تیوال | رها باصفا: یادمه هروقت با پسرا دعوام میشد، تنها نگرانی مامان این
S2 : 16:32:13
یادمه هروقت با پسرا دعوام میشد، تنها نگرانی مامان این بود که جاییم نزنن که بعدها نتونم بچه دار شم!
یه بار که سر یه چیز خیلی بیخود دعوامون شده بود، با این که خونه بود، اصلا نیومد ببینه چه خبره. حسابی که کتک خوردم و خونین و مالین شدم، اومد گفت: حقت بود!
درد این جمله از درد تمام کتک هایی که خورده بودم بیشتر بود...
همونجا بود که تصمیم گرفتم هیچ وقت بچه دار نشم و یه بدبختِ از همه جا بی خبر رو به این دنیا نیارم که هرقدر زدن توی سرش صدام درنیاد و یهو پیدام بشه بهش بگم:" حقت بود" !
میگن : بخشیدم، فراموش کردم... کی میدونه که ما هر روز داریم با دردامون زندگی میکنیم و اصلا بخشش و فراموشی یعنی چی؟ من که بعد ۱۰ ۱۵ سال بازم که یادش می افتم، دردم میگیره....

از: خود
با سلام و احترام
شانستون رو در مسابقه کانون پرورش فکری امتحان کنید
شرایطش رو در سایت زیر جستجو کنید

مسابقه قصه گویی
http://www.kanoonfest.ir
۰۲ شهریور ۱۳۹۷
سلام.
ممنون :)
۰۳ شهریور ۱۳۹۷
ارادتمند
۰۳ شهریور ۱۳۹۷
وقتی داشتم نوشته شما رو میخوندم یاد ی چیزی افتادم!
ی تجربه با ی نمه تفاوت اما با همین فینال!
"حقت بود"
شنیدن جمله ای که تو کفم هنوز خبری بود یا امری اما هر فرمت ادبیاتی که بود بد رو مخم بود :)
چیزی که شاید یادش که بیفتم خنده ای بشینه رو لبم که تلخه اونم بد تلخیه ...
شنیدن بعضی جمله ها شاید به مرور که بهش فک کنی برات عادی بشه
یا بگی خوب حالا یچی رو یکی گفته بزرگ میشم یادم میره!!!!!!!
اما وقتی یجوری بشنویش که هویت وجودیتو پشتِ اشارتِ سر انگشتِ وقاحت به تمسخر بگیرن اونوقته که برات میشه یه دس انداز !!!!!!
یادمه وقتی شنیدمش با خودم یه عهدی بستم...
اولش ... دیدن ادامه » خیلی هویتمو بردم زیر رادیکال
اما
بعدش با خودم عهد کردم دختر یا پسر بودن یا بهتر بگم جنسیت برام مهم نباشه
با خودم عهد کردم یه قاصدک باشم
مث ی قاصدک مست و بی پروا برقصم به ساز خودم هرچند ناکوک
۰۳ شهریور ۱۳۹۷
زیبا و پر از درد
۰۳ شهریور ۱۳۹۷
قاصدک جان میدونی بعصی وقتا این "زبان" واژه نداره برای بیان احساسات... من الان بعد خوندن حرفات یه حسی دارم که نمی تونم بیان کنم.... شاید نهایت بتونم بگم: "جالب بود"
۰۳ شهریور ۱۳۹۷
ممنون سمانه جان
۰۳ شهریور ۱۳۹۷
مشتها ، فحشها ... همه ، فراموش میشن .
اما کلمات از بین نمیرن ، پس زخمهاشونم موندگاره . همونقدر که یه دوستت دارمِ بی هوا ، حینِ قدم زدن میتونه تا آخر عمر خوب نگهت داره .. همونقدرم یه جمله یا یه کلمه حتا ، میتونه چنان زخمی در روح و تنت ایجاد کنه که تا ابد تمام ... دیدن ادامه » وجودت تیر بکشه از درد
کلمات بی رحمن . میمونن و توو وجودِ آدم خونه میکنن
۰۳ شهریور ۱۳۹۷
آره بامداد جان
کلمات جنایت کارند
۰۳ شهریور ۱۳۹۷
اولش برام حس یک کمدی کوبنده رو داشت
ادامه اش اما خیلی تلخ بود
نوشته آخر من رو بخون لطفا
هیچ چیز از بین نمیره
خاطره ها کم رنگ میشن و زخم هاشون عمیق تر

۰۷ شهریور ۱۳۹۷
بعضی وقتا فکر میکنم کاش میشد این خاطرات رو از حافظه زدود...
۰۸ شهریور ۱۳۹۷
منظورم اون نبود ، متاسفانه به دلایلی پاکش کردم
۱۰ شهریور ۱۳۹۷
خوندمش احسان جان...
منم خیلی از نوشته هامو پاک کردم و این حس رو چقدر می فهمم..
فرصتی که از دست میره... :-(
۱۱ شهریور ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید