کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال رضا جاویدی | دیوار
S3 : 08:39:33 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
رضا جاویدی
درباره فیلم بهمن i
برای صبح سیزدهم بهمن 98

من ریزه کاری های بارانم

در سرنوشتی خیس می مانم

دیگر درونم یخ نمی بندی

بهمن ترین ماه زمستانم!

رفتی که من یخچال قطبی را

در آتش دوزخ برقصانم

رفتی که جای شال در سرما

چشم از گناهانت بپوشانم

ای چشمهای قهوه ... دیدن ادامه ›› قاجاری!

بیرون بزن از قعر فنجانم

از آستینم نفت می ریزد

کبریت روشن کن، بسوزانم


از کوچه های چرک می آیم

در باز کن، سر در گریبانم

در باز کن ،شاید که بشناسی

نتهای دولاچنگ هذیانم

یک بی کجا درمانده از هر جا

سیلی خور ژنهای خودکامه

صندوق پُست پَست بی نامه

یک واقعاً در جهل علامه

یک واقعاً تر شکل بی شکلی

دندانه های سین احسانم

دندانه ام در قفل جا مانده

هر جور می خواهی، بچرخانم

سنگم که در پای تو افتادم

هر جا که می خواهی، بغلتانم

پشت سرت تابوت قایقهاست

سر بر نگردان روح عریانم!

خودکار جوهر مرده ‌ام یا نه؟

چون صندلی از چار پایانم

می خواهی آدم باش یا حوّا

کاری ندارم، من که حیوانم

یک مژه بر پلکم فرود آمد

یک میله از زندان من کم شد

تا کش بیاید ساعت رفتن

پل زیر پای رفتنم خم شد

بعد از تو هر آیینه ای دیدم

دیوار در ذهنم مجسم شد

از دودمان سدر و کافوری

با خنده از من دست می‌شوری

من سهمی از دنیا نمی خواهم

می خواستم، حالا نمی خواهم

این لاله‌ بدبخت را بردار

بر سنگ قبر دیگری بگذار

تنهایی ام را شیر خواهم داد

اوضاع را تغییر خواهم داد

اندامی از اندوه می سازم

با قوز پشتم کوه می سازم

باید که جلاد خودم باشم

تفریق اعداد خودم باشم

آن روزها پیراهنم بودی

یک روز کامل بر تنم بودی

از کوچه ام هرگاه می رفتی

با سایه‌ من راه می رفتی

ای کاش در پایت نمی افتاد

این بغض‌های لخت مادرزاد!

ای کاش باران سیر می ‌بارید

از دامنت انجیر می بارید!

در امتداد این شب نفتی

سقط جنونم کردی و رفتی

در واژه های زرد می میرم

در بعدازظهری سرد می میرم

باید کماکان مُرد، اما زیست

جز زندگی در مرگ راهی نیست

باید کماکان زیست، اما مُرد

با نیشخندی بغض خود را خورد

انسان فقط فوّاره ای تنهاست

فوّاره ها تُف های سر بالاست

من روزنی در جلد دیوارم

دیوار حتماً رو به آوارم

آواره یعنی دوستت دارم…

آوار کن بر من نبودت را

با “روت” نه با فوت ویرانم

از لای آجر‌ها نگاهم کن

پروانه ای در مشت طوفانم

طوفان درختان را نخواهد برد

از ابر باران زا نترسانم

بو می کشم تنهایی خود را

در باجه‌ زرد خیابانم

هر عابری را کوزه می بینم

زیر لبم خیّام می خوانم

این شهر بعد از تو چه خواهد کرد

با پرسه های دور میدانم؟

یک لحظه بنشین برف لاکردار!

دارم برایت شعر می‌خوانم:



خوب است و عمری خوب می ماند

مردی که روی از عشق می گیرد

دنیا اگر بد بود و بد تا کرد

یک مرد عاشق خوب می میرد

از بس بدی دیدم، به خود گفتم:

باید کمی بد را بلد باشم

من شیر پاک از مادرم خوردم

دنیا مجابم کرد بد باشم

دنیا مجابم کرد بد باشم

من بهترین گاو زمین بودم

الان اگر مخلوق ملعونم

محبوب رب العالمین بودم

سگ مست دندان تیز چشمانش

از لانه بیرون زد، شکارم کرد

گرگی نخواهد کرد با آهو

کاری که زن با روزگارم کرد

هر کار می کردم سرانجامش

من وصله‌ ای ناجورتر بودم

یک لکه‌ ننگ دائمی، اما

فرزند عشق بی پدر بودم

دریای آدم زیر سر داری

دنیای تنها را نمی بینی

بر عرشه با امواج سرگرمی

پارو زدنها را نمی بینی

ای استوایی زن! تنت آتش

سرمای دنیا را نمی فهمی

برف از نگاهت پولکی خیس است

درماندگی ها را نمی فهمی

درماندگی یعنی تو اینجایی

من هم همینجایم، ولی دورم

تو اختیار زندگی داری

من زندگی را سخت مجبورم

درماندگی یعنی که: فهمیدم

وقتی کنارم روسری داری

یک تار مو از گیسوانت را

در رختخواب دیگری داری…

آخر چرا با عشق سر کردی

محدوده را محدودتر کردی؟

از جان لاجانت چه می خواهی؟

از خط پایانت چه می خواهی؟

این درد انسان بودنت بس نیست؟

سر در گریبان بودنت بس نیست؟

از عشق و دریایش چه خواهی داشت؟

این آب تنها کوسه ماهی داشت

گیرم تو را بر تن سری باشد

یا عرضه‌ نان آوری باشد

گیرم تو را بر سر کلاهی هست

این ناله را سودای آهی هست

تا چرخ سرگردان بچرخانی

با قد خم دکان بچرخانی

پیری، اگر روی جوان داری

زخمی عمیق و ناگهان داری

نانت نبود، آبت نبود ای مرد؟!

با زخم ناسورت چه خواهی کرد؟

پیرم، دلم همسن رویم نیست

یک عمر در فرسودگی کم نیست

تندی نکن ای عشق کافر کیش!

خیزاب غم! گردابه تشویش!

من آیه های دفترت بودم

عمری خدا پیغمبرت بودم

حالا مرا ناچیز می بینی؟

دیوانگان را ریز می بینی؟

عشق آن اگر باشد که می گویند

دلهای صاف و ساده می خواهد

عشق آن اگر باشد که من دیدم

انسان فوق العاده می خواهد

سنی ندارد عاشقی کردن

فرقی ندارد کودکی، پیری

هروقت زانو را بغل کردی

یعنی: تو هم با عشق درگیری

حوّای من! آدم شدم وقتی

باغ تنت را بر زمین دیدم

هی مشت مشت از گندمت خوردم

هی سیب سیب از پیکرت چیدم

سرما اگر سخت است، قلبی را

آتش بزن، درگیر داغش باش

ول کن جهان را! قهوه‌ات یخ کرد

سرگرم نان و قلب و آتش باش

این مُرده ای را که پی اش بودی

شاید همین دور و برت باشد

این تکه قلب شعله بر گردن

شاید “علی آذر“ت باشد

او رفت و با خود برد شهرم را

تهران پس از او توده ای خالی ست

آن شهر رویاهای دور از دست

حالا فقط یک مشت بقالی ست

او رفت و با خود برد یادم را

من مانده ام با بی کسی هایم

خب، دست کم گلدان و عطری هست

قربان دست اطلسی هایم

او رفت و با خود برد خوابم را

دنیا پس از او قرص و بیداری ست

دکتر بفهمد یا نفهمد، باز

عشق التهاب خویش آزاری ست

جدی بگیرید آسمانم را

من ابتدای کند بارانم

لنگر بیاندازید کشتی ها!

آرامشی ماقبل طوفانم

من ماجرای برف و بارانم

شاید که پایی را بلغزانم

آبی مپندارید جانم را

جدی بگیرید آسمانم را

آتش به کول از کوره می آیم

باور کنید آتشفشانم را

می خواستم از عاشقی چیزی

با دست خود بستم دهانم را

من مرد شبهایت نخواهم شد

از بسترت کم کن جهانم را

رفتن بنوشم اشک خود را، باز

مردم شکستند استکانم را

تا دفترم از اشک می میرد

کبرای من تصمیم می گیرد

تصمیم می گیرد که برخیزد

پایین و بالا را به هم ریزد

دارا بیفتد پای ساراها

سارا به هم ریزد الفبا را

سین را، الف را، را و سارا را

درهم بپیچانند دارا را

دارا نداری را نمی فهمد

ساعت شماری را نمی فهمد

دارا نمی فهمد که نان از عشق

سارا نمی فهمد، امان از عشق!

سارای سال اولی مرد است

دستان زبر و تاولی مرد است

این پا که سارا! مال یک زن نیست

سارا که مال مرد بودن نیست

شال سپید روی دوش ت کو؟

گیلاسهای پشت گوش ت کو؟

با چشم و ابرویت چه ها کردی؟

با خرمن مویت چه ها کردی؟

دارا! چه شد سارایمان گم شد

سارا و سیبش حرف مردم شد؟

تنها سپاس از عشق خودکار است

دنیا به شاعرها بدهکار است

دستان عشق از مثنوی کوتاه

چیزی نمی خواهد پلنگ از ماه

با جبر اگر در مثنوی باشی

لطفی ندارد مولوی باشی

استاد مولانا که خورشید است

هفت آسمان را هیچ می دیده ست

ما هم دهان را هیچ می گیریم

زخم زبان را هیچ می گیریم

دارم جهان را دور می ریزم

من قوم و خویش شمس تبریزم

نانت نبود؟ آبت نبود ای مرد؟!

ول کن جهان را! قهوه‌ات یخ کرد…

“علیرضا آذر”
زهره مقدم و امیرمسعود فدائی این را خواندند
آیدا طاهرزاده و فاطمه ایزدپناه این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
تلخ کنی دهان من
قند به دیگران دهی
نم ندهی به کشت من.... آب به دیگران دهی
خسرو خسروان شود....... گر به گدا تو نان دهی

گه بکشی، گران دهی
گه همه رایگان دهی (1)

یک نفسی چنین دهی
یک نفسی چنان دهی

عقل و خرد فقیر تو
پرورشش ز شیر تو
چون نشود ز تیر تو
آنکه به او کمان دهی

مولانا / بشنوید با صدای محسن چاوشی ... دیدن ادامه ›› / قطعه عقل و خرد / آلبوم بی نام
---------------------------------------------------------------------------------------------
(1) در تصورم برای این مصرع، عاشقی مغموم رو میبینم که همه عمر در طلب معشوق بوده، وقتی خسته و ناامید دراز کشیده و چشمانش رو بسته، معشوق کنارش میاد و یک بوسه طووووولانی :) یاد تو می‌رفت و ما، عاشق و بیدل بدیم، پرده برانداختی کار به اتمام رفت (سعدی)
رضا جاویدی
درباره نمایش دشمن مردم i
اول

دستاشو مشت کرده
دستاشو مشت کرده
همه‌ی دار و ندار رو بردن، یه کویر مونده فقط و لب تشنه
همه‌ی آرزوهاشو کشتن ولی جنازه‌ای تحویل نگرفته
حتی بدون تحریما‌ هم خوشبختی اصلاً لمس نمی‌شه
انگار وطنش مستعمره‌س، پشیزی واسه ملت خرج نمی‌شه
صبح و شب سگ‌دو می‌زنه، آخر ماه باید قرض بگیره
تو خیابون واستاده که یه جوری حقشو پس بگیره
اینا شهروند ... دیدن ادامه ›› نمی‌خوان، برده می‌خوان
از تو سلول صدا ضجه میاد و
می‌خواد چند دهه قتل و غارت تموم شه
چندین ساله اشکش رو درآورده‌ن و دیگه اشکی واسه گاز اشک‌آور نمونده
تبعیض داره بیداد می‌کنه و می‌گن تو حق مردم اجحافی نی
همه رانتی
تو داشتن تخصص اصراری نی
همه‌ی کشور رو قفس کشیده‌ن و می‌گن اینجا هیشکی زندانی نی
همه‌ رو لخت کرده‌ن و می‌گن «این پوشش چرا اسلامی نی؟»

دوم

دستاشو مشت کرده
دستاشو مشت کرده
این کوچه‌ها رو سال‌هاست با خون شسته‌ن ولی تعداد تلفات کمه مثکه
همه‌ی آرزوهاشو کشتن ولی جنازه‌ای تحویل نگرفته
دیده پول نفت کم بیارن،‌ گودی زیر چشا حفر می‌شه
بد و بدتری نی، همه آشغالن و یکی داره خدا فرض می‌شه
هیچ تصمیمی با خودش نی، از لباس تنش بگیر تا اینکه پول مملکتش داره کجا خرج می‌شه
می‌گن حریم شخصی ولی گلوله میاد تو خونه و از شیشه رد می‌شه
مملکتو به خون کشیدن و خبر کشته‌شده‌های یه جا دیگه پخش می‌شه
لاله‌ها زیر پوتین له می‌شن و پیرهن خونی زیر پای آقازاده فرش می‌شه
آتیشایی که تو منطقه به پا کردن از تکلیف مردم روشن‌ترن
دلایی که سرد شدن از جسدای توی سردخونه خنک‌ترن
مظلوما هی کشته می‌شن، همه‌ی ۱۲ ماه محرمن
صدا ترکیدن بغض میاد و می‌گن این اشرار مسلحن

سوم

دستاشو مشت کرده
دستاشو مشت کرده
خیلیا حبس شدن و مردن، این پایان نی، هنوز نرسیدیم ته قصه
همه‌ی آرزوهاشو کشتن ولی جنازه‌ای تحویل نگرفته
همه‌ی اعتراضا جرمن
تو خیابون صدا شعار اومد و مردم شدن دشمن
همه‌ی منابع طبیعی رو استخراج کردن و خوردن
فقط جنازه‌های روی زمین مونده که معدن سربن
مامور لوله رو می‌گیره بالا، زخمیا هدفش
اون می‌ره کمک با اینکه گلوله‌ها میان طرفش
دیگه هیچی واسه‌ی از دست دادن نداره
فقط انسانیته و شرفش
می‌ریزن تو بیمارستانا و مجروحین رو از رو تخت می‌دزدن
همینجوریش هم واسه نداشتن پول درمان می‌مردن
همه‌ رو قتل عام می‌کنن پشت درهایی که قفل می‌مونن
فکر می‌کنن شهیدای گمنام همیشه گم می‌مونن
اینا جون آدمیزادو مفت می‌دونن
حتی بی‌خداها به اجبار آیه‌ی یأسو با صوت می‌خونن


چهارم

داد می‌زنه
کی این جنایتو از یاد می‌بره؟
داره جون به لب رسیده رو فریاد می‌زنه
ما همه با هم هستیم

هیچکس دستاشو مشت کرده

بشنوید با صدای سروش
http://dl.iranjavanmusics.ml/1398/09/19/Hichkas%20-%20Dastasho%20Mosht%20Karde.mp3
فرار کن از قلب
از خونی که بریز و بپاش دارد:
خودکاری که گلوله را نوشت
کاغذ را سوراخ کرد
نیزه‌ها
تا نِی
فرو رفته‌اند در گلو
و حلقه‌ی "ط"
زخمی شده بر گردن طناب
فرار کن از این کلمات
از شاعری که تنها
خون ... دیدن ادامه ›› رفته‌ است از او
(قرمز اما هنوز به او نمی‌آید)
دهانم پُر است
از دود
از حرف‌های اضافه
از لوله‌ی تفنگ
قلبم
جوجه تیغیِ لالی است
که سطرهای ناگفته
از همه جاش بیرون زده‌اند…


" #علی_اسدالهی "
۲۰ آذر ۱۳۹۸
درود به انسان های همدرد...
۲۰ آذر ۱۳۹۸
صدای مردم تو تیکه آخر آهنگ نابود میکنه آدم رو :(
۲۰ آذر ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
چرا هیچکس به ما نگفت که شکست خورده ایم؟؟؟؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
یکی غیر از آن گرگ زبان بسته
----------------------------------------
پ.ن:
چه ساده اید که دائم
کنار این چمدان ها
در انتظار بهارید
رضا جاویدی
درباره نمایش آشپزخانه i
ما بزرگ و نادانیم
مثل گاو مینوشیم
مرتعی سرابی را

قحطی است و می‌دانیم
گریه غرق خواهد کرد
اسب های آبی را

هم درشت و غمگینیم
هم سیاه و بدبینیم
هم برای آبادی، قطره ای نمی باریم
هم نگه نمی‌داریم، حرمت خرابی را

شب که می شود خوابیم
صبح و ظهر هم، خوابیم ... دیدن ادامه ››
عصر هم که تا شب خواب
شب دوباره تا شب خواب

توی خواب می‌بینیم، روز آفتابی را

مثل گاو نوشیدیم
مثل اسب کوشیدیم
مثل اشک جوشیدیم
گریه غرق کرد آنگاه
اسب های آبی را
*این نظر خیلی شخصی و رادیکال هست، هر جا احساس کردین از فضای ذهنی تون دوره، دست از خوندنش بردارید*

1. شما حتما حتما باید قبل از دیدن این تئاتر، کلمه "لورم ایپسوم" رو گوگل کنید و نظریه وراجی رو در کتاب "انسان خردمند: تاریخ مختصر بشر"به قلم یووال نوح هراری بخونید.

2. با شنیدن سیل نظرات منفی و آمادگی تمام عیار برای تماشای یک اثر بد، وارد سالن میشم.
علی باقری رو در سمت چپ میبینم و تصور می کنم چطور می تونه اونقدر بد باشه که از تئاتر متنفر بشم.
یک بازیگر فرم در وسط و یک موزیک پلیر گوگولی :) ... دیدن ادامه ›› در سمت راست.
دست پاچگی علی باقری که بارها اجراهای بسیار سختی رو ازش دیدم سریعا منو متوجه این موضوع می کنه که کاسه ای زیر نیم کاسه است.

خیلی زود و در اولین چرخش کلامی علی باقری، از داستانی به داستان دیگه، جهان بینی تئاتر برام روشن میشه.

یک نفر موسیقی پخش می کنه
یک نفر حرکات فرم انجام میده
یک نفر هم داره یک چیزی رو تعریف می کنه

و من مثل همه تماشاگران، مثل همه زندگی مون
در بین موسیقی، حرکت و کلام دنبال معنا می گردیم
که خب خیلی اشتباهه چون اسم این تئاتر "لورم ایپسوم" هست

علی باقری هر بار داستان هاش رو با کلمات هوشمندانه شروع می کنه که باعث میشه نا خودآگاه "خب، بعد چی شد؟" در ذهن مخاطب بیاد. (نخ کاموا رو آروم جلوی چشممون روی زمین میکشه)

ما چرا کتاب می خونیم؟
چرا تئاتر میبینیم؟
چرا فیلم میبینیم؟
چرا درس می خونیم؟
چرا سفر میریم؟
چرا با اشتیاق به حرف های دیگران گوش میدیم؟

چرا بعد از این ها احساس می کنیم دانا ترینم؟

مگه نه اینکه مردم هزارسال پیش هم فکر می کردند همه چیز رو میدونند؟
مگه نه اینکه مردم هزار سال بعد هم فکر می کنند همه چیز رو فهمیدند؟

آیا ما واقعا در مواجه با زندگی دچار کشف و شهود میشیم؟
یا مثل گربه ای که جلوش نخ کاموایی رو میکشند به صورت مکانیکی، شروع می کنیم به پردازش اطلاعات؟
ما وقتی تئاتر خوبی میبینیم و حالمون خیلی خوبه آیا واقعا اتفاقی افتاده یا در تله نظریه وراجی افتادیم؟
مثل گربه ای نیستیم که تمام اصول شکار رو مو به مو انجام میده و نخ کاموا رو شکار می کنه؟

3. تماشای این تئاتر برام لذت بخش، اما مثل وقتایی که توی آیینه چهره زشت خودم رو میبینم، غم انگیز بود.

4. خوش به حال گربه ها که نمیشه بردشون تئاتر و نشون شون داد اون چیزی که هزار بار برای بدست آوردنش تلاش کردن، فقط نخ کامواست.

5. گفتند پشت هر دربسته
آزادی است و قفل شکسته
گفتند پشت هر در بسته

دیدیم
در
وجود
ندارد...
مرسی که نوشتید واقعا از دیشب درگیر بودم که داستان چی بود! برای منم طرز رفتار اقای باقری عجیب بود ولی خب نمیفهمیدم دلیلش چیه! الان بهتر شد
به نظرم شاید اگر قبل اجرا لااقل به ترفندی معنی لورم... رو به مخاطب میرسوندن ادم انقدر گیج نمی موند که خب چی؟
ولی کماکان یک سوال! درسته ما اطلاعات رو میبینیم میشنویم میگیریم پردازش می کنیم دنبال ارتباط میگردیم! حالا این ارتباط پیدا نمیشه یا نشده، این یعنی چی؟ دنبال ارتباط نباشیم؟ پردازش نکنیم؟
به نظرم کمی در رسوندن مطلب به تماشاچی میشد کمتر سخت گرفت
۰۲ آبان ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
13 تا اسب توی دریا شنا می کنن
منتظرند کسی پیدا شون کنه
کشتی شون رفته
الان تنهان با کلی آب که دورشون رو گرفته

13 تا اسب توی دریا شنا می کنند
اونا فکرشم نمی کنن که این کار بی فایده است
هنوز به خودشون مغرورن
اما این بار غرور کمکی نمی کنه
اون ها همیشه خیلی بزرگ بودن، اما یه دفعه دیدن که کوچیکن
دو تاشون عقب می افتن
یکم بعد دیگه دیده ... دیدن ادامه ›› نمیشن
اما کی اهمیت میده وقتی به هر حال همه شون میمیرن؟
همه شون امشب محکوم به مرگ هستن

11 تا اسب توی دریا شنا می کنن
تو دریایی که فکر می کردن به راحتی یک رودخونه می تونن ازش رد بشن
وقتی دارن شنا می کنن، فکر می کنند که شاید مثل همیشه دارن مسابقه میدن
این فکر خیال شون رو راحت می کنه، اما خط پایان کجاست؟

شب همه جا رو فرا می گیره
بدن نیاز به استراحت داره
نفس کشیدن سخت شده اما بازم همه تلاش شون رو می کنن
اونا میخوان زنده بمونن
مهم نیست برای چقدر دیگه
حالا فکر هاشون هم داره محو میشه
چون دیگه واقعا ترسیدن

7 تا اسب توی دریا دارند جون می کنن
منتظر کسی که پیداشون کنه
اونا پشت سرشون رو نگاه نمی کنن
اصلا چه فایده ای داره؟
تنها مرگ پشت سرشون هست
اون ها با زاری کمک میخوان
اما کمکی نمیاد
اوناا حتی نمی دونن دارن به سمت چی میرن
یا از چی دارن فرار می کنن
اونا سعی می کنن یکم بیشتر شنا کنن
وقتی وحشت توی وجودشون پر میشه
اوا با همه وجود دارن به سمت ساحل میرن
اما این ساحل فقط ساخته ذهن شونه

3 تا اسب آخر دارن توی دریا می میرن
با همه وجود فریاد می زنن اما کسی نیست
اونا به دنیا اومدن تا پیروز بشن
توی دلشون دارن جیغ می کشن
با نیرویی چند برابر توان شون تقلا می کنن
و تا لحظه آخر می جنگن

دیگه صبح شده
پرنده ها پر شدن همه جا
بلند پرواز می کنن و تو هوا می چرخن
زنده بودن خیلی خوبه
مثل یک نسیم خنکه
یک اسب هنوز داره شنا می کنه
به نظر آخری شونه

سیزدهمین اسب
همیشه از همه بهتر بود
صاحبش حتما به خاطر این بهش افتخار می کنه
اما الان واقعا میخواد استراحت کنه
دلم میخواست بره خونه
دختره بهش غذا بده
بهش بگه " باریکلا پسر"
و با هم بازی کنند

13 تا اسب دارن تو دریا شنا می کنند
به زودی همه شون برای همیشه از بین میرن
فقط یک چیزی می مونه
و اون امیده
امید هرگز نمیمیره

"این فقط ماییم که میمیریم
یه روز خوب میاد..."

بشنوید قطعه 13Horses با صدای Alexander Rybak

پ.ن: ترجمه آهنگ رو حین گوش دادن بهش انجام دادم، ممکنه از لحاظ نوشتار و معنی اشتباهاتی داشته باشه.
"زمان خیلی مهربونه
بغلت میگیره و نازت می کنه
تا غم هات یادت بره"

1. من هیچوقت تپش قلب نمیگیرم، کلا
یعنی معمولا اتفاقی نیست که بتونه بهم تپش قلب بده
برای همین گاهی عمدا برای خودم تپش قلب ایجاد می کنم
مثلا طناب میزنم یا پله ها رو تند بالا میرم
و ازش لذت میبرم
2. وقتی میرم استخر، در تمام مدت، تقریبا فقط یک کار انجام میدم
پله های قسمت عمیق رو میگیرم ... دیدن ادامه ›› و میرم پایین
و تا می تونم خودمو زیر آب نگه میدارم و سعی می کنم آستانه پایین موندنم رو طولانی کنم
اون آخرها معمولا حس های عجیبی رو تجربه می کنم
3. تو تمام نمایش هایی که نغمه ثمینی مینویسه
از اول تا یک جایی از نمایش آروم آرومم
تا وقتش میرسه، یکم کمتر از یک ساعت، بعد از شروع نمایش
اون همیشه باهام این کارو می کنه
یه کار عجیب
یه کاری مثل کاری که، کسی که دوسش داشتم انجام می‌داد
دست می کشید پشت پلکام و چشمام رو می‌بست
اون لحظه رو همیشه دوست داشتم ببینم تا یادم بمونه
اما چشمام بسته بود
4. برای درک این قسمت از نمایش
مجبورم می کنه یک ساختمونی که تو ذهنم محکم بود
یه چیزی که بهش باور داشتم رو کامل خورد کنم و بریزم پایین
تا جایی باز بشه، برای یک راه جدید، برای یک فکر جدید
توی سرم پره از ساختمان های ویرونه است
5. به نظرم مسئولین سالن واقعا برای این اجرا کم گذاشتن
باید یک تشت آب موقع تماشا روی پای آدم باشه
و وقتی به اون قسمت از نمایش میرسه آدم سرشو داخل آب ببره
و یکی باشه که چهار دقیقه سر آدم رو نگه داره اون تو
و آخرای چهاردقیقه صدای کارگردان پخش بشه تو سالن که
"یکم فقط مونده، صبر کن، یکم دیگه بمون الان تموم میشه "
این نمایش اینطوری خیلی بیشتر می چسبید.

20 مرداد 98 /کافه شهرزاد / ساعت 21:30
بعد از تماشای چهاردقیقه
- ما که نمی تونیم زندانیش کنیم، درِ هیچ زندانی برای همیشه بسته نمی مونه
ما حتی نمی تونیم اونو بکشیم، اون یکی از ما بوده، سر اون بالای دار بره، مردم می فهمند که می تونند همه مون رو دار بزنند

پس چیکار باید بکنیم؟

- اون رو توی خونه خودش
توی اتاق خودش
اونقدر حبس می کنیم تا همه مردم اسمش رو فراموش کنند
تا خودش هم دیگه اسمش رو یادش نیاد

---
و ما نیز آنها بودیم...
« هر کودکی با این پیام به دنیا می آید که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست»

خفاش شب اگر زنده بود 55 سال داشت
و اگر وجدان جامعه برای خونش اون همه تشنه نبود
شاید حرف می‌زد
و شاید از بین حرفاش چیزی می‌فهمیدیم
که چطور در بین ما کسی بزرگ شده مثل اون
و چطور میشه دیگه یکی نشه مثل اون

نمایش غلامرضا لبخندی تموم شد و اون نتونست حرف بزنه
تا کی بشه دوباره از بین روزنامه پاره ها کسی بخواد اونو برگردونه
شاید ... دیدن ادامه ›› این آخرین فرصت اش بود

اجرای آخر که تموم شد، بهروز پناهنده(خفاش شب) رو دیدم سرش رو گذاشته رو شونه کهبد تاراج و برنمیداره، شنیدم که کهبد بهش میگفت:

در آستانه پیری
گلایه از شب دنیا
بد است مرد حسابی
به احترام دیازپام
بدون قصه و بوسه
تلاش کن که بخوابی

چه اسب ها که درونت به اهتزاز درآمد
به شیهه عمر گلویت، کشان کشان به سرآمد


گلایه از شب کوچک
و نق به شیوه کودک
بس است حزن مبارک
شبت بلند غمت نیز
غمت بخیر شبت نیز
شب است مرد حسابی

بشنوید قطعه "در آستانه پیری" از آلبوم ابراهیم با صدای محسن چاوشی
رضا جاویدی
درباره اپرای عروسکی عشق i
چون زلف تو ام جانا
در عین پریشانی

چون باد سحرگاهم
در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم
من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

از آتش سودایت
دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی


:)

رهی معیری
بشنوید از گروه پالت - آلبوم حرمان - قطعه پریشانی
با تمام تلاش ذهنیم در مورد فکر نکردن به سن و سالم
امسال 32 ساله ام
هم سن غلامرضا خوشرو کوران کردیه
یادمه اون موقع ها، وقتی حرف خفاش شب بود ما حتی تو خیال مون اونو یک آدم تصور نمی کردیم
یک موجود بی صورت تاریک و سیاه
به قول احمد ساعتچیان توی سه جلسه تراپی " یه موجودی فاقد لایه های روانی"

دیشب سر آخرین جلسه تمرین
احساس کردم روال های ذهنی رضا چقدر شبیه اون چیزیه که توی سر من میگذره

با این تفاوت که
یه بچه که میوفته زمین، ده نفر میرن ... دیدن ادامه ›› سمتش بلندش کنند

با این تفاوت که
گذاشتن من حرف بزنم

اون دیشب در من زنده شد و ساعتی زندگی کرد
کی آخه سر تمرین یه نمایش گریه می کنه؟
غلامرضا خوشرو کوران کردیه
لعنت بهت کهبد تاراج
حالا بیا این صد تومنی هات رو کش بنداز
اینی که داری میگی یه اعتراف هستش و شاید بر علیه ت هم باشه :)
و دمت گرم که گفتی
منم 32 سالمه و چقدر فکر و دهنم از همین ها پر شده
من فقط یه هفته حالم خوش نبود ، دست خودوم نبود
۱۹ فروردین ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
رضا جاویدی
درباره نمایش سالگشتگی i
***احتمال افشا یا کاهش جذابیت وجود نداره، بخونید ***

مهین صدری: میدونی، مشکل تو اینه که حافظه نداری
حسن معجونی: مشکل توام اینه که هیچی از یادت نمیره


اگه برگشتی
بگو زلزله میاد
بگو ندا از خونه بیرون نره
تا میتونی قرص MS بگیر که به این روز نیوفتی

-------------------------------------------------------
پ ... دیدن ادامه ›› ن:
یکی میگفت تئاتری خوبه که بهت زخم بزنه
وقتی میای بیرون از سالن حس کنی داری خون می‌ریزی

این چه تئاتریه که وقتی بیای بیرون
نتونی رو پات وایسی
فلجت کنه
مثل حس حسن معجونی تو سکانس پایانی ایوانف
درود بر شما چقدر عالی توصیف کردید
۱۹ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
حالا شما هر کدوم پی زندگی تون هستین و درست هم نیست من بیام وسط اش حرف بزنم
اما من واقعا این شعر رو نمی فهمم...

اون بیتی که با "در دیده من درآ" شروع میشه انگار نگارنده از خواننده میخواد از یک توانایی استفاده کنه که هنوز ما به تکنولوژیش دست پیدا نکردیم.
اگر آخر فیلم های "Interstellar" یا "Arrival" رو خاطر تون باشه شاید بهتر متوجه منظورم بشید.

ای مردمان ای مردمان
"از من نیاید مردمی"

دیوانه هم
نندیشد آن
کندر دل اندیشیده‌ام

امروز عقل من
ز من
یک بارگی بیزار شد

خواهد
که ترساند مرا
پنداشت ... دیدن ادامه ›› من نادیده‌ام

در دیده من در آ
وز چشم من
بنگر مرا

زیرا
برون از دیده‌ها
منزلگهی بگزیده‌ام

من
از برای مصلحت
در حبس دنیا مانده‌ام

حبس از کجا
من از کجا
مال که را دزدیده‌ام

تو مست مست سرخوشی
من مست "بی‌سر" سرخوشم

تو عاشق خندان لبی
من "بی‌دهان" خندیده‌ام

چندان که خواهی
درنگر
در من
که نشناسی مرا

زیرا از آن کم دیده‌ای
من
صدصفت گردیده‌ام

در زخم او زاری مکن
دعوی بیماری مکن

صد جان شیرین داده‌ام
تا این بلا بخریده‌ام

پیش طبیبش سر بنه
یعنی مرا تریاق* ده

زیرا در این دام نزه
من زهرها نوشیده‌ام

دیوان شمس
جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولانا، مولوی و رومی - ۱۵ مهر ۵۸۶ تا ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی
بشنوید با صدای محسن چاوشی - قطعه تریاق - آلبوم امیر بی گزند
---------------------------------------------------------------
*پادزهر، پازهر، تریاک(ماده تسکین دهنده).
خب من دو تا چیز بگم

اول
اینکه نظر شخصی من اینه که شما بیاین کار و زندگی و خانواده و بچه و دوست و پارک و سینما و دکتر و دوا و رستوران و ورزش و سیگار و هر کاری که همیشه میشه انجام داد رو ول کنید، و برید کار جابر رمضانی رو ببنید و اگر دیدین دوم رو بخونید، اگر نه بماند.

دوم
چند ... دیدن ادامه ›› سال پیش
بالای برج میلاد که داشتم به خونه ها و ماشین ها و آدم ها و پرنده ها نگاه می کردم
یک دفعه یه خاطره ای یادم اومد
یه خاطره خیلی قدیمی
یه خاطره ای که انگار از پدرم یا پدرش بهم رسیده بود
یه خاطره ای در مورد، توابع بازگشتی، الگوریتم ژنتیک و شبکه عصبی توی هوش منصوعی، فنوتیپ های گسترش یافته، منطق فازی، ساختار ساده ای که به راحتی در گذر زمان خیلی طولانی می تونه بی نهایت پیچیده بشه، ایده استفاده از ژن و بیولوژی به عنوان سخت افزار و استفاده از مم ها (Meme) به عنوان نرم افزار قابل پردازش در ساختار ژنتیک، یاد برج های بابل، یاد اینکه ایده گرد بودن زمین و داستان کهکشان ها اولین بار قبل اینکه باشند به ذهن من رسیده بود.

یک دفعه جلوی چشمم یه جمله فارسی و انگلیسی نوشته شد
"من بودم I was"

چطور فراموش کردم که "من بودم" ؟
چطور چیزی که خودم خلق کردم رو فراموش کرده بودم؟
خودم اینجا چیکار می کردم؟ بالای برجی وسط دنیایی که خودم خلق کردم.
توی فیلم Inception نولان میگفت هر وقت یه جایی بودی که یادت نمیومد چطور شده که اونجایی یعنی جایی که هستی واقعی نیست.

اما توی همین فکرها
یه صدایی پر شد توی سرم
- فراموش کن
فراموش کن

- چطور فراموش کنم؟
چه چیزی بزرگ تر از این هست؟

با شادی فراموش کن
با رنج فراموش کن
با فلسفه فراموش کن
با سیگار فراموش کن
با بازی فراموش کن
با هنر فراموش کن
با خانواده فراموش کن
با داستان فراموش کن
با وام فراموش کن
با کار فراموش کن

فقط فراموش کن

من اون روز فراموش کردم
برای همیشه

تا دیشب توی تالار مولوی
نابغه ای به نام جابر رمضانی
روی پرده ای بزرگ برام نوشته بود

"من بودم I was"

و حتی برای اینکه مطمئن بشه یادم اومده
بازیگری رو میفرسته، پرده رو دور بزنه، از دیوار چهارم رد بشه
بیاد توی نیم متری من، به من اشاره کنه و بگه یه عکاس؟؟؟؟
واقعا باور کردی؟ واقعا یادت رفت ؟

من یادم رفته بود
که "من بودم"
امروز که اومدم شرکت هم
سرم شلوغ بود و باز یادم رفت
"که من بودم"
و میدونم بازم یادم میره
"که من بودم"
برای همیشه
بسیار زیبا نوشتید، از اون زیباها که آدم ترغیب می‌شه سرییع پاشه بره ببینه :)
۱۵ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
رضا جاویدی
درباره نمایش سیزیف i
***اگر نمایش سیزیف رو تماشا کردین، این شعر رو "کلمه به کلمه" بخونید، اگر نه، بماند***

او که یک چیز نامشخّص بود

هی مرا سمت خود کشید، وَ من

نامشخّص به سمت او رفتم

در خِلال همین کشیده شدن

هر چه بیهوده دست و پا نَزدم

بیشتر در خودم فرو رفتم



او که یک عطر نامشخّص داشت

از بهشتی که نامشخّص بود

پخش ... دیدن ادامه ›› می شد به سوی شامّه ام

من که چون دوزخی رها بودم

و مشخّص نشد کجا بودم

بو کشیدم، به سمت بو رفتم



سال ها درد نازکی بودم

که به خون آبیاری ام کردم

درد نازک عظیم و محکم بود

درد محکم عمیق شد، غم شد

و من از غم بدل به ریگ شدم

و به پای خودم فرو رفتم



او که در خود هزار دالان داشت

او که پیچیده بود و تو در تو

او که چیزی نبود غیر از او

به هزاران روش کشیده مرا

من هزاران نفر شدم، آنگاه

به درون هزار تو رفتم


سرنوشتم غلیظ و قرمز بود:

دمِ درگاه نامشخّص، او

زائری بود و جویِ منتظری

پیش پاهای زائرش مثلِ

خون گوساله ای که ذِبح کنند

سرخ جاری شدم به جو رفتم

حسین صفا

http://uupload.ir/files/tpl4__mgl4107.jpg
چراغ سبز شد
.
دنده خلاص بود
.
چراغ قرمز شد
.
دنده خلاص بود
.
سبز شد
.
خلاص بود
.
قرمز شد
.
خلاص بود
بعد
صدای اذون صبح پیچید
این زل زد توی چشمای من الله اکبر چهار بار

صدای اذون صبح پیچید
این زل زد ... دیدن ادامه ›› توی چشمای من حی علی خیرالعمل

صدای اذون صبح پیچید
این زل زد توی چشمای من واااای قد قامت الصلاه

پاتو از رو کلاژ بردار لعنتی
بذار رو شقیقه ات بگو
اشهد ان لااله الاالله
لااله الاالله
بعضی وقتا اصلا چرا باید چراغ سبز رو رد شد...
وقتی تمام دنیات کنار دستت نشسته
۱۳ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
رضا جاویدی
درباره نمایش چسب هایش i
"بتاز گله اکسیژن
و راه مال رویی، چیزی، به سمت پنجره پیدا کن
هوای حبس نفس گیر است"

کارکنان محترم کارخانه چسب سازی
چقدر شما آشنا بودین
چقدر زندگی تون آشنا بود
چقدر رنج تون آشنا بود
چقدر راه حل هاتون برای حل مشکلات آشنا بود
چقدر بد شانسی ها تون آشنا بود
از همه غم انگیز تر
چقدر پایان تون آشنا بود
چقدر نمایش ... دیدن ادامه ›› تون شبیه ما بود
شبیه ما و چسب هامون

"منم که لک لک غمگینی به روی دودکش ات هستم
منم که ماهی دریای بلند موی مش ات هستم
منم که طعمه قلابم
مرا شکار کن ای ماهی"
چقدر خوب نوشتید جناب جاویدی عزیز
۱۵ آبان ۱۳۹۷
خیلی خوب ندشتید
۲۸ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
سکوت

باورتون نمیشه چشاش چقدر خوشگل بود
گفتم خانم شما چرا اینقدر رنگ چشات آشناست
گفت تو تلاش کن گریه کنی

صدای موسیقی میاد؟ نه؟

اگر اولین باره که این جملات رو می شنوید
یعنی وقتی خوندن این سه جمله تموم بشه، تو سرتون صدای موسیقی نمیاد
یعنی کسی آروم اشک نمیریزه
یعنی قلب کسی ... دیدن ادامه ›› از جا کنده نمیشه
یعنی نمی دونید تخم گذاشتن یعنی چی
یعنی نمی دونید ویل دورانت کیه
یعنی نمی دونید تو چقدر گاوی میتونه معنای دیگه ای داشته باشه
یعنی نمی دونید چرا باید کسی فیلم عروسیش رو نداشته باشه
یعنی نمی دونید چرا زن های حامله اینقدر خوشگل ترن، چرا اینقدر ناز ترن
یعنی "تیم ایرانه یا علی مدد" نمی تونه براتون تصویری غیر ورزشی تداعی کنه
یعنی کلمه مننژ رو انگار قبلا جایی شنیدین اما یادتون نمیاد
یعنی شاید بدتون نیاد که یه عطر زنونه پـــــــخش بشه تو هوا


نمایش شروع میشه
یکی یه قصه ای میگه
تعریف می کنه که بعد چی میشه، یا قبل چی شده، یا الان داره چی میشه
شما فکر می کنید داره داستان خودش رو میگه
اما خیلی دارید اشتباه می کنید
وقتی می فهمین اشتباه کردین که خودتون رو به جای صندلی تماشاگران، وسط جای هولناکی می بینید
انگار تصادف شده
انگار دعوا شده
انگار قوم مغول حمله کرده
انگار دلتون میخواد تفنگ بخرید
انگار زنتون رو کشتن اما شما کورید نمی بینید
زنتون رو کشتن اما شما کورید نمی بینید
شما کورید نمی بینید

خیلی زشته اشکات بچکه روی دست یه حرومزاده

گفتم خانم شما چرا اینقدر رنگ چشات آشناست
گفت تو تلاش کن گریه کنی

صدای موسیقی
چرا اینقدر رنگ چشات آشناست
۲۹ مهر ۱۳۹۷
چشاش قهوه ای درشته ...
۲۹ مهر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
این بچه لاک پشت نگون بخت سال هاست

از تخم در می آید و سوی تو می دود

اما مقدّر است که در آخرین قدم

یعنی در آستانه ی دریا دَمَر شود

نُه ماه غلت خوردم و اصرار داشتم

در آن رَحِم لباس شوم تا بپوشی ام

یا کاسه ای شراب شوم تا بنوشی ام

هر نطفه ای که دوست ندارد پسر شود!

هر نطفه ... دیدن ادامه ›› ای که دوست ندارد وَرَم شود

گفتم وَرَم شوم–وَرَمی در درون تو-

تا هی بزرگ تر بشوم ، تا جنون تو

همراه قد کشیدن من بیشتر شود


شعر حسین صفا را با صدای محسن چاوشی بشنوید.
آقا ارادت

انصافا کار خیلی ضعیفی بود
بازیهای بسیار نامسلط
متن ضعیف
طاحی لباس بسیار نامناسب
و حتی لباسها برای اجرا خشکشویی و اتو نشده بودند
و ......
۰۴ مهر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید