۱. همینک تیم پشتیبانی تیوال از طریق ایمیل و روش‌های اینترنتی در خدمت شماست و موقتا پاسخگویی تلفنی متوقف شده‌است. اطلاعات بیشتر
۲. برای پیش‌گیری از شیوع بیشتر ویروس کرونای جدید، همه تئاترها، کنسرت‌ها و سینماها تا پایان هفته یعنی آدینه ۹ اسفندماه تعطیل است. اطلاعات بیشتر
تیوال سمیرامیس بابایی | دیوار
S3 : 09:21:40
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
به نقل از نشریه ی دنیای تصویر

سمیرامیس بابایی


بعد از جنگ جهانی دوم زمزمه های فعالیت های استقلال طلبانه در کشورهای استعماری از گوشه کنار جهان به گوش رسید و چندی نگذشت که این زمزمه ها به فریادهای پرخروش و خشنونت بار تبدیل شد. الجزایز نیز یکی از کشورهایی بود که در بین سال های 1954 تا 1962 که سرانجام به استقلال رسید بشدت درگیر کشمکش های ضد استعماری اش با کشور فرانسه بود. خشونت ها و بی رحمی های وصف ناپذیر این درگیری ابعاد گسترده و دو جانبه ای داشت. فرانسوی ها از هیچ گونه شکنجه و دنائتی دریغ نداشتند و عکس ها و اسناد وحشت آوری در زمان سرکوب از آنها به جای مانده است و از طرفی آزادیخواهان نیز چنان کینه توزانه برعلیه فرانسویان بودند که نظامی ، غیرنظامی وکودک نمی شناختند .به جز آلبرکامو این دروگه فرانسوی-اسپانیای الجزایر تبارکه از استقلال فوری الجزایر دفاع ... دیدن ادامه » نکرد و خواهان خودمختاری فدرالی بود( و تلاش های خستگی ناپذیر و در عین حال نومیدانه ای برای به راه انداختن بحثی مسالمت آمیز  انجام داد) تقریبا اکثریت قریب به اتفاق روشنفکران چپ فرانسوی طرفدار ارتش آزادی بخش الجزایر بودند . و البته استقلال الجزایر عاقبت هم با صلح بدست نیامد.نمایش "کشتن گربه.... " در حال و هوای حوادث بعد از استقلال الجزایر است.دو بازیگر در جلو صحنه رو به تماشاچی روی دو صندلی به موازات هم قرار دارند و با مشاور های مرکز  که در انتهای صحنه در پشت توری مشبک و قرمز رنگی ناپیدا هستند و تقریبن تنها صدایشان به گوش می رسد صحبت می کنند. سفیه(الهه حسینی) جزو شاخه ی نظامی اف ال ان(جبهه نجات الجزایر ) بوده است ، یک درس خواننده فیزیک که در شاخه تخریب فعالیت داشته و در درست کردن بمب های صوتی تبحر فراوانی دارد . او مادر خود را با گذاشتن بمبی در چرخ خیاطی اش منفجر کرده. سال 1964 است جامعه معتقد است که جنگ تمام شده و کشور الان دیگر باید در آرامش قرار بگیرد. اما سفیه یک زن مبارز و شکنجه دیده است که سه سال در زندان های فرانسوی مورد انواع و اقسام شکنجه های جسمانی و جنسی قرار گرفته است ، حالا جامعه و  حتا مادرش نه درد های او را درک می کند و نه این حس رهاشدگی پایان مبارزه اش را می فهمد .برگشت به زندگی عادی که امثال مادرش برای او متصور اند برای او نفرت آوراست ، او مادرش را می کشد چون یک زن سنتی است و تنها  چیزی که در ذهنش قرقره می شود  این است که دخترش ازدواج کند و لباس عروش اش را بدوزد ! صدای چرخ خیاطی که هر روز به گوش سفیه می رسد در واقع نوعی تجاوز پس از انقلاب توسط خودی  را تداعی می کند. او می گوید من مادر را کشتم چون فکر می کرد من هنوز سی سالم نشده است! زنی که هنوز به سی سالگی نرسیده و هزار ساله است. موازی با او نیز پسری به نام نعیم (علی امیری) وجوددارد که کند ذهن است و دختری  فرانسوی به نام مونیک را به قتل رسانیده است ، جالب است مونیک و نعیم بهم علاقمند بوده اند. اما تخم کینه و عداوتی که نسبت به هر کس که فرانسوی باشد در دل نعیم ریشه دوانیده است وی را وامیدارد در جنونی که نفرت را  فراتر از عشق قرار می دهد مونیک را به قتل برساند . بازی های موازی که الهه حسینی و علی امیری انجام می دهند بسیار تاثیرگذار است و به خوبی مخاطب را درگیر فضای موجود می کنند."کشتن ..." یک تجربه خوب تآتریست. یک تآتر مردمی که فریاد می کشد و دردی را که در سینه دارد به خوبی به تماشاچی اش  منتقل می کند.  محمد رحمانیان در سال های اخیر آنچنان خودش را درگیر تآترهای خاطره بازانه و سرگرم کننده کرده است که آدم گاهی یادش می رود چه نمایشنامه های ارزشمندی نوشته و "کشتن  ..."از این لحاظ نیز یادآوری لذت بخشی است. کامو انقلاب الجزایر را به چشم خود ندید.اما پیش بنی مصایب  بعد از آن را کرده بود. با این وجود اوجمله ای دارد که حسن ختام تاثیرگذاری است« نسل من می داند که دنیا را اصلاح نخواهد کرد. اما وظیفه اش شاید از این هم مهم تر باشد. وظیفه اش این است که نگذارد دنیا خودش را نابود کند»

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دایناسور ناکام!

نشریه دنیای تصویر شماره 264

سمیرامیس بابایی


الکساندر وامپیلوف از نمایشنامه نویسان به نام اتحاد جماهیر شوروی در عمر ِکوتاهِ سی پنج ساله خود هفت اثر نمایشی به جا گذاشت و شکار مرغابی را نیز دو سال قبل از درگذشت اش به رشته تحریر در آورد. این نمایشنامه که به تازه گی ترجمه شده است نه تنها می تواند کنجکاوی دوستداران علاقمند به ادبیات نمایشی روس را  برانگیزد بلکه حتا بعد از دیدن نمایش می تواند برایشان تعجب برانگیز هم باشد! آخر شکار مرغابی نمایشی است با داستانی بسیارمعمولی و قابل حدس در مورد اضمحلال روحی شخصیتی میخواره و به شدت  هم از ضعف طرح داستان رنج می برد (شبیه به فیلم های تلویزیونی نود دقیقه ای خودمان در مورد اعتیاد!) اما چه میشود که الکساندر وامپیلوف که به دایناسور روس معروف است و نقطه عطفی ست در گذار از نمایشنامه نویسی ... دیدن ادامه » تئاترِ صرفا رآلیسیی- سوسیالیستی در نمایشنامه شکار مرغابی این چنین ضعیف جلوه می کند. از آنجایی که هنوز نسخه چاپی فارسی نمایشنامه در دسترس نیست لذا نگارنده برای کشف ماجرا  از مقاله انگلیسی  مجله تایمز بهره  جسته است «هسته مرکزی داستان مهندسی به نام ویکتور زیلوف است که اوقات شبانه اش را در بارها می گذراند و فردی تنهاست که در الکل مغروق است و در طی فلش بک هایی تماشاچی شاهد زندگی اوست ، ویکتور فردی زنباره  و آب زیر کاه است و شخصیتی سطحی ، پرحرف و ریا کار دارد . سمبل آدمی نادرست که هوس شکار اردک را همواره چون آرزویی در سر دارد اما حتا در این کار هم ناشی ست. ما شاهد خیانت او را به همسرش، مسخره کردن رییسش و اهانت به دوستانش و سواستفاده او از زنان هستیم . نمایش کمدی- تراژدی شکار مرغابی طنزی تلخ و گزنده دراد . زنی در نمایش وجود دارد که همه مردان را آلیک می نامد که اول کلمه آلکوهولیک(میخواره) است. در این میان همسر ویکتور که شاهد  فساد و خرابی اوست به وی می گوید که« ما نمی توانیم اینگونه به زندگی ادامه دهیم.» ولی همچمنان این وضعیت را چون دور باطلی ادامه می دهد. وی از  شرایطش بیزار است ولی  نارضایتی خود را تنها با افسوس خوردن بیان می دارد و منتظر است شاید دست روزگار بی عملی وی را نادیده بگیرد و خود به خود همه چیز درست شود! شکار اردک یک درام انقلابی متحول گرایانه است که فصل جدیدی را  در تئاتر شوروی بوجود آورده است  و تاثیراتش حتا پس از فرو پاشی شوروی نیز برجا مانده است. وامپیلوف علاوه بر غنای ادبی موجود در نمایشنامه، برای انتقال ایده های خود روش ها متنوع ای از کدگذاری ها تا برخورد نمادین شخصیت ها وپایان بندی باز بهره جسته است و....»  خب ظاهرا که ناجذاب و کلیشه ای بنظر نمی رسد! اما گواه این حقیقت  هست که  نمایشنامه ها ی پرقدرت نمی توانند به تنهایی بر ضعف های اجراییِ کارگردان یک نمایش سرپوش بگذارد! اتفاقا  نمایش بسیار پر انرژی ظاهر می شود و  با وجود اینکه بازیگران هر کدام به نوبه خود در ایفای شخصیت شان  تلاش قابل تحسینی می کنند (به عنوان مثال نقس آفرینی رضا فیاضی  رییسی لیبرال که در ظاهر اخلاق گرا و مردم دار است و باطنا فردی سودجو و بی اخلاق،  بسیار دیدنی است) اما متاسفانه پرداخت داستانی نامناسب ، عدم کارگردانی توانمند و  فقدان میزانسن ! نه تنها موضوع داستانی را به روایتی ساده و نخ نما  بدل می کند ؛ بلکه تعویض صحنه های پی در پی و بی اهمیت  به تدریج ریتم کار را کند و در  نیم ساعت پایانی عملا ریتم  را همراه با حوصله مخاطب به قتل می رساند.  نکته دیگری که در شکار اردکِ وامپیلوف قابل توجه است سمبلیک بودن زن در نمایشنامه است ؛ تو گویی زنان در نمایشنامه سمبل جامعه ای هستند که باید بیاموزند در برخورد با یک ریختگی اجتماعی  با مصالحه و مماشات نه تنها راه به جایی نمی برند بلکه اسباب تحقیر و حقارت و تیره بختی خود را نیز فراهم می کنند. که این کانسپت نیز در نمایش بشدت کم رنگ و بی جان نمود پیدا کرده است تا جایی که حتا می تواند به چشم هم نیاید.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


مشک آن است که خود ببوید؟
سمیرامیس بابایی
ماهنامه دنیای تصویر شماره 284

تئاتر اینتراکتیو(تعاملی) چیست؟ در تعریف ساده اش یکی از سبک های معاصر و مدرن تئاتر تجربی قرن 21 است که با بکارگیری تکنولوژی و تکنیک های دیجیتالی به خود هویت می بخشد، سرمایه اصلی این شیوه اجرایی تماشاچی است. در این نوع نمایش تماشاچیِ ساکن و ساکت از جایگاهِ تاریک خود بیرون کشیده می شود و به طور مستقیم در تولید نمایش دخالت می کند. به همین علت جریان سیالی میان تماشاچی و نمایش ایجاد می شود. تئاتر اینتراکتیو معمولا هدفی اجتماعی و سیاسی دارد و در برخی از کشورها بعد هنری اش بر دیگر ابعاد آن می چربد. دیور اما یک تئاتر اینتر اکتیو نیست! در ابتد نمایش مجری! روی صحنه می آید و برای تماشاچی ها توضیح میدهد یک نمایش اینتراکتیو در در حال بوقوع پیوستن است! وی در مورد تفاوت فرهنگی میگوید و از ... دیدن ادامه » مخاطب خود سوال می کند که آیا تفاوت فرهنگی در ازدواج مهم است یا نه؟ و در مواجه با آن باید چه کرد؟ در ادامه مانند برنامه های آموزشی تلویزیونی تماشاچی را دعوت می کند که یک میان برنامه! ببینند. اپیزود کوتاهی با بازی های بسیار ساده اجرا میشود. بدیهی است، اما نگارنده مجبور به توضیح است که تئاتر آموزشی و نمایش درمانی به اینتراکتیو شبیه است اما در زیر مجموعه آن قرار نمی گیرد. در تئاتر اینتراکتیو عکس العمل تماشاچی پیش برنده کار است و روند نمایشی غیر قابل پیش بینی اش را شکل می دهد. در صورتی که دیور یک پلات از پیش تعیین شده دارد.
حال اگر نام تئاترتعاملی از دیور بگیریم و آن را مثلا یک تئاتر اموزشی بنامیم چه؟ادیور مانند برنامه های روانشناسی تلویزیونی است با این تفاوت که کارشناسی ندارد. بعد از پایان هر اپیزود مجری از تماشاچی های می پرسد نظرشان چیست و اگر شما بودید چه می کردید و از بعضی هم می خواهد بیایند و جای کاراکتر بازی کند.نمایش دیور مرا به یاد موقعیت مشابه ای می اندازد: در مراسم سالگرد فروغ فرخزاد، آقایی به میان جمعیت آمد و روی به افراد گفت که مردم باید زباله هایشان را راس ساعت مقرر در سر جای خود قرار دهد و دَرِ کیسه های زباله را هم محکم ببنند تا گربه ها به آن دست درازی نکنند و به بهداشت عمومی احترام بگذارند! البته حرف های او درست بود و جنبه آموزشی داشت اما در میان جمعیتی که به قصدی دیگری اجتماع کرده بودند و مسلما اکثرشان دغدغه های فرهنگی پربارتری داشتند تبدیل به خلق یک صحنه مضحک شد. نمایش دیور هم با دغدغه ای که دارد هم سطح مکانی که در آن قرار دارد نیست.کاری فرهنگسرایی که قد و اندازه تئاتر ندارد و باعث تعجب و حتا بهت مخاطب علاقمند به تئاتر می شود. حال اگر بخواهیم نمایش را در سطح فرهنگ سرایی آن بررسی کنیم چه؟ چالش دیور منطقی برای نتیجه گیری ندارد . سه شخصیت در این اجرا وجود دارد: زن ،شوهر و برادر زن. مرد در زندگی گذشته اش همسری داشته که از او جدا شده حالا می خواهد که زن جدیدش را شبیه به او بسازد. از زن می خواهد موهایش کوتاه کند و او را پانتی( اسم همسر سابق اش) صدا می کند و از طرفی فوبیای خیانت دارد.خود زن نیز دچار مشکل حاد شخصیتی است و به شوهرش شک دارد و به لحن کف شهری او را مواخذه می کند. برادر زن هم عشق افلاطونی مالیخولیایی به خواهرش حس می کند و نسبت به شوهر خواهرش حسادت هیستریک دارد. خب با این روندی که نمایش بصورت خطی مطرح می کند این افراد کنار هم یک کِیس روانشناسی بسیار حاد را تشکیل می دهند که دکتر فروید و تیم پزشکانش هم سخت بتوانند آنها را درمان کنند! آن وقت مجری از تماشاچی ها می پرسد اگر شما بودید چه برخوردی می کردید؟! نتیجه اش چیزی نسیت جز تفریح و شوخی و شلوغی سالن به سان حمام عمومی! نمایشی عاری از نگاه هنری! حتا در پوستر کار هم به اندازه قطره ای دقت یا ظرافت هنری وجود ندارد. عکس یک شیشه عطر دیور زمخت با دو تا گل درشت قرمز در بالا و پایین اش! . اما آنچه نگارنده را وادار به نقد کار ماقبل نقدی چون دیور می کند چالشی است که اخیرا سالن های تئاتر شهر با آن مواجه است. چرا تئاتر پایتخت به سطح آموزشی و مشارکتی برنامه های خندوانه و دورهمی سقوط کرده است؟ آیا تئاتر ما تزلزل یافته است ؟ آیا مخاطبین ما قادر به درک ابعاد و مسایل چالش برانگیزتر از دنیای پیرامون خود نیستند؟( و باید همانند رمان صد سال تنهایی در دروه فراموشی روی هر چیز برچسب بزنیم: این گاو است. شیر آن را می دوشیم و می توانیم آن را بخوریم!) پاسخی ندارد که ندانیم. ظلم انواع گوناگون دارد گاهی هم به هییتِ درِ بسته سالن نمایشی در می آید به روی گروه های خوش فکر و حرفه ای تئاتر، که نه اسم و رسمی بر هم نزده اند و نه رانتی می گیرند.
بیژن وکیلی این را خواند
محمد مجللی این را دوست دارد
بسیار عالی (لایک )

اولین کار تعاملی که دیدم دیور بودم ( که بعد از تماشا متوجه شدم فقط اسم و عنوان تعاملی را یدک میکشد ) و این نمایش کاری با من کرد که لااقل در ایران از هر نمایشی که برچسب تعاملی دارد بخصوص اگر اسم همان گروه و کارگردان بر پوسترش باشد ، حذر ... دیدن ادامه » کنم !

ممنون برای نقد و نظرتون
۱۸ دی
بعله تئاتر تعاملی هم بازیچه ی دست شده ،نوعی از سر خود بازکردن و ساده انگاری. به جایِ تئاتری که می تونه بسیار تاثیرگذار و کنش گر باشه البته تئاتر تعاملی به دلیل حساسیت هایی که ایجاد می کنه خیلی سخت می تونه به حیات خودش ادامه بده برای همین ما بیشتر شاهد ... دیدن ادامه » کارهایی هستیم که نامش رو با تقلب یدک می کشه. ممنون از شما که خوندید و من رو هم از خوندتون مطلع کردید.
۱۹ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ریتم کند و کشدار نمایش در خدمت موقعیت یکنواختی است که درام داستان را تشکیل می دهد. در واقع این کندی آزاردهنده آدم های نمایش ، سازگار با شرایط موجود می شود که نه تنها خسته کننده نیست بلکه یک جور ارتباط عاطفی را با مخاطب برقرار می کند .حس و حال سرمای کوهستانی با نور آبی و صدای بورانی که در سراسر کار جاریست فکر وفضای بیننده را با خود همگون می کند ، بطوری که می شود ساعت ها به تماشای آن کلبه کوچک و انزوای درونی ملموس با اروح تنهامانده نشست . نجواگونه صحبت کردن کاراکترها نیز که گاهی حتا بسختی بگوش می رسد از نکات جالب کار است. انگار دراین مسیر دوار حرکات تکراری ، زبان گفتار هم حرف قابل شنیدنی ندارد که اهمیت داشته باشد. علاوه بر وجه تصویری و حسی، کار دارای زیرلایه های ژرف تری هم هست و مظلومیت زن در آن دنیای کوچک و ناچیز، پوچی زندگی که تا مغز استخوان رسوخ ... دیدن ادامه » کرده و عقیم بودن حسی انسانی که بشکل یک گرگ کوهستان همواره بر زندگی حاکم است به رخ کشیده می شود .
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
نفیسه نوری و بیژن وکیلی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد

سمیرامیس بابایی
ماهنامه دنیای تصویر شماره ی 289

 

«نمایشی در ستایش تئاتر»در واقع یک کار کارگاهی است، حاصل تلاش هنرجویان تئاتر که تجربیات اولیه خود را بر روی صحنه به بوته آزمایش می گذارند.هنرجویان قبل از ورودِ تماشاچی به سالن در حال گرم کردن خود و انجام نرمش و حرکات کششی هستند. در بَک صحنه تعدادی آینه گریم تعبیه شده است، برای خود آرایی های سریع و تعویض لباس هایِ مختصر و مفید . قرار است هنرجویان صحنه هایی از نمایشنامه های گوناگون را اِتود بزنند. انتخاب ها البته کاملا سلیقه ایست و هیچ ایده و فکری کلی را دنبال نمی کند. کمی هم در انتخاب متن ها بی دقتی شده است .خصوصا اِتودِ کلاسیک های ادبیات نمایشی  اندکی با ناپختگی اجرایی همراه می شود. در نمایشنامه های ایرانی جای ساعدی و نعلبندیان خالی می ماند و حضور بیضایی اش کمرنگ ... دیدن ادامه » تر از چرمشیر می شود!

نام الهام کردا، صابر ابر و پانتآ پناهی ها نیز  برندی است شاید برای بهتر دیده شدن؛ چرا که نمایش هدایت شدگی و یا دست کم کارگردانی دشواری ندارد که بارش را سه نفر بر دوش بکشند.در واقع نمایشی در ستایش تئاتر به جز عشق جوانان تئاتری و شور و علاقه جمعی آنها به این هنر چیز دیگری ندارد.  اما رمز مقبولیتش هم همین است. هنرجویان تئاتری که هنوز درگیر مناسک و حواشی تجاری نشده اند .آنچه آنها را گرد هم می آورد و همدلی ایجاد می کند نزدیک بودن هدف هایشان است .می بینی که هر کس  با تمام توان برای رسیدن به هدف مشترک از خود مایه می گذارد.  شور و هیجانی خالص و ایمان به صحنه ای که ارزش و احترام دارد. پس چه کسانی بر حق تر آنها بر روی صحنه. آنهایی «که بر روی صحنه احساس خوشبختی می کنند» همین  خودش می چربد به تمام نقطه ضعف هایش.و این نمایش را خاص می کند. تلاش بی دریغ افراد روی صحنه  انرژی را به مخاطب خود  منتقل می کند. مخاطبی که در ستایش تئاتر به تماشا نشسته است. ساعتی  تقسیم عشق است و حس خالص افرادی که کارشان جدی است چیزی نه در حد تفرعن و تفریح و بازی. قلب هایی است که با شور و اشتیاق بر روی صحنه می تپد و زنگار نبسته است.نگارنده همچنان به کلام کامو باور دارد که می گوید«زیر بام تئاتر و پشت پردها همیشه فضیلتی در پرواز است، فضیلت هنر و فضیلت جنون که مانع از آن می شود که همه چیز نابود شود» پس زنده باد تئاتر!
حمیدرضا مرادی و امیر مسعود این را خواندند
محمد مجللی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سمیرامیس بابایی

به نقل از مجله دنیای تصویر آبان ماه 94

           
          

نمایش «داستان مستند یک فیلم» درباره حادثه ی اسفباری است که فقر فرهنگی و ضعف قضایی ، خسران آن را صد چندان می کند.زن داستان(ریحانه سلامت) به وفاداریِ شوهرش نسبت به خود شک دارد(اتابک نادری) در آستانه جدایی  از وی به سر می برد .آنها در  این گیرو دار  تصمیم به فروش خانه شان می گیرند . زن در خانه تنهاست  و زن و مردی که برای دیدن خانه آمده اند سارق از آب در می آیند و زن مورد تعرض جنسی قرار می گیرد. بنا به اتفاقاتی  مرد سارق  گیر می افتد. حال زن، تجاوز گر را در چنگال خود دارد اما شوهر که وکیل دادگستری نیز هست برای او روشن می کند که در برابر محکمه قضایی شانس چندانی ندارد.  قانون در مورد چنین به یغما رفتگی ای نه تنها حمایت گر نیست بلکه قوانین دشوار و ناباورانه ای برای اثبات این ... دیدن ادامه » تعرض در مقابل  زن  قرار خواهد داد.از طرفی مرد شک دارد که زن به قصد انتقام جویی خودخواسته دست به چنین عملی زده باشد . تنها راه باقی مانده برای زن عدالت شخصی است. قتل به قصد مجازات. نمایش متاسفانه  از توانمندی کافی در پرداخت خود برخوردار نیست .معلوم است که  بازیگران دارند نقش بازی می کنند .بازی زن(ریحانه سلامت) یک دست نیست .گاهی  حساسیتش در حد یک معضل زناشویی پایین می آید و  گاهی چنان عصبی ایفای نقش می کند که تصنع به بار می آورد .بازیگر مرد (اتابک نادری) هم خونسردی غیرقابل درکی در تمام نمایش از خود بروز می دهد . درام داستان کمی باسمه ایست در بسیاری جاها توی ذوق می زند . مثلن کسی با پودر خواب آور داخل شربت که دوزش را دکتر تجویز کرده است در عرض یکی دو دقیقه بیهوش نمی شود! (اتفاقی که برای دزد افتاده و باعث گیر افتادنش می شود) بازی مهران مرادی (سارق) اما گیراست و در پیشبرد هدف نمایش که ایجاد شک در قضاوت مخاطب است موفق عمل می کند.  بن مایه نمایش به خودی خود تا حدی نجات دهنده است چرا که با وجود همه خط قرمزها  موضوع مهمی را مطرح  می کند .فریاد عدالت خواهانه ای است علیه قانونی که حمایت گر نمی باشد و ضد زن و درنتیجه ضد خانواده عمل می کند. اگر چه "داستان مستند یک فیلم" فریاد پرخروشی نیست اما می تواند در شکل گیری کالبد  انتقادی این مسئله و زیر ذره بین بردن چنین آسیب اجتماعی کمک رسان باشد. آن چه مسلم است ضرورت ِنیاز جامعه در پرداختن به چنین معضلاتی است تا به تدریج  حساسیت عمومی  برانگیخته شود و خرد جمعی خواستار تغییر و رسیدگی به آن باشد.
امیر مسعود این را خواند
محمد مجللی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گفتم که بانگ هستی خود باشم

اما دریغ و درد که زن بودم


سمیرامیس بابایی

ماهنامه دنیای تصویر شماره ی 292

 

فدریکو گارسیا لورکا شاعر و نمایشنامه نویس اسپانیایی علاقه بسیار زیادی به افسانه ها و ترانه ها ی فولکلور داشت. نمایشنامه های وی سرشار از ترانه های محلی است. از میان آثار  لورکا – در عمر کوتاهش- سه گانه ای به نام های عروسی خون، یرما و خانه بر ناردا آلبا با رویکردی کاملا زنانه برجای مانده است. او که با سالوادور دالی، نقاشِ شهیرِ سورآل دوستیِ نزدیک داشت، اولین کار تئاتر خود«ماریا پنیدا» را  با طراحی صحنه این نقاش گرانقدر برای روی صحنه برد. لورکای جوانِ پرشور، به دستورِ ژنرال فرانکوی خون ریز تیرباران شد!

 بیشترین آشنایی ما با لورکا از ترجمه های شاملو است- یا به قول خودش «باز سرایی و خلق مجدد» - خصوصا«مرثیه ای برای ایگناسیو سانچر مخیاس». کلاراخانس – مترجم اشعارِ فارسی به زبان اسپانیایی- می گوید« شعرهای لورکا را در اسپانیا همه با آهنگ می خوانند و می فهمند .در ایران هم لورکا و هم شاملو شاعرانی هستند با زبانی پیچیده و جایگاهی سخت رفیع».

اما ... دیدن ادامه » اگر چه آثار کلاسیک شاهکارهایی هستند که رنگ کهنگی به خود نمی گیرند،این نکته هم بسیار مهم  است که چگونه تعریف می شوند. آن هم در زمانی که تئاتر ما با مسئله دم دستی کردن آثار بزرگ ادبی و اقتباس های ضعیف مواجه است – نمونه های بسیاری که در آثار پسیانی یا اقتباس های ادبیِ پرشتاب چرمشیر با آن مواجه هستیم-  رفیعی کارگردانی است که همچنان به تمرین های سخت و طولانی و سلطه بازیگرانش بر روی صحنه معتقد است. در برناردا آلبا از شلختگی و پراکنده گویی خبری نیست. نمایش رویکردی کاملا جدی و بالغانه دارد و به سلیقه رایج مخاطب تن نمی دهد؛در یک کلام« اقتدار عوام» را بر صحنه ی تئاتر نمی پذیرد. صحنه اش بدون تور  و پر  و مو و غیره است! غنایش را  مدیون طرح های زیبایی است که از ذهنش می تراود و برای پر کردن سالن وام دار سلبرتی ها  نمی شود.

 سه گانه رفیعی نیز با برناردا آلبا تکمیل می شود و این بار هم شاهد همکاریِ زوجِ شاعر/نقاش هستیم. روح شاعرانه نمایش ازان شاملوست و  رفیعی هم که بی تردید با خلق قاب های زیبایش، نقاش صحنه.

  نمایشنامه برناردا آلبا سیطره ی عرف است و خرافه. برناردا (رویا تیموریان) زن سنتی و مستبدی است که مرگ شوهر او را قدرت مطلق خانه می کند . وی حکم می کند که هشت سال سوگواری در خانه برقرار باشد.ما شاهد قوانین خشک و خشونت های روحی و فیزیکی بر دختران خانه آلبا هستیم. دختران در مقابل این قدرت قهریه خاموش و ترس خورده اند. اعتراض شان به غرغر و گلایه هایی دور از چشم مادر و شکستن قوانینی کوچکی در خفا محدود است . مثلا آنها در نبود مادر لباس های رنگی می پوشند و یواشکی آرایش می کنند. رنگ قرمز که نماد شور و شهوت است تابوی بزرگ زندگیِ آنها است.لباس های ساده مشکی تن پوش روح و روان آدم ها می شود و خاکستری رنگی است که تمام طول نمایش در ذهن مخاطب نقش می بندد.

در بک صحنه پنج پنجره  با درهای چوبی قرار دارد. پنجره های که به تدریج بسته و پیوسته بسته باقی می مانند . زن های نمایش در میان دیوارهای سیمانی  و سایه های فرو افتاده بر آنها روزگار می گذرانند. در خانه برنادردا آلبا زنان علیه زنان هستند. عامل ظلم و ستم مادر است. و اتفاقا مرد است که می تواند بارقه ی زندگی و حیات برای دختران به ارمغان بیاورند. «این خونه یه تابوت بزرگ شده. صدای پپه است که داره دیوارها رو می لزونه» اما بارقه ای که از نه چراغ، بلکه از چشمِ گرگان بیابان است .

آری اگر قانون، حاصل تحمیل جامعه مردسالار است؛ اما  زنان همدستان اصلی آن و خود شریک قافله هستند. زنانی که جوانی و شور و شهوت شان سرکوب شده است و حالا این سرکوب به شکلِ عرفی مقدس، کینه ای درینه و بعضا سادیسم درآمده. تا جایی که مهرمادری در زیر سایه  آن موهن است.

دختران نمایش رفیعی عصیان نمی کنند –البته دختر کوچک کمی دردسرساز است و هم اوست که در نهایت با خون خود تاوان   پس می دهد- آنها معترضند، اما خشمی ندارند که شوری به پا کند. برای آرزوهای منکوب شده شان تنها زاری میکند  و حسرت می خورند. حتا با هم متحد نیستند. پنج دختر آلبا همگی در سن ازدواج قرار دارند و در رقابت و حسادت به یکدیگر بسر می برند. این حسادت نسبت به «اگوستیاس» که آلبا او را از شوهرش اولش دارد بیشتر است،چون او وارث ثروت هنگفتی از پدرش است . دختران همگی شیفته جوانکی به نام پپه رومانو هستند. وقتی صدای شیهه اسب او را می شنوند همگی از پنجره سرک می کشند تا او را ببینند. پپه - بخاطر ثروت اگوستیاس قصد ازدواج با او را دارد، اما از طرفی سر و سری هم با دختر کوچکتر آلبا پیدا می کند.

اگرچه نمایش برناردا آلبا در فضایی روستای می گذرد اما برای ما سرزمینی دورافتاده و غریب  هم نیست . خانه برناردا آلبا شرح زندگانی دخترانی است در حسرتِ آرزوهای کوچک. انسان هایی که با دخترانگی سرکوب شده شان  زن شده اند. آنها با برناردا آلباهایی در نقش مادر، در نقش مدیر ،در نقش کارفرما و بعضا در نقش قانوگذاران مواجه بوده و هستند.زنانی از  طبقات مختلف اجتماع که  این ترس خوردگی فصل مشترک آنهاست.

در برناردا آلبای رفیعی با نمایشی مواجه ایم که هنر را صرفا مسئله عرضه و تفاضا نمی داند تئاتری که «برای مردم هم ذوق می آفریند و هم طبع». او هشدار می دهد که عادت نیروی بزرگی است.  عادتی که می تواند زنان جامعه را در فضای رخوتناک خود ببلعد؛ اگر آنها فریاد سر ندهند، اگر سرود آزادی نخوانند، دیر یا زود فراموش می کنند ترانه ای کوچک از «گلوگاه پرنده ای» بودند، و سهم شان «پایین رفتن از یک پله متروک است» و بس . آنها حتا فراموش می کنند که فراموش کرده اند.

«عادت کرده به تنهایی»

«عادت کرده به تاریکی»

«فراموش کرده! اونقدر که دیگه حتا یادش نمیاد فراموش کرده»

«عادت کردن دخترای برناردا آلبا،عادت کردن دیگه خواب نبینن»

برناردآلبا نمایش تلخی است که شعفی درونی ایجاد می کند. مثلث رویا تیموریان، مریم سعادت و مائده طهماسبی از یک طرف و بازیگران نقشِ دختران آلبا از طرفی دیگر توازن ظریف صحنه را در تمام طول نمایش حفظ کرده اند. علاوه بر آن خلق قاب های نقاشی و تعلیق های مناسب به صحنه زیبایی ویژه ای بخشیده است.

 در میان تئاترهای تجملاتی بنجل، و سرمایه ای که پول و قدرتش را روی صحنه بالا می آورد و فخر کارگردانش این است که می تواند سالن را مثل ورزشگاه آزادی از هوراکِشان پر کند، رفیعی دُر گرانی است ، مخاطب  نمایش او  بر اثر هنری مستولی نیست، و توانسته است در مخاطبش طبعی پدید آورد که هنر به آن نیاز دارد:« طبع پذیرندگی». اگر هدف تئاتر را به قول بارت «ایجاد لذت» بدانیم علی رفیعی است که با  وجدانی بیدار موفق به خلق چنین لذتی شده است.
امیر مسعود این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مرثیه ای برای معمولی ها

سمیرامیس بابایی

مجله دنیای تصویر
شماره 269

 

نمایش خانه ابری یک نمایش کارگاهی است در مورد اندوهِ روزمرگی. آلبرکامو عادت را نیروی عظیمی می داند؛ آنقدر عظیم که تمام وجوه زندگی را در بر می گیرد  و فرد گذر زمان را در آن فراموش می کند . احصایی و پورآذری در این نمایش سعی دارند که از فرم به بیان دیداری چنین معنایی برسند. فضای نمایش دنیایی  است پادگان- کارخانه ای .  زنان و مردان در کارخانه پیج و مهره سازی هر روز از بامداد تا شامگاه کار می کنند. کارگران در یک سمت خط کارخانه وسیله ها را  پیچ می کنند و کارگران سمت دیگر پیج ها را باز می کنند و دوباره می فرستندش به اول خط . این دور تسلسل  هر روز ادامه دارد تنها صدایی که  خبر از دنیای بیرونی می دهد رادیویی است که در هنگام کار از بلند گو پخش می شود . همه چیز طبق برنامه  است حمام،کار، نظافت، ... دیدن ادامه » خواب و روزمرگی مردان و زنان چکمه پوش با دست هایی که بوی فلز گرفته است و وسواس تمیزکاری که برخی از آنها را دچار خود کرده است . افرادمی توانند سر کار در مورد موضوع های عادی صحبت کنند اما سخن گفتن از زمان خط قرمز آنهاست. وجود یک قدرت دیکتاتورماب در زندگی آنها  مشهود است اما  نه تنها آن را نمی بینیم بلکه عامل سرکوبی را هم مشاهده نمی کنیم.  ادم ها خودشان هستند که خود را سانسور می کنند ، آنها به رادیو گوش می کنند که  نقش رسانه ای  تکرار شونده را بر عهده  دارد و حرف هایشان  مانند کارهایشان خطی و  تکرار شونده است ، چهارچوب فکریشان هم تا مغز استخوان کلیشه است  مثلا زن کارگری وجود دارد که همیشه از فامیل دکترش نقل قول می کند و کارگر دیگری هر موضوعی را به گفته های پدر خدا بیامرزش ربط می دهد ، آنها حتا خود را عادت داده اند که به جک های کلیشه ای بخندند.هیچ کس معترض نیست. برخی ناله می کنند اما خشم و اعتراضی وجود ندارد. دژخیمان هیچ اظهار وجودی نمی کند چون این آدم ها  احتیاج به هیچ عامل سرکوبی ندارند!

این افراد در در عین حال همگی به  ترسی  مشترک دچارند که  هنگام بارش باران برزو میکند، هشداری با این مضمون که روزی سقف روی سرشان خراب می شود. امید بی دردسر  آنها خسوفی است که آرزوها را برآورده می کند ، آنها تا صبح به خسوف نگاه می کنند و اندک وسایلی را که دارند به خسوف می بخشند و آرزو می کنند؛ و فردا خسته تر و تکیده تر به کار مشغول می شوند.  تنها نوایی که در خوابگاه به گوش می رسد نوای غمناک آوازا دخترکی است و تنها هیجان موجود همان بیمناکی از فرو ریختن سقف هنگام باران. در طول نمایش خط کارخانه کم کم عقب گرد می کند و به انتهای صحنه نزدیک می شود. گویی جامعه هر روز در گودال تاریک بی غلیان و عصیان خود فرو می رود.  کلام آدم ها مانند رادیو کارخانه که دستخوش اختلال می شود کم کم منقطع و مبهم می شود  و با هر عقب گردی نامفهوم تر میگردد تا جایی که مرگ کلام نیز همانند مرگ زمان رفته رفته به وقوع می پیوندد و گروتسکی از کلمه های منقطع افراد باقی می گذارد. در پایان نمایش مرز بین خوابگاه و کارخانه از بین می رود و خط ریل کارخانه با خوابگاه ادغام میشود.  انسان امروزی در دنیای شسته و رفته لیبرال زده ، بدون عصیان و شرم از وضعیت موجودش یک موجود کارخانه ای و مفلوک است که حتا نمی تواند تصور کند جوری دیگری هم  می توان زندگی کرد.

خانه ابری نمایش قابل توجه و پرمعنایی است که بیش از حد در بند فرم خود مانده است. اگر نمایش را به سه قسمت تقسیم کنیم تا نیمه دوم هم از لحاظ دیداری موفق عمل می کند و هم از لحاظ مفهومی ، اما از آن به بعد ضرب آهنگ کار به شدت می افتد گویی عناصر تشکیل دهنده یک ماده اصلی کم دارد که بر اثر فقدان آن پیکره اش ضعیف و بی جان شده است . از طرفی اثر خود را  در نیمه کار  لو می دهد و مخاطب  دیگر خوب می داند در حرکت بعدی چه خواهد دید و قرار است تا پایان نمایش  مرحله به مرحله چه اتفاقی بیوفتد. همین  حدس زدن باعث  خستگی و تا حدی بی حوصلگی در دنبال کردن آن می شود. 

 خانه ی ابری یک نمایش شاعرانه است ، حال و هوایی نظیر شعرهای ماندلشتایم دارد. گرچه ترجمه اش خیلی دلچسب و ماهرانه  نیست و شوربختانه از تاثیرگذاریش می کاهد، اما به شنیدنش می ارزد.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت

سمیرامیس بابایی

ماهنامه دنیای تصویر

 ژان برولر نویسنده فرانسوی به نام مستعار ورکور کتابِ خاموشی یا سکوت دریا را در  زمان جنگ جهانی دوم به صورت مخفیانه منتشر کرد . داستان سه شخصیت دارد: افسر آلمانی، پیرمردی فرانسوی و برادرزاده پیرمرد. جنگ جهانی دوم است  و فرانسه اشغال شده است. بر اساس دستور نظامی افسران آلمانی  میهمان اجباری خانواده‌ های فرانسوی می شوند و با آنها زندگی می کنند. این کتاب که توسط نهضت مقاومت فرانسه در لندن چاپ شد شرح حال مقاومت مدنی مردمانی است که با سکوت خود در مقابل اشغالگران می ایستند. نمایش خاموشی دریا اقتباس آزادی است از این رمان . میزبانان به زن و شوهر تغییر داده شده اند .آنها سرهنگ آبرناک، که مهمان ناخوانده و اجباری خانه شان هست را بایکوت کلامی می کنند. افسر آلمانی عاشق فرانسه است ... دیدن ادامه » وی اعتقاد دارد باید درایت و نظم و قدرت آلمانی با فرهنگ فرانسوی ادغام شود و یک ملت یکپارچه و متحد و در نهایت کاملتر را درست کند. وی کتابخوان و موسیقیدان است . در ابتدا علت مقاومت زن و شوهر را نمی فهمد سعی می کند این مقاومت را در هم بشکند. اما در پایان نمایش این فرهنگ است که به زور و سرکوب، فایق میشود . نمایش خاموشی دریا یک اثر انسانی است که می تواند به روابط آدم ها از منظرهای مختلف نگاه کند . افسر آلمانی  بر خلاف دیگر همتایانش که قصد دارند فرهنگ فرانسه را لگدمال کند به آن  ارادت بسیار دارد وی با وجود نخوت و تفرعن آلمانی اش مترصد آن است با آدم های خانه  تعامل برقرار کند. در مقابل بازی پر جنب و جوش شهرام حقیقت دوست (سرهنگ آبریک )زن و شوهر (علیرضا آرام و خاطره اسدی)  بازی سکوت دارند. سکوتی پربار که هم پایه نقش انرژیک حقیقت دوست با قدرت عمل می کند. رفته رفته زن با سرهنگ آبریک نمایش که روحیه لطیف هنری دارد ارتباط بهتری برقرار می کند. سرهنگ یک افسر ارشدِ بدجنس تک بعد نیست. او شخصیتی خاکستری دارد وی هم دارای روحیه ای هنری است هم خشم کنترل نشده ای دارد و هم به راحتی از موسیقی باخ دچار غلیان می شود و از صدای سوختن چوب تازه در شومینه و تماشای باران دستخوش احساسات می گردد. زن او را تا حدودی درک می کند اما از مبارزه خود نیز دست نمی کشد. در نهایت سرهنگ آبریک بعد از آنکه ایده های صلح طلبانه اش در جلسه افسران مورد تمسخر قرار می گیرد به خانه ای باز می گردد که بیشتر از همه جا برایش حکم خانه را داشته و در همان جا با گلوله خود را می کشد.

 
نمایش خاموشی دریا یک اقتباس آزاد موفق است آن هم در دوره‌ای که بازار اقتباس های دم دستی و سرسری از رمان های بزرگ جهان داغ است. دکور صحنه نیز با دقت و ظرافت طراحی شده است همه چیز در سر جای خود، یک زندگی ساده فرانسوی را نشان میدهد . نمایشی عاری از شعارزدگی است که با بازی سکوت های هنرمندانه اش و دیالوگهای مونولوگ وارش هفتاد دقیقه جذاب و قابل تامل را برای مخاطبین خود رقم می زند. و می توان حتا چندین بار به تماشایش نشست مثل موسیقی که گوش دادن به آن تکراری نشود.
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
محمد لهاک ⭐ ( آقای سوبژه ) این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

نقالی چینی به سبک ایتالیایی

سمیرا میس بابایی
ماهنامه دنیای تصویر

نمایش کمدی افسانه ببر اثر نویسنده ایتالیایی داریو فو (که کار خود را با فکاهی نویسی آغاز کرد) در مورد سرباز مجروح چینی ای است که برای فرار از طوفان بر سر راه خود به غاری پناه می برد که در آن ببری همراه با بچه اش سکنا گزیده است . این نمایشنامه تک پرسوناژ که نام اصلی اش « افسانه ماده ببر» است معمولا به همان صورت نوشتاری خودش یعنی نقالی به اجرا در می آید. داریو فو این نمایشنامه را از افسانه ی فولکلور چینی اقتباس کرده است . افسانه ی که بسیار مورد توجه مردمان آن سرزمین قرار دارد و حتا در تجمعات دهقانی و روستایی آن را بصورت معرکه گیری به اجرا در می آورند و بسیار هم محبوب است . قصه اش شرح حال خنده داری ماجرایی است که سربازی چینی از سر گذرانده است. این نمایش کمدی از طرفی هم ، از لحاظ تاریخی ... دیدن ادامه » به شرح واقعه راهپیمایی بزرگ در سال 1935 که در زمان حکومت مائو رخ داد می پردازد، راهپیمایی بزرگ و طولانی که کمونیست های چین برای فرار از خطری که تهدیدشان می کرد حدود دوازده هزار کیلومتر راهپیمایی کردند و در پایان از صد و سی هزار نفر ، تنها سی هزار نفر جان سالم بدر بردند. نمایش از سویی دیگر وجه ای فمنیسیتی هم دارد که از ابتدای نمایش با پناه بردن سرباز به غاری که ماده ببری پرقدرت و با عظمت در آن زندگی می کند مفهوم آن آشکار می شود. نمایش افسانه ببرِ هادی عامل که پنج سال پیش اجرای میدانی نیز داشته و بعد از چند اجرا با توقیف مواجه شد اکنون توانسته است بار دیگر با وجود موانع و سانسورِ بخش هایی از متن اصلی، بر روی صحنه برود و مینی مال موفقی از آب دربیاید ..سالن با چیدمانی سه سویه فضای بازی برای عرض اندام نقال- بازیگر فراهم کرده است و بازی قابل توجه هدایت هاشمی که بر سبک طنازیِ داریو فو سوار است« افسانه ببر» را به یک نمایش بازیگر محور خوش آب و رنگ تبدیل کرده است که در این ماه های بی رونقی و بی مایگی نمایش ها ، به تماشا نشستن اش خالی از لطف نیست.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقدی بر نمایش فین به روایت جن جین
ماهنامه دنیای تصویر شماره 259
سمیرامیس بابایی

« فین به روایت جن جین» داستان بامزه و طنز آلودی است از یک جن فرهیخته که با دو برادر و خواهر بی عار خود در حمام فین کاشان زندگی می کند. جن(مرتضی علیدادی) که همیشه ارادت خاصی به امیرکبیر داشته ، آرزو دارد که نمایشی از امیر را بر روی صحنه ببرد و از نگهبان حمام ، عنایت(مقداد اسلامی) که خودش از تآتری های قدیمی لاله زار بوده ، کمک می خواهد تا نوشته اش را کارگردانی کند. «فین..» یک نمایش پویا و فوق العاده خنده دار در هجو ناصرالدین شاه و دربارش و البته ستایش امیر کبیر است که در ژانر نمایش های آیین سنتی قرار می گیرد و دارای زبان ساده و کوچه بازاری است .نمایش که در دو سوم ابتدایی خود مردم پسند و آموزنده و خنده دار از آب در آمده متاسفانه در نیم ساعت پایانی به هزلی زننده کشیده می شود. ... دیدن ادامه » تن دادن کارگردان به چنین روندی البته جای تعجب دارد چرا که کار در ذات خود از پتانیسل های بالای طنزآلود برخوردار بود و در پرداخت هم موفق ظاهر شده بود ! به عنوان مثال شوخی با زنان دربار ناصرالدین شاه که زیبایی شناسی صورتشان بسیار متفاوت با عصر حاضر ماست چنانچه به افراط کشیده نمی شد جذابیت فوق العاده ای داشت. اگر این نمایش نیم ساعت پایانی اش را باری به هر جهت رها نمی کرد و کمی در پرداخت آن حساسیت به خرج می داد، شاید لحظه دردناک رگ زدن امیر کبیر نیز شوخی و سرسری گرفته نمی شد . هم ادای دین آن جن فرهیخته به امیر درست از آب در می آمد ، هم این کار پر از انرژی و تحرک را به جای لوده بازی هایی صرف، در ردیف کارهای خوب آیین سنتی قرار می داد که روایت شفاهی و فولکور از اتفاق تاریخی مهمی را به نمایش در آورده است،نمایشی که خندانده است و به طرفداران پر و پا قرص این قبیل نمایش ها چیزکی نیز افزوده است.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی اسم موسیقی- نمایش یا به اصطلاح عامه ترش کنسرت- تاتر به گوش می رسد ذهن مخاطب حرفه ای تاتری را به سمت و سوق کاری تجاری پسند و سرگرم کننده که این روزها در صحنه های تاتر هم مد شده است می کشاند تا اثری ارزشمند . اما "ترانه های محلی " محمد رحمانیان این معادله را بر هم می زند. و ثابت می کند که این ژانر نیز می تواند جایگاه فاخری در میان شیوه های مختلف نمایشی داشته باشد.
ترانه های محلی داستان یک آهنگ ساز ایرانی( با بازیِ اشکان خطیبی) است که در خارج از کشور زندگی می کند و تصمیم دارد که برای تکمیل رساله دکترای خود در مورد موسیقی نواحی بعد از 20 سال به ایران بازگرددو این بازگشت به طی طریقی می انجامد که از مازندران و گیلان شروع به خراسان و آدربایجان کشیده شده و سپس چهارمحال و بختیاری، ایلام، سیستان و بلوچستان، تهران، هرمزگان را نیز از نظر می گذراند. آهنگساز داستان موضوع مطالعه اش را بررسی 9 فیلم مطرح تاریخ سینمای ایران در سی سال اخیر انتخاب کرده است .و نمایش نیز به بهانه جستجو در موسیقی های محلی و بررسی سرنوشت نوازندگان، مروری نوستالژیک بر این 9 فیلم دارد، که نمایشی 9 اپیزودی را روی صحنه می سازد.
نمایش "ترانه های محلی" موضوع بکری ندارد .به طور مثال همین گشت و گذار در موسیقی نواحی و احیا و دوباره خوانی برخی از آنان و گفت گو با دو تاری ها و عاشیق ها و... را چند سال پیش یک گروه موسیقی بصورت موضوعی بدان پرداخته بود .حال و هوای نوستالژیک و برهم زدن غبار خاطرات گذشته هم در این روزها چنان به افراط کشیده شده و نوعی نوستالژی زدگی خصوصا برای نسل نو ایجاد کرده است که نه تنها نوآوری ندارد بلکه از سکه نیز افتاده است و طرفدارنش نه به صرف اثر ( در هر رشته و ژانری که باشد) بلکه بیشتر به خاطر حال خوب شخصی خود بدان گرایش دارند. اما آنچه که ترانه های محلی را اثری فاخر و قابل تامل می سازد و این رنگ بوی کهنگی و تکرار را از آن می گیرد، تلفیق استادانه چند لایه ای مفاهیم با یکدیگر است در واقع گذار از موسیقی فیلم ها بهانه ای می شود به آگاهی بر احوال و اوضاغ مردمان این سرزمین کهن.
هر اپیزود یک داستان چهار وجهی است. چهار جهان که به موازات هم پیش می روند و هر یک کامل کنده دیگری هستند. وجه موسیقایی گذر و جستجویی بر احوال نوازندگان بومی و محلی آن،مروری نوستالژیک بر فیلم هایی ارزشمند و تاتیرگذار زمانه خود، نگاهی رندانه به سرنوشت افرادی معروف به سیاهی لشگر در گروه های سینمایی و پرداختن به داستان زندگی آنها که خودش کنجکاوی و جذابیت داستانی ایجاد می کند و مهم تر از همه پرداختن به مصایب و دغدغه های مردمان نواحی مختلف، بخصوص زنان ایرانی در خطه و ناحیه ای که زیست می کند . رحمانیان این مسایل را چنان استادانه در هم تنیده و بهم پیوند داده است که هر قطعه به تنهایی واگویه های بسیاری را داراست و هر یک به تنهایی و برای خودش قصه و چهار جوب مجزا و خاص خودش را دارد. هر اپیزود حرفیست برای گفتن ، شعری ست برای گوش دادن و ترانه ایست برای پرداختن . عشق نا فرجام حاصل قوانین خشک و متعصبانه ، دردِ های اقوام محلی، و زنانی که از حقوق انسانی شان محروم اند و سیاهه ای که در زندگی هر یک برجسته است در این 9 اپیزود فصل مشترکی است که چون نخی از میان میگذرد و یک کلان داستان را تشکیل می دهد.
1
آغاز سفر با "مادیان" علی ژکان شکل می گیرد.. داستان فیلم درباره فقر است و دختری که بخاطرش تن به ازدواج با مردی می دهد که بسیار از او بزرگ تر است تا به عنوان شیربها خانواده اش صاحب مادیانی شوند. آهنگساز ( اشکان خطیبی ) در طی جستجویش که به دنبال یک آهنگساز محلیست به راننده تاکسی برمی خورد با لهجه مازنی ( علی عمرانی) که از قضا در فیلم مادیان نقش داماد را که در چند صحنه حضور دارد بازی کرده. وی شرح داستان عشق ناکام زندگیش را تعریف می کند که این داستان چنان در فیلمی که وی سیاه لشگرش بوده است گره می خورد که انگار می شود قهرمانّ داستان و نقش اصلی " مادیان " نیز خودش می شود. فقری که حسرت عشقی نافرجام را برای همیشه در دلش باقی گذاشته، فقری که اگرچه به ازدواج های نا خواسته دختران منجر می شود و بیشتر دامن گیر آنان است، اما بانی بی خانمانی و بی سرسامانی مردها نیز می شود.
در پایان هر اپیزود موسیقی به فراخور فرهنگ بومی آن منطقه اجرا می شود.. اگرچه استفاده بازیگران تاتر از تقویت کننده صدا بسیار توی ذوق می زند، اما گویا تنها چاره ایست که صدای بازبگران پایین تر از صدای خوانندگان نباشد، و آسیبی به وجه نمایشی کار نزند.
2
سفر بعدی خطه گیلان است .«باشو غریبه کوچک» به کارگردانی بهرام بیضایی بروی پرده نمایش نقش می بندد. موسیقی فیلم ترکیبی است از موسیقی جنوبی خراسانی و گیلانی. این بار شخص مورد برخورد، همان پسر بقال در فیلم باشو است که رامین ناصر نصیر نقش آن را بر عهده می گیرد. وی نیز از روزگار نامراد خود سخن می گوید و از سرنوشت بازیگرِ نقش باشو می گوید که در جنوب ایران به دست فروشی مشغول است روزگار مناسبی نداد. این روایت از زندگی بازیگر" باشو " واقعی است .چند سال پیش هم مصاجبه ای از وی چاپ شد و قطعن اشاره رحمانیان به روزگار او ،بدون اگاهی از این ارجاعات نیست و ترانه " سیاه باران" به ترانه سرایی مسعود کلانتری پایان بخش آن است.
از آنجا که اکثر بازیگران در این نمایش نزدیک به تیپ هستند لعابی از طنازی را نیز با خود به همراه دارندبا این تفاوت که روایتشان تلخ و گزنده است و در پایان جز تلخند و تاثری برلب باقی نمی گذارند. این پارادوکس رفتاری و روایی نیز از جذابیات نمایش است طنز تا آنجایی پیش می رود که فرق بین کمدی و لودگی را مشخص کرده باشد و حتا در جایی که در خنده گرفتن از تماشاچی افراط هم می ورزد از اهداف نمایشی اش عدول نمی کند، چرا که تکلیفش را از همان ابتدا با مخاطب مشخص کرده است . قرار است حرفی گفته شود و این حرف مهم است.
3
روایت سوم از «قطعه نا‌تمام» ساخته مازیار میری است و گذری بر دوتار نوازان خراسانی که اکثرشان یا مرده اند یا پیر و زمین گیر هستند. این بار شخص در حاشیه از عوامل پشت صحنه فیلم و جزو کادر فیلمبرداری با بازی امیرکاوه آهنین جان است . وی داستان عشق ناکام مانده اش را به دختری که دوتاری می ساخته و مریض احوال بوده است و اینکه با مرگ دختر در همان بی سرانجامیش باقی می ماند، برای آهنگساز تعریف می کند. در این میانه نیز وی مدام از سکانس پلان طولانی که در فیلم گرفته است سخن ها می راند و تعریف ها می کند. ، انگار که برایش سختی زیاد کشیده باشد و انگار که این بزرگترین کاری باشد که انجام داده است و کسی وقعی بدان ننهاده است. ترس دارد از فراموشی ِ کاری که شاید بزرگتر از آن نشود دیگر انجامش داد و در تلاش بی ثمری میخواهد که به یاد بیاورندش! بازی امیرکاوه آهنین جان و درآوردن تیپ شخصیتی اش درخور توجه است. تاثر و نگرانی که در دل ایجاد میشود از راکد ماندن آن همه نیروی جوانی و شور شوقی که مرداب وارِ شرایط محیطی از بینش می برد، با اجرای ترانه خراسانی «جوونای قلعه پیر» تکمیل می شود.
4
اپیزود چهارم «اتوبوس» ساخته یدالله صمدی با آهنگسازی زنده یاد بابک بیات را روی پرده نمایان می سازد. در اینجا شخصیت آهنگ ساز یا همان روای ( اشکان خطیبی) با مسوول هنروران این فیلم رو به رو می‌شود. باز هم عشق نافرجام زن و مردی که از دو طایفه حیدری و نعمتی که به خون هم تشنه هستند. بازی درخشان علی سرابی که به زبان آذری تکلم می کند تماشاگر را سرذوق آورده و شرح مرگ زن و مشکلات فرهنگی که مانع روابط سالم بین زن و مرد است، خاطره زندگی زن (جواهر) که یک عمر سیاهی لشکر است در همان سیاهی ِلشگرِ زندگی و سرنوشتش هم عاقبت جان می بازد، قابی است تاثیر گذار که در ذهن باقی می ماند. موسیقی محلی آذری «آپاردی سلله سارانی» (سیل سارا را برد) با ترانه سرایی مسعود کلانتری پایان بخش این اپیزود است
5
«شیر ... دیدن ادامه » سنگی » ساخته جعفری جوزانی اپیزود پنجم را در میان ایل بختیاری می سازد. ژاله صامتی در نقش زنی است از نوادگان حسین قلی خان ایل خانی است . هومن برق نورد بازیگری است که قرار است در فیلمی نقش علی مردان خان را ایفا کند. به آنجا امده است تا در واقع با صحبت کردن با اقوام ایشان نقش را بهتر بشناسد. بخشی از این اپیزود ،طعنه ایست به فیلم سازان مدعی که با سفرهای توریسی و دیدن چند عکس نمی شود به کنه فرهنگ یک منظقه پی برد و سریال سازان بیشتر افسانه و تخیل می سازند تا شرح واقعه ای تاریخی. و البته نقدی هم دارد که سطح توقع ایلاتی ها هم بسیار بالاست بطوری که حتا انتظار دارند که در بیان همه کلمات لهجه لری کاملا درست ادا شود! در طی شرح حالِ تاریخ بختیاری شرح حالِ زنان مبارزی به تصویر کشیده می شود که شاید کمتر از آن یاد شود ، زنان آگاه و روشنفکر زمانه ی خود که با روزنامه نگاری و آگاهی از سیاست های دوران سعی در بهتر کردن اوضاع و کشور خود داشته اند. این اپیزود با خواندن نامه ی آخر علیمردان خان که توسط ارتش رضاشاه به تیرباران محکوم می شود و اینکه " او امیدوار است هنگامی که این نامه خوانده می شود مردمان با دیدن اوضاع و احوال خود احساس شادی و غرور داشته باشند تا سرافکندگی و شرم!" به پایان می رسد و به ترانه بختیاری توسط علی زند وکیلی مزین می شود
6
اما ششم،«بمانی »ساخته داریوش مهرجویی است و سفر به ایلام، آهنگساز(اشکان خطیبی) در مواجه با زنی است با صورتی نیمه سوخته که نوازنده است . شرح حالی است از خودسوزی زنان این خطه ( ایلام ) و آمار بالا و دهشناکی از خودسوزی گزارش داده می شود . آن سوالی که می تواند برای زنان کلان شهر نشین مطرح شود این است که یک زن بومی که عصیان گری های شهرنشینی را هم ندارد و کم و بیش با فرهنگ و قوانین منظقه خود کنار می آید ، تحت چه فشار روانی و آزار اذیت روحی قرار میگیرد که سوزاندن ذره ذره جانش را با گذازه های آتش به ماندن در وضعیت کنونی اش ترجیح می دهد!؟ این زن نوازنده بر سر مزار یک یک هم جنسان قربانی شده اش می رود با درد جان ،برایشان دف می نوازد تا صدای هق هق اش به گوش آسمان برسد. این اپیزود بسیار جانگذاز است و با خواندن ترانه کردی «قلاقیران» عبدالجبار کاکایی که توسط بازیگر زن این اپیزود خوانده می شود بنظر نگارنده از بهترین اجراهای بخش موسیقی این نمایش و تاثیر گذارترین آن است.
7
هفتم، گشت و گذار در فیلم «بدوک» با کارگردانی مجید مجیدی است که در زاهدان ساخته شده است. با بازی علی سرابی که نقش خواننده و مجلس گردان عروسی سیستان و بلوچستانی را بر عهده دارد. وی یکی از پسر بچه‌های فیلم «بدوک» است. این بخش علی رغم خنده بسیاری که می سازد اما داستانی را نیز نقل می کند از دختر دیگری که در فیلم(بدوک) که در یکی از صحنه ها که قرار است از پشت وانت بپرند کمرش آسیبی می بیند و این نقص عضو تا آخر عمر گریبان گیرش می شود! فیلمی که محبوب می شود ، کارگردانی که معروف و دختر ی که می ماند و تنهایی و دردش ! اما سرنوشت دختران این خطه نیز دسته کمی از دختر آسیب دیده ندارد .این معمول بودن اجبار ازدواج دختران کم سن و سال با مردان میانسال در این ناحیه بسیار فاجعه بار است. شمار زیادی از دختران نوجوان با تجربه های عقیم از عشق و زنانگی و زندگانی مشترک؛ و کیست که مددی به آنها برساند؟ گویا والدین اختیار دار کودکانند و دولت هم دخالتی در این برده فروشی ها نمی کند. ترانه بلوچی " ای آسمان" سرود مسعود کلانتری نیز دردِ دل را می افزاید.در واقع در هر اپیزود شخصیت ها می خندند و می خندانند اما هریک چنان دردی در سینه مخفی دارند که فریادش بسیار گوش خراش است
8
اما با " داش آکل" به تهران می رسیم و به پلاک ۱۹۰ خیابان فردوسی. جایی که در زمان ساخت فیلم( داش آکل) مغازه ی کرایه لباس و لوازم سینمایی آن زمان آنجا بوده است و برخی از آکسسوار فیلم از آن به امانت گرفته شده و حالا اداره اش به عهده دختر مغازه دار است . رنی که با وجود تهرانی بودن، به دختر شیرازی معروف است . این اپیزود با حفظ احترام به بخش های دیگر با بازی بی نظیر مهتاب نصیرپور یکی از برجسته ترین قسمت های نمایشی است. زن پسری دارد با عقب ماندگی ذهنی که ادعا می کند "داش آکل است. زن با بیانی تلخ از بی وفایی شوهر شروع کرده و با به رخ کشیدن مردانگی های که از بین رفته است به مرد آهنگساز جستجو گر (اشکان خطیبی) می فهماند که دیگر دوران داش آکل ها سر آمده است . پسر زن بعد از شنیدن حرف های مادرش می خواهد کاکا رستم باشد!یکی از صدها کاکارستمی که نسل هرچه داش آکل است را از روی زمین محو و نابود می کند! زن به پسر میگوید تازه دارد رسم زمانه خودش را یاد می گیرد و قطعه دختر شیرازی را زیر لب زمزمه می‌کند و از صحنه خارج می شود و ترانه شیرازی" ناردونه " را در ادامه با صدای وکیلی می شنویم
9
و پایان سفر با " ناخدا خورشید" ناصرتقوایی است. در طول سفر آهنگساز مسافر ، کم کم مریض و از پا افتاده می شود در نهایت همچون کشتیِ ناخدا خورشید که شناور به روی آب در دورستی ساکن و ساکت می ماند ، وی نیز در جزیره ای جنوبی جان می سپارد. در اینجا داستان از دید همسر انگلیسی مرد آهنگساز است که بی خبری از شوهر او را به سمت مردمان جنوب کشانیده و علاوه بر جستجو در سرنوشت همسر، شاهد وضعیت زندگانی زنان جنوبی نیز می شود. ترانهی ترانه بندری «سرکنگی»سروده محمد علی بهمنی پایان بخش این نمایش است. مرگ در زیر آفتاب داغ جنوب مُهر پایانی بر این سفر به ادیسه وار است . به قول ادیب فرزانه ای فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
امیرمسعود فدائی و علی جباری این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
منو از این تاریکی سیاه بکش بیرون

سمیرامیس بابایی

ماهنامه دنیای تصویر شماره ی 289




تئاتر بد. تئاتر خشونت است. شخصیت های تکیده و نزارش از ضعف های جسمانی و دردهای روحی بسیاری در رنج اند. آنجا که عقده حقارت به صورتِ جنونِ آزار  سر باز می کند.

  داستان ماجرا از آنجایی شکل می گیرد که ماشین پسر و دختری (نقش دختر را بازیگر مرد دیگری به عهده دارد) در جاده خراب می شود و  پلیس سر می رسد و آنها به جای نجات  سر از اتاق بازجویی مرگ باری در می آورند. البته نمایش از همان ابتدا اشاره ی می کند که پلیس ها تبه کارانی هستند در لباس مبدل. اما شیوه برخورد،نوع بازجویی ،خشونتی که خرج می  شود، ظاهرِ ناآشنا و غریبی هم برای مخاطب ندارد. تجربه زیستی مشترکی، حاصل سال ها زندگی در مکانی مشترک! عقل سلیم هم البته تلنگر می زند که این افراد  پلیس حقیقی نیستند و گرنه کار چگونه می تواند مجوز اجرا بگیرد! اما فارغ از این مسایل تئاتر بد می تواند درباره ی خشونت و رفتارهای بیمارگون آدم هایی باشد که برای جبران عقده جذب حرفه های خاصی می شوند( بطور مثال در بعضی از کشورهایی معمولا زندانبان ها یا در نوع دهشت ناک ترش  شکنجه گران از میان این افراد انتخاب می شوند. افرادی که با حمایت قدرت می توانند در امنیت و بصورت قانونی دست به اعمال خشونت بار بزنند) شخصیت ها در کسوت پلیس این امنیت رفتاری را پیدا می کنند تا دو قربانی خود را مورد آزار اذیت های  فیزیکی و بعضا  جنسی و روحی قرار دهند . مشخص نیست که این آدم ها دقیقا از دو قربانی خود چه می خواهند و به چه منظور آنها را گرفته اند.در طول نمایش علل بروز  رفتارهای بی رحمانه ( ریشه در کودکیِ افراد  حقارت ها  و سرکوب شدگی ها ی دوره نوجوانی شان ) مطرح می شود، که شاید توسط تماشاچی درک شوداما  همدردی ایجاد نمی کند  .شخصیت ها ترحم بر نمی انگیزند بعضا کاریکاتوری خنده دار می شوند. تئاتر بد می تواند به کارهای قبلی کوشکی نزدیک باشد، دست کم سومین کار اوست با مضمون و فضایی مشابه. شهروز دل افکار هم بازیگر ثابت کارهای کوشکی کم و بیش نقش تکرار شونده ای در پیش گرفته است وی حتا  تکه کلام«حروم زاده» خود را با همان لحن همیشگی در همه کارهایش تکرار می کند! از طرفی گذشته اسفبار این آدم ها قابل حدس است . آنقدر که گویی نویسنده آن را به نقش های خود وصله کرده است. مخاطب می تواند حدس بزند که چه خواهد شنید. انگار گذشته یک سازه از پیش ساخته شده باشد.

با وجود این تئاترِ بد، یک تئاتر آزار دهنده ی خوب است. رابطه مهر -نفرتش بین شکنجه گر و شکنجه شونده، اتمسفرِ مازوخیستی- سادیستی اش و انتقال  حس جنون و خشونت شخصیت ها همگی در کنار هم کاری موفق را به نمایش می گذارد. اما خنده مخاطب در میان این خونابه ی خشونت و تجاوز و مرگ از چیست؟ آیا تماشاچی به رسم عادت  سعی در تلطیف واقعیتی دارد که با آن روبروست؟ یا به جدی نگرفتن وضعیت های جدی عادت کرده است(به این که هنوز نوبت ما نرسیده )؟
البته کوشکی زهر آبی را با روکشی از شکلات تحویل مخاطبش می دهد که بعضا سبب خلق موقعیت های خنده دار می شود ولی نه آنچه به قهقه بیانجامد!  ریتم کار خوب پیش می رود. تمرکز مخاطب کاملا بر روی صحنه است و بازیگرانش پیش برنده هستند. بازیگران صحنه را ترک نمی کنند. و خون عضو لاینفک نمایش است .در همه جایِ زندگی قربانی کننده و قربانی شونده اش وجود دارد. خونابه ای که روی صحنه از همان ابتدا جاری است و با گام های شخصیت هایش به همه جا پخش می شود.

تئاتر ... دیدن ادامه » بد برای آزادی عمل بازیگرانش، زن پوشی را جایگزین نقش زن می کند، عملیست که خود فی نفسه  خشونت علیه زنان را نیز  فریاد می کشد !

 کاراکترها همگی قربانی اند قربانی فضای خشونت باری که جامعه تحمیلش می کند، خشونت های خانوادگی ، شرایط تحمیلیِ و ناخواسته ، رهاشده گی، و جامعه ای که برای هم نوع خود دل نمی سوزاند. ارزش و هویتی را عرضه نکرده است تا خروجیِ مناسبی دریافت کند. ، قربانیانِ آسیب های اجتماعی از طبقه فرودست(یکی از تبه کاران بدست همکارش کشته می شود) و طبقه متوسط هستند.هنر نیز در معرض تخریب و آسیب و مرگ قرار می گیرد.( حرفه دختر و پسر، بازیگریِ تئاتر است) هنر بی پناه و تنهاست و مرگ هنرمند به صورتی انجام می گیرد که جنازه ای هم از آن باقی نماند( تبه کاران روی جسدها اسید می ریزند تا شناسایی نشود.) پسر در پایان کار برای نجات جان خودش تنها مذبوحانه هنر خود را عرضه می کند( به قاتل خود می گوید که بدن ورزیده ای دارد و می تواند حرکات فرم انجام دهد!). نمایش با حرکات فرم پسر که با زبان بدن از رنج و ترس و ناکامی حرف می زند به پایان می رسد . طنز تلخیست : آنگاه که انسانیت مفری برای حیات ندارد، هنر چه می تواند باشد جز نمایشی از مرگ خود؟
امیرمسعود فدائی و علی جباری این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو هیچ کاری نمی‌کردی فقط مشغول مردنت بودی.
سمیرامیس بابایی
ماهنامه دنیای تصویر

«تو مشغول مردنت بودی» با صحنه پردازی ساده و روایت غیر خطی اش یک نمایش تجربی جمع و جور و درخور توجه از کار در آمده است. خطوط اصلی نمایش مانند یک طومار بلند تکه پاره شده است که گویی هر بار قسمتی از آن را پیدا کنند، به هم بچسبانند و برایتان بخوانند . نوعی قصه گویی پراکنده و بعضا نامفهوم. شخصیت ها آدم عروسکی هایی هستند با صورت های سفید که مابین دنیای مردگان و زندگان گیر افتاده اند و در این فضای برزخی با کلمات منقطع و بیانی عاری از شور، شرح زندگی خود را بازگو می کنند . موسیقی نیز عنصر پویایی در نمایش است و به سان شخصیت هایش متنوع و متناقض است .سُها دختری که در زمان تولد مرده به دنیا آمده روحی سرگردان دارد و در میان اعضای خانواده خود روزگار می گذارند، او به خواهر دو قلوی ... دیدن ادامه » زنده اش که عاشق شده و قصد دارد با مردی جوان به نام فراز ازدواج کند حسادت زیادی می ورزد . وی از حقی که نداشته و زندگی ای که او را نادیده گرفته است شکایت دارد. از طرفی فضای کابوس وار داستان معلوم نمی کند که آیا فراز هم روحی سرگردان است که در دوران سربازی کشته شده ، یا آدمی است که چون روحی سرگردان زندگی می کند! وی مثلث عشقی ای با دو خواهر مرده و زنده تشکیل داده است. مادر این خانواده نیز در کشاکشِ میان عشق، نفرت، دلسوزی و کینه نسبت به دخترهایش عمر تلف می کند، گاه نقش کودک به خود می گیرد، گاه دختر یا مادر می شود. فراز نیز تغییر نقش می دهد و درجایگاهی قرار می گیرد انگار پدرِ مستبدِ خانواده است. پدری ناپیدا که ظواهر و نشانه های حضورش حاکی از سایه ا ی تاریک و تاثیرگذار بر زندگی خانوادگی آنهاست. نمایش حول محور بازی های چرخشی پیش می رود. کارکتراها مدام در نقش های خود تکرار می شوند .انگار نسل به نسل می گذرد و زنان ادامه دار همان ریاضت ها و مصایب های تکراری خود در طول تاریخ هستند و آدم ها در همه ادوارِ نمایش مانند موجودات نیمه مرده - نیمه زنده برای فرار از وضعیت خود تلاشی سخت و مذبوحانه می کنند و معنای زندگی برایشان چیزی جز بلاتکلیفی و برزخ نیست. «تو مشغول مردنت بودی» جهان کابوس وارش را در قالب یک خانواده به نمایش گذاشته و البته نمی توان گفت در ابراز خود به طور کامل موفق بوده است . شیوه بیان دیالوگ ها و موهن بودن داستان می تواند مانع از آن باشد که مخاطب ارتباط درست و شش دنگی بار کار برقرار کند، اما در نهایت نمایشی ناموفق و نادیدنی هم از کار در نیامده است.
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قصه های خوب برای بچه های خوب

سمیرامیس بابایی
نشریه دنیای تصویر شماره 264

«امروز مادر مرد .شاید هم دیروز، نمی دانم». رمان بیگانه آلبرکامو نویسنده چپ گرای الجزایری تبار فرانسوی اینگونه آغاز می شود .مورسو قهرمان بی مذهب بیگانه یکی از پرطرفدار ترین و تامل برانگیز ترین شخصیت های اوست. مردی که در مراسم خاکسپاری مادرش گریه نمی کند!
یدک کشیدن نام کامو ب خود بهانه قدرتمندی است که سیل تماشاچی های مشتاق را به سالن بکشاند. در نمایش دلخواه شخصیت هایی چون سلست مرد کافه چی ،امانویل دوست و همکار مورسو، رمون همسایه وی و دیگران از لحاظ ظاهری تا حد زیادی شبیه به کتاب تصویر شده اند(البته به جز ماری!) اما آنچه حائز اهمیت است چگونگی به اجرا درآوردنِ این شاهکار ادبی در قالب یک اثر نمایشی و موفقیت در این امر است.
حوادث در الجزایر اتفاق می افتد و رمان به سه قسمت تقسیم ... دیدن ادامه » می شود اول :زندگی روزمره ی مورسو. هجده روز از زمان خاکسپاری مادرش تا کشتن مرد عربی با شکلیک پنج گلوله . دوم : بازی یا همان دادگاه که نمایشِ دلخواه از همین قسمت شروع می شود و مورسو(رحیم نوروزی )در جایگاه متهم است . در این بخش است که کامو دستگاه عدالت را به هجو می کشاند و بازه زمانی شامل یکسال بازپرسی و روند قضایی است . سوم دریافت حکم اعدام و جستجوی حقیقت در ذات خویشتن .مورسو شخصیتی است که تن به بازی ها و تعارفات و دروغ های اجتماعی نمی دهد، خود را چنان که هست معرفی می کند. از همین رو جامعه احساس خطر می کند. در واقع او قهرمان عصر جدید است فردی که بدون کمترین ادعایی حاضر است در راه حقیقت شهید شود.دلخواه برای به حرکت در آوردن چنین نمایشِ دشواری با جسارتی وصف ناشدنی از شمار زیادی کاراکترهای پرداخت نشده استفاده کرده است. کاراکترهایی که در نقش های فرعی با انبوهی از ریش های مصنوعی شان! در سراسر نمایش حضور دارند و پر واضح است که از تازه اموختگان کلاس های بازیگری خود کارگردان اند! و نتیجه اینکه نمایش را فاقد هر گونه ظرافتی در پرداخت به جزییات کرده است .مورسوی نمایش (رحیم نوروزی) فردی است بی تفاوت با قیافه ای بت و تن صدایی آرام و موزون، وی اگر چه خسته کننده نیست اما هیچ ویژگی خاصی هم ندارد و همین است که هست ، تنها در بخش پایانی نمایش نوعی بیرون ریزی از خود بروز می دهد، انگار که بخواهد آنچه در دل دارد را بصورت مانیفست یا خطابه بیان کند. اما مورسو کامو آدم کم حرفی نیست بلکه به هنر کم گویی مزین است. وی قبل از حادثه تیراندازی فردی است تا حدی بی جسارت که از رییس خود عذر خواهی می کند و آماده است که از ماری هم عذر خواهی کند و حتا فکر میکند آیا باید از دربان هم معذرت میخواست؟ این در حالی ست که وقتی از طرف جامعه محکوم می شود بر عقیده خود استوار میگردد و علیه جامعه می شورد. او گرچه مسوول عمل خویش است اما قربانی نیز است ، قربانی جامعه ای که ارزشی در چنته ندارد تا به او عرضه کند. . و نقطه ضعف بزرگ نمایش همین تلف شدن شخصیت پیچیده و غریب خود مورسو است .شخصیتی پیچیده تر از آن که «به حالم فرقی نمی کند » را مدام تکرار کند . مورسویِ مسعود دلخواه نمی تواند قبل از انکه نقش اش را پیش ببرد، شخصیتش را پیش براند. شیمی ماری (افسون دلخواه) و مورسو واقعن بد از کار درآمده است. مساله دیگر دیالوگ نویسی است ؛ بسیاری از مونوگ های درونی مورسو ناچار بصورت دیالوگ در آمده ، و سهل ممتنع نویسیِ آلبر کامو برای نمایشنامه نویس مبدل به سنگ بزرگی می شود! آنچه دلخواه از رمان بیگانه در آورده است آدم را به یاد مجموعه کتاب های کودکیمان می اندازد که آثار بزرگ جهان را بصورت خلاصه و ساده شده برای گروه سنی الف و ب به چاپ می رساندند. بیگانه نمایش بسار بدی است که بی شک فقط. نیمی از آن بر عهده بازیگران است و نیمه دیگر آش شله قلمکاری که در دیگ آن ؛ کارگردان و هزینه کلاس های بازیگری و منتقدها ، در هم بی ربط و مذبوحانه می جوشند. هیچ کس هم جرات نمی کند بیان کند که بیگانه تاتریست که به درد ما نمی خورد ، کاریکاتوری ست مملو از شخصیت های بی درونه، پر است از برداشت های اشتباه کارگردان که در کنار فریادهای دوستان و نقدهای رفاقتی (که فضای مجازی را مملو از تعریف و تمجید های شگفت آور کرده اند) به نابینایی عمیقی دچار شده است اما این واقعیت را هم کتمان نمی کند که «رنگ طلا به چرخ چاه زدن، چرخ چاه را تلمبه برقی نمی کند».
امیر مسعود و امیرمسعود فدائی این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید






هنری مدرن 

سمیرامیس بابایی

ماهنامه دنیای تصویر شماره279



توماس بکت صدر اعظم و دوست نزدیک هنری دوم داستان تاریخی نام آشنایی دارد. هنری قدرت طلب که  بر سر مالیات و پاره ای مناقشات دیگر با کلیسا درگیر است بعد از مرگ اسقف ، بکت را به عنوان اسقف کانتربری به کلیسا تحمیل می کند، تا فرد مورد اعتمادش را در راس امور مذهبی داشته باشد. اما توماس کلیسا را ارجح به قدرت طلبی های هنری می دارد  و در واقع به دوستی پادشاه خیانت می کند. او  از خشم هنری در امان نمی ماند و سرانجام توسط گروهی افراد ناشناس به قتل می رسد.

نمایش ... دیدن ادامه » بکت میر منتظمی از لحاظ ترتیب صحنه ها و داستان پردازی وام دار فیلمنامه یِ  تحسین شده «بکت» با بازی ریچارد برتون است که در سال 1964 از روی نمایشنامه ژان آنوی ساخته شد. البته بکت میر منتظمی اثری است داری استقلال فکری. درام خاص خودش را دنبال می کند و در پرداخت مدرن است.

 قبل از هر چیز نخست باید از خود پرسید یک کار موجه تئاتری چگونه کاری است ؟در شرایط  نابسامانِ حال حاضرِ تئاتر، سطح توقعمان به حدی رسیده است که اگر کاری اجرا برود و صدای بازیگر به انتهای صحنه برسد،بازیگران دارای بیان قابل قبولی باشند و توپوق نزند!ریتم کار در طول نمایش حفظ شود و  اینکه کار به هر قیمتی مخاطب خود را به قهقه زدن و لوده بازی تشویق نکند باید کلاهمان را بالا بگذاریم و در مقابل هجمه کارهای سفارشی و بی محتوا بگوییم که کاری متوسط را دیدیم. از طرفی  شکلی از تئاتر ـ کالا هم وجود دارد که به راحتی می توان آن ها در سایت های اینترتی  که اسباب و لوازم می فروشند قرار داد؛ کالایی ستاره محور که متاسفانه با اقبال عمومی  هم مواجه میشود و به شکل تجاری و تهی از محتوا  با دکورهای پرطمطراق و لباس های فاخر به بازار عرضه می شوند و با دعیه هنری به مخاطب غیر حرفه ای تر القا می کند تئاتر وسیله ایست شیک برای سرگرمی. نوعی دیگر هم  تئاتر وجود دارد که کمیاب است اما عاشقان آن را امیدوار می سازد که  نابودی کامل هنر نمایشی هنوز با موفقیت به انجام نرسیده است. نمایش بکت از آن دسته کارهای کمیابی است که گردن فراز می کند و مخاطب را به دیدن یک اثر شسته رفته و در خور ساحت تئاتر دعوت می کند. در نمایش بکت طراحی صحنهٰ استفاده از نور و لباس در خدمت کار گرفته شده است و هر کدام به عنوان یک قطعه از پازل تکمیل  کننده قاب اصلی آن است

صحنه، زمین بسکتبالی است که در میان حصارهای فلزی محصور شده است . مخاطب نمایش را از میان حصارها  به تماشا می نشیند.هانری مردی با کت و شلوار، کروات و جوراب قرمز، فردیست زن باره ،بی رحم و شوخ که بازیگر نقش آن (عباس جمالی) به خوبی از عهده کاراکترش بر آمده و حالت هیستری ، جنون و عشق دیوانه وار افلاطونی اش را نسبت به دوست و مشاورش بکت به خوبی القا می کند. در مقابل توماس بکت(داریوش موفق) شخصیتی است با نگاه و رفتاری بی تفاوت که مکنونات قلبی اش بر کسی مشخص نیست. او جاده صاف کن شاه است و شریک زن بارگی ها و تفرعن های او . از طرفی رحم و شفقتی نهان نسبت به افراد تحت سلطه شاه هم در دل دارد. داستان بصورت مینی مال روایت میشود و همین امر سبب شده است سیر تحولی شخصیت بکت تا بدان جا که در مقابل شاه بیاستد و جانش را از دست بدهد موفقیت شایانی در پرداخت نداشته باشد.

 جدال بین کلیسایان و حکومت در در نمایش بکت در قالب بازی بسکتبال نشان داده می شود مذهبیون با لباس ورزشی ،جوراب های  آبی رنگ با شاه رقابت می کنند.این امر هم به کار انرژی و تحرک فراوان بخشیده است و هم اِلِمان در خور توجه ایست از بازی مذهب و حکومت که در رقابت همیشگی با یکدیگر  هر یک به فکر گرفتن امتیاز به نفع خود هستند.هرچند شاه گاهی هم در قوانین بازی دخالت می کند و امتیاز اضافه ای برای خود می گیرد. در تمام طول بازی مستخدم شاه در حال عکس گرفتن از  ژست های پیروزمندانه و تبلیغاتی برای افکار عمومی است.

بعد از اینکه بکت اسقف اعظم می شود وارد تیم کلیسایان شده و به رنگ آبی در می آید. شاه که از خیانت وی سرخورده و از دوری او دل شکسته است درصدد انتقام بر می آید و با روحانیون هم دست شده به او اتهام اختلاس می زند. حال بکت در این رقابت بسکتبال نه تنها در مقابل  تیم حریف قرار دارد بلکه هم تیمی هایش نیز به او پاس کاری نمی کند. کاراکتر بکت در نمایش میر منتظمی بازیگری کوتاه قد انتخاب شده است خصوصیتی که نشان می دهد او آدم چنین رقابت های فرصت طلبانه ای نیست.

نمایش علاوه بر مساله بکت و هنری روایت کننده بیماریِ اجتماعی روزگار ما نیز هست. شاه ظالم است اما از اینکه بر مشتی احمق حکمرانی می کند شاکی است. او بکت را تنها مرد باهوش و درست می داند. شاه بقدری افسرده و خشمگین میشود که دیگر حوصله استحمام و شکار و هیج تفریح دیگری ندارد. او فریاد می زند«من دارم به یک ملت لال حکومت می کنم» در صحنه ای که همسر شاه به عشق «غیر طبیعی » او اشاره می کند . او  این حس آوانگارد و ممنوعه را در حالی که خود را از حصار صحنه بیرون می کشد خشمگین اعتراف میکند و با فریادهای جسورانه از سالن نمایش بیرون می رود .بکت اجرایی است مدرن و پر نیش و کنایه که دچار شعارزدگی هم نشده است. در صحنه ترور بکت بازیگران بیرون آمده و هر یک با توپی در دست بالای سر مخاطب جای می گیرد.

 توماس بکت همراه شاه است ، هیچ نمی کند، بی رحمی اش از سر تحقیر است. او ساکسونی است که به خدمت نرمن ها در آمده  و متعلق به ملتی شکست خورده است. در واقع به ملت خود که تحت سلطه شاهی بیگانه روزگار می گذراند خیانت کرده است. اما نسبت به این امر هم بی تفاوت است چرا که مردم را توده ای می داند که هیج نمی کنند. وی ترجیح میدهند که با قدرت همراه باشند تا به دسته لال ها بپوندد. اما شرافتی در وجودش است که  عاقبت بر سرخورده گی اش از بی عملی مردم می چربد .او شهید پایبندی به همین شرافت می شود و در زیر خروارها توپی که از سقف بر سر او می ریزد از بین می رود. او در این بازی به شاه نمی بازد  به مردم می بازد. مردمی که تا وقتی نخواهد تیمی برای خود بسازند و بصورت مستقل وارد رقابت شوند، لایق این هستند که یا کلیسا را صدر جدول امتیازات قبول کنند یا شاه را. شاه خود اعتراف می کند که تحت فشار گذاشتن مردم لازم است چون «مردم باید بترسن و گرنه من شروع می کنم به ترسیدن» اما گروتسک ماجرا این است که مردم به نیرویی بنیان کن خود واقف نیستند، آنها لال اند و توماس بکت را در سکوت خود دفن میکند. . شاه می گوید« انتخابات آزاده ولی من انتخاب می کنم.»  و صحنه تشویق مردم  هم وقتی شاهِ برگزیده برای شان دست تکان می دهد و به رویشان لبخند می زند مهر تاییدی بر پیشانی این واقعیت غم انگیز است.



امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هر چه بگندد نمکش می¬زنیم
سمیرامیس بابایی
ماهنامه دنیای تصویر

موضوع نمایشنامه های داریو فو از آن دسته موضوعات ساده در ظاهر و پیچیده در باطن است. در عین سادگی دست روی نقاط حساس زندگیِ روزمره و جامعه¬اش می¬گذارد. نمایش«برای خرید نباید پول داد»(که به نامِ حساب پرداخت نمیشه! در ایران منتشر شده است) در مورد جامعه ایست که ارزش¬های بنیادیش را از دست می¬دهد. سقوطی که از راس قدرت آغاز شده است و به طبقات پایین تر رسوخ کرده و در نهایت منجر به ویران شدن تدریجیِ اجتماعش می¬شود.یک کمدی¬ با طعمی گس و گزنده.
عده¬ای کارگر به دلیل فشارهای بی امان اقتصادی تصمیم به دزدی گرفته اند در این میان یکی از این کارگرها که به اصول اخلاقی خود پایند است بر سر دوراهی قرار می¬گیرد که دست به دزدی بزند یا نه؟
کاراکترهای نمایش«برای خرید..»ِ مهدی ارجمند(کارگردان) بیشتر به تیپ ... دیدن ادامه » نزدیکند گاهی حتا در ایجاد فضاهای طنز زیاده روی می¬کنند، اما نمایش توانسته است زبان خود را حفظ کند و ریتم کار چنان به جا و مناسب است که زمان کسالت و بی توجه¬ای برای مخاطب خود باقی نمی¬گذارد. دیالوگ های پینگ پونگی و تمپو¬ی بالا هم در پیشبرد این نمایش کمدی کمک شایانی کرده است.
شاید بتوان نمایش برای خرید را هشداری به صاحبان قدرت دانست. حفره ای که در کشتی جامعه ایجاد شده است سرانجام همه¬ی مسافرینش را چه فقیر و چه غنی غرق خواهد کرد.در طراحی صحنه البته کمی بی-سلیقگی شده است. و توان بازیگران هم تا حدی یکدست نیست اما بار طنز و جسارت نمایش بر نقطه ضعف هایش می چربد و این نمایش تک پرده ای را (به صلاحدید کارگردان) به نمایشی دیدنی تبدیل کرده است. آری «کمونیست رفت، ما ماندیم و حتا خندیدیم» اما از طرفی هم وعده¬های جهان آزاد و عدالت¬ورز سرمایه داری جز طبل میان تهی برای مردمانش چیزی به ارمغان نیاورده. بعد از دیدن نمایش«برای خرید..» شاید باید از خود پرسید که آیا اخلاقیات نسبی است؟ و آیا مردم از حکومت هایشان نمی¬اموزند؟ در جامعه ای که سیاست مدار و تاجر و سرمایه دارش تا بن و دندان فاسد باشند ، و پاپ و زیر دستانش هم رفیق دزد و شریک قافله ، توقع اخلاق مداریِ کانتی نه تنها فریب که عامل بقای سوداگرانش است. شاید باید گاهی از اخلاقیاتی که به نفع سرمایه¬داری تمام می¬شود دست کشید و چاره ای دیگر اندیشید؛و خشم را جایگزین سرخوردگی کرد. چرا که شرافت در برابر شر خود تبدیل به عاملی ضدِشرافت می¬شود. به قول ابراهیم گلستان«نفس قبول ظلم، خودش ظلم است»
وجود نمایش هایی چون «برای خرید..» در سالن های خصوصی خود اتفاق میمونی است .نگارنده معتقد است چندیست که سالن های کوچکتر اهداف تئاتری بیشتری نسبت به اجراهای ستاره محور و صرفا تبلیغاتی در سالن های دولتی پیدا کرده است.باشد که چنین روندی ادامه دار شود.
امیرمسعود فدائی این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سمیرا میس بابایی

 به نقل از مجله دنیای تصویر آبان ماه 94

 

 باغ آلبالو نمایشی است از نویسنده بی همتای روس آنتوان چخوف در زیر سایه برداشت آزادی از محمد چرم شیر. البته اینکه در قسمت اطلاع رسانی ذکر شده  نمایش براساس متنی از چرمشیر است، این لطف بزرگ را به دوستاران نمایشنامه های چخوف کرده است تا با در نظر گرفتنِ تجربه های اقتباسی ناموفق چرمشیر، دست کم به شوق دیدن نمایشی از چخوف  پا به سالن تآتر نگذارند. اما آیا برداشت آزاد معنایی تعریف شده  دارد؟ یعنی وقتی می گوییم برداشت آزاد (یا براساس داستانی از...) ، قرار است به مخاطب این پیام را برسانیم که  نمایش اثریست مستقل و با نگاهی الهام گرفته یا قرار است روش جدیدی برای «از سر خود باز کردن» باشد؟ توجیه مناسبی برای متنی سهل انگارانه  و به معنای عام ترش " هر چه پیش آید خوش آید". محمد چرم شیر که ید طولایی ... دیدن ادامه » در اقتباس های نمایشی دارد، علی رغم  همه انتقاد ها با سرعت فوالعاده ای که در رج زنی آثار بزرگ جهان به خرج داده، احتمالا  تا چند ساله دیگر اثرِ بزرگ یا محبوبی را در دنیا  باقی نمیگذارد که دستی بر سر رویش نکشیده و جراحی اش نکرده باشد. قرار نیست کار دشواری باشد. یک داستان را از سر تا ته می خوانید (برعکس هم توفیری ندارد) چند تا اسم را عوض می کنید و میگذارید داستان سر جایش باشد. یا اینکه اسم ها سرجایشان بماند و شخصیت ها را به دلخواه در متن پراکنده می کنید (اگر فیلم اش ساخته شده باشد که دیگر چه بهتر). شاید پایان بندی اش را هم  ایرانیزه کنید شایدم نه! مهم همان چند پاراگرافی است که جابه جا می شود، یا چند بندی که قرار است اضافه گردد. تصویر پس زمینه را هم می شود عوض کرد تا جذابتر جلوه کند.

 در نمایش پسیانی تعداد زیادی آدم روی صحنه می بینیم با همان نام ها و همان پیشه ها  وهمان دیالوگ های نمایشنامه اصلی، اما رها شده و بی هویت. یک عده آدم که مدام حرف می زنند و یک مشت تعارفات را در فضایی پرتاب می کنند که انصافا طراحی صحنه خوبی هم دارد.  آدم هایی که  کاغذی اند و بود ونبودشان بی اهمیت است، به روند داستانی کمکی نمی کنند و تنها سرگرم کننده اند. شخصیت مادام روانوسکی که بهاره رهنما عهده دار نقش آفرینی  آن است،  به مادامِ  اثر شباهتی ندارد و  به کاراکتر  سریال ها و فیلم های خود رهنما که در سال های اخیر در آن ایفای نقش می کند بیشتر شبیه است-زنی احساساتی تا حدی بورژوآ مآب، با اداهای تصنعی روشنفکرانه و شوخ طبعی هم چاشنی کارش. لوپاخین(آتیلا پسیانی) به طرز عجیبی در سرگردانی بسر می برد. تنهایی اش بر روی صحنه کشدار و کسالت بار است. به این ترتیب کل نمایش بدل می شود به زنجیره ای از نام ها و خود نمایی هر بازیگر بر روی صحنه به میزان تبحر یا ناتوانی اش، و البته فرضِ بی حافظه انگاشتن مخاطب.

رومن بارت می گوید " بازیگر هر چه معروف تر باشد بیشتر به  مهارتِ اجزایی گرایش می یابد. به نحوی که بازیگران ما غالبا بد بازی می کنند و هیچ کس هم جرات بیان این واقعیت را ندارد"

این ضعف بی جراتیِ نقدِ بزرگان تئاتر در کشور ما، با فرهنگِ تعارف محورش دست کم باید  کمرنگ تر شود. چراکه چشم انداز این فضای پیشکسوت پرستی و اساتید پروری (تنها به صرف سن) " جامه ایست شولای عریانی" .چشم اندازی که اگر چه برای اساتیدش سود آور،اما برای  محیط هنریِ نسل حاضر کابوسی دهشتناک و گریبان گیر است.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تنهایی پر هیاهو
نگاهی به نمایش آکواریوم به کارگردانی سیامک احصایی

سمیرامیس بابایی
ماهنامه دنیای تصویر شماره279



 نمایش آکواریوم در مورد تنهایی انسان است . زن  و مردی در دو ساختمان روبروی یکدیگر زندگی می کنند.مردِ تنها، اغلب روزهای خود را کنار پنجره خانه اش که روبروی پنجره  خانه زن جوانی قرار دارد می گذراند و مخفیانه اعمال زن را زیر نظر دارد .حتا عادت کرده است وقت ناهار  خود را پشت میز ش روبرو میزی
که زن در آن ساعت همان جا می نشیند بگذارند.  سیامک احصایی که همیشه  با طراحی های صحنه در خور توجه خود وزن و مفهومی به کار می افزاید این بار نیز با مهارت در خلق فضای که دو کاراکتر در آن بسر می برند موفق عمل کرده است. وی مفهوم فاصله و دوری را با راهرویی فلزی و مارپیچ که در عمق صحنه قرار داده به خوبی نشان می دهد. دو خانه  روبروی هم از سطح صحنه بالاتر قرار ... دیدن ادامه » دارد، خانه های کوچک از یک طرف به راهروی مارپیج و از طرف دیگر به پلکان جلوی صحنه راه دارند. میز طویلی هم بر روی خط آوانسن قرار داده شده است که  هر طرف آن سهم و محل زندگی زن و مرد است. مرد از زن چیز زیادی نمی داند. در واقع علاقه  هم به دانستن ندارد. علاقه او به جزییات همان چند ساعت زندگی زن در کنار پنجره است؛ و خوش بختی  های کوچکی با آن دارد . وی برای خود خطاب به زن می نویسد. فضای صحنه مه آلود است  و سردی محیط اجتماعی دو کاراکترِ  محصور میله های فلزی را به مخاطب منتقل می کند. همان طور که آپارتمان ها قرینه یگدیگر قرار دارند زن و مرد  نیز قرینه هم هستد . تنهایی و کنجاوی فصل مشترک آن هاست . زن  نیز مرد را مخفایانه زیر نظر داشته  و برای خود و خطاب به  او می نویسد. حادثه ای پیش می آید، زن مجروح میشود و نیاز به کمک دارد . این اضطرار عاقبت منجر به دیدار و هم کلام شدن آنها می شود .اما درست فردا همان شبی که این رابطه از شکل افلاطونی خود به مکالمه ای واقعی می انجامد و به حس خوشایند پیوند و تعلق تغییر ماهیت می دهد، سردی زندگی انسان هایی که در فضای حکومتی قرار دارند نمایان می شوند. و تازه مخاطب پی می برد منشا این حس منجمد و مه آلود از کجا می تواند نشئت گرفته باشد.  ارگانی بزرگتر وجود دارد که از پنجره ای نامرئی زندگی زن را تحت نظر داشته و مانند مرد به جزییات زندگی او  علاقمند بوده است. زن  حالا گریخته و  مرد به جای مواجه هر روزه اش با زن در آن طرف پنجره با چهره بازجو و تفتیش کنندگان روبرو است . در نتیجه، این تنها پنجره نیز توسط بازجو پایمال و از او گرفته می شود . حالا مرد سی روز است که تحت بازجویی قرار دارد . او باید تمامی خاطرات دیداری اش  از زن  را بازگو کند تا آن ها ضبط شوند و روی کاغذ پیاده سازی شود.ریتم کار کند و به آرامش مرداب واری مزین است که در فضا و حال مخاطب نفوذ می کند.



گرچه استفاده بازیگران از میکروفن بر تَن فضای وهم آلود کار نشسته است اما ضعف پایین بودن صدای بازیگران را هم پنهان نمی کند. بازیگر نقش بازجو صورت سنگی است،  به جز این خصوصیت که به کاراکترش می آید، بازی خاصی از او نمی بینیم و  در ایفای واکنش های ساده ای هم که بین بازیگر مرد (کاظم سیاحی) بوجود می آید موفق نیست. اما شیمی بازیگر زن(غزل شاکری) و مرد خوب از کار درآمده و در نتیجه نمایش در روند پایانی خود از بار دراماتیک تاثیرگذاری برخوردار است. آکواریوم با خلق فضای درست، روایتی آرام  و سکوتی که در تمام طول نمایش فریاد می کشد کاری دیدنی و قابی خوش آیند است. 
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فراتر از انتزاع اکنون
سمیرامیس بابایی
ماهنامه دنیای تصویر
شماره 299



والتر بنیامین فیلسوف چپ گرای آلمانی،دوستی و الفت بسیار زیادی با برتولت برشت نویسنده و کارگردان تئاتر داشت(برشت او را بزرگترین ناقد ادبی زبان و فرهنگ آلمانی می¬دانست). بنیامین در سال 1940هنگامی که قصد کرد از مرز فرانسه -اسپانیا بگریزد دستگیرشد و در بازداشتگاه بندر پورت بو یک شب پیش از آنکه به گشتاپو تحویل داده شود، دست به خودکشی زد. آنچه بر وی گذشته است و اینکه در ساعات پایانی در بحر چه تفکراتی بوده و چه اندیشه ای او را به سوی مرگ رهنمون ساخته، بر کسی مشخص نیست. نمایش« فرشته¬ی تاریخ» ساعات باقی مانده حیات والتر بنیامین را از ذهن رضای راد به نمایش می گذارد.
بنامینِ تنها و ترسخورده (میلاد رحیمی)در بازداشتگاه و در انتظار ماموران گشتاپو است .تاریخ همیشه برای بنیامین یک« اکنون همیشگی» بوده است. او که از مواجه با افسر آلمانی، تصور شکنجه و اردوگاه های نازی وضعیتِ بی قراریِ دهشتناکی دارد، می کوشد با مصرف حشیش در «اکنونِ»انتزاعیش به سر برد . بنیامین در گفته هایش اشاره می کند: « به یاد آوردن گذشته برای لحظه ی اکنون ماست.»بنابراین او در ذهنش نمونه ای از تئاتراپیکِ (روایی) برشت را به اجرا در می آورد. برای گذر زمانِ اضطراب آورش از دیالکتیک در حال وقفه بهره می جوید ، از حرکتِ درون سکون. وقفه یا به قول بنامین «شوک» یکی از دغدغه های اصلی تئاتر اپیک است . اما در وقفه های ذهنی بنیامینِ نمایشِ« فرشته¬ی تاریخ »از آوازهای برشت و ترجیع بند هایش خبری نیست. برشت خود(رضا بهبودی) به سراغش می آید. این دو در حالی که با هم شطرنج بازی می کنند در باب تئاتر اپیک و ایدولوژی نزدیک¬شان بحث می کنند. حضور دیگر، ازان دکتر اوتو ست(میلاد شجره)که به حزب نازی پیوسته و اکنون جزو افسران عالی رتبه شده است. اوتو هر بار که حاضر می شود بنیامین را به یک محاکمه سقراطی یا شبه دادگاه انگیزاسیون می¬کشاند.
«فرشته¬ی تاریخ» تئاتر ثقیلی است اما نمایشی هم نیست که ارتباط خود را با مخاطبش(که شاید آشنایی زیادی با بنیامین ندارد) قطع کند . روند نمایشی به مخاطب کمک می کند تا از جهان داستان و موضوعی که اتفاق می افتد سر دربیاورد وتماشاچی را در جایگاهی از کشف و حیرت قرار می¬دهد. بنیامین مدام در گذشته و آینده¬ی خود در کشمکش و کندکاو است.( ژست از اِلِمان های دیگر تئاتر اپیک حضور توامانِ زمان های غایب، یکی زمان گذشته و دیگری زمان آینده است.) «از این حال جاودان که در آن زمان توقف می کند و گذشته و آینده قرار است در یک لحظه آنی با هم تلاقی پیدا کنند.» بنابراین کاربردها و قراردادهای اجرایی به سرعت در نمایش کار خودش را انجام می دهند.
دیگر بازیگران نمایش دو جنبه دارند وجه رآلیستی، آنگاه که در اکنونِ بازداشتگاه هستند و وجه انتزاعی، وقتی در وقفه ها ملوانانِ زندانی تبدیل به همسرایان می شوند. همین اتفاق در مورد زندانیِ زن هم می افتد، حنا مایر ،که در ذهن بنیامین آسیه لاسیس(باران کوثری) می شود. مخاطب با صحنه و دکور و موقعیتی مواجه است که علاوه برواقعی بودن واقعی نیست .در عین حال کار دارای یک فونکسیون اجرایی مشخص است. کارگران قرادادهای خودش را جا میندازد . دکور هم پوشان با وضعیتِ واقعیت و مجاز نمایش عمل می کند. طناب هایی که نماد دستگیری و حصر هستند و دست و پا گیرند، تبدیل به پرده سینما می شود و تابلویی که در انتها آویخته است گاه تبدیل به پنجره می شود و گاه از آینده دورتری خبر می دهد . علاوه بر آن یکی از زیبایی شناسی های اجرا تکیه برجزییات نمایش است. هر شی در نمایش رضایی راد اهمیت اجرایی دارد. دراماتیزه کردن اشیای نمایش به هر کدام اعتبارِ فردی و ویژگیِ خاصی بخشیده است(از میز بازجویی که به صفحه شطرنج و جایگاه مرگ بدل می شود تا فنجان قهوه) فرشته¬ی تاریخ از بازی های زمانی مکانی اش به شکل های مختلف بهره جسته است. نمایش ترکیبی از چیزهای اعلام شده و اعلام نشده است. التقاط درستی که از زبان بدنی مایرهولد و تئاتر نان عروسک و جلوه های مختلف اجراهای مدرن در کنار یکدیگر هم بهره جسته است .
همسرایان در برابر ملاحان: ملوانان در ذهن بنیامین در هییت همسرایان نمایشنامه های یونانی ظاهر می شوند. آانان که فرجامِ شوم داستان را می دانند و «منادی دهنده ی پایانند». ترس، ترسی فلج کننده بنیامین را فرا گرفته است و همسرایان تنها مویه کشان این وضعیت هستند. اما ملاحان هستند که می توانند امید بخش و تغییر دهنده باشند. یاس بنامین از نجات در مواجه با همسرایان است در حالی ملاحان با اینکه ضعیف بنظر می رسند می توانند تغییر دهنده شوند. نیروی که چون «آب روان» « زمان که بگذر بر سنگ خارا هم پیروز خواهد شد»امیدی که برشت بر تاثیر تغییردهنده ملاحان داشت و امیدی در اکنونِ ما هم از بین نرفته اما شاید رو به فراموشی است نقش تاثیرگذار «ملاحان»! اما بنیامین که ملاحانِ(ملوانان) نمایش تا مرز نجاتش پیش می روند مرگ را انتخاب می کند.
سقراط در حلقه¬ی شاگردان، بنیامین در حلقه¬ی همسرایان :آری شاید و بنیامین بدبین بود اما «بدبینی استراتژیکی که برای به وجود آمدن امید طراحی شده بود» در واقع امید به بقای بشریت (نسل های آینده). از جام شوکران سقراط تا قهوه آمیخته به مورفین بنیامین، دگراندیشان در طول تاریخ آدم هایی بوده اند که از طرف دولت ها پذیرفته نمی شدند. بنیامین در طول وقفه ها و کندوکاوهای ذهنی از فلسفه¬ی فرسایش استفاده می کند: باور اینکه یک چیز سخت فرو می¬ریزد. او مدام خودش را با سقراطی که در حلقه شاگردانش جام شوکران بالا می گیرد مقایسه می کند و شرمسار است .در طول سه ساعت نمایش« فرشته ی تاریخ »، ما بنیامینی را می بینم که بر ترس (یک چیز سخت فرو می ریزد!) فایق می آید و به مرحله انتخاب می¬رسد وی بین نجات خود و زن زندانی(حنا مایر) نجات او را انتخاب می¬کند. تمامی اِلِمان های نمایش چون پازلی کنار یکدیگر قرار می گیرند، بنیامین از تزلزل وضعیت خویش به ثبات می رسد و پایان نمایش ژست غایی بنیامین برساخته میشود، ژست سقراط واری که جام شوکرانش را سر می کشد.اما بنیامین پایان نمایش از یاس آکنده است! وی دچار نا امیدی مطلق نیست اما خسته تر و از پاافتاده تر آن است که ادامه دهد . او به آینده نگاه می کند به بنیامین های تکثیر شده ای که هر کدام فرجام نامیمونی دارند. او می گوید: انتخاب من بین مرگ مرگ و دوزخ دوزخ است.
نگارنده معتقد است «فرشته¬ی مرگ» اجرای موفقی است، چرا که ذهن کارگردان توانسته است در ارتباطات بین بازیگر و مفاهیم مختلف و نوعی از اجرا درست عمل کند و همخوانی مناسبی میان ایده و اجرا برقرار سازد. در طول نمایش کانسپت هایی که مدام در حال تغییر هستند بصورت منظم و غیرآشوب زده عمل می کند. در واقع پراکندگی افکار وشلختگی ذهنِ بنیامین و اختشاش روی صحنه اش را در نهایت نظم به رخ مخاطب می کشد . از طرفی درست است نمایش از کیان مشخصی حمایت می کند اما فرشته تاریخ یک نمایش ایدولوژیک نیست. نیروی دیگری هم در نمایش وجود دارد : جهان بینی یهودی- مسیحی بنیامین که به عنوان مسیحا خودش را نشان میدهد. فرشته¬ی تاریخ برآمده از ایدولوژی ها و تنافض های درون بنیامین است و خودش را گرفتار رمانتیسیسم و درست و غلط بودن باوری نمی کند. رضایی راد توانسته است بدون جهت گیری حزبی در جهان شخصی خودش (که همچنان دیدگاه مارکس در آن وجود دارد) از پسِ بخشِ اعتقادیِ اندیشه هایِ بنیامین به خوبی بربیاد.
نقد برشت: ایان نمایش قرار است که برتولت برشت داستان مرگ بنیامین را در حضور او بصورت روایی و عاری از احساسات بیان کند. علی رغم اینکه برشت سعی می کرد نمایشنامه هایی بنوسید که در آن خرد گرایی صرف باشد و احساسات انسان در آن دخیل نشود، برشت رضایی راد خودش را نقض می کند، در پایان نمایش نمی تواند مرگ رفیق و همراه خویش( این زوج ادبی یگانه¬ی جنبش انقلاب سوسیالیستی ) را پالوده از احساس روایت کند.
اکنونی ... دیدن ادامه » ترین والتر بنیامین: در طول دو ماه اجرا، فرشته تاریخ توانست مخاطب خاص و عام خود را جذب کند و صندلی خالی در اجرا نداشته باشد( اتفاق بی نظیر و شادی بخشی که شاید بعد از مدت ها جذب مخاطبش به شیوه پارسایی وار رخ نداده است!) در آخرین اجرای نمایش، در لحظات مرگ بنیامین نمایش قطع می شود باران کوثری از مخاطبین می خواهد این بار گوشی های خود را بیرون بیاورند و به جای عکاس در بندِ گروه نمایشی شان( نوشین جعفری) از لحظه های پایانی عکس بگیرند! شاید باید گفت این اکنونی ترین والتر بنیامین است که در پایان «فرشته¬ی تاریخ» برساخته شد.
سخن کوتاه ، آن هنگام که «فرشته¬ی تاریخ»ِ نمایش، دست آخر از نقش سگ-کولی(سینا بالاهنگ) خود بیرون می آید و به هییت اصلی نقاشی اش درمیاید (نقاشی پل کله که بنیامین به آن دلبستگی بسیار داشت. نام نقاشی در اصل فرشته نو است) همراه بنیامین به تماشاچیان چشم می دوزد. آن دو برای لحظه ای دیوار چهارم را می شکنند.بنیامین از تماشاچی ها میخواهد چیزی به او بگویند تا عبور از این لحظه را برایش آسان تر کند و فرشته خطاب به تماشاچی ها می گوید: که آیا می خواهند چیزی به آقای بنیامین بگویند؟البته تماشاچی که عادت به ابراز خود در چنین موقعیت هایی ندارد اغلب سکوت پیشه می کند، اما کسی چه می داند شاید هم یکی از تماشاچی ها، در یکی از اجراها ،به اشاره ای سقراطی ، خطاب به والتر بنیامین گفته باشد: آقای بنیامین خرد می ماند!
امیرمسعود فدائی، امیر مسعود و mahaya این را خواندند
حمیدرضا مرادی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید