوای لو رفته چیزی برای ادامه ذهن باقی نمی‌گذارد.
انرژی درونی یک متن در جهت یک روند مشخص نیازمند حفظ ریتم و کنش‌های هدفمندست. از سویی چرایی انتخاب و گزینش سوژه در انطباقِ موضوعیت انسان معاصر و مسائل او، بخش مهمی از ارتباط گیری مخاطب با آن اثر هنری‌ست که اگر هرکدام از این موارد با فرض قوت و قدرت سایر عناصر دخیل اجرایی، دچار لکنت و نارسایی باشد نتیجه تنها یک اجرای صحنه‌ای با جذابیت‌های بصری صرف خواهد بود نه منتقل کننده‌ی تمام ابعاد از یک هنر نمایشی. که بعضا تنها بخشی از ماهیت تئاتری را ظرفیت سازی می‌کند و از مابقی جا می‌ماند.
معضلی که امروزه در اغلب متن‌ها و اجراهای نمایشی با آن روبرو هستیم، همین قوام نیافتن هسته‌ی درونی یک اثر صحنه‌ای، با وجود ظاهری شکیل و جذاب‌ست که وسعت تاثیرش تمام ابعاد یک اجرا را در بر می‌گیرد.
گروه ریگولیتو، گروهی جوان و پرتلاش در تولید تئاتر‌ست که مسیر حرفه‌ای شدن را می‌پیماید و این تلاش قابل ارزش‌ست اما تنها بسندگی به یک متن و ساختار مشخص آن، قادر به اجرایی بی نقص نمی‌شود، کارکرد موضوعیتی انضمامی و پرداخت آن نیز از موارد مهمی‌ست که چه در مرحله‌ی نگارش و چه در چگونگی اجرا و فرم آن، حائز اهمیت فراوانی‌ست که به نظر می‌رسد در تجربه‌های بیشتر برای این گروه نمایشی، به زودی میسر شود.


نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت

https://www.honarnet.com/?p=6225
مثل همیشه از نقدتون استفاده کردم نیلوفر جان. سپاسگزارم.
۲۲ آبان
خانم ثانی عزیز
من از تهران دارم میرم برای دانشگاه
امیدوارم دیدارتون روزی حاصل بشه
دیشب واقعا ناراحت شدم که مقدور نبود
مراقب خودتون باشین
۲۹ آبان
درود محمدجان عزیز مشتاقانه منتظر فرصت خوب بعدی برای دیدار تو عزیز هستم.
موفق باشی
۲۹ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"سپید کم عمق"

بهارشکنی روایت مردی با زوال مغزی و اختلال در حافظه‌ی کوتاه‌مدت است .. مردی که در وانفسای فراموشی‌های مکرر، عشق را تجربه می‌کند و این عشق تنها پیوند او با دنیایِ گذرایی می‌شود که هرروز بخش مهمی از او را به تاراج می‌برد.
فریبرز کریمی در همکاری دیگری به نویسندگی محمد حسین معارف، موضوعی را به صحنه آورده است که فراز و نشیب چندانی ندارد. درامی با تعلیق و شکست زمانی که ایده اصلی‌اش را پیشتر در ساخته‌های سینمایی متعددی دیده‌ایم و از این رویارویی، تماشاگر با سوژه‌ی بکر و جدیدی مواجه نیست. داستان پیچ و خمی ندارد. در سادگی هرچه تمامتر، آشنایی مردی ایرانی و مهاجر درکشوری خارجی با مشکل در حفظ وقایع روز، و اختلال در حافظه‌ی کوتاه‌مدت، با دختری هموطن روایت می‌کند که چگونه علی‌رغم احساس قوی و عاشقانه‌ای که میان آنان شکل می‌گیرد ... دیدن ادامه » با وجود فراموشی‌های مکرر ، پس از مدتی به جدایی آنان ختم می‌شود. به نظر می‌رسد نویسنده جدای از بازنمایی تجربه‌ی این وقفه‌های حافظه و دوباره صفر شدن آن، تمرکزش بر اتفاق عشق دراین سکون و وقفه‌های فراموشی‌ست.
مردی که اگرچه وقایع چند ساعت گذشته‌اش را بکلی فراموش می‌کند اما احساس عشق و دوست داشتن‌ش را بیاد می‌آورد. و این تاکیدی بر قدرت و عصیان عشق در برابر هر زوال و نابودی‌ست.اگرچه دست آخر، این نقصان تا وسعت زیادی پیش روی کرده و سهم عشق را نیز تصاحب می‌کند.
متن می‌خواهد با دیالوگ‌‌های غیرخطی، با دست‌یابی به منبعِ سیال تصاویر ذهنی در قالب کلمات و در اجرا با استفاده‌ از دو بازیگر برای هر کاراکتر زن و مرد و اکت‌های متحرک، قاب‌های تصویری بسازد و با نفوذ به لایه‌های زیرین‌ترِ جریان، به شکلی بازنمایی کند که فرم جذابی ارائه شود. اما بااین‎حال فاقد عناصر ویژه‌ و ربط دهنده‌ی عمیق در جهت خلاقیتِ نویی‌ست که غیر تکراری بودن فرم و محتوا را ایجاد کرده و به صحنه بیاورد. هیچ نوع گره یا لایه‌های دیگری به متن اضافه نمی‌شود تا لااقل تماشاگر با درگیرشدن با آن ویژگی کشف را از یک اجرای تخت، از آن خود کند. و اجرا هم در قالبی ارائه نمی شود که زیبایی بصری و دراماتیکی قابل قبولی را تأمین کند.
"بهارشکنی" در طراحی صحنه در مینیمالیست‌ترین موقعیت‌ست، قرارداد اجرای نمایش بر کف‌پوش سفیدی‌ست که تداعی حافظه‌ی مردست که پس از گذشت زمانی کوتاه، یکدست و سپید می‌شود.. درحین اجرا بصورت محدود و کوتاه از تصاویر متحرک انیمیشنی استفاده می‌شود که البته کارکرد خاصی ندارد.
بازیگران در سطح یکسانی نقش هایشان را ایفا می‌کنند و اگرچه در بیان دیالوگ‎ها مسلطند اما فقدان انرژی لازم در محتوای متن، اجازه‌ی درگیرشدن مخاطبان را با کاراکتر نقش‌آفرینان نمی‌دهد. و ارتباط معناداری برای درک وضعیت موجود پیش نمی‌آورد.
"بهارشکنی"، اگرچه از نوعی اختلال غم‌انگیز زوال مغز و حافظه که بدلایل زیادی برای افراد رخ می‌دهد، سخن می‌گوید، اما قادر نیست تنش و بحران حاصل از آن را در اجرای خود اظهار و منتقل کند. ارتباط احساسی که براحتی در همان روز نخست آشنایی، شکل می‌گیرد و در ادامه و با گذشت زمان، خستگی و انصراف یکی از طرفین را که مجبورست مدام تمام وقایع را برای فرد مورد نظر یادآوری کند، در چند جمله و تکرار آنان، خلاصه می‌شود.
نقص در بهارشکنی، ایده‌ی تکراری و عدم پرداخت قوی و مهیجی‌ست که قادر باشد لااقل در فرم ارائه و انتقال آن نوآوری وخلاقیتی نشان دهد و تماشاگرش را به ساحتی از سوژه‌ی موردنظر و نیروهای احساسی و عاطفی مطروحه ببرد که واکاوی‌های متفاوت‌تری از آنچه در خارج از صحنه با آن روبروست بدست بیاورد.
اجرای پیشین فریبرز کریمی به نام نقاشی اشر، با لحاظِ تفاوت‌های بسیار، نسبت به اجرای اخیر، در بسیاری از موارد وعناصر نمایش، وحتی کارگردانی، جلوتر و قوی‌تر از بهارشکنی‌ست. و به نظر می‌رسد بهارشکنی، تنها صرف ارائه‌ی اجرایی تجربی شخصی ، برای گروه اجرایی تلقی شده است.

نیلوفرثانی
نشر در سایت هنرنت
https://www.honarnet.com/?p=5945
اینو ندیدم ولی نقاشی اشر رو خیلی دوست داشتم. مرسی از توضیحات کامل زنده باشید خانم ثانی
۱۸ مهر
درود زهره جان . منهم نقاشی اشر رو کارکمدی فانتزی جذاب و قوی دیدم که مشتاق دیدن این اجرا شدم .. البته فضاها کاملا متفاوته و البته بهارشکنی به نظر تجربی تر و سهل گیرانه تر به نظر می رسید.
ارادتمندم عزیزم
۱۸ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نیلوفر ثانی
درباره نمایش عمل i

"عمل، کنشی از تن، تن‌بریدگی از درد "

شکوفه طاهری در ادامه‌ی فعالیت‌های تئاتری‌اش، اینبار هم متنی از مهدی اسدزاده را برای اجرا انتخاب کرده که تمی اجتماعی دارد . معضل اعتیاد، فقر، ارتکاب جرم‌های خیابانی و بزه‌کاری، موضوعی‌ست که به آن پرداخته شده و از زوایه‌ای دیگر، دراماتیزه و صحنه‌ای شده است.
"عمل" بیش از آنکه به فاجعه‌ای از فروپاشی یک خانواده و آسیب شناسی آن مرتبط باشد، حاویِ کنشی‌ست که شاید اصل و محور نمایش را با نوعی ایدئولوژی نویسنده و کارگردان که در آن مشهود‌ست، پایه ریزی می‌کند.
کنشی که از دو کاراکتر اصلی در انتخاب راهی برای رهایی‌ از وضعیت پر مخمصه‌اند .. و رهایی آنان "مرگ"ست. مرگی که به نظر هایدگر، آزادی واقعی انسان‌ست.
"عمل" بازتاب افرادی‌ست که نشان دهد هر بزه و معضلی، چه فردی چه اجتماعی از خانواده و اجتماع آغاز می‌شود وتا آنجا نفوذ می‌کند که با نگاهی نقادانه، پدری معتاد و مادری سنتی و نابلد در عاطفه و توجه به فرزندانش، افرادی با ناهنجاری‌های رفتاری، و مستعد به بزه و خلافکاری را به جامعه تحویل می‌دهند و البته عدم پوشش صحیح حمایتی از دولت و فقر مالی و فرهنگی، زمینه‌ساز این شرایط نامناسب‌ست..
عمل با ریتم تندی آغاز می‌شود، کاراکترها مدام درحال رفت و آمد به صحنه‌‌اند و هرکدام اطلاعاتی گذرا و کوتاه از واقعه‌ای را بازگو می‌کنند. اما درکلیت ارتباط معنادارِ مشخصی ایجاد نمی‌شود گویا مخاطب دارد تنها تیترهای هر خبر را می‌خواند بی آنکه بداند اصل ماجرا چیست. در گوشه‌ی صحنه دو کاراکتر اصلی زوجی هستند که دریک مرکز پزشکی، به قصد کاری و تصمیمی، بدنبال دارویی می‌گردند

در ادامه، جریان نمایش شروع به حرکت می‌کند کاراکترها با توضیحاتی مونولوگ‌وار اطلاعات مشخص‌تری از وقایع را دراختیار تماشاگر می‌گذارند و هرکدام داستانی را از چشم‌انداز خود تعریف می‌کند. داستان هایی که درباره‌ی مرگ است و مرتبط به هم و در حلقه‌ی آخر می رسند به عمل ؛ بعضا دیالوگ‌هایی قابل توجه و ممتازی نیز گفته می شود..

"عمل" از شیوه‌ی تلفیقی نمایشی از درام و مونولوگ برصحنه، بهره می‌برد که شاید ساده‌ترین شیوه‌ی انتقال از مفاهیم و رویدادها به مخاطب در طرح واقعه باشد و کافی‌ست حس و نوعِ پرسوناژ مورد نظر پرداخت حداقلی شده باشد، مابقی با گفتن ماوقع تمام می‌شود. و چون سیالیت زیادی در صحنه وجود دارد، جنبه ی بصری نمایش نیز حفظ می‌شود. اما همین شیوه اگرچه می‌تواند رضایت نسبی از یک اجرای صحنه‌ای را برای تماشاگر تدارک ببیند اما درعین‌حال می‌تواند حفره‌های خالی زیادی را از فقدان درام و بازیگری قوی نیز ایجاد کند. چرا که تماشاگر مشتاق قصه‌گویی روایت‌های تلخی که در بستر قشر فرودست با آسیب‌های شدید اجتماعی‌ست، نیست. خسته از داستان‌های اعتیاد و سرنوشت‌های تلخ قشری، که مصرف‌کننده و یا بازی‌خورِ دست مافیای باندهای موادمخدرست .بلکه مشتاقِ شیوه‌های نوینی از فرم با محتوای جذابتر و بکرست.
درعین حال "عمل" با تمرکز بر انتخاب دو زوج معتادی که با وجود بسته‌بودن تمام راه‌های نجات، و افتادن در تله‌ی باندی مخوف از پخش مواد‌مخدر، دست به کنشی می‌زند که او را از وضعیت اسف‌بارش، برهاند. مرگ، تصمیمی‌ست که شجاعت باقی مانده در دو کاراکتر معتاد را با خوردن مقدار زیادی قرص، به تصویر می‌کشد . متن در ارائه‌ی این کنش مقاومتی به سیستم بیمار تن و جامعه، تاحدودی موفق‌ست اما در ادامه، ستون حوادثی‌ست که بیشتر روخوانی‌ست.حتی اگر از زبان مردگان باشد. و پیوند موثری را با آن نقطه‌ی عطف یعنی "مرگ خودخواسته" آن دو زوج، برقرار نمی کند.

بازی‌ها در "عمل" قابل قبولند هرچند سایر بازیگران، راوی و قصه‌گویند و اجرا بیشتر متمرکز بر دو بازی نسرین درخشان و عرفان ابراهیمی‌ست که قوی و خوب پرداخت شده‌اند.. بویژه نسرین درخشان مانند سایر نقش هایش، توانایی درک و انتقالش را بخوبی در صحنه به تماشاگر دارد.

صحنه‌ی ... دیدن ادامه » عروسی، خلاقیت موفق و کارآیی‌ست که چگالی نمایش را تاحد زیادی متعادل و قابل قبول می‌کند درعین حال با تردد بالای بازیگران بر صحنه که حتی گاهی درحد یک یا دوجمله است، فضای کوچک سالن 2 عمارت نوفل لوشاتو را تنگ تر و نامناسب جلوه می‌دهد که اگر با تمهیداتی در سالنی با فضای بزرگتر و نورپردازی قوی‌تر با وجود همین دکوری که طراحی مناسبی دارد، می توانست اجرایی حرفه ای‌تر، و تمیزتری راخلق کند. شکوفه طاهری، در نمایش هایِ تولیدی‌اش، نوید کارگردانی جوان و خوش فکر را می‌دهد اما همچنان، نکات ریز و درشتی در اجرای "عمل" به چشم می‌خورد که نیازمند پختگی و دقت بیشتری‌ست که امیدست با کسب تجربه‌های بیشتر، به آن اوج و پختگی کامل برسد.

نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت
خانم نیلوفر ثانی عزیز
ممنون از توجه و محبتتون
خیلی خوشحال شدم که برامون نوشتین
مرسی واقعا ❤️
۱۳ مهر
درود جناب موسوی گرامی
سپاس بسیار از لطف و توجهی که دارید..اختیار دارید خطا که نیست ، زاویه دیدهای متفاوت می تونه باشه
امیدوارم این قیاس با ثمره ی مطلوب توام باشه ...ممنون ازتون
۱۷ مهر
البته که دید متفاوت هست..
بعضا هم خطا دارد..
۱۷ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"تهوع بقا در کاسه‌ی سوپ"

رولاند شیمِلْفِنیگ متولد ۱۹۶۷ از معروفترین نمایشنامه‌نویسان حال حاضر آلمان‌ست که رمان‌ها و نمایشنامه‌های پرطرفداری دارد. اژدهای طلایی نوشته‌ی او در سال ۲۰۱۵ میلادی‌ست که طبق کلیت محتوای داستان‌های او، به مسائل روز انسان معاصر بخصوص غرب و اروپا، اشاره دارد.

مهاجرت، استثمار و بردگی مهاجرین،خیانت و ارتباط نافرجام زوج‌ها، با خرده داستان‌هایی در اژدهای طلایی که فرم کاری شیملفنیگ‌ست، و مینیمالیستی به این موارد می‌پردازد، کلیت نمایش را رقم می‌زند در عین حال شیملفنیگ با محوریت یک موضوع گروتسک‌وار، از دندانی که دست آخر از کاسه‌ی سوپی سر در می‌آورد به حفظ وجه فانتزی وکمدی با نگاهی نقادانه، موضوعات موردنظرش را مطرح می‌کند.

انتخاب هوشمندانه‌ی اسم یک رستوران شرقی که تقریبا باهمین نام در کشورهای زیادی شعبه دارد، ضمن پرداخت به فرهنگ شرقی و مهاجرت‌های کثیرالتعداد آنها به سایر کشورهای پیشرفته‌تر، بستر مناسبی برای طرح معضلات مهاجرت را نیز ایجاد می‌کند.

اژدهای طلایی، رستورانی شرقی در شهری که مکان و زمان مشخصی ندارد توسط تعدادی مهاجر ویتنامی، چینی تایلندی اداره می‌شود.
پسرجوان مهاجری که ، تازه واردترین عضو این گروه‌ست بدلیل اینکه اقامت و ویزای کار ندارد، دراثر یک دندان‌درد می‌میرد.چون نمی‌تواند به پزشک مراجعه کند.

دختر مهاجری که قادر نیست در آن کشور کار مناسب پیدا کند، به بردگی جنسی و استثمار صنعت روسپیگری در می‌آید. و آنقدر مورد خشونت و صدمه مشتری‌ها قرار می‌گیرد، که تلف می‌شود.

زوج میانسالی که اگرچه روزگار خوشی باهم سپری کرده‌اند اما با رفتن یکی از آنها با نفر سومی، ازهم می‌پاشد.

شیملفنیگ، ... دیدن ادامه » مستقیم و با تلخی موجود در ماهیت این اتفاقات، به سراغ آنها نمی‌رود. او با ترتیب تداخلی داستان‌ها در دل هم، افزودن تم فانتزی به وقایع، و تعیین نقش‌های چندگانه به هر یک از کارکترها، هم جذابیت بصری بیشتری برای متنش در نظر گرفته‌است وهم با شکست قراردادهای ثابت برای هویت هر کارکتر، وقفه‌هایی ایجاد می‎کند تا در کنار روایت هر داستان، مخاطب را به اندیشه‌گری وادارد که موقعیت‌های ترسیم شده را بدون درگیری حسی شدید، ببیند، دریافت کند و به تحلیل بگذارد.

اجرای اژدهای طلایی ایرانشهر با وجود بهره‎مندی از بازیگران حرفه‌ای تئاتر، توانسته کارکترها را بفهمد و بازآفرینی کند و وجه طنز را حفظ نماید. اگرچه به هماهنگی و پیوند منسجم‌تری نیازست که نقش‌ها به پختگی بیشتر با فاصله گرفتن از انقطاع‌هایی که موجب از ریتم افتادن اجرا می‌شود، دست یابند.
بدلیل فرم ویژه‌ی متن و اجرا، و حضور عنصر گروتسک و پارادوکسیکال چه در متن و چه در انتخاب معکوس جنسیت بعضی از کارکترها ،اجرا بر لبه‌ای قدم می‌گذارد که مخاطبانش به دو دسته کسانی که با اجرا ارتباط برقرار نمی‌کنند و یا دوستش خواهند داشت، تقسیم می‌شود. با این حال، اجرا ارزش توجه و درگیر شدن مخاطب را با موضوعات مطرح شده‌اش، دارد.

شاید دراماتورژی موثرتری برای متن اژدهای طلایی، نیازست تا هر اپیزود و موقعیت، بدون درهم‌ریختگی که به دلیل وجود داستان‌های موازی و تعویض زیاد و سریع صحنه‌ها، ایجاد می‌شود، به ریتمی مناسب‌تری برسد. گرچه نیازست اجرا، حواس مخاطب را با تمهیدات لازم جلب کند تا مضامین مورد نظر را منتقل کند اما وجود انسجام و مرتبط بودن آنها باهم جزو مهمترین مواردی‌ست که به پرت شدن حواس منجر نشود. اژدهای طلایی تمام تلاشش را می‌کند که به این منظور دست یابد و البته برای رسیدن به آن، پختگی و دورشدن از مغشوشیت صحنه در اجراها، زمان لازم ست.

نیلوفرثانی
درج در سایت پایگاه خبری تاتر
شناسه خبر : 56299 | ۱۴ مرداد ۱۳۹۸
عرض درود و ارادت و سپاس
خانم ثانی عزیز ، یک سوال ، این انتخاب معکوس جنسیت اصلن به چه دستاورد خاصی میتونه ختم بشه ؟ نمونه ش رو در نمایش افعال بی قاعده هم شاهد شاهد هستیم
۱۷ مرداد
از شاینکه به تماشای تلاش صحنه ای ما برای بیان مسایل اجتماعی نشستید ممنونم.
۲۰ مرداد
جناب پروشانی سپاس از توجه و تلاش شما ..
۰۳ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"شکستی به‌نفع زندگی "

"این یک کنفراس از شکست ماست" بازنمایی افراد جامعه‌ای مایوس، رنجیده و سرشار از معضلاتی‌ست که روحی و روانی، دچار ناهنجاری‌های بسیاری هستند تا آنجا که راهی برای حل مشکلات ندارند و با ضعف در برابر تغییر، به اولین راه حل، یعنی حذف خود می‌اندیشند.
جامعه ای که با وجود خشونت‌ها، تجاوزها، نادیده انگاشته‌شدن و بی تفاوتی‌ها، چه درخانواده وچه در محیط اجتماعی، چنان دچار بحران‌های روانی‌ست که هرلحظه احتمال انفجار آن می‌رود.
تمام آنچه در طی رشد زندگی، تجربه‌های ناخوشایند و یا اتفاقات ناگوار پیش می‌آید، در روان فرد، هستی می‌گیرد و در زمان‌های بعدی، به شکل بروزات متعدد، بازگشت کرده و پدیدار می‌شود.
جوامع بسته و سنتی در برابر بسیاری از معضلاتی که گریبانگیر افراد آن بخصوص جوانان‌ست، سکوت و پنهانکاری اتخاذ می‌کند تا بدین‌وسیله، از اعتبار خود محافظت کند اما همین مشکلات به حدی می‌رسد که فرد را تا آستانه‌ی مرگی خودخواسته پیش می‌برد بی‌آنکه بتواند از آنچه رنج می‌کشد، بگوید.
تمدن و ناخوشنودی‌های آن، بازتابی از فجایعی‌ست که انسانی را که قادر نیست با آنچه در محیط بیرون و جهان خارج می گذرد، منطبق شود، فرو می پاشد. فاصله‌ی عمیق‌ و پر نشده‌ی "خود" با جهان بیرون، تبدیل می‌شود به روانی گیسخته و ازهم گسسته، توام با رنجی عمیق، که نمی‌تواند به پایداری و ثبات برسد. و ناگزیر با توسل به انتحار، تامرز فروپاشی می‌رود.

نمایش "این یک کنفراس..." ترسیم جسورانه‌ای‌ست از وضعیت جوانانی که بدلیل مشکلات متعدد و نبود پدر بعنوان عنصر راهنمای کلیدی یا حمایتی، انقدر درهم شکسته شده‌اند و منفعل از تغییر وکنش‌های موثرند که طی تصمیمی جمعی، اقدام به مرگی خودخواسته دارند. آنان در ایستگاه متروکه‌ی راه آهنی که سوزنبان پیری دارد، بازیِ مرگ را با ایفای نقش‌های تئاتریکال براه می‌اندازند، اما درنهایت از انجام آن منصرف می‌شوند.بازی‌ها با حداکثرِ ظرفیت فیزیکال بدنی‌ست که تحرک‌مند و بدون رخوت و تن آسایی و توام با نوعی بیرون‌ریزیِ ناهنجاری‌های عقده شده‌ست که تاحدزیادی نمودی خودآزار و دگرآزارگونه دارد. شاید تنبیهی‌ خودخواسته در برابر ضعف‌هایشان..
این همان ناهنجاریِ انباشته شده در روان‌ست که راهی برای تخلیه یافته، و خشونت و دردهای بدنی و فیزیکی را بهمراه دارد. و برای آنکه تبدیل به الگویِ طردشده و مورد انزجار نشود، انتخاب شده.
آنان برای رهایی از رنج هایی که در وجودشان نهادینه شده، قصد دارند خودشان را جلوی قطاری در حین عبور بیندازند اما هربار منصرف می‌شوند.چراکه نیروی زندگی قوی‌تر از آن‌ست که براحتی فردی را برای اتمام خودخواسته‌ی زندگی‌اش، قانع کند. و چیزی شبیه فقدان رهبری که بتواند آگاهانه و با قطعیت و قدرت، هدف نهایی را عملی کند، وادارشان می‌کند که مدام این بازی‌مرگ را در ایستگاه متروکه تکرارکنند.
ضربه نهایی و اوج داستان جایی‌ست که سوزنبان پیر، خسته و کلافه از حضور و استیصال این جوانان که نه به زندگی باز می‌گردند ونه از بازی مرگ دست برمی‌دارند، نقش رهبری برای تصمیم نهایی آنان را بر عهده می‌گیرد.
چرخش دراماتیکی متن پس از آن روند تکرار دیالوگ‌ها و ریتم تندِ فیزیکال، به روایتی ختم می شود که از یک صحنه ی تراژیک می‌گوید.
اتفاقی تاثیرگذار که می‌تواند در نقطه‌ی پایان برای یکی، شروعی برای دیگران باشد. فداشدن فرد به منفعتِ جمع.
نمایش" ... دیدن ادامه » این یک کنفراس ... "، گروهی جوان با بازی‌هایِ سخت و پرتحرک، با فضاسازی تعلیقی و ابهام، گرچه کمی اتصال قطعات را با مشکل مواجه می‌کند اما پایان‌بندی روشن به مدد روایتِ سوزنبان، سامان‌بخش‌ست. اگرچه به نظر شخصی نگارنده انسجام این دوبخش، اتصالی ناهمخوان و شتابزده‌‌ای‌ست که تصنعی پرداخت شده‌ و ناگهان از یک فضای تئاتریکالیته پرتحرک به کندیِ شرح یک اتفاقِ تراژیک متصل می‌شود و ناگهان تمام آن خواصِ نظام‌مند فیزیکال در یک قالب توصیفی از حادثه ای تاثیرگذار از دست می‌رود و فریز می‌شود
دکور از عناصر قابل قبول در فضای محدود سالن انتظامی‌ست،که توانسته با ابعاد وحدود مناسب، تداعی درستی از فضا مورد نظر ایجاد کند هرچند استفاده از سنگ ریزه های زمین‌های اطراف راه‌آهن، بجای سربطری‌های پلاستیکی، انتخاب مناسب‌تری به نظر می‌رسید.
با تمام ایراداتی که در طی تجربه‌های صحنه‌ای برای گروه جوان، در زمان رفع خواهدشد، مهمترین تقدیر و شاخصه‌ی این اجرا، بی‌شک، تلاش و زحمات گروه و تیم کارگردانی‌ و بازیگری‌ست که بطور واضح، بر تمرین و سختی بسیاری برای اجرایی پرزحمت و درخور صحنه، خبر می‌دهد.
مرگ همیشه انتخابی برای رهایی از مشکلات نیست، اما می‌تواند، منادی قدرتمندی برای حفظ زندگی باشد.

نیلوفرثانی

منبع : تمدن و ناخشنودیهای آن/ زیگموند فروید/ خسرو همایونپور
درج در سایت هنرنت
https://www.honarnet.com/?p=4803
نشر در روزنامه آرمان 20 تیر 98
http://www.armandaily.ir/fa/pdf/main/2064/16
به نظرم درب بطری ها اصلا جایگزین سنگریزه های اطراف راه آهن نیست
و نشون دهنده تعداد دفعات تکرار کار هست
وقتی آب میارن که پدر سرش رو بشوره درب بطری ها رو به اطراف پرتاب می کنند که با ریل هم فاصله داره
۲۱ تیر
@میترا شریفی

در مورد کبودی دور گردن
شاید خیلی برداشت غلطی باشه این
ولی شاید از یه زندگی سگی ( قلاده ) داشتند فرار می کردند و خودکشی می خواستن بکنند
۲۲ تیر
میتراجانم نکته ی مهمی رو اشاره کردی منهم این کبودی ها نظرمو جلب کرد و فکر می کنم مربوط به همان قسمت خفگی و رنجی ست که به آن مبتلایتند
نظر سپهر عزیز هم می تونه تعبیر درستی باشه
۲۳ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"هستی متلاطم"

سرزمین های شمالی داستان مواجهه با " از دست دادن" و " فقدان"هاست .ضربه و تروماهایی ناگهانی که در چندین جای متن، ضرب‌آهنگی را بوجود می‌آورد که زنجیره وار به یکدیگر پیوند می‌خورد تا ساختار اصلی را بسازد. دختر، کاراکتر اصلی داستان در موقعیت های مشابه از رویارویی با فقدان در تلاطم قرار می‌گیرد. فقدان/نبود پدر؛ فقدان/نبود مادر؛ فقدان/نبود سرزمینی امن و موعود و فقدان/نبود شرایط بهتر تحصیل در موطن خویش؛ ترسیمِ معترضانه ای که چالشی انسانی را رقم می زند.
در کنار تمام این فقدان ها داستان با نگاهی دیالکتیکی بر چیزهایی که در عوضِ فقدان‌ها حضور دارند نیز اشاره ای دارد؛ حضور ترس، ناامنی، نگرانی، غربت.
فقدان همواره با چیزی گره می‌خورد که می‌خواهد جای خالی آن را پرکند. دختر بدنبال همان می گردد وکنکاشش در طی داستان، براساس درک جایگزینی برای فقدان است نه حتی چگونگی آن؛ برای ثباتِ هستی وجودیِ خود، که آنرا در آستانه ی فروپاشی می بیند. و دست آخر او به عشق و حضوری می‌رسد که اگه چه دیده نمی‌شود اما ماندگارست. پیوندهای درونی که با تجسد وعینی نبودن از بین نمی‌رود.این شکلی از سوگواری ست که بر هستی تاکید دارد نه بر نیستی. و بر جریان، مبتنی ست نه بر سکون و زوال. چنانکه نام سرزمین های شمالی،استعاره از همین وجودِ نادیده است.
سرزمین‌های شمالی، درتلاش ست بازتابی برای تغییرشکلِ فهمِ فناپذیری پس از مرگ باشد.هرچند به درستی به ورطه‌ی کلیشه ی استعلایی بودن نمی افتد، و بر تاثیرات بجا مانده از حضورِ فیزیکی، خاطرات، واحساس عاطفی آنرا تبیین می کند، اما با این حال، شتابزده و کم رمق ست.
شیما عرب اگرچه می خواهد متنِ مونااحمدی را با طرح گونه ای سیالیت و تعلیق، در شکست زمان و وجه رئالیستی اجرایی کند اما کاستی هایی موجود در متن، در پرداختِ شخصیت‌ها و کم عمقی و نارسایی موضوعِ محوری، اجازه ی رسیدن به تکامل و بلوغ را در صحنه نمی دهد؛ انسجامِ زنجیره هایی که برای درکِ مفهوم مورد نظر نویسنده، خارج از کلیشه ای بودن، ضروری به نظر می رسد، تا رنجِ حاصل از فقدان‌ها را به وجهی از حقیقت متصل و برای بیننده ملموس کند.
دکور و ایده‌ی طراحی صحنه با پرده‌های سفید، عنصر ِبرجسته ی اجراست که نمادی از رویا و اوهام، حقیقت ومجاز، وَ ذهنی در تقلاست، و مرزی بین زندگی و مردگی‌ می کشد. بااین حال سوگواری دختر برای از دست دادن مادر برای ارتباط نزدیکی که میان آنها به دلیل درک ذات فقدان ضروری‌ست آنقدر تصنعی‌ست که مرزی بین رخداد حقیقی و اوهام رد یابی نمی شود. و به موضوعی فرعی مبدل می شود.
ابهام اینکه مادر کی و چه وقت از دست رفته است و یادآوری این خاطرات چه زمانی ست ،در بی مرزی زمانی و مکانی غوطه ورست که شاید از جهتی تعمیم پذیری گسترده ای برای مخاطب داشته باشد اما تاثیرگذاری اش را محدود و کم اثر می کند.
جابجایی کاراکترهای مرد، تنها با یک بازیگر، القا کننده ی محدودیت و بسته بودن ذهن مادرو دختر در یک اشل مردانه‌ای است که نقش پدری که آنها را رها کرده، وکیل، مدیرهتل، پیشخدمت، ملوانی که دلبسته است،ناجی و همه وهمه تجسمی مشابه دارند و از آن ساختارِ ثابت، فراتر نمی روند. واساسا مردها در زندگی آنان، افرادی تکراری و بازیگرند. شاید استفاده از دو یا سه بازیگر مرد، رفع چنین تصوری و استفاده ی بهینه از شخصیت های فرعی را ممکن می کرد.
مونا احمدی در مقام بازیگر، گرچه مسلط ست اما مشابهت نزدیکی با بازی‌اش در نمایش بی تابستان دارد.وجهی تکراری که به نظر می رسد، ضربه های روحی و روانی برای او در صحنه، یک فرمول مشخص دارد که خروجی همه یکسان ست..با این حال، نقطه ی قوت و با اختلاف زیاد از بازیگر نقش مادر بحساب می آید.
نمایش سرزمین های شمالی، اجرایی ست که به نظر می رسد تمام تلاشش را می کند تا قابل قبول به نظر برسد، هرچند راه بسیاری تا پختگی در پیش دارد اما این تلاش قابل ستایش ست .

نیلوفرثانی
3اسفند97
شناسه ... دیدن ادامه » خبر : 45103 | تاریخ انتشار : ۱۶ اسفند ۱۳۹۷ -درج در سایت پایگاه خبری تئاتر
والا من تلاش زیادی هم ندیدم
۲۳ اسفند ۱۳۹۷
همیشه از خوندن نقدهای شما لذت میبرم
۲۴ اسفند ۱۳۹۷
@عباس الهی عزیز می فهمم و حق میدم اگه نمایش راضیت نکرده باشه
@ماهرو جان ممنونم از لطفی که بمن داری ...از توجهت و نظرت بسیار ممنونم
۲۴ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

" واپس زنی تا انهدام "

"تابستان" نوشته‌ی سعدی محمدی عبد،نمایشی‌ست که واجد تاویل های متنوعی‌ست.. بخش مهمی از آن می‌تواند پیرو نظریه ی "روانکاوی در تئاتر" باشد که با محوریتِ انسان درسکوتی معنادار، با کدهای ارائه شده،قابلیت دریافت روشنی دارد.
تابستان؛ حکایت انسانی ست که در طبقه‌ی فرودست جامعه، در شرایطِ حداقلی‌ست که حتی محل سکونتش درحال فروپاشی‌ست. او همان انسان معاصرِ ماشینی شده ای‌ست که تنها صدای موجود درخانه اش، صدای کولرست و آنقدر در تکرار روزمرگی و فشار نابرابری‌های اجتماعی و امرارمعاش، در حداقل رفاه، فرومانده که رگه‌های دیگری از زیست آدمی را نشان نمی‌دهد. نهایتِ فراروی او از این روند، گاهی سرگرم شدن با گوشی و ارتباطی محدود با دوستانش‌ست ..
او نماینده‌ی انسان‌هایی‌ست که اختلاف طبقاتی، او را در محفظه‌ی درونی‌اش هرچه بیشتر فرو برده و برای تطابق وهمزیستی بیشتر با محدودیت‌ها و مشکلاتش، هرچه بیشتر بخشی از روان، امیال و خواسته‌هایِ خود را سرکوب کرده است.
کارکتر اصلی تابستان، درحقیقت نمادی از"ایگو یا خودآگاهِ" انسان ست که بر طبق نظریه ی فروید بخش سازمان یافته‌ی روان است؛" ایگو بخشی از روان است که تحت تاثیر مستقیم جهان بیرون، جرح و تعدیل می شود. ایگو بیانگر چیزی‌ست که می توان آن را خرد یا فهم متعارف نامید در برابر "اید یا نهاد" که محتوی منیات، غرایز و امیال است ".(فروید)
به این معنا ایگو را اغلب به آگاهی مربوط می‌دانند اما مرتبا با خواسته‌های ناخوادگاه و اوامر سوپر ایگو در تنشی مداوم است. ایگو دفاعی و تعدیلی‌ست.. وفاقی ست برای میانجگی گری" اید و سوپر ایگو" با واقعیت بیرونی.. و بخشی از روان که بر پایه‌ی واقعیت کار می‌کند. وتلاش می‌کند روان انسان در ثبات باشد.
او سرکار می‌رود، می‌آید، و غرایز اولیه گرسنگی و تشنگی را پاسخ می‌دهد. او همان ایگویی‌ست که می‌خواهد تا جای ممکن خود را با واقعیت بیرون، منطبق وهماهنگ کند ولی به نیازهای درونی‌اش و برخی غرایزش(رانه ها) که در"نهاد یا اید"، انباشته شده بی‌توجه ست. صدای ناله‌ای شنیده می‌شود،‌ تخت که نمادی از بستری متقارن با "نهاد" درونی و پنهانی ترین بخش روان انسان که از بدو کودکی و با تولد با او همراه ست، انتخاب هوشمندانه ای برای سربرآوردن "اید یا نهاد" با تجسم کارکترِ دیگری‌ست که از سرکوب‌های ایگو و منطق مسلط خسته شده، زخمی ومحبوس مانده و حالا از آن لایه های زیرین(تخت) به جهان واقعی پا می‌گذارد و بروز می‌کند.
کارکتر اصلی یا همان ایگو با مواجه با نهاد، اورا تیمار می کند؛ با توجه و مراقبت، نهادی که سرکوب شده و محبوس مانده، بار دیگر شروع به تقلا می کند، وجه بازیگوشی (بازی با فرفره)، شیطنت، میل به رهایی از چهارچوب های بسته ی ایگو (خانه) و ورود به دنیای بیرون، تلاشی ست که "نهاد" در مقابل ایگو بکار می برد تا هم اورا تهییج به ارضای میل های غریزی کند وهم از آن واقعیت تلخ موجود و از آن "دیگری بزرگ"(نظام سلطه گر حاکم بر جامعه) که موجب تنش و اضطراب ست، رهایی یابد.و روشنایی دیگری برایگو بتاباند. ایگو بارها او را کنترل می‌کند، راه های خروج او را از منطقه امن درونی می‌بندد، اما نهاد با پافشاری و اصرار حتی با ایگو سرشاخ و گلاویز می شود و از آن عبور می‌کند تا راهی به ارضای امیال پیدا کند.چراکه"نهاد بر پایه‌ی اصل لذت کار می کند."(فروید)
حال که ایگو زخمی و درمانده است، نهاد توجه او را به ظاهرش جلب می‌کند، موهایش را اصلاح و زوائد را کوتاه می‌کند وحتی او را تشویق به توجه به امیال جنسی و لیبیدوی سرکوب شده و بازگشت به روالِ اصل زندگی می کند، "نهاد"، لباسی زنانه می پوشد تا جلوه ای از انگیزه ی ارضای رانه‌ی جنسی در ایگو و تخلیه ی انرژی‌های انباشت و سرکوب شده باشد. نهاد لذت‌جوست و می خواهد بی درنگ ،به آن دست یابد اما ایگو همچنان مقاومت می‌کند و نه تنها قادر نیست ارتباط درستی بین ارضای امیال وغرایزش با وجدان و شرایط اجتماعی و واقعیت ایجاد کند،بلکه همچنان درصدد سرکوب،خفه کردن، و کشتن امیال درونی خویش ست. و در نهایت، ایگوی بدون پاسخ به نهاد، شکست خورده و درحالیکه "نهاد" و امیال غریزی انسانی به افقِ زندگی می نگرد، در اعماق روان (تخت) فرو می غلطد و می میرد.
تقابلی میان "ایگو" (خودآگاه) با نهاد ( ناخودآگاه و محل غرایز ورانه ها و امیال انسانی ) در"تابستان"، باعینیت دو کارکتر ، بازنماییِ محلِ مناقشه ای ست که همواره وجود دارد و اگر در سرکوب و واپس زنی، افراطی وجود داشته باشد، تعادل روانی فرد بهم خورده و به اختلالات روانی منتهی می شود.

محمدی عبد، متن جسورانه ای را نگاشته و در صحنه زنده ی تئاتر با دکور درخشان، زنده و معناگرا، با دیوارهایی نمور که خود نشانی از ایگوی درحال فروپاشی‌ست، به خوبی به اجرا آورده است.. طراحی صحنه، بقدری کارآمدست که هر لحظه قاب های ماندگاری در ذهن مخاطب برجای می گذارد و زنجیره ی متصلی با جریان نمایش می سازد. تابستان ، حکایت انسان امروزست. انسانی که در ساختارهای نظام‌مند تحمیلی اجتماعی، قادر به تعادل سازی بخش های روانی اش، و ارضای امیال و غرایزش نیست. او وامانده ای ست که دستِ آخر زیربار همین شرایط اجتماعی و ممنوعیت های عرفی، له وخرد می شود.
اجرای نمایش درسکوت، بازی کارکترها، کارکردِ نمادهای بجا و فکرشده،بازگشایی کدها در همسویی معنایی، هوشمندیِ کارگردانی ست که بر محتوای متن، واقفانه حرکت کرده ست و مجموعه ای برصحنه ساخته که می تواند محل اندیشه و اشاره به تک تک افرادی باشد که در همین وضعیت، پیش از آنکه زندگی کنند، مرده اند.

نیلوفرثانی
28دی97
منابع:
... دیدن ادامه » ژاک لاکان/شون هومر/جعفری و طاهایی/ نشرققنوس
چگونه فروید بخوانیم / جاش کهون / صالح نجفی / نشر نی

درج در روزنامه ی آرمان 9 بهمن 97
سرکار خانم ثانی نازنین
مثل همیشه بسیار جامع و عالی ،ممنون از بابت به اشتراک گذاشتن این مطلب :)
۰۹ بهمن ۱۳۹۷
درود بهراد گرامی دوست ارجمند سپاس از نظر و همراهیت و فرصت خواندن مطلبم ... بخش سوپرایگو بطور ضمنی و مشخص در متن فوق اشاره شده است .. به آن اندازه ای که اجرا با آن درگیر و مرتبط ست . .. نهاد و ایگو بخش های بارزتری در تداعی های متنوع در اجرا دارند که بیشتر مورد ... دیدن ادامه » بحث قرار گرفته اند.
ممنون ازشما دوست ارجمندم
۲۸ بهمن ۱۳۹۷
با سلام
تئاتر مقدس با نویسندگی و کارگردانی سعدی محمدی از تاریخ ۳ آذر ماه ۹۸لغایت ۲۵ آذر ماه ۹۸ در تالار مولوی واقع در خیابان انقلاب خیابان ۱۶آذر در ساعت ۸.۳۰ روی صحنه خواهد رفت
https://www.tiwall.com/p/moghadas3
۰۱ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"مواجهه ی خود با دیگری "

ترسیم وضعیت پیچیده ی انسان امروز در "مواجهه با ورنوسفادرانی "، اجرایی ست که بیش از آنکه قصدش نمایش باشد، تجربه ی زندگی ست .. و بیش از آنکه سرگرم کننده و نشاط آور باشد؛ درگیر کننده است . درمتنی از رضا سعیدی که قابل تأمل است ...
"مواجهه با ورنوسفادرانی" ، مواجهه ی آدمی ست که هویتش را واکاوی می کند ... هویتی که در "دیگری" از مکان، پدر، خودش و محیط عبور می کند و آنها را باهم چنان ترکیب می کند که به آنچه امروز ست نزدیک شود ..به چیزی که آن را دوست بدارد هرچند، واپس بزند یا انکار کند.
ورنوسفادارنی جز به جز خانه را تا پیش از بازسازی در ذهنش دارد و از خصوصیات پدری می گوید که قادرنبوده است رابطه ی مناسبی با خانواده اش برقرار کند و آن فرزند در قبال آن دیگری بزرگ، در مواجهه با تسلط و حضورِ قهرآمیزش ، رو به فانتزی می آورد، و همین دلیلی می شود که ایده پردازی ماهر با جوایز زیادی از حرفه ی تبلیغاتش از آب دربیاید ...او در ذهن خویش بالاتراز موقعیت های مکانی ، پرواز می کند، به آسمان ،ابرها و فرازها می رود ،او از آن خانه ، آن محله اوج می گیرد تا از فضای حاکم ِ برآن دور شود و مسیرِ تخیلِ خود را تا گریزی از واقعیت ها امتدا دهد.
تاکید او بر آنچه می گوید برای لذت بردن نیست، بازنماییِ رنجی ست که اگرچه بروز بیرونی چندانی نداشته است اما چنان در رگ و پی او ریشه دوانده که هرچند قابل دیدن برای دیگران نیست اما قابل لمس ست. مهار میلی که از درجه ی تلخیِ تجربه هایش منحرف نشود.
او از رنجی می گوید که از لذت می گذرد و به عمقی می رسد که به او وجه دیگری از خودش را نشان می دهد. آنچه از کلام وحال او می شود دریافت رنج و لذتی ست درهم آمیخته ، دوست داشتنی که وجه خشک وخشنش را نشان داده ، واپس زده و امروز به مرحله ای رسیده است که پوسته هارا می شکافد و بیرون می ریزد ..بیرونی درونی ... و درونی که ساخته شده ی بیرونی هاست.

"مواجهه با ورنوسفادرانی" اگرچه واگویه های فردی درمورد تاریخ مکانی یک خانه و خاطرات خانوادگی اوست اما متنی روانکاوانه و سرشار ازبروز لایه های درونی وانسانی‌ست .. او تبارشناسی تاریخی و جغرافیایی را پیش می کشد که در جا به جای آن "او"، "رخداده" است. هر برگ از این بیوگرافی یا خاطره نویسی این مکان، هر ماجرایی که به آن ضمنی و تاکیدی اشاره می کند،هر نکته ی ریز و درشت،توپوگرافیِ زیستیِ او و حاوی آغازها وپایان هایی ست که بی انقطاع وزنجیر وار، به امروز رسیده است. لحظه ی شروع از اشاره به جای خالی دوچرخه و قالی و دیوارها، همان لحظه ی آخری ست،در حیاط و خروج و سکوت وپایان ... هیچ مرز و هیچ توالی زمانی وجود ندارد. هیچ تمایزی در طول زمان نیست. این اجبار درمحصوریت زمان، شکسته می شود و تعلیقی رخ می دهد که بُعد زمان را از بین می برد.
این واگویه حرکتی ست درعرض زندگی، در مواجهه ی دیوارچهارمی ست که مخاطب آنرا تجربه می کند. این کشف بی زمانی ست .عبور از دیوارها، از جایی به جایی دیگر رفتن، یک واکاوی درونی و لابیرنتی از روان انسانی ست درجهان معاصر، احاطه شده در پیامدهای تمدن، مدرنتیه و اجتماع. مخدوش از هجمه های جعلی، از نمونه های بازسازی شده، از تبلیغات ..پنجره هایی که او را به هیچ نقطه ای در بیرون از خانه/ لابیرنت، به حقیقتی ،متصل نمی کند، مگر رعایت، مراعات ، به عابری، یا بوی غذای همسایه ها..
امین طباطبایی، در بافت بازی نمی رود،او خود متن را با مختصات خاص اجرای خود می بافد و قواره ی مفاهیم درونی تر اندازه می کند. تاکیدها، مکث ها،همخوانی ها ،لحن درستی در راستای آن چیزی ست که مخاطب دریافت می کند. او در تجربه ی جدیدی از اتفاق هم آمیختگی بی واسطه تر با مخاطبی ست که حالا دیگر پس از اجراهای موفق او بر صحنه،دریافتش می کنند. مواجهه با ورنوسفادارنی، اجرایی جمع وجور، تمیز و خاص ست ..و اپیزودی که همچنان ادامه دارد .. شاید در همان مکان و بی زمان ...
این مواجهه یک نمایش نیست، تماشاگری ندارد، بلکه برشی همزیستی ست و براستی مواجهه ای ست برای هر کسی که قدم در مسیر هزارتویش می گذارد.. تجربه ای فراموش نشدنی

با آرزوی موفقیت برای امین طباطبایی و رضا سعیدی ، گروه تئاتری حرفه ای که بیش از آنکه به " نمایش " فکر کنند به "تاثیر" می اندیشند.
نیلوفرثانی
30آذر ... دیدن ادامه » 97
نیلوفر گرامی درود. با سپاس از اینکه هستی و قلم در راه اندیشه سبز میکنی. به نظر می رسد با توصیف شما دوست عزیزم و در تکمیل فرمایشات شما در خصوص این نمایش، رد پای نظریه های اگزیستانسیالیست با نگاه به هستی وجودی انسان و معنا سازی به روند آن کاملا مشهود باشد ... دیدن ادامه » به خصوص در نظریات فرانکل که رنج را عاملی در معنی سازی لحظات زندگی و تزریق لذت طلبی به موجودیت فرد می داند
۱۱ دی ۱۳۹۷
سرکار خانم ثانی نازنین
بعد مدتی غیبت ، واقعا خواندن مطالب ارزشمند شما روح تازه ای به من هدیه داد ، ممنون از شما و مطالب و نقدهای ارزشمندتون ، هرچند از طریق اینستاگرام مطالبتان را دنبال میکردم در این مدت ، ولی خب تیوال یک حال و هوای دیگری داره.ممنون از ... دیدن ادامه » شما :)
۱۲ دی ۱۳۹۷
@بهراد گرامی ممنون از وقت وحوصله اتون بله درست میفرمایید چنین ردی میشه در متن پیدا کرد ..

@جناب رزمجوی عزیز خوشحالیم که مجدد درتیوال فعال هستید جاتون خالی بود قربان ... شما بمن لطف دارید و باعث افتخاره که عزیزان هنری و دست اندرکار تاتر مانندشما درجمع ... دیدن ادامه » مون هستندو مطالب رو پیگیری می کنند . سپاس بسیار
۱۲ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

«نام‌برده نقالی مدرنِ تراژدی انسان/ مکان »

"نام‌برده" نمایشی است با طرحِ داستانی مشخص از اتفاقی به نظر واقعی، که کارگردان اثر دریک فستیوال خارجی با آن مواجه شده و نقلش می کند .موضوعی شخصی که به جریانی بیرون متنی با محتوای مشابه نیز، قابلیت ارجاع دارد؛ هرچند می تواند وجهی فانتزی وذهنی داشته باشد اما به یکی از مهمترین مسائل روز در هنر و تئاتر و جنبه های متفاوتی از زندگی، تعمیم پذیرست.
" بعد از اون اتفاق خوب می خوابین؟"*
کدام اتفاق یا اتفاقات؟!! اتفاقات مهیبی که در جهان هرروز درحال رخ دادن ست؛ فروپاشی انسان ها و هویتِ تاریخی مکان ها.
بخش بزرگی از جمعیت انسانی که به تباهی و فروپاشی کشانده می شوند و یا در کمترین حالت خود، شرایط و وضعیت، جوری تغییر می کند که دیگر محال ست به شکلی پیش از آن برگشته یا ادامه پیدا کند. تراژدی های انسانی و مکان هایی که با بی مبالاتی چنان ازهم پاشیده یا متروک یا بی هویت می شوند که دیگر فقط "نامی" از آنها برده می شود..
"نام‌برده" پیش از هر شروعی رسمی، بازیگری را بر صحنه می‌خواند که سندرم پیری زودرس دارد؛ و درباره ی آن با تماشاگران صحبت می کند؛ این از آن جهت آگاهی دهنده است که حاوی پیامی برای از دست دادن هرچه پرشتاب وقت و زمان و عمری ست که دیگر مجالِ تجربه های مکرر را نمی دهد ،همه چیز در سرعتی باورنکردنی درحال گذرست، در حال پیری ست... با این آغاز اولین کدها به مخاطب ارائه می شود.
پس از آن به طور رسمی، نمایش با معرفی و طرح ایده ی کارکترِ کارگردانِ اثر با اشاره به دیوارهایی که تصاویرش،سرصحنه، در حال تکمیل ست و پلانِ فانتزی ترو تمیزی دارد، آغاز می شود و از داستانی می گوید که قرارست در خیابان های سن‌پترزبورگ، جان بگیرد؛ همان عاشقانه ی شب های روشنی که اینبار می خواهد در رگه های تعلقِ دو نفری که عشق را به انتظارهای ناتمام ترجیح داده اند، گره بخورد و کارکردی از تاتر را به نمایش بگذارد که خارج از چهارچوب های سالن ها و در کنار مردم معمولی شهر،با به تماشا نشستن و همقدم شدنِ تاترِ خیابانی ست.
هویت بخشی به "مکانی شهری" درطی 4 روز و ساعت ها همنوردی در قالب یک فستیوال هنری، با اجرای تاتر و حضور همزمانِ تعداد زیادی بازیگر و آرتیست و تماشاگر ..
صحنه دو فضا دارد؛ کادری مربع و سیاه که بخش رئالیستی اتفاقات، قصه گویی و بازنمایی می شود، که گویی هویت مندی خاصی برای واگویه های درد انسانِ امروز، و نقالیِ آلامی ست که زبان و مکان نامحدودی دارد و می تواند حکایت هر انسانی با هر نامی باشد.
و فضای بیرون از کادر که جنبه یِ سورئال و فرا متنی ست که تکمیل کننده ی مفاهیم مورد نظرست. زنی که نمادی از زایندگی خلقت/مادر پشت چرخ خیاطی و اسبابِ سازوکارش، دراین فضای سیال حرکت می کند، در حالتی تاثربرانگیز، شاهدی بر این رویدادهای محزون ست و اگرچه حاضرنیست اما درغیاب هم گم نشده است، و دوربینی که مدام آدمها را نشانه می گیرد تا جزء به جزء‌شان را، بزرگ نمایی و رسانه ای کند.تا جای ممکن هیچ چیز از دست نرود.
محیطِ براین دوفضا،جایگاهِ تماشاگرانی‌ست که در چیدمانی دوسویه، قرارست شنونده و قضاوت گرِ ماوقعِ رویدادها باشند.
"نام‌برده"،درپرده ی دوم امر سیاسی را پیش می کشد و وارد جریان نمایش می کند، با تاکید بر " تراژدیِ مکانی" که اتفاقات در آن می افتد اینجا همان کشوری ست که رئیس حزب آن با اصلاحاتش باعث فروپاشی اتحادیه ی جماهیر شوری می شود و اساس و بنیان کمونیسم را برای همیشه به شکل کلاسیک و قبلی اش، از بین می برد . او کسی ست که پس از سالها درگیری و جنگ بین شوروی و غرب، به مذاکرات و ارتباط بیشتر می پردازد و تغییری اساسی در کلیت نظامِ سیاسی جهان ایجاد می کند.او اگرچه دیوارها را فرو می ریزاند اما حصارِ مرزهای زیادی را سبب می شود ، و هویتِ سرزمینی به نام ِشوروی قطعه قطعه ،نام های متعددی می گیرد.اگر چه قطعه ها به کشورهای مستقل تبدیل می شوند اما آن یکپارچگی پیشین از بین می رود.
گورباچف هم خطابِ این پرسش است : " بعد از آن اتفاق، خوب می خوابین؟ "*
در ... دیدن ادامه » بخش اصلی نمایش ، پرده از هویت واقعی "نام‌برده" برداشته می شود . و مخاطب در می یابد که با یک "نقالی ِمدرن" طرف است، با همان راوی و طرح تراژدی و تصاویر دیواری که اینبار بجای قهوه خانه ها در تئاترکوچک تهران _مکانی که تنها نامی ازآن مانده_ و بجای رستم و سهرابی که گلاویز می شوند و یکی آن دیگری را از پای در می آورد، کارگردانی ست که با یک مدیر فستیوال به مجادله می افتد. کارکترهایی که جابجا می شوند، همان نقش هایی از دیوار و پرده ی نقالی اند که جان می‌گیرند و می چرخند و هر کدام دیگری می شود آنکه مورد ظلم قرار می گیرد، در دور بعد خود کسی ست که دارد ظالمانه برخورد می کند، آنکه مترجمی دلال ست، می شود همان کسی که از نامسئولیتی دیگری، ضربه می خورد. اسم ها می تواند هر لحظه عوض شود" نام هایِ بُرده "، نام‌پذیریِ دیگری می گیرند، مکان ها جابجا و زمان‌ها پس و پیش می روند، اما تراژدی همچنان رخ می دهد.
نقال دردی را روایت می کند که خاص قشر یا طبقه یا فرد خاصی نیست،یا حتی مربوط به یک مکان یا سرزمین مشخص؛ این دردی ست که هرکسی درهرکجا، می تواند بارها آن را تجربه کرده باشد. و هرنامی می تواند درمعرض این فروپاشی قرار بگیرد .. این تجربه ای ست که اگرچه به نظر شخصی می رسد اما می تواند تجربه ی هزارباره ای باشد که به کرات درحال وقوع است.
ایده ی اجرای تئاتر در فستیوال نیز که دشتی آنرا در خیابان های شهر سن پترزبوگ طراحی کرده است برهمین اساسِ متد نقالی ایرانی ست تا هرچه بیشتر تاتر در ارتباطِ مردمی، قرارگیرد و شاید انتخاب داستانِ شب‌های روشنِ داستایوفسکی نیز انطباقِ اسطوره ی مدرنِ روسی برای این متد ایرانی باشد.نقالی که اساسا برای مردم عادی تر و قصه گویانه است .
اجرا در سبکی تجربی و برشتی ست ،تاتری استوار بر بداهه های اجرایی و متضاد با کارکردهای متعیّن؛ "فضای تعلیقی"ِ قطع ، وقفه و دوباره اجرا، بارها تکرار می شود تا مخاطب را با کنه رویداد و تاثیر واقعی اش بیشتر درگیر کند، و از طرفی دشتی که در مقام کارگردان ،کارکتر خودش را روایت و بر صحنه بازی می کند، اگرچه چندان موفق نیست ودر بطن کارحرفه ای نمی نشیند، اما تلفیقی از پشت صحنه و جلویِ صحنه و مکمل هم ایجاد می شود، که شکلی از تئاترِ تجربی، با همذات پنداری عمیق عینی و ذهنی برای تماشاگران ست. آنچه در لحظه اتفاق می افتد و چه بسا هربار به شکلی دیگر؛ چنین ترکیبی نظریه ی آنتونن آرتو را در هدف غایی تئاتر تداعی می کند که "تئاتر باید با "زندگی حقیقی" برابر باشد ،و فارغ از دراماتورژی های قاعده مند شکل بگیرد.
لباس و پوششِ ناظر و کارکترهایِ کارگردان، مترجم و مدیر فستیوال نیز ایرانیزه و منطبق با روضه خوانی های آئینی و سنتی ایرانی ست. تعزیه خوانی هایی که با اشعارِمذهبی قدمت زیادی نیز در نقالی ایرانی دارد. و حتی از ریشه های اصلی تداوم نقالی بهمراهِ شاهنامه خوانی تا سالهای اخیر است .
اوج این نقالی و ظرافت استفاده از تلفیق موسیقی مدرن و سنتی در پرده ی شبیه خوانی و روضه خوانی ست که با نوازدگی ِ قطعات مضرابی سه تار توسط اصغر پیران، همخوانی سیار دشتی و همزمان موسیقی زنده ی مدرن فرشاد فزونی جذابیتی را می سازند که پیوندی اساسی و فرهنگی و البته شرایطی بین وقایع و مصداق های داخلی دارد .
"نام‌برده" می خواهد از یک تجربه ی شخصی به تجربه ی عمومی تعمیم پیدا کند از فروپاشی و له شدن انسانی که به دلایل واهی سرکوب می شود، زحماتش نادیده گرفته می شود، و تا مرز طغیان و خردشدگی می رود. جایی که دیگر گذشتن از هرچه حقوق و نفع شخصی برای رسیدن به نتیجه هم، جواب نمی دهد .و از تبارِ مکان هایی بگوید که چگونه از هویتِ واقعی و تاریخی شان، تهی می شوند.
بعضی اتفاق ها آدم را الکن می کند و آنقدر تاثیر گذارند که تبعات عمیقی بدنبال دارند که حتی گفتن درباره اش کار آسانی نیست، زبان دچارِ اختگی در ترسیم و انتقال واقعی، فاجعه ای می شود که حتی بعد از سالها قابل بیان نیست... زخمی ست که دیگر خوب شدنی نیست. این رویدادی ست که بارها و بارها دارد در گوشه وکنار این سرزمین و این جهان اتفاق می افتد ...و جایی که زبان در می ماند، تن اعتراض خویش را آغاز می کند. شکستن زبان گفتار، برای لمس کردن زندگی، خلق جهانی که دشتی با انجام حرکاتِ فیزیکال و رقص واره دربخش پایانی، به برکت وجود تئاتر،ترسیم می کند؛
گویی این آشوب و طغیانی ست که در استیصالِ گفتار آدمی جان می گیرد و به حرکت در می آید .از بیم و هراس ها عبور می کند و به زایشی دوباره می رسد.
هرچند برای این خلق بداهه رقص وپرفورمنس تا تاثیرگذاریِ حقیقی اش، از جهش و پرش و افت وخیزش با مخاطب، ارزشمندست اما از لحاظ زیباشناختی اثرمطلوبی ندارد و نیازمند قوام بیشتری ست. بازیِ آتیلاپسیانی همچنان در انتقالِ قدرتِ درونی کارکتر موفق ست هرچند میزان دیالوگ گویی اش محدودست .و پانته آ پناهی ها، علی رغم نقشی تک دیالوگ و تنها با بازیِ چهره و بدن، اما با کاریزمای موثرش ، انتخاب خوبی ست ..
نگار جواهریان،علی باقری، اصغر پیران و رامین سیار دشتی، اضلاع نقل جلسات دشتی با مدیرفیستیوال، با وجود حرفه ای بودن اما بدلیل قطع وُ وقفه ها و تغییر کارکترها بطور ممتد،گاها از کارکترها جا می مانند و هرکدام در یکی از شخصیت ها، بیشتر مسلط ست، آنقدر که در چرخش ها،به نظر می رسد هرکدام نقش و تاثیر کارکترخودش را القا می کند.
موسیقی فرشاد فزونی، همچنان عنصر تاثیرگذار و اصلیِ نمایش هایی ست که با آنها همکاری دارد، لذت شنیدن موسیقی زنده و سرصحنه چنان جفت وجورست که دیالوگی حاضر در صحنه است .
چیدمانِ دوسویه ی سالن سمندریان ،جزوی از طراحیِ هوشمندِ صحنه ای ست که همسو با نقالی و روضه خوانی هایِ آئینی ست و گرداگردِ نقش آفرینان ست .
"نام‌برده" نمایشی ست که اگرچه ویژگی هایِ جذاب و کارکردی خودش را دارد اما بدلیل پیش فرض های داده شده از حضور بازیگران حرفه ای تئاتر، تا نرخ تعیین شده برای بلیت، در رضایت اکثریت مخاطبان چندان موفق به نظر نمی رسد.
با این حال بدلیلِ اجرایی احیایی با متدی ایرانی و محتوای تعمیم پذیر، از آنچه با هنر، انسان وعشق می کنند، می تواند درخور تقدیر باشد.

با آرزوی موفقیت برای گروه تئاتری "دون کیشوت" و اجراهای آتی
نیلوفرثانی
26مهر 97

* : قسمتی از دیالوگ نمایش
شناسه خبر : 35190 | تاریخ انتشار : ۰۴ آبان ۱۳۹۷ - ۱۵:۰۷ | ارسال توسط : پایگاه خبری تاتر
درود بر شما سرکار خانم ثانی بزرگوار
نقد جامع و قابل تأملی بود،هر چند که بنده متأسفانه نتوانستم با «نامبرده»ارتباط برقرار کنم و نقدهایی به نوع کار،عناصر و شیوه ی به اجرا بردن آن توسط اصغر دشتی دارم، ولی با این حال نوع نگاه و پرداخت شما به جزییات و واکاوی ... دیدن ادامه » بخش های مختلف این اجرا را نمیتوان تمجید نکرد،نقد شما جدای از آراستگی به قلمی شیوا و غنی،از این جهت در خور توجه است که با واکاوی جزییات، می‌تواند مخاطب را ترغیب کند از زوایای دیگری هم اجرا را به نظاره بنشیند.
۰۵ آبان ۱۳۹۷
نیلوفر جان :)))
۲۱ آبان ۱۳۹۷
ارادتمند دوستان بزرگوارم .. :)
۲۱ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"تابوت عهد ،شمایل ِمخدوش ِعشق"

نیل لَبیوت نویسنده ی آمریکایی ِ نمایشنامه ی تابوت عهد" میگوید : واقعا نمیدانم چرا این نمایشنامه را نوشتم " امانتیجه ی "غیر معقول " آن با زمینه ای از اتفاق 11 سپتامبر مطلقا درباره ی ِ"رابطه " ست ..
دوست داشتم نقطه ی صفر " آدمهارا بررسی کنم .

این نمایشنامه نویس اگرچه از حادثه ی تروریستی 11 سپتامبر برای روایت داستان رابطه ی پنهانیِ زن ومردی که از بعد از آن شکل دیگری میگیرد ، استفاده میکند اما با تروریسیم سیاسی ارتباطی ندارد ...
بلکه بیشتر تروریسیم انسانی را مطرح میکند که در مقابل "دوست داشتن" ها دست به اقدام میزنند .

تابوت عهد" اگرچه نامش را از کتاب مقدس و صندوقی که حضرت موسی برای نگهداری ده فرمان می سازد و نامش را تابوت عهد می گذارد ،گرفته شده و اشاره به تقدسی ست که گناهکاران بر آن حاضر می شدند وبا تقدیم قربانی ،طلب بخشایش میکردند اما بطور غیرمستقیم، تدریجی و در روال با این مفهوم می آمیزد و در یک چهارم پایانی نمایش میتوان به این راز پی برد که چرا تابوت عهد، مصداق بعضی روابطی ست که با تمام ِخوشایندی و رضایت دوجانبه اما نمیتواند رهایی بخشی خود را داشته باشد ..قلب ،وجدان و تعهدات آدمی ، حتی درفرصتی که میتواند از صفر و با هویتی جدید آغاز کند و تمام آن زندگی را که همیشه دلخواهش بوده، داشته باشد، تابوت ِشهادتی می شود که همواره ندای ِآن در جان آدمی میپیچد..

داستان به مظاهر ِنظام سرمایه داری با اشاره ی کوتاهی بر مصرف گرایی وکالایی شدن تفکرانسانی اشاراتی دارد...اما از آنجایی که زن این رابطه کارفرمایی ست که "رئیس " است لبیوت تمرکزش را بیشتر بر تسلط ِقدرت و سلسله مراتب میگذارد که زیردستان را در احساس حقارت فرو میبلعد ، حتی به نظر میرسد لبیوت دیدگاهی دوگانه وجنسیتی نسبت به زن دارد چراکه موفقیت زنی که توانسته است در موقعیت مشابه با مرد، به جایگاه کاری بالاتری دست یابد را به لوندی و جاذبه های جنسی ، و راههای نامشروع منتسب بداند ... واگر از سویی رفع موانع ِجنسیتی در حوزه ی کاری و برابری را اذعان میکند از سوی دیگر آنرا مورد تحقیر قرار میدهد
"ابی" را زنی آزاد، که نمیخواهد حتی با کسی که دوستش دارد به ساختار ازدواج وارد و استقلال و آینده اش خدشه دارشود و اختلاف سنی غیر عرف دررابطه برایش مفهومی ندارد و برخلاف نگاه عموم،از برملا شدن ارتباط مخفی اش با مردی متاهل ابایی ندارد ، چنان در سلسله مراتب قدرت و جنسیت ذوبش کرده که روابط متعدد دارد، برای عشق حاضر به از دست دادن موقعیت و آینده ی شغلی اش نیست ..وهمواره حتی در روابط خصوصی ،برتری اش را اعمال و یادآوری میکند و در انتها این اوست که علی رغم طرد شدن از طرف مرد،باز در رابطه می ماند .
این موضع دوگانه از لبیوت در برابر زن، مخاطب را در برابر روند موقعیت ها حساس میکند
هرچند او توانسته بعد از دیوید ممت ،سم شپرد و ادواردآلبی ، نظر منتقدان را در ترسیم قدرت و بی رحمی و شفقت در آثار خود جلب کند، اما گوشه های ِقابل نقد فراوانی درهمین تنها اثرش که بفارسی وتوسط فهیمه زاهدی ونشر افراز ترجمه شده است نشان می دهد
داستان ... دیدن ادامه » دیالوگهای منقطع ودنباله دار زیادی دارد که برای جلب خط روایی داستان، نیاز به هماهنگی و تسلط بازیگران به شخصیت کارکترها وموقعیت سازی دقیقی ست که در اجرا ، این انسجام دیده نمیشود واین ضعف ِکارگردانی در گرفتن بازی مناسب از بازیگرانی ست که سابقه ی زیادی در بازیگری دارند ...بیتا معیریان و مهدی کوشکی، نمیتوانند فضای این رابطه را بخوبی پرداخت و به مخاطب منتقل کنند گاها دچار خروج از نقش و در قالب شخصیت های واقعی شان می روند که تمرکز مخاطب را برهم میزند بخصوص مهدی کوشکی که حتی به نظر میرسد ترجیح میدهد بیشتر خودش باشد تا کارکتری که قرارست ایفا کند ..چراکه بن در متن اصلی چندان خونسرد به نظر نمیرسد بلکه شخصیتی ست که انگار درشوک این اتفاق ست که اگر چنددقیقه دیرتر از برج های دوقلو به قصد دیدن زن خارج نمی شد، جزو هزاران کشته ی این حادثه بود.. اما مهدی کوشکی همان استایل بازی همیشگی و تکراری و یکنواختش اش را دارد .
حذف و اضافات دیالوگ ها وتغییر در متن ، غیرضروری وغیرکارکردی ست که حُسنی به حساب نمیآید .. و حتی ذهنیت ِمنفی می سازد مانند تغییر خانم همسایه به "جرج" کسی که نظری به ابی دارد، در اجرا ،ضدمعناست ... وهمچنان برایم ایت تغییرات از سوی کارگردان جای پرسش است ...
طراحی صحنه میخواهد امتیاز باشد اما وقتی کلیت اجرا ضعف های زیادی دارد، طراحی صحنه به عنصر پرگویی تبدیل میشود که بیشتر "جا پرکن " ست تا جذاب و موثر ...حتی صندلی های چراغ دار نمیتواند موقعیت اعتراف و صداقتی را رقم بزند که در پارت آخر نمایش مورد نظرست ..
لبیوت عقیده دارد که نمایشنامه اش خیرخواهانه نیست اما خوش ساخت ست و بدنبال مواجه ی دوفرد در شرایطی بوده است که خودخواهی های فردی به خودبینی ملی ارجح میشود اما از نظر نگارنده ،داستان ِارتباط پنهانی دوفرد که میخواهند با کشمکش هایی با درون یکدیگر مواجه شوند _حتی اگر با دستمایه ی یک حادثه ی عظیم و تاریخی همراه باشد_اگر فاقد مولفه های شاخص تر ،جدیدتر و عمیق تری از شخصیت روانی انسان باشد، جذابیت چندانی ندارد ..
تابوت عهد نه شاهکارست ونه حتی خاص ، واگر در اجرا بخوبی پرداخت نشود ،تنها اثری ست که در صحنه آغاز و تمام میشود .. یک اجرای دقیق وخوب از تابوت عهد میتواند ،لحظات خوشی را برای مخاطب رقم بزند که اجرای سالن باران فاقد آن ست ..


با آرزوی موفقیت برای کارگردان وگروه اجرایی شان
نیلوفرثانی
گروه نقد هنرنت
18 اردیبهشت 97
منبع : نمایشنامه تابوت عهد/نیل لبیوت / فهیمه زاهدی
این نمایش رو ندیدم اما به نظر من هم این استایل یکنواختی که مهدی کوشکی داره درسته بعضی جاها خوش به تنِ نقش میشینه اما بعضی وقتها هم بدجوری خسته کننده میشه..
۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
چقدر دلنشین و زیباست خواندن نقدهایتان . سپاس
امیدوارم همه دوستان تیوالی قدیمی هم دوباره بنویسند و گفتگوها ار سر گرفته شود
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۷
درود جناب تهوری عزیز ، سپاس از لطف و توجه همیشگی تون دوست من ... بله واقعا جای بسیاری از دوستان اهل فن نقدهای تاتری خالی ست
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید