تیوال رضا جاویدی | دیوار
S3 : 11:04:44
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
13 تا اسب توی دریا شنا می کنن
منتظرند کسی پیدا شون کنه
کشتی شون رفته
الان تنهان با کلی آب که دورشون رو گرفته

13 تا اسب توی دریا شنا می کنند
اونا فکرشم نمی کنن که این کار بی فایده است
هنوز به خودشون مغرورن
اما این بار غرور کمکی نمی کنه
اون ها همیشه خیلی بزرگ بودن، اما یه دفعه دیدن که کوچیکن
دو تاشون عقب می افتن
یکم بعد دیگه دیده نمیشن
اما کی اهمیت میده وقتی به هر حال همه شون میمیرن؟
همه شون امشب محکوم به مرگ هستن

11 ... دیدن ادامه » تا اسب توی دریا شنا می کنن
تو دریایی که فکر می کردن به راحتی یک رودخونه می تونن ازش رد بشن
وقتی دارن شنا می کنن، فکر می کنند که شاید مثل همیشه دارن مسابقه میدن
این فکر خیال شون رو راحت می کنه، اما خط پایان کجاست؟

شب همه جا رو فرا می گیره
بدن نیاز به استراحت داره
نفس کشیدن سخت شده اما بازم همه تلاش شون رو می کنن
اونا میخوان زنده بمونن
مهم نیست برای چقدر دیگه
حالا فکر هاشون هم داره محو میشه
چون دیگه واقعا ترسیدن

7 تا اسب توی دریا دارند جون می کنن
منتظر کسی که پیداشون کنه
اونا پشت سرشون رو نگاه نمی کنن
اصلا چه فایده ای داره؟
تنها مرگ پشت سرشون هست
اون ها با زاری کمک میخوان
اما کمکی نمیاد
اوناا حتی نمی دونن دارن به سمت چی میرن
یا از چی دارن فرار می کنن
اونا سعی می کنن یکم بیشتر شنا کنن
وقتی وحشت توی وجودشون پر میشه
اوا با همه وجود دارن به سمت ساحل میرن
اما این ساحل فقط ساخته ذهن شونه

3 تا اسب آخر دارن توی دریا می میرن
با همه وجود فریاد می زنن اما کسی نیست
اونا به دنیا اومدن تا پیروز بشن
توی دلشون دارن جیغ می کشن
با نیرویی چند برابر توان شون تقلا می کنن
و تا لحظه آخر می جنگن

دیگه صبح شده
پرنده ها پر شدن همه جا
بلند پرواز می کنن و تو هوا می چرخن
زنده بودن خیلی خوبه
مثل یک نسیم خنکه
یک اسب هنوز داره شنا می کنه
به نظر آخری شونه

سیزدهمین اسب
همیشه از همه بهتر بود
صاحبش حتما به خاطر این بهش افتخار می کنه
اما الان واقعا میخواد استراحت کنه
دلم میخواست بره خونه
دختره بهش غذا بده
بهش بگه " باریکلا پسر"
و با هم بازی کنند

13 تا اسب دارن تو دریا شنا می کنند
به زودی همه شون برای همیشه از بین میرن
فقط یک چیزی می مونه
و اون امیده
امید هرگز نمیمیره

"این فقط ماییم که میمیریم
یه روز خوب میاد..."

بشنوید قطعه 13Horses با صدای Alexander Rybak

پ.ن: ترجمه آهنگ رو حین گوش دادن بهش انجام دادم، ممکنه از لحاظ نوشتار و معنی اشتباهاتی داشته باشه.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"زمان خیلی مهربونه
بغلت میگیره و نازت می کنه
تا غم هات یادت بره"

1. من هیچوقت تپش قلب نمیگیرم، کلا
یعنی معمولا اتفاقی نیست که بتونه بهم تپش قلب بده
برای همین گاهی عمدا برای خودم تپش قلب ایجاد می کنم
مثلا طناب میزنم یا پله ها رو تند بالا میرم
و ازش لذت میبرم
2. وقتی میرم استخر، در تمام مدت، تقریبا فقط یک کار انجام میدم
پله های قسمت عمیق رو میگیرم و میرم پایین
و تا می تونم خودمو زیر آب نگه میدارم و سعی می کنم آستانه پایین موندنم رو طولانی کنم
اون آخرها معمولا حس های عجیبی رو تجربه می کنم
3. تو تمام نمایش هایی که نغمه ثمینی مینویسه
از اول تا یک جایی از نمایش آروم آرومم
تا ... دیدن ادامه » وقتش میرسه، یکم کمتر از یک ساعت، بعد از شروع نمایش
اون همیشه باهام این کارو می کنه
یه کار عجیب
یه کاری مثل کاری که، کسی که دوسش داشتم انجام می‌داد
دست می کشید پشت پلکام و چشمام رو می‌بست
اون لحظه رو همیشه دوست داشتم ببینم تا یادم بمونه
اما چشمام بسته بود
4. برای درک این قسمت از نمایش
مجبورم می کنه یک ساختمونی که تو ذهنم محکم بود
یه چیزی که بهش باور داشتم رو کامل خورد کنم و بریزم پایین
تا جایی باز بشه، برای یک راه جدید، برای یک فکر جدید
توی سرم پره از ساختمان های ویرونه است
5. به نظرم مسئولین سالن واقعا برای این اجرا کم گذاشتن
باید یک تشت آب موقع تماشا روی پای آدم باشه
و وقتی به اون قسمت از نمایش میرسه آدم سرشو داخل آب ببره
و یکی باشه که چهار دقیقه سر آدم رو نگه داره اون تو
و آخرای چهاردقیقه صدای کارگردان پخش بشه تو سالن که
"یکم فقط مونده، صبر کن، یکم دیگه بمون الان تموم میشه "
این نمایش اینطوری خیلی بیشتر می چسبید.

20 مرداد 98 /کافه شهرزاد / ساعت 21:30
بعد از تماشای چهاردقیقه
- ما که نمی تونیم زندانیش کنیم، درِ هیچ زندانی برای همیشه بسته نمی مونه
ما حتی نمی تونیم اونو بکشیم، اون یکی از ما بوده، سر اون بالای دار بره، مردم می فهمند که می تونند همه مون رو دار بزنند

پس چیکار باید بکنیم؟

- اون رو توی خونه خودش
توی اتاق خودش
اونقدر حبس می کنیم تا همه مردم اسمش رو فراموش کنند
تا خودش هم دیگه اسمش رو یادش نیاد

---
و ما نیز آنها بودیم...
« هر کودکی با این پیام به دنیا می آید که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست»

خفاش شب اگر زنده بود 55 سال داشت
و اگر وجدان جامعه برای خونش اون همه تشنه نبود
شاید حرف می‌زد
و شاید از بین حرفاش چیزی می‌فهمیدیم
که چطور در بین ما کسی بزرگ شده مثل اون
و چطور میشه دیگه یکی نشه مثل اون

نمایش غلامرضا لبخندی تموم شد و اون نتونست حرف بزنه
تا کی بشه دوباره از بین روزنامه پاره ها کسی بخواد اونو برگردونه
شاید این آخرین فرصت اش بود

اجرای آخر که تموم شد، بهروز پناهنده(خفاش شب) رو دیدم سرش رو گذاشته رو شونه کهبد تاراج و برنمیداره، شنیدم که کهبد بهش میگفت:

در ... دیدن ادامه » آستانه پیری
گلایه از شب دنیا
بد است مرد حسابی
به احترام دیازپام
بدون قصه و بوسه
تلاش کن که بخوابی

چه اسب ها که درونت به اهتزاز درآمد
به شیهه عمر گلویت، کشان کشان به سرآمد


گلایه از شب کوچک
و نق به شیوه کودک
بس است حزن مبارک
شبت بلند غمت نیز
غمت بخیر شبت نیز
شب است مرد حسابی

بشنوید قطعه "در آستانه پیری" از آلبوم ابراهیم با صدای محسن چاوشی
رضا جاویدی
درباره اپرای عروسکی عشق i
چون زلف تو ام جانا
در عین پریشانی

چون باد سحرگاهم
در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم
من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

از آتش سودایت
دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی


:)

رهی ... دیدن ادامه » معیری
بشنوید از گروه پالت - آلبوم حرمان - قطعه پریشانی
⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩⁦❤️⁩
۳۱ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با تمام تلاش ذهنیم در مورد فکر نکردن به سن و سالم
امسال 32 ساله ام
هم سن غلامرضا خوشرو کوران کردیه
یادمه اون موقع ها، وقتی حرف خفاش شب بود ما حتی تو خیال مون اونو یک آدم تصور نمی کردیم
یک موجود بی صورت تاریک و سیاه
به قول احمد ساعتچیان توی سه جلسه تراپی " یه موجودی فاقد لایه های روانی"

دیشب سر آخرین جلسه تمرین
احساس کردم روال های ذهنی رضا چقدر شبیه اون چیزیه که توی سر من میگذره

با این تفاوت که
یه بچه که میوفته زمین، ده نفر میرن سمتش بلندش کنند

با این تفاوت که
گذاشتن من حرف بزنم

اون ... دیدن ادامه » دیشب در من زنده شد و ساعتی زندگی کرد
کی آخه سر تمرین یه نمایش گریه می کنه؟
غلامرضا خوشرو کوران کردیه
لعنت بهت کهبد تاراج
حالا بیا این صد تومنی هات رو کش بنداز
آقا ......
۱۸ فروردین
اینی که داری میگی یه اعتراف هستش و شاید بر علیه ت هم باشه :)
و دمت گرم که گفتی
منم 32 سالمه و چقدر فکر و دهنم از همین ها پر شده
من فقط یه هفته حالم خوش نبود ، دست خودوم نبود
۱۹ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رضا جاویدی
درباره نمایش سالگشتگی i
***احتمال افشا یا کاهش جذابیت وجود نداره، بخونید ***

مهین صدری: میدونی، مشکل تو اینه که حافظه نداری
حسن معجونی: مشکل توام اینه که هیچی از یادت نمیره


اگه برگشتی
بگو زلزله میاد
بگو ندا از خونه بیرون نره
تا میتونی قرص MS بگیر که به این روز نیوفتی

-------------------------------------------------------
پ ن:
یکی میگفت تئاتری خوبه که بهت زخم بزنه
وقتی میای بیرون از سالن حس کنی داری خون می‌ریزی

این ... دیدن ادامه » چه تئاتریه که وقتی بیای بیرون
نتونی رو پات وایسی
فلجت کنه
مثل حس حسن معجونی تو سکانس پایانی ایوانف
درود بر شما چقدر عالی توصیف کردید
۱۹ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حالا شما هر کدوم پی زندگی تون هستین و درست هم نیست من بیام وسط اش حرف بزنم
اما من واقعا این شعر رو نمی فهمم...

اون بیتی که با "در دیده من درآ" شروع میشه انگار نگارنده از خواننده میخواد از یک توانایی استفاده کنه که هنوز ما به تکنولوژیش دست پیدا نکردیم.
اگر آخر فیلم های "Interstellar" یا "Arrival" رو خاطر تون باشه شاید بهتر متوجه منظورم بشید.

ای مردمان ای مردمان
"از من نیاید مردمی"

دیوانه هم
نندیشد آن
کندر دل اندیشیده‌ام

امروز عقل من
ز من
یک ... دیدن ادامه » بارگی بیزار شد

خواهد
که ترساند مرا
پنداشت من نادیده‌ام

در دیده من در آ
وز چشم من
بنگر مرا

زیرا
برون از دیده‌ها
منزلگهی بگزیده‌ام

من
از برای مصلحت
در حبس دنیا مانده‌ام

حبس از کجا
من از کجا
مال که را دزدیده‌ام

تو مست مست سرخوشی
من مست "بی‌سر" سرخوشم

تو عاشق خندان لبی
من "بی‌دهان" خندیده‌ام

چندان که خواهی
درنگر
در من
که نشناسی مرا

زیرا از آن کم دیده‌ای
من
صدصفت گردیده‌ام

در زخم او زاری مکن
دعوی بیماری مکن

صد جان شیرین داده‌ام
تا این بلا بخریده‌ام

پیش طبیبش سر بنه
یعنی مرا تریاق* ده

زیرا در این دام نزه
من زهرها نوشیده‌ام

دیوان شمس
جلال‌الدین محمد بلخی معروف به مولانا، مولوی و رومی - ۱۵ مهر ۵۸۶ تا ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی
بشنوید با صدای محسن چاوشی - قطعه تریاق - آلبوم امیر بی گزند
---------------------------------------------------------------
*پادزهر، پازهر، تریاک(ماده تسکین دهنده).
خب من دو تا چیز بگم

اول
اینکه نظر شخصی من اینه که شما بیاین کار و زندگی و خانواده و بچه و دوست و پارک و سینما و دکتر و دوا و رستوران و ورزش و سیگار و هر کاری که همیشه میشه انجام داد رو ول کنید، و برید کار جابر رمضانی رو ببنید و اگر دیدین دوم رو بخونید، اگر نه بماند.

دوم
چند سال پیش
بالای برج میلاد که داشتم به خونه ها و ماشین ها و آدم ها و پرنده ها نگاه می کردم
یک دفعه یه خاطره ای یادم اومد
یه خاطره خیلی قدیمی
یه خاطره ای که انگار از پدرم یا پدرش بهم رسیده بود
یه خاطره ای در مورد، توابع بازگشتی، الگوریتم ژنتیک و شبکه عصبی توی هوش منصوعی، فنوتیپ های گسترش یافته، منطق فازی، ساختار ساده ای که به راحتی در گذر زمان خیلی طولانی می تونه بی نهایت پیچیده بشه، ایده استفاده از ژن و بیولوژی به عنوان سخت افزار و استفاده از مم ها (Meme) به عنوان نرم افزار قابل پردازش در ساختار ژنتیک، یاد برج های بابل، یاد اینکه ایده گرد بودن زمین و داستان کهکشان ها اولین بار قبل اینکه باشند به ذهن من رسیده بود.

یک دفعه جلوی چشمم یه جمله فارسی و انگلیسی نوشته شد
"من بودم I was"

چطور ... دیدن ادامه » فراموش کردم که "من بودم" ؟
چطور چیزی که خودم خلق کردم رو فراموش کرده بودم؟
خودم اینجا چیکار می کردم؟ بالای برجی وسط دنیایی که خودم خلق کردم.
توی فیلم Inception نولان میگفت هر وقت یه جایی بودی که یادت نمیومد چطور شده که اونجایی یعنی جایی که هستی واقعی نیست.

اما توی همین فکرها
یه صدایی پر شد توی سرم
- فراموش کن
فراموش کن

- چطور فراموش کنم؟
چه چیزی بزرگ تر از این هست؟

با شادی فراموش کن
با رنج فراموش کن
با فلسفه فراموش کن
با سیگار فراموش کن
با بازی فراموش کن
با هنر فراموش کن
با خانواده فراموش کن
با داستان فراموش کن
با وام فراموش کن
با کار فراموش کن

فقط فراموش کن

من اون روز فراموش کردم
برای همیشه

تا دیشب توی تالار مولوی
نابغه ای به نام جابر رمضانی
روی پرده ای بزرگ برام نوشته بود

"من بودم I was"

و حتی برای اینکه مطمئن بشه یادم اومده
بازیگری رو میفرسته، پرده رو دور بزنه، از دیوار چهارم رد بشه
بیاد توی نیم متری من، به من اشاره کنه و بگه یه عکاس؟؟؟؟
واقعا باور کردی؟ واقعا یادت رفت ؟

من یادم رفته بود
که "من بودم"
امروز که اومدم شرکت هم
سرم شلوغ بود و باز یادم رفت
"که من بودم"
و میدونم بازم یادم میره
"که من بودم"
برای همیشه
بسیار زیبا نوشتید، از اون زیباها که آدم ترغیب می‌شه سرییع پاشه بره ببینه :)
۱۵ دی ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رضا جاویدی
درباره نمایش سیزیف i
***اگر نمایش سیزیف رو تماشا کردین، این شعر رو "کلمه به کلمه" بخونید، اگر نه، بماند***

او که یک چیز نامشخّص بود

هی مرا سمت خود کشید، وَ من

نامشخّص به سمت او رفتم

در خِلال همین کشیده شدن

هر چه بیهوده دست و پا نَزدم

بیشتر در خودم فرو رفتم



او ... دیدن ادامه » که یک عطر نامشخّص داشت

از بهشتی که نامشخّص بود

پخش می شد به سوی شامّه ام

من که چون دوزخی رها بودم

و مشخّص نشد کجا بودم

بو کشیدم، به سمت بو رفتم



سال ها درد نازکی بودم

که به خون آبیاری ام کردم

درد نازک عظیم و محکم بود

درد محکم عمیق شد، غم شد

و من از غم بدل به ریگ شدم

و به پای خودم فرو رفتم



او که در خود هزار دالان داشت

او که پیچیده بود و تو در تو

او که چیزی نبود غیر از او

به هزاران روش کشیده مرا

من هزاران نفر شدم، آنگاه

به درون هزار تو رفتم


سرنوشتم غلیظ و قرمز بود:

دمِ درگاه نامشخّص، او

زائری بود و جویِ منتظری

پیش پاهای زائرش مثلِ

خون گوساله ای که ذِبح کنند

سرخ جاری شدم به جو رفتم

حسین صفا

http://uupload.ir/files/tpl4__mgl4107.jpg
ارزشمنده
۱۴ آبان ۱۳۹۷
همین بود دقیقا ...

۲۱ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چراغ سبز شد
.
دنده خلاص بود
.
چراغ قرمز شد
.
دنده خلاص بود
.
سبز شد
.
خلاص بود
.
قرمز شد
.
خلاص بود
بعد
صدای ... دیدن ادامه » اذون صبح پیچید
این زل زد توی چشمای من الله اکبر چهار بار

صدای اذون صبح پیچید
این زل زد توی چشمای من حی علی خیرالعمل

صدای اذون صبح پیچید
این زل زد توی چشمای من واااای قد قامت الصلاه

پاتو از رو کلاژ بردار لعنتی
بذار رو شقیقه ات بگو
اشهد ان لااله الاالله
لااله الاالله
بعضی وقتا اصلا چرا باید چراغ سبز رو رد شد...
وقتی تمام دنیات کنار دستت نشسته
۱۳ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رضا جاویدی
درباره نمایش چسب هایش i
"بتاز گله اکسیژن
و راه مال رویی، چیزی، به سمت پنجره پیدا کن
هوای حبس نفس گیر است"

کارکنان محترم کارخانه چسب سازی
چقدر شما آشنا بودین
چقدر زندگی تون آشنا بود
چقدر رنج تون آشنا بود
چقدر راه حل هاتون برای حل مشکلات آشنا بود
چقدر بد شانسی ها تون آشنا بود
از همه غم انگیز تر
چقدر پایان تون آشنا بود
چقدر نمایش تون شبیه ما بود
شبیه ما و چسب هامون

"منم ... دیدن ادامه » که لک لک غمگینی به روی دودکش ات هستم
منم که ماهی دریای بلند موی مش ات هستم
منم که طعمه قلابم
مرا شکار کن ای ماهی"
چقدر خوب نوشتید جناب جاویدی عزیز
۱۵ آبان ۱۳۹۷
خیلی خوب ندشتید
۲۸ آبان ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سکوت

باورتون نمیشه چشاش چقدر خوشگل بود
گفتم خانم شما چرا اینقدر رنگ چشات آشناست
گفت تو تلاش کن گریه کنی

صدای موسیقی میاد؟ نه؟

اگر اولین باره که این جملات رو می شنوید
یعنی وقتی خوندن این سه جمله تموم بشه، تو سرتون صدای موسیقی نمیاد
یعنی کسی آروم اشک نمیریزه
یعنی قلب کسی از جا کنده نمیشه
یعنی نمی دونید تخم گذاشتن یعنی چی
یعنی نمی دونید ویل دورانت کیه
یعنی نمی دونید تو چقدر گاوی میتونه معنای دیگه ای داشته باشه
یعنی ... دیدن ادامه » نمی دونید چرا باید کسی فیلم عروسیش رو نداشته باشه
یعنی نمی دونید چرا زن های حامله اینقدر خوشگل ترن، چرا اینقدر ناز ترن
یعنی "تیم ایرانه یا علی مدد" نمی تونه براتون تصویری غیر ورزشی تداعی کنه
یعنی کلمه مننژ رو انگار قبلا جایی شنیدین اما یادتون نمیاد
یعنی شاید بدتون نیاد که یه عطر زنونه پـــــــخش بشه تو هوا


نمایش شروع میشه
یکی یه قصه ای میگه
تعریف می کنه که بعد چی میشه، یا قبل چی شده، یا الان داره چی میشه
شما فکر می کنید داره داستان خودش رو میگه
اما خیلی دارید اشتباه می کنید
وقتی می فهمین اشتباه کردین که خودتون رو به جای صندلی تماشاگران، وسط جای هولناکی می بینید
انگار تصادف شده
انگار دعوا شده
انگار قوم مغول حمله کرده
انگار دلتون میخواد تفنگ بخرید
انگار زنتون رو کشتن اما شما کورید نمی بینید
زنتون رو کشتن اما شما کورید نمی بینید
شما کورید نمی بینید

خیلی زشته اشکات بچکه روی دست یه حرومزاده

گفتم خانم شما چرا اینقدر رنگ چشات آشناست
گفت تو تلاش کن گریه کنی

صدای موسیقی
چرا اینقدر رنگ چشات آشناست
۲۹ مهر ۱۳۹۷
چشاش قهوه ای درشته ...
۲۹ مهر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این بچه لاک پشت نگون بخت سال هاست

از تخم در می آید و سوی تو می دود

اما مقدّر است که در آخرین قدم

یعنی در آستانه ی دریا دَمَر شود

نُه ماه غلت خوردم و اصرار داشتم

در آن رَحِم لباس شوم تا بپوشی ام

یا کاسه ای شراب شوم تا بنوشی ام

هر نطفه ای که دوست ندارد پسر شود!

هر ... دیدن ادامه » نطفه ای که دوست ندارد وَرَم شود

گفتم وَرَم شوم–وَرَمی در درون تو-

تا هی بزرگ تر بشوم ، تا جنون تو

همراه قد کشیدن من بیشتر شود


شعر حسین صفا را با صدای محسن چاوشی بشنوید.
آقا ارادت

انصافا کار خیلی ضعیفی بود
بازیهای بسیار نامسلط
متن ضعیف
طاحی لباس بسیار نامناسب
و حتی لباسها برای اجرا خشکشویی و اتو نشده بودند
و ......
۰۴ مهر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
- تو بینوا از ساخته خود افتادی؟ این ساختن چه بود؟
خوشا مردمی که نساختند یا اگر ساختند، کوته ساختند که چون فرو افتادند، نه دستی شکستند، نه جانی باختند!

- نه
اگر همه نمی ساختند
جهان در آغاز آغاز خود بود
مردمان به آن ارزند که میسازند!

بهرام بیضایی
مجلس قربانی سنمار
من که سنمارم، برمی خیزم تا بگویم چگونه فرو افتادم.
۲۴ فروردین ۱۳۹۷
سنمار: شما که مغرورید به فروتنی خویشتن ...
۲۴ فروردین ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رضا جاویدی  
درباره نمایش حذفیات i
همیشه وقتی آدم مشهوری می بینید، به حذفیات فکر کنید.
وقتی آدمی را دورادور می‌شناسید، به حذفیات فکر کنید.
وقتی با کسی کار می کنید، به حذفیات فکر کنید.
وقتی با کسی آشنا میشید، به حذفیات فکر کنید.

صمیمی که شدین به حذفیات فکر کنید.
عاشق که شدین به حذفیات فکر کنید.
ازدواج که کردین به حذفیات فکر کنید.

هر وقت احساس کردین، همسر تون، بچه تون رو خوب خوب می‌شناسید، به حذفیات فکر کنید.

یه مشکلی هست اما در مورد فکر کردن به حذفیات
شما هیچوقت نمی تونید تصور کنید چقدر از داستان حذف شده
حذفیاتی هست که به دور ترین تخیل خیال پرداز ترین تون هم نمیرسه
چون تصوری از بزرگی حذفیات ندارید، هیچوقت نمی تونید بهش فکر کنید
فقط ... دیدن ادامه » می تونید حذفیات رو در نظر داشته باشید.

یادتونه یه جایی، یه کسی، با فریاد گفت میخواد یه فیلمی بسازه به نام مسائل پنهان؟
حذفیات می تونه هولناک باشه
خیلی هولناک
شما هیچوقت نمیتونید تصور کنید چقدر از داستان حذف شده....
تصوری از بزرگی حذفیات ندارید

واقعیتی غیر قابل انکار که نادیده میگیریم ،باید بهش فکر کنیم، همیشه
عالی بود ،مرسی
۱۹ فروردین ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیوار دور خانه ی من چینی ست
دار و ندارم آنچه که می بینی ست
غیر از خودت که واقعیت داری
هر آنچه دیده ام همه تزیینی ست
از هـرشـب ِ بـدون تـو بـیـزارم
از وهــم ها و این هــمــه انکارم

این حرف ها نشانه ی سودا نیست
من حـــدس میزنم که جنون دارم
من حـــدس میزنم که جنون...

ترانه قهوه قجری از روزبه بمانی / بشنوید با صدای محسن چاوشی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در صفحه نمایش "هملت در روستای مردوش سفلی" سایت تیوال، قسمت سبک نوشته شده: رئال، اجتماعی، تراژدی، گروتسک
در تعریف واژه گروتسک آمده است: تعلیق مخاطب درتردید بین خندیدن یا وحشت کردن، بلاتکلیف ماندنش میان مضحک یا سیاه بودن آنچه می بیند، گروتسک در این نمایش یعنی هنگام تماشای آن بخندی، اما آنچه می بینی برایت آشنا باشد، از سالن که خارج شوی احساس کنی خاطره ای برایت زنده شده، مدتی که گذشت ناگهان متوجه شوی آنچه در نمایش به آن می خندیدی، خود تو بودی، دیگر نمی خندی، به فکر فرو می روی، باور نمی کنی کسی جامعه تو را ، درد تو را و تلخ تر از همه خود تو را، روی صحنه برده باشد و تو به آن خندیده باشی. اینجاست که درمیابی چرا سبک این نمایش گروتسک، رئال ، اجتماعی و تلخ تر از همه تراژدی خوانده شده، تراژدی واقعی در صحنه اتفاق نمی افتد، تراژدی واقعی زمانی رخ می دهد ... دیدن ادامه » که ما خود را بر صحنه تئاتر می بینیم و به وضع مان می خندیم. همه ما در گذشته نه چندان دورمان، از این نمایش خاطره ای داریم که فراموش کردیم. "هملت در روستای مردوش سفلی" داستان ماست.
دکتر:

اون بچه تو دستای من جون داد

مردم همه فریاد می زدند

بچه منو پس بده !

من ترسیده بودم، فرار کردم و رفتم خودم رو از صلیب میدان وسط شهر آویزون کردم
اما مردم منو پیدا کردند !!!

فرماندار جدید:

شما بچه مردم رو کشتید
بچه ای که اون ها دوستش داشتند
بعد ... دیدن ادامه » رفتین خودتون رو از صلیب آویزون کردید؟

خب معلومه که مردم پیداتون می کنند،
مردم اسکل که نیستند !!!!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من رضا جاویدی، با سکوت و بدون بحث
به جنبش جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان می پیوندم،
چون می توان در دفاع یا رد این جنبش چندین کتاب حرف زد،
چون اصولا در تکذیب یا تایید هر چیزی می توان چندین کتاب حرف زد،
اما من حرفی ندارم

من به این جنبش می پیوندم با یک دلیل کوتاه و ساده:

در میان این همه کار بی فایده و عبثی که هر روز انجام می دهیم
شاید این گامی باشد، برای حرکت به سمت دنیایی
با یک زخم کمتر
با یک بغض کمتر
با یک رنج کمتر

:)
چه مینیمال... درود بر تو رضا
۲۸ دی ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید