تیوال رها باصفا | دیوار
S3 : 12:51:08
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
بچه که بودم _یه چیزی حدود ۷ ۸ سالم که بود_ عاشقِ زنا و دخترای سانتی مانتال و خیلی شیک بودم، زنایی که ترکیبی بودن از آرایش، لباسای همرنگ، ناخنای قشنگ و بوی عطری که فضا رو پر میکرد... زنایی که راه میرفتند با کفشای پاشنه دار و  حضور و طراوت شون پخش میشد همه جا...
همیشه به خودم میگفتم:"بزرگ که بشم، همین قدر شیک و تیپ‌زن میشم!" اما نشدم... شایدم شدم... یا شایدم یه جورایی شدم!
روی پاهای خودم راه میرم ولی هیچ وقت یادنگرفتم با کفشِ پاشنه دار چطوری میشه اونقدر زیبا قدم زد... صورتم همیشه رنگ پریده اس، از اولِ صبح تا آخرِ شب، آرایش کردن رو هم هیچ وقت یاد نگرفتم.. بعد "ص" بهم میگه: مشاطه گر ازل آرایشت کرده نگرانش نباش و من خندم میگیره و از خجالت سرخ میشم... بوی عطرم فضا رو پر نمیکنه ولی "ن" بهم میگه: تو همیشه یه بوی خوب میدی که مثل بوی بچه ها ترکیبی از بوی ... دیدن ادامه » شیر و خوشحالیِ! ناخنامو بیشتر وقتا از ته میگیرم که بتونم راحت تر و سریعتر تایپ کنم و پروژه هام نمونه ناتموم... ولی لباسام به طرز عجیبی صبحا که میخوام بپوشمشون همرنگ هم میشن، یا ترکیبی از رنگهایی که به هم میان و بعد "ن۲" بهم میگه: جوراباتم باید همرنگ لباسات باشه آخه؟ و من با تعجب به جورابام نگاه میکنم، چون خودم بهش واقف نبودم...!
یه جورایی اونی که باید ، میخواستم، شدم و نشدم...


از: خود
ای جان :)
بخوای نخوای ؛ فوق العاده ای رها جان ..
۱۲ دی
لطف داری به من بامداد جان :)
۱۶ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی یهویی این به ذهنم رسید که چرا من تا 11 12 سالگی سعی می کردم نشون بدم که کارتون دوست دارم و با صدای بلند هم اتفاقا کارتون میدیدم. یادم میاد اولین نماز جماعتی رو که توی مدرسه خوندم، اولین باری که علی رغم میلم مجبور شدم روسری سر کنم _و خیلی هم دست و پاگیر بود و نمی تونستم بازی کنم_ و اولین تغییرات بدنیم که داشت اتفاق می افتاد چقدر بد بود... و چقدر سعی کردم که اتفاق نیفتن ولی افتادن... چقدر خجالت می کشیدم(از فیزیک درحال تغییرم) و تا چندوقت زجر و عذاب پریود شدن رو و دردهای بی امانش رو تحمل کردم و به کسی نگفتم چمه و هی با آب سرد خودمو سابیدم... گام های بعدی دعواها و بحث و درگیری ها سر حجاب بود (که من دیگه 11 سالم شده و باید مانتوی بلند و گشاد(!) بپوشم وگرنه حق ندارم از در خونه بیرون برم) و ممنوعیت دوچرخه سواری که عاشقش بودم و ممنوعیت گشتن با دخترایی که توی 13 سالگی ... دیدن ادامه » پسربازی میکردن و ممنوعیت تنها از خونه دور شدن( باید برادرم که ازم 2سال کوچکتر بود همراهم می اومد) و هزار هزار ممنوعیت دیگه .... بعد می فهمم چرا تمام دوران بعد از کودکیم آرزو می کردم که دختر نمی بودم... که من چرا مثل برادرهام پسر نشدم؟!
چقدر همه ی اینا از من دوره الان... چقدر ولی جنگیدم و توسری (به معنای واقعی کلمه برای هرباری که روسریم عقب رفت) خوردم ... به عقب نگاه می کنم و می بینم جهالت با من و خانواده ی من چه کرد... بعد به مامان میگم می دونی چی آدما رو موفق و خوش بخت می کنه؟ اول جغرافیایی که توش به دنیا میان و دوم خانواده!


از: خود
با بیش و کمی قابل اغماض، تجربه ای مشترک از تمامی دختران مرز و بوممان را بیان کردی، ولی مژده که تو انقدر توانمندی که میتوانی بار دیگر مجسمه جسمت را بسازی و از نفس مسیحاییت در آن بدمی و جان تازه ای بگیری، که ما هریک دوبار متولد میشویم: بار اول از مادر و بار ... دیدن ادامه » دیگر از خود. و ما هریک دوبار رها میشویم: بار اول از فشار زهدان و بار دوم از قید افکار مسموم
۱۶ آبان
ممنون سعید عزیز
۱۸ آبان
متاسفانه @محمدلهاک
۱۸ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یادمه هروقت با پسرا دعوام میشد، تنها نگرانی مامان این بود که جاییم نزنن که بعدها نتونم بچه دار شم!
یه بار که سر یه چیز خیلی بیخود دعوامون شده بود، با این که خونه بود، اصلا نیومد ببینه چه خبره. حسابی که کتک خوردم و خونین و مالین شدم، اومد گفت: حقت بود!
درد این جمله از درد تمام کتک هایی که خورده بودم بیشتر بود...
همونجا بود که تصمیم گرفتم هیچ وقت بچه دار نشم و یه بدبختِ از همه جا بی خبر رو به این دنیا نیارم که هرقدر زدن توی سرش صدام درنیاد و یهو پیدام بشه بهش بگم:" حقت بود" !
میگن : بخشیدم، فراموش کردم... کی میدونه که ما هر روز داریم با دردامون زندگی میکنیم و اصلا بخشش و فراموشی یعنی چی؟ من که بعد ۱۰ ۱۵ سال بازم که یادش می افتم، دردم میگیره....

از: خود
با سلام و احترام
شانستون رو در مسابقه کانون پرورش فکری امتحان کنید
شرایطش رو در سایت زیر جستجو کنید

مسابقه قصه گویی
http://www.kanoonfest.ir
۰۲ شهریور
منظورم اون نبود ، متاسفانه به دلایلی پاکش کردم
۱۰ شهریور
خوندمش احسان جان...
منم خیلی از نوشته هامو پاک کردم و این حس رو چقدر می فهمم..
فرصتی که از دست میره... :-(
۱۱ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رها باصفا
درباره نمایش مترسک i
اصلا لذت نبردم
کارِ بدون خلاقیت و پر از شعارزدگی....
سلام
ممنون از شما که تشریف آوردید.

و اما درباره لذت و شعارزدگی.... حق با شماست. هوشنگ ابتهاج در شعری به نام «گالیا» می‌گوید:

اما در این زمانه که درمانده هر کسی

از بهر نان شب

دیگر ... دیدن ادامه » برای عشق و حکایت مجال نیست

امشب هزار دختر همسال تو ولی

خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک

زیباست رقص و ناز سرانگشت‌های تو

بر پرده‌های ساز

اما هزار دختر بافنده این زمان

با چرک و خون زخم سرانگشت هایشان

جان می کنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ

در تار و پود هر خط و خالش، هزار رنج

در آب و رنگ هر گل و برگش، هزار ننگ

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان ...

دیر است گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست

هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان

هنگامهٔ رهایی لبها و دست هاست

عصیان زندگی است
۰۲ شهریور
جناب خامنه ای بزرگوار

چند بار توی فرمایشاتتون اشاره کردید که ای کاش نقد مشخصی رو مطرح میکردیم تا شما توش دقت میکردید. برای من کمی گنگ هست چرا که من موارد زیادی رو مطرح کردم، همچنین خانم باصفا هم اگرچه کلی، ولی مشخص اشاره کردن، در جایی هم به نمادپردازی های سهل و ساده رو مطرح کردن که شما تقصیر رو به گردن متن انداختید.
منظور من اصلا این نیست که هرچی گفتم به اندازه یک نقد ماندگار ارزشمند، دقیق، کارشناسی و مهم هست، ولی همون اندک موارد مطرح شده بنده هم بی پاسخ مونده. منظور از بی پاسخ این نیست که می بایست تک به تک جواب میدادید، ولی همین که هنوز به عنوان موارد انتقادی مشخص قبولش نکردید من رو متعجب میکنه.

- بنده در خصوص همون نماد پردازی ها مطرح کردم که لحن راهب دقیقا لجن یک آخوند بود، یعنی شما از اونچه که تو متن نماد پردازی شده یک قدم به کلیشه جامعه امروز نزدیک تر شدید. لطفا نفرمایید که این دهه نودی کردن یک نمایش نامه دهه چهلی هست، چون نمایش نامه همون دهه چهلی باقی میمونه و قرار نیست دهه نودی باشه. چون اصلا واقعیت جامعه امروز ما و تحلیل سیاسی اون اصلا نمیتونه جزء به جزء با این نمایش نامه منطبق باشه.

مثال عرض میکنم : اگر توی نمایش نامه سیاه یا کارگر تحت تاثیر قدرت سرمایه، فریب نهاد مذهبی یا وسوسه گفتمان های روشنفکری دست به اقدام میزنه، توی جامعه امروز طبقه کارگر هیچ کدوم از این نهاد ها رو اصلا قبول نداره.
یا اصلا خیلی کلی تر، امروز بطور کلی جامعه ما روشنفکر نداره، نه تو ادبیات کاری انجام شده، نه تو موسیقی و نه حتی توی حوزه تئاتر (شاید فقط سینما کمی فعال تر بوده تو این زمینه). اصلا یک مثال کوچک همین کار شما بود که قبلا خدمتتون عرض کردم، بیشتر پشت نظر عوام جبهه میگیره و چند قدم از مردم عقب تر هست


- ... دیدن ادامه » بنده عرض کردم بازی بازیگرها هیچ چنگی به دل نمیزد. ما به زور به خودمون میقبولوندیم که مثلا این بازیگر تو فلان شرایط قرار گرفته و مثلا میترسه. نه ترس بازیگر قابل پذیرش بود، نه هیجانش، نه تردیدش.

- بنده مطرح کردم که هیچ میزانسن و حرکت درستی کارتون نداشت. بعنوان مثال قسمت شلاق زدن مترسک رو عرض میکنم : همون قسمت باید به قدری زیبایی تئاتری داشته باشه که تماشاگر صرفا از تماشای همون لحظات به وجد بیاد. اینکه مترسک صبر میکنه بازیگر شما حرکت کنه بعد رو زمین شلاق میزنه دیگه صحبتی باقی نمیذاره. اینکه مترسک شما فقط هیکل نسبتا درشتی داره کافی نیست، مترسکتون خشک وای می ایسته ولی توی حرکات بدنی اش این خشکی، عدم شکنندگی، شکست ناپذیری نیست .. مثل بقیه بازیگراتون ابرو بالا میندازه، خم میشه و ...

- بنده راجع به اینکه صندوق که کارکرد کلیدی توی مفاهیم اثر داره چرا حذف شده صحبت کردم. و اینکه چرا این صندوق ها که نمادی از فضای بسته و تاریک فکری اون تیپ هاست چرا با نور مشخص شده ؟ اوکی با تمام بی منطق بودنش شما این کار رو کردید، چرا برای شکستن اون صندوق ها از تبر مجسم استفاده کردید. اینکه صندوق نیست ولی تبر هست یعنی قاعده ای که خودتون بپا کردید هم رعایت نشده

و خیلی موارد دیگه ..
بازم میگم من ادعایی ندارم که یک منتقد حرفه ای هستم، بلکه بعنوان یک مخاطب مواردی که به ذهنم رسیده بود رو مطرح کردم، برعکس دوستان مدافع اثر یا کلی گویی می فرمایند یا موارد مضمونی و سیاسی رو ذکر میکنن که قاعدتا باید بیرون از کار باشن، و ذکرش بعنوان برتری های اثر، شاهدی ست به ادعای بنده مبنی بر ضعف اثر و موج سواری و مضمون گرایی بجای خلق اثر هنرمندانه
۰۶ شهریور
جناب غیوری عزیز
ممنونم از وقتی که گذاشتید و مرا بیشتر و دقیق‌تر از نقطه نظراتتان مطلع ساختید. از این طریق هم بهتر با تفکر شما آشنا شدم و هم با دید شما بعنوان مخاطب تئاتر که هر دو برایم بسیار مغتنم و ارزشمند است و حتما در پرونده ذهن من در مورد این نمایش ... دیدن ادامه » ثبت خواهد شد.
در نهایت فکر می‌کنم می‌توانیم در این نقطه به توافق برسیم که نگاه ما نسبت به تئاتر و تحلیل سیاسی اجتماعی یکدیگر متفاوت است. چه خوب که می‌توانیم به واسطه این هنر شریف با هم گفتگو کنیم و از نقطه نظرات گاها متضاد یکدیگر مطلع شویم. شما البته بیشتر لطف دارید با پیگیری از دیدن نمایش گرفته تا نوشتن در مورد آن. من فکر می‌کنم نظر صادقانه شما هیچ‌گاه کم ارزش‌تر از نقد تخصصی نمایش نیست. حداقل برای من. ممنونم از شما و امیدوارم بار دیگر سعادت گفتگو و شاید دیدار شما را داشته باشم.
۰۶ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
این کار تمدید نمیشه؟
امیدوارم تمدید بشه . متاسفانه من موفق نشدم این کار رو ببینم :(
۲۸ تیر
منم امیدوارم نسترن جان چون دوست داشتم ببینم ولی دیدم پر شده
۲۸ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بهش میگی: "آروم باش عزیزم، توی زندگی هرکس ممکنه پیش بیاد!"
نگاه میکنه و میون اشک و بغض میگه:" چطوری آروم باشم؟ آره حرف زدن آسونه، راحت می شه گفت: فراموش کن،غصه نخور! تو که نکشیدی نمی دونی چی میگم! کاش هیچ وقت برای هیچ کس پیش نیاد..."
و تو فکر میکنی اون موقع که این اتفاق برای خودت افتاده بود در چه حالی بودی؟ و نگاه میکنی به کسی که حالا توو موقعیت توئه اون زماناست و بهت میگه:" نمی فهمی دارم راجع به چی حرف میزنم..."
توی سکوت زل میزنی بهش و بعد لب باز میکنی که:" آره عزیزم، تو راست میگی، من نمی دونم دارم راجع به چی صحبت میکنم..."

از: خود
چه حس آشنایی
مث روزایی که توی چشمایِ قاصدکِ توی آیینه زل میزنم و میدونه که میدونم و بازم میگه نمیدونی!
حرفایی که توی ناز و ادایِ پلک های آدما درست اون لحظه که خیره میشن به امتدادِ افق پنهونه و هیشکی نمیشنوه جز سکوتِ ممتدِ خیال!
۲۲ اردیبهشت
رهاجان فکر میکنم این موقعیت در زندگی خیلی از ماها اتفاق افتاده، اما وقتی بادقت به قضایا نگاه میکنیم میبینم با وجود این که بسیاری از اتفاقات جنبه مشترک دارند ولی همیشه موقعیت ها منحصر به فرد و خاص هستن. یعنی در واقع کسی که ادعا میکنه "کسی درد منو نمیفهمه" ... دیدن ادامه » پر بیراه هم نمیگه...
۲۳ اردیبهشت
شایدم شکل دردکشیدن آدما باهم فرق داره یا مثلا بعضی آدما فکر‌میکنن تنها کسایی هستن که دردی رو تحمل میکنن..
۲۶ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش این برنامه رو تکرار کنید
نیما نیک، یک پیامبر و محمد لهاک این را خواندند
شکوه حدادی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبلی خوب بود خوش گذشت
مریم زارعی و محمد لهاک این را خواندند
وحید هوبخت این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با وجودی که هستی...
با وجودی که کنارت بهترین حس دنیا رو دارم...
با وجودی که تنهایی دیگه برام معنی نداره وقتی کنارت هستم یا ازت دورم...
یه وقتایی ... یه حس عجیب غریب و وحشتناک، میاد سراغم، چنباتمه میزنه گوشه ی قلبم... حس میکنم کیلومترها ازت دورم...
دلم می لرزه... سرم به دوران می افته... قلبم تند تند می زنه....
انگار گم شده باشم... وسط شلوغی... انگار راه برگشتی نداشته باشم، از جایی که نمیدونم کجاست...
 بعد فکر میکنم تو باید باشی...
همین نزدیکی ها...
اما نیستی...
چرا از وسط شلوغی پیدات نیست؟
چرا دستمو نمیگیری ببریم؟ چرا پیدام نمیکنی؟
 بعد گریم میگیره...
از دلتنگی...
 از این حس مرموز ...
از این تنهاییِ کش دار...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با وجودی که هستی...
با وجودی که کنارت بهترین حس دنیا رو دارم...
با وجودی که تنهایی دیگه برام معنی نداره وقتی کنارت هستم یا ازت دورم...
یه وقتایی ... یه حس عجیب غریب و وحشتناک، میاد سراغم، چنباتمه میزنه گوشه ی قلبم... حس میکنم کیلومترها ازت دورم...
دلم می لرزه... سرم به دوران می افته... قلبم تند تند می زنه....
انگار گم شده باشم... وسط شلوغی... انگار راه برگشتی نداشته باشم، از جایی که نمیدونم کجاست...
 بعد فکر میکنم تو باید باشی...
همین نزدیکی ها...
اما نیستی...
چرا از وسط شلوغی پیدات نیست؟
چرا دستمو نمیگیری ببریم؟ چرا پیدام نمیکنی؟
 بعد گریم میگیره...
از دلتنگی...
 از این حس مرموز ...
از این تنهاییِ کش دار...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به سراغ من اگر آمدی ای مهربان
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوش بخت بنگرم...
فروغ
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
لطفا اینو دوباره بذارید
محمد لهاک این را خواند
درود بر شما
این برنامه در فرصتی مناسب تکرار خواهد شد.
۱۲ آبان ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بازم اینو بذارید
من دیر دیدم :-(
محمد لهاک این را خواند
درود بر شما
این برنامه در فرصتی مناسب تکرار خواهد شد.
۱۲ آبان ۱۳۹۶
درود و سپاس :-)
۱۳ آبان ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام
آیا ظرفیت این گردش پر شده؟
چرا نمیشه خریدش؟
محمد لهاک این را خواند
درود بر شما
بله ظرفیت این برنامه پر شده است.
۲۶ مهر ۱۳۹۶
سپاس گذارم
۲۶ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تیتر زده بود: بازیگرای پورن اگه پورن استار نبودن، چیکاره میشدن؟
جالبه، همیشه فکر میکنم اگه کشورمون آزاد بود، هرکدوم از ماها که داریم عمرمون رو پشت میزها با کارهای کسل کننده ای که نقش ما توی زندگی نیست هدر میکنیم، چیکاره میشدیم؟
فکر کردم شاید داشتن و نداشتن آزادی و یا زیاد و کم بودن مقدار آزادی ای که نصیب آدما میشه هرکدوم، چقددددرررر می تونه روی زندگی شون تاثیر بذاره؟!
با درود
وقتی محیط آزاد بشه حتمن در زندگی انسان ها تعغیر ایجاد خواهد شد ولی
اینکه در زندگی چقدر تاثیر می زاره بستگی به نگاه ما داره که آزادی یعنی چه
چون نقش ما در جامعه به غیر از تفسیر زندگی باید در جهت تعغیر زندگی هم باشد
۰۷ مهر ۱۳۹۶
درود
محیط آزاد و امن تمام شرایط را برای شکوفا شدن استعداد انسانها فراهم میکنه حال اینکه این شخص از این آزادی در چه جهتی استفاده کنه کاملا به طرز تفکر و معیارهای او بستگی داره اما همین که بتوان در نهایت امنیت به آنچه دوست داری دست پیدا کنی موهبتی بزرگ ... دیدن ادامه » است که البته نایاب
۱۰ مهر ۱۳۹۶
درود بر دوستانم
از نظراتتون مستفیض شدم :-)
۱۰ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زمین سرده
آب سرده
هوا سردتره...
میرم زیر آب، سعی میکنم به موضوع فکر نکنم و باز سعی میکنم فکرمو معطوف فکر دیگه ای بکنم... فکر دوم از فکر‌اول زجرآور تره
صدام توی گوش خودم میپیچه، وقتی هنوز زیرآبم.
یه صدایی شبیه : اوووو یا مممم با صدای زیر جیغ مانند.
چشمام گرم میشه، گرم و مرطوب... میرم زیر آب ، و دوباره برای نفس گیری میام روی آب... و هربار که پایین میرم صدا بلندتر شده. جمع میشم، گرده گرد. انگار که هنوز به دنیا نیومدم... حس جنینی رو دارم که حسی به دنیا نداره...
 نفس گیری، پایین، صدای زوزه ی گریه زیرآب...
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میگم: آقاجون ، این استخوونا مال شماست؟
جواب میده: نه باباجون، می بینی که، من حالم خوبه، دارم بهتر میشم...
و دوباره میره می خوابه توی قبر...
رها جان یاد مستندی افتادم که مردگان را سالها در خانه نگاه می داشتند. و وقتی گزارشگر ایرانی از یکی از اهالی منطقه (جزیره ای در اندونزی) می پرسید که چرا این کار را می کنید؟ او با لبخندی جواب داد: مگر شما چه کار می کنید؟
۲۵ شهریور ۱۳۹۶
انقد که ناخودآگاهم باور نمیکنه پدربزرگم رفته، حتا وقتی خوابشم می بینم، قبرش وسط خونه شونه! دقیقا فضای این نوشته قضای وسط خونه اس... برای همین شاید این حس رو داشتی ...
۲۷ شهریور ۱۳۹۶
یه چیز جالب، توی آناتولی، بخش هایی از همین ترکیه امروزی، یه جایی به نام چاتال هویوک هست که مرده هاشونو کف خونه دفن میکردن...
۲۷ شهریور ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با بغض برایش می نویسم:
کاش دنیای ما مرهمی داشت
مرهمی به وسعت زخم هایمان
کاش داشته ها کافی بود
آنقدر که نداشته ها ...
آخ ... امان از نداشته ها!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من با هزار درد غم انگیز، آشنام!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قول دادم به خودم غصه تراشی نکنم
فکر این را که تو باشی و نباشی نکنم

فکر این را که تو هر روز بیایی سر ظهر
روی گلدان دلم آب بپاشی نکنم!

حوض این خاطره را گرچه پر از گِل شده است
قول دادم به خودم بعد تو کاشی نکنم!

من پر از زخم جگرسوزم و باید بروم
که تو را اینهمه درگیر حواشی نکنم

امشب افسوس نشد بر سر قولم باشم
نشد از فاصله ها غصه تراشی نکنم

گر ... دیدن ادامه » تفنگی برسانند به من، نامردم
تا سحر مغز خودم را متلاشی نکنم!

زهرا شعبانی
دمت گرم و سرت خوش باد قاصدک جان!
چه خوش گفتی...
۱۸ شهریور ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید