آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال رضا صادقیه | دیوار
S3 : 12:10:00 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
با نهایت احترام به دوستانی که این اجرا را دوست داشتند، باید بگویم که از دید من بسیار کار ضعیفی بود.
کیفیت تصویر پایین، متن بسیار معمولی و سطحی و حتی آکسسوار بسیار دم‌دستی واقعا ناراحت و ناامیدم کرد.
تنها ایده‌ی باز کردن کامنت‌ها خوب و خلاقانه بود.
نفس این ایده‌ها و برنامه‌ها بسیار زیبا و ستودنی‌ست اما یا لطفا کاری را شروع نکنید یا برای آن زحمت بیشتری بکشید.
یعنی حین اجرا کامنت میزاشتید
۱۱ اردیبهشت
من کلی اسکرین شات گرفتم که یادت زنده بمونه رویا :)
فلش گوشی رو‌ هم روشن کرده بودم و هی میزدم تو چشمم :)
۱۱ اردیبهشت
بله محمد جان
من هم با نظر شما موافقم. در نوشته‌ام هم تاکید کرده‌ام که نفس این حرکت‌ها زیبا و ستودنی‌ست.
اما کاش برای نگاه و وقت تماشاچی احترام بیشتری قائل شویم حتی در «اولین‌ها».
ممنون که بابت کامنت‌ها شک‌ام را برطرف کردی.
۱۱ اردیبهشت
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
با احترام به نظر دوستانی که کار را نپسندیدند، این کار برای من نزدیک به شاه‌کار بود. تئاتری اندیشمند با ریتم کند اما هدفمند.
برای من نمایش‌نامه همیشه مهم بوده و خواهد بود اما فضاسازی یک‌دست این نمایش و خفقان‌سرایی که رمضانی با هوش‌مندی‌اش خلق کرده، جور کم‌رمقی نسبی نمایش‌نامه‌ی آن را به‌خوبی کشید.
تنها لازم می‌دانم در حد خودم در جواب دوستانی که به صدای آرام (صدای بسیار ضعیف. اصلاً بخوانید بی‌نهایت ضعیف. یا حتی سکوت مطلق.) این اجرا معترض‌اند بگویم اگر صدای دیالوگ‌هایی که در این نمایش می‌شنویم ذره‌ای بلندتر از این می‌بود، «صدای آهسته‌ی برف» هرگز در ذهن و دلم ماندگار نمی‌شد.
((مگر صدای ما در مقابل گرگ‌های متجاوز اطرافمان که ما را بی‌رحمانه ترسانده‌اند و در توهم سقوط بهمن خفه کرده‌اند، بلندتر از این است؟!!))

جابر رمضانی! واقعاً و سه‌باره خسته نباشی. درود بر تو.
البته من هم با صدای کم مشکلی نداشتم بلکه با اون دو صدای مهیب خیلی مسئله پیدا کردم. در حالی که تمام وجودم گوش شده بود برای شنیدن نمایشی که اصلا دیالوگ محور نیست ( و این رو اواخر کار متوجه میشیم) ناگهان اون صدای وحشتناک که برای من که نه بیمار قلبی هستم و نه باردار!!! هم رعب آور و تکان دهنده بود.
۱۸ آبان ۱۳۹۸
آقای موسوی کیانی گرامی با توجه به نوشته‌هایی که از شما درباره‌ی این کار و دیگر کارها خواندم، ترجیح من فقط سکوت است. چون معتقدم اساساً فاصله‌ی دیدگاه من و شما از زمین تا آسمان است؛ بنابراین هرگونه بحث و گفت‌وگویی بین ما بی‌فایده خواهد بود.
ضمناً اگر خوب دقت کنید متوجه می‌شوید که بنده بخش «گفت‌وگو» را برای نوشته‌ام انتخاب کرده‌ام نه «نقد»؛ پس لزومی ندیدم و نمی‌بینم که جزئیات کار را بیان کنم. قلم‌زنی در عرصه‌ی نقد، بیان جزئیات و بررسی همه‌جانبه‌ی کارها فقط درخور دوستانی مثل شماست.
البته اگر شما هزاران‌بار هم نصیحتمان کنید و بگویید این نمایش ضعیف است و باید با رخت‌خواب و پیژامه به تماشای کارهای تحسین‌شده در جشنواره‌های بین‌المللی نشست، بنده بی‌توجه به جوایزی که این کار برده یا نبرده، هم‌چنان معتقد خواهم بود «صدای آهسته‌ی برف» کاری درخشان و نزدیک به یک شاه‌کار است.
موفق باشید.
۰۷ آذر ۱۳۹۸
جناب صادقیه عزبز..
من حداقل نگاه کارکرد گرایانه ندارم که به فایده یا ضرر
بحث فکر کنم..
نگاه من بازشناسی و روزنه ای به عمق زیر متن کار...
من نوشتم نچسپ بود ننوشتم ضعیف بود..
در خیلی کارها حتی می نویسم شاید دانش من
در قواره این نمایش نباشد..
دو ماهی هست نقد ننوشتم، نظر دادم..
کدام دیگر کارها را از من خواندید؟
۰۸ آذر ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
نکند با فریادهای بی‌مورد می‌توان به متن و اجرا عمق بخشید؟!
نکند هرکه جیغ‌جیغوتر است بازیگرتر است؟!
نکند هرچه موسیقی حماسی‌تر باشد یعنی کارمان سیاسی‌تر و حماسی‌تر است و ما که تئاتر حکم خون و نفَس برایمان دارد بی‌خبریم؟!

این ایده‌ی درخشان در سطح ماند و حیف شد. سطحی‌تر از آنکه فکر می‌کردم. نمایش‌نامه‌ای در حد شعارهای سیاسی‌نما و پوچ داخل تاکسی‌ها.
مگر می‌شود بیان بازیگر نقش اول (الیزابت) تا این حد ضعیف باشد؟!
کلیت اجرا هم هیاهوی نسبتاً منسجمی بود برای هیچ‌وپوچ!

باور کنیم با جیغ‌وفریاد نمی‌شود ضعف‌های کارمان را از چشم‌های تیزبین اهل دل و فن بپوشانیم. پس بی‌مورد حنجره‌مان را پاره نکنیم؛ باور کنیم مردم کر نیستند؛ اگر حرف تازه‌ای برای گفتن داشته باشیم در سکوت هم آن را خواهند شنید!
خیلی موافقم با این نظر (البته نه در مورد این نمایش چون ندیدم) اما توی خیلی از اجراها دیده شده و به نظر اپیدمی شده این موضوع
۱۲ مرداد ۱۳۹۸
میزان فریادها در این کار به‌قدری بلند، بیش‌ از اندازه و غیر ضروری بود که در لحظاتی صدای بازیگر نقش الیزابت می‌گرفت و در بیان سالم دیالوگ‌ها واقعاً کم میاورد امیراحسان گرامی.
به‌نظرم این جیغ‌‌وفریادهای عامدانه و گوش‌آزار کاملاً به‌دستور کارگردان بوده.

#من_جیغ_می‌کشم_پس_هستم
#طبل_توخالی
۱۲ مرداد ۱۳۹۸
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
متنی که دلم را نبرد. بازی‌ها را دوست داشتم. به‌ویژه بازی زیبای پانته‌آ پناهی‌ها را. به‌نظرم صحنه‌ی پایانی، با بازی خانم پناهی‌ها، یک سر و گردن از دو صحنه‌ی قبل از خود بالاتر بود و به من بیشتر چسبید. اگر فقط همین صحنه‌ی پایانی را می‌دیدم و صحنه‌های اول و دوم اصلن نبود، بیشتر از کار لذت می‌بردم. به‌نظرم هم اجرا جمع‌وجورتر می‌شد و هم متن منسجم‌تر!
در مجموع از دیدن «نامه‌ها...» خیلی پشیمان نشدم اما این کار برای من در مقابل کارهای قبلی آقای مرادی («افسون معبد سوخته» و «شکلک») به‌هیچ‌وجه حرفی برای گفتن نداشت.
سحر این را خواند
شیرین الله قلی، نیلو، سارا قربانی و سونیا این را دوست دارند
در مقابل کارای قدیم اقای مرادی واقعا خیلی ضعیف تر بود و تنها جذابیتش بازیه قشنگه خانم پناهی بود
۲۵ مرداد ۱۳۹۶
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
این کار در نگاه من نسبتن شسته‌رفته بود و تا حدودی هم خلاقانه. نزدیک بود تا عمق قلبم نفوذ کند و به‌عنوان یک شاه‌کار در آن‌جا ماندگار شود، اگر عمیق‌تر اجرا می‌شد. اما حیف که نشد!
درود بر توان بدنی یاسر خاسب. فقط همین...
«کافه‌فروغ یا کافه‌دروغ؟!!» انتخاب این عنوان برای بیان حسم نسبت به این کار، به‌خاطر بازی‌های پرانرژی و تاثیرگذار خانم‌ها تیرانداز و بهرام و اصلن به‌خاطر نفس لذت تئاتردیدن، انصافن بی‌انصافی است. «کافه‌فروغ یا کافه‌شلوغ؟!!» شاید عنوان مناسب‌تری باشد!
متن و اجرایی که در من تاثیر عمیقی به‌یادگار نگذاشت. همه‌چیز رو بود و سطحی. پر از شلوغ‌کاری‌های الکی و‌ خسته‌کننده. شروع کار خوب بود و اصلن سختی روی زمین نشستن را حس نکردم اما هر چه کار جلوتر رفت، ناامید و ناامیدتر شدم. نه از متن لذت بردم، نه از صحنه‌پردازی و نه حتا از موسیقی‌ها (که به‌نظرم خیلی بی‌ربط انتخاب شده بود).
البته انکار نمی‌کنم که «یک دقیقه ...» در لحظاتی، دل بعضی از تماشاچیان را تکان داد و گه‌گاهی چشمان نازنینشان را هم نم‌ناک کرد. صدای گریه‌ی آرام بغل‌دستی‌ام را هم می‌شنیدم و حس می‌کردم که دارد شدیدن با کار ارتباط برقرار می‌کند. به‌احترام آن گریه‌های خالصانه، نمی‌گویم که از کار بدم آمد و شدیدن از دیدنش پشیمان شدم، بلکه تنها به گفتن «این هم از آن کارهایی بود که فقط باید می‌دیدم و در ذهنم نگهش می‌داشتم؛ اما در قلبم هرگز!» بسنده می‌کنم.
امیرمسعود فدائی، رضا تهوری و آذین حجازی این را خواندند
پرند محمدی و ماهرخ این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
- مرد: پسرم! همه‌ی خرها مشهورند.
- جوان: ولی همه‌ی مشهورا خر نیستن آقا!
- مرد: اما همه‌ی خرها مشهورند پسرم!
نعیم، محمد و منصور عزیزم آرزوی قلبی‌ام درخشیدنتان بر صحنه‌ی تئاتر پایتخت است. هنر مظلوم شهرستان و شهسوارمان چشم‌به‌راه پیروزی‌تان است.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
rezas
درباره نمایش قصه ظهر جمعه i
همه‌چیز این نمایش برای من بسیار دل‌نشین بود جز سه مورد.

۱. متن (البته جزئیات کم‌نظیر اجرایی و قوت کارگردانی آن‌قدر زیاد و ستایش‌برانگیز بود که کم‌توانی نسبی متن را به‌دل نگیریم.)

۲. حضور واقعن اضافی و بی‌کارکرد دختربچه‌ی سفیدپوش (عروس‌کوچولویی که در شادترین و تلخ‌ترین لحظات اجرا کاری نداشت جز این‌که بنشیند و یا سیخ بایستد. حتا زمانی که آن دو بچه‌ی دیگر - با بازی‌های شورانگیز - مشغول توپ‌بازی بودند!) که روح آن همه بازی روان را خدشه‌دار می‌کرد.

۳. پنکه‌سقفی! (*تنها* وسیله‌ی آن *دکور فوق‌العاده* بود که نوع آن با پنکه‌سقفی‌های دهه‌ی ۶۰ هم‌خوانی ... دیدن ادامه ›› نداشت.)

حدود ۹۰ دقیقه نمایشی را دیدم که نمایش نبود؛ خودِ خودِ زندگی بود. سپاسگزار توان مساوات عزیز، طراح صحنه و بازیگران گروه (به‌ویژه پیام‌آوران کرکترهای اعظم و قدرت).
رضاس عزیز در مورد بند 1 ات من هم کاملا موافقم که قدرت کارگردانی و طراحی صحنه و بازی و،،،،، باعث میشه خیلی خیلی سخت به متن توجهکامل داشت اما به نظر متن میتونست به قدرت اجرا باشه در بند2دختربچه با لباس عروسی نماد عروسی های اینطوریه و در زنده کردن فضا کمک میکنه به نظر من.......
به بند 3 شما یک مورد دیگه هم من اضافه کنم.....جعبه موز زیر تخت......شاید تو اجراهای دیگه نبود اما تو اجرایی که دیدم بود ،،، واردات موز از اواسط دهه 70 و 80 به شکل عظیمی به کشور اغاز شد.
۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۳
Rezas عزیز درود بیکران به خاطر حضورت و مرسی بابت نظراتت . یا حق
۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
rezas
درباره نمایش مرداب روی بام i
ایده‌های اجرایی کار بسیار زیبا و بدیع بود. درود بر هوش طراح صحنه، نگاه کارگردان و هنرمندی بازیگران زن این نمایش (به‌ویژه بازی خالصانه و مجنون‌وار خانم پناهی‌ها).
به‌احترام این‌همه ایده‌ی اجرایی خوب، بازی بسیار ضعیف پسر عاشق‌پیشه و به‌احترام چندین دیالوگ فوق‌العاده‌ی متن، چاله‌های کوچک نمایش‌نامه را با جان و دل فراموش می‌کنم.
"به احترام این همه ایده ی اجرایی خوب، بازی بسیار ضعیف پسر عاشق پیشه و به احترام چندین دیالوگ فوق العاده ی متن، چاله های کوچک نمایشنامه را با جان و دل فراموش میکنم. " این تیکه از یادداشتتون عالی بود :)))
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
عبد آبست نیاز داشت تو حلقش یه gun کار می ذاشتن
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
rezas
درباره نمایش دن کامیلو i
اگر می‌خواهید نمایشی را ببینید که از لحاظ متن و اجرا بین شاه‌کاری کمدی، لوس‌مسلکی و لوده‌منشی در نوسان است، با چاشنی بازی‌های بسیار هنرمندانه‌ی آقایان شکیبا و افشاری و بازی معمولی آقای احمدی و بازی تکراری سیامک عزیز و بازی نچسب خانم عبدالرزاقی (و کلن شخصیت اضافی همسر شهردار که همه‌ی اهمیتش در زورزدن عجیب اما خنده‌بگیر زایمان ابتدای نمایش است و بس!)، *حتمن بهترین نمایش سال ۸۴ و معمولی‌ترین نمایش سال ۹۳ را تماشا کنید!*
با تمام احترامی که برای قلم استاد رادی قائلم، بزرگ‌ترین مشکل این نمایش متن بود. (لازم باشد دوستانه دلایلم را بیان خواهم کرد. البته در ادامه تا حدود بسیار اندکی به این مورد اشاره خواهم کرد.) به‌دنبال همین موضوع، بازیگران فضای مناسبی برای بروز تمام توانایی‌هایشان نداشتند.
استاد نصیریان یک‌دست و روان درخشید؛ طوری که ریاکاری را با تمام وجود حس کردم.
خانم کابلی محترم در برخی لحظات عالی بودند اما در کل، پایین‌تر از حد انتظار. بیانی ضعیف و شخصیتی دوگانه و معلق (گاه بی‌اراده و مظلوم و بیشتر یاغی و جیغ‌جیغو!! (در ضمن، من هیچ مشکلی با بی‌پردگی زبان نمایش‌نامه نداشتم اما به‌نظرم این زبان، قالب دهان آن شخصیت نبود.)
زندگانی عزیز تا اواسط نمایش دقیقن مناسب آن نقش بود اما ناگهان قیصر شد و پاشید و بد هم پاشید!
عبادتی یک‌دست بازی کرد اما... «آقابالا»یی که اصلن دیدنی نبود و خندیدنی هم حتی. واقعن «آرزو» شدن «زینب» باشکوه بود؟! (چه در متن و چه در اجرا) پایان نمایش، به‌یادماندنی بود یا خندیدنی؟! (در معنی منفی.) بگذریم...
طراحی و اجرای دکور بسیار هوش‌مندانه‌ای را شاهد بودم؛ موسیقی نمایش می‌توانست خیلی گوش‌نوازتر از این باشد؛ (موسیقی نمایش «پلکان» را به یاد بیاورید) و در کل لحن اجرا، یک‌دستی و کشش لازم را نداشت. (دست‌کم برای من)
با همه‌ی این اوصاف، به‌هیچ‌وجه از دیدن این کار پشیمان نیستم. و در پایان، مرزبان عزیز! من با «پلکان»ات خندیدم، گریستم و پرواز کردم اما «تانگو»یت...
کاش دوباره بدرخشی.
نقد جالبی بود.ولی خیلی جرات داری که اکبررادی رو نقد میکنی!
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۳
خانم شاهى،نمایشنامه چاپ شده ؟میشه تهیش کرد؟خیلی دوس دارم اصل نمایشنامه رو بخونم تا جن تا ابهام برطرف شه
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۳
لطف بفرمایید دلایل تان را در خصوص اینکه بزرگترین مشکل این نمایش متن بوده بیان بفرمایید !
۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۳
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید