آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال محمد مجللی | دیوار
S3 : 14:27:16 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
یادته بچه که بودی، وقتی روز خوبی نداشتی و بد آورده بودی، موقع برگشت به خونه میدویدی؟ حتی گاهی یواشکی تو راه چند قطره اشک هم میریختی و دعا دعا میکردی تا زودتر برسی خونه و بپری بغل اولین کسی که گیر بیاری. خلاصه اش میشه اینکه تو پناه میبردی به خونه.

من روزهای خیلی بدی رو میگذرونم و اتفاقات بد رهام نمیکنن، اما دیشب پناه بردم به تئاتر. نمیدونستم این کار خوبه یا نه اما دیرتر شروع میشد و دیر تر از سالن میومدم بیرون و دیرتر برمیگشتم به دنیای بیرون پس انتخابش کردم.

و تئاتر چه مهربانانه پناهم داد و غافلگیرم کرد...
نمیدونم چرا ولی کار رو خیلی دوست داشتم. چه موسیقی زنده معرکه ای داشت، مخصوصا خانمی که ویلونسل میزد. ۴ تا بازیگر مجنون هم رو صحنه بودن که لحظه ای بیکار نمیشستن و همش به وجد میاوردنت. حالا فکر کن تو هم وسط صحنه دور میز نشستی و بخشی از اجرائی. میان دم گوشت حرف میرنن، با هندزفریت بازی میکنن و جلوت سالاد میذارن
دمت گرم اقای کارگردان برای دراماتوژیت

دنیای هنر، به همین غم انگیزیه...
خوشحالم که در بطن ماجرا قرار گرفتید، همیشه آغوش اجرای ما برای شما باز هست، هر وقت دلتون تنگ بود مهمان گروه ما باشید
۶ روز پیش، دوشنبه
علی روان بد
خوشحالم که در بطن ماجرا قرار گرفتید، همیشه آغوش اجرای ما برای شما باز هست، هر وقت دلتون تنگ بود مهمان گروه ما باشید
هر اغوشی برای مجللی ما باز بشه، من مشتاقم
ارزوی موفقیت دارم برای خودتون و اجراتون
و ممنونم که در این اوضاع چراع تیاتر رو روش نگه داشتید
۶ روز پیش، دوشنبه
پس یعنی میخوای بهم بگی میثم زیاد وقت نداری از دستش نده آره ؟
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
محمد مجللی
درباره نمایش عبور i
من اصلا قصد نداشتم در مورد این کار بنویسم اما با حواشی ایجاد شده نظرم عوض شد.

قبل از خواندن این هجونامه، لطفا به دو لینک زیر بروید و کامنت ها را بخوانید :)

https://www.tiwall.com/wall/post/231332
https://www.tiwall.com/wall/post/231433


موضوع انشا: تفسیر موضوعی علائم نگارشی
" تو خوبی! " یا " تو خوبی؟ " مسئله این است.

شب قبل آنقدر خوش سعادت بودم که به همراه ... دیدن ادامه ›› دو تن از دوستان شریف به تماشای کاری بروم که بهترین کار زندگی نصف اهالی تیوال شده است. راستش را بخواهید من تحصیلات مرتبط با تئاتر ندارم و مثل اون آقای خفنی که در حمایت از این کار زیر یکی از پست ها نوشته بود کارشناسی کارگردانی نمایش دارد و خیلی حالیش است، خفن نیستم. بهرحال او به گفته ی خودش از همه ی علم ها چیزی بلد است و میتواند هنر را درک و نقد کند اما من که سوادش را ندارم همیشه کار را خراب میکنم و اصولا اشتباهی گرفته میشوم و نهایتا مقصرشناخته میشوم. آن اقای خفنِ کارشناس کارگردان نمایش به نکات جالبی اشاره کرد، مثلا اینکه بدترین قسمت جشنواره هامون نشست تیوالیون بوده است و چند حقیقت خفن دیگر را برای اولین بار افشا کرد. بهرحال با دانش اندک و تمام بی سوادیم عزم ورود به سالن را داشتم که دیدم در سالن انتظار نیروهای ویژه مستقر شده اند. شست ام خبردار شد قضیه بو دار است، خداروشکر که بویایی نیاز به کارشناسی کارگردان نمایش ندارد و ما هم چیزی سرمان میشود. فهمیدم که گویا عده ای از ناخلف های تیوال سعی داشته اند کودتا کنند و علیه این نمایش زیبا که بهترین نمایش زندگی خیل کثیری از مردم می باشد، سرکشی نمایند. اوف بر آن ها!
با تیزهوشی کارگردان محترم نقشه ی کذایی آن ها لو می رود و مچ آن ها گرفته می شود، آخر او از همه چیز آگاه است و میداند در تیوال چه خبر است و عده ای چه مافیایی به راه انداخته اند. در حالی که اغتشاش گران دستگیر شده بودند یکی از آن ها که گمان کنم نامش کیانی بود عطسه کرد طفلک، کارگردان چون ادم خفن و مهربانی است سریع نزد او دوید و و گفت: تو خوبی! این کارگردان نه تنها سمیرغ بلکه باید نوبل صلح را هم ببرد. چرا که دلسوز تمامی مخاطبان کار جذابش است که خدایی نکرده ناخوش احوال نباشند و مدام حالشان را میپرسد.
یکی دیگر از اغتشاش گران که فکر کنم امیرمسعود نام داشت گفت این کارها عوام فریبی است و تو واقعا نمیخواهی بدانی حال او خوب است یا نه.
کارگردان لختی مکث کرد و صبورانه اندیشد و سپس پاسخ داد که نمایش ما هر شب سولد اوت میشود داداش و نیازی به این پوپولیسم ها نداریم.
بعد از تمامی حواشی بالاخره وارد سالن شدیم‌.
در همان بدو شروع کار مردی را در حال نواختن گیتار بر روی صحنه دیدم و ذوق مرگ شدم که اخ جون موسیقی زنده! البته فکر کنم بودجه ی کار کفاف کل تایم را نمیداده و مرد موزیسین تنها ۳۰ ثانیه ی اول و اخر کار را نواخت. عوضش ۳، ۴ عکاس خفن در سالن بودند که با سمفونی صدای شاترهایشان لذت عمیقی را بسمت ما روانه کردند. یکی از بازیگران خانمی هم که در کار بود(به گمانم نقش اصلی خانم حساب شود)، تعاریف جدیدی از بیان در بازیگری ارائه داد و دهان ما از فرط حیرت باز مانده بود! راستش آن اوایل کار حیران مانده بودم که از بیان بازیگران لذت ببرم یا از تپق های گاه و بیگاهشان که حتما حکمتی در آن ها بوده و چون من تحصیلات مرتبط ندارم و فقط تئاتر زیاد میبینم که بخورد توی سرم، متوجه آن نشدم.

در مجموع بزرگترین پوینت نمایش برای بنده این بود که ارتباط من را به خدا نزدیک تر کرد. چرا که ساعتم را در خانه جا گذاشته بودم و در کل مدت نمایش از زمان بیخبر بودم و از درگاه خداوند خواهش میکردم این شاهکار که مهمترین اثر زندگی خیلی ها میباشد زودتر تمام شود تا قادر باشم مفاهیم سنگینی که در صحنه بیان میشود را درک کنم و زودتر بیرون بیایم تا به دانشگاهی مراجعه کرده و برای گرفتن مدرک کارشناسی کارگردانی نمایش اقدام کنم.

خداقوت
برای منم تمرین صبری شد. ساعتم همون موبایلم بود که مجبور بودم تو کیفم نگه دارم و از نصفه نمایش به خودم میگفتم:
میتونی، تحمل کن، قراره فوق‌العاده بشه، ایمان بیار به نظرات دوستان، خوب میشه، تو موضوع عمیق شو، کرکترا و فحشاشونو دوست بدار.
بعد نمایش فهمیدم گول خوردم، اکانتا یه‌ روزه بودن!
ولی مهم این بود صبورتر شدم و اسم آقا بهروز برای همیشه در ذهنم موند.
۲۷ شهریور
محمد مجللی
ممنون برای وقتی که گذاشتین و نکاتی که مطرح کردین جناب رضوانی عزیز
من به نکته ای اشاره نکردم مثل خودت تمسخر کردم
۳۱ شهریور
کاش میشد بعضی وقت‌ها اون چیزی که شایستهٔ بعضی آدم‌ها هست رو بیان کرد!! حیف که در اکثر موارد بیانش از دایرهٔ ادب خارجه!!
۳۱ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
میلاد جان شجره
اگر این رو میخونی، لطفا اینقدر در حین اجرا به دستات فشار نیار و رگ هات رو برجسته نکن
شاید یکی روبروت نشسته باشه که با دیدن اون رگ های جذاب لعنتی تحریک شه و هر لحظه به این فکر کنه که پاشه و یه انژیوکت از کیفش در بیاره و فرو کنه تو رگ هات :)


پ‌ن: یه تجربه ی دلچسب بود. ساده اما کافی. ۶۰ دقیقه ی تمام لذت بردم.
انژیوکت 😂😂😂
۲۳ شهریور
عوامل محترم نمایش فقرات بی ستون ، امکانش هست این نمایش اجرای سانس زودتر از ۸ونیم بزاره تا ما هم رگهای دست جناب شجره رو ببینیم و مثل مجللی محمد و میگم، متحول بشیم
۲۷ شهریور
رویا
عوامل محترم نمایش فقرات بی ستون ، امکانش هست این نمایش اجرای سانس زودتر از ۸ونیم بزاره تا ما هم رگهای دست جناب شجره رو ببینیم و مثل مجللی محمد و میگم، متحول بشیم
حتما ببین رویا
تجربه ی بدیعی خواهد بود
۲۷ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
احتمالا تا آخر زندگیم هر وقت اسم سم شپارد رو بشنوم، یاد ۴ تیر سال ۹۸، نفرین قطحی زدگان، اون حماسه ی لعنتی و حس و حال فوق العاده اش میوفتم...

وای پسر!
میتونم در مورد تک تک ادم های این تصویر ساعت ها حرف بزنم!
از اشکان خطیبی و میر سعید مولویان عزیز بگیر تا نازنین ترین رفیق های دنیا که تئاتر بهم هدیه داد❤

بهار چندبار بهم گفت چطور اینقدر احساساتی هستم😅
ولی شما بگین، چطور میشه با بیاد آوردن اون خاطرات شیرین و این دلتنگی کوفتی، احساساتی نشد؟ :)
شب خیلی ویژه و خاطره انگیزی بود 😊😊
یادش بخیر 😊⁦☘️⁩
۱۹ شهریور
محمد جواد
منم بخداااااا :((( به زودی برای زیارتتون خدمت میرسم اینم بگم که هرکی رو ببینم بغل میکنم ، نگین نگفتی :))))
🥳🤩
۲۲ شهریور
چه حیف که بلیطم برای یک روز دیگه بود ☹
۴ روز پیش، چهارشنبه
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
محمد مجللی
درباره فیلم‌تئاتر زندگی در تیاتر i
خواب میبینم تو یه مکعب شیشه ای معلق تو هوا زندانیم، آدمای زیادی دور این مکعب جمع شدن برای دیدن من.
مادرا منو با انگشت به بچه هاشون نشون میدن و در گوش بچه هاشون یچیز میگن که من نمی فهمم، خواب میبینم
خواب میبینم از یه کوه خیلی بلند دارم سقوط میکنم، یه پرنده افسانه ای منو رو هوا میقاپه و برای خوراک بچه هاش میبره
از چشمام شروع میکنن، حتما چشمای خوشمزه ای دارم، خواب میبینم
خواب میبینم توی مدرسه ام، یه پسر خیلی کوچیک، با بچه های بزرگتر از خودم دعوام میشه
اونا همه ی دندونام رو خورد میکنن، خواب میبینم
خواب میبینم تو یه بیمارستان روانی بستری ام، تو یه اتاقی که دیوارای ابری داره
به صورتم دست میکشم ولی صورت ندارم، انگار یه خمیر سفید همه صورتمو پوشونده ، خواب میبینم
خواب میبینم کف یه اقیانوس خیلی عمیق و تاریک دارم شنا میکنم، انگار ... دیدن ادامه ›› آبشش دارم، یه نهنگ خیلی بزرگ به سمتم میاد، منو پشتش سوار میکنه...

==============

چند وقته نمیتونم خوب بخوابم
همش با تن خیسِ عرق کرده و استرس از خواب می پرم
چقدر دلم میخواد پشت اون نهنگ سوار بشم...
من چندوقتی هست که توی خواب زندگی می کنم،از بس این مرز بین خواب و بیداری باریک و باریکتر شده که حتی وقتایی هم که بیدارم فکر می کنم خوابم.اصلا یه زمانی فکر می کردم شاید من خیلی وقته دارم تو خواب خودم زندگی می کنم،شاید یه روزی بیدار شم شایدم نه.بعضی وقتا که خودمو تو خواب و بیداری گم می کنم،پریشون و کلافه میشم.لابد خود من،خود خود من توی همین خواب و بیداری گم میشه که با خودم معذب میشم.شاید خودمو تو همین خواب گم می کنم که وقتی بیدار میشم نمی تونم خودمو پیدا کنم.انگار خواب من یه جهانی هست به اندازه ی من پر از حس های گنگ...
.به هرحال این جهان منه که خواب منه یا خواب منه که جهان منه اما هرچی که هست دوسش دارم چون تو خواب همه چیز قشنگه.همه چیز خوب و حیرت انگیز حتی کابوس هاش چون امید دارم که بیدار میشم،امید دارم که حقیقت نداره.مصیبت وقتی شروع میشه که از خواب بیدار میشم.انگار تموم بدبختی از همین جا شروع میشه...
۱۳ شهریور
خوب شد یه دو تا ایمیل زدی بهم😂 الان ۳هفته اس منتظر جواب ایمیلی بابت کارم هستم تازه دیروز گفتن از هفته دیگه ایمیل تونو جواب میدیم.
انقدر تو این ۳ هفته ایمیلمو باز و بسته کردم لولا هاش خراب شد😂😂😂دریغ از یک ایمیل
۲۴ شهریور
رویا
خوب شد یه دو تا ایمیل زدی بهم😂 الان ۳هفته اس منتظر جواب ایمیلی بابت کارم هستم تازه دیروز گفتن از هفته دیگه ایمیل تونو جواب میدیم. انقدر تو این ۳ هفته ایمیلمو باز و بسته کردم لولا هاش خراب شد😂😂😂دریغ ...
😂
۲۴ شهریور
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
محمد مجللی
درباره فیلم‌تئاتر زندگی در تیاتر i
جانی: بنظر من ادم هایی که تو این کرونای لعنتی ماسک نمیزنن خیلی بیشعورن

رابرت: هه بنظر من! بنظر من نه ، مزخرف نگو
بنظر منی وجود نداره
من نظر تو رو خواستم؟
ولی اره بیشعورن جانی، اونا بیشعورترین بیشعور های دنیان...



پ‌ن: لطفا ماسک بزنین، لطفا رعایت کنید، اشک هممون در اومده. من تقریبا هر روز شیفتم و کمرم داره خم میشه :)
اون ...‌ای که ردیف آخر سمت راست نشسته از همشون بیشعورتره
لیلا مظاهری
متاسفانه برای کادر درمان روزگار سختیه😔😔
۲۶ مرداد
محمد مجللی
ممنون از همه تون نارنین دوستان، دل ادم گرم میشه از این همه محبت
❤❤❤❤
برای تو، کادر درمان و یادآوری ۴ قهرمانی پیاپی پرسپولیس..
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
محمد مجللی
درباره فیلم‌تئاتر زندگی در تیاتر i
تو بیست دقیقه ی اخر کار میشه از آیینه ای که ته صحنه هست, تماشاگرهایی که جلوی ردیف اول نشستن رو زمین رو دید, میشه چشم های خیس شون رو دید, میشه اون چهره ی درهم شکسته شون رو دید
این تیاتره, این زندگی در تیاتره, نه؟
.
.
.
بی حرف اضافه ، بی شعار عاشقانه
این یعنی یک پایان ...
تولد مذگان!

من عاشق اردیبهشتم، به دلایل مختلف و زیادی
بنظرم تک تک روزهاش قشنگن و دوست داشتنی
الان که اینو مینویسم بعد از دوتا شیفت خسته کننده، دراز کشیدم رو تختم، یه قطعه پیانو از پاترلینی پخش کردم و شروع کردم به لیست کردن دلایل علاقه مندیم به این روزهای قشنگ
جالبه تو لیستم یه مورد بود که عجیب پررنگتر از بقیه هست. اردیبهشت میزبان تولد چندتا از دوستای عزیزمه
سه تاشون رو شما ... دیدن ادامه ›› هم میشناسین :)

نیلوفر ثانی عزیز
بی تعارف! عاشق قلمتون هستم، حس خوبی میده، همزمان یاد گرفتن و لذت بردن. چه شاعرانه توصیف میکنین و چه زیبا تشریح میکنین هر آنچه که از آثار دیدین، هر چند مطمئنم این بستر اندازه ی کافی بزرگ نیست که بتونه تمام آنچه در ذهن تون بهش می اندیشین رو پوشش بده. انیمیشن inside out رو دیدین؟ احساس میکنم ذهن تون یه چیزی شبیه اونه :) بنظرم فقط ادم هایی میتونن اینقدر زیبا بنویسن که بتونن دنیا رو هم همینقدر زیبا ببینن...
بنویسین برامون
تولدتون مبارک❤☘

امیرمسعود فدایی عزیز
تو احتمالا نمیدونی، ولی اینجا همه دوستت دارن. اگر یه روز خواندم رو نزنی برامون، نگران میشیم و دلمون میگیره و پرس و جو میکنیم که کجایی؟ تو یه اتمسفر عجیب داری اطرافت که ادم نمیتونه دوستت نداشته باشه و بغلت نکنه. شاید سلیقه ی تئاتریت بد باشه😁 ولی دلت پاکه. عاشق نگاه و وفاداریت به عشقم حتی اگر هنوز به فرجام نرسیده باشه، ولی ته اش روشنه رفیق، نه؟
تولدتون مبارک❤☘

سمیرا خلیفه عزیز
میدونی، وقتی اسم ادم قوی به گوشم بخوره، یاد یه مرد پر زور و با عضله نمیوفتم، یاد یه مرد پر زور خالی هم نمیوفتم، اصلا یاد هیچ مردی نمیوفتم، چون اسم تو تو ذهنم تداعی میشه. یروز یه ادم عزیزی بهم گفت زندگی خیلی حسود و کینه ای هست، اگر ببینه یکی قوی و کاردرسته، هرکاری میکنه به زانو درش بیاره، اما زندگی هرگز نتونست این کار رو در مورد تو انجام بده. هر چقدر بهت سخت تر گرفت، در نهایت این تو بودی که قویتر شدی، امسال لیورپول، تیم مورد علاقم، نتونست بدون شکست قهرمان بشه، ولی تو میتونی
تولدتون مبارک ❤☘

پ‌ن: اقای لهاک، یه تیواله و یه تبریک تولد گفتن از طرف شما
نمیدونم کجایین الان، اما دلم تنگتونه. امیدوارم سلامت باشین و زود برگردین پیشمون ❤
این دومین سالی هست که روی دیوار تیوال دارم سوپرایز می شم
واقعا دارم ایمان میارم به هرچیزی که عشق هدیه بدی، عشق هم دریافت می کنی.. و تیوال با تمام فراز و نشیب هاش برای من جایی ست که با آدمهای لذتبخش و دوست داشتنی‌ش، معنا پیدا می کنه.. چه آنانی که در گروه اجرایی اند وچه کاربرانش که از دوست نزدیک‌ترند
بخودم می بالم و باورکنید امروز به داشتن دوستان تیوالی که بی اغراق خویشاوندند نه فقط دوست، احساس ذوق و شعف کردم
محمد جان ... دیدن ادامه ›› مجللی عزیز
تو خودت یک اردیبهشتی مهربان، و متواضعی که وجودت انتشاری از قدردانی ها، و بیادهم بودن‌هاست
چه از پستها و نوشته های جالب توجهت و چه از روحیه باگذشت و انسان‌دوستانه ات
صمیمانه ازت ممنونم و امیدوارم شایسته دوستی شما مهربانان باشم

بیاد دایه‌ی عزیز که پارسال در چنین روزی ، معرفت و مهر دوستانه اش را نثارم کرد و مرا بیشتر از پیش با تیوالی پیوند داد که به پشتوانه‌ی چنین نیرویی، دیگر ناگسستی ست.
امیدوارم بزودی در تیوال ببینمش
۱۶ اردیبهشت
اردیبهشتی ها، تولدتون مبااارک
۲۷ اردیبهشت
سلین عزیزم ❣️
۲۸ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
وقتی تموم شد کاملا غیر ارادی دوباره زدم از اول و تماشاش کردم
انگار که مسخ شده بودم
چقدر زیبا بود
مونولوگ پایانی اقای معجونی، نگه داشتن اشکی که یک ساعت تمام بزور و زحمت تو چشم هات حبس کردی رو غیرممکن میکنه

کسی از دوستان اسم قطعه ای که پایان کار پخش میشه رو میدونه؟
آخ از اون مونولوگ! و اشکی که به خوبی بهش اشاره کردی و دیگه سرازیر شد! حسرت... حسرت... حسرت. اینکه کاش فرصت داشتی تا چیزی رو عوض کنی. جلوی آواری رو بگیری. خواه آوار یک رابطه، یا آوار یک زلزله و مرگ ۵۰ هزار نفر.
۰۸ اردیبهشت
مجللی جان خیلی خوشحالم که به تاریخ ۹اردیبهشت ماه خوشحالت کردم
خواهش میکنم
۰۹ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
از جان عزیزترم
در شهریم که با تو برایم غریب نیست
اما دیشب را بی تو در غربت گذرانده ام
سهم من از عشق
گوشه ی سرد و تاریکی از این دنیاست
که با یاد تو گرم و روشن مانده است
کاری کن که باور کنم انتظار خود عشق است
آشکارا نهان کنم تا چند، دوست میدارمت با بانگ بلند
من این فیلم رو ندیدم... ولی موسیقی فیلم که پیمان یزدانیان کار کرده رو خیلی دوست دارم....
۲۶ فروردین
سلام سید مهدیِ گُل،
ای مردِ عادی!
شما اتفاقاً اصلا عادی نیستین. شما باهوش و مهربونین.
خوشحال میشم دوستانِ مجازی رو ببینم. و سپاسگزارم از لطفتون به من.
شاد باشین.
۲۸ فروردین
خانم مریدی عزیز
چون میگذرد غمی نیست
یه روز خوب میاد
۲۸ فروردین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
همدم این روز های من دیدن سریال کمدی فوق العاده ی office هست.
نمیتونم بگم چقدر عاشقشم!
امروز وقتی قسمتی که میدیدم تموم شد، دیدم چشم هام ناخوادگاه خیس شده...
حالا قضیه چی بود؟

پم و جیم دوتا همکارن که از همدیگه خوششون میاد ولی نمیتونن مطرح کنن، میزشون کنار همدیگه هست و کل روز رو با هم میگذرونن، اما بخاطر یه اتفاقی، یه روز جیم مجبور میشه میزش رو عوض کنه و بره یه جای دیگه بشینه و کلی حالش گرفته میشه، از پم دوره، نمیتونه باهاش گپ بزنه و از اون بدتر انگار پم اصلا فراموشش کرده و بهش اهمیتی نمیده. کل قسمت بهت تلقین میشه که گول خوردی و رابطه ی عاشقانه ای انگار وجود نداشته، اخر روز، وقتی جیم میاد سر میزش، میبینه رو تلفنش کلی پیغام داره، وقتی چک میکنه، میبینه پم هر ساعت زنگ زده بوده و با ذوق از همه چی حرف ... دیدن ادامه ›› زده براش...
جیم با قشنگ ترین لبخند دنیا، کتش رو میپوشه و میره خونه

تو این سریال دارم زیبا و بالغ ترین رابطه ی عاشقانه ای رو میبینم که تو هیچ سریال دیگه ای از جمله friends, how I meet your mother, shameless, big bang theory و... ندیدم...

براتون تلفن هایی پر از پیغام نشنیده، آرزو میکنم :) ❤
چرا من هیچ وقت نتونستم سریال ببینم... ؟! نمیدونم!
۰۴ فروردین
ممنون، جناب کارآمد... حتما و با کمال میل.
۰۵ فروردین
مریم جان
شکسته نفسی نکن رفیق :)

اقا کارامد جان، من کی باشم که رو حرف شما حرف بزنم اصلا...
یکم فکرم درگیر شد
راستش من خیلی از اون جداشدن ناگهانی لیلی تو فصل های اول و رفتن دنبال آرزوها و تجربه های جدید لذت بردم و تحسینش ... دیدن ادامه ›› هم کردم.
وقتی افیس رو تموم کردم سعی میکنم یه مقایسه ی جامع تو ذهنم انجام بدم
مرسی از مصداق خیلی خوبی که اوردین :)

خانم مریدی جان
خوشحالم اغوا شدین :)
چه اشاره ی خوبی هم به موسیقی کردین
باعث شدین برم تو گالری موزیکم بگردم و دوباره بشنوم موسیقی بینظیر سریال رو
سریال you هم که جناب کارامد معرفی کرد، سریال بدی نیست، هر چند نمیدونم چرا به روحیات من نخورد و فقط چند قسمت تونستم ببینم...
۰۵ فروردین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
من از اون بچه های پر شر و شور هیچوقت نبودم، ولی یه ۳۶۵ روز سال بود و یه چهارشنبه سوری...
چقدر ذوق داشتم براش، پول تو جیبی چند روزم رو جمع میکردم تا بشه ۵۰۰ تومن و برم یه بسته ترقه بگیرم، از این سیگارت ها که نصفش هم پوچ بود!
چقدر خوش میگذشت، وقت استرس روشن کردن ترقه و ترسیدن برای ترکیدنش تو دست رو نمیگم ها، بودن نزدیک بهترین دوستا و مهمتر از اون کنار خانواده و اهمیت ندادن به فردا رو میگم، زندگی تو لحظه و قهقه زدن از ترسیدن آبجی بزرگه از ترقه و فرار از دست دمپایی پرتاب کردن هاش...

امروز چهارشنبه سوریه
و همه ی اون رویاهای شیرین حالا خیلی دور بنظر میان
دارن ... دیدن ادامه ›› صدام میکنن

- مجللی، نوبت شیفتت شده، تا صبح دم در باید وایسی

باید برم، هم امروز، هم لحظه ی سال تحویل، همیشه باید دم در باشم، کاش حداقل به بچه هایی که تو ماشینن و در جواب دست تکون دادنم برام لبخند میزنن، خوش بگذره...

چهارشنبه سوری تون مبارک ❤
کاش موقع بچگی هم رفیق بودیم
باز تو بیرونی و یه چیزهایی میبینی، ما که تو خونه ایم و همونقدرم نمیبینیم ؛)

نگران نباش مجللی جان، روزهای خوب نزدیکه
❤ ❤ ❤
۲۷ اسفند ۱۳۹۸
نولان‌باز ما چطوره؟
۲۳ فروردین
عه سلام رکسانا جان، از این ورا :)
یه عالمه دورم از همه چی و همش شیفتم، پس جات خالی نیست
روزهامو با دیدن تریلر TENET نولان سر میکنم :)
تو چطوری؟ همه چی خوب پیش میره؟
۲۳ فروردین
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یادمه تو دبستان عاشق زنگ انشا بودم، میتونستم برم پای تخته، زل بزنم به روبرو، به بچه ها، به پنجره ی آخر کلاس که اگر تو عمق قابش میرفتی اون ته ها میتونستی نوک دماوند رو ببینی و شروع کنم به خوندن نوشته هام که روز ها براشون وقت گذاشته بودم. همکلاسی ها زیاد گوش نمیدادن، ولی معلم مون با ذوق گوش میداد و هر بار ایراد هام رو دلسوزانه می گرفت
فکر میکردم این اوج لذت هست، بایستی روبروی جمعیت و براشون تک گویی کنی
۱۰ سال گذشت
رسیدم به دوشنبه ۲۴ دی ماه، این بار نشستم روبروی کسی که قرار بود متن بخونه برام، درسته خبری از قله ی دماوند تو ته پنجره نبود اما عوضش لذت لایتناهی و عمیقی بود که به سمتم شلیک میشد و نفس کشیدن رو بر من سخت می کرد و تو سرم فریاد میزد در مورد اوج لذت اشتباه کردم... این بار نه فقط معلم بلکه همه ی هم کلاسی هامم غرق بودن تو اجرا
آقای مجید رحمتی
آقای ... دیدن ادامه ›› مهران رنجبر
آقای رضا بهرامی
شما هنرمندانه من و تمامی تماشاگران رو ممتد و پیوسته شگفت زده کردین

و اسکار شلیک نهایی، تعلق میگیره به تقدیم نمایش به جانباختگان هواپیما و نکوهش اشتباه کنندگان در رورانس
ممنون برای ارائه ی هنر واقعی در این سیاه روزگار که زیبایی نایاب شده.

پی نوشت: مرسی رویای عزیز که منو مصمم کردی خواب نمونم، برم و ببینم و کیف کنم :)
پی تر نوشت: خانم رضایی مرسی پایه ی تئاتر دیدن هام هستین. خیلی گلین :)
خدا سایه منو از رو سر تاتر ایران بر نداره:)))
الان جمله اتو راجب خودم میرم استوری اینستام میزارم:))
۲۴ دی ۱۳۹۸
میثم چقدر خوشحالم زنگ انشا برای تو هم مهم بوده
دقیقا منم منتظر موضوع بعدی بودم با همه ی وجودم تا به چالش کشیده بشم

میلاد از اول هم معلومه انشات خوب بوده رفیق :)

خانم نوری چقدر خفن شدی، اصطلاحات خارجکی بکار میبری. همینه که دیگه تحویل نمیگیری و جمعه نمیای پس
پاندا :))) چقدر عشقن اینا اخه
۲۵ دی ۱۳۹۸
سلام دوستان فردا منم جور کردم بیام با شما مانستر رو ببینم .
۲۶ دی ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دوست عزیزی که در مورد این کار کنجکاوی
میشه کمتر از یک دقیقه وقت بذاری و بخونی منو؟
معمولا این رو نمیخوام از خواننده‌ و بنظرم درست هم نیست اما حکایت امشب فرق داره با همه ی قصه ها و افسانه ها؛
قصه ی امشب، قصه ی مقدس عشق هست.
الان که دارم اینو مینویسم، موسیقی متن وال-ای رو پلی کردم. انیمیشنش یادته رفیق؟ اونم قصه ی عشق بود، یه عشق غریب، یه عشق عجیب، یه عشق عجیب غریب که فارغ بود از کلام، از زبان، از سخن
درست مثل تئاتری که امشب دیدم، اما این برعکسش رو به نمایش کشید،عشق با حرف زدن، حتی شده حرف نامربوط، نامفهموم، حرف نامفهوم نامربوط، حرف زدن برای حرف نزدن، حرف نزدن برای حرف زدن، برای عشق
برای یک سال تمرین
یک سال سختی
یک سال عاشقی

دیشب با یه دوست عزیزی در مورد ملت عشق صحبت میکردم و اینکه گفته بود ۴۰ روز برای اثبات عشقت باید صبر کنی
آقای ... دیدن ادامه ›› شمس...
پس حکم اونی که ۳۶۵ روز صبر میکنه چیه؟

به احترام عشق به تئاترِ گروه اجرایی به تماشای این اثر رفتم
سوادش رو ندارم که تخصصی از کم و کیف کار بگم

ولی اگر بخوای که برات دلی بگم
خلاصه اش میشه

عشق پاکه ، عشق راهش رو پیدا میکنه، حتی بین صندلی های خالی، بین بی توجهی و کنسل شدن ها
عشق عجیب و غریب راهش رو پیدا میکنه
دست مریزاد آقا حمید رضا، قلب بهت برای عشقت
ای بابا،
دلم خواست دوباره ببینمش...
۱۷ دی ۱۳۹۸
نخیر
گفتن چون مجللی نمیاد بسته ایم:(
۲۰ دی ۱۳۹۸
مجللی که نیاد، ساندویچی سعدی که هیچی، تعطیل عمومی اعلام میشه کل شهر))
۲۱ دی ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام حمیدرضا جان مرادی
نمیدونم من رو بخاطر میاری یا نه
ولی مدت زیادی هست که کمابیش در جریان تمرینات و تلاشت برای این اجرا بودم
نمیدونم برای همین کار بود یا کار دیگه که حتی دعوت کردی از بچه ها بیان سر تمرین و حسرت نیومدن به دلم موند
ولی نمیذارم حسرت دیدن خود کار به دلم بمونه
فارغ از خوب یا بد بودن تئاترت
دلم میخواد بیام، دلم میخواد همه بیان
که بدونی کاری که براش زحمت کشیدی و برات عزیزه، دیده میشه
میدونم مهمه برات چون خودم کشیدم از دیده نشدن کارهایی که براشون از جون مایه گذاشتم رو
ولی این ... دیدن ادامه ›› بار اینطوری نمیشه
حداقل همین یه بار
دلم میخواد بدونی مخاطب تئاتر به اینکه زحمت کشیده شده برای یه اثر اهمیت میده
به اینکه بازیگر ها تازه از یه هفته قبل انتخاب نشدن اهمیت میده
به اینکه حتی ۱۰ جلسه ی تمرین هم نداشتن اهمیت میده
شاید به روش نیاره، ولی خب میفهمه:)

دلت روشن باشه آقای مرادی عزیز
آنچه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند :)
محمد عزیز و دوست داشتنی بله به خاطر میارم شما رو و این آشنایی باعث افتخاره منه
بله سر همین کار بود که از دوستان خواهش کردم تشریف آوردن و برای حضور شما کم سعادت بودیم
بله ما از دی ۹۷ شروع کردیم تمرین تا دی ۹۸ اجرا رفتیم با کلی سختی سختی سختی تو این یک سال .
ممنونم از مهر و محبتت ، بودن شما و امثال شما ما رو دلگرم میکنه ، تاتر زنده نگه می داره ، انگیزه میده چون می بینه هنوز هم انسان هایی هستند که دغدغه شون تاتر هست
و چقدر پیامت برام آرامبخش بود و دلگرمی
با افتخار منتظر حضورتان هستم محمد عزیز ❤❤
۱۵ دی ۱۳۹۸
شنبه خوبه
۲۵ دی ۱۳۹۸
خیلی هم عالی
۲۶ دی ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
محمد مجللی
درباره مونولوگ نقل مکان i
سلام خانم فاطمه محمودی
دو کلام حرف میتونم بزنم باهاتون؟
من با آقای شمس کاری ندارم. تکلیف اش معلومه، کارنامه ی اعمالش رو دادن دست راستش و تعریف و تمجید ها رو بخاطر بازیش شنیده که الحق هم نوش جونش، پسر تو رسما ترکوندی!
حاشیه نرم چون مخاطب من آقای شمس نیست، شما هستین خانم
چندوقتی هست که رویای نویسندگی رو تو سر می پرورونم. همیشه سعی کردم عنصر خلاقیت رو وارد کنم به متن هام و با چاشنی تعلیق داستانم رو از یکنواختی در بیارم. اما امشب شما منو مات کردین. تا حالا شده از تلوزیون فوتبال ببینی و دلت بخواد جای بازیکن های تو زمین باشی؟ امشب نمایش شما فوتبال بود و من، تماشاگر حسودی که دلش میخواد روزی اینطوری بنویسه.. جنون وار!
من ۴۵ دقیقه مات شدم در برابر این شگفتانه متنِ شما.
حس شناگری رو داشتم که آماده ی شیرجه زدن تو مهم ترین مسابقه ی زندگیشه ولی قبل از طواف قطرات اب دور تنش، میبینه ورزشکار بغلی رفته تا اخر مسیر و برگشته
حس ... دیدن ادامه ›› مدافعی که با همه ی وجود پریده برای دفع توپ اما مهاجم حریف دو برابرش پرواز کرده تو هوا
حس ناک اوت شدن تو همون راند اول
شما فوق العاده بودین و من رو غرق کردین در تماشای ظرافت و زیبایی ها. نه خیلی پیچیده و نه خیلی روان، دقیقا به اندازه. متنی منسجم که تیر خلاص رو برای پرده ی پایانی و با نشونه گرفتن ذهن تماشاگرش، آماده کرده.
دلم میخواست گریه کنم برای کاراکتر اصلی که نمیتونست بره بیرون از دارالمجانین
گریه کنم برای عشق که مظلوم ترینه.
دلم میخواست برم تو سلول انفرادی دارالمجانین ، مجنون بشم، مجنونِ دوریِ محبوبِ مجنون ام

اینم بگم و تموم
وقتی تئاتر تموم شد و با آقای شمس روبروی ما ایستادین،نگاهم به چشم های هر دوتون افتاد. خیس بودن، ولی نه از اشک، نه از غم، برق میزدن، از افتخار، از غرور. خیسی چشمانتون آرزوست خانم ...
آقای مجللی عزیز من هنوز نمایشو ندیدم اما از خوندن مطلب زیباتون به شدت لذت بردم نمیدونم در چه زمینه ای می نویسید اما بی صبرانه منتظر نوشته های دلنشیتون هستم. موفق باشید ❤️❤️❤️
۰۴ دی ۱۳۹۸
روزت مــــبـــــارک مــجـــلــلــی جــان شـــروع بــهــتــریــن هــا بــرات بــاشــه :)
۱۲ دی ۱۳۹۸
مررررسی مینا خانم
میبالم به خودم‌برای داشتن همتون :)
۱۲ دی ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام
این متن تنها بیانگر احساسات شخصی نویسنده ی نابالغ اش در قبال اثری کم نظیر بوده و فاقد هر گونه ارزش دیگری می باشد.

دقیقا ۳۹ دقیقه از اجرا گذشته بود، نمی گم ۴۰ یا ۳۸، چون دقیقا همون لحظه به ساعتم نگاه گردم، چون تو اون دقیقه من عریض ترین لبخند دنیا رو زده بودم، نه بخاطر اونچه اون لحظه در حال اجرا بود، نه...
قضیه فراتر از این حرف ها بود. من احساس کردم زنده ام، نفس میکشم پس لایق اون لبخند هستم؛ من زنده ام و نفس میکشم پس لبخند زدم، زدم که نه، چون ۷۰ دقیقه لبخند رو لبم بود، من زنده ام و نفس میکشم پس لبخندم رو عریض تر کردم، شاید به پهنای هستی، اخه هیچکس نمیدونه اول یا آخر هستی کجاست پس بذار خودم مشخصش کنم:
من میگم آغاز هستی ورود به سالن تئاتر در ساعت ۱۸، شروع ۷۰ دقیقه لذت، بی نیاز از هر کلام یا دیالوگی و تنها محتاج دیدن، شنیدن و غرق شدن، هست.
من میگم آخر هستی، جایی هست که خودت رو ببازی رفیق، که غر بزنی و بنالی که چیه این زندگی، که دلت بگیره از دوستان و بخوای تنها باشی و بری تو یه بیمارستان ... دیدن ادامه ›› بستری بشی.

من زندگی کردم
نه لزوما تو تئاتر
بلکه تو تماشاش
تو لم دادن رو صندلیم و کیفور شدنم
و اون لبخند لعنتی ۷۰ دقیقه ای
من زندگی کردم، تو نگرانی و ترس تموم شدن صفحه هایی که کارگردان هر بار بر میداشت و نشون میداد
من زندگی کردم، تو دلتنگی برای استیون، برای شجاعت نه گفتنش، برای مبارزه با گناهش،
دلم تنگ میشه برای شکستن پدر، برای خجالت زده شدنش
من دلم برای گریه های مادر تنگ میشه، اخه خیلی گریه های مادرم رو دیدم ۴ سال اخیر
من حتی دلم برای دختر بد و بی تربیت تنگ میشه، چون بدون سیاهی، سپیدی رنگ میبازه
من...

اه بد شد بذار دوباره برداشت کنیم
۳..۲..۱

سلام
حال من خوبه. اما تو این بار واقعا باور کن
حال من خوبه از دیدن تئاتر
از اینکه داستان زندگیم مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد شد.
اما پرده ی آخر زندگیم هنوز مونده، به یه دوست عزیز قول دادم نذارم دراماتورژ برام بنویسش، پس خودم مینویسمش:

من
محمد مجللی هستم و روزی
چشمانم بالهای خورشید را خواهد سوزاند...
خوشحالم که انقدر دوسش داشتی مجللی جان
۰۳ دی ۱۳۹۸
چقدر با این حال خوب نیاز داریم این روزها، بیشتر از هر زمان دیگری
۰۵ دی ۱۳۹۸
ایشالا همیشه حال دلت خوب باشه رفیق مهربون و خوش قلب
۰۶ دی ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
سلام آقای سلیمانی عزیز
الان پیامی دیدم با این عنوان که فروش روز های پایانی اجرای شما فرا رسیده
کمابیش ۴۰ روز میگذره برام از تماشای اجرای شما
و باورتون نمیشه بر من چه گذشت تو این مدت
دوستانی رو از دست دادم. جمع هایی رو ترک کردم.
درسم تموم شد
از دانشگاه برگشتم خونه
تنها و تنها تر شدم
نمیدونم چی منتظرمه ‌بعدش
نمیدونم فردا قراره چه اتفاق هایی بیوفته برام...
فقط
واقعا از ته ته ته دلم میخوام برم و کنار جان براون ... دیدن ادامه ›› تو اون بیمارستان بمونم
حتی شده برای چند شب
تا حالا شده یه خاطره تبدیل به آرزو بشه براتون؟
خاطره ی اون شب شیرین و پر از آرامش
الان آرزوی من شده

موفق باشید همیشه.
خوشحالم کارتون رو دیدم
خدایی منم دلم میخواد ...
۲۸ آذر ۱۳۹۸
میثم جان چرا با ما نمیای؟ نگی برنامه بهتر داری که اصلا امکان نداره! (شکلک چشمک) :)
۰۱ دی ۱۳۹۸
نه بابا محمد جواد ناراحتم شدم کلی !!
خانوم فریبا والا روزهای زوج کلا برنامه ام فول تایمه و برنامه دیگه نمیتونم بریزم
۰۱ دی ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
من یه پرستارم
بیمارستان برام یعنی خون و مرگ و درد
ولی دیشب و تو اجرا، نه خبری از خون بود، نه مرگ و نه حتی درد
دیشب ناخودآگاه به این فکر کردم که ادم هایی که فوت شدن تو شیفت هام، الان کجان؟ شاید تو یه بیمارستان قشنگ، وسط یه باغ تو پاییز، که‌پنجره های بزرگ داره اتاق هاش، رو تخت شون صبحونه میخورن، دوشنبه ها ملافه ها عوض میشه و کسی بهشون کاری نداره.
جان براون عزیز، تو به من تمثیلی عجیب و عمیق از بهشت رو نشون دادی، ازت ممنونم؛ الان آرامش دارم، یه آرامش سفید

پ.ن: آقای سلیمانی عزیز، شما خیلی خوبین، بی هیچ تعارفی میگم. دیشب لذت بردم از گپ زدن باهاتون. راستش من متن رو دوست نداشتم، ولی همه چی اونقدر قوی بود که تصمیم گرفتم ابراز نکنم، ولی وقتی دیدم کار شما چقدر حال دوستانم رو خوب کرده، تصمیم گرفتم حتی نظرم رو عوض کنم، بیام اینجا و بگم

اگر دلتون میخواد یک ساعت بیخیال دنیای ... دیدن ادامه ›› بیرون بشین و کسی بهتون کاری نداشته باشه، بیمارستان بیچ وود هنوز یه تخت خالی داره... برید فرم پر کنین و لذت ببرین و حواستون باشه دکتر رو بیدار نکنین، دکتر دلش نمیخواد بیدارش کنن

#من یک تماشاگرم
متنت هم مثه خودت دوست داشتنیه آخه لنتی .
۲۲ آبان ۱۳۹۸
مجللی جااااااااااااااااااااااااانم عشقی (قلب)
۲۳ آذر ۱۳۹۸
سه گانه ی محمد ها❤️❤️❤️ منم محمد میلادم
۲۳ آذر ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
محمد مجللی
درباره نمایش شیهیدن i
چند روز پیش یه نفر توی دستام فوت شد
رفت...
من موندم و جسم بی جونی که تو دستام رها شده بود
موقعی که وارد این رشته شدم میدونستم قرار هست اینا رو ببینم ولی فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه
از خودم، از دنیا از همه چی بدم اومده بود
چرا باید ادامه بدم؟ اصلا هدف زندگی من چیه جز این همه پوچی؟ هر چی جلو میره یه تیکه ی دیگه از خودم رو جا میذارم و تهی تر ادامه میدم؛ آخرین بار وقتی جلوی آینه ایستادم، تقریبا چیز زیادی از من باقی نمونده بود.
اما امروز، شیهیدن آینه ی من بود و خودم رو در اون دیدم؛ شریف مردمانی که حتی اگر تو راه هدف بزرگشون شکست بخورن و به خاک و خون کشیده بشن، بازم دست از رسالت شون برنمیدارن. می جنگن تا گرد فراموشی رو پاک کنن و داد بزنن که آهای مردم! شما هم یادتون نره چی سرمون اومد
.
تیم عزیز نمایش شیهیدن اکثر مدت زمان نمایش شما چشم های‌من ... دیدن ادامه ›› خیس بود و جلوی خودم رو خیلی گرفتم که اشک هام سرازیر نشه، شاید بخاطر خفقان و بیچارگی هامون، شاید بخاطر اتفاق تلخ چند روز پیش، نمیدونم...
ولی الان سبک شدم، آروم شدم. از خودم کمتر بدم میاد
دلم میخواد گلدون رو اشتباه بکشم
دلم میخواد حیوون نباشم ولی با بلند ترین صدای ممکن شیهه بکشم
مصدر جعلی شما، واقعی ترین اتفاق اخیر زندگی من بوده.
ممنون برای این اجرای فوق العاده

یکی طلب شما

نقطه.
روح اون عزیز شاد باشه...
امیدوارم زودتر حالتون خوب بشه و خدا بهتون صبر و آرامش بده. شغل شما شغل آدم های خیلی بزرگه.
۲۰ آبان ۱۳۹۸
نمیدونم قشنگ بود یا نه آقای کیانی عریز
اما به دل من نشست ...
۲۴ آبان ۱۳۹۸
لطف داری عزیز...
۲۴ آبان ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید