تیوال رضا بهکام | دیوار
S2 : 19:27:49
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
[مرکب طلایه تاریخ بر چهره شاهی جوان سوار بر مضحکه خیال]

(در عطف یکصد سالگی معاهده ١٩١٩)

بانو لادن نازی را از آن آخرین روزهای حیات پالیز به یاد می آورم با اثر شاهکار که در ادبیاتی کمتر پرداخت شده با زبانی نو و تلفیقی از میکرو تئاتر و فضای رئال خلقی خوش ساخت ارائه دادند، از اوان تابستانِ نمایشی که شب به شب به سمت استقبال و درخشش پیش می رفت...
مصاحبت با ایشان پس از نمایش جدیدشان امشب موهبتی بود برای من...می خواهم از شما بواسطه این رئالیسم جادویی و خلق فضای سوررئالی تلطیف شده تشکر کنم...به بنده فرصت خیال کردن دادید...و چه خوب که این جنس کلاسیک ادبی را در فضای کلاسیک سنگلج و خیابان بهشت به اجرا می برید.

متنی طناز و زیرکانه و چند لایه از هنرمند جان فرزاد فخری زاده و دراماتورژی محسن خیمه دوز که مرا از بکت ها،کاموها، آلبی ها، اونیل ها و غیره برای یک شب وا رهاند...
پیوند بین المان های فانتزی با قصه ای واقع گرایانه با سحر و جادویی در لایه های روایت.
متنی که از موقعیتی متولد می شود و در مسیر خلق درامی تاریخی با قلمی طنز به تراژدی و سقوط آخرین شاه قاجار می پردازد.

ایمان سلگی هنرمند توانا که پیشتر در سقراط و شاهکار بیادش داشتم... مسخ بازی و کاریزمای شاهانه ات شدم و بی آنکه لحظه ای از تو پلک بزنم بسیاری از صحنه ها و سایر بازی ها و جزییات را از دست دادم ... و بنظر میرسه نیاز دارم تا یکبار دیگر این کار را ببینم...

با در نظر گرفتن زمان ٨٠ دقیقه ای نمایش به جهت بار طنز و فضای کمدی اثر و تلفیق ژانرهای ذکر شده در سطور آغازین ریتم نمایش مناسب بود و گذر زمان حس نشد.

ایده ... دیدن ادامه » کاشت قاب عکس های ملکه انگلیس و تزار روسی را روی دیوار و جانبخشی به آنها را دوست داشتم و خود المان شاخصی بود در فضای سوررئال و اتصالی به بدنه میکرویی نمایش.

نور در راستای خلق ته رنگی از اکسپرسیونیسم و سوررئالی از بطن رئالیسم جادویی برای صحنه ها در کالیته فانتزی بیادماندنی بود.

مختصری ایراد فنی جزئی بطور مثال در انتقال افکت ها ی صوتی و راوی فصل خوان بواسطه تأخیر ها و نویزها بود که حذر می کنم.

و اما شاه بیت غزل و دوستی از جنس یاقوت سرخ و قلب تپنده این روزهای تئاتر که از دل مخاطبان برخواسته : محمد لهاک ... از بنده نوازی ات و مهربانیت سپاس گزارم و یقین می دانم که از بهشت آمده ای و در قلب من و ما جای داری...و امثال من در این مجال چشم مان به تو روشن و راستی قامتمان با تو ستون می شود، خیلی دوست داشتم تا بواسطه بهانه ای درخور برایت این چند خط را بنویسم...بمان بر خورشید تابان اراده ای حضرت دوست...بمان.

سپاس از سایر بازیگران جان و عوامل اجرایی اثر و سالن خاطره ساز سنگلج.

این اثر شیرین و خیال انگیز را حمایت کنیم.
بهای بلیط با توجه به طراحی صحنه نوستالژیک و طراحی لباس درخور توجه و عروسکهای تهیه شده و آکسسوارهای متعدد، بسیار متعادل و حتا پایین است و کاملاً در راستای حمایت از مخاطب تئاتر بنا نهاده شده است.
حقیقتن آرزو میکنم اسم محمد لهاک در فضای تآتر و در کل هنر این مملکت بدرخشه و بیشتر و بیییشتر ببینیم و بشنویمش . یک مدیر به تمام معنا . هر دو باری که کار رو دیدم متعجب بودم از اینهمه اقتدار و روی خوش و متانت .
خدا حفظش کنه که میتونه یه الگوی واقعی باشه .
و همونطور ... دیدن ادامه » که فرمودین این قیمت با این کیفیت اجرا ، انصافن باورنکردنیه
۱۲ آذر
ممنونم جناب بهکام که به تماشای ما نشستید ، ممنون بابت زمانی که گذاشتید و متنی که نوشتید و لطفتون به بنده❤❤
۱۳ آذر
✨محمد لهاک✨ عزیز و مهربان جان دلــید ♥️♥️♥️♥️♥️

✨ایمان سلگی✨ هنرمند ستودنی بزرگوارید ⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️
۱۳ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
[ساحت صحن تئاتر و شأن بازیگر]

(زبان و ساختار به کار رفته در نقد مبتنی بر تحلیلی منولوگ محور از زبان عابری شاهد)

ویلیام سارویان نوولیست و نمایشنامه نویس فقید آمریکایی-ارمنی را پیشتر با رمان کمدی انسانی با ترجمه بانو سیمین دانشور و برخی داستانهای کوتاهش می شناختم و دوستش داشتم...جاه طلبی او در حوزه ادبیات کلاسیک و تلفیق و اقتباسش در آثار مدرن و حتیٰ اهمیتش بواسطه فتح جایزه ادبی پولیتزر پرایز در ابتدای دهه ٤٠ قرن بیستم زمانی که او فقط ٣٢ ساله بوده و در عصر غول هایی چون یوجین اونیل ها ، تنسی ویلیامزها و ادوارد آلبی ها و غیره در آمریکای شمالی می زیسته برایم اهمیت خارق العاده ای دارد...

با ذهنیتی شگفت زده و محافظه کارانه و تا حدی منقش به حال و هوای تئاتری کم بنیه پای به سالن هامون گذاشتم...با تأخیری اندک در اجرا و سالنی فاقد عکاسان مواجهم که از این منظر خوشنودم...
صحنه از جهت آکسسوار و طراحی کم بضاعت است و تصورم از چیدمان آن در جهت ساز و کار قلم نویسنده است که می توانست ظرافتهای بصری با جزئیات بهتری را به نسبت ظرفیت نمایشنامه متصور شود؛

شروع صحنه با موزیکی به سبک Trap در حال پخش است که بسته به انتخاب کارگردان القای شور و هیجان یک بوکسور بازنده ای را تداعی می کند تا هیجانی از دست رفته را در محل متروکه سن تئاتر جستجو کند...

کاراکترهای اصلی کنت ، کنتس ، دوک و دختر هستند که سه گزینه اول با هویت بدلی نقش های در خود مانده در تفقد روزهای اوج زندگی هنری خود و موفقیتهای از دست رفته اند و دختری از راه رسیده که با هویت واقعی خود شیفته نقش های آنان شده و در تلاش است تا رنگ و بوی آنان را به خودگیرد گویی هویت تیپیکال خود را به ورطه فراموشی می سپارد و غرق در زندگی شخصیتهای نمایشی سالن متروکه می شود...

شخصیتهای دیگری اضافه می شوند و داستان پیش می رود تا پایان دراماتیک قصه خلق شده...
بازیگران اصلی از عهده نفش در نقش خود به خوبی برآمده اند و من تصورم از جانمایه اصلی نمایش شکل می گیرد : " شأن هنر بازیگری، جان دادن پروانه ای در تلألو و درخشش نور ابدی صحنه تئاتر "
انتخاب ... دیدن ادامه » موسیقی ها مناسب و شاید ترانه Whale از گروه روسی Iday (به عنوان تنهاترین نهنگ دنیا که بواسطه دامنه فرکانسی بالا یعنی ٥٢ هرتز که از نهنگهای دیگر که در حوزه فرکانسی ١٥-٢٠ هرتز با هم در ارتباطند تنهاست صحنه پایانی و تنهایی شخصیتهایی را که در جامعه مدرن درک نشده اند بیش از پیش با آوای ریتمیکش فریاد می زند) انتخابی شایسته باشد، منتها نیاز است تا موزیکها با تکنیک Fade Out از حافظه شنیداری صحنه محو شوند تا تمرکز ذهن مخاطب آشفته نشود...

طراحی لباس ها نزدیک به شخصیت های ترسیم شده و البته کمی شیک به نظر می رسند ولی باورپذیر است و گریم ها کمی اکستریم برای بانوان که می توان از لعاب موجود آن در جهت باورپذیری فقر حاکم بر صحنه کاست...
و نور پردازیی که در آن با جزئیاتی طرف نیستم و جنبه کلاسیک و عمومی آن در بدنه اثر قرار گرفته است؛

متن اجرایی درخشان و غیرقابل بحث است و کارگردان تلاش کرده تا با نگاهی مستقل آن را به عرصه ظهور برساند...

صندلی های سالن که بواسطه شرایط روز جامعه و مشکلات روحی و مادی مردم خالی هستند و جای تأسف دارد و به نظر می رسد هرچند شرایط سخت است ولی می توان از این گروه مهربان و صمیمی حمایت کرد... چون آنها با سعی و کوششی بی آلایش فرصت خیال کردن و لذت معنوی بردن برای ما فراهم می کنند و یک ساعت دل کندن از شهری صنعتی و معیوب الحال چیزی برای از دست دادن های ما کم نمیکند که هیچ بلکه می توانیم در آن برای ساعتی توشه روحی خودمان را غنا بخشیم...

(خوانش اختیاری) پس از تشویق در کوتاهترین رورانس اولین نفر از سالن بیرون می زنم ، از بانوی مسؤول گیشه تشکر می کنم و به خیابان می آیم، در اندیشه خالص و حظ و بهره صحنه و پرده های نمایشم...سوار بر مترو ٣ جوان را می بینم که یکیشان که چهره ای بور و لهجه ای تافل گون به خود گرفته اطلاعاتی تخصصی در زمره حقوقدانان و وکلای مهاجرت به دوتای دیگر می دهد و از Apply گرفتن از دانشگاه های معروف کانادا و هزینه های دلاری آن سخن به میان می آورد، بواسطه رشته اش موسیقی بحثشان به باخ، موتسارت و بتهون و چیرگی آنان و چرایی غول پردازی هایشان در سمفونی های ارائه شده و بسیاری اطلاعات دانشنامه آزاد ویکی پدیایی عدول می کند، اندیشه و تلاش هر سه بر رفتن است آن هم در روز همبستگی ملی برای بازپسگیری حقوق از دست رفته اقشار کم بنیه جامعه... می خواهم به آنها بگویم بمانید ، چرا فرار می کنید ، همینجا را بریتیش کلمبیا و مک گیل کنید ، به اهدافتان در همین خاک حمله کنید ، همینجا باخ شوید و شوپن ... در ایستگاهی هستیم که دو نفرشان پیاده می شوند و در همهمه ای نیمه تاریک در مسیر سرنوشت گم می شوند و آن یکی باقیمانده می رود و چندمتر آنطرف در کریدور آکاردئونی محل وصل دو واگن روی زمین ولو می شود و با دستهایی فرو رفته در موهای فر خورده به روبرویی مات می شود...
نزدیک خانه در کوچه ای پاییزی جلوی خانه ویلایی همسایه خودرویی میلیاردی پارک است که چراغ های دیلایتش روشن است و از آن همان موزیک Trapی به گوش می رسد که در پرده اول نمایش به گوش می رسید،دخترکی نوجوان سراسیمه به بالا آمده و اطرافش را می نگرد و بوی ماری جوانا(نه گل) از فاصله ٥ متری شان به استشمام می رسد...
وقتی به داخل خانه می رسم متوجه می شوم که جو و اختناق موجود در جامعه چون چنگالی وحشتناک بر گوشت و پوست و استخوان آدم ها فشار می آورد و این مأوای درونی هزاران بار امن تر و کم تأثیرتر از آن بیرون است.

از تمامی بازیگران توانا و کارگردان جوان اثر و گروه اجراییشان کمال تشکر را دارم و از بنده نوازی سالن زیبا و پاکیزه هامون و مدیریت محترمشان نیز به همین نوبه.

دوستان این گروه را با متنی درخشان از ویلیام سارویان حمایت کنیم...فرصت تعداد نمایش هایشان اندک مانده.
بهکام عزیز چقدر قسمت دوم نوشته ات عالی بود... چقدر عینی و ملموس
۰۵ آذر
چه قلم جذابی دارید جناب بهکام امیدوارم روزی در خدمتون باشم و گفتگویی باهم داشته باشیم، امشب راهی این نمایشم ممنون از متن خوبتون
۱۴ آذر
جناب کارآمد بزرگوارید و با کمال میل در خدمتتان خواهم بود✨
۱۴ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هگل فیلسوف شهیر آلمانی می‌گوید:
"بازیگر با تمام وجود، با چهره، قیافه و با صدای خود، هنرآفرینی می‌کند. وظیفه او این است که خویشتن را با نقشی که بر عهده دارد، یکی سازد. صدا، طرز سخن گفتن، حالتها، قیافه و به‌طور کلی همه اعمال و اندیشه‌های او با نقشی که دارد، منطبق باشد. بازیگر، مجبور است همه چیز خود را از یاد ببرد تا بتواند احساس دیگری را نشان دهد؛ یعنی نقش انسان دیگری را بازی کند. بازیگر، مثل هر انسان زنده، صاحب صدا و چهره و قیافه و حالتی خاص است که با سرشت او آمیخته و مختص به خود اوست. بازیگر باید این‌ همه را تغییر دهد تا بتواند خودش را با نقشی که بر عهده‌اش می‌گذارند، تطبق دهد."

مستقل از سبک اکسپرسیونیستی اثر که بر گرفته از زادگاه ایده و موضوع مورد پرداخت و خلق اقتباسی اثر است و البته جدا شدن از فرم اجرایی در این مجال آنچه که توجه مرا بیشتر به خود معطوف کرد دوال(دو وجهی) بودن نقشهای تمامی شخصیتهای نمایش است؛ مشخصاً فرو رفتن در قالب ارواح مردگانی بازگشته به محل جنایت از سویی و نقش های نمایشی نمادین و انتزاعی در دل نمایشی دیگر در عالمی فرا واقعی از سویی دیگر می تواند برای هر بازیگر چالشی بزرگ در خلق این اجرا باشد که بطور نسبی تمامی بازیگران نازنین این اثر توانسته اند در بطن اجرا فرو رفته و هویتی جدید را برای خود و مخاطب بیافرینند لذا از این منظر کار این هنرمندان بازیگر جای تقدیر و تشکر فراوان دارد.

من معتقدم در عالم فیزیک آنچه که روح و عصاره حرکت را از بدن جدا می کند و در عالم ناسوت به پرواز در می آورد موزیک است که در مقاطعی از اثر خصوصاً پایان نمایش با خوانش ترانه هایی حزن انگیز از طرف بازیگران ، این اتفاق برای مخاطب نوعی چون من رقم خورد و برای لحظاتی از کالبد جسمانی خود بیرون زدم لیکن در رویه پیش رو این نقاط اوج نمایشی، از بخش های شاخص اثر واقعاً لذت بخش و مسخ کننده بود.

فاشیسم و شکل ماهوی حکومتهای توتالیتر اگرچه در حوزه اخلاق، معیاری وقیح، پست و نکوهیده دارند ولی در خلق هنر ناب و ایجاد کنتراستی سنگین در آثاری این چنین وابسته به آن شرایط و القای تنش های درون متنی برگرفته از محیط موجود نقشی اساسی دارند و شرط لازمه ساختار اکسپرسیونیستی را در بنیان خود متحول می سازند از اینرو انتخاب ایده و خلق اقتباسی متنی که در ذات انتزاعی و حتیٰ مستند خود بتواند بر جسم و روح مخاطب چنگ بیندازد از این کانون جمعی، خود دلیلی بر این سبک و ژانر مورد ارائه است.

میزانسنهای گاهاً منظم که از دل آبستن آشوب و بی نظمی زاییده می شود در اثر بخشی و القای کابوسی در مرز بین واقعیت و فرا واقعیت مانند تازیانه ایست که بر روح و روان ببینده فرود می آید و در ساختار فکری او (مخاطب) این چینش فرایندیست تا در جهان واقعی و عالم غیب در هروله باشد.

افکتهای مؤثر صوتی و هماهنگی در پخش نسبت به میزانسنها و اکتهای بازیگران بر شدت تأثرات جمعی صحنه غالب است.

استفاده از مکعبهای شیشه ای دوار بر صحنه ایده جذابی است تا موجی باشد بر میزانسنهای موجود و تنیدگی صوتی آواها و فریاد ها و البته مؤثر در خلق نورپردازی و ایجاد سایه هایی موزون در خدمت ژانر اثر.

انتخاب ... دیدن ادامه » متن و نگاه فاشیستی موجود در آن ، ترومایی سنگین را برای شخصیتهای اصلی قصه منبعث می کند و استفاده از سبک Play to play نیز بر جذابیتهای ساختمان تئاتر موجود می افزاید لذا تعلیق های موجود و ساختار روایی آن نیز محتوایی سنگین را ایجاد می کند (و البته در چند نقطه از نمایش در میان و پایان از ریتم افتادگی را بهمراه داشت) تا مخاطب برای درک فراگیر متن به موازات بازیها در صحنه پردازی ها، این اثر را بیش از یک بار به تماشا و پردازش ذهنی بنشیند.

صحنه پردازی ثابت و متحرک و استفاده از تراس های جنبی و بهره مندی از فضای شیشه ای، بر شکننده بودن موقعیت و استرس جمعی در سالن می افزاید و بسیار جذاب و محرک است.

گریم های اکستریم و طراحی لباس منطبق با تاریخ و جغرافیای اجرا در امتداد فضای سوررئالیسمی و اکسپرسیونیستی از عمده عوامل جنبی است که در اولین دقایق اجرا بر چشم مخاطب می نشیند و در نوع خود کامل و عاری از هر ایراد است.

نمایش بدون رورانس تکمیل کننده اوج این لذت بود برای من اگر چه که دوست داشتم تا برای این رنج و مرارت بدنی و روحی متکثر شده در بازیگران برایشان تعظیمی کنم و تشکری قلبی و زبانی.

کارگردان و استاد گران سنگ جناب اسماعیل کاشی و تیم محترم اجرایی نمایش سپاس بی شایبه برای این ٧٥ دقیقه طوفانی.
لذت دیدن نمایش با خواندن مطلب شما دوباره تداعی شد دستمریزاد
۰۴ آذر
من نوشته هگل رو کپی کردم ، شاید جایی پیست کنم .
۰۸ آذر
بسیار عالی رویا خانم✨
۰۸ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رضا بهکام
درباره نمایش مقدس i
⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️

♥️
رضا بهکام
درباره نمایش سکوت سفید i
[ مکانی امن ... فارغ از دنیاوارگی و اجتماع عصیان زده ... در جستجوی آرامش گم شده ]

برشی ابسورد از زندگی فردی مجهول الهویه بواسطه رهایی از بند فشارهای روزمره مبنی بر احقاق حقوق فردی ، شأن انسانی و بُعد روانی او.

زاویه دید و قلم تام استوپارد نمایشنامه نویس فقید بریتانیایی در رابطه با فردیست ملول از جامعه متراکم و وحشتناک جنگ زده که با زبان رهایی و بی بندی در پی آزادی ساده و بدون دغدغه فکریست.

شاید پناه او به بیمارستانی که زمانی به آن تعلق خاطر داشته به عنوان نقطه ای امن برای شخصیت اصلی نمایش راه فراری موقتی از فشارها و در بند بودن فکری و اجتماعی باشد اما در آنجا نیز تعهدات اجتماعی و قوانین وضعی دست بردار نیست و شخصیت در گزند این آفت متصور از فشارهای روزمرگیست.
دلبستگی براون به مَگی به مرور نوعی ارتباط بی آلایش و خالص را ایجاد می کند تا هر دو فارغ از وظایف تحت اجبار با هم گپ و گفت های ساده و صمیمی رقم بزنند اما همواره دلایلی برهم زننده در چارچوب اجتماعی وجود دارد تا این سرای بنانهاده از مهر و محبت ساده و بی افاده بی تعادل شود، و پس از مدت زمانی کوتاه آن نقطه امن ذهنی که در تجسد محیطی و فیزیکی حلول یافته به ناامنی و گریزگاهی ناگزیر بدل گردد.

در دنیای بی عشقی تحمل اجتماعی دریده از خشونت و کلانشهری که ریتمی تند و تکراری از زندگی تصنعی را برای افراد منبسط می کند گاهی محلی امن چون یک کافی شاپ یا خانه ی مادربزرگ یا برای این قصه یک بیمارستان می تواند آرامش را برای شخص ولو موقتی به ارمغان آورد، آرامشی که از منظر روانی از احتیاجات مبرم و بنیادی هر شخص برای تحمل زندگی صنعتی و ماشینیست، آرامشی که او را از ورطه تکرار برون آورده و فرد را به تنفس هوایی تازه برای زنده بودن روحش اثربخش کند.

انتخاب نوع موزیک از آثار بیتلز و برای پرده پایانی استفاده سبک جاز و ترانه ای از لویی آرمسترانگ به موازات این رهایی و جستجوی نقطه ای سفید در بین سیاهی و هیاهوی جمعیتی خود اثباتیست بر پرداخت صحیح جانمایه نمایشنامه.

طراحی صحنه و لباس با تم رنگی سفید اگرچه با نام نمایش قلاب می شود و آرامشی چشم نواز را بساط می کند ولی در این سفیدی محض اضطرابی نهان در پس زیبایی های ظاهری نهفته است که با روند تکوینی و هدایت قصه به پرده آخر رفته رفته نمایان می شود و راز هویتی شخصیت بر اساس قوانین نمایان می شود گویی این اسم و رسم تا زمان زنده بودن بر گردن هر شخص منکوب است و گریز از آن بمثابه گریز از دنیاست.

بازی ... دیدن ادامه » های درخشان و به اندازه خانم اقبال نژاد و آقایان بجستانی و دارابی و خانمها شه پرست و زحمتی لذت فراوانی را برای مخاطب به ارمغان می آورد.

اثری با نظم و شخصیت که مترادف با نام و اخلاق فروتنانه کارگردان جناب کوروش سلیمانی متولد شده و روزهایی پاییزی را برایمان تئاتری می کند که ناامیدی در شهر چون سایه ای سیاه خود را گسترانده است و این نقطه سفید کور سویست برای رهاسازی از بند این کلانشهر طاعون زده.

شیمی بدن بواسطه گوشت و پوست و استخوان ظریف است و روح آدمی منطبق بر حوزه تعریف فیزیکِ حرکتی بدنبال سادگی و مسیرهای کوتاه و دوری از موانع است لذا ترکیب این دو همواره خیال کردن می خواهد و فرار از ظلمت به سمت ناحیه نورانی از پیچیدگی انسان معاصر می کاهد و او را از علم سیاست بدور می کند ، و این عاملیست که از بطن و نهاد بشر سرچشمه می گیرد و غیرقابل انکار است.

بسیار لذت بردم از این سادگی و پویایی نمایش و شخصیت وزین و محترم کارگردان جناب آقای کوروش سلیمانی و اعضاء محترم اجرایی گروه بیستون و بازیگران خوب اثر و صمیمیت موجود در سالن.

در این شب های سرد و ملتهب از این تئاتر خوب حمایت کنیم و صندلی هایش را پرکنیم و یکساعت خود را از بند چه و چه ها رها کنیم ، زیرا واژه محض زندگی ساده و سفید است و چپاول ها و چارچوب های وضعی مدون برای انسان مدرن او را در ورطه حرص و آز و تشدید منیتها و تکرار قرار می دهد.
چقدر در این روزهای بسیار سخت تئاتر به این نظرات دلگرم کننده نیاز داریم ... جه خوب دیدید ... افتخار ما این است که برای چون شمایانی تئاتر اجرا کنیم ... ممنون رضا بهکام عزیز و ممنون از همه ی دوستان .... خودمانی بگویم؛ ما بعد از ماه ها به امید میزبانی شما در ضیافتی ... دیدن ادامه » که به ستایش آرامش و سکوت و آزادگی برپاساخته ایم و نیز مواجهه ی چشمان مشتاق شما و نمایش مان به صحنه آمدیم ... اما در همین آغاز راه متاسفانه به دلایلی که همه می دانیم ( از جمله مهمترین اش عدم امکان تبلیغات در اینستاگرام و بسیاری راه های مجازی ) "سکوت سفید" ما، نمایشی که به اذعان شما و بسیاری از دوستان ( بیش از چهل نقد و نظر مثبت در همین صفحه از تماشاگران حرفه ای و صاحب نظران تیوال موجود است ) شایسته ی تماشاست چنین مهجور مانده ... امیدواریم در روزهای آتی شاهد حضور همراهان و دوستان بیشتری باشیم چراکه ما با حضور شماست که می توانیم صحنه را حفظ کنیم ... ممنون که سایرین را هم دعوت به دیدن نمایش ما کردید ... و آخر اینکه چه خوب که در نوشته تان به موسیقی لویی آرمسترانگ و بیتلز اشاره کرد... پاینده باشید ...
۲۷ آبان
ارادتمندم دوست نازنینم جناب کوروش سلیمانی❤️
تئاتر را از شما یاد می گیرم.✨
۲۷ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رضا بهکام
درباره نمایش من i
تحلیلی بر تئاتر من
اثری از سیاوش پاکراه
٢٤ آبان ٩٨

بخش دوم

[ من ، ریشه ها ، آمال ، واقعیات ، تعقل ، بازگشت ]

من آنِ توام
مرا به من باز مده…

مولانا

بر اساس الگوی محوری فروید "من" یا ایگو نماینده اصل واقعیت است، نیروی پیشرانه این مَنیت رشد است تا به تعالی رسد؛

"فرا ... دیدن ادامه » من" ها همواره به عنوان عنصری کاتالیزور معاب برای غلبه "من" بر کشمکش های درونیست.
در این اثر ایگویی (من) را شاهدیم که مستأصل است و بر اساس حوزه تعریف حافظه از منظر مارسل پروست در مجموعه مقالات ساموئل بکت مطرح شده در تحلیل بخش اول ، اوست که منکوب بر فضایی انتزاعی و برخواسته از تخیل در رفت و آمدهایی نمادین بر قهرمانان قصه اش تازیانه می زند تا فرسودگی روان خود را به آرامش برساند.

نمایش مخاطب را در "من"ی قرار می دهد معلق بر واقعیت عینی و خیالی بر آشفته از تصویرسازی های ذهنی بر اساس الگوریتمی مشتق از چگالی وزین ریاضیات و تکنیک و شیمی مغز که افقش فیزیکی الحاقی بر پایه کوانتوم ذرات و اصل عدم قطعیت است.

قهرمان برخواسته از من ، تحلیلی از شخصیت های روان رنجوریست که لیبیدوی (تمایلات) اید (آن) خود را سرکوب کرده اند (یا سرکوب شده می بینند) ، آنی مبتنی بر اصل لذت که در وجود قهرمان زن زندانیست.

در این دراز نای "من" ِ راوی نویسنده ، تراوش قهرمانان قصه او بی ته است و پایان آن بواسطه تشویش و تنش فضای جنگ و آثار و باقیمانده های آن مغشوش است.

سایه های اکسپرسیونیستی و بلند در نمایش به موازات زایش تصورات و افکار ، بلند و تیز است ؛ و در مقاطع سکوت وهم انگیز تاریکیست که چون خلأیی مهیب چتر خود را گشوده است.

سوپر ایگویی (فرا من) ناتوان در امر هدایت ایگو(من) ، شخصیت ها را که با خود کشمکش دارند ولی از عهده آنان بر نمی آید و کمکی برای قهرمان اصلی روایت نخواهد بود و از او شخصیتی ترسو ، محافظه کار ساخته و خود نیز(فرا من) پشت من قرار می گیرد و برایند من و فرا من از چالش های پیش رو هراس دارند و این منطبق با کارکرد شخصیت بزدلیست که بر اساس نقش ناقص سوپرایگویی ناتوان، رشد نمی یابد.

تکرار کلمات و واژگان زبانی تأکیدیست برای حل و فصل موقعیت القاء شده و راهی برای گریز از آن؛ و قدرت کلمات در این راستا و هم جهت با اجرای درست نمایش قدرتیست ویرانگر چون سلاحی مرگبار برای تخریب مرز بین واقعیت و خیال.

تجسد ذهنی نویسنده از شخصیتهای داستانی خود بواسطه المانهای نور و صدا و سبک ارائه اثر همگی در مرز خیال و واقعیت بال می زنند و چون کبریتی سو زنان و به موازات چرایی روانی الگوی فرویدی رو به اضمحلال و خاموشی اند.

اختگی اراده در مسیر کشف حقایق سنگینی چون مفاهیم ضدجنگ رخ داده است و بی عملی در حوزه پسا ذهنی کنشیست ماندگار در مخزن افکار متعالی راوی.

بازی هایی سرد شده با تکنیک فاصله گذاری برشتی که خود گویای حلول نقش ایگو(من) با محوریت تعقل است تا محتوای مطروحه در دل فرم برای مخاطب جلوگاه حقیقت باشد ولی در دام هایی زمانی ترکیبی از روان و جسم برای بازیگران، مخاطب را از این کنش به واکنشی متغیر سوق می دهد.

استفاده از تکنیک فرم جابجایی عمل و عکس العمل چه در اکتها و چه در زبان گویای تأکید بر ژرف نگری تعمدی در حوزه عقلانیست.

در نقاطی متقابل با تکنیک یاد شده (برشت) بحث تلاقی روان و جسم در بازی ها به چشم می خورد؛
«استانیسلاوسکی»طی سالها تجربه به این کشف مهم دست یافت که بین ابعاد «روانی»و«جسمانی»انسان، پیوندی ناگسستنی و در هر عمل«اکسیون»جسمانی، همواره، امری«روانشناسانه»، وجود دارد، به ‏عنوان مثال:گشودن در، عملی جسمانی (فیزیکی) است. اما، انسان همیشه در را به انگیزه‏ای درونی، می‏گشاید. هم‏چنین، در هر عمل«روانی»عملی«جسمانی»دیده می‏شود:اگر شما بخواهید، اتاق را ترک کنید«عمل روانی»، باید به طرف در اطاق بروید«عمل جسمانی».در این صورت است که دیگران خواهند فهمید که شما قصد خارج شدن از اطاق را دارید.گاهی سکون کامل «بیرونی»، حاوی بیان فعالیت شدید«درونی»است:با شنیدن خبری بسیار غم ‏انگیز و فاجعه‏ بار، انسان ممکن است، از نظر جسمانی کاملا بی‏حرکت بماند، یا به عبارت دیگر حرکتی در مکان«فضا»دیده نشود، درحالی‏که در(درون)و در«زمان» حرکت هم‏چنان به جریان خود ادامه می‏دهد.هیچ تجربه درونی«روانی»بدون تجربه بیرونی(جسمانی) وجود ندارد.ما با بدن(جسم)خود، می‏توانیم تجربه«درونی»خود را به دیگران، منتقل کنیم.

از منظر طراحی لباس و انتخاب رنگها نیز نوعی هوشمندی به چشم می خورد تا در فضایی امپرسیونیسمی شاهد دریافت و برداشت مستقیم خود از دیده‌های زودگذر به‌شکل تصاویری رؤیاگونه باشیم.

استفاده از امبینتهای صوتی (اصوات محیطی و آهنگین) نیز برای تخلیه ذهنی مخاطب از غرق شدگی در محتوای سیال ذهنی و لایه های فراوان آن کمکیست تا او(مخاطب) به تمرکز ذهنی و رفرش (تازه) شدن مغزی بازگردد.

بسیار اثر لذت بخشی بود و از جناب سیاوش پاکراه برای خلق این فرم و محتوا با زاویه دید خاص خود کمال تشکر را دارم و سپاس از کلیه عوامل اجرایی و بازیگران خوب تئاتر "من".
ممنونم به خاطر این همه ارجاع درست و تحلیل موشکافانه
۲۵ آبان
ارادتمندم کیانی جان✨
در دیدارهای حضوری من بسیار کم حرفم :):)
۲۹ آبان
چقدر بد بهکام خان..
من هم کم حرفم هم پرحرف..
ساعتها می توانم گوش بدهم و ساعتها
می توانم حرف بزنم..
۳۰ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رضا بهکام
درباره نمایش مستند i
[ دوم بودن...دوم شدن و کاریزمای دراماتیک اولی ها بر دومی ها گاهی به طول عمری نمادین سایه می افکند]

نمایشی منولوگ محور در تفقد سیر درونی و بعد روانکاوانه جوانی که در مسیر دوم بودن گام بر می دارد؛
تأثیر پذیری او از نفر اول زندگیش که کاریزمایش همواره او را تحت تأثیر قرار می دهد و در پس رقابت و مسابقات ورزشی با او در سایه قرار می گیرد و از همان پله های نخست نوجوانی این مسیر دومی چون سایه ای بر کل زندگیش گسترده می شود.
متن نمایش بر اساس این ایده محوری تا پایان با شبیه سازی های مثال گونه از قهرمانان ورزشی و سایر رشته ها چون فضانوردی این رویه حاکم را بر روح و روان شخصیت اول "مستند" در بسط و تعامل و همذات پنداری روانی قرار می دهد.
اویی که اول شدن برایش چون دوم شدن رنگ باخته و دوم شدن برایش بواسطه نزدیکی روحی با قهرمانان مورد پسندش به مثابه اول شدن است؛
فلسفه ... دیدن ادامه » او که دنیا را بواسطه مبارزه طلبی با همنوعانش و البته پنداشت او بواسطه مسابقه محوری مفهوم زندگی برایش در تعادل قرار گرفته است و خوی و عادت او به مقام های دومی که در تمامی ابعاد زندگی توسعه می یابد؛
در پرده آخر که دچار همزیستی مسالمت آمیز وی با این روند فلسفی هستیم در عطف آخر نمایش و اوج روایت ، قهرمان نمادین دوران کودکی تا نوجوانیش دچار بحران و شکستی عاطفی و سقوطی ذهنی و جسمی در مرتبه پایین تر قرار می گیرد و او نیز بواسطه این تسلسل خود را در ورطه ای می بیند که جغرافیای ساختگی و چرایی روحی و روانی اوست.
متن اجرا اگرچه غنی و تا حدی راضی کننده به نظر می رسد ولی می توان با ارائه این محتوا در مدیای مستند ویدئویی یا سینمایی لایه های بیشتری را به آن افزود اگرچه در فرم ارائه آن در مدیای تئاتر نیز نیازمند سالنی در قواره بلک باکس نیست و بهتر است برای این تیپ اجرا که نیاز به حرکت در بین تماشاگران است از سن یا محوطه هایی چون خانه هنر پیچازی یا عمارت روبرو یا مورد مشابه آن سود جست و در مثال مورد نمایشی که در این روند موفق بود می توان نمایش ورنوسفادرانی را نام برد زیرا بر حرکت در بینابین مخاطبان و روایت قصه قهرمان نمایش این تأثیر به مراتب طبیعی تر ودلنشین تر خواهد بود ، منظور میزانسنی ترکیبی است.
بازیگر نیازمند تسلط بیشتر از منظر روحی و حسی بر متن روایی خود است لذا در قالب نقش رفتن در آن ٥٠ دقیقه بصورت عمیق تر بواسطه اثربخشی دراماتیک بر مخاطبین توصیه می گردد.
ویدئوهای پخش شده در مقاطعی ، کوتاه تر از آنیست که تأثیر گذار باشد و نیاز بود تا برشی طولانی تر برای مخاطب پخش شود.
کیفیت پرده نمایش پایین بود و نیاز بود تا به این مورد و ابعاد آن توجه بیشتری شود.
شاید استفاده از لباس تکواندو و یا رزمی برای هنرپیشه روایتگر بواسطه المان طراحی لباس می توانست در وصل کردن مخاطب به روایت داستان اتفاق بهتری باشد و حضور برخی مدال های نقره و ورزشی مورد تأکید بازیگر و مواردی از این دست در حکم آکسسوار کمینه و عناصری مینیمال در صحنه نمایش کارگشا و در تصویر سازی ذهنی تک گویی ها مؤثرتر جلوه کند.
تمامی موارد متذکر شده طبق نظر شخصی بنده بیان شده است و ملاک قطعی نیست لذا از ابراز نظر مستقیم ولو به زعم سلیقه شخصی ام از گروه محترم نمایش مستند عذرخواهی می کنم.
با تشکر از میهمان نوازی گروه محترم نمایش و کارگردان خوب اثر و سالن دلنشین و موقر هامون از اجرای به موقع و بدون تأخیر.
نگین که شما هم دیشب کار رو دیدین و من نشناختمتون :((
۱۸ آبان
جناب غلامشاهی
آدرس کانال تلگرام و اینستاگرام رو براتون میگذارم تا انشالا در قرارهای گروهی خدمتتون باشیم و بچه ها رو هم راحت تر پیدا کنید :))
https://t.me/manyektamashaagaram
https://instagram.com/manyektamashagaram?igshid=gduyissiz116
۱۹ آبان
ممنون از شما مریم خانم
۱۹ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رضا بهکام
درباره نمایش شیهیدن i
به نام فرمی سیاله
به نام تن های مچاله
به نام محتوایی شوریده
به نام جوانانی رنجیدیده

به نام جنون و عصیانی مدفون

به نام خشتهای کوبیده
به نام پرسپکتیو تک نقطه
به نام سانسورهای مُـشتبه
به نام روزهای سربی و اَبرینه

به نام گل و اسب و آسمان

به نام اخراجی ِ سروینه
به ... دیدن ادامه » نام بغض و قربانی سفره
به نام فریادهای در گلو بسته
به نام آزادی و هیجانی ناسوده

به نام ایده هایی در خشاب مسلسل

به نام تابلویی رنگی بخون آغشته
به نام تخته سیاه و معلم بلند پاشنه
به نام پژواک اصوات سالن نـاظـر زاده
به نام تئاتر فـیزیکال و تجربی نـیازموده

به نام شیهیدن و طلوعی از بند رسته...


تقدیم به عباس جمالی کارگردان بی ادعا
۱۶ آبان
این قلب کشیدن را در تیوال یادم ندادی..
از طرف من برای خودت قلب بکش بهکام خان
۱۸ آبان
:)))
❤️❤️❤️❤️❤️
۱۸ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رضا بهکام
درباره نمایش من i
بخش اول

تحلیلی بر تئاتر "من" به نویسندگی و کارگردانی سیاوش پاکراه
مورخ ١٣ آبان ماه ٩٨
آنچه مرا به ادراک برای این تئاتر مفهومی و زیبا وا داشت بر اساس یک ٥ ضلعی همنهشتی شده ایست که به تفضیل از آن نام می برم:

١.نقش حافظه بر اساس نظریه مارسل پروست
٢.روانشناسی تکرار واژگان در حوزه بنیادی حافظه
٣.پرش افکار در حوزه اختلالات فکری فرد
٤.تعریف شعر بر اساس نظریه مارتین هایدگر
٥.تعریف زبانی و کلمات بر اساس نظریه ژاک دریدا

[مشروحیات] :

١.نقش حافظه و کارکرد خاطره بر اساس اندیشه پروست، انسان در کامل‌ترین تعریف، "حیوان باخاطره" است، و این موهبت یا مصیبت، همه از حافظۀ نیرومند او برمی‌خیزد. حافظه، مثل دوربین، ضبط یک لحظۀ گذراست، که آن را با نیرویی جادویی از تعرض زمان حفظ می‌کند و به آرشیوی اسرارآمیز در ژرفای مغز می‌فرستد.
پروست ... دیدن ادامه » دستاوردهای "روانشناسی ژرفا" را به خوبی دریافته بود: رانش‌ها و کشش‌ها و آرزوها اگر برآورده نشوند، از بین نمی‌روند، بلکه در فرایند "فراموشی" تنها از سطح خودآگاهی زایل می‌شوند، و در همان حال در اشکالی دگرگونه و ناشناخته به اعماق ناخودآگاهی فرو می‌روند. خاطره یا یادآوری، در فرصتی مناسب ذخیره‌های روحی را از اعماق ناخودآگاهی به سطح می‌آورد و با نمایش آنها شخص را می‌آزارد یا به او لذت می‌بخشد.
ذهن ناخودآگاه برای دسته‌بندی خاطرات ابزارهای زیادی دارد. فعالیت ذهنی خاطره را به شیوه‌های گوناگون احضار و زنده می‌کند، آنها را از "دیار تاریک فراموشی" به دنیای روشن آگاهی برمی‌گرداند. از نظر پروست "تداعی" ابزار اصلی خاطره است. تداعی رنگ، صدا و به ویژه بو برای بیدار کردن یک خاطره‌ی خفته کفایت می‌کند. او در رمان بزرگ خود بارها از این شگرد استفاده کرده است، به گونه‌ای که تمام رمان زنجیره‌ای از خاطره‌های گمشده است که به مدد نشانه‌های بیشمار حسی به سطح آگاهی می‌رسند و روایت می‌شوند. راوی با عطر یک شیرینی کودکی خود را در آغوش مهربان مادر به یاد می‌آورد یا با شنیدن ناقوس کلیسا به رؤیای مسافرتی دور فرو می‌رود.
امروزه بسیاری از کارشناسان اعصاب و روان به "عارضه پروستی" باور دارند. این نابهنجاری زمانی روی می‌دهد که احضار خاطرات یا غرق شدن در گذشته مانند وسواسی بیمارگونه تمام فعالیت ذهنی بیمار را اشغال می‌کند. خاطرات کهنه و به ظاهر فراموش شده، با چنان فشاری ذهن شخص را تسخیر می‌کنند که او از ارتباط با دنیای پیرامون ناتوان می‌شود.

٢.در تفقد تکرار واژگان در بیان بازیگران آنچه که به تخصیص و دسته بندی انواع حافظه مربوط است یعنی حافظه حسی ،حافظه کوتاه مدت و حافظه بلند مدت آنچه که به تکرار کلمات و قفل شدگی زبان منجر می شود بیشتر در دسته دوم حادث می شود یعنی حافظه کوتاه مدت که این نوع اختلال بواسطه استرس،شرایط جبری سخت چون آوارگی،جنگ و در دام افتادگی های چون مخدر و یا الکلیسم و... را دامن می زند لذا تکرار کلمات و جابجایی آنها در بیان در نمایش خود کد هایست از این عارضه اختلال محور و آنچه مسلم بود کاراکترهای نمایش از منظر حافظه بلند مدت کارایی لازم را داشتند و بر خودآگاه خود دلالت داشتند.

٣.بر اساس تشویش در اکتهای بازیگران نمایش آنچه ذهنم را به سمتش کشید پرش افکار بود، پرش افکار، جریان نسبتاً پیوسته ای از گفتار تسریع شده همراه با تغییرات ناگهانی از یک موضوع به موضوع دیگر است که معمولاً بر تداعیهای قابل درک، محرکهای مزاحم یا بازی کردن با الفاظ مبتنی است. هرگاه این حالت شدید باشد، ممکن است گفتار، آشفته و گسسته به نظر برسد.
پرش افکار یکی از نشانه های مطرح شده در اسکیزوفرنیا می باشد که نشان دهندة تفکر آشفته در بیماران مبتلا به اسکیزوفرنیا می باشد. اما پرش افکار می تواند در اختلالهای روانی دیگری مانند اختلالهای اضطرابی نیز مشاهده شود.
اختلالهای اضطرابی، عمدتاً شامل اختلالهایی هستند که مهمترین نشانه آنها، اضطراب است. اضطراب ‏(‪anxiety‬)، پیش بینی نگران کننده خطر یا بدبختی آتی همراه با احساس ملال یا نشانه های بدنی تنش است. پرش افکار در اختلالهای اضطرابی به دو دسته تقسیم می شوند که شامل پرش افکار گرایشی و پرش افکار اجتنابی می باشد.
انواع پرش افکار در اختلالهای اضطرابی:
الف-پرش افکار گرایشی: در پرش افکار گرایشی، فرد یک نوع اجبار فکری را در خود احساس می کند که وی را مجبور می سازد بدون بیان مقدمه به سمت یک یا چند زمینه خاص پرش کند. این پرش باعث کاهش اضطراب در فرد می شود. همچنین در این نوع از پرش افکار، موضوعاتی که به سمت آن پرش می شود، مرتباً تکرار می شود که نشان دهنده وجود وسواس فکری در فرد می باشد.
ب-پرش افکار اجتنابی: در پرش افکار اجتنابی، فرد یک نوع مهار فکری را در خود احساس می کند که باعث اجتناب فرد از بیان یک یا چند زمینة خاص که ماهیت اضطرابی دارند می شود. این فرآیند را می توان سرکوب کلامی نامید. معمولاً این افراد، پس از رسیدن به نقاطی که دارای محتوای اضطراب زا در جریان گفتاری است، در نقطه ای متوقف می شوند و از نتیجه گیری و پایان دادن به کلام خود طفره می روند و برای ادامه بحث به سراغ موضوعات دیگری می روند.

٤.آنچه در شاعرانگی این نمایش برایم محرز بود نظرم را به هایدگر فیلسوف آلمانی متصل کرد،او اهمیتی بیش از پیش برای زبان به مثابه روشنی گاه هستی قائل شد و شعر و شاعرانگی را زایشی وصف کرد که در آن هستی خودش را به نمایش می گذارد. وی با تبری جستن از فلسفه به مثابه میراث اندیشه متافیزیک ، کار خود را تفکر خواند، گوهر شعر (پوئیسیس) را آشکارگی هستی خواند. از این منظر برای هایدگر شعر بعنوان ناب ترین شکل رخ نمایی زبان، نه امری صرفا زبان شناختی که موضوعی هستی شناسانه تلقی می شد. گو این که نگاه هایدگر به مقوله زبان در این دوره هستی شناسانه است و در آن گفتاورد مشهور او یعنی «زبان خانه هستی است» مشهود می گردد و شعر مسیری برای دسترسی به حقیقتی واحد در پس مفاهیم است.

٥.این که زبان مَنِشی استعاری دارد سابقه ی طولانی دارد.این آموزه ابتدا در میان رمانتیک های آلمانی شکل گرفت.دریدا بیان می کند که زبان از وضوح می گریزد.هرواژه معنا یا معناهای خودش را دارد. اما شماری از معناهای ضمنی بیش وکم پنهان را نیز همراه خود می آورد.جناس ها وایهام ها ،همانندی های پژواکی یا انعکاسی،ارجاعات واشارات کنایی،تاویل های گوناگون،ریشه های متفاوت،معناهای دوگانه وغیره همگی در زبان وجود دارند.وحتی ممکن است برخی گفته ها،در شرایط خاص تصادفا معنای عکس بدهند ژاک دریدا معتقد است که زبان دارای منش استعاری است و اگر این منش استعاری را از آن حذف کنیم ، در حقیقت از ذات آن دور شده ایم . بعد به ادبیات اشاره می کند و می گوید ادبیات از این قاعده مستثنی است ، چرا که صادقانه به منش استعاری خود اعتراف می کند و ما می توانیم بدون واسطه به متن ادبی نزدیک شویم.فلسفه قبل از دریدا و نیچه این منش استعاری را نفی کرده بود.دریدا در تمام نوشته ها و مصاحبه هایش گفته است که ادبیات همیشه به این منش زبانی خود صادقانه اعتراف کرده است و هیچ وقت ادعا نکرده که متن های ادبی تلاشی جهت کشف حقیقت انجام داده اند یا به عبارت دیگر ، ‌دریدا همواره گفته که ادبیات تنها بخشی از حقیقت را می توانسته برملا کند ؛ حقیقتی که گاه خیلی متغیر می شود و از خواننده ای به خواننده دیگر فرق می کند.

تلاش خواهم کرد تا علاوه بر این تحلیل شخصی در آتیه به نقد کارگاهی آن با توجه به برداشتم از اثر پیشِ رو و سطح سواد ناچیزم بپردازم.

بسیار لذت بردم از این اثر و از کارگردان با دانش و خوشفکر تئاتر "من" و تیم خوبشان کمال تشکر و قدردانی را دارم.
استاد بهکام است و نقد و مخاطبان نقدشان در انتظار..
دیشب اگر در سالن بودی ما هم بودیم و نمی شناختمتان
چهره ای..
کار لذت بخشی بود و خیلی هن حال داد..
خواندن نقدتان بخش اول لذتش را فزود
و اشتیاق خواندن قسمت دوم بیشتر...
تیوال است و بهکام و انبوه مشتاقان..
۱۳ آبان
حیف شد بهکام جان..
حیف شد..
خیلی با مزه می شد..
چون دیگر دوستان تیوالی را دیشب دیدیم..
و دیدارتان مضاعف می کرد مشعوفاتمان..
و گفتگویی کوتاه هم داشتیم.. خوب می شد..
۱۳ آبان
بله متأسفانه میسر نشد،
امیدوارم بزودی زیارتتان کنم دوست خوب.
۱۴ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
[سایه سوبژه "ترک کردن" و رفتن گاهی آنقدر بلند است که ابژه های بعد از خود را در بازی تکرار مبتنی بر قاعده زمان می بلعد.]

روایتهایی موازی و در هم تنیده که با فصل سال شمار ١١٩ ساله روایتگر اصلی نمایش ورق می خورد .

حادثه ایی محرک که یک صد سال تکرار می شود، حادثه ای از اولین متارکه خانوادگی توسط زوج مرد؛ و شبیه سازی های ناتورالیستی این چرخه معیوب برای بیش از یک قرن...

متنی الکن و به غایت کم لایه که می توانست با بهره مندی از بازنویسی مجدد در اقتباس از نمایشنامه ای از نادیا راس و جکوب ورن (نشر نی) در بازنمایی از محوریت تم نمایشنامه اصلی (غیر اقتباسی) پویاتر و منسجم تر عمل کند.
ثبت انگاره های تصویری چون لکه سیاه درون دهان پرسوناژ یکی از خواهرهای دوقلو و یا کیک تولد ٢٥ ساله و یا روایت صحنه قتل مشتبه خواهر دوقلو از نقاط عمیق و پرظرفیت نمایشنامه است که ارتباط تلفیقی ذهنی و بصری در اجرا را برای مخاطب با گنگی صرفاً روایی رقم می زند.

تئاتری روایی با کمترین دخالت کارگردانی در میزانسن ها ، نور و امبینتهای صوتی.
بازی ها مبتنی بر تکنیک فاصله گذاری با کمترین حس دراماتیک و اغراق در صحنه و البته متمایل به سردی در لحن و گفتار که خود امتدادیست بر مفهوم جانمایه متن نمایش که همان ترک کردن است؛ و البته بواسطه انتقال اطلاعات فراوان و متن تلفیقی روایی و دیالوگ محور و در مقاطعی منولوگ محور انتخاب این سبک بازی بجا می باشد.

اگرچه میزانسنها و قرینه سازی صحنه در چیدمان دکور ساده (صندلی ها) تلاشی بود برای دوسویه کردن سالن نمایش اما بنظرم نیازی به این دوسویه سازی نبود و با قرار گرفتن تماشاگران در جایگاه اصلی صندلی های سالن لذت بیشتری از اثر حاصل می شد چه بسا در خرید بلیط از تیوال این مورد در انتخاب جایگاه دوسویه مشخص نشده بود و قطعاً با صندلی های کم تعادل و ناراحت کافه ای و عدم اختلاف سطح بین ردیف دوم با اول ، نفرات جلویی برای نفرات ردیف دوم ایجاد مزاحمت در دید را دارند ؛ ضمن آنکه صدای سالن انتظار و صدای مسابقه فوتبال از بیرون به درون سالن اجرا از تمرکز مخاطب بروی بازی ها و متن نمایش می کاست!!

عدم بهره گیری از ظرفیتهای کمتر توجه شده صوتی و گاهاً موسیقیایی در محیط برای المان های گفتاری بازیگران و ایجاد وقفه هایی در اثر برای تمرکز بهتر مخاطب و بهره گیری ضعیف از طراحی نور و قرارگیری بازیگران در فضاهایی یک دست با نور تقریباً ثابت و حضور ایستای برخی از بازیگران در نور مطلق از ظرافتهای کار می کاست و مشخصاً با طراحی نقاط تاریک با هاله ای از باریکه نور برای اشخاص گاهاً غایب در نمایش مانند زوجه اول و پدر دوقلوها در صحنه های اولیه نمایش و یا روح ناظر خواهر به قتل رسیده و حتیٰ روانشناس دوره گرد می توانست در نقش کارکردی و مثبت کارگردانی جلوه گر باشد که البته این دخالت و نظر شخصی بنده است.

روند ... دیدن ادامه » گاه شمار سالیان در روایت اگرچه به متن و محتوای درون فرمی انسجام و زیبایی تکنیکالی را اهداء می کند ولی تکرار سال شمار ترتیبی با افزونگی تصاعدی ١+ توسط راوی اصلی در دراز مدت برای طول کلی نمایش گاهاً کسل کننده و عمدتاً از تمرکز مخاطب در متن می کاهد و غالباً ذهن به سمت محاسبات سنی ٦ پرسوناژ اثر در فرار است و به تمایل مخاطب در قرارگیری در رویه های سایه و حاشیه دامن می زند لذا شاید بهتر است برای کاستن از این اضمحلال ذهنی روند شمارشی پنج یا ده سال یکبار محاسبه شود(نظر شخصی و غیر اجباری).

جدا از این نقد ، اثری روانکاوانه و فلسفی را شاهد بودم که لذت بخش بود و قطعاً شما مخاطب نازنینی که این سیاهه را می خوانی نیز می توانی از آن حظ و بهره بری.

با تبریک به کارگردان محترم و بازیگران و عوامل اجرایی فهیم و مهربان این اثر.
رضا بهکام
درباره نمایش مشق شب i
چطور می توانم بنویسم در روزهایی که در تور بی عملی و انفعال افتاده ام...

به وجد آمدم از ١+١+٦ بازیگری که نقش جان زدند بر این بوم صحنه...
می خواهم از فلسفه زبانی در این اثر قلم برانم اما روح ساری "مشق شب" پویاتر و بالنده تر از زبان در قفای خود است...
وقتی که قدرت پرتاب واژگان دریدگی و انفجاری را در صحنه حاصل می کند آن هم بدون میزانسن در ترکیبی از رنگهای سیاست ، قدرت ، زبان ، اضمحلال و فروپاشی در پس یک تراژدی انسانی به مثابه یک بوم نقاشی با ساختاری کوبیسم که در معیت جاذبه زمینیِ هویت قلم موی خود زندگی می کند...

بسیار بسیار لذت بردم و تبریک به آقای نجفی و مجموعه خوبشان.
نمایشنامه با تلفیقی از تخیلات و فضای رئالیستی که در برگیرنده پاره ای از لحظات طنزی گزنده و گاهاً تلخ از طبقه کارگری (کارمندی) و ماشینی و مقیاس زبانی آن با طبقه سرمایه داری است؛
زبان حال انسانهایی تنها و رها شده در دل اجتماعی طبقاتی که ناامیدی در دل شان موج می زند و آنان را چون بخشی تجسد یافته از اجزاء ماشینی خسته در ورطه تکرار و روزمرگی از فرسایش مسیری ناخواسته ، یکسان و هم جهت به عرصه عینی می رساند؛
دیدیه ون کولارت فرانسوی بلژیکی تبار (نمایشنامه نویس اثر) مشتی از خروار را انتخاب و با طرح ایده ای نو در مسیر تراپی تیپ های اجتماعی حاضر در فرانسه گام برداشته و به روانکاوی آنها می پردازد؛
انیس و مور ٢ کاراکتر زن اصلی که مورد هدف تحلیلی روانشناسی خبره قرار می گیرند و با ورود مرموزانه او با هویتی جعلی هر دوی آنها را یکی با میل و دیگری با مقاومت و بی میل ... دیدن ادامه » به سمت خود جذب می کند تا از لاک تنهایی خود برون آیند و به بخش های پنهان خود سفر کنند؛
امیدی انتزاعی در دل و بطن دو زن افروخته می شود و در این سفر شیرین شبه سراب وار آنها به دستاوردهایی از جنس شیرین زندگی و عشق می رسند؛
تحولی درونی که در هر دو تیپ فمنیست از جامعه اروپایی(فرانسوی) هویدا شده و حرکتی بر پایه سکونی متلاشی شده شکل می گیرد که رنگ و بوی عشقیست بی اساس مبتنی بر کارکرد زبانی و دنیای کلمات که آنان را به فضایی سرشار از امید و رنگهایی جدید پرتاب می کند و دید بصری به آنان اعطا می شود تا در جامعه یکنواخت و یک سویه کلان شهری به مرزهایی از هویتی کشف نشده و کامل تر برسند.
ایده نمایش نامه نویس مبتنی بر تعلیق در حذف هویت اصلی روانشناس و استفاده از نقابی بر هویت او برای راندن بر سیر درونی در بیماران خود جذاب است و غافلگیری انتهای قصه که بر مخاطب آشکار می شود نیز روشی است برای نگاه داشتن مخاطب تا پایان برای دنبال کردن ماجرا و عمدتاً مخاطبینی (غالباً بانوان) که با روایات از زاویه دید ٢ زن اثر بواسطه همذات پنداری دو چندان همراه و همسفر گردند؛
جنس دیالوگهای نمایش بر اساس ترجمه خوب و مسلط استاد اصغر نوری شیرین و مجادله واقع گرایی روایت و زبان طنز کاراکترها از بخش های شیرین اجراست؛
دکور و آکسسوارهایی کمینه که به نظر می رسد کارگردان با این نوع انتخاب هدف خود را بر فاصله گذاری در بازی ها و تعمق برای مخاطب در متن مبتنی بر عقل گرایست تا بخش های دراماتیک داستان که به عمد و بدرستی به حاشیه برده شده به عنوان لایه های زیرین با کارکردی ابزاری در خدمت هسته اصلی اثر که بعد روانشناسانه آن است قرار گیرد؛
شکستهای زمانی و مکانی که براساس دکور مینیمال و نورپردازی ها متنوع بر اساس تقسیم ناحیه بازی ها علاوه بر آوانسن خود دلیلیست که با مخاطب قراردادهایی ساده بر پایه این آمد و رفت ها بسته شود تا او(مخاطب) را به درک بهتری از جنس نمایش و قصه و نوع بازی ها متوسل کند؛
بازی ها خوب و بدون کوچکترین تپق(در شبی که بنده شاهد بودم٢٤شهریور ماه) نشان از تمرینهای مداوم گروه تئاتر ٨٨ و درایت جناب استاد نوری بر متن و جنس بازی و نوع پیاده سازی آن دارد؛
نمی توان بواسطه این نوع انتخاب صحنه ایرادی را گرفت چراکه سبک و استایل کارگردان بر این فرم استوار است؛
شاید کارکرد بهتر و جزئی تر برای المانهای افکت صدا بر اساس امبینت های محیطی می توانست در نوستالژیک کردن فضای رخدادها مؤثرتر باشد.
از گروه تئاتر ٨٨ و جناب آقای اصغر نوری برای این اثر نمایشی کمال تشکر و قدردانی را دارم.
خیلی ممنون جناب بهکام عزیز
۳۱ شهریور
لطفتان متعالیست؛
عزیز دل جناب موسوی گران سنگ ❤️
۰۶ مهر
خبری ازتان نیست..
ناخوش که نیستی؟
یک ماهی هست نیستی؟
لک زده دلمان..
برو یک تیاتر ببین نقد بنویس حال کنیم..
۱۸ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رضا بهکام
درباره نمایش رگ i

نمایش در قلب ایده خود (رگ) بر اساس درامی واقعی و تاریخی شکل می گیرد و در بستری انتزاعی به پی رنگ های درونی سفر می کند؛

پلات اصلی ، روایتی از ٣ سرباز وطن (٢ سرباز و یک سرجوخه مافوق) در مسیر پلی آهنی بر رود ارس که به هویتی ملّی بدل می گردند و مبتنی بر نظریه اجرا و مدیوم تئاتر حضور یک پرده خوان با کاراکتر سرباز در لباس رسمی روز (با بازی محسن بهرامی) گذشته را به حال پیوند می زند و حین تعویض صحنه ها در قالب راوی به تک گویی و مونودرامی می پردازد تا در فهم قصه به مخاطب کمک کند؛

آنچه که بیشتر نظر مرا جلب کرد طراحی صحنه کارآمد با توجه به کوچک بودن بلک باکس موجود بود و البته صدای افکتهای صوتی و موزیکال صحنه که در خلق نوستالژیک اثر و خیالات شیرین مؤثر بود؛

بازی وحید آقاپور در نقش سرباز عبدالله شهریاری و عرفان ابراهیمی در نقش محمد هاشمی بسیار دقیق و تمرین شده بود و کارکرد لهجه شیرین آذری با توجه به لوکیشن واقعه و تعویض آن با زبان فارسی به واسطه فهم مکمل دیالوگهای صحنه ها جالب و مؤثر بود به نحوی که مخاطب هم در فضای زبان اصلی روایت قرار می گیرد و هم اینکه بصورت مکمل و هوشمندانه برخی دیالوگها از زبان کاراکترها به زبان فارسی روایت می شود تا مخاطب فارسی زبان با کلیت داستان دچار مشکل نشود، ضمن آنکه راوی نیز با زبان فارسی در پرداخت خط اصلی نمایش کمک می کند؛

جنس دیالوگها در قالب طنز برای خلق فضای دراماتیک و پایان تلخ نمایش اثرگذار است و به نحوی ضرب آهنگ نمایش را به واسطه تعاملی شاد با مخاطب حفظ می کند و اینکه کیفیت ایده اصلی و نو بودن قصه قهرمانی در دل واقعی بودن داستان برای مخاطب تا حد بالایی قابل پیگیری و همچنین قابلیت همذات پنداری دارد؛

خرده پی رنگ های خانوادگی سه سرباز بصورت متوالی بر چگالی دراماتیک داستان می افزاید و پایان تراژیک قصه بر اساس کانسپت ایثار به موازات ایده رگ (رگ غیرت) و البته با تأویل رود ارس در القای رگی خروشان و جاری در طبیعت بکر سرزمین مرزی القای چارچوبی ذهنیست تا نویسنده برایند تمامی این مؤلفه ها را پس از خروج از سالن به هم گره زده و لذتی وافر را نصیب روح و جان کند؛

طراحی لباس ها اگرچه دقیق و به نظر مربوط به دهه ٢٠ شمسی می مانست منتها بهتر بود لباس سربازان جدا مانده از مرکز(تبریز) برای ماه ها کمی کهنه تر بنظر می رسید؛

تعویض ... دیدن ادامه » نقشهای الناز،گلسان،سلما برای خانم شه پرست بهتر بود با گریمی متفاوت در بین نقش ها رخ دهد چرا که گاهاً مخاطب در تعویض این سه شخصیت ممکن است دچار ابهام و گنگی گردد، ولی از بازی بسیار خوب ایشان نمی توان چشم پوشی کرد؛

آکسسوارهای خلق صحنه ها بسیار مناسب و مطابق با زمان واقعه است ولی تنها جدا کردن صحنه های خانوادگی و منطقه جنگی بهتر بود با یک جداکننده (غیر از نور صحنه) رخ می داد تا حین اجرای صحنه های خانواده ها مخاطب با بک استیجی که صحنه منطقه جنگی است روبرو نشود؛

اگرچه اجرا ٩٠ دقیقه است ولی ریتم اجرا ، تقسیم اطلاعات ، کیفیت پلات ، دیالوگها ، فرامتنها و تعویض صحنه ها به گونه ایست که مخاطب خسته نمی شود.

از جناب آقای ایوب آقاخانی و تیم خوبشان برای اجرای دلنشین رگ کمال تشکر را دارم.
در مورد لباس سربازها کاملا مواققم .لباس دیگر بازیگران هم بنظر دم دستی اومد
۱۶ شهریور
با سلام و سپاس از اینکه وقت گذاشتید و نظرتون رو در خصوص تمام نکات با ما درمیون گذاشتید.
۲۶ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایشنامه اگر چه کلیشه است ولی به جهت پرداخت خوب شخصیتها و روال کلاسیک قصه گو و تزریق ریتمیک اطلاعات و تعلیق های متعدد، متنی دلنشین در بستر اجرا القاء می شود؛

روابط ممنوعه خانوادگی که ریشه در مضمحل شدن بنیان خانواده ها دارد؛
مضامینی چون دروغ و خیانت از پیرنگ های اصلی فرایند نمایش است.

بازی خوب و تمرین شده بازیگران که بر صحنه مسلط هستند با بهره مندی از ایده درهای متحرک و نورپردازی دقیق در صحنه های مختلف ، اثر را برای مخاطب با ریتم و ضرب آهنگی مناسب به پیش می برد و جنس دیالوگ ها به گونه طنز در ارتباط با مخاطب و خنده گرفتن از آنان موفق عمل می کند و در لایه های درونی به حقایق تلخ زندگی شخصیتها می پردازد.

طراحی لباس و چهره پردازی در خدمت اثر رئالیستی و طراحی صحنه مینیمال که برگرفته از ٢ صندوق متحرک و یک لنگه در ٣ وجهی است که در تعویض صحنه ها مبنی ... دیدن ادامه » بر لوکیشنها و زمان نمایش مؤثر و چشم نواز است.

کارگردانی اثر بواسطه ایده های مطرح شده در طراحی صحنه و ایده استفاده از تلفن همراه و زنگهای بین صحنه ای برای تعویض صحنه ها و مطرح کردن رسانه های اجتماعی در شکل گیری روابط و چهره منفی این حلقه اتصالی موفق است.

موارد منفی برای شبی که کار را مشاهده می کردم حضور عکاسی به صورت ایستاده در سمت راست آوانسن از صفر تا صد نمایش با صدای نابجای شاتر دوربین خود که مزاحمتی برای تمرکز تماشاگران بود و برخی مخاطبین که با پچ پچ با افراد کنار دستی خود و برخی هم با چت کردن با موبایل خود و نور صفحه نمایش تلفن همراه شان مزاحمتی برای سایر بینندگان نمایش بودند و این تأثیر خود را از عدم تذکر مسؤول سالن در ابتدای نمایش وام دار است.

تشکر فراوان از خانم ندا قربانیان برای اجرای خوبشان و خسته نباشید به اعضاء گروه هورپاک و کلیه عوامل.
به موازات هسته سرد شده درام نمایشنامه لاموزیکای دوراس نویسنده و فیلمساز فقید فرانسوی و بازنگری متنی استاد جلال تهرانی ، با متد فاصله گذاری شده از بازی زوجی روبرو هستیم که بیش از آنکه توجه مخاطب را به کانون درام معطوف کنند به تعمق و نگرشی شگرف بر تراژدی عشق خود منتهی می سازند؛

سبک بازی امیر کرمی و درخشش تارا یونس تبار در این نمایش به گونه ای رقم می خورد تا با مجموعه اکت های فریز شده و وقفه هایی در قالب ژست هایی چون خیره ماندن های طولانی و دیالوگهایی مقطع و با سکون های ممتد ، تلخی این تلاشی را به نسبت متن یونیزه شده در اختیار مخاطب قرار می دهد تا بر خلاف بازی های غلو شده و احساسی در بطن ٢ کاراکتر قرار بگیریم و قدری پرواز در دنیای تنهایی و انجمادشان را بیازماییم؛

کلیپی تصویری با استفاده از ویدئو وال و بهره مندی از موزیک Max Ritcher که در این بین مخاطب ... دیدن ادامه » را بیشتر در عمق این اتمسفر جای می دهد و پرشهای زمانی را به ذهن متصل می کند؛

صحنه مینیمالیستی و نور کمینه و طراحی البسه ساده و تیره بر تمرکز مخاطب به مضامین مطرح شده در ژرفای متن کمک می کند و او را(مخاطب) از پرداختن به لایه های ترکیب شده در نمایش پرهیز می دهد؛

بی وفایی ، خیانت ، نخوت و غرور در سایه سانتی مانتالیسم به عناصری اکتیویته بدل گشته و رمق بال زدن زوجی که هنوز دل در گرو هم دارند را از آنها گرفته ... زن می خواهد آغوش بگشاید ولی از درون تهیست و مرد نیز در غشاء ی از این فرامین آکنده دست و پا می زند و به جسمی سرد و منجمد بدل گشته است ... سو سوی عشق ناگزیر از این یخبندان عاطفی و حصارهای لاینفک گرمای خود را از دست می دهد و آخرین دیدار هم نافرجام به پایانی غریب جان می دهد تا اندیشه مخاطبین را در سیطره خود چنگ زند و نهیبی باشد بهتر از شعارهای روانشناسان و سمینارها و میزگردهای کلیشه ای رسانه های رادیویی و تلویزیونی؛

از مصاحبت با شما جناب امیر کرمی و بانو تارا یونس تبار پس از نمایش لذت بردم و گاهی اجرا به گونه ای پیش می رود که برایند ذهنی آدمی را بهم می ریزد و بعد از ساعتها فکر به این نتیجه می رسد که دوری جستن از باورها و تمایلات شخصی مبتنی بر دیدن و شنیدن ساختارهای کلیشه ای چه بسا شگفت انگیز و تلخی آن در غایت شیرینی موهومی است؛

قطعاً مجموع این فرایند حاصل تلاش سختگیرانه استاد جلال تهرانی است که سالهاست در این مکتب خانه زحمت می کشند و همه ما قدردان این مهم در سیر متعالی تئاتر کشور هستیم.

(این نوشته برگرفته از نظر شخصی بنده است و ممکن است با تفکر و سلیقه شخص دیگری هم سو نباشد.)
ممنون از شما و نقد و نظرتون.
۲۷ مرداد
چه کرده ای استاد بهکام !!!
همچنان قلم جذاب و مانا...
۲۹ مرداد
ارادتمندم جناب موسوی؛ لطف تان پاینده
۲۹ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
لاموزیکا (دومین ویرایش)
مارگریت دوراس فرانسوی
(بازنگری درمتن با استادجلال تهرانی برای اجرا که متن آن در دسترسم نبود.)

«من یه داستان عاشقانه با تو می‏‌خوام. اینو می‏‌خوام. با تو زندگی کنم. یه داستان عاشقانه با تو. با تو برم. با تو توی یه خونه حبس بشم. اینو می‏‌خوام. اینه. اینو می‌خوام.»

«آدم عشق و هوس رو یا کاملاً به یاد می‏‌آره، یا کاملاً فراموش می‏‌کنه… هیچ سایه‏‌ای توش وجود نداره.»

«می‏‌دونین، اولین باری که آدم خیانت می‌کنه خیلی سخته… خیلی … هولناکه. واقعاً… اولین بار حتی اگه… گذرا باشه… وحشتناکه. اصلاً درست نیست که بگیم اهمیتی نداره.»

«زن: اون دوره از زندگی‌مون بیشتر اوقات تو فکر مرگ بودم. از اون موقع فکر مردن توی من جا گرفت. (مکث) پاریس توی هتل نشسته بودم و داشتم فکر می‌کردم چه جوری می‌تونم این رو ازت بخوام… چه جوری می‌تونم باهات صحبت کنم. اون مرد وارد هتل شد. یادم نیست اون قبلش پشت بار نشسته بود یا نه، ولی فکر نمی‌کنم. خیلی زود اومد پیش من، باهام حرف زد، خیلی زود. سر میزم نشست. خیلی زود خیلی دیر شده بود.»

«می‏‌خوام دیگه… آسوده زندگی کنم… یه کم دیره، می‌‏دونم، حتی برای آسوده زندگی کردن… ولی اگه می‏‌خوام زمان از دست رفته رو جبران کنم باید عجله کنم…»

«هیچ ‏‌چیز به این اندازه تموم‏‌شده نیست… از تموم چیزهای تموم‏‌شده.»

«اولین ... دیدن ادامه » روزی که بدون تو بودم، داشتم از خوشحالی می‏‌مردم… بالاخره از دستت خلاص شده بودم…»

«یه بارمن هیچوقت هیچ ماجرای عاشقانه‏‌ای با مشتری‏‌هاش نداره. برای همین پشت بار هستند، برای اینکه بتونیم باهاشون ساعت‏‌ها حرف بزنیم بدون اینکه اتفاقی بیفته.»

«شاید آدم احساس درد رو وقتی دیگه زجر نمی‏‌کشه فراموش می‏‌کنه.»
سلام ممنونم ازتون
فکر می‌کنم خوبه که من یه توضیحی راجع به متن بدم
دیالوگ‌های نوشته شده در اینجا از متن اصلی لاموزیکا اثر مارگریت دوراسه.
متن نمایش لاموزیکا سوم توسط جلال تهرانی بازنگری شده و هیچ کدوم از دیالوگ‌ها به این شکل وجود نداره درش.
۲۶ مرداد
سلام،
بله در ابتدای متنم هم اشاره کرده ام،
ولی ماهیت متن نمایشی حاصل با اصل تفاوتی ندارد و شباهتها زیاد است؛
(البته در دسترس نبودن متن اجرایی را در جمله ای بالا ، خط سوم متنم ویرایش کردم و اضافه کردم)؛
بااحترام.
۲۶ مرداد
سلام
بله خیلی ممنونم از توضیحاتتون
برای اینکه سوتفاهم ایجاد نشه برای مخاطبین توضیح دادم.
۲۶ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رضا بهکام
درباره نمایش دریم لند i
انتقال اتمسفر صامت دهه سی قرن بیستم هالیوود و بزرگانی چون چاپلین به مدیوم تئاتر معاصر همواره نمایشی شیرین و خاطره ساز را رقم می زند؛

بدعتی در حوزه تجربی که لطافتها و شیرینی های خاص خود را دارد و البته فراز و فرودهای آزمایشی خود را پشت سر می گذارد؛

این نوع نمایش بدون دیالوگ مدیومیست پویا برای بیان و کنشگری در ظرفی سیاسی که با هدف گذاری های ظاهری و اکت بازیگران در القای مفهومی رویدادهای روز با هوشمندی و ظرافت اثر خود را روی مخاطب می گذارد و تأثیر آن بواسطه ظرفیت تصویری و هویت طنزش به مراتب از نمایشنامه های شعاری و مضمون محور بالاتر است؛

بازی های هماهنگ گروه و فیزیک مناسب تمامی بازیگران این مجموعه برای من القاگر حسی همان فیلم ها و همان سده است؛
بازی بانوان گروه درخشان و عالی و آقایان خصوصاً شخصیت چاپلین و پلیس بسیار مسرت بخش است؛

تا حوالی دقیقه ١٥ ناخودآگاهانه از همراه شدن با گروه مقاومتی درونی داشتم ولی از آن به بعد به دنیای شیرین شان راه یافتم و همراه شدم؛

شکست دیوار چهارم و تعامل بازیگران با مخاطبان در ٢٠ دقیقه پایانی اتفاقی شیرین و نقطه گریزگاهی برای تمدد تمرکز بر صحنه است.

نقدم بر ٣ نقطه استوار است:
اول : ولیوم (درجه شدت) صدای صحنه اعم از افکتهای صوتی محیطی (امبینت) و موزیک های انتخابی بر صحنه بالاست و در دراز مدت گوش مخاطب را به تحلیل و کسر انرژی و تمرکز دچار می کند.

دوم ... دیدن ادامه » : بر اساس الگوی سینمای صامت بهتر است زمان اجرا به یکساعت کاهش یابد تا در ژانر کلاسیک بمانیم و دچار ریتم تحلیل رونده نباشیم لذا تکرار برخی حرکات و پلانها می توانست گزیده تر و کوتاه تر باشد.

سوم : بر اساس مکتب کلاسیک سینمای صامت و ژانر انتخابی به نظرم تلفیق رقص مدرن و حرکات موزون در ١٠ دقیقه پایانی جدا از سبک بدنه است و در بطن اثر نمینشیند البته این نظر بنده است و اگر بخواهیم آن را پذیرا باشیم در حوزه تجربی از سبک کلاسیک به پست مدرن رجعت کرده ایم که با سلیقه من در فضای اصلی بدنه نمایش جور نیست.

بسیار لذت بردم از نمایش و بازی ها و تجربه خوبی حاصل شد؛ از کارگردان محترم مجموعه و تیم خوبشان کمال تشکر و قدردانی را دارم.
سپاس فراوان ✨✨
۲۴ مرداد
جان و دلید آقا⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩✓
۲۹ مرداد
هل هناک أی نقاد یکون نقدهم أفضل من انتقاداتکم؟
۰۵ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تئاتری روایی با سه زاویه دید متفاوت که در انتها و به موازات لوث شدن پرونده از حقیقت رخ داده پرده بر نمی دارد و با ابهامی فزاینده به اتمام می رسد که این روند پایانبندی مبتنی بر حقیقت که ممکن است انتزاعی باشد بر زیبایی های متن می افزاید؛

متن نمایش اگر چه در ابتدا کلیشه ای به نظر می رسد ولی با پرداخت خوب لایه های داستان و وجود سه زاویه دید مختلف آن را در ورطه خطی بودن و کسالت مخاطب از قصه گویی یک سویه نجات می دهد ضمن آنکه کارکرد اجتماعی این نمایشنامه در جهت روند آگاهی بخشی جامعه در مسیر عدم ارتکاب جنایتی چون اسیدپاشی بسیار بالاتر از ده ها کنفرانس و سمینار و درج خبر است؛

روند تزریق اطلاعات به مخاطب مناسب ولی شاید تعلیق موجود در متن درام زود رخ داد (خودکشی مادر بر اساس روایت دختر در اثر آن رویداد)؛

بازی های درخشان که پیشتر بازی جناب هادی احمدی را در اپیزود دوم "برخورد جسم سخت به سر" از سجاد داغستانی عزیز سال قبل شاهد بودم و با توجه به قابلیت فراوان طنز بودن بازی این عزیز در لایه های روایت نمایشنامه تضادی از جنس بازی ایشان با ٢ بازیگر محترم دیگر در صحنه شاهد بودیم که علاوه بر خنده گرفتن واقعی (نه تصنعی) از مخاطب در دل یک درام تلخ که خود اتفاقی نو یا حداقل کمتر دیده شده است و باعث دلنشین شدن کار بر صحنه و برای مخاطب است؛

آکسسوار مینیمالیستی صحنه و عدم وجود دکور تمرکز مخاطب را بر بازی ها و متن روایی متمرکز می کرد؛

استفاده از نورهای اسپات برای منولوگ کوتاه متهم در ابتدا و انتهای نمایش و روند نور دهی به صحنه در خدمت تنش در اثر و خلق روایت هاست؛

وجود موزیک متن در ژانرهای Dark Ambient و Drone با شدت صوتی پایین و ویدئو وال تک رنگ سیاه و سفید بر شدت تنش صحنه می افزود و استفاده از آن برای اطلاع دهی خطی در مورد محل های وقوع جرم و یا اطلاعات دادن در مورد مبحث حقوقی قضایی قسامه و معرفی کامل موسیقی های مورد استفاده در کار مناسب و به جا بود؛

بهای پرداختی برای بلیط بسیار مناسب بود و در این وانفسای اقتصادی با این سالن فاخر بسیار اتفاق سنجیده و انسانی است که از طرف این تیم شریف مقتضی شده است؛

تنها ... دیدن ادامه » نقدی بر ٢ بخش اثر است که عرض می کنم :
اول آنکه کارگردان محترم اثر می توانست کارکرد تصویری بالاتری از ویدئو وال انتهای صحنه بگیرد و با نمایش تصویری لوکیشنهای محل روایت و واقعه از ظرفیت های بصری نمایش استفاده بیشتری کند؛

و دوم استفاده از موزیک در ژانر Black Metal انتهای اثر در بدنه نمایش نمی نشست و خانم ویولن نواز نیز بسیار کوتاه ملودی مورد اشاره بازیگر زن در حین روایت متن را نواخت و نیاز بود که بیشتر در صحنه تک نوازی کنند و با موزیکی که پیشتر بیان کردم بهتر سینک (همزمان) می شد.

همیشه سالن حافظ را دوست دارم و سبک بلک باکس آن و عمق آن برایم جذاب است ولی ای کاش فکری به حال صندلی های فرسوده آن می شد و روند نوسازی آن زودتر رخ می داد چون برای اجراهای بیش از ٦٠ دقیقه غیر قابل تحمل می شود؛

در انتها از جناب هادی احمدی و تیم خوبشان برای خلق این درام اخلاقی کمال تشکر را دارم و بسیار لذت بردم.
سپاسگزار از نظراتتون و نگاه دقیقتون
۲۳ مرداد
جان دلید آقا ❤️⭐️❤️⭐️❤️⭐️❤️⭐️❤️⭐️❤️⭐️
۲۳ مرداد
لینک موزیک حتمن به زودی در همین صفحه به اشتراک گذاشته می‌شه
۲۳ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
⭐️⭐️⭐️⭐️

کارگردانی سرشار از خلاقیت در حوزه تجربی؛
تصویربرداری و تدوین بی نظیر؛
متنی درخشان از استاد محمد رضایی راد؛
بازیگرانی که با وجود سختی قرارگرفتن در نماهای Pov متعدد و حجم مونولوگ های زیاد خوش درخشیدند؛
مشاوری دانا چون استاد بهرام بیضایی نازنین؛

راوی با صدای شیرین بانو رویا تیموریان که بواسطه حجیم بودن متن خوانشی گاهی برای مدیای سینما آزاردهنده است(منظورم حجم بالای روایت روی تصویر و تکرار برخی از جملات در خوانش ها بر اساس زمان یکساعته فیلم طولانی بود و تا حدودی بار فلسفی و تفکر سوار بر تصاویر را بسیار بالا می برد و طبعاً این چالشی است بر ضرب آهنگ ریتم و دوری از سیر خط داستان لذا کوتاهتر شدن این راوی گری و ایجاد سکوت هایی در قصه می توانست تمرکز مخاطب را بالاتر ببرد)؛

و مدت زمان ٦٠ دقیقه ای فیلم که به نظرم به موقع خاتمه یافت تا ... دیدن ادامه » اثر در مرز از ریتم افتادگی رهایی یابد.
سلام عزیز..
اگر فرشته تاریخ را دیده اید
خوشحال خواهم شد نقدم را بخوانید و نظرتان را بگویید..
سپاس
۱۹ مرداد
سلام
بله
باکمال میل⭐️
۱۹ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زاد روزتان خجسته حضرت محمود دولت آبادی

قلّه ادبیات همیشه زنده ما

قلم تان مستدام و پرشور همواره پیش رود و ما سرمست وجودتان

❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️