تیوال | نیلوفر: #خاطره بازی داشتم به دیدن یا ندیدن یه نمایش جدید
S2 : 17:55:40
#خاطره بازی

داشتم به دیدن یا ندیدن یه نمایش جدید در شهرزاد فکر میکردم که یاد آخرین حضورم در شهرزاد و اعتراض به قاسم جعفری بابت این همه تاخیر و بی نظمی افتادم، ناگهان پرت شدم به خاطره ای دورتر..
چیزی حدود 10_15 سال پیش در اوایل نوجوونی همه دلخوشیم شده بود مجله خریدن!! کلی پول براش خرج میکردم و صدای همه رو درآورده بودم!
دور،دورِ ماهنامه ها و هفته نامه هایی بود که بازیگران و کارگردان ها رو دعوت میکردند و پای تلفن مینشوندن تا مردم باهاشون صحبت کنن!!
یعنی پدیده ای بود در اون زمان واسه یه نوجوون..
اونم در چه زمانی؟ زمانیکه شبکه سه شعار شبکه جوان سر میداد و با پخش " خط قرمز" و " مسافری از هند" و...کولاک کرده بود!
مگه میشه عاشق یکی از بازیگرای این سریال نبوده باشی؟؟
من در این بین معتاد هفته نامه " تلاش" شده بودم،فکر کنم سردبیرش اقای زمانی بودن..
برنامه زندگیم شده بود خریدن هفته نامه، انتظار برای روز موعود( معمولا دوشنبه ها) و گذروندن باقی هفته با صحبت درباره اون بازیگر در مدرسه و پز دادن و خیالبافی و...یه جوری بود که تو مدرسه معروف میشدی و با دست نشونت می دادن که مثلا فلانی شخصا با حمید گودرزی یا شهرام حقیقت دوست یا سروش گودرزی حرف زده:))))
چه دورانی!!
در کنار همه این احوالات خوب، رویایی داشتم میساختم که "کارگردان شدن" بود که کَکِش رو قاسم جعفری به جونم انداخته بود ( و بعدتر مسعود کیمیایی تخمش رو در دلم کاشت و تموم شد رفت)،رویایی که تا امروز دست از سرم برنداشته، نه تنها کم رنگ نشده، پر رنگ تر هم شده..
دلم میخواست قاسم جعفری باشم، از نزدیک دیدنش آرزوم بود!

زندگی خیلی عجیبه..

هیچ ... دیدن ادامه » وقت فکر نمیکردم یه روز روبروی قاسم جعفری بایستم و به جایی که بگم مرسی بابت رویاهای سالمی که برام ساختی، بهش انتقاد و اعتراض کنم!

اقای قاسم جعفری عزیز! با اینکه با این تماشاخونتون کلی حرصمون میدی اما دمت گرم! در زمانی که باید،تاثیر خودتو گذاشتی..
❤️❤️❤️
۰۳ آذر ۱۳۹۷
مریم عزیزم :)))❤❤❤
۰۳ آذر ۱۳۹۷
چه رویای معرکه ای
بسازش
۰۳ آذر ۱۳۹۷
اره دیگه قرار شد فیلمنامه زرد مهوع تو رو بسازم،یادت رفت؟
۰۳ آذر ۱۳۹۷
:)) آها راس میگی حواس ندارم که
۰۳ آذر ۱۳۹۷
نیلوفر جان مدیونی اگه دنبال رویاتو نگیری. ممکنه حتی آخرش مثلن یه فیلم کوتاه درپیت بسازی ولی خب، ساختی. اصلن شاید غیر از خودت احدالناسی هم اون مزخرف رو نبینه ولی تو ساختیش. این بدترین حالت ماجرا بود که به‌مراتب از دنبال نکردن رویا بهتره.
در ترازهای بعدی ... دیدن ادامه » اما، اتفاقات بهتری در انتظاره: چند وقت پیش که جشنواره فیلم کوتاه تهران برگزار می‌شد، تو تاریکی سالن متوجه شدیم خانم جوانی داره گریه می‌کنه یکی از حضار خواست آرومش کنه، گفت نه، خوبم. من آرزوم بود اولین فیلمم رو بسازم و مادرم بیاد تماشاش کنه، اوناهاش اون ردیف نشسته و اونم داره گریه می‌کنه. خب فیلمش واقعن ضعیف و پراشکال بود ولی رویای حداقل ۲ انسان رو برآورده کرده بود.
جلوتر بریم، بازهم بهتر می‌شه: ممکنه چیزی بسازی که اشک شوق بیش از دو نفر رو دربیاره. روز بعد از اون ماجرا، از دیدن فیلم کوتاه دیگه‌ای اشک شوق ریختیم، یک ادای احترام خیلی دوست‌داشتنی بود به یرمای لورکا. که دست‌کم بیست نفر از اون سالن رو به تحسین واداشت.
جلوتر بریم؟؟ خاطره‌ای که فرهادی از اولین شب اجرای اولین تئاترش تعریف می‌کنه و می‌گه اصلن چیز مالی نبود ولی لذت اون شب رو [که کارگردان شده بودم] به لذت لحظه‌ای که اسم جدایی نادر از سیمین تو مراسم اسکار اعلام شد؛ نمی‌دم.
دیگه پله‌ها و لذت‌های بعدی رو خودت بهتر می‌دونی.
۰۳ آذر ۱۳۹۷
صحبت مجله و مجله‌خریدن و تاثیر خواسته و ناخواسته یه آدم روی یه آدم کم‌سن‌و‌سال‌تر شد، یاد این زندگی‌نگاره از علیرضا محمودی افتادم که تو شماره ۷۲ [اسفند٨۹/فروردین۹۰] همشهری "داستان" چاپ و بعدتر تو "داستان همراه۸" از مجموعه داستان‌های صوتی ... دیدن ادامه » ماهنامه، با صدای خود نویسنده ارائه شد. شنیدنش خالی از لطف نیست. علیرضا محمودی یکی از اوناست که دنبال رویاش رفته و همچنان می‌ره.


"دایی مرتضا" زندگی‌نگاره‌ای از علیرضا محمودی
حجم: ۲۹ مگابایت
مدت‌زمان: ۱۲ دقیقه

http://uupload.ir/view/6h6k_daie_morteza.mp3
۰۳ آذر ۱۳۹۷
چه خاطره جالبی بود:)))))
یه روز میشی یه فیلم ساز کار درست و معرکه چون که رویاتو دنبال کردی :)
۰۴ آذر ۱۳۹۷
ببخشید جناب بولو که دیر جواب دادم،میخواستم سر فرصت فایلی که زحمت کشیدید فرستادید رو گوش کنم.. بعد چیزی بنویسم
بیشتر از همه از حمایتتون ممنونم، مرسی که رفیق هستین برام..

چشم،ته تهش اینه که دل خودم شاد میشه[بعید میدونم مامانم انقد ذوق کنه:))) ]
چیزی که ... دیدن ادامه » برام جالب بود این بود که انگار هیشکی خاطره ای از اون مجلات و اینا نداره ..فکر کنم فقط بچه های مدرسه ما تلاش_باز بودن یا شایدم فاصله سنی هامون متفاوته..:)
۰۴ آذر ۱۳۹۷
نیلوی مهربون و خوش قلبم بیشتر دوست دارم خبر رسیدن تو به ارزوهاتو بشنوم..❤❤❤
.
.
اصلا نمیدونم چرا این نیلوفرها همشون مهربونن، عجیب نیست؟؟ :)))
۰۴ آذر ۱۳۹۷
@ چه فایل خوبی بود آقای بولو
@هر نسلی این خاطرات رو داره نیلوفر جان. نسل من اولش گل آقا باز و بعدش چلچراغ باز بود و البته شانسی که ما داشتیم میزان نشر روزنامه و مجله در ا‌واخر دهه هفتاد و اوایل هشتاد به شکل چشمگیری افزایش پیدا کرد و البته مزه شیرین و نوستالژیک ... دیدن ادامه » کتاب هفته هم هنوز حس میشه!
من هم توی دبستان در انشای «میخواهید چه کاره شوید» نوشتم میخوام کارگردان سینما بشم و اینقدر جزییات رو توضیح دادم که معلم توبیخم کرد چون به هیچ وجه قانع نمیشد که اینارو خودم نوشتم و فکر میکرد کار یک نفر دیگه ست!
ولی بالاخره یک روز یه متن نوشتم و با دوستام ساختیم و فرستادیم جشنواره صد ثانیه! ذوق و شوق لحظه ای که خبر پذیرفته شدنش رو شنیدیم، وصف نشدنی بود:))
کارگردان نشدم ولی حس میکنم دیگه به خودم بدهکار نیستم!
حتما دنبال رویات برو حتی شده واسه یک بار
۰۴ آذر ۱۳۹۷
چقد برام جالب بود مریم جان داستان انشا و فیلمت :)))
مرسی تعریف کردی:)))
چشم فالوش میکنم :)))
۰۴ آذر ۱۳۹۷
قربونت نیلوووفرجان سلامت باشی عزیزم مممون ازت :) من نیز هم امیدوارم :))))


واقعا عجیبه خیلی عجیب ؛)))))))

پ ن : برای تاخیر معذرت میخوام عزیزم دسترسی به نت نداشتم :)
۰۵ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید