تیوال رها باصفا | دیوار
S3 : 16:35:27
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
به سراغ من اگر آمدی ای مهربان
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوش بخت بنگرم...
فروغ
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من با هزار درد غم انگیز، آشنام!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قول دادم به خودم غصه تراشی نکنم
فکر این را که تو باشی و نباشی نکنم

فکر این را که تو هر روز بیایی سر ظهر
روی گلدان دلم آب بپاشی نکنم!

حوض این خاطره را گرچه پر از گِل شده است
قول دادم به خودم بعد تو کاشی نکنم!

من پر از زخم جگرسوزم و باید بروم
که تو را اینهمه درگیر حواشی نکنم

امشب افسوس نشد بر سر قولم باشم
نشد از فاصله ها غصه تراشی نکنم

گر ... دیدن ادامه » تفنگی برسانند به من، نامردم
تا سحر مغز خودم را متلاشی نکنم!

زهرا شعبانی
دمت گرم و سرت خوش باد قاصدک جان!
چه خوش گفتی...
۱۸ شهریور ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زمین می چرخد تا مردگان اش را هضم کند
و گورها به رویمان خمیازه می کشند
وحشت من
چیزی فراتر از مردن است
اینکه خاک
همه را به یک شیوه در بر می گیرد
و ناپاکی هیچ انسانی خاک را آلوده نمی کند...

سابیر هاکا
فقط خط اولش .. عااالی بود
بقیه اش دیگه شبیه پند پیر دانا شد :d
۱۰ شهریور ۱۳۹۶
نخون اینارو ؛ وحشت چیه دختر :))
از رقص بگو رها از رنگ .. :)
۱۱ شهریور ۱۳۹۶
باوشه :)
۱۱ شهریور ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اندورن خانه ام ابر است و بیرون آفتاب...
اندرون خانه ام ابر است بیرون آفتاب
باز کن در را و بر این خلوت تارم بتاب
۰۸ شهریور ۱۳۹۶
درود.
۰۸ شهریور ۱۳۹۶
می نویسم داستان این هوا با آب و تاب
:-)
۲۳ شهریور ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو که رفتی پیِ تاب و طپش رود، برو
به قدم‌های اسیرِ لجنم فکر نکن
من به دستان خودم گورِ خودم را کندم
به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

من محالم، تو به ممکن شدنم فکر نکن
و به آلودگیِ پیرهنم فکر نکن
گرچه رو زخمی ام و دست‌کج و تند زبان
به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن
علیرضا آذر
بامداد و امیر هوشنگ صدری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مگر چه بود محبت
که سنگ سنگش را به سر زدم با شوق ؟
من از هجوم هجاهای عشق می ترسم
امید بی ثمری خانه در دلم کرده ست
به دشت و باغ و بیابان
به برگ بر گ درختان
و روح سبز گیاهان
گر از کمند تو دل رست
دوباره آورم ایمان
که عشق بیهوده ست
مرا به خود بگذار
مرابه خاک سپار
کسی ؟
نه هیچ کسی را دگر نمی خواهم
#مصدق
البته خداییش عشق بیهوده نیستاااا :)
مسئله اینجاس که عشق رو محدود و محصور کردن به آدما اشتباش ..
مثلن میشه عاشق غروب بود ، آسمونه غروب با طیف رنگی شگفت انگیزش .. زرد ، طلایی ، زرد مفرغی ، نارنجی به همراه ابرهای خامه ای و آبیه بلوبری .. معرکه نیست ؟ عاشقش که بشی دیگه هر غروب خودتو به بلندترین نقطه ی اطرافت میرسونی و از اونجا به خورشید زل میزنی .. حدودن بیست دقیقه طول میکشه اما همین برای یه عمر عاشقی کفایت میکنه ..
یا طلوع خورشید ...
الان سالهاست این کارمه .. زل زدن به خورشید به آسمون به ابرها :)) آدما رو میخوام چیکار وقتی دنیا انقدر هیجان انگیز و معرکه س

واقنی میشه عاشق خیلی چیزها بود . خیلی چیزها که خیلی خیلی اصیلن .. نه مثل آدما که یه روز خوبن یه روز بی حال . یه روز با ادبن یه روز عصبانی و خلاصه این مودی بودنشون عجیب روو اعصابه :))
ولی بارون همیشه خوشگله . غروب همیشه رازآلوده ، درختها همیشه قشنگن ، پنجره ها همیشه یه عالم قصه دارن و نسیم ، ابر ، عروسک ، موسیقی ، آب ، پفک کرانچی ، بستنی قیفی با پنجتا توپ رنگی ، لباسای مارک اجق وجقه فان ، اسکیتبرد ، چای سبز ، اسپرسو و .. میترسم کلافه شی وگرنه ساعتها میتونم از معشوقه هام برات بنویسم :))
واقنی یه عالم عشق وجود داره رها
بیخیاله ... دیدن ادامه » آدما..

۱۳ تیر ۱۳۹۶
نظر شاعر بوده دیگه :-)
به قول این مجله ها : چاپ این نوشته به معنی تایید حرفهای وی نیست :-)
میرقصم بامداد ؛-)
۱۳ تیر ۱۳۹۶
ای جان :))
۱۳ تیر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مگر چه بود محبت
که سنگ سنگش را به سر زدم با شوق ؟
من از هجوم هجاهای عشق می ترسم
امید بی ثمری خانه در دلم کرده ست
به دشت و باغ و بیابان
به برگ بر گ درختان
و روح سبز گیاهان
گر از کمند تو دل رست
دوباره آورم ایمان
که عشق بیهوده ست
مرا به خود بگذار
مرابه خاک سپار
کسی ؟
نه هیچ کسی را دگر نمی خواهم
#مصدق
بامداد این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مرا با سوز جان بگذار و بگذر
اسیر و ناتوان بگذار و بگذر

چو شمعی سوختم از آتش عشق
مرا آتش به جان بگذار و بگذر

دلی چون لاله بی داغ غمت نیست
بر این دل هم نشان بگذار و بگذر

مرا بایک جهان اندوه جانسوز
تو ای نا مهربان بگذار و بگذر

دو چشمی را که مفتوح رخت بود
کنون گوهر فشان بگذار و بگذر

در ... دیدن ادامه » افتادم به گرداب غم عشق
مرا در این میان بگذار و بگذر

حمید مصدق
بامداد و امیر هوشنگ صدری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رفتن را از که بیاموزم
که در صدایم مدفون نباشد
ما لبان جسدی را دوخته ایم
که صدسال پیش از عصر پوسیدگی مرگ
با فریادی که در خاکستر هیچ نعشی نمی گنجید
بر اسکلت خود گریسته بود
تنها مرگ است که از مردن نمی ترسد
بامداد و امیر هوشنگ صدری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رفتن را از که بیاموزم
که در صدایم مدفون نباشد
ما لبان جسدی را دوخته ایم
که صدسال پیش از عصر پوسیدگی مرگ
با فریادی که در خاکستر هیچ نعشی نمی گنجید
بر اسکلت خود گریسته بود
تنها مرگ است که از مردن نمی ترسد
بامداد و مریم اسکندری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیب
عاجز آمد که مرا چاره ی درمان تو نیست
حافظ
در آن گوشۀ آسمان
که مال من بود روزی
و همیشه روشن می‌ماند
برای خاطر من
ستاره‌ای بود آنجا
که چشمک می‌زد
که چاق بود
که می‌سوخت، ولی
فقط مال من بود
ستاره‌ای بود آنجا
که امشب
نیست دیگر...

رعنا دلاکه
تیلا بختیاری و امید فرجی این را خواندند
امیر هوشنگ صدری و وحید عمرانی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

تو مرا آزُردی ..

که خودم ،
کوچ کنم از شَهرَت

تو خیالت راحت ،
می روم از قلبت

می‌شوم دورترین ،
خاطره در شب هایت

تو به من میخندی ،
و به خود میگویی

باز ... دیدن ادامه » می آید ..
و می‌سوزد از این عشق ولی ،
بر نمی‌گردم ، نه ..

می‌روم آنجا که ..
دلی بهر دلی تب دارد ،
عشق زیباست و حرمت دارد ...

 #سهراب_سپهری
جالبه نخونده بودم از این شعرا از سهراب جان :)
۲۰ خرداد ۱۳۹۶
موافقم باهات
حالا جدای شعرها ، آدمها هم گاه به شدت مهجور ( دوست دارم از کلمه ی بکر به جای مهجور استفاده کنم ) میمونن .
یکی از علاقه مندیهام کشف همینهاست . اینکه بنا به تئوریهای مختلف قدرت که وجود داره یکی مثلن مثل پیکاسو رسانه ای میشه درحالیکه در همون ... دیدن ادامه » زمان آدمهای خاص و عجیبی بودن که به مراتب انقلابی تر و شگفت انگیز تر عمل میکردن .
در دوره های مختلف و در ژانرهای مختلف هنری و ... اینو میبینیم .
جذابه وقتی تاریخ هنر یا تاریخ ادبیات و علم و ... رو بخونی و کشفشون کنی آدمهایی که بکر موندن . که حتا توی تاریخ هنر یه خط بیشتر ازشون نوشته نشده و تو میتونی بری برای خودت پیداشون کنی و عشق کنی باهاشون
حال میده .. امتحانش کن اگه دوس داشتی :)
۲۰ خرداد ۱۳۹۶
آره اینم کار جالبیه
مثل حتا دانشمندایی که کارشون سرمنشا تحول بود، اما خودشون به خساب نیومدن
مثل خواجوی کرمانی که استاد حافظ بود و بیشتر اشکال شعری حافظ دقیقا همون سبک و سیاق خواجو رو داره، اما کی به خواحو اهمیت میده؟؟؟
۲۶ خرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عینِ
مرگ است
اگر بـی تـو بخواهد برود

او
که از جان خودت
دوست‌تَرَش میداری


#فاضل_نظری
سمبوسه ی داغ کنار خیابان
سس قرمزِ بیرون زده از گوشه ی لب هایش
نگاه
نکاه
_لبم سُسی شده؟
_اره
_پاکش کن برام
_بیار جلو لبتو
_نه...با دستمال نه...سم بوسه! میفهمی؟..سم بوسه!
بوسه ی گرم در پیاده رو سرد
صدای مامور
بی توجهی ما
نزدیک آمدن مامور
نگاه زیر چشمی به مامور اما ناتوان از جدا شدن
جدامان کرد
به ... دیدن ادامه » زور
_سوار شید باید بریم کلانتری
با لهجه حرف میزد
خندید
از خنده اش خنده ام گرفت
نگاه های سربازهای خسته در حیاط کلانتری
چشمک دژبان وصدایِ ارامش
_نترس یه تعهد میگیرن ولتون میکنن
ترسیده بود
استرس داشت
مامور دیگر
_چه نسبتی دارید با هم؟
نگاهم کرد
انگار سوال او هم بود
_همه چیزمه
_تو شناسنامت زده همه چیزته؟
_شناسناممه!
_چی؟
_هویتمه
_که هویتته؟
_نباشه نیستم
با نگاه خیره بعد از من تکرار کرد
_نباشه نیستم
عصبانیت مامور
_تست الکل بگیرید
_تست الکل چیه؟
_تو حالت خوش نیست...مستی
_اره مستم...از من نه...از چشمای اون خانوم باید تست الکل بگیرید!
_خانوم پاشو زنگ بزن خانوادت بیان
ترسیده بود
آب دهانش را به سختی قورت میداد
_ببخشید توروخدا
گریه اش گرفت
دستش را مقابل صورتش گرفت و زیر گریه زد
نگاهم میکرد و گریه میکرد
چه خبطِ شیرینی
_دستتو بردار از رو صورتت جانم
گریه
_میگم دستتو بردار یه لحظه
دستش را کنار زد
_قربون اون دماغ تپل و سرخ شدت برم که انقد میاد به پفِ زیر چشمات
پیچیدن صدای سیلی در سالن کلانتری
گوشم سوت کشید
من سیلی خوردم او صورتش را گرفت!
_ببرینش بازداشگاه تا تلکیفشون روشن شه
جلو آمد
نگاه
نگاه
_دوسِت دا...
کنار پیاده رو
_آقا..اقا
صدای مامور
_پاشو آقا اینجا نشین...بلند شو
به خودم آمدم
صورتم را گرفتم
گوشم سوت میکشید...
نباشه نیستم...!
نیستی...هستم...
نیستی..هستم؟

حمید فراهانی این را خواند
زهره عمران، محمدرضا نجفیان، بامداد و علی زرونی این را دوست دارند
سلام.واسه کیه این نوشته؟
۰۶ بهمن ۱۳۹۵
سلام محمدرضای عزیز. نمی دونم. سرچ کردم توی گوگل اما چیزی پیدا نکردم.
۰۹ بهمن ۱۳۹۵
ممنون..............
۱۵ بهمن ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه از این درد که جز مرگ منش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست

رنج ... دیدن ادامه » دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
علّت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست

تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت این طوفان نیست

” سایه ” صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

هوشنگ ابتهاج
بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است....

#سهراب_سپهری
گاهى نخواستن در یک لحظه اتفاق میفتد.
در یک لحظه بارِ همهء خواستن و دوست داشتنت را زمین میگذارى و دیگر زورت به بلند کردنش نمیرسد.
مثل وقتى که میشنوى: "نذار مهمونت معذب باشه"
و تو را انگار با مسلسل به رگبار میبندند.

یا اینکه "تا وقتى نزدیک من نیستى حرف نزن"
و همه چیز در دلت تمام میشود.
خواستن و دوست داشتن رنگ از رخشان میپرد.
دوستى ات هم تمام میشود.

یا مثلاً "آره من بیشعورم، تو ببخش"
و بخشش معنى اش را از دست میدهد.
همهء اینها در یک لحظه اتفاق میفتد.

مثل دیدن چشمانت که برق و جانِ همیشه را ندارند.
مثل ... دیدن ادامه » دوستت دارمى که مدتهاست نه شنیده و نه دیده میشود.
مثل خانه اى که شور و گرمىِ خانه را ندارد.
مثل من، وقتى از خواستن و دوست داشتن، خالى شدم و خالى ماندم.
جاىِ آن خالى را، جاى آن حجم از خواستن و دوست داشتن را در من دیگر همان چیز قبلى پر نمیکند.
دیگر شنیدن دوستت دارم از زبانت دلگرمم نمیکند.
دیگر نمیتوانم فکر کنم دلت بودنم را میخواهد وقتى میگویى "باش"

میان صفحهء وسیع دوست داشتنم حفره هایى هست. حفره هایى که میبینمشان، میشناسمشان، و دوست دارمشان!
حفره هایى که انگار نه فقط در دلم، که در نگاهم هم هستند. انگار کن که وقتى به تو نگاه میکنم، تو را دیگر نه مثل همیشه، که حفره حفره میبینم.
سوراخ سوراخ و ناقص.
اینها همه از قدرت کلمات است که وقتى با شتاب از کمان در میروند
میشنویشان و یک چیزى ته دلت میسوزد.
ناگهان و پر شتاب.
آنقدر که فرصت نمیکنى بگویى "آخ"

گاهى در لحظه اتفاق میفتد نخواستن.
در همان لحظه که کلمات امان ندادند بگوییم "آخ"
فقط به خودمان آمدیم و دیدیم حفره حفره ایم و دوست داشتنمان زخم خورده است، آماس کرده و ملتهب است.
تیمارش میکنیم که خون نریزد حداقل از زخمهایش.
با پادرمیانىِ جادوىِ زمان، خونش بند میآید، التهابش از بین میرود، ورمش میخوابد، اما جایش میماند.
این را وقتى میفهمى که میخواهى دوباره دوست بدارى و نمیتوانى.
درست تر شاید این است که بگویم مثل قبل نمیتوانى.
شکل و نوع و جنس دوست داشتنت تغییر میکند.


من امروز، تیرهاىِ بزرگِ به جان نشستهء دیروزم را نه اینکه دوست بدارم، اما به یاد دارمشان.
آنها یادگار و یادآور نقطه هاى عطف من و زندگى من اند.
یادگار همهء آن لحظه هایى که به چلهء دل نشستند.
با تمام جزئیات.
حالا خودِ سخت جانم را به جان دوست میدارم و بابت اینهمه مقاومت و همراهى محکم به آغوشش میکشم.
خودم خوب میداند که اگر نداشتمش، زندگى بدون این حجم از دیوانگى، ذوقى چنان نداشت که هیچ، چیزهاى خوبِ زیادى را کم میداشت.

پرندیس این را خواند
مرتضی کلانی، شبنم ز، حمید فراهانی، bidar moradi و علی محرابیان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی میدانید یک نفر دوستتان دارد
وقتی میدانید حضورتان مهم است
حتی در حد چند ثانیه...
وقتی میدانید اگر بی خبرش بگذارید
خود خوری میکند...
وقتی همه ی این ها را بهتر از خودش میدانید
پس چرا یکهو غیبتان میزند؟!
چرا میروید و دیگر خبری ازتان نمیشود؟!
پیش خودتان چه فکری میکنید؟!
لابد میگویید مشکل خودش است
میخواست دوست نداشته باشد...!!
اینطور که نمیشود جانم! مثل این میماند که
تو با هزار امید و آرزو پیش دکتر بروی
بعد دکتر بگوید من کار دارم
میخواستی مریض نشوی...!
میبینی...؟! ... دیدن ادامه » همین قدر درد دارد

#محسن_دعاوی
خدا بیامرزه امواتت!!
همه ی اینارو میدونن بعد میرن، وقتیم میان با عذرهای بدتر از گناه....!!!!!!!!!!!!!!
۳۰ آذر ۱۳۹۵
البته هر رفتنی، بی دلیل نیست
لابد دلیل داشته...
گرچه دل ترک کردن داشتن هم خودش... یه مسئله ی دیگه است!
۱۰ دی ۱۳۹۵
واقعا نمیدونم دلِ ترک کردن داشتن ، دل میخواهد یا دل نمیخواهد...
۱۰ دی ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید