تیوال علیرضا ثقه‌الاسلامی | دیوار
S3 : 07:01:09
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
از مرغ دریایی چخوف تا مرغ دریایی من

«مرغ دریایی چخوف» روایت انسان‌های عاشق ناکامی است که برخی به این ناکامی آگاهی دارند، و برخی آن را تعمدا به فراموشی می‌سپارند.
برخی از آنان، ناکامی‌های عاشقانه خود را با کامیابی‌هایی زودگذر و بعضا مضحک به فراموشی می‌سپارند. مادر کنستانتین، ماشا، مادر ماشا و حتی تریگورین نویسنده هر یک به نوعی چنین کرده‌اند.
و معدودی از آنان، ناکامی‌های عاشقانه خود را به فراموشی نسپرده‌اند و برایش تلاش می‌کنند. از این افراد کنستانتین خسته و دلشکسته، دست از تلاش می‌کشد و نینا همچون مرغ دریایی، امیدوارانه می‌زید و پرواز می‌کند.

در «مرغ دریایی من» (به روایت کیومرث مرادی) کنستانتین پیوسته با آنیمای خود زندگی می‌کند. گاهی کنستانتین سخن می‌گوید و گاهی آنیمای وی. رد پای آنیمای کنستانتین را می‌توان از مادرش که به دست ... دیدن ادامه » تریگورین نویسنده تصاحب شده، تا نینایی جست که باز هم به دست تریگورین از وی جدا می‌شود.
کنستانتین همچون هملت، پیوسته تحت سلطه عقده ادیپ خویش است، عقده ادیپی برآمده از تصاحب مادرش و جدایی از معشوقه‌اش به دست دیگری. آنیمای وی، تنها پناه برای رهایی از این اضطراب بی‌پایان است. آنیمایی که به قدرت تجلی عشق در نینا، می‌باید او را از این اضطراب رهایی بخشد. اما گویی راهی برای رهایی نیست.
پس، پیش از آخرین ملاقات با نینا، دلشکسته و خسته، آنیمای خود را می‌کُشد و به دور جسدش همچون نقشی از یادگار عشق خط می‌کشد.
و بعد از ملاقات با نینا، دقیقا همان جایی که نقش آنیمای خود را ترسیم کرده، به زندگی‌اش پایان می‌دهد. این وعده‌گاه، محل تلاقیِ مرگ پدر و پسر است. وعده‌گاهی که سرنوشت پسر را به پدر، تقدیرگرایانه پیوند می‌زند و کنستانتین، اُدیسه‌وار به سرنوشت محتوم خود تن می‌دهد.
اما نینا با آنکه رنج سفری عاشقانه و جانکاه را در قلب دارد؛ با آنکه لباس‌های رنگی‌اش که نشان از نشاط و بلندپروازی‌های جوانی است، جای خود را به تن‌پوشی سیاه که نشان از واقعیت‌های برهنه زندگی دارد، داده است؛ همچنان با عشق و به دنبال عشق زندگی می‌کند و تمامی این رنج‌ها را عاشقانه به زندگی بدل می‌نماید.
بی‌تردید، عاشقانه زیستن نینا فراتر از تجربه‌های تهی و سردرگمی‌های تریگورین نویسنده است که دستش آلوده به قتل پدر کنستانتین است. چرا که نینا دل‌سپرده به آنیموسی است که تریگورین، تنها و تنها یادآور آن بود.

سرانجام، این تراژدی بی‌پایان برای کنستانتین و نینا به‌گونه‌ای متفاوت رقم می‌خورد:
آنیمای کنستانتین نتوانست وی را از اضطرابش رهایی بخشد و به تعالی عاشقانه زیستن برساند و سرنوشتش همچون مرغ دریایی مرده‌ای شد که روزی به نینا تقدیمش کرده بود.
اما آنیموس نینا همچون مرغ دریایی زنده‌ای که نشان از امید است، او را برای جدال بی‌پایان و امیدوارانه با رنج‌ها و مرارت‌های زندگی، عاشقانه مهیا می‌کند.
تأملی درباب «شرق دور شرق نزدیک»

شرق دور شرق نزدیک، جایی است نه آنجایی و نه اینجایی؛ ناکجاآبادی است برزخ‌گونه میان تمام دو قطبی‌های هستی: از نزاع پیوسته سنت و مدرنیته گرفته تا جدال بی‌پایان عقل و عشق. از سقوط نهفته در هبوطِ آفرینش تا صعود برآمده از تکامل داروینی. از زایایی مادرانی مشرقی تا عقیمی پدرانی (به‌ظاهر) مغربی. از فعالان مدنی رهایی‌بخش زنان تا زنانی رها از فعالیت مدنی. آری، در شرق دور شرق نزدیک، فاصله میان دروغ و حقیقت تا بی‌نهایت است، آنچنان که از سوی بی‌نهایتش به یکدیگر می‌رسند.
شرق دور شرق نزدیک، از هر طرف به شرق می‌رسد و اِشراق. جهانش ناشناخته است و ناشناخته می‌ماند. مردمانِ شرق دور شرق نزدیک را عطش شناختِ جهان نیست، بلکه اِغواگری جهان‌شان را با اِشراق ادراک می‌کنند. جهان را به مثابه معبدی می‌پندارند میان یقین و تردید. معبدی ... دیدن ادامه » که سرگشتگان سنتی‌اَش، اَسرار هستی را از عرفان می‌جویند و سرگشتگان مدرنیته‌اَش، اَسرار گیتی را از داروین. تشابه میان این دو سرگشتگی، سرکَندگی ملّتی است در اَدوار تاریخ. «نهایت» نام دختری است با لهجه‌ای به گستردگی یک سرزمین که به‌دنبال سَر خود می‌گردد؛ سَری که در حمله مغول‌ها از تَن‌اش جدا شده است. و نهایت این بی‌‌سَری را ملّتی میراث‌دار است که تا قیام مشروطه، حتی پس از آن، و شاید تا امروز... در جست‌وجوی سَرِ خویش است. مردمان شرق دور شرق نزدیک از آن زمان، تنها و تنها قلبِ تَنِ بی‌سَرِ خود را مرکزِ ادراکِ جهان ساختند، ادراکی که آن را اشراق‌گونه و با مکاشفه پذیرایند.
شرق دور شرق نزدیک، روایت پرتاب‌شدگی ملّتی است، از زهدانِ تاریکِ تاریخ به جهانی ناشناخته. روایت ملّتی است با تاریخی دَرهم و بَرهم، چرا که اساسا این ملّتِ سَر از دست‌داده، حافظه‌ای برای سپردن تاریخ ندارد. سرزمینی، با تاریخی نانوشته که در آن قجرها همه ظالم بوده‌اند و دیگران همه مظلوم. غافل از اینکه قجرها به پشتوانة همان مظلوم‌نمایانِ تاریخ، قجری کرده‌اند؛ آری، در این سرزمین پیوندی رازگونه و ابدی است میان ظالم و مظلوم. پیوندی ناگسستنی که در طول تاریخِ این سرزمین سانسور شده است و شاید تنها صدای بوق، حساسیتِ تماشاگران را برانگیزد.
شرق دور شرق نزدیک، داستان کودکی است از مادری، خواسته و از پدری، ناخواسته. مادری که در شرق نزدیک نشسته است و تمنّای شرق دور را دارد، و پدری که دل از شرق (چه دور و چه نزدیک) بریده، اما همچنان بر لبه‌های مشرق، پریشان‌گونه تردّد می‌کند. و کودکی در میان جنگِ خواستن و ناخواستن، کودکی که شاید خواستن‌اَش حکمتی خداباورانه تلقی شود و نخواستن‌اَش شکّاکیتی خداناباورانه. کودکی برآمده از سرگشتگی‌های مادر و ناکامی‌های پدر. آری، زندگی و مرگِ کودک سرزمینِ شرق دور شرق نزدیک، وابسته به ایمان مادرانه و کفر پدرانه است؛ تجربة رازگونه‌ای که مردمانِ شرق دور شرق نزدیک، نه از کودکی، که از جنینی خود، در رحمِ مادرشان به آن خو می‌گیرند و تاریخِ نانوشته‌شان را این‌گونه تکرار می‌کنند.
شرق دور شرق نزدیک، حکایت‌کنندة ویرانیِ سرزمینی است، با صلابتی کهن و سستی امروزین، همچون ساختمان پلاسکو. پلاسکویی با قدمت تاریخی، اما بدون هویتی تاریخی. پلاسکویی که سرانجام از موقعیتی بحرانی عبور کرده و به فاجعه بدل می‌شود. پلاسکویی که بازیگران و تماشاگرانش، هر یک به‌قدر خویش در فاجعه‌اش مشارکت می‌جویند. مشارکتی که کسی را از این فاجعه مبرّا نمی‌کند. بازیگران و تماشاگرانی همبسته با یکدیگر که برای فرار از این فاجعه با هر صدایی به سویی می‌دوند، و تنها یک نفر به تقدیرِ تاریخی خود باور داشته و به‌خاطر بارداری‌اش از فرار می‌پرهیزد. مادری که آبستنِ تاریخِ سرزمینِ خود است و خود را جدای از این فرزند (تاریخ سرزمینش) نمی‌پندارد. آری، مادری که به قامت یک زن شرقی و با قدرت زایندگی خود، سرگشتگی‌هایش را به کناری می‌نهد و مؤمنانه بر فرازِ پلاسکویِ سرزمینش می‌ایستد تا آنچه فروریختنی است فرو بریزد.
فهمیدن این نوشته ی شما برای من از فهم نمایش هم مشکل تر بود.
۲۳ مرداد ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید