تیوال شباهنگ | دیوار
S2 : 08:39:54
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
درود بر همه دوستان عزیز..
من نمیدانم چرا مدتی است که
وقتی امتیاز میدهم ثبت نمیشود
لطفا راهنمائی کنید..سپاس
سلام
برای من که از تلفن همراه برای ورود به سایت استفاده می‌کنم، زمانی که سرعت اینترنت پایین باشه این مشکل پیش میاد
مخصوصاً وقتی که از وایمکس مبین نت استفاده می‌کنم
۱۴ دی ۱۳۹۴
درود جناب سلیمی ..
ممنون از راهنمائیتان ..
۱۵ دی ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(( بس غمزه از این گُنبد دوار کشیدم ))

عمری ستم از نرگسِ بیمار کشیدم
بر راهِ دلم هفت خطِ دیوار کشیدم
در زلفِ خَمش تا که دلم شد گرفتار
صد شیوهء جور کزین گرفتار کشیدم
آنجا که دگر غمزه جادو بخواب رفت
بس غمزه که از گنبدِ دوار کشیدم
هر آتش که از فتنه بپا کرد و برافروخت
بال و پرِ خویش بر سرِ آن نار کشیدم
گه شمع بُدم، گه چو پروانه بسوختم
بر گُردهء خویش صحبت اغیار کشیدم
خونِ جگری که حاصل از راهم شد
از روزنِ دل و چشمِ بیدار کشیدم
دل بُرد و نشد چو مرغِ دل را خریدار
آن ... دیدن ادامه » را به درِ خانهء خَمّار کشیدم
ای دل مرو دیگر پیِ عشق و نگاه کن
ما راکه چه از عشق و دلدار کشیدم
تا دل نرود بارِ دگر در خَمِ زلفی
در رهگذرش خطی به پرگار کشیدم
آنکه ز صفا بر دلِ ما نقشِ وفا زد
بر سینهء خود عارضِ آن یار کشیدم
================
سلام دوستان عزیز..
مدتی است که من نمیتوانم به نوشته ای
امتیاز بدهم..نمیدانم دلیل آن چیست؟؟
ممنون از راهنمائی شما
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(( مرغِ دلم پروانه شد ))

راز دلم بهانه شد مرغِ دلم روانه شد
قصهء عشق فسانه شد قصه چه عاشقانه شد
شمعِ رُخش بهانه بود نالهء دل ترانه بود
با دلبری همخانه بود آواره از این خانه شد
تا زلفِ او افشان شدی مژگانِ او پیکان شدی
پرتاب بسویِ جان شدی در خون دلم روانه شد
دانهء دام خالِ لبش آفتِ جان زلفِ خمش
شهدِ بقا لعلِ لبش رحمتِ جاودانه شد
ای مدعی پندم مگو قصهء دلبندم مگو
هرچند که در بندم مگو کاین بند مرا بهانه شد
آتش زنم بر خرمنم در خون کشانم دامنم
تا جان گریزد از تنم بویش مرا همخانه شد
جانا به ایوان درنشین یک لحظه بنگر بر زمین
... دیدن ادامه » بر شمعِ رخسارت ببین مرغِ دلم پروانه شد
هر کس بگوید قصه ای از درد و رنجِ خسته ای
بر هر که تو دل بسته ای افسانه شد افسانه شد
آنکس که وصفِ تو شنید در جمعِ ساقی و نبید
دست از همه عالم کشید جانانه شد جانانه شد
ای ساربان کن یادِ من گر بشنوی فریادِ من
مجنون شده همزادِ من درویش ز غم دیوانه شد
===============
از حضور و محبت همه سروران سپاسگزارم..
۳۰ آذر ۱۳۹۴
بسیار زیباست...

یلدای شما هم مبارک
۰۱ دی ۱۳۹۴
سرور گرامی جناب سلیمی.
از محبت و لطف شما سپاسگزارم...
۰۱ دی ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(( بازدَمِ آن نخواهم ))

هر دَم که بی تو کِشم بازدَمِ آن نخواهم
عشقی بجز عشقِ تو و غمِ آن نخواهم
در هر نفس که آید بوی سرِ زلفِ تو
تا عطر آن ننوشم بازدَمِ آن نخواهم
بی تو اگر مُلکِ جم بهشتِ شداد شود
تاجِ سلیمانی و خاتم ِ آن نخواهم
برسرِ عهدِ دلم سر شود ار چو گوئی
بر لبِ چوگانِ تو جز خَمِ آن نخواهم
دل که به مجمر عشق سوزد چو عنبرِ خام
مستم ز بوی خوشش مرهمِ آن نخواهم
جز غمِ عشق رفت ز یاد هرچه غمِ جهان بود
افزونترش کن که من زمزمِ آن نخواهم
وردِ زبانِ این دل لعلِ لبِ تو باشد
... دیدن ادامه » این نعمتت فزون کن که کمِ آن نخواهم
===============
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(( برای مست و هُشیار قصه گفتم ))

چه کرد عشقت به من ای نازنین یار
که می خندند بحالم مست و هُشیار

چو شام آید زنند بر فرقم آتش
که سوزم تا سحر در شوقِ دیدار

سحر آید و میرد شمعِ جانم
به دامانم نشیند اشکِ خونبار

برای مست و هُشیار قصه گفتم
که این خواب و دگر پیوسته بیدار

به لب ها مُهرِ خاموشی زدم چون
... دیدن ادامه » سرشکم رازِ دل را شد خریدار

سَعیرِ عشقِ تو تا پرتو افکند
هزار خورشید شدند درمانده در کار

ز هر سو لشگرِ غم زد شبیخون
به کُنجِ خلوتِ دلریش و بردبار

غمِ هر نامرادی شد فراموش
بجز غم های عشقِ نازنین یار
***********************

درود بر شما....

بسیار زیباست...
۱۸ آذر ۱۳۹۴
سپاسگزارم بانو عبدی ..از محبت شما
۱۹ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(( هزار دستانِ این گلزار نیآمد ))
خزان گشت و بهار در کار نیآمد
گذشت عمر و پیام از یار نیآمد
هزاران گُل در این گلشن بدیدم
ز هیچ یک بوی آن دلدار نیآمد
حدیثِ عشق و درد و اشک آهم
به جز با خونِ دل در کار نیآمد
دلِ سرگشته ام هر سو که بشتافت
برون از گردشِ پرگار نیآمد
صبا در گوشِ گُل میکرد نجوا
هزار دستانِ این گلزار نیآمد
دل اندر خون بغلتید از فراغش
ز کویِ او خطِ تیمار نیآمد
به جز او از همه کس دل بریدم
تسلّای دلِ خونبار نیآمد
... دیدن ادامه » خزانِ عمر شبی پایان پذیرد
دوایِ این دلِ بیمار نیآمد
مباش ای دل در این دنیا امیدوار
که هیچ کس را خطِ دلدار نیآمد
===============
زیباست...

۱۷ آذر ۱۳۹۴
خزان گشت و بهارش کار نامد

گذشت عمر و پیام از یار نامد

چه گلها اندرین گلشن بدیدم

ز هیچش بوی آن دلدار نآمد

حدیثِ درد عشق ما نگارین

به ... دیدن ادامه » جز با خونِ دل در کار نآمد

دلِ عاشق بهر سو در گریز و..

برون از گردشِ پرگار نآمد

صبا در گوشِ گُل میکرد نجوا

که بلبل بهر این گلزار نآمد

دل ما خون بشد بهر فراغش

ز کویِ او خطِ تیمار نآمد

بجز او ما زجمله دل بریدیم

تسلّای دلِ خونبار نآمد

خزانِ عمر ما هم روبه اتمام

دوایِ این دلِ بیمار نآمد

مباش ای دل به امید امیدت

که کس را برخطِ دلدار نآمد

درود بر شما..
شعرتان بسیار زیباست..
جسارتم را ببخشید من باب دست بردن بر شعرتان..
۱۷ آذر ۱۳۹۴
با سلام و درود بر شما بانو عبدی ..وسپاس از حضور گرمتان

این شعر اگر زیبا بود بدون شک شما زیباترش کردید...

سرم را گر زنی ای دوست چه زیباتر کنی ما را...
۱۷ آذر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(( کنون وقتِ وصالِ من رسیده ))
شبی پروانه ای با من سخن گفت
که ای آغشته تا کی بایدت خُفت
بیا و عاشقی از من بیآموز
شکایت می مکن از هجر و از سوز
مگر نا دیده ای احوالِ زارم
که پیوسته کِشی خود در کنارم
چو میسوزم مرا در خود رها کن
کم این خود سوزی ما برملا کن
ببین دیگر مرا بال و پری نیست
پس از توفان دگر خاکستری نیست
من آن روزی که بر خود پیله بستم
ز دنیا و ز عقبی دیده بستم
من این خود خواستمی اینگونه سوختن
نه چون کرمی درونِ لانه خفتن
کنون ... دیدن ادامه » وقتِ وصالِ من رسیده
که شمعِ روی او بر من دمیده
چو تار و پود من را می سرشتند
به بالم نامِ مجنون را نوشتند
به نور شمع کنون لیلی ببینم
بدین بال هر دمی بر او نشینم
من امشب بیقرارِ روی اویم
چو فردا شد غبارِ پای اویم
بدینسان عشق را در من نهادند
به کرمی خصلتِ پروانه دادند
تو نیز گر طالبی با خود درآویز
سرشتِ خویش ببوی عشق آمیز
که هرکه بوئی از عشق را نبرده
چو کرمیست کو درون خاک مرده
همی از دردِ درویشی زنی لاف
نئی آگه ز عین و شین و وز قاف
بدو گفتم تو را بال و پرت سوخت
ولی ما را به دل صد آتش افروخت
تو اینک چون بسوزی شاد گردی
کزین ماتمکده آزاد گردی
ولی من ذره ذره سوزم از هجر
چو شمعی در فنا میکوشم از هجر
مرا گر وصل چنین آسان بودی
که هجر با سوختنم درمان بودی
چو ققنوس بال و پر برهم زنم من
وزآن آتش به خرمن درزنم من
ولیکن سوزم از هجر تا سحرگاه
نباشد کس از این پیمانه آگاه
اگر آتش به بال تو درافتاد
تمامِ هستی من داده برباد
چو این گفتم ز من پیشی گرفت او
ز حسرت دل پریشی درگرفت او
به یکباره دل اندر شعله در زد
که جان از جسم او یکباره پر زد
بشد از عشقِ جانان سرخوش و مست
وزین غمخانه دیگر تا ابد جست
بماندم در غمِ خود زارِ زار من
چو دیدم جسمِ او را در کنار من
بگفتم ای تو از پروانه کمتر
نشینی تا کی اندر کنجِ بستر
گرت جانان مُرادست توشه برگیر
به راهِ سوخته جانان در سفر گیر
وگرنه دم مزن دیگر فرو میر
و یا چون تارتُنک بر گوشه درگیر
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
( هیچ مگو )
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم ! نعره مزن! جامه مدر! هیچ مگو..

( مولانا )
عالی
۰۶ آبان ۱۳۹۴
سپاس بانو ایمانی..سرفراز باشید
۰۶ آبان ۱۳۹۴
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت
آن چیز دگر
نیست دگر
هیچ مگو...
۲۰ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
( تا کوی دوست )
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست
راه اگر کوتاه تر دانی بگو...

متاسفانه نام سراینده آن را فراموش کرده ام..
گر ز حال دل خبر داری بگو
ور نشانی مختصر داری بگو
مرگ را دانم، ولی تا کوی دوست
راه اگر نزدیکتر داری بگو
۰۱ آبان ۱۳۹۴
مولانا
۰۱ آبان ۱۳۹۴
سپاسگزارم بانو مرجانه...
۰۲ آبان ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(( به مناسبت ماه محرم ))
(چرا هر لاله ای روید چو زلفِ یار پریشانست ؟)

غریبانه بزن مطرب کنون شامِ غریبانست
که گفتت ظهرِ عاشوراست گمانم عید قربانست
به قربانگاه رود یارم به دشتِ نینوای پیر
علمدارِ سپاهم کو لبم خشکیده عطشانست
بگو با ساربانِ پیر عنانِ مرکبت در کش
که این چرخ هم ز چرخیدن بدورِ خود پشیمانست
ز دجله و فرات دیگر نمیگویم حدیث امشب
که این خون دل و آن یک ز اشکِ چشمِ طفلانست
مگر امشب چه یلدائیست که شبگیرِ دلم گفتا
فلک هم در کنارِ ما ز غم سردر گریبانست
هلا ای دشتِ تشنه لب مگر آب فرات کم بود
که گشتی تشنهء خونی که از خونِ رسولانست
بخوان ... دیدن ادامه » مطرب غریبانه فلک را خون جگر فرما
که در این کاروان امشب ز غم شامِ غریبانست
بزن بر سر بزن برسر که یاران رفته اند ازسر
اسیری میبرند ما را که این جنگ جنگِ ایمانست
شباهنگ ناله ها سرداد به دشتِ لاله های سرخ
چرا هر لاله ای روید چو زلفِ یار پریشانست
بنال ایدل چو دلریشان که این مرغِ هزار آوا
به هر یا هو که میگوید دلش چون دیده گریانست
====================
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
( بیا تا نردِ عشق بازی ز دلبر در نهان گیریم )

بیا تا بادهء سوری سحرگاه در نهان گیریم
بلطفِ می فروشِ پیر ز مستی آسمان گیریم
بیا تا جامهء تزویر به دیر و معبد اندازیم
ز دستِ پیرِ میخانه میئ چون ارغوان گیریم
چه حاصل شد از این معبد نشستن ها قلندر
بیاندازیم کنون دستار یکی رطلِ گران گیریم
چو میچرخد فلک هردم بکامِ خودسری دیگر
نظر انداز بر آنروزی که شاهد درمیان گیریم
نوای یوسفِ کنعان ز قعرِ چاه همی آید
قصاصِ خونِ بلبل را سزد از زاغَکان گیریم
بکُنجِ خالِ هندویش ببستم بندِ حاجت را
که در روزِ جزا باده ز دستِ دلبران گیریم
بریز اشکی یتیمانه بخوان شعری غریبانه
که ... دیدن ادامه » نزدِ ساقیِ کوثر چو دلریشان مکان گیریم
در این بیتوته آخر بده ساقی شرابی را
که دست افشان بپاخیزیم ثنایش برزبان گیریم
برو ایدل فراموش کن حدیثِ لیلی و مجنون
بیا تا نردِ عشق بازی ز دلبر در نهان گیریم
===================
( در نکوهش مدح ، و طبع جامی )
(در احوال و آثار و نقد سروده های جامی ...ویراسته استاد هاشم رضی )
جامی از وضع شعر و شاعری در زمان خود و انحطاط سخن ملول و متٵثر و
افسرده بوده.آنجا که از فن سخن گوئی و هنر سرایندگی به عنوان دست افزاری
برای جمع مال ومنال و شهرت جوئی سود جوئی گردد و به وسیله شعر وسحر
کلمات مشتی سفله و دون همت ستایش گردند به ویژه که طرف خود شاعری
هنرمند وعارفی بلنداندیش و نویسنده ای متبحر بوده باشد..بر این وضع و حال
است که پسر خویش ( ضیاءالدین یوسف ) را از این فن برحذر داشته که گردِ
این روش نگردد که شعر زیر خطاب به پسرش میباشد...

حیف که این قوم گهر ناشناس
مُهره کش سلک امید و هراس
هر چه بر آن نامِ گهر بسته اند
مُهره صفت بر دُم خر بسته اند
چند ز تار طمع و پود لاف
بر ... دیدن ادامه » قدِ هر سفله شوی حُله باف
چند نهی نام لئیمان کریم
چند کنی وصف سفیهان حکیم
آن که به صد نیش یکی قطره خون
ناید از امساک ز دستش برون
نامِ کَفَش قلزمِ احسان کنی
وصف به بحرِ گهر افشان کنی
وانکه به تعلیم گَهِ ماه و سال
شکلِ الف را نشناسد ز دال
عارف آغاز ازل خوانیش
واقفِ انجام ابد دانیش
وانکه چو از گرُبه برآید خروش
رو نهد از بیم به سوراخ موش
شیر ژیان ببر بیان گوئیش
بلکه دلاورتر از آن گوئیش
در لقب طبع کژ اندیش خویش
چون شوی آسوده نهی پیش خویش
کهنه دواتی چو دلت تار و تنگ
کاغذ چون تیره رُخت ساده رنگ
=================
(( هر شکنِ زلف یار گوشهء محرابِ اوست ))
من چه کنم با دلی کاین همه غوغا کند
گوشهء هر محفلی صحبتِ بیجا کند
پند نگیرد ز من بر سرِ هر بوم و بر
در پیِ آن خالِ لب ولوله بر پا کند
خود به دامش رود بر سر بامش جهد
من چو روم راهِ خود شکوهء مارا کند
هیچ نگوید به ما هیچ نگوید ز راه
هرچه که پیش آیدم این دلِ رسوا کند
هر شکنِ زلفِ یار گوشهء محراب اوست
گوشه به گوشه رود رازِ من افشا کند
گفتمش این ره مرو چشمِ خمارش مبین
گفت که باز نایدی تا مرا شیدا کند
بهرِ خیالِ خامش عقل نهیبش زدی
گریهء مستانه اش هر خِرَد اغوا کند
باز ... دیدن ادامه » نیامد دلم از رهِ رفته که تا
چشمِ من از خونِ خود بستر دریا کند
گفت که غافل برو این نه منم که هستم
در رهِ توست عشقِ یار کاین همه غوغاکند
درود بر شما

عالی...
۱۹ مهر ۱۳۹۴
سپاسگزارم بانو ایمانی ..
از محبت و حضورتان.
۱۹ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(( چاووشِ عشق ))
ندانم چاووش عشق کی در آید
ز پرده بر سرِ من پر گشاید
برون جستم ز نفسِ خود دوصد بار
که شاید جان ز نفسِ سگ رهاید
خطاکار این دلِ گم کرده همت
به هر لغزش به دردِ من فزاید
چو نفسِ هرزه گرد از بند رهاشد
به هر لحظه چو خود یک سگ بزاید
فراموش کن من و ما و جهان را
جز او تا چاووشِ عشقش در آید
رهاساز هردو عالم چون جنین باش
بخور خون و صدایت در نیاید
دو چشم خود بروی این جهان بند
اگر خواهی ترا غصه سر آید
من ... دیدن ادامه » و دل دور ز یار اندر ستیزیم
که بی عشق زندگی ما را نشاید...
درود بر شما..

زیباست...
۱۷ مهر ۱۳۹۴
سپاسگزارم بانو عبدی..
محبت شما همیشه باعث دلگرمی من است
۱۷ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(( شد نوحه گر دلِ ما ))
دیدی به یک بهانه شد دربدر دلِ ما
کرده ازین خرابات عزمِ سفر دلِ ما
ازجان کشیده دست و برکف گرفته جامی
در راهِ او نشسته شب تا سحر دلِ ما
گفتم که دل فرستم در کویِ میفروشان
شاید ز زلفِ دلبر آرد خبر دلِ ما
ساقی مگیر بهانه گر دل بکف ندارم
دیریست کز غم او هست دربدر دل ما
جامی بده که جان را چو خرمنی بسوزد
زیرا جز این ننوشد جامی دگر دلِ ما
این حلقه غلامی در گوشِ ما از آنست
کو بر جمالِ جانان کرده نظر دلِ ما
پایم ز بند رها کن تا بشکنم این قفس
کامشب به کویِ دلبر دارد گذر دلِ ما
یاری ... دیدن ادامه » که روی و مویش بود مایهء حیاتم
با رفتنش ز حسرت شد نوحه گر دلِ ما
از نالهء شبانه درویش دگر بپرهیز
زیرا کزین فسانه شد خون جگر دلِ ما
درود بر شما...
بسیار زیباست..
۱۵ مهر ۱۳۹۴
درود برشما و نگاه زیبایتان بانو عبدی
سپاسگزارم.
۱۵ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(( که پندارد خدای خلق از او تاوان نمیگیرد ))
جهان در آتشِ جنگست چرا پایان نمیگیرد
ز همنوع کینه و نفرت چرا درمان نمیگیرد
سخنها بیشمار گفتند ز عدل و داد و آزادی
اسارت زین ریاکاران چرا پایان نمیگیرد
سیاست های کامجویان که بنیادش ریا باشد
چو اینگونه بُوَد باقی جهان سامان نمیگیرد
چو سالوسی و شیادی زبهرِ سیم و زر باشد
کسی عمر و سرای نیک ازین دوران نمیگیرد
عجب دارم ز افکارِ ستمکاران و سالوسان
که پندارد خدای خلق از او تاوان نمیگیرد
نیاندیشد دمی کاین عمر بپایان میرسد آخر
چو.در رویای خود بیند اجل زو جان نمیگیرد
به یغما میبرد مال و زر و دینارِ مردم را
ولی هرگز سراغی او ز مسکینان نمیگیرد
ز ... دیدن ادامه » هرچه جز زر و قدرت بپوشد چشمِ طماع را
دریغا هرگز او پندی ز هیچ قرآن نمیگیرد
دلا دیگر فراموش کن حدیث خیمه شب بازی
که حیوان جانِ حیوان را چو این انسان نمیگیرد
پرمحتوا و زیبا سرودید. درود‌بر شما.

جاهایی سکته هایی خفیف در مصرعهایتان بود که مطمینن به آنها واقفید.
اما یکی دو مورد هست که قاعدتن باید تصحیح شوند :
کلمه هیچگاه که می تواند با هرگز جایگزین شود
«ز هیچ قرآن» هم با «ز قرآن هم» بهتر است جایگزین شود.
واقعا ... دیدن ادامه » دوست ندارم چیزی بنویسم ولی دلم طاقت نمی آورد. عذر می خواهم اگر این نگارشها جسارتی است از بمده حقیر.
۱۴ مهر ۱۳۹۴
ببخشبد حق با شماست ، آدم خواب آلود همینه دیگه استاد :)

سبز سبز سبز باشید
۱۴ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(( خاطرهء زلفِ دوتا ))
ای دل از من قصهء زلفِ دوتا را تو مپرس
قصهء قاصدک و بادِ صبا را تو مپرس
مرغِ شب اینک فرو بسته دم از یاهویش
از نسیم خاطرهء زلفِ دوتا را تو مپرس
دیده از نقشِ رُخش راه خیال می پوید
هدهدی باش و ز ما راه سبا را تو مپرس
گرچه پامالِ جفا کرده مرا یار به عمد
از چه اینگونه زند تیغِ جفا را تو مپرس
شفقِ دیدهء ما ز خونِ تو رنگ گرفت
سببِ گم شدنِ رسمِ وفا را تو مپرس
آنچه بایست مرا پیرِ مغان می آموخت
لیک گفتاکه ز من سّرِ بقا را تو مپرس
آنکه شد رهزنِ من رهزنِ تو بود مدام
راهِ خود گیر زما رسم دُعا را تو مپرس
زین ... دیدن ادامه » پس از بهرِ خدا با منِ درویش بساز
سخن از عشق مگو رازِ فنا را تو مپرس
*****************
درود بر شما که تک به تک اشعار و ابیات حافظ را یادآور شدید.
زیبا بود ....
صرفا این مصرعها نیاز به ویرایش دارند بزرگوار :
هرچه گویم تو خود دانی و پنهان کنی
گویمت باز که دست از منِ رسوا بدار
هر که پرسد ز ما قصه ما را تو مپرس
۱۳ مهر ۱۳۹۴
جناب تورانداز عزیز

جناب شباهنگ بزرگوار، زین پس به جای کلمه دگر آورده شد و از بهر خدا واژه التماس است.
در مصرع شما سکته ای وجود دارد. و البته هان خدارا بسیار واژه ای کهن است.
در غزل امروزی واژگان به روز و روان استفاده می شود. باز خودتون بسنجید و تصمیمتان ... دیدن ادامه » محترم است.

۱۳ مهر ۱۳۹۴
سپاس جناب تورانداز عزیز
۱۳ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(( در کفِ هر بُلهوس ساغر شدم ))
باز امشب در غمی دیگر شدم
زین قفس در عالمی برتر شدم
باز امشب دل به قبضِ خود فتاد
شعله ور از سوزِ دل اخگر شدم
چون به یاد آمد حدیثِ زلفِ یار
همچو عود بر سینهء مجمر شدم
خاطرِ یار تا مرا در هم شکست
در کفِ هر بُلهوس ساغر شدم
آتشی در دل بجا مانده ز یار
کاتش افکن تا شبِ محشر شدم
فاش گویم این سخن گر بشنوی
دل پریشِ زلفِ آن افسر شدم
شک مکن ایدل تو بر این آب وگِل
گِردِ شمع گشتم و خاکستر شدم
هان ... دیدن ادامه » خدا را این قفس کی بشکند
از چه در بندِ ز خود کمتر شدم
==============
درود بزرگوار
بسیار زیبا

پیشنهاد: در مصرع‌ قبض خویش اگر قبض خود بذارید شاید روان تر باشد
همچنین در مصرع کاتش انداز شاید بشه کاتش افکن نوشت

صرفا تمرین شاگردی میکنم در محضر شما اساتید . به دل نگیرید. مطمینا شما بهتر می دانید و نظر نهایی شما حتما درست ... دیدن ادامه » ترین است
۱۲ مهر ۱۳۹۴
درود بانو غضنفری..
این چه فرمایشی است..شما با نظرهای زیبایتان مرا خوشحال
میکنید .حتماً این کلمات را اصلاح خواهم کرد من سپاسگزارم
از راهنمائی شما و یا هر یک از دوستان دیگر.ای کاش من
میتوانستم امیدوار باشم که این نوشته های حقیر لااقل ارزش
خواندن را دارد .این را جدی عرض میکنم هر گاه شعری را
مینویسم نگران این هستم که آیا ارزش نوشتن دارد یا خیر
متاسفانه دوستان کمی نقد شعر انجام میدهند من چون اطلاعات
کمی در مورد ادبیات دارم دلم میخواهد از طرف دوستان کمی
راهنمائی ... دیدن ادامه » شوم ..نقد نوشته های من مرا بیشتر خوشحال میکند
تا اینکه فقط امتیازی داده شود ..چون این دردی را دوا نمیکند.
پیروز و سربلند باشید.
۱۲ مهر ۱۳۹۴
از حسن برخورد شما سپاسگزارم.
نوشته های شما بسیار ارزشمندند و از خواندنشان مستفیض میشویم.
با شما موافقم ستاره ها ارزشی ندارند مهم راهنماییها و نقدها هستند.
من هم نوپا هستم و بسیار کم تجربه.
باید به هم کمک کنیم که اشعار پربارتری به یادگار بذاریم.

باز ... دیدن ادامه » هم از شما ممنونم، بزرگواریتان فراموشم نمی شود.
منتظر نقدهای شما در زیر نوشته هایم هستم
۱۳ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
(( بخشکان تخم شهوت را ))
چو گور بهرام گرفت گوری دگر بهرام نمیگیرد
مرا نیز عمرِ بی حاصل بجز آلام نمیگیرد
شکستم در دلِ غمها چو سازِ کهنهء عشقم
بزن مطرب که سازِ ما دگر آرام نمیگیرد
از آن یکدم نمیگردد به کامم گنبدِ دوّار
که دل چون زُهرهء چنگی زگردون کام نمیگیرد
خدا را ای بنی آدم بخشکان تخمِ شهوت را
که تا این نطفه میتازد جهان فرجام نمیگیرد
از این ششدرفنا بنگر برقصِ شش عروسِ دهر
که زُهره در قِران خویش یدِ بهرام نمیگیرد
نمیدانم در آن پرده چه نقش بازی کند پرگار
که مرغِ دل ز یارِ خود دگر پیغام نمیگیرد
خطا کردم خطا گفتم خطا اندیشه ار دارم
همی دانم بجز زلفش مرا هیچ دام نمیگیرد
از ... دیدن ادامه » آن چله نشین گشتم در این غمخانه حسرت
که درویش جز زدستِ یار زهیچکس جام نمیگیرد
================
خدا را ای بنی آدم بخشکان تخمِ شهوت را
که تا این نطفه میتازد جهان فرجام نمیگیرد


مضمون و محتوایی بغایت زیبا و آموزنده

درودها بر شما
۰۸ مهر ۱۳۹۴
سپاسگزارم بانو غضنفری.
بینش عمیق و باریک بینی زیبای شما .
مورد ستایش ودلگرمی بنده است. سرفراز باشید
۰۸ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
( دستارِ ریاراز سرِ ایمان کشم به می )
خواهم نقاب از رخ ایمان کشم به می
تختِ سبا به مُلکِ سلیمان کشم به می
فریادِ الوداع به سرِ زهد کشم ز خشم
تیغِ قصاص بر سرِ کیهان کشم به می
یک دست میِ سوری و دگر طُرهء یار
دستارِ ریا از سرِ ایمان کشم به می
تا از نظرِ رندِ نظرباز به دور باد
دیوارهء چین تا مه تابان کشم به می
بودم ز ازل تابعِ دلدار چو سایه
چون گویِ وفا سرلبِ چوگان کشم به می
هردم بزند چنگ دلم بر رخِ سینه
تا چنگ بر آن زلفِ پریشان کشم به می
زین دامِ گناه همچو زلیخا نتوان جست
چندانکه دل از یوسفِ کنعان کشم به می
گفتم ... دیدن ادامه » که دگر طی نکنم راهِ خرابات
گفتا که ترا بر سرِ پیمان کشم به می
درویش اگرت نیمه ره شکوه کنی ساز
با غمزه ترا در رهِ مستان کشم به می
درود بر شما...

بسیار زیباست..
۰۶ مهر ۱۳۹۴
سپاسگزارم بانو عبدی..
درود خداوند هم بر شما
۰۶ مهر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید