تیوال شایسته دارابی | دیوار
S3 : 18:12:03
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
صحبت آقای خطیبی :
«اشکان خطیبی مجری طرح نمایش «ترانه‌های محلی» از اختصاص بخشی از بلیت‌های این نمایش به موسسه خیریه «برکت» خبر داد.

این بازیگر تئاتر که مدتی است به عنوان تهیه‌کننده و مدیرتولید با اجرای برخی از نمایش‌ها همکاری دارد گفت: قرار است هر شب بخشی از بلیت‌های نمایش «ترانه‌های محلی» به موسسه خیریه برکت اختصاص داده شود. البته این بلیت‌ها گران‌تر از قیمت بلیت معمول مجموعه تئاتر شهر است و مابه‌التفاوت این دو بلیت به حساب انجمن خیریه یاران برکت مهر واریز می‌شود. »
.
.
.
یه وقتایی هست آدم به خودش میگه "به من چه "
یه وقتایی هست آدم میگه " به ما چه ربطی داره "
یه وقتایی هم هست که میگی : آدم ها رو باید آزاد گذاشت تا هرکاری خواستند بکنند...ولی آزادی که به کسی ضرری نرسونه...
این ژست روشنفکری چیه اینجا بعضی ها به خودشون گرفتند؟ که آقای رحمانیان می تونه که اینکار رو بکنه؟
چرا متوجه نمیشین که باباااااااااااا...کاااااااارررر خیییییررررررر اینجورررررری نممممممیـــــــــــــــــــــــــــــــشه... ن می شه ...
آخه اون می خواد کمک کنه چرا منو مجبور می کنه؟... چرا به من ضرر می زنه؟
آخه اون می خواد کار خیر کنه چرا من باید برم عقب بشینم؟... چرا به من ضرر می زنه؟
آخه من می خوام کار خیر کنم، دوست ندارم بقیه بدونن من کار خیر کردم. چرا منو می ذاره ردیف اول تا پنجم که همه بفهمن؟... چرا به من ضرر می رسونه....؟؟

من ... دیدن ادامه » که این نمایش رو نمی خوام ببینم... دیدین یا ندیدن من هم هیچی رو عوض نمی کنه... ادعایی هم ندارم... ولی تو رو به اون خدایی که در راهش کار خیر می کنید، یه کم منطقی و به دور از احساس با این قضیه برخورد کنید...
شده قضیۀ : "می خوای بخواه، نمی خوای هم باید بخوای..!!! "
موافقم. راه درست تری برای این کار وجود دارد. صندلیهای خیریه یا باید در سالن پخش باشند یا همه صندلیها را تعیین کنند که با قیمت خودشان خریداری شوند ولی گزینه ای هم برای پرداخت بیشتر و همت عالی وجود داشته باشد. مثلا شخصی بجای پانزده هزار تومن سی هزار تومن ... دیدن ادامه » بپردازد با علم به اینکه مبلغ اضافیش صرف خیریه می شود. یک راه هم استقرار مامورین خیریه در سالن انتظار است مثل کاری که سیمین غانم در کنسرتهایش انجام می دهد و نه کسی بابت کمک نکردن شرمنده میشود و نه کسی انگشت نما می شود. یا صد جور راه دیگر.
۲۹ تیر ۱۳۹۳
قبول دارم غر زدن به جون اون عده خیلی هم درست نیست ولی من فکر می کنم کسی که تن به یک سیستم نادرست میده به سهم خودش در ادامه ی اون سیستم نادرست مقصره.
۲۹ تیر ۱۳۹۳
واقعا من نمیفهمم جناب رحمانیان چرا این رویه رو در پیش گرفتن؟ اگر به نظرشون بهای نمایش ها خیلی پایینه و باید به طور کلی افزایش پیدا کنه میتونن واضح حرفشون رو بزنن. این کار خیریه اونم به این شکل که اگر میخوای جای خوب بشینی مجبوری به خیریه کمک کنی به نظرم ... دیدن ادامه » اصلا قشنگ نیست و ارزش کار خیر رو هم پایین میاره. به هرحال به نظر میرسه از زمان بازگشت ایشون روند افزایش قیمت ها شروع شده و نمیدونم تا کجا دیگه میخوان ادامه اش بدن
۲۹ تیر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خوب بود... اما قطعاً و حتماً اجرای اول با بازی رامین سیار دشتی و الهام کردا بهتر بود...حیف حیف !!!
manimoon، آرمیتا جبرییلی و mohadese9 این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یه کمی نبودن رامین سیاردشتی و الهام کردا نگرانم می کنه... اما حضور فرزین صابونی دلگرمم می کنه... یه کمی هم حضور شهرام حقیقت دوست و نسیم ادبی منو می ترسونه... :0
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یه کمی نبودن رامین سیاردشتی و الهام کردا نگرانم می کنه... اما حضور فرزین صابونی دلگرمم می کنه... یه کمی هم حضور شهرام حقیقت دوست و نسیم ادبی منو می ترسونه... :0
جم این را خواند
دقیقا فکر کنم با گروه قبلی خیلی بهتره... جاشون قطعا خالیه ...من دوبار اجرای قبلی رو دیدم با این گروه دیگه نمیرم ببینم....
۲۷ فروردین ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یه کمی نبودن رامین سیاردشتی و الهام کردا نگرانم می کنه... اما حضور فرزین صابونی دلگرمم می کنه... یه کمی هم حضور شهرام حقیقت دوست و نسیم ادبی منو می ترسونه... :0
جم، سارا تهرانی، manimoon، ندا مصطفایی و رضا قاسم پور این را خواندند
مهرنوش بیانی این را دوست دارد
خانم دارابی عزیز فرمول پیچیده ای ارائه کردین. بالاخره سرجمع حستون مثبته یا منفی!؟ :))
۱۰ فروردین ۱۳۹۳
می دونم اونو ای بابا از خانواده پسیانی همه چیز بر میاد... اینا ذاتا بنیه شون زیاده... برای منم سوال شده بود. اتفاقا با یکی از دوستامون داشتیم در این مورد حرف میزدیم اون دوست ما هم مثل شما فکر می کرد.احتمالا با هلی کوپتر میره!!!!راننده هلی کوپتر هم احتمالا باباشه.
... دیدن ادامه »
۱۵ فروردین ۱۳۹۳
آقا برای یکشنبه بلیت خرمگس و خریدم
۱۵ فروردین ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
.......................تئاتر گران خَر است.....................
گفته بودم به خاطر قیمت بالای بلیط این اجرا رو هرگز نمی بینم... دست بر قضا توی جشنواره با قیمت معقول بلیط رو خریداری کردم و امشب به تماشا نشستم...
نظر باشه برای بعد... بیچاره به اونایی که با 50000 تومان و 40000 تومان و ... خریدند.
دیگه هرگز هرگز هرگز تئاتری که گرون باشه رو نمی رم... چون حبابه... حتی اگه مثل این کار اگه تو جشنواره با قیمت پایین اجرا بشه هرگز نمی رم...
.......................تئاتر گران خَر است.....................
منهم موافقم : تاتر گران خر است ...
این شد شعارمون :))
۱۰ بهمن ۱۳۹۲
قربان همگی قابلی نداشت .
۱۱ بهمن ۱۳۹۲
@محبوبه :
آخه جیگر که خر نبود...جیگر بوووود...
این تئاتر گران واقعاً خر است...
۱۱ بهمن ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کادری بی تربیت تر، بی ادب تر و بی شخصیت تر از کادر اداری تماشاخانه ایرانشهر ندیدم... خیلی اجرا اونجا دیدم و هربار به نوعی شاهد برخورد بَدِشون بودم... دیشب که دیگه واقعاً مایۀ تأسف بود...
قبل از هرچیز این رو هم بگم که « از ماست که بر ماست »...
برای دیدن کافه باله نمی دونم چرا حتی نمی تونن کاری کنن که کسانی که بلیط دارن به ترتیب برن تو...
بستن 3 تا صف کاری داره؟ شما که نمی تونین مدیریت کنین شماره صندلی بدین...
وارد سالن میشین بدترین جا رو با مِنّت بهتون پیشنهاد که چه عرض کنم، تحمیل می کنن.
حاضر میشی اون صندلی رو با پله عوض کنی و تهیه کننده میگه بازیگران از پله استفاده می کنن. جالبه که استفاده نمی کردن و تهیه کننده که با کلی اِهِن و تُلُپ این برنامه رو به نام خودش برده رو صحنه هنوز اینو نمی دونه...
نگو که پله برای کسانی هست که ویژه هستن و اونقدر این ویژه ها زیادن ... دیدن ادامه » که پله های کنار باکس وسط (VIP ) رو به اونا دادن و اونجاست که قاطی می کنی و با داد و بیداد مجبور میشی حقِت رو بگیری...
حتی چیدمان صحنه هم می تونست طوری باشه که تسلط تماشاگر به صحنه بهتر باشه...
از اجرا لذتی همراه با تلخی خاطره قبل از اجرا می بری و آخر اجرا از اونجایی که خیلی برنامه ریزی شون تونسته اعتمادت رو جلب کنه دعوت می کنن که در ایوان شمس هم به تماشای این اجرا بشینین و البته اون اجرا چون برفش بیشتره، حتماً بامِش هم بیشتره... باکلی مِنّت دوباره می گن به دلیل اینکه دستمزد این گروه بالاست قیمت بلیط ها گرونه و ما خیلی دوست داریم که مردم این اجرای حرفه ای رو ببینن. پس فکر نکنین تهیه کننده از این اجرا سودی می بره... تمام هزینه ها دستمزد بازیگران است و تهیه کننده فقط از سر خوبی می خواد ترتیبی بده که مردم این اجرا رو از دست ندن... از سالن هم میای بیرون می خوای (ببخشید ) بری دستشویی میگن نمیشه...تعطیله..!!!
تماشاخانه ایرانشهر براتون متأسفم که فقط با ژست می خواین تماشاگر رو برای خودتون نگه دارین...
برای بعضی از تماشاگران هم متأسفم که هنوز بعد از دیدن اجراها کوسن زیرشون رو برنمی دارن بگذارن سرِ جاش و از این جهت « از ماست که بر ماست »...
برای خودمون ارزش قائل شیم که اگر زمانی زبان به اعتراض باز کردیم، دو قورت و نیم اهالی شیک تماشاخانه باقی نباشد...
شایسته واقعا ازت ممنونم که اومدی اینجا اینو نوشتی.اگه تو نبودی که من اصلا نمیدونم چطوری میشد دیشب.حقم رو میتونستم بگیرم یا نه.
من یادمه وقتی این تماشاخانه اول افتتاح شد و مدیرش مجید جوزانی بود،برای تماشاگر احترام قائل بودن،ولی از وقتی مدیریتش عوض شد،تبدیل ... دیدن ادامه » شدن به بی ادب ترین و بی فرهنگترین ها.واقعا متاسفم که بهترین سالن که از نظر کیفیت تو ایران وجود داره،بدترین و زننده ترین رفتارها رو با تماشاگرها داره.
و از اون بیشتر متاسفم برای اونایی که فکر میکنن میتونن به هر طریقی مردمو بچاپن و ببخشید،تصور میکنن که همه ی تماشاگرا دو تا گوش بزرگ رو سرشونه...
من دوباره عصبانی شدم با یادآوری اون همه رفتار بدی که لذت نمایش رو از دماغم در آورد.بیشتر ازین نمیتونم چیزی بنویسم.هر کی رفته باشه اونجا،مخصوصا تو جشنواره میفهمه چی میگم و چی میگی... :(
۱۰ بهمن ۱۳۹۲
با گفته هاى شما کاملاً موافقم و در تعجبم از آقاى سرسنگى که هیچگونه تغییرى در شیوه اداره این تماشاخانه نمیدهد. من تقریباً ٢٢ نمایش در این جشنواره دیدم که اکثر آنها در مجموعه تئاتر شهر بود که احترام راهنمایان سالنها به تماشاگران واقعاً جاى تقدیر دارد و ... دیدن ادامه » اولویت ورود با کسانى بود که بلیط شماره صندلى دار خریدارى کرده بودند و هیچوقت استرس و نگرانى نداشتم .
ولى یکى دوتا کار که تو ایرانشهر دیدم همش اعصاب خردکن بود چون هیچ نظمى نداشت و اولویت با دوستان و آشنایان است و هیچ احترامى براى کسانیکه بلیط خریدارى کردند ، وجود ندارد و وقتى وارد سالن میشوى آنهم با وضعیت ضدفرهنگى ٧٠٪ سالن پر است و پرسنل هم نه تنها پاسخگو نیستند بلکه با بى ادبى کامل برخورد میکنند.
اگر آقاى سرسنگى از این وضعیت اطلاع دارد و هیچ تغییرى نمیدهد که واویلا ، ولى اگر نمیداند امیدوارم بدینوسیله یک رفرم ایجاد کند وگرنه بتدریج تماشاگران آن کم میشود حتى اگر شاهکار ار آن اجرا شود.
۱۱ بهمن ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کادری بی تربیت تر، بی ادب تر و بی شخصیت تر از کادر اداری تماشاخانه ایرانشهر ندیدم... خیلی اجرا اونجا دیدم و هربار به نوعی شاهد برخورد بَدِشون بودم... دیشب که دیگه واقعاً مایۀ تأسف بود...
قبل از هرچیز این رو هم بگم که « از ماست که بر ماست »...
برای دیدن کافه باله نمی دونم چرا حتی نمی تونن کاری کنن که کسانی که بلیط دارن به ترتیب برن تو...
بستن 3 تا صف کاری داره؟ شما که نمی تونین مدیریت کنین شماره صندلی بدین...
وارد سالن میشین بدترین جا رو با مِنّت بهتون پیشنهاد که چه عرض کنم، تحمیل می کنن.
حاضر میشی اون صندلی رو با پله عوض کنی و تهیه کننده میگه بازیگران از پله استفاده می کنن. جالبه که استفاده نمی کردن و تهیه کننده که با کلی اِهِن و تُلُپ این برنامه رو به نام خودش برده رو صحنه هنوز اینو نمی دونه...
نگو که پله برای کسانی هست که ویژه هستن و اونقدر این ویژه ها زیادن ... دیدن ادامه » که پله های کنار باکس وسط (VIP ) رو به اونا دادن و اونجاست که قاطی می کنی و با داد و بیداد مجبور میشی حقِت رو بگیری...
حتی چیدمان صحنه هم می تونست طوری باشه که تسلط تماشاگر به صحنه بهتر باشه...
از اجرا لذتی همراه با تلخی خاطره قبل از اجرا می بری و آخر اجرا از اونجایی که خیلی برنامه ریزی شون تونسته اعتمادت رو جلب کنه دعوت می کنن که در ایوان شمس هم به تماشای این اجرا بشینین و البته اون اجرا چون برفش بیشتره، حتماً بامِش هم بیشتره... باکلی مِنّت دوباره می گن به دلیل اینکه دستمزد این گروه بالاست قیمت بلیط ها گرونه و ما خیلی دوست داریم که مردم این اجرای حرفه ای رو ببینن. پس فکر نکنین تهیه کننده از این اجرا سودی می بره... تمام هزینه ها دستمزد بازیگران است و تهیه کننده فقط از سر خوبی می خواد ترتیبی بده که مردم این اجرا رو از دست ندن... از سالن هم میای بیرون می خوای (ببخشید ) بری دستشویی میگن نمیشه...تعطیله..!!!
تماشاخانه ایرانشهر براتون متأسفم که فقط با ژست می خواین تماشاگر رو برای خودتون نگه دارین...
برای بعضی از تماشاگران هم متأسفم که هنوز بعد از دیدن اجراها کوسن زیرشون رو برنمی دارن بگذارن سرِ جاش و از این جهت « از ماست که بر ماست »...
برای خودمون ارزش قائل شیم که اگر زمانی زبان به اعتراض باز کردیم، دو قورت و نیم اهالی شیک تماشاخانه باقی نباشد...
من هم دقیقن همین مشکلات رو داشتم شایسته جان... واقعن تاسف برانگیزه
۱۰ بهمن ۱۳۹۲
جشنواره تاتر تبدیل شده به جشنواره مشکلات !! همه مشکلات فرهنگی و غیر فرهتگی را میتوان در این ایام دید :( متاسفانه راست میگویید : از ماست که برماست :(
۱۰ بهمن ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قریب به 2 ماه و خورده ای از تمام شدن این نمایش فوق العاده می گذره... و من همچنان به صفحه ی این نمایش سر می زنم تا کمی رفع دلتنگی کنم...
تا همین چند وقت پیش که قدرت دیدن هیچ نمایش دیگری رو بعد از این کار نداشتم، چون پر بودم از حال و هوایی که مدتها جایش در وجودم...در دلم...خالی بود.
بعضی غم ها در زندگی هست که نمی خوای ازش فرار کنی..با اینکه غم انگیزه اما حال و هواشو دوست داری...مثل آهنگ غم انگیزی که یه سری خاطرات رو برات یادآوری می کنه اما تو از گوش دادنش لذت می بری و دلت نمی آد که رَدِش کنی...
این نمایش غم انگیز نبود، اما یادآوری شخصیت هایی بود که به خاطر این دنیای شلوغ و شلخته، حس می کردیم دیگه وجود ندارند...کسانی که آرزوهاشون خیلی بزرگ نبودن اما فقط پا گذاشتن در راه آررزوهاشون و تصمیم گرفتن برای انجام اون کار، وجودشون رو پر از امید می کرد...امیــــــــــــــــــــــــــد ... دیدن ادامه » یه معجزه است..مثل یه مشعل روشن می مونه که اگه از دستش بدی یا خاموشش کنی دیگه هیچی نیست که براش زنده باشی...این شخصیت ها خود ما بودن. اما من این «خودم» رو فراموش کرده بودم..مثل دوران بچگی که وقتی بهش فکر میکنی انگار مثل یه خواب پراکنده به یادش میاری..مه آلود و نزدیک به فراموشی.

جیک کوئین،فین، دلم براتون تنگ شده...
شان هارکین، میکی ریوردین،چارلی کنلن، دلم برای شما سه نفر به طور ویژه ای تنگ شده...
تا عمر دارم فراموشتون نمی کنم.
حال و هوای سنگ‌ها... عجیب حال و هوایی است!
من هم هنوز درگیرش هستم! هنوز بعد از دیدن هر اجرای ضعیف یا نه‌چندان خوبی چند تا از دیالوگ‌هایش را با خودم مرور می‌کنم تا بهتر شوم! نمایش‌نامه‌اش را که چند باری هدیه داده‌ام و آن را که خودم دارم، فرسوده شده از ... دیدن ادامه » بس خوانده‌ام!
«می‌شناسم خودمو دیگه! دلم برای همه‌ی اینا تنگ می‌شه!»...
۲۴ دی ۱۳۹۲
@ الف.
مرسی که اطلاع دادی.ممنون
۲۷ دی ۱۳۹۲
@sanaz m.barin
:)
۲۷ دی ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جیک: باباش کارگردانه، اونم می خواد فیلم خودشو بسازه... و می سازه... واقعاً حالِ آدم گرفته میشه...
که چی؟ نه واقعاً که چی ؟
آدم یاد مغازه هایی می افته که رو شیشه اش می نویسن « تخفیف نداریم، لطفاً چانه نزنیــــــــــــــــــد »...

FOR SALE نداره؟


هرگز نخواهم دید ... نمایشنامه را خواهم خواند (همان که بهرام بیضایی نوشته ) با کمترین هزینه که پول نمایشنامه اش باشد و با بیشترین هزینه که وقتم باشد...
و اما سقراط...
از بیرون سالن شروع می کنم...
- از سالن هایی که گِیت مردونه زنونه همراه با تذکر (برای رعایت هرچی که اونا دوست دارن بقیه رعایت کنن) داره متنفرم...
- بلیط ها چندبار چِک شد..چِک شدنش که الزامی ست اما چند بارش رو نمی دونم چرا...
- کسی نبود بروشور رو به تماشاگران بده (من که ندیدم)، بعد از اجرا به زور و شبیه بچه هایی که می خوان شاباش جمع کنن با عجله و با زرنگ بازی یکی نصیب من شد...
- حالا با این آمادگی ذهنی وارد سالن شدم... کمی دور بودم به سِن اما خوب بود... سالن از لحاظ تئاتری که داشت توش اجرا می شد هماهنگی لازم رو داشت و برای اینکه خودت رو در آتن حس کنی،مؤثر بود...
- نمایش به نظرم یه جاهایی الکی طول می کشید... به خاطر سپردن اسامی به غیر از فیثاغورث(فیثاغورس) و تالس که در ذهن ما نهادینه شده واقعاً مشکل بود و چون از بقیه نمایش خبر نداشتیم که این شخصیت ها چقدر در طول نمایش مؤثر هستن، ازین که نفهمیدیم اون کی بود، اون یکی کی بود؟ حس عذاب وجدان و ترس از نفهمیدن ماجرا را به همراه داشته باشم...
حرکات بدنی اضافه در نمایش رو به شخصه دوست ندارم. ازین خوردن زمین های مینیاتوری خوشم نمیاد... یا حرکات دست خیلی زیاد (همسر سقراط).
طنز گفتار سقراط به اندازه ای شیرین بود که نیازی به گفتن آن یک کلمۀ به نظرم هجو نبود که شأن نمایش رو پائین بیاره و صرفاً برای ترکوندن سالن باشه...
صحنۀ « مده آ » به نظرم به دلیل میکروفونی بودنش کمی گنگ و خیلی شعاری بود... اگر این صحنه نبود آیا تئاتر کمبودی داشت؟ به نظر من نه... همان شاعره خواب های سقراط برای نشان دادن تبعیض جنسیتی و ظلم به زنان کافی بود...
- موسیقی کار برایم جذاب بود و به نظرم کمک شایانی در بیدار کردن بدن من و سرحال آمدنم برای دیدن بقیه کار کرد و بسیاااار مؤثر بود... از لب خوانی در تئاتر متنفرم به خصوص وقتی صحنه ی مهمانی با رقص تکنو رو دیدم و دیدم که خواننده به صورت زنده داره موسیقی رو اجرا می کنه، از خودم مدام این رو می پرسیدم که صدای این خواننده ها همه دراین سطح هست و آمادگی اجرای زنده رو داره. پس چرا لب خوانی؟
- نورپردازی به نظرم ساده و یکنواخت بود...کاش کمی با رنگ نور بازی می شد به خصوص برای زمان های رؤیا دیدن سقراط... بازی با رنگ و شدت نور به نظرم به شدت در فضاسازی نقش داره...
- طراحی صحنه خوب بود و در صحنه ی دادگاه به نظرم خلاقیت به خرج داده شده بود...

در کل در مقایسه با درخشش در ساعت مقرر به نظرم کم داشت و اون کار رو بیشتر دوست داشتم...
نظر ... دیدن ادامه » کلی : به نظرم متوسط خوب بود.
پیشنهاد : ببینید.
"...به زور و شبیه بچه هایی که می خوان شاباش جمع کنن..." خیلی جالب بود. حس و حالت خیلی خوب منتقل شد. :)
۰۷ دی ۱۳۹۲
خیلی خوب نوشتین بی اونکه فقط به علایق شخصی خودتون فکر کنین نظر بسیار جامع و خوبی نوشتین ممنونم منم کار رو یک بار دیدم اما هنوز نمی تونم زیاد نظری بدم تا دوباره نبینم،....
به جز صحنه سافو که خوب خواننده نبود فقط بازیگره، جای دیگه ای هم لب می زدن خواننده ... دیدن ادامه » هاش؟
۱۴ دی ۱۳۹۲
ممن.نم از لطفت سیما جان...
بله جاهای دیگه هم لب می زدن...فقط صحنۀ مهمانی که خارجی می رقصیدن به صورت زنده اجرا می شد... واتفاقاً چون به نظر من اون صدا بسیار زیبا، آماده و خیلی شیورا و رسا بود در عجبم که چرا بقیۀ جاها به صورت زنده نبود...
۱۶ دی ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دلم تنگ شده ... :'((((
With your drums and guns and guns and drums, hurroo, hurroo
With your drums and guns and guns and drums, hurroo, hurroo
With your drums and guns and guns and drums
The enemy nearly slew ye
Oh my darling dear, Ye look so queer
Johnny I hardly knew ye.
البته زیبایی اصلی در آهنگش هست تا در شعرش. کاش آهنگش رو میگذاشتید
۱۴ آبان ۱۳۹۲
درسته، برای ما که تئاتر رو دیدیم کل اون صحنه با همه ی جزئیاتش تداعی شد. در واقع باید تئاتر رو دیده باشی تا بفهمی چرا این آهنگ اینجا دیالوگ ماندگار محسوب میشه. ممنون
۱۴ آبان ۱۳۹۲
https://www.youtube.com/watch?v=NCfuar4sAKY
این یه نظرم خیلی به اجرای میکی نزدیک بود...
۰۸ آذر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
But if you come, and all the flowers are dying,
And I am dead, as dead I well may be.
You'll come and find the place where I am lying.
And kneel and say an "Ave" there for me.

And I will know, tho' soft ye tread above me
And then my grave will richer, sweeter be.
And you'll bend down and tell me that you love me
And I will rest in peace until you come to me.
شعرش که فوق العادست،ولی فقط به نظرم با صدای پارسا پیروزفر اون حس و حالی رو که باید میداشت پیدا کرد،اونی که باید می بود شد...چه قدر دلم تنگ شده واسه نمایش...آخ آخ من با این درد دوری چه کنم! :((
۱۴ آبان ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیشب برای هفتمین و آخرین بار و در آخرین ساعت، سنگ ها در جیبهایش رو دیدم... فکر نمی کردم یه تئاتر بتونه اونقدر منو به خودش عادت بده که در نبودش احساس خلاً شدیدی تو وجودم بکنم. نمی خوام بت سازی کنم اما همزاد پنداری من با تک تک شخصیت های این تئاتر خیلی منو تحت تأثیر قرار داد... چون همه ی آدم ها تمام این جنبه های شخصیتی رو در درونش کم و بیش دارند... برای همین درک این شخصیت ها و زندگی با اون ها یه جوری دور زدن تو افکار و آرزوها و زندگی خودمه... اینه که الان مثل آدم هایی که یه چیزی گم کرده باشن سرگردونم و تو هوا معلق موندم...
" من دلم برای همه ی اونا تنگ میشه...میشناسم خودمو... "
خداحافظی با شان، جیک، میکی، چارلی، و باز هم شااااان، واقعاً برام سخته...واقعاً...
ای کاش باز هم این اتفاق برام بیفته که اینقدر تحت تأثیر قرار بگیرم و بیشتر خودمو بشناسم...
با دیدن سنگ ها در ... دیدن ادامه » جیب هایش مصداق عینی این صحبت استاد سمندریان رو با تمام وجود دریافتم:
"تئاتر تنها تصویر زندگی نیست، بلکه می‌تواند زندگی را زندگی‌تر کند، فشرده و گویاتر به نمایش بگذارد.
به‌تدریج دریافتم می‌توانی آنچه از آرزوها که در واقعیت انجام نیافته را در خیال خلق کنی، از صافی وجود خود عبور دهی، به باور بنشانی و بر صحنه به نمایش بگذاری.
آن‌گاه که دانستم بر روی چهار تکه الوار با ساده‌ترین ابزار و انسانی ایستاده در لکهٔ نور می‌توانی دنیایی بسازی لبریز از مفاهیم پررمز و راز، آن‌گاه که دانستم تئاتر به معنای درست کلمه می‌تواند قدرتی باشد به حیرت‌انگیزی کائنات و بی‌پایان مثل کائنات...
پس واقعاً تئاتری شدم و این صحنه خانهٔ من شد..."
به نظرم سنگ ها در جیب هایش شوک بزرگ و مثبتی به جریان تئاتر کشور وارد کرد
۱۱ آبان ۱۳۹۲
تبریک میگم... بعد از خانم شیدانی شما هم اولویت اول بازی نقش اول در تاتر ورشکستگان هستی .. :دی خانم شیدانی خوشحال باش که نقش مقابلتم یافتیم.. :))
۱۱ آبان ۱۳۹۲
بله دیگه آقای سیمایی!!!!اتفاقا من دوست عزیزم شایسته جون دارابی رو به عنوان نقش مقابل از قبل در نظر داشتم!!!!!!:)))))))
آقای بخشی استوار عزیز،حرفتان کاملا درست است و البته به نظر من سنگها در جیبهایش نه فقط یک شوک،که دستاوردی بزرگ بود برای تئاتر امروز ایران.
۱۲ آبان ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چارلی : چشمم و باز کردم دیدم هیچی دورم نیست... یه چاه عمیق و تاریک از هیچی...دلم می خواست بپرم توش و تا اونجایی که جا داره برم پائین، که دیگه مجبور نباشم از خواب بیدار شم.
چشمامو باز کردم دیدم تو بیمارستانم..
می دونی به اولین چیزی که فکر کردم چی بود؟
به این که چارلی خاک توسرت که اینکار هم نتونستی انجام بدی...خاک تو سرت چارلی...

با توجه به استقبال چشمگیر شما دوستان عزیز،نمایش ما این هفته پنجشنبه و جمعه ( 2 و 3 آبان) در 2 سانس اجرا خواهد داشت.

به جز سانس 19:30، سانس 21:45 هم میزبان شما هستیم.

سایت فروش:
http://tamashakhaneh.ir/ticket/buyticket.aspx?MovieId=65

آوا فیاض
مهسا شیدانی و لونا این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش "سنگ ها در جیب هایش" که به کارگردانی پارسا پیروزفر از 20 شهریور ماه در تماشاخانه ایرانشهرروی صحنه رفته بود، اجرایش به دلیل استقبال تماشاگران تمدید شد.
به گزارش روابط عمومی و امور بین الملل تماشاخانه ایرانشهر، اجرای نمایش "سنگ‌ها در جیب‌هایش" نوشته‌ی «مری جونز» بازیگر و نمایش‌نامه‌نویس ایرلندی تا جمعه 10 آبان ماه در سالن استاد ناظر زاده کرمانی ادامه خواهد داشت.
پیروزفر در این اثر که سومین تجربه کارگردانی اش است، تماشاگر نمایش را علاوه برابعاد کمیک اثر با جنبه تراژیک نیز آشنا می کند. توجه به شخصیت افراد در کنار موقیت آنها و پرداختن به جنبه تراژدی در کنار کمدی در این اثر هم باعث تعمق درباره ناتوانی، آرزوها و خواسته های ممکن و یا غیر ممکن آدمی می شود و هم شرایطی را بوجود می آورد که مخاطب وضعیت کاراکترهای نمایشی را همچون موقعیت خود بداند.
نمایش ... دیدن ادامه » "سنگ ها در جیب هایش" داستان دو هنروری است که با بازی در نقش های متفاوتی از یک فیلم هالیوودی (در مقام کارگردان، سیاهی لشگر، دستیار کارگردان و...) تضاد آشکار میان زندگی واقعی با فضاسازی فیلم را نشان می دهند.
پیروزفر در این نمایش در کنار رضا بهبودی به ایفای نقش می پردازد. همچنین آتوسا قلم‌فرسایی طراحی صحنه و لباس، بهاره مصدقیان منشی صحنه، حسن طاهری عکاس، آرش فصیح دستیار کارگردان و محمود امید علی مدیر صحنه این اثر نمایشی هستند.
گفتنی است، این اثر نمایشی هرشب ساعت 19:30 در سالن استاد ناظر زاده کرمانی روی صحنه می رود.
علاقه مندان به تماشای این آثار نمایشی می توانند برای کسب اطلاعات بیشتر و تهیه بلیط، به سایت www.tamashakhaneh.ir/ticket مراجعه و یا با شماره های 88814115 و 88814116 تماس حاصل فرمایند
درود ....کار بسیار بجاییست منکه بعد از 4 هفته تونستم ردیف مناسبی بگیرم ...
۲۴ مهر ۱۳۹۲
چقدر عالی شد . خوشحالم که می توانم دوباره به دیدنش بروم . ممنون جناب پارسا پیروزفر عزیز و آقای رضا بهبودی نازنین . سپاس
۲۴ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من خوشم اومد..فارغ از هر نقدی خوشم اومد...برای من حس نوستالژی این نمایش بر نقدش اولویت داشت...
همینکه بعد از سالها دوباره برای احمد آقالو اشک ریختم برام کافی بود..همین که این بار خیلی بیشتر از همیشه جاش رو در تئاتر خالی دیدم خیلی قلبم رو به درد آورد...
این نمایش خیلی چیزها رو می تونه برای بعضی از بازیگران و کارگردانان نوپا و غیر نوپا که به همه از بالا نگاه می کنن و فکر می کنن بهترینن و همیشه چرخ روزگار به کام اونها می چرخه یاد بده... چند نفر از بازیگران و کارگردانان ما غرورشون اجازه می ده در جایی بایستن که سال شصت حمید سمندریان ایستاده بود؟ (خیلی انگشت شمارن...) اما جالبه همیشه با افتخار می گن ما در کانون آموزشهای هنری سمندریان دوره ی بازیگری دیدیم...استاد ما حمید سمندریان بودن... عزیزان، حمید سمندریان، احمد آقالو و غیره رو همین تواضع...همین انعطاف پذیریش ... دیدن ادامه » در برابر شرایط روزگار و همین که با خیلی از پیشنهاداتی که بهش می شد در ایران موند و به اون فرصت ها " نه " گفت حمید سمندریان کرد...

از بعضی آدم ها توی دنیا یه دونه هست، نه بیشتر...مثل حمید سمندریان...مثل احمد آقالو...