تیوال رها باصفا | دیوار
S2 : 16:56:21
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
من دیگه مو ندارم، اما هروقت میخوام خودمو تصور کنم، مودار تصور میکنم! هنوز این تصویر از ذهنم بیرون نرفته. درست مثل وقتایی که خیال میکنم آدمایی که سالهاست مُردن، هنوز توی خونشون اند و دارن همون کارای معمولی و همیشگی رو می کنن... مثل اون روز که به الی گفتم: " به مامانت سلام برسون الی جان!" و یه مرتبه به خودم اومدم که مامان الی دو ساله رفته! ذهن آدمی این جوریِ انگار ... زنده است به عادتهای همیشگی اش...

از: خود
"دوست دارم بخندونمت بعد وایستم نگاه کنم که می خندی...!"
شادیِ غیرمنتظره ی زندگی من بودی، چی شد که کم فروغ شدی؟ چی شد؟ که غمگین شدی و دیگه نتونستی منو شاد کنی و به خنده های من دلتو خوش؟! چی شد که همه چیز انقدر بی خود و دوست نداشتنی شد؟! 

از: خود
آهنگ کدوم یکی از اسباب بازیای کودکیم بود..؟ یادم نمیاد... شاید اون ارگ کوچولوئه که خودش یه تعدادی موزیک داشت، و شاید صدای عروسکی که فشارش میداد برام میخوند... یا صدای عروسکِ کسی.. بعد دلم میخواد اون اسباب بازی رو داشتم، بغلش میکردم، میخوابیدم و صدها بلکه هزاران بار به اون آهنگ گوش میکردم، آهنگی که حس یه دختر بچه ی بی پناهِ رها شده توی این جهان رو می فهمه...!

از: خود
اخخخ که هیشششکی جز اون عروسکا ما رو نغهمید..
هیشکی هم نمیتونه جای اونا رو پر کنه..بفهمتمون..
مرسی.. منو پرت کردی کودکیهام.. به شبای بچگی.. گریه و درددل برای عروسکم ساناز..
۰۴ خرداد
عزیزمممم :-*
نیلوفر جان
۱۴ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مامان راست میگفت، هیچ مردی پیدا نمیشه که ناز آدمو بکشه... و من درست زمانی که بیش از همیشه، با تمام قلبم عاشقت شدم، از همیشه بیشتر رونده شدم...
عشق... انگار فقط برای قصه هاست، قصه های پریان، قصه هایی که از قلب زنای سوخته دل و همیشه منتظرِ جهانی اومدن که هیچ وقت هیچ مردی نازشون رو نکشید... و درست بعد از اینکه به دست آورده شدن، رونده شدن و دیگه دیده نشدن... مثل شبح، مثل شبحی که قلب داشت اما کسی نمیدیدش که دوستش داشته باشه، یا مثل یه ابزار که وسیله شد تا ارضا کنه امیال مردی رو که یه روزی به ظاهر خیلی دوستش داشت...
کاش دنیا اینجوری نبود، کاش عشق حقیقت داشت، کاش از روزی که دستاتو بهم دادی به بعد، مطمئن بودم که می مونی پیشم.. مطمئن بودم که اگه می سوزم به پای عشقت، تو هم منو میبینی، میخوای... و این سوختن برات مهمه...اما میدونم که دیگه راه نجاتی نیست...نابود میشم و جز ... دیدن ادامه » این راهی نیست...

از: خود
بی تو دنیا بر سرم آوار شد
بین ما هر پنجره دیوار شد
درد ما در بودن ما ریشه داشت
رفتن و مردن علاج کار شد
آنکه اول نوش دارو می نمود
بر لب ما زهر نیش مار شد
عیب از ما بود از یاران نبود
تا که یاری یار شد بیزار شد
عاقبت با حیله سودا گران
عشق ... دیدن ادامه » هم کالای هر بازار شد
دوستی های خوش آغاز ما
ابتدا نفرت سپس انکار شد
۰۷ فروردین
:(
۰۷ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عمر بکاستم، اینو امروز فهمیدم!
فهمیدم که دیگه اون بازی گوشیا، اون خیالبافیا، اون سرخوشی های قدیم رو دیگه ندارم و دیگه برام مهم نیست که بدونم سر یه چیزایی چه اتفاقایی می افته

از: خود
چند وقت پیش که داشتم بی محابا از روو فرش راه میرفتم متوجه شدم که دیگه انقدددد بزرگ شدم که برام مهم نیست پام بره روو فضای خالیِ بینِ گلای قالی .. برخلافِ بچگی که همیشه مواظب بودم از روی گلها حرکت کنم و نیفتم توو دره ی خیالیِ بینِ گلها :))
اما خب .. الان یکی ... دیدن ادامه » دو ماهه حواسمو جمع کردم . چه توو خونه ی خودم چه خونه ی کسی باشم .. محاله که بخوام انقدر سهل انگاری کنم که بیفتم توو دره ی بین گلها .. و با حواسِ جمع راه میرم .. از روو موزاییکها ، فرشها و ...

پس میشه که باز برامون مهم بشن رها جان :)
حالا برای هر کدوممون به نوعی
۰۳ فروردین
روانشناسی مبحثی داره به نام ذهن اگاهی(mindfulness) یکی از تمریناش همین هست که شما با گل‌ها ی قالی انجام می دید یعنی آگاهی ذهن از اینجا و اکنونی
۰۶ فروردین
چه جالب!
۰۷ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اون شبی که باهات دوست شدم خیلی احساس خوش بختی می کردم. هیچ وقت اون شب و اون اولین بوسه رو فراموش نمی کنم... از اون به بعد خودمو وقف تو کردم و غرق شدم توی عشقی که از تو توی وجودم جوونه زد... هرکار کردم، فکرم این بود که "س" خوشحال باشه، "س" دوست داشته باشه. ولی تو از همون اولش آب پاکی رو روی دستم ریختی: "هزاران آدم از بُعد مسافت از هم دور میشن و عشق و محبت شون از بین میره و با آدمای دیگه ای آشنا میشن و...." سعی کردم با حرفات کنار بیام، کنار بیارم قلبمو، دلمو، احساساتم رو که بند شده بود به خوبی و خوشی تو... به عشق بی حد و حصرِ تو... و با خودم گفتم: "راست میگه شاید... نباید بذارم این احساسات زندگیمو تحت الشعاع قرار بده، "س" زندگی خودشو داره، منم زندگی خودمو... و این وسط یه عشقی هست که ممکنه روزی دیگه نباشه..."
ولی هرچی گذشت به دروغ بودنِ این فکر ... دیدن ادامه » بیشتر پی بردم.. دروغی که هرروز و هر روز و هرروز به خوردِ مغز و قلبم دادم ولی فردا دوباره بیدار شدم دیدم همش هضم و دفع شده...
خوشی و ناخوشیم به طرز غریبی گره خورد بهت. اما سعی کردم نذارم این احساس به تو افکار ناخوشایند القا کنه، سعی کردم نذارم به این فکر کنی که احساس من ممکنه زنجیر بزنه به پای زندگی و احساست... اما انگار موفق عمل نکردم... "انسان آنچه را دوست دارد نابود میکند" ؟ یا "دربند میکشد"؟ حتا از این کارم دوری کردم... ولی باز هم ظاهرا موفق عمل نکردم، چون تو دور شدی، بیش از حد انتظارم دور شدی! درست مثل کسی باهام رفتار شد که لباسی رو که خیلی دوست داره میخره و اولش ذوق و شوقش رو داره اما بعدش... بعد از چندبار پوشیدنش، میندازتش کنار... چون براش تکراری شده و اون لباسم میشه مثل لباسای دیگه براش که گاهی توی قفسه ی لباسا دیده و پوشیده میشه...
احساس میکنم قلبم دیگه توی قفسه سینه ام جا نمیشه... احساس میکنم مچاله شده. مچاله ی مچاله! چون عشق بزرگش کرده ولی اتاق قبل اش همون اندازه ایِ که بود... به یک لحظه زندگیِ بدون تو فکر میکنم و نفسم میگیره... همه چیز برام دلگیره... خیلی دلگیر...
بعد با خودم فکر میکنم: کاش انقدر قوی بودمکه می تونستم یه تصمیم بهتر برای زندگیم بگیرم... نمی دونم حتا ممکنه اون تصمیم بهتر چی می بود؟! شاید بُریدن از تو... ولی بریدن از تو مگه به همین راحتیه؟ مثلِ بریدن یه عضو... و اصلا چرا باید به این مسئله فکر کنم؟ شاید چون احساس میکنم که تو دیگه منو دوست نداری یا اقلا به اندازه ای که قبلا داشتی، نداری....
بی وقفه توی ذهنم باهات حرف می زنم و ازت می پرسم: "چرا؟ چرا دوستم نداری؟ مگه من چی کار کردم؟ جز اینکه لحظه به لحظه عشقم رو به تو بیش تر و بیش تر کردم؟ جز اینکه ذکر روز و شبم شد اسمِ تو؟ پس چرا فرار میکنی؟ چرا دوری؟ چرا انقدر دوری؟ چرا انقدر دوووووووور؟"
قبلا از جنسیت خودم بدم می اومد... فکر اینکه چیزای خیلی بد در "نهادم" هست و افکار مزخرف و بیهوده ی سالها بردگی... بردگی در قالبِ زنی که دیده نشد، تحقیر شد و هرچه بیشتر، به درونش پناه برد... اما با تو... با تو آشتی با کهن ترین شکلِ یک زن رو تجربه کردم، حس کردم دوست دازم زن باشم، لباس گلدار و دامن چین دار بپوشم، آشپزی کنم و قربون صدقه ات برم... اما الان... الان که این احساسات، این احساساتِ زیادِ لعنتی باعث شده تو ازم دور بشی، بازم از این جنسیت بدم میاد، بیزار شدم حتا انگار... بیزار از اینکه اون چه تو رو باید به من پیوند میداد و لاجرم به من نزدیک میکرد، باعث دوری شده... دوری و دوری و دوری....
دلم میخواد می تونستم به سبک زنای بوشهری عزاداری کنم، در سوگِ عشقی که از دست میره و من نمیتونم براش کاری بکنم... خاک و کاه به سر بپاشم، گِل به سر و صورت بگیرم، مثل آونگی بی تاب، تاب بخورم به چپ و به راست... و صورت بخراشم و غرق بشم توی اشکی که تمومی نداره....
دلم میخواست  می تونستم این حرفا رو، بدون اینکه بغض راه گلومو بگیره، به خودت بزنم، به خودِ خودت. و تو یه تنه همه چی رو درست کنی و بهم بگی:"خیلی خُلی که این فکرا رو کردی، که من قرار نیست از کنارت برم، که همیشه پیش ات می مونم..." که مثل اون روز بهم بگی:"خودم ازت مراقبت میکنم" ولی میدونم که نمیتونم این حرفا رو بهت بگم... چون این حرفا نشون میده چقدر ضعیفم و تا چه اندازه بی تابم... که این حرفا، همون حرفاییِ که برای نزدن ساخته شدن...
توی دلم یه چیزی بالا و پایین میره و گریه ام اوج میگیره و اوج میگیره... انگار با رسیدن به آخرای این نوشته، ما هم داریم به آخرای رابطه می رسیم... و فکر میکنم شاید رفتنِ تو به این سفرِ لعنتی انگار، تیر خلاصیِ به رابطه ای که مثلِ قطبِ جنوبه...

از: خود
رها جان بلاخره سکوت دوروزم با خوندن نوشتت شکست
و چقد حرفایی ک توی ذهن و دلت با خودت تکرار میکنی و کلنجار میری با خودت ....
۰۲ اسفند ۱۳۹۷
میدونی رها جان
ما ادما ادعا میکنیم ک توی همه چ ی قانونایی داریم واسه خودمون و قانون دوسداشتن رو خلاصه کردیم توی زندگی مشترک!
اما هر رابطه ای ی سری تعهدات داره
من احساس میکنم قشنگ ترین رابطه انسانی دوستیه
فرقی هم نداره هم جنس یا مخالف
و وقتی جمله دوستدارم شنیده میشه ی پیمان بسته میشه
دوستی و دوستداشتن فقط ب حرفای قشنگ و بوسه های داغ اولش. نیس
به اینه ک ی ادم رو با تموم خوب و بدش با تموم زشت و زیباییش با نقص و کمالش همه جوره پذیرفتی و درک میکنی.اون ادم با همین ویژگی ها وارد دنیای تو شده و اینکه تو چقد توانایی درکش و داری و اون چقد توانایی درک تو رو ملاکه
اینکه چقد بهش باور و ایمان میدی
نه ... دیدن ادامه » اینکه تا ب دستش نیاوردی برات ی فرشته باشه و بعدش ی دیو
درسته آدما همدیگه رو میشناسن و ممکنه برای داشتن بهترین از هم عبور کنن اما بشرطی این قابل پذیرشه ک کمال گرایی خودشون رو توی شکستن کسی نبینن توی تحقیر کردن و شکنجه دادن نبینن
اینکه یادشون نره شاید اشتباهاتی ک خودشون دارن و ناشی از کمال گرایی هاشونه باعث میشه تغییراتی توی رفتارات رخ بده و محکومت میکنن به ضعیفه بودن!
گاهی اوقات این دور شدنا تقصیر اونی نیس ک حسشو بروز داده برعکس مقصرش اونیه ک ظرفیت پذیرش حستو نداره و همیشه برای داشتن بهترین ها کوله به دوشه
و اینجوری هرچی تو بیشتر توی راهروی علایقت قدم میزنی اون ادم از تو بیشتر فاصله میگیره
اون ادم تو رو با کسایی روی کفه ترازو میذاره و میسنجه ک توی خوبیا باهاشون بوده و توی خوبی ها باهاش بودن اما توان پذیرش اینو نداره ک هر رابطه و هرچیزی بالا و پایین و زشت و زیباش کنار همه و این پستی و بلندیه ک ی راهو جذاب میکنه ن همواری راه!
رها جان زنانگی ی نقطه ضعف نیس ک بابتش کسی تحقیر کنه
زنانگی ی ارزشه ی قدرته ک تو حست علاقت عشقت بی مرز و قانونه و ادما رو بخاطر ارزشاشون دوسداری ن برای نیاز. ن برای هوس .ن از روی اجبار و دلتنگی
توی دنیای ما اینکه تو کسیو دوسداری ک باعث بوجود اومدن این حس توی وجودته تعبیر میشه ب وابسته بودن و ضعیف بودن
اما این ضعیف بودن نیس
چون ما انسانیم ن ی جسم بیجان ک از هم استفاده کنیم و ب سادگی عبور...
۰۳ اسفند ۱۳۹۷
درسته قاصدک جان... متاسفانه!
۰۳ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بچه که بودم _یه چیزی حدود ۷ ۸ سالم که بود_ عاشقِ زنا و دخترای سانتی مانتال و خیلی شیک بودم، زنایی که ترکیبی بودن از آرایش، لباسای همرنگ، ناخنای قشنگ و بوی عطری که فضا رو پر میکرد... زنایی که راه میرفتند با کفشای پاشنه دار و  حضور و طراوت شون پخش میشد همه جا...
همیشه به خودم میگفتم:"بزرگ که بشم، همین قدر شیک و تیپ‌زن میشم!" اما نشدم... شایدم شدم... یا شایدم یه جورایی شدم!
روی پاهای خودم راه میرم ولی هیچ وقت یادنگرفتم با کفشِ پاشنه دار چطوری میشه اونقدر زیبا قدم زد... صورتم همیشه رنگ پریده اس، از اولِ صبح تا آخرِ شب، آرایش کردن رو هم هیچ وقت یاد نگرفتم.. بعد "ص" بهم میگه: مشاطه گر ازل آرایشت کرده نگرانش نباش و من خندم میگیره و از خجالت سرخ میشم... بوی عطرم فضا رو پر نمیکنه ولی "ن" بهم میگه: تو همیشه یه بوی خوب میدی که مثل بوی بچه ها ترکیبی از بوی ... دیدن ادامه » شیر و خوشحالیِ! ناخنامو بیشتر وقتا از ته میگیرم که بتونم راحت تر و سریعتر تایپ کنم و پروژه هام نمونه ناتموم... ولی لباسام به طرز عجیبی صبحا که میخوام بپوشمشون همرنگ هم میشن، یا ترکیبی از رنگهایی که به هم میان و بعد "ن۲" بهم میگه: جوراباتم باید همرنگ لباسات باشه آخه؟ و من با تعجب به جورابام نگاه میکنم، چون خودم بهش واقف نبودم...!
یه جورایی اونی که باید ، میخواستم، شدم و نشدم...


از: خود
ای جان :)
بخوای نخوای ؛ فوق العاده ای رها جان ..
۱۲ دی ۱۳۹۷
لطف داری به من بامداد جان :)
۱۶ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیلی یهویی این به ذهنم رسید که چرا من تا 11 12 سالگی سعی می کردم نشون بدم که کارتون دوست دارم و با صدای بلند هم اتفاقا کارتون میدیدم. یادم میاد اولین نماز جماعتی رو که توی مدرسه خوندم، اولین باری که علی رغم میلم مجبور شدم روسری سر کنم _و خیلی هم دست و پاگیر بود و نمی تونستم بازی کنم_ و اولین تغییرات بدنیم که داشت اتفاق می افتاد چقدر بد بود... و چقدر سعی کردم که اتفاق نیفتن ولی افتادن... چقدر خجالت می کشیدم(از فیزیک درحال تغییرم) و تا چندوقت زجر و عذاب پریود شدن رو و دردهای بی امانش رو تحمل کردم و به کسی نگفتم چمه و هی با آب سرد خودمو سابیدم... گام های بعدی دعواها و بحث و درگیری ها سر حجاب بود (که من دیگه 11 سالم شده و باید مانتوی بلند و گشاد(!) بپوشم وگرنه حق ندارم از در خونه بیرون برم) و ممنوعیت دوچرخه سواری که عاشقش بودم و ممنوعیت گشتن با دخترایی که توی 13 سالگی ... دیدن ادامه » پسربازی میکردن و ممنوعیت تنها از خونه دور شدن( باید برادرم که ازم 2سال کوچکتر بود همراهم می اومد) و هزار هزار ممنوعیت دیگه .... بعد می فهمم چرا تمام دوران بعد از کودکیم آرزو می کردم که دختر نمی بودم... که من چرا مثل برادرهام پسر نشدم؟!
چقدر همه ی اینا از من دوره الان... چقدر ولی جنگیدم و توسری (به معنای واقعی کلمه برای هرباری که روسریم عقب رفت) خوردم ... به عقب نگاه می کنم و می بینم جهالت با من و خانواده ی من چه کرد... بعد به مامان میگم می دونی چی آدما رو موفق و خوش بخت می کنه؟ اول جغرافیایی که توش به دنیا میان و دوم خانواده!


از: خود
با بیش و کمی قابل اغماض، تجربه ای مشترک از تمامی دختران مرز و بوممان را بیان کردی، ولی مژده که تو انقدر توانمندی که میتوانی بار دیگر مجسمه جسمت را بسازی و از نفس مسیحاییت در آن بدمی و جان تازه ای بگیری، که ما هریک دوبار متولد میشویم: بار اول از مادر و بار ... دیدن ادامه » دیگر از خود. و ما هریک دوبار رها میشویم: بار اول از فشار زهدان و بار دوم از قید افکار مسموم
۱۶ آبان ۱۳۹۷
ممنون سعید عزیز
۱۸ آبان ۱۳۹۷
متاسفانه @محمدلهاک
۱۸ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یادمه هروقت با پسرا دعوام میشد، تنها نگرانی مامان این بود که جاییم نزنن که بعدها نتونم بچه دار شم!
یه بار که سر یه چیز خیلی بیخود دعوامون شده بود، با این که خونه بود، اصلا نیومد ببینه چه خبره. حسابی که کتک خوردم و خونین و مالین شدم، اومد گفت: حقت بود!
درد این جمله از درد تمام کتک هایی که خورده بودم بیشتر بود...
همونجا بود که تصمیم گرفتم هیچ وقت بچه دار نشم و یه بدبختِ از همه جا بی خبر رو به این دنیا نیارم که هرقدر زدن توی سرش صدام درنیاد و یهو پیدام بشه بهش بگم:" حقت بود" !
میگن : بخشیدم، فراموش کردم... کی میدونه که ما هر روز داریم با دردامون زندگی میکنیم و اصلا بخشش و فراموشی یعنی چی؟ من که بعد ۱۰ ۱۵ سال بازم که یادش می افتم، دردم میگیره....

از: خود
با سلام و احترام
شانستون رو در مسابقه کانون پرورش فکری امتحان کنید
شرایطش رو در سایت زیر جستجو کنید

مسابقه قصه گویی
http://www.kanoonfest.ir
۰۲ شهریور ۱۳۹۷
منظورم اون نبود ، متاسفانه به دلایلی پاکش کردم
۱۰ شهریور ۱۳۹۷
خوندمش احسان جان...
منم خیلی از نوشته هامو پاک کردم و این حس رو چقدر می فهمم..
فرصتی که از دست میره... :-(
۱۱ شهریور ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بهش میگی: "آروم باش عزیزم، توی زندگی هرکس ممکنه پیش بیاد!"
نگاه میکنه و میون اشک و بغض میگه:" چطوری آروم باشم؟ آره حرف زدن آسونه، راحت می شه گفت: فراموش کن،غصه نخور! تو که نکشیدی نمی دونی چی میگم! کاش هیچ وقت برای هیچ کس پیش نیاد..."
و تو فکر میکنی اون موقع که این اتفاق برای خودت افتاده بود در چه حالی بودی؟ و نگاه میکنی به کسی که حالا توو موقعیت توئه اون زماناست و بهت میگه:" نمی فهمی دارم راجع به چی حرف میزنم..."
توی سکوت زل میزنی بهش و بعد لب باز میکنی که:" آره عزیزم، تو راست میگی، من نمی دونم دارم راجع به چی صحبت میکنم..."

از: خود
چه حس آشنایی
مث روزایی که توی چشمایِ قاصدکِ توی آیینه زل میزنم و میدونه که میدونم و بازم میگه نمیدونی!
حرفایی که توی ناز و ادایِ پلک های آدما درست اون لحظه که خیره میشن به امتدادِ افق پنهونه و هیشکی نمیشنوه جز سکوتِ ممتدِ خیال!
۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۷
رهاجان فکر میکنم این موقعیت در زندگی خیلی از ماها اتفاق افتاده، اما وقتی بادقت به قضایا نگاه میکنیم میبینم با وجود این که بسیاری از اتفاقات جنبه مشترک دارند ولی همیشه موقعیت ها منحصر به فرد و خاص هستن. یعنی در واقع کسی که ادعا میکنه "کسی درد منو نمیفهمه" ... دیدن ادامه » پر بیراه هم نمیگه...
۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۷
شایدم شکل دردکشیدن آدما باهم فرق داره یا مثلا بعضی آدما فکر‌میکنن تنها کسایی هستن که دردی رو تحمل میکنن..
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

#همسایه_ها

ده سال شد.
ده سال پیش ما به این خونه اومدیم و شاهد اتفاقات بی شماری د همسایگی و در زندگی خودمان بودیم. محل زندگی قبلی مان آپارتمانی ده واحدی بود با همسایه های آرام و دوست داشتنی. اما منزل جدید 39 واحد داشت.
طی این ده سال دختر خانم ج بعد از 13 سال زندگی و با داشتن یک فرزند از همسر الکلی اش که حین مستی به جانی خطرناکی بدل میشد، جدا شد و از خانه ی هزار متری اش در ولنجک به خانه ی 90 متری استیجاری پدری _مکانی که جایی برای خروار خروار لباس و کفشش نداشت_ برگشت. خانم و آقای ج یک ساله چندین سال پیر شدند. پسرشان اما بعد از دوستی چند ساله، با دختری مهربان ازدواج کرد و صاحب فرزند دختری شد.
آقای س در اتومبیلش در خیابان نزدیک خانه مان سکته کرد و مرد. بعد از فرونشستن بازار شایعات خانم س همراه دو پسر ورزش کارش که یکی زنش را طلاق داده بود و فرزندانی در به در داشت و دیگری تن به ازدواج نمیداد، اثاث اش را جمع کرد و از آن خانه رفت.
پسر خانم ر خودش را دار زد، اما خانم ر او را نجات داد. بعدها این پسر به هیولایی بدل شد که برای خانواده اش آسایش باقی نگذاشت. دختر بزرگ خانم ر برای فرار کردن از ماجرا، با دوست پسرش به ترکیه رفت، مدتی بعد برگشت و با او ازدواج کرد و رفت. خانم ر ناچار شد دختر کوچکش را(که دوست و همسن من بود)، در 18 سالگی به خارج از کشور بفرستند. دختر خانم ر امروز ازدواج کرده و زن موفقی است. خانم ر در نهایت هیولا را زن داد و مدتی پس از رفتن دخترش، با فرزند پسری که در خانه داشت، خانه را فروخت به کسی که من هرگز در این سه سال حتی در آسانسور هم ندیده ام، و از آن جا رفت.....
نوزاد خانم ش امروز کلاس چهارم است و پسرک و دخترک معصومشان را دیگر نمی شناسم. یکی را برای اینکه به دانشگاه هنر می رود و سر و وضع اش به خاخام های یهودی شباهت پیدا کرده و دیگری را برای اینکه چهره ی زیبایش زیر خروارها آرایش گم شده؛ حقوق می خواند وزبان تدریس می کند.
خانه ی بغلی ما هم که انگار اتاق عمل بخش زایمان است. سالی... دوسالی یک بار ، به زوج جوانی اجاره داده می شود و بعد از مدتی فرزند(اغلب پسر) به دنیا می آورند و بی سر و صدا از آن خانه می روند... من هرگز به شخصه ندیده ام از آن خانه اثاثی بیرون آورده شود!
آن سالی که من دانشگاه قبول شدم، پسر آقا و خانم خ (که درست همسن من بود) درس را رها کرد و رفت دنبال کسب و کار. او امروز صاحب خانه و ماشین است بینی اش را عمل کرده و قیافه ای مکش مرگ ما پیدا کرده و من کارمند دون پایه ی اداره ای خصولتی هستم.
تک دختر خانم و آقای ن پس از سالها فعالیت بشردوستانه در انگلیس، بر اثر بیماری از دنیا رفت. جنازه ای که به ایران فرستاده بودند شبیه مجسمه های سنگی آرایش شده و مسیحی وار بود.
پسر فوتبالیست و درس خوان همسایه، از وقتی عاشق دخترکی در همسایگی شد، درس را رها کرد و سیگاری شد و کوک باز.... پس از ناکامی در عشق، خودکشی کرد ولی نمرد. سربازی اش را رفت و بعدها از ایران نیز هم....
دوست دختر آقای ع قبل از رسیدن اورژاس، بچه ای مرده در خانه به دنیا آورد. آقای ع پس از این اتفاق، دختر را ترک کرد و رفت.
خانم غ به من میگفت: برای چه به ایران چسبیدی؟ چرا نمیروی؟
همیشه ... دیدن ادامه » از انگلیس بدش می آمد، اما وقتی به آنجا می رفت برای دوست دختر پسرش انگشترهای گران قیمت می برد. مجبور است 6 ماه سال را در نیوزلند بماند،همیشه باغصه میگوید: نیوزلند سرد است، مردمش نمیدانم کجا هستند...خیابان ها همیشه خالی است...!
آقا و خانم ح همان سالی از هم جدا شدند که پسرشان در المپیاد ریاضی مقام آورد.
دیروز آقای ص از دنیا رفت. اولین بار که مرا دید به شوق خنده ای کرد و گفت: "آقای باصفا نگفته بود چنین لعبتی در خانه دارد." و من در جواب لبخندی زدم و پس از تا بناگوش سرخ شدن، خودم را به در آسانسور چسباندم. خانم ص از زمان بیماری آقای ص دیگر حوصله ندارد بیاید بالا پشت این و آن بدگویی کند و با آن که همسن مادربزرگ من است، فحش های آب نکشیده بدهد.
دختر خانم ج از انگلیس برگشته، در حالی که از دیدن فرزندش محروم است و دادگاه آن کشور بچه را به پدرش داده است.
از رفتن دختر خانم الف و ماندن ما... از شیطنت همسایه ای در ازدواج دوم دختر خانم ف... از بیکاری ها و مریضی ها و دردها خوشی ها ... از دائم الخمر شدن آقای ل ... در این ده سال بر ما و دیگران چه ها که نگذشت!


از: خود
بیژن وکیلی و مریم اسکندری این را دوست دارند
چه خوب و ساده نوشتی رهاجان
۱۸ مهر ۱۳۹۵
لطف داری مریم عزیز
سپاس از توجه و مهرت :)
۲۴ مهر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کوچک که بودیم می گفتند: آن که می گرید یک غم دارد و آن که می خندد،هزار و یک درد!
آن وقت ها متوجه نمی شدم چرا وقتی کسی غمگین است، باید بخندد؟؟؟
بزرگ تر شدم و با تمام وجود فهمیدم چرا کسی که می خندد هزار و یک درد دارد....
اما هیچ وقت کسی نگفت شاید آن که می گرید یک درد عمیق دارد.... دردی آنچنان عمیق که نمی توان آن را با نقاب خنده پوشاند....


از: خود
عباس الهی، فهیمه تردست و مریم اسکندری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیشب خواب میدیم...
خواب خواننده ای که لب دریا از حسرت دریا مرد
که بهش گفتن صبر کن تا ساعت تن به آب زدن بانوان رو بهت بگیم و اون انقد صبر کرد که مرد...
خواب تو رو دیدم، خواب میدیدم تو یه پاساژ یه شلوار واسه من برداشتی یکی برای خودت و موقع حساب کردن رفتی پول از ای تی ام برداری، اما من متوجه نشدم کجا رفتی!
کارتمو درآوردم که حساب کنم، دیدم دوان دوان و نفس زنان رسیدی... گفتم کجا بودی؟ گفتی رفتم پول بگیرم! جواب دادم: خب میگفتی من حساب کنم ... لبخند زدی... از همونا که همیشه گوشه ی لبت بود... گفتم : تو از من خل تری!


از: خود
رهام و بامداد این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بلای بزرگ قرن ما ایدئولوژی است. بیماری همه گیری که حامل ویروس های آن همین روشن فکران نادانند.


از: اوریانا فالانچی_یک مرد
عباس الهی و رهام این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
:
لاک پشتی داشتم که خیلی دوستش داشتم
وقتی مرد، دلم نمی اومد بندازمش دور. یکی از دوستام گفت بذارش تو نمک، همین شکلی می مونه
بعد چند ماه که از نمک آوردمش بیرون دیدم هیچی از واقعیت اون چه که من دوست داشتم باقی نمونده بود.
لاکش یه کم فرو رفته بود، حدقه ی چشماش خالی!
همین که برش داشتم، از بودنش توی اون حالت ناراحت شدم...
یاد داستان #گیل_گمش افتادم. وقتی انکیدو _ یار گیل گمش_ مرد، باورش براش سخت بود. تمام تلاش اش رو کرد که انکیدو رو نگه داره. اما نشد و جسد انکیدو که روی دست های گیل گمش جون داده بود، شروع به تجزیه کرد...
حکایت منم حکایت همین داستان بود... آدم نمی تونه چیزایی رو که دوست داره برای همیشه کنار خودش نگه داره، اما می تونه تا هستن، قدرشونو بدونه!
پ.ن: قدر همو بدونید، قبل از اینکه خیلی دیر بشه....

از: خود
رهام و بامداد این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ما در زندگی دوبار عاشق می شویم..
بار اول تماما با دل،احساسات،هیجانات،و تاثیرات هرمونی!
بار اول ما در دوران نوجوانی و بلوغ هستیم،و باید هر طور شده این عشق را برای ادامه زندگی نگه نداریم....
که اگر خوش شانس باشیم نابود می شود و اگر بد شانس باشیم زندگی مان را نابود می کند!
اما عشق دوم!عموما در اوج جوانی ست!
و عشقی ست که با عقل و منطق به وجود آمده است!
این عشق واقعی ترین در نوع خود است...
اما یک اشکال بزرگ وجود دارد..در اوج جوانی ما سرشار از غرور هستیم...زیبا هستیم...در اوج پیروزی های زندگی هستیم...همیشه فکر می کنیم آدمها و رابطه های زیادی در زندگی انتظار ما را می کشند....به راحتی عشقمان را کنار می زاریم...در حالی که این عشق را با چنگ و دندان باید حفظ می کردیم...غرورمان را برایش فدا می کردیم....و زندگی مان را وقف کنار او بودن می کردیم....
و حالا که پیر شده ایم...می ... دیدن ادامه » فهمیم!
می فهمیم که زندگی چیزی نبود جز کنار آن دختری که چشمان اش ما را در خود غرق می کرد...خنده هایش قند در دلمان آب می کرد...و دلمان برای صدایش ضعف میرفت....اما ما چه کردیم؟در جوانی با او خداحافظی کردیم...به دلایل احمقانه!و یک عمر در حسرت آغوشش سوختیم!
به راستی که ما مردها موجودات احمقی هستیم!

نامه های چند پیرمرد در قبر


از: دیگران
من همیشه به این جمله معتقد بودم که
به راستی که ما مردها موجودات احمقی هستیم!
۱۵ تیر ۱۳۹۵
بله رهام جان همین طوره
برعکس اش هم صادقه
برای پول و قدرت و شرایط بهتر ، دخترا عشق شون رو ترک می کنن
۲۱ تیر ۱۳۹۵
رها جان. دلیلش یه چیزه؛ بی شعوری. یه کتاب بی نظیر بهت معرفی میکنم که اگه وقت کنید بخونید شاید بتونه جوابی به پرسش هایی که کردی رو بده. کتاب «بی شعوری» نویسندش خاویر کرمنت

۳۰ تیر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یادمه اولین بار که شروع کردم به خوندن یه کتاب پی دی اف شده توی گوشیم،تابستون 94 بود.یعنی حدود 1 سال پیش.
کتاب "یک مرد" اثر اوریانا فالاچی. که اوایل _به هیچ دلیل خاصی_ فکر می کردم "فالانچی" ه. خیلی طول کشید تا خوندمش. شاید به خاطر پیش فرض ذهنیم درباره کتابهای پی دی اف.که آی کتاب فقط کاغذیش خوبه. البته که هیچ چیز جای کتاب کاغذی رو برای من یکی نمی گیره ولی... امسال عضو یه کانال به نام "کتابخونه مجازی" شدم. پر از پی دی اف کتابهای قدیمی و جدید. گذاشتم بیشتر کتابا ، حتا اونایی که به نظرم خیلی جالب نبود هم دانلود بشه. بعد که تلگرامم رو بستم، یکی دوبار رفتم سراغ پی دی اف هام. اما رغبت نکردم بازشون کنم و بخونم. یه باز که فراموش کرده بودم کتاب با خودم ببرم و اصلا هم حوصله گوش کردن به آهنگ جدید و خوندن زبان نداشتم، کتاب سلوک محمود دولت آبادی رو باز کردم ... دیدن ادامه » و با این که 214 صفحه بود و خیلی سختم بود این صفحه ها رو توی گوشیم بخونم، تسلیم شدم و شروع به خوندن کردم. بعدش دیدم نههه... اون جوریام نیست که مثلا آدم نتونه با این کتابا ارتباط برقرار کنه. حتا وقتی کیفت جا نداره کتاب بذاری، گوشیت می تونه همراه خوبی برای حمل صدها کتاب باشه. شاید از اون روز 10 روز هم نگذشته باشه، اما من دارم سومین کتابم رو هم تموم میکنم. پیشنهاد میکنم اگه صفحه ی گوشی یا تبلت تون ماته و چشم رو خیلی اذیت نمی کنه، برای زمان هایی که توی مترو و اتوبوس می گذرونید، یه استفاده ی مفید ازش بکنید.
27 اردیبهشت95_7:03

از: خود
راستش اوایل گفتم شاید بخاطر گوشیه که علاقه به پی دی اف ندارم برای همین تبلت خریدم . اما بازم فرقی نکرد .
نمیدونم چرا ولی همچنان کتابهای کاغذی به نظرم مسحور کننده است . طرح جلد ، صفحات ، حجمش ... لمس تمام اینها حالمو عجیب خوب میکنه . برای همینم هست که همیشه ... دیدن ادامه » کیف و کوله م پره کتابه ؛ صرف نظر از اینکه آیا واقعن وقت میشه توی راه همه رو بخونم یا نه .. اما به طرز وسواس گونه ای کتابهایی که حتا اگه احساس کنم شاید یه خطشونم بخونم برمیدارم .


ولی چشم .. بازم سعی میکنم ؛)

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۵
آخ آره...
کتاب کاغذی چیز دیگه .... با همتون موافقم ....
ولی خب سعی خودتون رو بکنید .. شاید یه روز تونستید از این کتاب الکترونیکی ها هم استفاده کنید
کمترین فایده اش اینه که کیف تون سبک می شه و کمردرد نمی گیرید :)
@ مرجانه @بامداد @امیرحسین
۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۵
کتابخوان فکر کنم بهتر از تبلت و موبایل باشد ..البته امتحان نکردم..
۰۵ خرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نه آسمان باقی ماند و نه پشت بام؛ و به جای همه قرص های آرام کننده آمدند!

سلوک

از: محمود دولت آبادی

بیشتر باشید رها جان ...

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
حتما بامداد عزیز... :)
ممنون که به یادمی
۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
می شود به رشت نروی؟
آن نقطه ی نه چندان دوری که در نظر من هزاران فرسخ فاصله دارد؟
می شود به آن حجم در نظرم سبز نروی و مرا با باران یکریز چشم هایم تنها نگذاری؟
کاش می شد بگویم چقدر از رفتن های بیگانه ات بیزارم...
کاش مرا با خودم تنها نمی گذاشتی!
من از بودن با خود می ترسم...
کاش......
چهارشنبه_ 23دی94_7:33am

از: خود نوشته
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یه عده می گن: اگه برگردیم به سالهای گذشته، این اشتباه رو دوباره نمی کنیم؛ این رشته رو انتخاب نمی کنیم؛ اون آدم رو به زندگی مون راه نمی دیم...
من اما فکر می کنم، من اگر به اون سالهای گذشته برگردم، باز همون آدم خواهم بود، با همان اشتباهات، با همان تفکرات، با همان کاستی ها.....
و باز هم همان رشته ی اشتباهی را انتخاب می کنم و باز برای تمام اشتباهاتم غصه می خورم و باز همان آدم هایی را که رفتند به زندگی ام راه خواهم داد!
"تجربه" ارزان نیست!!!

از: خود نوشته
به نظرم میشه تجربه های متنوع تری داشت . و البته نه لزومن درست تر یا صحیح تر

میشه اشتباهاتِ بامزه ی هیجان انگیزِ "تازه " داشت ...

میشه دست به کشفِ خطامندِ هر چیزِ اشتباهِ دیگه زد ...

من اگه برگردم به سالهای گذشته فکر کنم اینجوری عمل کنم :)

۰۷ دی ۱۳۹۴
آخی چه جالب.... :)
بامداد...
ایشالله که به اشتراک می ذاری تا بخونیم اش؟؟
۱۵ دی ۱۳۹۴

چشم رها جان .. حتمن :)

۱۷ دی ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید