تیوال ساناز صادقپور | دیوار
S3 : 18:46:59
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
چیزی دارد تمام می شود
چیزی دارد آغاز می شود
ترک عادت های کهنه
و خو گرفتن به عادت های نو
این احساس چنان آشناست،
که گویی هزاران بار زندگی اش کرده ام
می دانم و نمی دانم!



از: حسین پناهی
گاهی باید نبخشید کسی را
که بارها او را بخشیدی و نفهمید ،
تا این بار در آرزوی بخشش تو باشد!
گاهی نباید صبر کرد
باید رها کرد و رفت تا بدانند
که اگر ماندی، رفتن را بلد بودی !
گاهی بر سر کارهایی که برای دیگران انجام می دهی
باید منت گذاشت
تا آن را کم اهمیت ندانند!
گاهی باید بد بود برای کسی
که قدر خوب بودنت را نمی داند!
و گاهی..
باید به آدم ها از دست دادن را متذکر شد!
آدم ها همیشه نمی مانند..
یک جا در را باز می کنند
و برای همیشه می روند..
زیباست.
از کدوم شاعر هستش؟؟؟؟؟؟؟؟
۲۵ مرداد ۱۳۹۲
شادی امامی:ممنونم ، متاسفانه نمی دونم..
۲۵ مرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فقط با سایه ی خودم خوب میتوانم حرف بزنم ، اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند ، فقط او میتواند مرا بشناسد ، او حتماً می فهمد ... می خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده به او بگویم:

" ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت ! "

صادق هدایت

و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
روزگار غریبی است نازنین...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد...

احمد شاملو
چه کسی خواهد دید
                   مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
             خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
               از کسی می شنوی ، روی تو را
                                     کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
                  بی قید
و تکان دادن دستت که
                       مهم نیست زیاد
                           و تکان دادن سر را که
                                          عجب !‌عاقبت مرد ؟
                                           افسوس
کاشکی ... دیدن ادامه » می دیدم
من به خود می گویم:

" چه کسی باور کرد
                     جنگل جان مرا
                                      آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ "

حمید مصدق
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ "
۲۱ اسفند ۱۳۹۱
عالیه این شعر،عالیه این حمید مصدق...
۲۴ اسفند ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سال ها هست که در گوش من آرام،
آرام
خش خش گام تو تکرار کنان،
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که ... دیدن ادامه » چرا،
خانه ی کوچک ما
سیب نداشت
"حمید مصدق"
خدایا،از عشق امروزمان برای فرداهایی که فراموش می کنیم عاشق بوده ایم
قدری کنار بگذار..
به قدر یک مشت..
به قدر یک لبخند..
تا فراموش نکنیم عاشق بوده ایم..
تا عاشق بمانیم..
تا عاشق بمیریم..