تیوال رها باصفا | دیوار
S3 : 06:55:23
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
*سامسارا
یکی از بدترین اتفاقایی که میتونه بیفته، اینه که یه خوابی رو تا صبح بارها و بارها و بارها و بارها به تکرار ببینی! توی چرخه ی فاجعه بار ناخودآگاهت که معلوم نیست چرا روی یه نقطه گیر میکنه اسیر میشی و حتا نمی تونی بیدار شی...!
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
من دچار این خواب ها بودم؛ خودم را ویران کردم و دوباره ساختم و از دستشان خلاص شدم.
۲۰ مرداد
پس درست شدنیه؟!
۶ روز پیش، شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میگن اوجِ حس تنهایی بین ۱۶ تا ۲۴ سالگیه.
۲۸ سالمه و حسِ تنهایی به طرز دنباله داری میاد، میاد، میاد.... هست! و میگن پیری(اگه بهش برسیم) میتونه آرامش بخش باشه و دیگه احساس تنهایی نکنی و دیگه این حرص و جوشای الان رو نخوری! شاید ۵۰سال دیگه بهتر باشه همه چیز. کافیه ۵۰سال صبر کنم، فقط همین!
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
خانم دروغ میگن اینطرف هم هیچ خبری نیست

شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشم های من است
به چشمهایم نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی ... دیدن ادامه » در ظلمات فرو خواهد رفت
حسین پناهی
.
۰۶ مرداد
راست میگن، من تجربه کردم
۲۰ مرداد
آره
برای منم بوده...
۶ روز پیش، شنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خواب میدیدم که پشت فرمون نشستم و توو جاده ای پر از پیچ و خم میرونم. یه دفعه دیدم ترمز ماشین نمیگیره و در کسری از ثانیه بدون اینکه حتا بتونم فکر کنم که باید چکار کنم، به دره ای که سر نزدیک ترین پیچ به من بود پرتاب شدم. و خیلی واضح و شفاف دیدم که زندگیم درحالِ تموم شدنه و تا چند ثانیه دیگه که با زمین برخورد کنم، بی شک میمیرم.
در کمالِ ناباوری به خودم میگفتم: "ینی همش همین بود؟ ینی همه چی تموم شد؟" و خودم رو از بیرون و درون میدیدم که به کام مرگ میرم....
محمد لهاک (آقای سوبژه)، مجتبی مهدی زاده و قاصدک این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من دیگه مو ندارم، اما هروقت میخوام خودمو تصور کنم، مودار تصور میکنم! هنوز این تصویر از ذهنم بیرون نرفته. درست مثل وقتایی که خیال میکنم آدمایی که سالهاست مُردن، هنوز توی خونشون اند و دارن همون کارای معمولی و همیشگی رو می کنن... مثل اون روز که به الی گفتم: " به مامانت سلام برسون الی جان!" و یه مرتبه به خودم اومدم که مامان الی دو ساله رفته! ذهن آدمی این جوریِ انگار ... زنده است به عادتهای همیشگی اش...

از: خود
"دوست دارم بخندونمت بعد وایستم نگاه کنم که می خندی...!"
شادیِ غیرمنتظره ی زندگی من بودی، چی شد که کم فروغ شدی؟ چی شد؟ که غمگین شدی و دیگه نتونستی منو شاد کنی و به خنده های من دلتو خوش؟! چی شد که همه چیز انقدر بی خود و دوست نداشتنی شد؟! 

از: خود
آهنگ کدوم یکی از اسباب بازیای کودکیم بود..؟ یادم نمیاد... شاید اون ارگ کوچولوئه که خودش یه تعدادی موزیک داشت، و شاید صدای عروسکی که فشارش میداد برام میخوند... یا صدای عروسکِ کسی.. بعد دلم میخواد اون اسباب بازی رو داشتم، بغلش میکردم، میخوابیدم و صدها بلکه هزاران بار به اون آهنگ گوش میکردم، آهنگی که حس یه دختر بچه ی بی پناهِ رها شده توی این جهان رو می فهمه...!

از: خود
اخخخ که هیشششکی جز اون عروسکا ما رو نغهمید..
هیشکی هم نمیتونه جای اونا رو پر کنه..بفهمتمون..
مرسی.. منو پرت کردی کودکیهام.. به شبای بچگی.. گریه و درددل برای عروسکم ساناز..
۰۴ خرداد
عزیزمممم :-*
نیلوفر جان
۱۴ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مامان راست میگفت، هیچ مردی پیدا نمیشه که ناز آدمو بکشه... و من درست زمانی که بیش از همیشه، با تمام قلبم عاشقت شدم، از همیشه بیشتر رونده شدم...
عشق... انگار فقط برای قصه هاست، قصه های پریان، قصه هایی که از قلب زنای سوخته دل و همیشه منتظرِ جهانی اومدن که هیچ وقت هیچ مردی نازشون رو نکشید... و درست بعد از اینکه به دست آورده شدن، رونده شدن و دیگه دیده نشدن... مثل شبح، مثل شبحی که قلب داشت اما کسی نمیدیدش که دوستش داشته باشه، یا مثل یه ابزار که وسیله شد تا ارضا کنه امیال مردی رو که یه روزی به ظاهر خیلی دوستش داشت...
کاش دنیا اینجوری نبود، کاش عشق حقیقت داشت، کاش از روزی که دستاتو بهم دادی به بعد، مطمئن بودم که می مونی پیشم.. مطمئن بودم که اگه می سوزم به پای عشقت، تو هم منو میبینی، میخوای... و این سوختن برات مهمه...اما میدونم که دیگه راه نجاتی نیست...نابود میشم و جز ... دیدن ادامه » این راهی نیست...

از: خود
بی تو دنیا بر سرم آوار شد
بین ما هر پنجره دیوار شد
درد ما در بودن ما ریشه داشت
رفتن و مردن علاج کار شد
آنکه اول نوش دارو می نمود
بر لب ما زهر نیش مار شد
عیب از ما بود از یاران نبود
تا که یاری یار شد بیزار شد
عاقبت با حیله سودا گران
عشق ... دیدن ادامه » هم کالای هر بازار شد
دوستی های خوش آغاز ما
ابتدا نفرت سپس انکار شد
۰۷ فروردین
:(
۰۷ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عمر بکاستم، اینو امروز فهمیدم!
فهمیدم که دیگه اون بازی گوشیا، اون خیالبافیا، اون سرخوشی های قدیم رو دیگه ندارم و دیگه برام مهم نیست که بدونم سر یه چیزایی چه اتفاقایی می افته

از: خود
چند وقت پیش که داشتم بی محابا از روو فرش راه میرفتم متوجه شدم که دیگه انقدددد بزرگ شدم که برام مهم نیست پام بره روو فضای خالیِ بینِ گلای قالی .. برخلافِ بچگی که همیشه مواظب بودم از روی گلها حرکت کنم و نیفتم توو دره ی خیالیِ بینِ گلها :))
اما خب .. الان یکی ... دیدن ادامه » دو ماهه حواسمو جمع کردم . چه توو خونه ی خودم چه خونه ی کسی باشم .. محاله که بخوام انقدر سهل انگاری کنم که بیفتم توو دره ی بین گلها .. و با حواسِ جمع راه میرم .. از روو موزاییکها ، فرشها و ...

پس میشه که باز برامون مهم بشن رها جان :)
حالا برای هر کدوممون به نوعی
۰۳ فروردین
روانشناسی مبحثی داره به نام ذهن اگاهی(mindfulness) یکی از تمریناش همین هست که شما با گل‌ها ی قالی انجام می دید یعنی آگاهی ذهن از اینجا و اکنونی
۰۶ فروردین
چه جالب!
۰۷ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اون شبی که باهات دوست شدم خیلی احساس خوش بختی می کردم. هیچ وقت اون شب و اون اولین بوسه رو فراموش نمی کنم... از اون به بعد خودمو وقف تو کردم و غرق شدم توی عشقی که از تو توی وجودم جوونه زد... هرکار کردم، فکرم این بود که "س" خوشحال باشه، "س" دوست داشته باشه. ولی تو از همون اولش آب پاکی رو روی دستم ریختی: "هزاران آدم از بُعد مسافت از هم دور میشن و عشق و محبت شون از بین میره و با آدمای دیگه ای آشنا میشن و...." سعی کردم با حرفات کنار بیام، کنار بیارم قلبمو، دلمو، احساساتم رو که بند شده بود به خوبی و خوشی تو... به عشق بی حد و حصرِ تو... و با خودم گفتم: "راست میگه شاید... نباید بذارم این احساسات زندگیمو تحت الشعاع قرار بده، "س" زندگی خودشو داره، منم زندگی خودمو... و این وسط یه عشقی هست که ممکنه روزی دیگه نباشه..."
ولی هرچی گذشت به دروغ بودنِ این فکر ... دیدن ادامه » بیشتر پی بردم.. دروغی که هرروز و هر روز و هرروز به خوردِ مغز و قلبم دادم ولی فردا دوباره بیدار شدم دیدم همش هضم و دفع شده...
خوشی و ناخوشیم به طرز غریبی گره خورد بهت. اما سعی کردم نذارم این احساس به تو افکار ناخوشایند القا کنه، سعی کردم نذارم به این فکر کنی که احساس من ممکنه زنجیر بزنه به پای زندگی و احساست... اما انگار موفق عمل نکردم... "انسان آنچه را دوست دارد نابود میکند" ؟ یا "دربند میکشد"؟ حتا از این کارم دوری کردم... ولی باز هم ظاهرا موفق عمل نکردم، چون تو دور شدی، بیش از حد انتظارم دور شدی! درست مثل کسی باهام رفتار شد که لباسی رو که خیلی دوست داره میخره و اولش ذوق و شوقش رو داره اما بعدش... بعد از چندبار پوشیدنش، میندازتش کنار... چون براش تکراری شده و اون لباسم میشه مثل لباسای دیگه براش که گاهی توی قفسه ی لباسا دیده و پوشیده میشه...
احساس میکنم قلبم دیگه توی قفسه سینه ام جا نمیشه... احساس میکنم مچاله شده. مچاله ی مچاله! چون عشق بزرگش کرده ولی اتاق قبل اش همون اندازه ایِ که بود... به یک لحظه زندگیِ بدون تو فکر میکنم و نفسم میگیره... همه چیز برام دلگیره... خیلی دلگیر...
بعد با خودم فکر میکنم: کاش انقدر قوی بودمکه می تونستم یه تصمیم بهتر برای زندگیم بگیرم... نمی دونم حتا ممکنه اون تصمیم بهتر چی می بود؟! شاید بُریدن از تو... ولی بریدن از تو مگه به همین راحتیه؟ مثلِ بریدن یه عضو... و اصلا چرا باید به این مسئله فکر کنم؟ شاید چون احساس میکنم که تو دیگه منو دوست نداری یا اقلا به اندازه ای که قبلا داشتی، نداری....
بی وقفه توی ذهنم باهات حرف می زنم و ازت می پرسم: "چرا؟ چرا دوستم نداری؟ مگه من چی کار کردم؟ جز اینکه لحظه به لحظه عشقم رو به تو بیش تر و بیش تر کردم؟ جز اینکه ذکر روز و شبم شد اسمِ تو؟ پس چرا فرار میکنی؟ چرا دوری؟ چرا انقدر دوری؟ چرا انقدر دوووووووور؟"
قبلا از جنسیت خودم بدم می اومد... فکر اینکه چیزای خیلی بد در "نهادم" هست و افکار مزخرف و بیهوده ی سالها بردگی... بردگی در قالبِ زنی که دیده نشد، تحقیر شد و هرچه بیشتر، به درونش پناه برد... اما با تو... با تو آشتی با کهن ترین شکلِ یک زن رو تجربه کردم، حس کردم دوست دازم زن باشم، لباس گلدار و دامن چین دار بپوشم، آشپزی کنم و قربون صدقه ات برم... اما الان... الان که این احساسات، این احساساتِ زیادِ لعنتی باعث شده تو ازم دور بشی، بازم از این جنسیت بدم میاد، بیزار شدم حتا انگار... بیزار از اینکه اون چه تو رو باید به من پیوند میداد و لاجرم به من نزدیک میکرد، باعث دوری شده... دوری و دوری و دوری....
دلم میخواد می تونستم به سبک زنای بوشهری عزاداری کنم، در سوگِ عشقی که از دست میره و من نمیتونم براش کاری بکنم... خاک و کاه به سر بپاشم، گِل به سر و صورت بگیرم، مثل آونگی بی تاب، تاب بخورم به چپ و به راست... و صورت بخراشم و غرق بشم توی اشکی که تمومی نداره....
دلم میخواست  می تونستم این حرفا رو، بدون اینکه بغض راه گلومو بگیره، به خودت بزنم، به خودِ خودت. و تو یه تنه همه چی رو درست کنی و بهم بگی:"خیلی خُلی که این فکرا رو کردی، که من قرار نیست از کنارت برم، که همیشه پیش ات می مونم..." که مثل اون روز بهم بگی:"خودم ازت مراقبت میکنم" ولی میدونم که نمیتونم این حرفا رو بهت بگم... چون این حرفا نشون میده چقدر ضعیفم و تا چه اندازه بی تابم... که این حرفا، همون حرفاییِ که برای نزدن ساخته شدن...
توی دلم یه چیزی بالا و پایین میره و گریه ام اوج میگیره و اوج میگیره... انگار با رسیدن به آخرای این نوشته، ما هم داریم به آخرای رابطه می رسیم... و فکر میکنم شاید رفتنِ تو به این سفرِ لعنتی انگار، تیر خلاصیِ به رابطه ای که مثلِ قطبِ جنوبه...

از: خود
رها جان بلاخره سکوت دوروزم با خوندن نوشتت شکست
و چقد حرفایی ک توی ذهن و دلت با خودت تکرار میکنی و کلنجار میری با خودت ....
۰۲ اسفند ۱۳۹۷
میدونی رها جان
ما ادما ادعا میکنیم ک توی همه چ ی قانونایی داریم واسه خودمون و قانون دوسداشتن رو خلاصه کردیم توی زندگی مشترک!
اما هر رابطه ای ی سری تعهدات داره
من احساس میکنم قشنگ ترین رابطه انسانی دوستیه
فرقی هم نداره هم جنس یا مخالف
و وقتی جمله دوستدارم شنیده میشه ی پیمان بسته میشه
دوستی و دوستداشتن فقط ب حرفای قشنگ و بوسه های داغ اولش. نیس
به اینه ک ی ادم رو با تموم خوب و بدش با تموم زشت و زیباییش با نقص و کمالش همه جوره پذیرفتی و درک میکنی.اون ادم با همین ویژگی ها وارد دنیای تو شده و اینکه تو چقد توانایی درکش و داری و اون چقد توانایی درک تو رو ملاکه
اینکه چقد بهش باور و ایمان میدی
نه ... دیدن ادامه » اینکه تا ب دستش نیاوردی برات ی فرشته باشه و بعدش ی دیو
درسته آدما همدیگه رو میشناسن و ممکنه برای داشتن بهترین از هم عبور کنن اما بشرطی این قابل پذیرشه ک کمال گرایی خودشون رو توی شکستن کسی نبینن توی تحقیر کردن و شکنجه دادن نبینن
اینکه یادشون نره شاید اشتباهاتی ک خودشون دارن و ناشی از کمال گرایی هاشونه باعث میشه تغییراتی توی رفتارات رخ بده و محکومت میکنن به ضعیفه بودن!
گاهی اوقات این دور شدنا تقصیر اونی نیس ک حسشو بروز داده برعکس مقصرش اونیه ک ظرفیت پذیرش حستو نداره و همیشه برای داشتن بهترین ها کوله به دوشه
و اینجوری هرچی تو بیشتر توی راهروی علایقت قدم میزنی اون ادم از تو بیشتر فاصله میگیره
اون ادم تو رو با کسایی روی کفه ترازو میذاره و میسنجه ک توی خوبیا باهاشون بوده و توی خوبی ها باهاش بودن اما توان پذیرش اینو نداره ک هر رابطه و هرچیزی بالا و پایین و زشت و زیباش کنار همه و این پستی و بلندیه ک ی راهو جذاب میکنه ن همواری راه!
رها جان زنانگی ی نقطه ضعف نیس ک بابتش کسی تحقیر کنه
زنانگی ی ارزشه ی قدرته ک تو حست علاقت عشقت بی مرز و قانونه و ادما رو بخاطر ارزشاشون دوسداری ن برای نیاز. ن برای هوس .ن از روی اجبار و دلتنگی
توی دنیای ما اینکه تو کسیو دوسداری ک باعث بوجود اومدن این حس توی وجودته تعبیر میشه ب وابسته بودن و ضعیف بودن
اما این ضعیف بودن نیس
چون ما انسانیم ن ی جسم بیجان ک از هم استفاده کنیم و ب سادگی عبور...
۰۳ اسفند ۱۳۹۷
درسته قاصدک جان... متاسفانه!
۰۳ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بچه که بودم _یه چیزی حدود ۷ ۸ سالم که بود_ عاشقِ زنا و دخترای سانتی مانتال و خیلی شیک بودم، زنایی که ترکیبی بودن از آرایش، لباسای همرنگ، ناخنای قشنگ و بوی عطری که فضا رو پر میکرد... زنایی که راه میرفتند با کفشای پاشنه دار و  حضور و طراوت شون پخش میشد همه جا...
همیشه به خودم میگفتم:"بزرگ که بشم، همین قدر شیک و تیپ‌زن میشم!" اما نشدم... شایدم شدم... یا شایدم یه جورایی شدم!
روی پاهای خودم راه میرم ولی هیچ وقت یادنگرفتم با کفشِ پاشنه دار چطوری میشه اونقدر زیبا قدم زد... صورتم همیشه رنگ پریده اس، از اولِ صبح تا آخرِ شب، آرایش کردن رو هم هیچ وقت یاد نگرفتم.. بعد "ص" بهم میگه: مشاطه گر ازل آرایشت کرده نگرانش نباش و من خندم میگیره و از خجالت سرخ میشم... بوی عطرم فضا رو پر نمیکنه ولی "ن" بهم میگه: تو همیشه یه بوی خوب میدی که مثل بوی بچه ها ترکیبی از بوی ... دیدن ادامه » شیر و خوشحالیِ! ناخنامو بیشتر وقتا از ته میگیرم که بتونم راحت تر و سریعتر تایپ کنم و پروژه هام نمونه ناتموم... ولی لباسام به طرز عجیبی صبحا که میخوام بپوشمشون همرنگ هم میشن، یا ترکیبی از رنگهایی که به هم میان و بعد "ن۲" بهم میگه: جوراباتم باید همرنگ لباسات باشه آخه؟ و من با تعجب به جورابام نگاه میکنم، چون خودم بهش واقف نبودم...!
یه جورایی اونی که باید ، میخواستم، شدم و نشدم...


از: خود
ای جان :)
بخوای نخوای ؛ فوق العاده ای رها جان ..
۱۲ دی ۱۳۹۷
لطف داری به من بامداد جان :)
۱۶ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی یهویی این به ذهنم رسید که چرا من تا 11 12 سالگی سعی می کردم نشون بدم که کارتون دوست دارم و با صدای بلند هم اتفاقا کارتون میدیدم. یادم میاد اولین نماز جماعتی رو که توی مدرسه خوندم، اولین باری که علی رغم میلم مجبور شدم روسری سر کنم _و خیلی هم دست و پاگیر بود و نمی تونستم بازی کنم_ و اولین تغییرات بدنیم که داشت اتفاق می افتاد چقدر بد بود... و چقدر سعی کردم که اتفاق نیفتن ولی افتادن... چقدر خجالت می کشیدم(از فیزیک درحال تغییرم) و تا چندوقت زجر و عذاب پریود شدن رو و دردهای بی امانش رو تحمل کردم و به کسی نگفتم چمه و هی با آب سرد خودمو سابیدم... گام های بعدی دعواها و بحث و درگیری ها سر حجاب بود (که من دیگه 11 سالم شده و باید مانتوی بلند و گشاد(!) بپوشم وگرنه حق ندارم از در خونه بیرون برم) و ممنوعیت دوچرخه سواری که عاشقش بودم و ممنوعیت گشتن با دخترایی که توی 13 سالگی ... دیدن ادامه » پسربازی میکردن و ممنوعیت تنها از خونه دور شدن( باید برادرم که ازم 2سال کوچکتر بود همراهم می اومد) و هزار هزار ممنوعیت دیگه .... بعد می فهمم چرا تمام دوران بعد از کودکیم آرزو می کردم که دختر نمی بودم... که من چرا مثل برادرهام پسر نشدم؟!
چقدر همه ی اینا از من دوره الان... چقدر ولی جنگیدم و توسری (به معنای واقعی کلمه برای هرباری که روسریم عقب رفت) خوردم ... به عقب نگاه می کنم و می بینم جهالت با من و خانواده ی من چه کرد... بعد به مامان میگم می دونی چی آدما رو موفق و خوش بخت می کنه؟ اول جغرافیایی که توش به دنیا میان و دوم خانواده!


از: خود
با بیش و کمی قابل اغماض، تجربه ای مشترک از تمامی دختران مرز و بوممان را بیان کردی، ولی مژده که تو انقدر توانمندی که میتوانی بار دیگر مجسمه جسمت را بسازی و از نفس مسیحاییت در آن بدمی و جان تازه ای بگیری، که ما هریک دوبار متولد میشویم: بار اول از مادر و بار ... دیدن ادامه » دیگر از خود. و ما هریک دوبار رها میشویم: بار اول از فشار زهدان و بار دوم از قید افکار مسموم
۱۶ آبان ۱۳۹۷
ممنون سعید عزیز
۱۸ آبان ۱۳۹۷
متاسفانه @محمدلهاک
۱۸ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یادمه هروقت با پسرا دعوام میشد، تنها نگرانی مامان این بود که جاییم نزنن که بعدها نتونم بچه دار شم!
یه بار که سر یه چیز خیلی بیخود دعوامون شده بود، با این که خونه بود، اصلا نیومد ببینه چه خبره. حسابی که کتک خوردم و خونین و مالین شدم، اومد گفت: حقت بود!
درد این جمله از درد تمام کتک هایی که خورده بودم بیشتر بود...
همونجا بود که تصمیم گرفتم هیچ وقت بچه دار نشم و یه بدبختِ از همه جا بی خبر رو به این دنیا نیارم که هرقدر زدن توی سرش صدام درنیاد و یهو پیدام بشه بهش بگم:" حقت بود" !
میگن : بخشیدم، فراموش کردم... کی میدونه که ما هر روز داریم با دردامون زندگی میکنیم و اصلا بخشش و فراموشی یعنی چی؟ من که بعد ۱۰ ۱۵ سال بازم که یادش می افتم، دردم میگیره....

از: خود
با سلام و احترام
شانستون رو در مسابقه کانون پرورش فکری امتحان کنید
شرایطش رو در سایت زیر جستجو کنید

مسابقه قصه گویی
http://www.kanoonfest.ir
۰۲ شهریور ۱۳۹۷
منظورم اون نبود ، متاسفانه به دلایلی پاکش کردم
۱۰ شهریور ۱۳۹۷
خوندمش احسان جان...
منم خیلی از نوشته هامو پاک کردم و این حس رو چقدر می فهمم..
فرصتی که از دست میره... :-(
۱۱ شهریور ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رها باصفا
درباره نمایش مترسک i
اصلا لذت نبردم
کارِ بدون خلاقیت و پر از شعارزدگی....
سلام
ممنون از شما که تشریف آوردید.

و اما درباره لذت و شعارزدگی.... حق با شماست. هوشنگ ابتهاج در شعری به نام «گالیا» می‌گوید:

اما در این زمانه که درمانده هر کسی

از بهر نان شب

دیگر ... دیدن ادامه » برای عشق و حکایت مجال نیست

امشب هزار دختر همسال تو ولی

خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک

زیباست رقص و ناز سرانگشت‌های تو

بر پرده‌های ساز

اما هزار دختر بافنده این زمان

با چرک و خون زخم سرانگشت هایشان

جان می کنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ

در تار و پود هر خط و خالش، هزار رنج

در آب و رنگ هر گل و برگش، هزار ننگ

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان ...

دیر است گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست

هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان

هنگامهٔ رهایی لبها و دست هاست

عصیان زندگی است
۰۲ شهریور ۱۳۹۷
جناب خامنه ای بزرگوار

چند بار توی فرمایشاتتون اشاره کردید که ای کاش نقد مشخصی رو مطرح میکردیم تا شما توش دقت میکردید. برای من کمی گنگ هست چرا که من موارد زیادی رو مطرح کردم، همچنین خانم باصفا هم اگرچه کلی، ولی مشخص اشاره کردن، در جایی هم به نمادپردازی های سهل و ساده رو مطرح کردن که شما تقصیر رو به گردن متن انداختید.
منظور من اصلا این نیست که هرچی گفتم به اندازه یک نقد ماندگار ارزشمند، دقیق، کارشناسی و مهم هست، ولی همون اندک موارد مطرح شده بنده هم بی پاسخ مونده. منظور از بی پاسخ این نیست که می بایست تک به تک جواب میدادید، ولی همین که هنوز به عنوان موارد انتقادی مشخص قبولش نکردید من رو متعجب میکنه.

- بنده در خصوص همون نماد پردازی ها مطرح کردم که لحن راهب دقیقا لجن یک آخوند بود، یعنی شما از اونچه که تو متن نماد پردازی شده یک قدم به کلیشه جامعه امروز نزدیک تر شدید. لطفا نفرمایید که این دهه نودی کردن یک نمایش نامه دهه چهلی هست، چون نمایش نامه همون دهه چهلی باقی میمونه و قرار نیست دهه نودی باشه. چون اصلا واقعیت جامعه امروز ما و تحلیل سیاسی اون اصلا نمیتونه جزء به جزء با این نمایش نامه منطبق باشه.

مثال عرض میکنم : اگر توی نمایش نامه سیاه یا کارگر تحت تاثیر قدرت سرمایه، فریب نهاد مذهبی یا وسوسه گفتمان های روشنفکری دست به اقدام میزنه، توی جامعه امروز طبقه کارگر هیچ کدوم از این نهاد ها رو اصلا قبول نداره.
یا اصلا خیلی کلی تر، امروز بطور کلی جامعه ما روشنفکر نداره، نه تو ادبیات کاری انجام شده، نه تو موسیقی و نه حتی توی حوزه تئاتر (شاید فقط سینما کمی فعال تر بوده تو این زمینه). اصلا یک مثال کوچک همین کار شما بود که قبلا خدمتتون عرض کردم، بیشتر پشت نظر عوام جبهه میگیره و چند قدم از مردم عقب تر هست


- ... دیدن ادامه » بنده عرض کردم بازی بازیگرها هیچ چنگی به دل نمیزد. ما به زور به خودمون میقبولوندیم که مثلا این بازیگر تو فلان شرایط قرار گرفته و مثلا میترسه. نه ترس بازیگر قابل پذیرش بود، نه هیجانش، نه تردیدش.

- بنده مطرح کردم که هیچ میزانسن و حرکت درستی کارتون نداشت. بعنوان مثال قسمت شلاق زدن مترسک رو عرض میکنم : همون قسمت باید به قدری زیبایی تئاتری داشته باشه که تماشاگر صرفا از تماشای همون لحظات به وجد بیاد. اینکه مترسک صبر میکنه بازیگر شما حرکت کنه بعد رو زمین شلاق میزنه دیگه صحبتی باقی نمیذاره. اینکه مترسک شما فقط هیکل نسبتا درشتی داره کافی نیست، مترسکتون خشک وای می ایسته ولی توی حرکات بدنی اش این خشکی، عدم شکنندگی، شکست ناپذیری نیست .. مثل بقیه بازیگراتون ابرو بالا میندازه، خم میشه و ...

- بنده راجع به اینکه صندوق که کارکرد کلیدی توی مفاهیم اثر داره چرا حذف شده صحبت کردم. و اینکه چرا این صندوق ها که نمادی از فضای بسته و تاریک فکری اون تیپ هاست چرا با نور مشخص شده ؟ اوکی با تمام بی منطق بودنش شما این کار رو کردید، چرا برای شکستن اون صندوق ها از تبر مجسم استفاده کردید. اینکه صندوق نیست ولی تبر هست یعنی قاعده ای که خودتون بپا کردید هم رعایت نشده

و خیلی موارد دیگه ..
بازم میگم من ادعایی ندارم که یک منتقد حرفه ای هستم، بلکه بعنوان یک مخاطب مواردی که به ذهنم رسیده بود رو مطرح کردم، برعکس دوستان مدافع اثر یا کلی گویی می فرمایند یا موارد مضمونی و سیاسی رو ذکر میکنن که قاعدتا باید بیرون از کار باشن، و ذکرش بعنوان برتری های اثر، شاهدی ست به ادعای بنده مبنی بر ضعف اثر و موج سواری و مضمون گرایی بجای خلق اثر هنرمندانه
۰۶ شهریور ۱۳۹۷
جناب غیوری عزیز
ممنونم از وقتی که گذاشتید و مرا بیشتر و دقیق‌تر از نقطه نظراتتان مطلع ساختید. از این طریق هم بهتر با تفکر شما آشنا شدم و هم با دید شما بعنوان مخاطب تئاتر که هر دو برایم بسیار مغتنم و ارزشمند است و حتما در پرونده ذهن من در مورد این نمایش ... دیدن ادامه » ثبت خواهد شد.
در نهایت فکر می‌کنم می‌توانیم در این نقطه به توافق برسیم که نگاه ما نسبت به تئاتر و تحلیل سیاسی اجتماعی یکدیگر متفاوت است. چه خوب که می‌توانیم به واسطه این هنر شریف با هم گفتگو کنیم و از نقطه نظرات گاها متضاد یکدیگر مطلع شویم. شما البته بیشتر لطف دارید با پیگیری از دیدن نمایش گرفته تا نوشتن در مورد آن. من فکر می‌کنم نظر صادقانه شما هیچ‌گاه کم ارزش‌تر از نقد تخصصی نمایش نیست. حداقل برای من. ممنونم از شما و امیدوارم بار دیگر سعادت گفتگو و شاید دیدار شما را داشته باشم.
۰۶ شهریور ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
این کار تمدید نمیشه؟
امیدوارم تمدید بشه . متاسفانه من موفق نشدم این کار رو ببینم :(
۲۸ تیر ۱۳۹۷
منم امیدوارم نسترن جان چون دوست داشتم ببینم ولی دیدم پر شده
۲۸ تیر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بهش میگی: "آروم باش عزیزم، توی زندگی هرکس ممکنه پیش بیاد!"
نگاه میکنه و میون اشک و بغض میگه:" چطوری آروم باشم؟ آره حرف زدن آسونه، راحت می شه گفت: فراموش کن،غصه نخور! تو که نکشیدی نمی دونی چی میگم! کاش هیچ وقت برای هیچ کس پیش نیاد..."
و تو فکر میکنی اون موقع که این اتفاق برای خودت افتاده بود در چه حالی بودی؟ و نگاه میکنی به کسی که حالا توو موقعیت توئه اون زماناست و بهت میگه:" نمی فهمی دارم راجع به چی حرف میزنم..."
توی سکوت زل میزنی بهش و بعد لب باز میکنی که:" آره عزیزم، تو راست میگی، من نمی دونم دارم راجع به چی صحبت میکنم..."

از: خود
چه حس آشنایی
مث روزایی که توی چشمایِ قاصدکِ توی آیینه زل میزنم و میدونه که میدونم و بازم میگه نمیدونی!
حرفایی که توی ناز و ادایِ پلک های آدما درست اون لحظه که خیره میشن به امتدادِ افق پنهونه و هیشکی نمیشنوه جز سکوتِ ممتدِ خیال!
۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۷
رهاجان فکر میکنم این موقعیت در زندگی خیلی از ماها اتفاق افتاده، اما وقتی بادقت به قضایا نگاه میکنیم میبینم با وجود این که بسیاری از اتفاقات جنبه مشترک دارند ولی همیشه موقعیت ها منحصر به فرد و خاص هستن. یعنی در واقع کسی که ادعا میکنه "کسی درد منو نمیفهمه" ... دیدن ادامه » پر بیراه هم نمیگه...
۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۷
شایدم شکل دردکشیدن آدما باهم فرق داره یا مثلا بعضی آدما فکر‌میکنن تنها کسایی هستن که دردی رو تحمل میکنن..
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش این برنامه رو تکرار کنید
نیما نیک، یک پیامبر و محمد لهاک این را خواندند
شکوه حدادی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبلی خوب بود خوش گذشت
مریم زارعی و محمد لهاک این را خواندند
وحید هوبخت این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با وجودی که هستی...
با وجودی که کنارت بهترین حس دنیا رو دارم...
با وجودی که تنهایی دیگه برام معنی نداره وقتی کنارت هستم یا ازت دورم...
یه وقتایی ... یه حس عجیب غریب و وحشتناک، میاد سراغم، چنباتمه میزنه گوشه ی قلبم... حس میکنم کیلومترها ازت دورم...
دلم می لرزه... سرم به دوران می افته... قلبم تند تند می زنه....
انگار گم شده باشم... وسط شلوغی... انگار راه برگشتی نداشته باشم، از جایی که نمیدونم کجاست...
 بعد فکر میکنم تو باید باشی...
همین نزدیکی ها...
اما نیستی...
چرا از وسط شلوغی پیدات نیست؟
چرا دستمو نمیگیری ببریم؟ چرا پیدام نمیکنی؟
 بعد گریم میگیره...
از دلتنگی...
 از این حس مرموز ...
از این تنهاییِ کش دار...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با وجودی که هستی...
با وجودی که کنارت بهترین حس دنیا رو دارم...
با وجودی که تنهایی دیگه برام معنی نداره وقتی کنارت هستم یا ازت دورم...
یه وقتایی ... یه حس عجیب غریب و وحشتناک، میاد سراغم، چنباتمه میزنه گوشه ی قلبم... حس میکنم کیلومترها ازت دورم...
دلم می لرزه... سرم به دوران می افته... قلبم تند تند می زنه....
انگار گم شده باشم... وسط شلوغی... انگار راه برگشتی نداشته باشم، از جایی که نمیدونم کجاست...
 بعد فکر میکنم تو باید باشی...
همین نزدیکی ها...
اما نیستی...
چرا از وسط شلوغی پیدات نیست؟
چرا دستمو نمیگیری ببریم؟ چرا پیدام نمیکنی؟
 بعد گریم میگیره...
از دلتنگی...
 از این حس مرموز ...
از این تنهاییِ کش دار...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به سراغ من اگر آمدی ای مهربان
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوش بخت بنگرم...
فروغ
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید