تیوال سمیرامیس بابایی | دیوار
S2 : 06:31:22
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
دوستان عزیزم همگی خسته نباشید
سپاس از شما خانوم بابایی
۲۲ مهر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش خاموشی دریا یک اقتباس آزاد موفق است آن هم در دوره‌ای که بازار اقتباس های دم دستی و سرسری از رمان های بزرگ جهان داغ است. دکور صحنه نیز با دقت و ظرافت طراحی شده است همه چیز در سر جای خود، یک زندگی ساده فرانسوی را نشان میدهد . نمایشی عاری از شعارزدگی است که با بازی سکوت های هنرمندانه اش و دیالوگهای مونولوگ وارش هفتاد دقیقه جذاب و قابل تامل را برای مخاطبین خود رقم می زند. و می توان حتا چندین بار به تماشایش نشست مثل موسیقی که گوش دادن به آن تکراری نشود.

نقد نمایش «تو مشغول مردنت بودی» نوشته ی کامران شهلایی به کارگردانی مژگان خالقی
فضاسازی تکرار یک کابوس خانگی
نقد نمایش «تو مشغول مردنت بودی» نوشته ی کامران شهلایی به کارگردانی مژگان خالقی فضاسازی تکرار یک کابوس خانگی

رسول نظرزاده- در شرایطی که اجراهای تاتری این روزها به سبب خصوصی سازی تالارهای تاتربا هدف درآمدزایی و میزان کردن دخل و خرج، روز به روز بیشتر به سوی روزمرگی و جذابیت های سطحی و همسویی با نیازهای مخاطب پیش می روند و ازسویی شاهد وفور بازخوانی های ناهمخوان شبه پست مدرن از متن های بارها اجرا شده کلاسیک هستیم ، نمایش « تو مشغول مردنت بودی» در شکلی کوچک با صحنه پردازی ساده اش، تازگی و طراوت یک اجرای تجربی را در خود نگاه داشته و در این مسیر به دام جذابیت های آنی پر زرق وبرق و دکور و لباس های گران و....نیفتاده است.

در شرایطی که اجراهای تاتری این روزها به سبب خصوصی سازی تالارهای تاتربا هدف درآمدزایی و میزان کردن دخل و خرج، روز به روز بیشتر به سوی روزمرگی و جذابیت های سطحی و همسویی با نیازهای مخاطب پیش می روند و ازسویی شاهد وفور بازخوانی های ناهمخوان شبه پست مدرن از متن های بارها اجرا شده کلاسیک هستیم ، نمایش « تو مشغول مردنت بودی» در شکلی کوچک با صحنه پردازی ساده اش، تازگی و طراوت یک اجرای تجربی را در خود نگاه داشته و در این مسیر به دام جذابیت های آنی پر زرق وبرق و دکور و لباس های گران و....نیفتاده است.

اجرای « تو مشغول مردنت بودی» قصه محور نیست اما خط داستانی پنهانی را در لایه های آن می توان دنبال کرد. خط داستانی که انگار خطوط اصلی و نظم آن پراکنده ومنفجر شده است و هرقطعه به جای دلالت آشکار و مستقیم ، با دخل و تصرف خلاقانه ، به دلالت هایی غیر مستقیم و ضمنی و چند لایه بدل شده است. به این معنا اجرا به« قطعه گویی های پراکنده» تبدیل شده که شکل نهایی آن در ذهن مخاطب و با مشارکت او ساخته و کامل می شود. اجرا محصولی کامل و« ویترین شده » نیست که تماشاگر بی دغدغه برای ساعتی آن را مصرف کند و به ساختار زندگی روزمره خود باز گردد. آشکارا بندهای اتصال تک معنایی و مستقیم گویی برای هربخش از اجرا از هم جدا و سپس به شکلی تازه ، دور از هم و غیر تداومی، کنار هم قرارگرفته شده اند و همین موجب درگیری ذهن مخاطب شده است.

طرح و ایده البته به بازخوانی مانیفست « تاتر مرگ» تادئوش کانتور وبه اجرای سورئالیستی « کلاس مُرده» او نزدیک شده است که خود آن را به یک نمایش احضار روح تعبیر کرده است اما اینجا ایده ها و برجسته سازی و آشنا زدایی در بخش های مختلف متن و اجرا و ترکیب آن با بحران های روانی یک خانواده از هم گسیخته ی ایرانی ،آن را به اجرایی تجربی با مایه های اینجایی نزدیک کرده است که می توان از آن به عنوان «فضاسازی تکرارکابوس خانگی» یاد کرد.

تمام شخصیت های متن به آدمک ها و عروسک هایی نیمه زنده وبا صورت سفید بدل شده اند که در بیان بدنی و کلام به صورت فلج و روح مانند روی صحنه ظاهر می شوند . آدمک هایی مومی و غیر زنده که در مرزدنیای زندگان و مردگان اسیر مانده اند و به واگویه ایی پراکنده از دنیای بیماری که در آن به سر می برده اند می پردازند. کلمات و نگاه نقش پوش ها، بی روح و بی امتداد است.انگار به جایی در خلا چشم دوخته اند. جایی که دیگر آینده و فردایی وجود ندارد. گفتگوی میان آنها بدون گرما و بدون شکل گیری هر گونه رابطه و رفتار روزمره بیان و اجرامی شود. تداوم حسی به عمد مخدوش شده است و معنای کلمات و افعال، گسسته شده و به لحن و آوایی غیرتداومی ، معکوس و مکانیکی بدل شده است. گاه برای نمایان ساختن یک خاطره نشانه های روزمره بیشتری دیده می شود اما لحن بیان همان بخش نیز آشنازدایی شده است. مانند خاطره روز مهمانی یا روز خواستگاری. خیلی زود آنها به شکل آدمک های نیمه زنده باز می گردند و واگویه های اعتراف گونه و بیمار ادامه می یابد. کوشش شده حرکت روی مرز خاطره ، کابوس و خواب در اغلب صحنه ها حفظ شود.گاه در صحنه هایی کلیدی به جای کلمات، از حنجره ی نقش پوش ها صدای جیغ مانند کلاغ و کبوتر بیرون می آید.

آدمک ... دیدن ادامه » ها از داخل دو کمد که به صورت گوری عمودی و گاه افقی قرار دارند بیرون می آیند و رو به مخاطب، صدایی هایی استغاثه مانند و رنج مویه هایی پراکنده از حنجره شان خارج می کنند. صداهایی که کم کم در قطعه های مختلف ،طرح نامنسجم خود را نشان می دهند. انگار هر بار نقش پوش ها در کمد خود را پنهان می کنند . « پنهان کاری» و « ظاهر سازی» دو نقشمایه ی اصلی اجرا به شمار می رود.

دو خواهر دوقلو به نام «سُها و صحرا»که یکی در بدو تولد در شکم مادر مُرده اما هنوز به زندگی روح مانند خود در میان خانه و اعضای خانواده ادامه می دهد و مدام از این که حقش خورده شده و نادیده گرفته شده شکایت می کند.او حسادت شدیدی به خواهرش صحرا که عاشق شده و می خواهد با مردجوان – فراز- ازدواج کند نشان می دهد و درکابوس ها وخواب های همه ظاهر می شود. مادر که گذشته و آینده ی دو دختر به شمار می رود و در کشاکش بحران ادیپی میان عشق و نفرت با دخترانش قرار گرفته است از این رو خود گاه به شکل کودک - دختر- مادردر صحنه ظاهر می شود و احساس گناه می کند. مرد جوان- فراز- که انگار در دوران سربازی کشته شده و در عشق میان دو خواهر یکی به ظاهر زنده و دیگری مُرده قرار گرفته است. او گاه در جایگاه پدر قرار می گیرد و نقاب درشت دیو مانند شمایل پدر را بر سر می گذارد. پدری که به ظاهردیده نمی شود اما حضورش به شکل های گوناگون در فضای خانه سنگینی می کند. او به صورت روحی سرگردان و قربانی به چرخش و تکرارنقش عاشقانه دوران بلوغ دخترها با گذشته ی مادرشان کمک می کند.عشق دخترها به مردجوان – که گذشته ی پدر به شمار می رود به همین دلیل ماسک پدر را بر سر گذاشته - بر بحران ادیپی و نفرت از مادرافزوده است. دخترها در عین این که می خواهند از تبدیل شدن زندگی شان به شکل مادر خودداری کنند اما در ادامه مدام به همان مسیر کشانده می شوند تا جایی که در انتها همه به تکرارنقش ها وزندگی های مُرده در آن خانه بدل می شوند. دخترها به نقش مادر را فرو می روند و مادر با صدای دخترها حرف می زند و مردجوان به صورت پدر در صحنه حاضر می شود . بحران تکرار نقش های تاریخی و کابوس مانند خانگی در خانه ای که نقش مایه هایی مشابه را درنسل های مختلف زنان آن تکرار می کند تا همه به صورت ارواحی نیمه زنده در آیند و تلاش شان برای گریزو عبور به سوی زندگی متفاوت و تازه ، ابتر باقی می ماند. کابوسی که از ادامه ی زندگی مردگان در خواب ها و زندگی امروز زنان جوان آن خانه ریشه می گیرد و نسل به نسل ادامه می یابد و معنای خوشبختی و تازگی را به برزخی دائمی می کشاند. این بحران در اجرا به صورت بحرانی روانی و خانگی و با درشت نمایی از چهره پدریا مادر دیده می شود تا دلایلی اجتماعی سیاسی یا تاریخی.

حضور گاه و بی گاه و فاصله گذرانه ی کارگردان– مژگان خالقی- در صحنه و دستکاری در برخی اجزای آن ، تنها حضور زنانه ای ست که بر فراز متن و اجرا و بن بست خانگی نقش ها ، حرکت می کند. حضوری که از تیرگی یکدست و غالب اجرا می کاهد و تماشاگر را به بیرون از فضای کابوس وار آن خانه پرتاب می کند. این فاصله گذاری از غرق شدن تماشاگر در دنیای تقدیری ارواح وبن بست آن می کاهد و دنیای برزخی اجرا را تا زمان حال و اکنون گسترش می دهد و به برزخ امروز می آورد.

«دست های بریده » یکی از نشانه های مهم اجرا است.دست هایی که می تواند دست هایی پدرانه یا مادرانه ای باشد که در صحنه رها مانده اند و گاه به صورت دست های مضاعف بلند و قطع شده در دست های دخترها و مردجوان دیده می شوند. عضوی مهم که با شکل غیرواقعی خود، از هر گونه فضای نوازشگرانه وعاطفی در رابطه ها به دوراست و تماس ها را به شکلی مُرده وحتی ممنوعه بدل کرده است. نمادی ازِ ِمهر دست هایی که نیستند و هنوزشکلی واقعی و زنده و جهت دارپیدا نکرده اند و نشان جدا ماندن از حمایتی عاطفی دارند که درآن خانه هنوزبه چشم نمی خورد. بدین معنا خانه/ خانواده ای در اجرا دیده می شود که در ساختاری دایره ای انگاراعضای آن دست ندارند و به دنبال پیدا کردن بخش کلیدی از بدن خود و پیوند با آن می گردند.

موسیقی بخش مهمی از اجرا را در بر گرفته است. موسیقی که تنها پُرکننده یا زمینه ی متن و اجرا نیست بلکه به عنصری کلیدی درآن بدل شده است. دامنه ی انتخاب موسیقی در ابتدا آنقدر باز وگسترده در نظر گرفته شده که در ابتدا مخاطب را دچار شگفتی می کند. از موسیقی بندری ، آذری، بلوچی، افغانی تا ترانه های عباس قادری، آهنگ جشن تولد، رقص و صدای اذان موذن زاده و....کنار هم قرار گرفتن این موسیقی های ناهمگون در کنار هم در اجرا، ابتدا پس زمینه ی نگاه جاه طلبانه و خودنمایانه ی ناخودآگاه اجرا را نشان می دهد اما با کمی تامل می توان برای برخی از آنها دلایلی در اجرا یافت. تنوع موسیقی ها ، برخی تناقض ها و ناگفته های فرهنگ آن خانه و خانواده را نشان می دهند. با حذف پدر از صحنه می توان حضور او را با موسیقی های محلی و بومی در ارتباط دانست. ریشه های بومی خانه ای که هنوز از گذشته ی خود چندان دور نشده و هنوز می توان صدای موسیقی قدیمی را در کابوس ها و خواب های آن ها شنید. صدای جشن تولد و آهنگ مهمانی با ترانه هایی سبک و عامیانه ، در تغییر حس و فضا و رنگ های مُرده ی اجرا تاثیر غریب بر جای می گذارند . تاثیری که به رقص مردگان در صحنه می انجامد تا بار دیگر به سوی فضای کابوس وار خود باز گردند. صدای اذان بر پس زمینه ی جغرافیایی و شرقی متن می افزاید که هنوز صدایی بدون پس زمینه های لازم در اجرا به شمار می رود.

تمام موسیقی ها هنوز به صورت خام و کمی طولانی در اجرا مورد استفاده قرار گرفته شده اند و جای خالی دستکاری های ترکیبی و چند صدایی جدید و آشنازدایی در آنها به چشم می خورد.جای خالی یک صدای پس زمینه و آمبیانس اصلی تکرار شونده ی کابوس واردر پس زمینه ی همه ی صداها و موسیقی ها حس می شود تا با جابجایی و بالا بردن صدای آن برای بازگشت به فضای اصلی اجرا ، فضای ذهنی مخاطب آماده شود، همچنین موتیف یک موسیقی ساده و دور برای صحنه هایی که رنگ خاطره ی بیشتری دارند.

برخی از ایده های این اجرا در برخی از اجراهای کارگردان های جوان دیگر امروز ایران نیزدیده شده است. دغدغه کابوس ، ارواح گذشتگان ، آدمک های مُرده وار، چهره ها و نگاه های نیمه زنده ، بازی و بیان سرد و مدل وار و....اغلب این ایده ها در سال های اخیر از اجراها و ایده های جدید غربی گرفته شده اند و در یک متن ترجمه ای و خام و ترکیب نشده با بحران های اینجایی، با جغرافیای نامعلوم و بی ارتباط با پس زمینه زندگی اجتماعی تاریخی ایران مورد استفاده و تقلید قرار گرفته اند به همین دلیل زود به فراموشی سپرده می شوند. هیچ کپی برابر اصلی هر چند هم ماهرانه، ارزش کار اصلی را پیدا نمی کند تنها می تواند عده ای از زود باورهای خام اندیش را مرعوب خود کند . یادمان باشد حتی بوف کور صادق هدایت نیز دراجرای ترکیبی نظریه سورئالیسم با نگاه شرقی ایرانی به شاهکار بدل شد.

نمایش « تو مشغول مردنت بودی» با اینکه هنوز ایده اش را از نظریه « تاتر مرگ» تادائوش کانتور می گیرد اما کوشیده ، آن را با دغدغه ها وبحران های یک خانواده ایرانی ترکیب کند و اجرایی تجربی ، با نگاهی تیره و کابوس واراز بحران تکرار شونده ی زنان در نقش ها گوناگون خانگی را به نمایش بگذارد.
رسول نظرزاده- عضو کانون ملی منتقدان تئاتر


تاریخ انتشار: سه‌شنبه ۵ تیر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کار مینیمال خیلی خوبی بود. بعد از مدت ها یک کار عروسکی خوب دیدم حسابی لذت بردم.
خیلی کار خوبی بود . تقابل انسانیت و مذهب رو به چالش کشیده و برای روز اول بازی ها خیلی خوب بود بازی متفاوت آذین نظری فوق العاده بود . لذت بردم . امیدوارم از این کار استقبال خوبی بشه . چون مفاهیم انسانی خیلی جالبی رو مطرح می کنه و مخاطب رو به فکر وادار می کنه که اگر خودش جای کشیش بود چه واکنشی نشون میداد

تحلیل کوتاهی بر نمایش "شیوه به قداست رساندن یک اعتراف کننده نامعتبر"
کاری به قلم آرش واحدی عزیز. و می دانم که می داند، که دانستن، خود، هنری ست بزرگ.

این نمایش مخاطب را ناخودآگاه با فلسفه اخلاق درگیر می کند. با این تعریف که چنین فلسفه ای، در چیستی خوبی و بدی، وظایف و تکالیف اخلاقی و این که این تکالیف برای چه مقصودی باید انجام گیرد و نیز اینکه هدف و غایت این وظایف و تکالیف چیست، بحث می کند.
نویسنده در یادداشت کوتاهش می نویسد:
"این نمایش تنها قصد دارد اهمیت واژه انتخاب را به مخاطب یادآوری کند..."
اما آنچه این را نمایش بیش از پیش چالش برانگیز می کند نه خود انتخاب، بلکه دستیابی به شانه ای است که توانایی پذیرش مسئولیت پس از انتخاب را پذیرا باشد. مخاطب آگاه، در تمامی لحظات این تئاتر می تواند "شیطان و خدا" سارتر را در ذهن تجسم کند. در جایی که نقش "گوتز" پس از ساختن مدینه فاضله خود تصمیم می گیرد به هیچ وجه خطاهای گذشته را تکرار نکند و انسانی را نکشد. اما اگر این امر مسلم باشد و کشتن هر انسانی به مثابه اخلاق آبجکتیو مورد تایید قرار گیرد، انسان در مواقع دفاع از جان خود، موظف به اخذ چه تصمیمی است؟ گوتز می گوید در مواقع دفاع هم انسان نمی کشم. آلبر کامو نیز در کتاب "سقوط" این داستان کوتاه را تعریف می کند :
"من مرد پاکدلی را می شناختم که بدگمانی را به خود راه نمی داد. او هواخواه صلح و آزادی مطلق بود و با عشقی یکسان به تمامی نوع بشر و حیوانات مهر می ورزید. روحی برگزیده بود. بله، قطعا چنین بود. به هنگام آخرین جنگهای مذهبی اروپا، گوشه ی خلوتی در روستا اختیار کرده و بر درگاه خانه اش نوشته بود:"از هر کجا که باشید به در آیید که خوش آمدید" به گمان شما چه کسی به این دعوت دلپذیر پاسخ مثبت داد؟ شبه نظامیان فاشیست که مثل خانه ی خودشان داخل شدند و دل و روده ی او را بیرون کشیدند!"
اما ... دیدن ادامه » آیا این یک نمایشنامه "وجودی" است؟
"مسئولیت" و "دغدغه" از ارکان اصلی اندیشه فلاسفه وجودی به شمار می آیند. و ما در تمامی بخش های این کار، با تعارض فلسفه تاریخی "پیش وجودی" و "وجودی" مواجهیم. نویسنده در یادداشتی اضافه می کند:
"در این نمایش سعی شده است، تضاد میان انتخابهای انسانی و مذهبی زیر ذره بین قرار گیرد..."
و در تحلیلی که ما از این تئاتر فاخر به دست می دهیم، نه تنها ساعتی از یک نمایش ساده، بلکه تاریخچه مهمی از زندگی وجودی بشریت را یادآوری می کنیم. در لحظاتی که کشیش، عاجزانه و ملتمسانه با خدا مناجات می کند، این راز مهم بر مخاطب گشوده می شود. او از پروردگار طلب می کند تا در مقام انسان نوعی و زمینی، انتخاب را انجام دهد، نه در مقام نماینده خدا با لباس روحانی. و این راز، گشایشی بر فلسفه اخلاق در عصر روشنگری اروپا در اواخر قرن هجدهم است. جایی که یک روحانی پروتستان به نام یوهان فردریش تسولنز در سپتامبر 1783 در ماهنامه برلین، و در انتقاد به مفاهیم "روشنگری" نوشت:
"روشنگری چیست؟ باید پیش از روشن کردن مردم، برای این پرسش که کمابیش به اندازه "حقیقت چیست؟" اهمیت دارد، پاسخی یافت. با این همه من تا کنون چنین پاسخی را در هیچ کجا نیافته ام."
امانوئل کانت در پاسخ به کشیش نوشت:
"روشنگری همانا به در آمدن انسان است از حالت کودکی که گناهش به گردن اوست. یعنی به کار گرفتن فهم خود بدون راهنمایی دیگران و اگر علت این کودکی نه فقدان فهم، که نبود عزم و شجاعت در به کارگیری فهم خود بدون راهنمایی دیگران باشد، گناه آن به گردن خود انسان است. شعار روشنگری این است: جسور باش در به کار گیری فهم خویش."
و این جسارت و شجاعت در به کارگیری فهم، و انجام تصمیمات مهم را در طول تاریخ، نمایندگان مذهبی داشته اند. در این نمایش با انسانهایی مواجهیم که نه تنها جسارت اخذ تصمیمات مهم را در زندگی شان ندارند، بلکه آنچنان خودآگاه و هوشمند باقی می مانند تا مسئولیت تمامی تصمیمات را نیز بر دوش کشیش بگذارند. آنان در طول نمایش اندکی از این دو مقوله غافل نیستند:
خود، شهامت انتخاب ندارند.
خود، مسئولیت انتخابها را نمی پذیرند.
در بخش اول نمایش، با زنی به ظاهر بسیار هوشمند و نکته سنج مواجهیم که برای داشتن ثروت، با مردی ازدواج کرده، که به شدت دوستش نمی دارد. او برای اعتراف نزد کشیش می آید. و در نهایت کشیش متوجه می شود این زن در تمامی سالها به اشتباه گمان می کرده که "طلاق" از منظر کلیسا گناه کبیره است. کشیش به او گوشزد می کند که آنچه ما روزهای یکشنبه به عنوان گناه کبیره اعلام کرده ایم، نه طلاق، بلکه "زنا" بوده است!
در بخش دوم با نویسنده ای مواجهیم که افسردگی را ماده خامی برای دستیابی به هنر می داند. او نشانه شناس خوبی نیز هست. می تواند غم و فسردگی پنهان در کشیش را در زمانی تشخیص دهد که کشیش آن را به صراحت انکار می کند. اما نویسنده برای دردهای شخصی خود، چاره ای نمی یابد و پیوسته کشیش را متهم می کند.
و در بخش پایانی نمایشنامه، با پسرکی رو به رو هستیم که دچار اختلالات سادیستی است. او میل شدید و کنترل نشده ای به آسیب، و قتل دارد. اما تا آن زمان، وجدانش او را از این کار بازداشته است. او از کشیش کمک نمی خواهد، بلکه "انتخاب" می خواهد. بنابراین دو راه پیش پای کشیش می گذارد:
یا خود را بکشد.
یا به ارتش ملحق شده و با کشتن دیگران عطشش را فرو نشاند.
در این بخش از نمایش، احتمالات مختلف به روی صحنه می آیند و نتایج هر یک از این احتمالات، فاجعه ای را به دنبال دارد. مخاطب، کشیش را انسانی می بیند که دارای عقل سلیم است و تمامی توانش را به کار می گیرد تا انتخابهای عقلانی و منطقی داشته باشد. اما در زمان بحران، هر انتخابی می تواند انسان عاقل را دچار مشکلات متعدد کند. ما می توانیم بگوییم انتخاب ما آبجکتیو است. اما می بینیم که آبجکتیویسم هیچ کمکی به کشیش نمی کند. و از سویی می توانیم بگوییم ما به روش سابجکتیو انتخاب می کنیم. اما باز هم مساله تنها در کمیت خلاصه می شود نه کیفیت:
در انتخاب اول "قطعاً" یک انسان خودکشی می کند و مسئولیتش به پای کشیش است.
در انتخاب دوم "احتمالاً" کسانی می میرند و باز مسئولیتش به پای کشیش است.
اگر از دریچه اخلاق فایده گرا (یوتیلیتاریانیسم) به مساله نگاه کنیم، باز هم با مشکلات بسیاری مواجه خواهیم بود. چرا که ضعف اخلاق فایده گرا، عدم پیش بینی "قطعی" آینده است. در بخشی از نمایش این احتمال به روی صحنه می رود. کشیش گمان می کند، فرستادن پسربچه به ارتش بهتر از این است که او در دم خودکشی کند. اما می بینیم که آن پسر، انسانهای بی گناه بیشتری را می کشد و از جمله آن، یک دختربچه هفت ساله است. در اینجا منطق کشیش با همان ضعفی مواجه است که بر اهالی اخلاق فایده باور وارد است. یعنی : کلیه منافع و مضرات آینده قابل حدس نیست.
اما کشیش انتخاب دیگری را غیر از دو انتخاب اول می یابد: چرا او خود، با دستان خودش پسربچه را نکشد؟! با این کار مسئولیت این انتخاب را هم بر دوش خود می اندازد. اما باز هم یک انسان خواهد مرد.

#پولشکان_شرمانوف



۱۴ آذر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید