کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال رها باصفا | دیوار
S3 : 22:46:00 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
توی دلم سنگینی میکنه، روی زبونم سنگینی میکنه، پیش دوست، غریبه... انقدر سنگینه که نمی دونم باهاش چیکار کنم...
قرعه‌ی فالِ کشیدنِ "بارِ سنگینِ این امانت" به نام من زدند....
می‌شینم زل می‌زنم به خاطرات، کلمه ها دونه‌دونه از قلبم بالا میاد، ولی روی زبونم نمی‌شینه، می‌ره توو گلوم بغض می‌شه، می‌ره توو چشمام اشک می‌شه، جاری می‌شه. انگار توی یه حبابم، توی فضای خلاء، توی پوچ، تنهای تنها، دور خودم می‌گردم فقط، دورِ مدارِ خودم، مدارِ دلتنگی!
دستامو باز میکنم و می‌چرخم و هیچ کسِ دیگه جز من وجود نداره، فقط منم، که توی خلسه فرو رفتم...
دیگه حرفی نیست، کلمه‌ای وجود نداره، کلمه ها رفتن توی خونم، گردش می‌کنن، در امتدادِ سرانگشتام، زیرِ پلکام، کف پاهام.... و من هم‌چنان می‌چرخم...
قاصدک، قنبرعلی رودگر، آرش رضایی و امیر اسحاق این را امتیاز داده‌اند
به به
۲۹ آبان ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
وهم‌ناک‌ترین و در عین حال عجیب ترین چشم اندازی که دیدم، آثار و بقایای آدمهاییِ که روزی زندگی میکردند، بی اینکه به مرگ فکر کنند، و مُردند چنان که گویی هرگز زندگی نکرده اند!
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
یکی میگفت زندگی مثل نور خورشیده، بی رنگ، بی بو... باید یه چیزی پیدا شه مثل منشور بشکندش،
تجزیه اش کنه.
حس میکنم عشقِ تو همون منشورس برای زندگیِ من! عشقِ تو نور تکراری و بی رنگِ خورشید زندگی منو شکست و از من کسی ساخت که همیشه باهاش بیگانه بودم... از من چیزی ساخت که باور نمی کردم روزی در خودم ببینم...
و فکر میکنم این عشق، این منشورِ مقابل نور رو همیشه حفظ کنم... چون نمیخوام حتا لحظه ای به آدمی برگردم که قبل از تو بودم...!
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
آرهه بامدادجان ... شدن! :)
۰۱ مهر ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
*سامسارا
یکی از بدترین اتفاقایی که میتونه بیفته، اینه که یه خوابی رو تا صبح بارها و بارها و بارها و بارها به تکرار ببینی! توی چرخه ی فاجعه بار ناخودآگاهت که معلوم نیست چرا روی یه نقطه گیر میکنه اسیر میشی و حتا نمی تونی بیدار شی...!
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
من دچار این خواب ها بودم؛ خودم را ویران کردم و دوباره ساختم و از دستشان خلاص شدم.
۲۰ مرداد ۱۳۹۸
پس درست شدنیه؟!
۲۶ مرداد ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
میگن اوجِ حس تنهایی بین ۱۶ تا ۲۴ سالگیه.
۲۸ سالمه و حسِ تنهایی به طرز دنباله داری میاد، میاد، میاد.... هست! و میگن پیری(اگه بهش برسیم) میتونه آرامش بخش باشه و دیگه احساس تنهایی نکنی و دیگه این حرص و جوشای الان رو نخوری! شاید ۵۰سال دیگه بهتر باشه همه چیز. کافیه ۵۰سال صبر کنم، فقط همین!
خانم دروغ میگن اینطرف هم هیچ خبری نیست

شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشم های من است
به چشمهایم نگاه کن
پلک اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
حسین پناهی
.
۰۶ مرداد ۱۳۹۸
راست میگن، من تجربه کردم
۲۰ مرداد ۱۳۹۸
آره
برای منم بوده...
۲۶ مرداد ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
خواب میدیدم که پشت فرمون نشستم و توو جاده ای پر از پیچ و خم میرونم. یه دفعه دیدم ترمز ماشین نمیگیره و در کسری از ثانیه بدون اینکه حتا بتونم فکر کنم که باید چکار کنم، به دره ای که سر نزدیک ترین پیچ به من بود پرتاب شدم. و خیلی واضح و شفاف دیدم که زندگیم درحالِ تموم شدنه و تا چند ثانیه دیگه که با زمین برخورد کنم، بی شک میمیرم.
در کمالِ ناباوری به خودم میگفتم: "ینی همش همین بود؟ ینی همه چی تموم شد؟" و خودم رو از بیرون و درون میدیدم که به کام مرگ میرم....
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
با وجودی که هستی...
با وجودی که کنارت بهترین حس دنیا رو دارم...
با وجودی که تنهایی دیگه برام معنی نداره وقتی کنارت هستم یا ازت دورم...
یه وقتایی ... یه حس عجیب غریب و وحشتناک، میاد سراغم، چنباتمه میزنه گوشه ی قلبم... حس میکنم کیلومترها ازت دورم...
دلم می لرزه... سرم به دوران می افته... قلبم تند تند می زنه....
انگار گم شده باشم... وسط شلوغی... انگار راه برگشتی نداشته باشم، از جایی که نمیدونم کجاست...
 بعد فکر میکنم تو باید باشی...
همین نزدیکی ها...
اما نیستی...
چرا از وسط شلوغی پیدات نیست؟
چرا دستمو نمیگیری ببریم؟ چرا پیدام نمیکنی؟
 بعد گریم میگیره...
از دلتنگی...
 از این حس مرموز ...
از این تنهاییِ کش دار...
با وجودی که هستی...
با وجودی که کنارت بهترین حس دنیا رو دارم...
با وجودی که تنهایی دیگه برام معنی نداره وقتی کنارت هستم یا ازت دورم...
یه وقتایی ... یه حس عجیب غریب و وحشتناک، میاد سراغم، چنباتمه میزنه گوشه ی قلبم... حس میکنم کیلومترها ازت دورم...
دلم می لرزه... سرم به دوران می افته... قلبم تند تند می زنه....
انگار گم شده باشم... وسط شلوغی... انگار راه برگشتی نداشته باشم، از جایی که نمیدونم کجاست...
 بعد فکر میکنم تو باید باشی...
همین نزدیکی ها...
اما نیستی...
چرا از وسط شلوغی پیدات نیست؟
چرا دستمو نمیگیری ببریم؟ چرا پیدام نمیکنی؟
 بعد گریم میگیره...
از دلتنگی...
 از این حس مرموز ...
از این تنهاییِ کش دار...
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
تیتر زده بود: بازیگرای پورن اگه پورن استار نبودن، چیکاره میشدن؟
جالبه، همیشه فکر میکنم اگه کشورمون آزاد بود، هرکدوم از ماها که داریم عمرمون رو پشت میزها با کارهای کسل کننده ای که نقش ما توی زندگی نیست هدر میکنیم، چیکاره میشدیم؟
فکر کردم شاید داشتن و نداشتن آزادی و یا زیاد و کم بودن مقدار آزادی ای که نصیب آدما میشه هرکدوم، چقددددرررر می تونه روی زندگی شون تاثیر بذاره؟!
با درود
وقتی محیط آزاد بشه حتمن در زندگی انسان ها تعغیر ایجاد خواهد شد ولی
اینکه در زندگی چقدر تاثیر می زاره بستگی به نگاه ما داره که آزادی یعنی چه
چون نقش ما در جامعه به غیر از تفسیر زندگی باید در جهت تعغیر زندگی هم باشد
۰۷ مهر ۱۳۹۶
درود
محیط آزاد و امن تمام شرایط را برای شکوفا شدن استعداد انسانها فراهم میکنه حال اینکه این شخص از این آزادی در چه جهتی استفاده کنه کاملا به طرز تفکر و معیارهای او بستگی داره اما همین که بتوان در نهایت امنیت به آنچه دوست داری دست پیدا کنی موهبتی بزرگ است که البته نایاب
۱۰ مهر ۱۳۹۶
درود بر دوستانم
از نظراتتون مستفیض شدم :-)
۱۰ مهر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
زمین سرده
آب سرده
هوا سردتره...
میرم زیر آب، سعی میکنم به موضوع فکر نکنم و باز سعی میکنم فکرمو معطوف فکر دیگه ای بکنم... فکر دوم از فکر‌اول زجرآور تره
صدام توی گوش خودم میپیچه، وقتی هنوز زیرآبم.
یه صدایی شبیه : اوووو یا مممم با صدای زیر جیغ مانند.
چشمام گرم میشه، گرم و مرطوب... میرم زیر آب ، و دوباره برای نفس گیری میام روی آب... و هربار که پایین میرم صدا بلندتر شده. جمع میشم، گرده گرد. انگار که هنوز به دنیا نیومدم... حس جنینی رو دارم که حسی به دنیا نداره...
 نفس گیری، پایین، صدای زوزه ی گریه زیرآب...
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
میگم: آقاجون ، این استخوونا مال شماست؟
جواب میده: نه باباجون، می بینی که، من حالم خوبه، دارم بهتر میشم...
و دوباره میره می خوابه توی قبر...
رها جان یاد مستندی افتادم که مردگان را سالها در خانه نگاه می داشتند. و وقتی گزارشگر ایرانی از یکی از اهالی منطقه (جزیره ای در اندونزی) می پرسید که چرا این کار را می کنید؟ او با لبخندی جواب داد: مگر شما چه کار می کنید؟
۲۵ شهریور ۱۳۹۶
انقد که ناخودآگاهم باور نمیکنه پدربزرگم رفته، حتا وقتی خوابشم می بینم، قبرش وسط خونه شونه! دقیقا فضای این نوشته قضای وسط خونه اس... برای همین شاید این حس رو داشتی ...
۲۷ شهریور ۱۳۹۶
یه چیز جالب، توی آناتولی، بخش هایی از همین ترکیه امروزی، یه جایی به نام چاتال هویوک هست که مرده هاشونو کف خونه دفن میکردن...
۲۷ شهریور ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
با بغض برایش می نویسم:
کاش دنیای ما مرهمی داشت
مرهمی به وسعت زخم هایمان
کاش داشته ها کافی بود
آنقدر که نداشته ها ...
آخ ... امان از نداشته ها!
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
میگه: از خدا خواسته بودم، آرزو کرده بود و کلی دعا... که تو رو بهم بده!
توی دلم میگم: کاش نمی خواستی... کاش!
ادامه میده: چشمات... چقدر من این آبی زلال ، سبز تیره ... رنگ به رنگ این چشما رو دوست دارم...
سکوت میکنم. مغزم حرف میزنه با خودش: کاش نداشتی! کاش منو این شکلی نمی آفرید... کاش از زیبایی ام کم میکرد و به هوشم اضافه...
دردم میاد ... و ساکتم! همیشه بودم...
دردم میاد و نمی فهمن... اینا خوشحالی نداره....
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
من خوش بخت ترین زن جهان را در عکس هایی دیدم
که کنار تو ایستاده بود
و چشمانش
از خنده ی پنهان دلش
در قاب تصویر می رقصید.....
کنار تو بودو بسیار شبیه من
شبیه کسی که بودم
شبیه روزهایی که با تو گذشت...
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
_تا به حال شده تاریکی چشمت رو بزنه؟
+نه همیشه روشنایی چشمم رو زده.
_اما برای من اتفاق افتاده. وقتی یه دفعه با اون حجم عظیم تاریکی روبه رو شدم ، ناخودآگاه چشمام رو بستم. انگار فرورفتن اون همه تاریکی یکجا به چشمام ، اذیتم کرد. دلم نمی خواد توی تاریکی قدم بزنم اما انگار چاره ای ندارم. شاید همه مون اسیرشیم و خودمون خبر نداریم!
قاصدک، امید فرجی، مریم اسکندری و فاطیما م این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
با غصه میگه: مامانش چرا مراقبش نبود؟ چقدر بعضی مادرا بی فکرن!
دهن باز میکنم که بگم: وقتی "ن" منو با خودش می برد و اذیت میکرد، تو کجا بودی؟؟ اما دلم میسوزه... دلم میسوزه و فکر میکنم تا جایی که می تونست مراقب ما بود اما خب...
فراموش میکنم!
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
زنگ زده میگه: "چرا نگفتی دو روزه خونه تنهایی؟می اومدیم پیشت!" تو دلم میگم:"وای نه تو رو خدا اصلا حوصله ندارم" اما به زبون می گم:" عزیزم نمی خواستم مزاحمت بشم" پامیشه میاد و میگه بیا بریم فلان مهمونی!!! ای خدا نههههه نمیخوام بیام وااای... میگه فقط دوساعته، خوش میگذره! با کلی تاخیر میاد. میری، بهت بدمیگذره، اونم نه دوساعت ، که نزدیک پنج ساعت!!!!
به التماس ازش میخوای پاشه که برید. پامیشه. مجبوری سرتکون بدی و ادای آدم خوشحالا رو دربیاری.
میاد خونه و میمونه و نمیره... به اصرار میگه بیا خونه ما بمون. کم کم اشکت درمیاد ولی بازم مجبوری تحمل کنی، تا دلش نشکنه.
میگی : نه عادت ندارم و اینا... و بهونه پشت بهونه و تعارف پشت تعارف که چرا نمیام خونت.
این روابط فامیلی هم گاهی نه، خیلی وقتا رنج و عذابه.
نوبادی، امیر هوشنگ صدری، مرتضی کلانی و امید فرجی این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
دستمو توی موهام میکنم و وقتی بیرون میارم، چند تار بین انگشتام باقی می مونه. اولین فکری که به ذهنم می رسه:" من یه مریضی مهلک گرفتم و همین روزا می میرم!" و ادامه میدم:" باید برم پولهامو بردازم برم سفر! همه ی آدمای زندگیم رو ببوسم و بگم چه قدر دوستشون دارم.. باید... بایا یه کم زندگی کنم ، قبل از اینکه از این مریضی بمیرم..."
از مرگ نمی ترسم نه... مگه از به دنیا اومدن ترسیدیم که از مرگ...؟" کلیپس رو برمیدارم و موهای بلندمو با زحمت توش جا میدم و یه جوری می بندمش که با سرانگشتای کسی درگیر نشه...حتا خودم!
پامو میخارونم و انقد حواسم پرته که نمی فهمم پوستش رو خراش دادم و داره خون میاد. فکر میکنم:" سرطان پوست گرفتم! لابد تا چند روز دیگه شبیه این آدمای سرتا پا سوخته میشم و دیگه نمیشه نگام کرد. یعنی اون چه فکری میکنه؟ یعنی خدا داره تقاص چی رو ازم میگیره؟" صداش توو گوشم طنین میندازه:" تو عرضه ی هیچ کاری رو نداری، حتا عرضه ی غذا خوردن! اگه عرضه داشتی این وضعت نبود... مثل اسکلت شدی ،هرروزم داری وزن کم میکنی، معلومه که موهات میریزه!"
واژه ی "عرضه" چرخ می خوره توی ذهنم، هی رژه میره و من فکر میکنم: این عرضه چیه که من ندارم؟چرا ندارم؟ عرضه ی درس دُرُست و حسابی خوندن(چون انسانی وهنر که رشته نیستن)، عرضه ی شوهرکردن(نمی دونن چه غلطی میکنم که همه خواستگارا رو فراری میدم)، عرضه ی زندگی کردن و حالا هم که عرضه ی غذا خوردن!
دیگه حس بیزاری از این جور حرف زدنا سراغم نمیاد. آخه من قراره همین روزا از یه بیماری مهلک یا سرطان پوست یا هرچیز دیگه ای که خیلی کشنده اس و زودی آدمو از ... دیدن ادامه ›› پا درمیاره،بمیرم! پس لازم نیست نگران چیزی باشم؛ بهتره در آرامش و با خیال راحت بمیرم تا اینکه به این چیزا اهمیت بدم. فقط امیدوارم کسی روی سنگ قبرم ننویسه: "این بشر حتا عرضه ی درست مُردنم نداشت!"
نوبادی، R.G، امیر هوشنگ صدری و مریم اسکندری این را امتیاز داده‌اند
همیشه فکر می کنم که آدم باید تا حدی خودشو به نفهمی بزنه تا بتونه راحت تر زندگی کنه.
نمیگم عیب نداره اگه اینا رو بهم گفتن، اما فایده ی فکر کردن بهشون چیه؟ یا اصلا اگه گفتن چه باک؟ باید خودم فکر کنم که چون این آدم یه آدم مهم و تاثیر گذار توی زندگیمه، لزوما نمی تونه حرفاش درست باشه...:-)
اینم از تاثیرات دوست خوبی مثل بامداد داشتنه... :-)
برقص رها :-)))
۰۳ تیر ۱۳۹۶
:-))
این به ذهنم رسید: مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
۰۳ تیر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید

مثل تمام لحظاتی که میخوای و نمیشه، نمیتونی... نباید ... و فکر میکنی چرا چیزای خوب دنیا انقدر از آدمایی مثل ما که نه ته تهِ دنیاییم و نه سرش ، دورن! چرا این میانمایه بودن دست از سر زندگی ما برنمیداره؟ چرا همه جا اسیر کلمه ی "متوسط" ایم؟
طبقه=متوسط
سن=متوسط
قد=متوسط
قیافه= متوسط
تحصیلات=متوسط
همه ی چیزای خیلی معمولی... معمولی... معمولی
معمولی و متوسط...
۲۵خرداد۹۶
طنز قضیه اینه که ، قراره همین طبقه متوسط امور کارها را در دست بگیره . و به قول فیلسوف ها ، طبقه متوسط ، اقشار پایین و بالا را در خودش حل می کنه . ولی خوب بگذار هر کاری می خواد بکنه . ما کار خودمونو پیش می بریم . .
به گفته داستایوسکی ، شاید من بخواهم برای کسی شکلک در بیارم . باید این آزادی را داشته باشم . چون آدم ، شاسی پیانو نیست که طبق یک برنامه از پیش تعیین شده حرکت کنه . یعنی آزادی باید به حد اعلاء برسه .اونوقت خوبه . عشق هم به حد اعلاء می رسه .
۲۸ خرداد ۱۳۹۶
بامداد
بامداد...
اصلا من دیوانه ی نظرهای تو ام
به زندگی برمیگردونتم...
همیشه نظر بده :-)
انگار توو تک تک واژه هات روح آرامش و امید دمیدی!!!
ممنون!
۲۹ خرداد ۱۳۹۶
"عشق را ای کاش زبان سخن بود"... :-)
چیز درخوری اگه بنویسم که حتما نشر میدم :-D
۳۰ خرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
با لبخند به پیشوازت آمدم
لبخند اما... خشکید!
همچنان که خون در رگهایم

در تو‌ چه نیرویی نهان است
که تلخ و شیرین روزگارم را در آن تنیده اند...؟!
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید