آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال نیما | دیوار
S3 : 21:05:59 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید




بی رنگ رخ ات
زمانه زندان من است




مولانا

امبرتو اکو می‌گوید: «انسان مخلوقی به معنی واقعی کلمه، عجیب و غریب است. آتش را کشف کرده، شهرها را بنا نهاده، شعرهایی عالی سروده، تفسیرهایی از جهان به دست داده، اما در عین حال، از جنگ با هم‌نوعانش، از تن دادن به اشتباه، از تخریب محیط‌زیست خویش و خطاهای دیگر دست نکشیده است. فضیلت اخلاقی بلند پایه و بلاهت فرومایه، هر دو کم و بیش به یک میزان وجود دارد. بنابراین، هنگامی که درباره‌ی حماقت سخن می‌گوییم، به تعبیری، به این مخلوق نیمه نابغه - نیمه ابله اداری احترام می‌کنیم.»
احمد کاظمی این را خواند
maria، متین فکری، roya imani و آرزو نوری این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید



هر چه آزادی در کشوری کمتر باشد، فوتبال اهمیت بیشتری پیدا می‌کند.





فوتبال علیه دشمن
سایمون کوپر(ترجمه عادل فردوسی پور)
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید




ماچاره ی عالمیم و
بی چاره ی تو






مولانا
ما ناظر روح و
روح نظاره تو
۲۵ آذر ۱۳۹۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کاری از حمید متبسم، امامیار حسن اف و پژمان حدادی - پنجره ای به سوی آفتاب


یا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص ... دیدن ادامه ›› غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من
بیا ای یاد مهتابی


نیشابورک قسمت دوم
http://www.axopic.com/do.php?filename=1414431233791.mp3
مهرورزان - چهارگاه
http://www.axopic.com/do.php?filename=1414431847041.mp3




مادرش از سرطان مرد- که یولیس را غصه‌دار کرد- و کمی بعدش هم باتلاقی که پدرش می‌خواست گوساله‌ی ماده‌ای را از آن نجات دهد ابوی را هم بلعید. این هم یولیس را غصه‌دار کرد، چون آن گوساله را خیلی دوست داشت.





مرد صد ساله‌ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد-یوناس یوناسُن
این داستان کاملا واقعی است. در آستراخان اتفاق افتاده ، یک هنرپیشه ی آماتور آن را برایم تعریف کرد.
این چیزی است که او برایم تعریف کرد :
از من می پرسید هنرپیشه بوده ام ؟ بله ، بوده ام.تئاتر بازی می کردم.
از این هنر سررشته دارم . ولی کار چرندی است. هیچ چیز جالبی در آن نیست.
البته اگر عمیق تر فکر کنیم ، چیزهای خوب هم توی این هنر پیدا می شود.
مثلا می آیی روی صحنه، همه ی تماشاچی ها به تو نگاه میکنند.بینشان دوست و آشنا و قوم وخویش های زنت هم هستند. وقتی نگاهشان می کنی ،از توی سالن چشمک می زنند که: نترس، وایسا، برو ببینم چه کار میکنی!و تو هم علامت می دهی که نگران نباشید همشهری ها، درسمان را بلدیم، خودمان این کاره ایم.
ولی اگر عمیق تر فکر کنیم، هیچ چیز خوبی توی این حرفه پیدا نمی کنیم. فقط ... دیدن ادامه ›› حرص و جوش است.
مثلا یک بار نمایش مقصر کیست را اجرا می کردیم . مال قدیم ها نمایش فوق العاده ای است. در یک صحنه دزدها جلوی چشم مردم یک کاسب را لخت می کنند.خیلی طبیعی در می آید. کاسب داد و بیداد می کندو لگد می اندازد ولی به هر حال لختش می کنند. مو به تن آدم سیخ می شود.
خلاصه این نمایش را اجرا می کردیم.
درست قبل از شروع نمایش، یکی از هنر پیشه ها که نقش کاسب را بازی می کرد ، مست کرد چنان هم داغ کرده بود که دیدم نمی تواند نقشش را بازی کند. تا رفت روی صحنه ، انگار مخصوصا پایش را می گذاشت روی لامپ های دکور.
ایوان پاولویچ ، کارگردان تئاتر آماتوری ما، به من گفت:(پرده دوم نمی توانیم او را بفرستیم روی صحنه. حرامزاده تمام لامپ ها را می شکند. بهتر است تو جای او بازی کنی تماشاگر ها احمق اند نمی فهمند.)
گفتم:(همشهری ها، من الان نمی توانم بروم روی صحنه. بیخود اصرار نکنید . من الان دو تا هندوانه ی درسته خوردم. مغزم کار نمی کند.)
ایوان پاولویچ گفت:( برادر جان، نجاتمان بده، لااقل فقط یک پرده. شاید هنرپیشه بعدا حالش جا بیاید. کار فرهنگی ما را خراب نکن.)
خلاصه هر طور بود متقاعدم کردند رفتم روی صحنه.
طبق ماجرای نمایش با همان لباس خودم بودم. با کت و شلوار. فقط ریش یکی دیگر از هنرمندان را چسباندند به صورتم. خلاصه رفتم روی صحنه و تماشاچی ها با این که احمق بودند، فوری مرا شناختند: "به، این که واسیاست! نترس، برو ببینیم چی کار می کنی!"
گفتم (همشهری ها. وقتی اوضاع خراب است باید ترس را گذاشت کنار. هنر پیشه ی اصلی بد جوری پاتیل شده، نمی تواند بیاید روی صحنه هی عق می زند.)
بازی شروع شد.
نقش کاسب افتاده بود گردن من. جیغ و داد می کردم و به دزد ها لگد می انداختم. یکدفعه حس کردم یکی از هنرپیشه ها واقعا دارد دست توی جیب من می کند.
کتم را کشیدم و سعی کردم از دست هنر پیشه ها در بروم. دست و پا می زدم و خدا شاهد است واقعان توی سر و صورتشان می کوبیدم.
آنها هم طبق ماجرای نمایش دست از سر من بر نمی داشتند. کیف پولم را (با هجده تا ده روبلی) از کتم بیرون کشیدند و چنگ انداختند به ساعتم.
من با تمام قدرت جیغ می کشیدم:(هوار ! مردم! واقعا دارند لختم می کنند!)
نمایش خیلی طبیعی شده بود.تماشاچی های احمق با تحسین کف می زدند و داد می کشیدند:(آفرین واسیا، آفرین. خودت را نجات بده. لعنتی ها را بکوب توی ملاجشان.)
داد زدم :(فایده ندارد برادرها!) و واقعا ضربه ام را روانه ی کله ی هنر پیشه ها می کردم. دیدم خون از سر و روی یکیشان سرازیر شده، ولی بقیه تازه حس گرفتند و دارند حمله می کنند.
داد کشیدم: (برادر ها! این چه وضعی است؟ این همه جاروجنجال برای چی؟)
کارگردان از پشت صحنه سرک کشید:(آفرین واسیا. داری عالی بازی می کنی. همین طور ادامه بده.)
دیدم داد و فریا کمکی نمی کند. چون هر چه داد می زنم طبق ماجرای نمایش است.
زانو زدم:(برادر ها، کارگردان عزیز،ایوان پاولویچ، دیگر نمی توانم پرده را بیندازید. دارند جدی جدی آخرین پس اندازم را می زنند.)
اینجا کسانی که از تئاتر سر در می آوردند دیدند که این حرف ها با متن نمایش نمی خواند و جمع شدند پشت صحنه. خدا رو شکر سوفلور هم کله اش را از اتاقک زیر زمینی اش در آوردو گفت :(همشهری ها مثل اینکه واقعا کیف پول کاسب را کش رفتند.)
پرده را انداختند. توی استکان برایم آب آوردند.گفتم(برادرها، کارگردان عزیز، ایوان پاولویچ، این چه وضعی است؟ طبق ماجرای نمایش، یک نفر کیف پول مرا از جیبم کشید بیرون.)
همه ی هنرپیشه ها را گشتند، ولی پول پیدا نشد. کیف پول خالی را یک نفر انداخته بود لای خرت و پرت های دکور.
این طوری بود که پول من دود شد و به هوا رفت.
حالا شما می گویید هنر؟ بله خودمان این کاره ایم. تئاتر بازی کرده ایم.



میخائیل زوشنکو


جالب بود*
.......
متشکرم از آقانیما
۳۱ شهریور ۱۳۹۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید


راهبی بودایی را می‌شناسم که حکیمی سالخورده بود و در خطابه‌ای به هموطنانش می‌گفت که زمانی این سوال برایش مطرح شده بود: چرا هنگامی که شخصی لاف‎زنانه می‎گوید که وی هوشمندترین، نیرومندترین، شجاع‌ترین و با استعدادترین انسان روی زمین است، ‌شخصی بی‌شعور و معذب کننده به نظرمان می‌‌آید؛ حال آنکه اگر همین شخص به جای «من» بگوید «ما هوشمندترین، نیرومندترین، شجاع‌ترین و با استعدادترین ملت روی زمین هستیم» هموطنانش او را شورمندانه یک وطن پرست خطاب می‌کنند؟ زیرا هیچ صبغه‌ی وطن پرستانه‌ای در این سخن وجود ندارد. هر انسانی می‎تواند به کشور خود تعلق خاطر داشته باشد، بی‌آنکه لازم باشد تاکید ورزد که بقیه ساکنان کره زمین، انسان‌هایی بی‌ارزش‌اند. هر چه افراد بیشتری مجذوب چنین اندیشه‌هایی بی‌اساسی شدند، صلح بیشتر به مخاطره افتاد.


ارنست گمبریج
پی نوشت : تنها بخش نامه خانم‌ها، که وقتی عجله دارید باید بخوانید.

تبریک : حسادت مودبانه

جنازه : شخص بسیار بانزاکتی که بالاترین حد بی‌اعتنایی محترمانه به نگرانی‌های دیگران را به نمایش می‌گذارد.

جهیزیه : کرمی که برای صید شوهر به قلاب می‌بندند.

حاضرجوابی : توهین سریع و سنجیده.

خاخام ٬ کشیش و غیره : مردی که برای سر و سامان دادن به کارهای دنیوی خود به امور روحانی ما می‌پردازد.

خوراکی : آنچه لذیذ و گوارا است مثل کرم برای وزغ، وزغ برای مار، مار برای خوک، خوک برای انسان و انسان برای کرم.

آرامگاه : آخرین و مضحک‌ترین حماقت پولدارها

امبروس بیرس
‏^‏ـــ‏ـــــ^
۲۵ شهریور ۱۳۹۳
دایره المعارف شیطان.
۲۵ شهریور ۱۳۹۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نامه هایی به احمق ها


مردم ما احمقها را دوست ندارند . برایشان ارزش قائل نیستند . در روزنامه ها مرتب به انها بد و بیراه می گویند.من هم زیاد احمقها را دوست ندارم ، ولی به انها بد و بیراه نمیگویم و درباره شان مقالات فکاهی افشاگرانه نمی نویسم ، بلکه به خودشان نامه می نویسم ، نامه های ملایم و سرشار از توجهات دلسوزانه ... نشانی روی نامه ها ساده است :

برای استفاده ... دیدن ادامه ›› از احمقها


اگر نامه به مقصد نرسد ناچار باید نشانی دقیقتری نوشت ... مثلا یکی از این نامه ها :

برسد به دست رفیق م.س.سرگییوا ، معلم مدرسه ن. که ژنیا تیخونوف ، شاگرد کلاس اول را به دلیل این سوال از کلاس بیرون کرد : "بچه ها چطور به وجود می آیند ؟"



گریگوری گورین

روزگاری، مرد موقرمزی بود بی‌چشم و بی‌گوش. مو هم نداشت، فقط موقرمز بود چون بقیه می‌گفتند .
نمی‌توانست حرف بزند، چون دهان نداشت. بینی هم نداشت.
حتا دست یا پا هم نداشت. نه شکم داشت، نه پشت داشت، نه ستون فقرات داشت، و نه هیچ جور روده. اصلا هیچی نداشت. پس سخت است که بفهمیم واقعا در مورد کی داریم صحبت می‌کنیم.
پس شاید بهتر است دیگر در موردش حرفی زده نشود.

امروز چیزی ننوشتم - دانیل خارمس
خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی جالب بود..
آفرین به این انتخاب...
۳۰ مرداد ۱۳۹۳
خواهش می کنم دوست عزیز دانیل خارمس فوق العاده است
این بخشی از انتهای کتاب برای اشنایی شما با خارمس :

دانیل خارمس نویسنده، شاعر و نمایشنامه‌نویس روس، به عنوان پدیده‌ای غیرعادی در تاریخ ادبیات جهان به شمار می‌رود. داستان‌های عجیب او گاهی پیش از آن‌که آغاز شوند، پایان می‌یابند. مخاطب داستان‌های خارمس در دالان بی‌انتهای حیرت حاصل از آن‌ها، حتی لحظه‌ای از یورش شوخ‌طبعی بی‌رحمانه او در امان نخواهد بود. استاد بی‌رقیب قالبی که امروز به عنوان مایکروفیکشن شناخته می‌شود، عناصر سوررئال و ابزورد را در هم آمیخته و گونه ... دیدن ادامه ›› خاصی از ادبیات آوانگارد را پدیده آورده است. خارمس در خاطراتش نوشته است: «من فقط به چیزهای بی‌معنی علاقه‌مندم، چیزهایی که معنای کاربردی ندارند. زندگی تنها در عبث‌ترین تجلیاتش توجه مرا به خود جلب می‌کند.»
۳۱ مرداد ۱۳۹۳
درود بر شما و دانیل خارمس...
۳۱ مرداد ۱۳۹۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کاری از گروه تریوله / ای دل همین جا لنگ شو

نَبوَد چنین مَه در جهان، ای دل همین جا لَنگ شو
از جنگ می‌ترسانیَم؟ گر جنگ شد گو جنگ شو
ماییم مست ایزدی زآن باده‌های سَرمَدی
تو عاقلی و فاضلی دربندِ نام و ننگ شو
سودای تنهایی مَپَز! در خانه‌ی خلوت مخز!
شد روز عرض عاشقان، پیش‌آ و پیش آهنگ شو
می‌باش همچون ماهیان در بحر آیان و روان
گر یاد خشکی آیدت از بحر سوی گَنگ شو
در عشقِ جانان جان بده! بی‌عشق نگشاید ... دیدن ادامه ›› گره!
ای روح! این جا مست شو؛ وی عقل! این جا دنگ شو
گه بر لبت لب می‌نهد، گه بر کنارت می‌نهد
چون آن کُنَد رو نای شو، چون این کند رو چنگ شو

عود و اواز : سیاوش کهربایی
گیتار : پژمان شعیبی
گیتار باس : آرمین توکل
پیانو : فرشاد کمالی
سازهای کوبه ای : بامداد ملکی
دوستان این اهنگ و صدا و شعر بسیار زیباست :)
http://www.axopic.com/do.php?filename=1408618209651.mp3
مرضیه و فرزام قدیری نیا(Farzam Gh) این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
امروز یک اتفاق جالب رخ داد. ناگهان فراموش کردم که موقع شمردن کدام را اول می‌شمریم: هفتو یا هشتو؟

سراغ همسایه‌هام رفتم و از آنها پرسیدم. در کمال تعجب متوجه شدم که آنها هم ترتیب شمارش هفت و هشت را فراموش کردند. همه خاطرشون بود که 6-5-4-3-2-1. اما خب بعدش چی؟ همه یک‌دفعه فراموش کرده بودند که بعد از شش هشت می‌آید یا هفت.

متفق‌القول شدیم که تنها کسی که می‌تواند در این مورد حرف آخر را بزند بقالی واقع در تقاطع زامنسکیا و باسینایاست. از صندوقدار خواستم که مشکل ما را حل کند. صندوقدار در حالی که پشت گوشش را می‌خاراند پاسخ داد: اگه نظر منو بخواین هفت بعد از هشته البته اگه هشت بعد هفت نباشه.

از صندوقدار تشکر کردیم و خوشحال از مغازه بیرون آمدیم. اما کمی که درباره نظرش فکر کردیم متوجه شدیم که نظر او هم هیچ کمکی به ما نمی‌کند که بفهمیم هفت قبل ... دیدن ادامه ›› از هشت است یا بعد آن. حالا باید چه می‌کردیم؟

به باغ تابستانی رفتیم و درخت‌ها را شمردیم. اما وقتی شش درخت را شمردیم مجدداً اختلاف‌نظر شروع شد. عده‌ای معتقد بودند درخت بعدی شماره هفت است و عده دیگری معتقد بودند درخت بعدی شماره هشت است. بحثی تند و طولانی درگرفت. خوشبختانه کودکی از روی تاب افتاد و فکش شکست و ما بحث‌مان را خاتمه دادیم تا به مسائل مهم‌تر زندگی بپردازیم. بعد همه به خانه‌هایمان برگشتیم.


اثر دانیل خارمس - امروز چیزی ننوشتم
کاری از بابک شهرکی / گل های خرم (جاودان اثاری از همایون خرم)

بر بام خانه ام خواهم رفت
فریاد خواهم کرد “دوستت دارم”
پدر شکلِ یک ببر می شود
فریاد خواهم زد “دوستت دارم”
کبوتر هایم را به هوا میفرستم
از آسمان خانه ی ما پر می بارد
رو به نقطه های نا مشخصی داد میزنم
آزاد هستید.. آزااااد… آزاااد
پدر میاید به پشتِ بامِ
ببرش را رها می کند
فریاد خواهم ... دیدن ادامه ›› زد “دوستت دارم”
و آزاد می شوم… آزاااد… آزاااد
از آسمانِ خانه ی ما دخترِ دمِ بخت می بارد

شعر از نیکی‌ فیروز کوهی است

شوربختانه این کار آقای بابک شهرکی مدت کوتاهی بعد از انتشار بطور نسبتا گسترده و با کیفیت بالا در شبکه مجازی قرار داده شد.
این دو قطعه صرفا جهت معرفی البوم است
غوغای ستارگان
http://www.axopic.com/do.php?filename=1407588506821.mp3
رفته
http://www.axopic.com/do.php?filename=1407588506832.mp3
من میخوام صدای آوازه خوان طاس رو بشنوم.
سجاد باقری و گروه تئاتر اولیس این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کاری از علیرضا شاه محمدی و گروه مسیحا / ذکر علی مولا

آخر نظری به سوی ما کن
دردی به عنایتی دوا کن
مارا تو به خاطری همه روز
یک روز تو نیز یاد ما کن
چون انس گرفت ومهر پیوست
بازش به فراق مبتلا کن

( سعدی )

http://www.axopic.com/do.php?filename=1405959065521.wma

البته بنده از این آلبوم علیرضا شاه محمدی (ذوق مستی) تصنیف ... دیدن ادامه ›› ساقی فرخ رخ را که شعر آن از حضرت مولانا ست را نیز می پسندم که این قطعه را شاید به واسطه ی حضور استاد نوید افقه و تمبک بسیار زیبای ایشان بسیار دوست دارم و امید این را هم دارم که شما هم لذت ببرید :)

http://www.axopic.com/do.php?filename=1405961137931.wma
البوم " می جان " اقای شاه محمدی هم بسیار شنیدنی ست
۳۰ تیر ۱۳۹۳
نمیدونم چرا آقای شاه محمدی این سالهای اخیر اجرای زنده و کنسرت اجرا نمی کنند .. من ایشان را آخرین بار در کنسرت مرحوم لطفی دیدم و خوانندگی بخش گروه بانوان شیدا را در این کنسرت بر عهده داشتند و حرکت دستان ایشان هنگام خواندن استثنایی بود .. :)

۳۰ تیر ۱۳۹۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کاری از احمد علی رضائی موسیقی رقص های لرستان / عروس بارون . حنا بنون

هر نتی که از عشق بگوید
زیباست
حالا
سمفونی پنجم بتهوون باشد
یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست .

گروس عبدالملکیان
کار زیبایست امیدوارم لذت ببرید :)
http://www.axopic.com/do.php?filename=1405168431281.mp3
محسن قربانی و sanaz m.barin این را دوست دارند
خانم کیان شماهم لر هستید؟؟؟؟؟
۲۱ تیر ۱۳۹۳
چه کمانچه ی نازی نواخته میشه تو این کار...ظریف و لطیف و شمرده، عالی، عالی، عالی...
۲۱ تیر ۱۳۹۳
بازم خوبه من از طرف ماد لر هستم و افتخار میکنم...
۲۱ تیر ۱۳۹۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کاری از مهدی فلاح و ناصر ایزدی - بگو به باران

بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبار این کوچه باغ ها را
که در زلالش
سحر بجوید
ز بی کران ها
حضور ما را
به جست و جوی کرانه هایی
که راه برگشت از آن ندانیم...
من و تو بیدار و
محو دیدار
سبک تر از ماهتاب و
از خواب
روانه ... دیدن ادامه ›› در شط نور و نرما
ترانه ای بر لبان بادیم
به تن همه شرم و شوخ ماندن
به جان جویان
ندانم از دور و دور دستان
نسیم لرزان بال مرغی ست
و یا پیام از ستاره ای دور
که می کشاند
بدان دیاران
تمام بود و نبود ما را
درین خموشی و پرده پوشی
به گوش آفاق می رساند
طنین شوق و سرود ما را
چه شعرهایی
که واژه های برهنه امشب
نوشته بر خاک و خار و خارا
چه زاد راهی به از رهایی
شبی چنان سرخوش و گوارا
درین شب پای مانده در قیر
ستاره سنگین و پا به زنجیر
کرانه لرزان در ابر خونین
تو دانی آری
تو دانی آری
دلم ازین تنگنا گرفته
بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبار این کوچه باغ ها را
که در زلالش سحر بجوید
ز بی کران ها
حضور ما را


دکتر شفیعی کدکنی
http://www.axopic.com/do.php?filename=1404224756411.mp3
کاری از لیلا حکیم الهی - از این گوشه تا اون گوشه (برف / مسواک)

این آلبوم با تصنیف برف در دشتی آغاز می شود. در این شعر کلام و شعر بسیار خوش در هم نشسته اند. مسواک در ماهور، بازی خوب و شاد در همایون وگنجشک اسیر در چهار گاه نیز قطعات بعدی این آلبوم را تشکیل می دهند که مشخصه همه آنها کوتاه بودن جملات موسیقی و شعر است که سبب می شود شنونده خردسال به آن توجه کرده و به راحتی آن را به خاطر بسپارد. خصوصاً تصنیف مسواک که به خاطر ریتم آشنا و زیبا و معنای جالب شعر آن بسیار جذاب است.

http://www.axopic.com/do.php?filename=1404221955121.mp3
http://www.axopic.com/do.php?filename=1404222114431.mp3
محسن قربانی، نیلوفر ثانی و مرضیه این را دوست دارند
ممنون خیلی خوب بود
اطلاعی درباره این گروه دارید؟
اسم آلبوم راهم اگر میدانید و اینکه توسط کجا به ضبط و پخش رسیده ممنون میشوم بگویید
۱۳ تیر ۱۳۹۳
خواهش می کنم خانم اسماعیلی عزیز نام این آلبوم این گوشه تا اون گوشه است که کاری است از لیلا حکیم الهی به اهنگسازی پیام جهانمانی که توسط انتشارت ماهور ضبط و پخش شده است .
در ضمن قطعه پنجم این آلبوم براستی فوق‌العاده می‌باشد که پیام جهانمانی عزیز بد خوب می زنه (:

http://www.axopic.com/do.php?filename=1404573290931.mp3
۱۴ تیر ۱۳۹۳
merci :)
۱۷ تیر ۱۳۹۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
کاری بسیار زیبا از شهرام ناظری - آواز‌های بدون ساز

یک صبح سرد و صاف زمستان بود
در آن اتاق خلوت پر عطر
آرام آمدی و نشستی
چون خیره در نگاه تو گشتم
آهسته چون حباب شکستی

من شرمناک ماندم و آنگاه
گلبرگ نیم خند تو پژمرد
می خواستم بگویم …. اما
آن خواستن درون من افسرد!

دست تو را فشردم و گفتی
«فکرش مکن که دستم گرم ... دیدن ادامه ›› است
شاید تویی که سردی و … » آنگاه
دیدی که مات ماندم رفتی

رفتی و روزها سپری گشت
بی تو گریستم
بی تو گداختم
اینک

من سرد نیستم
اینک
این عشق ضربه خورده ی عاصی
بیزار از آن دو لحظه ی تردید
بیزار از آن دو لحظه ی شک است

ای دور مانده از من
آیا هنوز دست تو گرم است ؟؟



* مفتون امینی
http://uplod.ir/7do32sgu63cc/Avaazhaye_Bedoon_Saaz_Shahram_Nazeri.mp3.htm