تیوال رویا | دیوار
S3 : 23:01:44
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
لبخند بزن!
برآمدگی گونه هایت توان آن را دارد
امید رفته را بازگرداند؛
گاه قوسی کوچک
معماری بنایی را نجات می دهد...
هوایم بی تو همچون حال ورزشکار ایرانی ست
که در دیدار پایانی ،به اسرائیل برخورده

از: سعید صاحب علم
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دچار یعنی
عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد؛
چه فکر نازک غمناکی ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر لاک‌پشت بودم
چه قدر خوش‌بخت می‌شدم
می‌توانستم
به‌آرامی از تو دور شوم
به‌آرامی ...




از: رسول علی پور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تمامِ روزها یک روزند
تکه تکه میانِ شبی بی پایان!

شمس لنگرودی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آﺩﻡ ﺩﺭ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﭘﻮﺳﺪ ﻭ ﭘﻮﮎ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﻫﻢ ﺣﺎﻟﯽ ﺍﺵ ﻧﯿﺴﺖ.
ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ؟
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﺜﻞ ﮐﻒ ﮐﻔﺶ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ!ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺳﻮﺭﺍﺥ ﺷﺪﻩ.
ﯾﮑﺒﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯽ ﮐﻪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺴﺖ...



از: تماما مخصوص _ عباس معروفی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من معتقدم که ما جوان می میریم
ما بین زمین و آسمان می میریم
لبهای من وتو لاله و لادن شد
از هم که جدا کنندمان می میریم


از: عباس صادقی زرینی
چه زیبا
۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
ممنون که خوندی نیلوفر عزیزم :)
۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عهد کردم که دوستت نداشته باشم
سپس در برابر این تصمیم شگرف ، ترس مرا فرا گرفت
عهد کردم که برنگردم
و برگشتم
و از دلتنگی نمیرم
و مُردم ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مثلِ غزلِ پخته ی سعدی ست نگاهت
هر بار مرورش بکنم باز قشنگ است...

از: ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هشدار که با دِرفش نازت نکنند
تولیدگرِ برقِ سه‌ فازت نکنند
اوضاع جهان دیمی و هرکی‌ هرکی‌ست
کوتاه بیا، تا که درازت نکنند

" عمران صلاحی "

از: برنامه ی دوست داشتنی قند پهلو :)
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"تا بوده چنین بوده و تا هست چنین است"
این عادت ِدل دادن و دل پس نگرفتن

جمع ِدو سه تا قافیه هرگز شدنی نیست
مثل ِمن و عاقل شدن و دل نسپردن!
حتّی پس از آن توبه و پیمانه شکستن
از طعم سبویت نتوان ساده گذشتن

طوفان شده دریای غزل در دلم اما
با لب زده ای بر لب من مُهر نگفتن

این حسرت دیرینه به دل مانده که ایکاش
قسمت بشود ثانیه ای با تو نشستن

از محمد عابدینی..بسیار زیباست.
۱۸ فروردین ۱۳۹۴
زیبا بود..
خیلی!
۱۸ فروردین ۱۳۹۴
مجتبی و لیلای عزیز ممنون که خوندید :)
۲۱ فروردین ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حس دیگری باید باشد وَرای این حواس پنج، یا شش گانۀ شناخته شده. حس دیگری که ترکیب دلپذیری دارد از رنگهای ملایم… نور آفتاب که اریب باریده روی قالی… لمس دستها و پاهای یک نوزاد… نوشیدن یک فنجان چای در یک غروب بارانی در بالکن خانه با یک دنیا خستگی… دیدن یک آشنای دور از ازدحام … و آن دقیقه های صبح که آفتاب چشمت را می زند و تو دوست داری تا ابد کش بیایند...
این همان حس هفتم است .
همان حسی که اگر نبود چیزی از تماشای قطره های باران روی شیشه بخار گرفته ماشین، دستگیر آدم نمی شد و محال ممکن بود دل کسی برای صدای چرخیدن کلید در قفل بلرزد...
حس هفتم بعضی آدم ها پرکار تر است . همان هایی که همیشه ی خدا یک دوربین عکاسی یا یک برگ کاغذ و قلم کنار دستشان است و دنبال ثبت کردن و نگه داشتن تاریخ و ساعت و لحظه ها هستند .
حس هفتم بعضی ها هم مریض است . همان هایی که نه از بوی شب بو ... دیدن ادامه » توی حیاط هیجان زده می شوند و نه از تمام شدن فصل انگور دلشان هری می ریزد .
عجیب ترین حس آدم ها نه بینایی شان است و نه حتی همان حس ششم معروف. ناشناخته ترین نوع حس در آدم ها همین حس هفتم است .
وظیفه اش به گمانم پیدا کردن آن لحظه های دل نشینی ست که توضیحشان، برای کسی ممکن نیست.
… الا کسی که خیلی آدمیزاد را بلد باشد .




از: رادیو هفت ( یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۳ )
چه حس هفتم خوبی داشت این نوشته
:)
۰۵ فروردین ۱۳۹۴
عزیزِ دلی شما سحر خانوم :)
۰۶ فروردین ۱۳۹۴
دیدن یک آشنای دور از ازدحام ...
حس هفتم عالیه ...
۰۸ فروردین ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چه وسوسه ای دارد خدا بودن ،
فکرش را بکن
همیشه کنار تو
نزدیک تر از رگ گردنت باشم ...!

از: ...
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بعضی ها اینقدر قشنگ دروغ میگن،آدم حیفش میاد باور نکنه!

از: فامیل دور :)
مبدونی رویا جان بعضی وقتا خیلی سخته که میفهمی طرفت داره بهت دروغ میکه ولی باید خودتو به اون راه بزنی و حرفشو قبول کنی ، خیلی خیلی آزاردهنده هستش :(
۲۰ بهمن ۱۳۹۳
حق با شماست رویا خانم
۲۰ بهمن ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چه شغل عجیبی
شروع هفته تو را می بینم
باقی هفته
به خاموش کردن خود در اتاقم مشغولم




از: شمس لنگرودی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رویا
درباره نمایش کمپلکس اودیسه i
نمایش کمپلکس اودیسه ، اثری از کشور آلمان که در سالن استاد سمندریان تماشاخانه ایرانشهر به روی صحنه رفت ، اثری قابل تامل و توجه بود. این اثر نمایشی که حاصل هنرنمایی گروهی بسیار جوان و خلاق بود از آغاز اجرا به خوبی تماشاگر را با خود همراه می ساخت و این همراهی به گونه ای با زیرکی تا آخرین لحظه ی نمایش ادامه می یافت .
کمپلکس اودیسه نمایشی فرم گرا که تا حد امکان دارای کمترین دیالوگ لازم بود که آن هم به زبان انگلیسی بیان می شد و به راحتی می توانست نظر مثبت تماشاگر ایرانی را به خود جلب کند .
نمایش با غافلگیری جالبی آغاز می شد ، یکی از اعضای گروه نمایش پس از گذشت چند دقیقه ای از دعوت کردن تماشاچیان به دیدن نمایش ، دوباره به روی صحنه باز می گشت و ضمن عذرخواهی بیان می کرد که دچار یک مشکل فنی شده اند و چون امکان رفع آن فعلا موجود نیست ، خود فرد مذکور سعی می کند ... دیدن ادامه » نمایش را برای ما توضیح بدهد و شروع به انجام این کار می کرد.
شروع به توصیف ماجرای نمایش ! اندکی از اولیس و ماجراهای او می گوید ، و هر چه در این توصیف پیش تر می رود به مرحله ای می رسد که به ناگاه خودش نیز درگیر نمایش شده و در واقع از یک عنصر بیرونی خودش نیز جزوی از متن اصلی نمایش می شود.
داستانی که سعی دارد با اشاراتی به داستان اودیسه ی هومر مفهومی را به تماشاچی منتقل کند.اودیسه ای که در این جا در واقع همون متصدی اجرایی نمایش است ، جوانی که اودیسه وار پس از بازگشت از سفر در راه بازگشت به خانه در طوفان دریاها گرفتار شده و طوفان کشتی او را به سرزمین های دوری می برد. موضوعی که به سادگی و در عین حال به کاملی هر چه تمام تر توسط یک میز تحریر ساده و یک پرده ی نمایش کوچک که در واقع حکم کشتی و بادبان قهرمان تنهای ما را دارد اجرا می شود و در اولین گام غافلگیری دلنشینی را برای تماشاچی به همراه می آورد ، بیننده کشتی ای را می بیند که شباهنگام در زیر نور زیبای ماه به سختی درگیر طوفان شده است.
همه چیز چشم نواز و لذت بخش است ، ماه ، باران ، رعد وبرق ، سایه ها ، درست کردن آتش ، هماهنگی قابل تحسین حرکات بسیار منعطف بازیگر با تصویر درون متن نمایش که بر روی پرده نمایش در حال پخش بود ، همه و همه به بیان هر چه بهتر خط اصلی نمایش به خوبی کمک می کرد.
با پیش رفتن نمایش اشاراتی دیگر به ماجرای اودیسه می شود و در کنار این اشارات و برداشت های ریز و درشت از افسانه اودیسه ، گویی این داستان اودیسه ی قرن حاضر است که روایت می شود.
به نمایش درآوردن عناصر چهار گانه ( آب ، آتش ، باد و خاک ) در هر مرحله ازنمایش به خلاقانه ترین شکل ممکن !
هر یک از اجزای صحنه در هر مرحله از اجرا مفهوم به خصوصی را به بهترین شکل ممکن بیان می ساختند.
و در مقابل تمام مفاهیم ارایه شده که بعضی از آن ها اشاراتی نیز به افسانه ی اودیسه ی هومر داشتند تنها یک موضوع قرار داشت ، انسان !
انسانی که نا خواسته در چنین موقعیتی قرار گرفته بود و در ابتدا سعی می کرد موقعیت به وجود آمده را از بین ببرد و به هر روشی که بود سعی در مقابله با آن را داشت ، اما در ادامه و درست زمانی که کارت شناسایی ای که به عنوان یکی از اعضای گروه نمایش در گردن داشت را کنار انداخت و تصمیم گرفت هر آنچه که مجبور به تجربه ی آن است را تجربه کند و حالا چاره ای نداشت جز رفع نیاز های انسانی اش به بهترین شکل ممکن و برخورد درست و منطقی در راستای حفظ خودش با شرایط موجود!
در همه ی این مسیر پیش رو ، این انسان است که باید تصمیم گیرنده و اجرا کننده تصمیماتش باشد و در همه ی این مسیر تنهاست ؛ تنهای تنها !
او می اندیشد و سپس عمل می کند ! در لحظه ای سعی دارد ماه و نور آن را با همه ی سختی که باید تحمل کند به تسخیر خود در بیاورد ، ( ماهی که باز هم یک میز تحریر ساده نقش آن را برعهده دارد) و لحظه ای بعد خودش به صورت مالیخولیا گونه ای با ماه صحبت می کند و گویی مغلوب او می گردد.
و این مسیر را پایانی نیست و همواره ادامه دارد ، گرچه او مشوش است و نگران ؛ و نمی داند براو چه می گذرد ، نمی داند آیا اولین بار است که چنین تجربه ای را دارد یا قبلا بارها قدم در این راه گذاشته است ، ولی گویا این موضوع چندان اهمیتی برای او ندارد ، او می داند تنهاست اما می خواهد پیش برود، و می رود ! و در این تنهایی فقط یک چیز را همواره در کنار خود احساس می کند ، عنصری که متصدی اجرای نمایش یا همان قهرمان نمایش ما از او به عنوان خدای خود نام می برد.تنها کسی که در طول این مسیر ، این تنهای همیشگی را یاری می کند...
در مجموع تجربه ی خلاقانه و قابل تحسینی بود .امید است چنین ایده ها و اجرا های شایسته ای را به زودی زود از هنرمندان عزیزمان نیز نظاره گر باشیم.
با تشکر از شما دوست عزیز برای نقد جامع و خوبتان. دیشب در حین صحبت با دوستی در مورد این نمایش، اشاره کرد به اینکه چرا complex به فارسی برگردان نشده است، چون کلمه complex هم میتواند معنای پیچیده به خود بگیرد و هم معنای مجموعه و هم معنای عقده روانی. و این حرکت هوشمندانه ... دیدن ادامه » در بکارگیری و عدم ترجمه این کلمه باعث شده تماشاگر با توجه به برداشت های شخصی هر یک کمپلکس اودیسه را از منظری نگاه کند. به شخصه برای من برداشت عقده گونه داشته که اجراگر در تخیلات خودش، خود را جای فرد به تصویر کشیده شده در ویدیو اینستالیشن متصور میکند و میخواهد در این سیر جای پای او بگذارد و برداشت جالب آن دوست عزیز در ایجاد ارتباط در مجموعه بین آب، باد، خاک و آتش بوده. و شگفت آور اینکه میتواند از منظری پیچیده گی های یک ذهن مشوش را هم نمایانگر باشد. در هر صورت ممنون از نکارش شما ...
۰۶ بهمن ۱۳۹۳
رویا بانوى عزیز لذت بردم از این همه باریک بینى و دقت نظر. سپاس از اشتراک ذوق و هوشتان
۰۶ بهمن ۱۳۹۳
ممنون از آریوی عزیز بابت اشاره ی بسیار جالبی که داشتی.
ممنون از لطفت مصطفی عزیز :)
۱۱ بهمن ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هر آهنگی که گوش می دهم ، به هر زبانی که باشد بغضم را می شکند.نمی دانم بغضم به چند زبان زنده ی دنیا مسلط است!

از: ...
خیلی خیلی زیبا بود و غصه دار البته
۰۵ بهمن ۱۳۹۳
عین بغض من.
۰۵ بهمن ۱۳۹۳
ممنون از همه ی دوستای عزیزم بابت نظراتتون :)
۰۶ بهمن ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رویا
درباره نمایش پدرو پارامو i
شب دوباره باران بارید. مدتی دراز به صدای طبل آب گوش داد، سپس به خواب رفت ، وقتی بیدار شد تنها چیزی که شنید صدای نم نم آرام باران بود.جام پنجره از آب می درخشید و قطره های درشت باران مانند اشک از رویش پایین می آمد.
آبی که از سفالهای بام می چکید توی شنهای حیاط سوراخی درست می کرد.آب قطره قطره روی یک برگ می چکید ، برگ خم می شد و با صدایی به حال اول بر می گشت.توفان دیگر تمام شده بود. گاهی که باد شاخه های درخت انار را تکان می داد رگباری کوچک از قطره های آب فرو می ریخت ، زمین را برای لحظه ای با قطره های درخشان نقطه چین می کرد ، قطره ها سپس فرو می رفتند و محو می شدند. آفتاب روی سنگ ها می درخشید و رنگ همه چیز را نمایان می کرد ، از زمین آب می نوشید و با هوای درخشان که برگها را نوازش می داد بازی می کرد.

... من ریزش قطره های باران را در پرتو برق آسمان تماشا می کردم ، هر نفسی ... دیدن ادامه » می کشیدم آه بود و هر فکری می کردم درباره ی تو بود.
... و لبهایت مرطوب بود ، انگار شبنمها را بوسیده بودی ...


بخش هایی از رمان پدرو پارامو نوشته ی خوان رولفو با ترجمه احمد گلشیری.
سرکار خانم رویای عزیز
سپاس از توجه شما
اما این قسمت زیبای انتخابی شما مربوط به رمان پدرو پارامو اثر خوان رولفوست.
شادباشید
۰۵ بهمن ۱۳۹۳
بله ، بله . اصلاح شد :)
۰۵ بهمن ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رویا
درباره نمایش پدرو پارامو i
پدرو پارامو : وقتی میخای به یه زن بگی دوسش داری ، توی چشاش نگاه کن و آروم بگو " دوستت دارم " ... خیلی آروم ... ، معجزه می کنه ، معجزه !
هردو بر این باورند
که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده
چنین اطمینانی زیباست
اما تردید زیباتر است

چون قبلا همدیگر را نمی شناختند
گمان می بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده
اما نظر خیابان ها، پله ها و راهروهایی
که آن دو می توانسته اند سال ها پیش
آنجا از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟

دوست داشتم از آنها بپرسم
آیا به یاد نمی آورند
شاید درون دری چرخان زمانی روبروی هم؟
یک ببخشید در ازدحام مردم؟
یک ... دیدن ادامه » صدای اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن؟
ولی پاسخشان را می دانم
نه، چیزی به یاد نمی آورند

بسیار شگفت زده می شدند
اگر می دانستند، که دیگر مدت هاست
بازیچه ای در دست اتفاق بوده اند

هنوز کاملا آماده نشده
که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود
آنها را به هم نزدیک می کرد
دور می کرد
جلوی راهشان را می گرفت
و خنده ی شیطانی اش را فرو می خورد و کنار می جهید

علائم و نشانه هایی بوده
هر چند ناخوانا
شاید سه سال پیش
یا سه شنبه ی گذشته
برگ درختی از شانه ی یکیشان
به شانه ی دیگری پرواز کرده؟
چیزی بوده که یکی آن را گم کرده
دیگری آن را یافته و برداشته
از کجا معلوم توپی در بوته های کودکی نبوده باشد؟

دستگیره ها و زنگ درهایی بوده
که یکیشان لمس کرده و در فاصله ای کوتاه آن دیگری
چمدان هایی کنار هم در انبار
شاید یک شب هر دو یک خواب را دیده باشند
که بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده

بالاخره هر آغازی
فقط ادامه ای ست
و کتاب حوادث
همیشه از نیمه ی آن باز می شود...


از : ویسلاوا شیمبوریسکا
"اما نظر خیابان ها، پله ها و راهروهایی
که آن دو می توانسته اند سال ها پیش
آنجا از کنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟"

شعر بسیار زیبایی بود. می تونم بپرسم شاعرش کیه!؟
۰۴ بهمن ۱۳۹۳
مصطفی عزیز از ویسلاوا شیمبوریسکا، ببخشید که یادم رفته بود بنویسم :)
۰۴ بهمن ۱۳۹۳
خواهش می کنم. مرسی چه خوب :))
۰۵ بهمن ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید