کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال مارال پردلی بهروز | دیوار
S3 : 06:57:32 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
برداشت تماشاگر از نمایشنامه .
اساس این جهان شلوغ و پر پیچ و خم را بر چه بنا کردیم؟ سیاست، قدرت،علم،اقتصاد،هنر،احساس. کدامشان گردش این چرخ گردون را بدست گرفته ، فخر می فروشد به دیگری و میل به حذف آن دارد. البته که همه مان می دانیم سیاست و قدرت، علم و اقتصاد قرنهاست که هدایتگر این گردونه بوده و مدتهاست پنجه روی گلوی هنر و احساس گذاشته و نفسش را بند آورده. آن دو اما از زیر همان پنجه های نیرومند، گاه با صبوری و متانت و گاه با سرکشی و عصیان ادامه دادند به حیات بی رمق اما پر عمقشان که سروکارشان با روح و فطرت آدمی ست.
مومیا شاید پنجره ای برای به تصویر کشیدن تقابل این مقولات باشد.
آنجا که مردان سیاست، تاس می ریزند برای برنده شدن و بر سر قدرت ماندن.نقشه می کشند و آدمهای زیر دستشان را چون مهره های تخته نرد جابجا میکنند و وقتی سوخته شد هر مهره، به راحتی و آسودگی خیال به کناری می گذارندش بدون حتی نیم نگاهی به او واینکه او هم حق زندگی کردن داشته . واین فهم دو مرد اپیزود اول است از زندگی خوب ، درست ، منطقی و با کیفیت.
محمود (هادی مرزبان) که شکست در عشق و سیاست را باهم تجربه کرده ، در پی انتقام است و این انتقام را در به خاک نشاندن زندگی دکتر فریبرز(بهرام ابراهیمی) می جوید که مسبب شکستهایش می داند اورا. و دکتر فریبرز که آخرین دست و پاهایش را میزند برای اثبات فهمش ... دیدن ادامه ›› از زندگی.
در اپیزود دوم اما می رسیم به شرح درونیات آن مهره های سوخته. نوا،(فرزانه کابلی) زن نویسنده ای که زندگی را در رنگ ، در شعر ، در طبیعت و در عشق می بیند و متهم است به خنگ و احساساتی بودن و اشتباه خلقت از سوی شوهر سابقش محمود، که همه زنان را اینگونه می پندارد. و نوشتنش که در مصاحبه رادیویی می فهمیم طرفدارانی هم دارد، مورد تمسخرمحموداست. نوا زخم خورده سیاست است و منطق خشک همسر سابقش . و در تنهایی دل خوش کرده به پرواز با بالهای کتابهایش . اما هنوز به حمایت او نیازمند است چرا که در مواجه با خطر، با اطمینانی آلوده به دو دلی می گوید( من ،هنوز، با شوهرم در ارتباطم ) . و مهره بعدی ، ژانین ( نیکا سلیمانی.اگر اشتباه نکنم ) که به اتفاق سرنوشتش با نوا گره می خورد. او هم مورد بی رحمی همان منطق خشک مردانه ، اینبار از سوی پدر. که چون پدر نوع استعدادش را نپسندیده محکوم شده به انکار آن. که اگر اینگونه نبود شاید خیلی قبل تر می بالید و به اوج می رسید و امروز از سر اجبار بی پدری ونداشتن نان شب، نمی شد مهره دکتر فریبرز که او برایش تاس بریزد و جابجایش کند و وقتی خوب بازی نکرد تاس ریخته را به نابودی بکشاندش.
اپیزود سوم ما را به درون داستان زن نویسنده می برد.اوج ظلمی که به استعدادی متولد شده با کودک خانواده مرد چاهکن فقیر(سیروس همتی) روا می شود. ظلمی که ریشه اش جهل است ،ازچشم دوختن به حرف مردم است و خرافاتی که به مذهب نسبت می دهندش. پدر که در چاه نادانی خویش گرفتار است و ناتوان ازبرقراری ارتباط با کودک 6 ساله اش.مادر (صبا کمالی) و مادر بزرگ را مسبب بیراهه رفتن دخترش می داند و با تکیه بر قدرت مردانه اش کور میکند استعداد دخترش را با زور گره های محکم زده شده بر تور دست و پا بند جهل. اما پرتو نور درون دختر همچنان در پی رساندن خود به اوج است،شاید در دنیایی دیگر.و اگر رقص انتخاب شده این استعداد درونی، شاید نشان از نهایی ترین مخالفت باشد با هر نوع حرکت تازه برای رسیدن به اوج که مورد پسند سطحی نگران نیست.و فقط بستری می خواهد درست و زیربنایی برای رشد. آ نجا که پدر می گوید،( بهش بگو انقد تکون نده خودشو ) . نهایت مخالفت با احساس ، با هنر، با لطافت و با سبکی.که همه را خالق انسان در وجودش به ودیعه گذاشته. و بیشترش را در وجود زن. اما این روزها ویا شاید در همه زمانها مورد تمسخر و بی رحمی بوده و نشان از ضعف. و هر که اینها را به تمامی داشت ، ضعیفه خوانده شد. اما انسان کامل به تمام این مقولات نیاز دارد. به سیاست ، به قدرت که خالق انسان بیشترش را در وجود مرد گذاشت. به علم و پول. به هنر و عشق و احساس.که در هماهنگی باشد و تعادل این انسان.تعادل و تکاملی که میسر نمی شود مگر با در کنار هم بودن زن و مرد. و نشانش لحظات پایانی نمایش که محمود پیروز از انتقام و به پول رسیده. همو که همواره احساس و لطافت و سیر و سلوک عرفانی نوا را به سخره می گرفت، حالا به خیال اینکه برنده بازی شده ، به سراغ نوا می آید.یعنی به دنبال نقصان زندگیش ، همان لطافت و احساس.وقتی که دیگر نوایی وجود ندارد و قربانی منطقی خشک و ناقص شده.
نقدتم مثل خودت پر مغزه مارال فیلسوف من:)
۰۲ اسفند ۱۳۹۰
ممنون از شما
۲۰ اسفند ۱۳۹۰
آفرین
۰۷ شهریور ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
برداشت تماشاگر.
آنجا که آدمی غرق می شود در آرزوهایش و هیچ نمی بیند جز دلخواسته ای دور که گنگ است و خالی از منطق زمینی ، اما احساس برایش برهان های تار در پود تنیده می تراشد ،جسم را وا می دارد به پریدن در رودخانه پر تلاطم رویای زندگی در شهری که بومیش نیست، اما رنگی ست و آوازش از دور گوش انسان خسته از ناکامی را نوازش میدهد و قلب یخ زده از بی توجهی شهرش را گرمایی مطبوع می بخشد. و با پریدن در این رود است که از زادگاه خودش می میرد و در شهری غریب چشم می گشاید به امید زنده شدن و زندگی کردن. اما دریغ که شهر آرزوها ، آواز نزدیکش فقط برای فرزندان خودش خوش است.زیرا آنانند که زبانش را می فهمند و این فهم زبان شهر یعنی پیوند داشتن با جغرافیا و فرهنگ و دیگر مردمان شهر و اساسا با تمامیت زندگی در آن شهر. و اینجاست که آدمی برای اینکه ثابت کند اشتباه نکرده ، شروع می کند به برقراری پیوند با شهری که ریشه ای در آن ندارد و این بی ریشگی پیوند هایش را می پوساند. و او از نو تلاش می کند. اما ثمره تلاشش می شود ،تکرار و سکون. تکرار و سکونی که در اوج خواستن مرد برای اعتراف به اشتباه و بازگشت ، وقتی که روحش آماده شده برای برخواستن علیه تمام منیت ها ، حال این جسم است که با او یاری نمی کند و چون چوبی خشک شده مجال هر حرکتی را از او می گیرد. واین تکرار و سکون برای زن اپیزود سوم که به سبب آسیب پذیر بودن جنسییتش ، بیش از مرد اپیزود اول از پای در آمده ، در غالب ترسی عمیق که تمام جسم و روحش را تسخیر کرده رخ می نماید و در نهایت درماندگی و استیصال روزگاری سیاه را می گذراند.
و پدری ،( ویا بیشتر شوهری) که سالهاست تور در آب می اندازد به امید گرفتن آرزوهای از دست رفته اش. و کودکی که در این بین ناعادلانه مورد بی رحمی تقدیرش قرار می گیرد و پسر جوانی که زخم خورده قدرت طلبی مردان سیاست است ، نا آگاهانه دل به بازی کودک قربانی که حالا دختری بالغ است می بندد. و شاید مرکزیت یک اتاق تکراری در هر سه اپیزود با چندین ورودی ، می گوید ، از هر در که وارد این بازی شوی به یک نقطه می رسی ، تکرار – سکون-ناکامی. و صدای گمشدگی در آب و تلاش برای نفس کشیدن ، شاید نشان تلاشی ژرف ... دیدن ادامه ›› باشد برای رسیدن به زندگی ایده آل و کاشتن ریشه های این زندگی در آب روان و نه در خاک سفت که بارور کند این زندگی را.
وگره هایی بس ظریفتر در این درام پر از نشانه و تفکر برانگیز با فضایی عمیق ، چند لایه و به غایت انسانی که در این مجال نمی گنجد.
(البته این متن رو دیشب نوشتم.الان که دیدم نیست دوباره گذاشتم.)
خانم عزیز شما که خیلی پیچیده تر از نمایش صحبت می کنید.
۳۰ بهمن ۱۳۹۰
بسیار دریافت زیبایی بود,لذت بردم.
۱۰ اسفند ۱۳۹۰
ممنون از تعریفتون آقای خرمی مقدم
۱۱ اسفند ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
برداشت 2.
حرفهایی از جنس درون که هیچگاه به زبان نمی آوریم و در تنهایی های شبانه با واژگانی محکم بارها و بارها در ذهن تکرارشان می کنیم. (هر کس به فراخور حال در باب موضوعی)..... در قالب دیالوگهایی وزین و قابل درک.
موسیقی که به تمامی در خدمت متن است.اینبار نه با نتهای هفتگانه و یا در قالب سمفونی سنگین. بلکه کاملا انسانی در هیاهوی افکار درهم و سیال و بر گرفته از صدای ذهن .
نوری که تمرکزش بر انسان است و با برجسته کردن دود سیگار مرد و محو شدن آن در تاریکی، تاکیدی دارد بر آرزوهای از دست رفته انسان. و نوری که در اپیزود سوم ، اصلا نیست .که تهدید به نابودی زندگی جنس آسیب پذیر تر در غربت را نشانی می دهد همراه با سیاه کردن صحنه.

صحنه ای که با مرکزیت یک اتاق تکراری در هر اپیزود با چندین ورودی ،شاید می گوید ، از هر در که وارد این بازی شوی به یک نقطه می رسی ، تکرار – سکون-ناکامی. و صدای گمشدگی در آب و تلاش برای نفس کشیدن ، شاید نشان تلاشی ژرف باشد برای رسیدن به زندگی ایده آل و کاشتن ریشه های این زندگی در آب روان و نه در خاک سفت که بارور کند این زندگی را.

ارتباط دور آدمهای نمایش با وجود پیوندهای خونی و عاطفی ، نشان ازتنهایی ای عمیق است علیرغم شلوغی روزگار ما. که اگر این پیوندها و دلبستگی ها به درستی شکل می گرفت و سرجای خود می ماند، شاید ناکامی تنها ثمره تلاشهایمان برای کامیابی نمی شد.
خانم پردلی
نقد فلسفی خوبی بود.
افسوس که شما با نقدهای زیبایتان کمتر ما را همراهی می نمائید.
سپاس
۲۹ بهمن ۱۳۹۰
ممنون از توجهتون آقای بیگی.
حالا که کمی وقتم آزادتر شده بیشتر همراهی میکنم.
۲۹ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید