همینک تیم پشتیبانی تیوال از طریق چت آنلاین و ایمیل در خدمت شماست و موقتا پاسخگویی تلفنی متوقف شده‌است. اطلاعات بیشتر
تیوال bidar moradi | دیوار
S2 : 07:17:15
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
سلام و درود به همه ی یاران

زمزمه ای از سر تفنن
این است آن بودن ما که به فریاد در نشسته ایم
اما ای عزیز !
این تمامیت بودن نیست
بل تسلایی ست
یا خود زمزمه ای بجای فریادی

%%%%%

آه ای ایمان
طلوع مقدس ات شب را تحملی نیست
ورنه به تنهایی
در این دامچامه چه توانم کرد
وحید عمرانی، سید فرشید جاهد و مرتضی کلانی این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

موجی دوباره
برمیخیزد

با گردباد شن ،

ای رهروان فردا

تا کوچه های روشن و هموار

راهی دراز درپیش است

وقتی که باد

روبند حریر بیابان را

برمیدارد

از ... دیدن ادامه » روی تپه ها

در جستجوی دیده بیدار است .

ای دوست،

با چشم های باز

سفر باید کرد

هرچند

موجی دوباره

برخیزد

با گردباد شن

کاظم سادات اشکوری
حمید فراهانی این را خواند
زهره عمران و علی محرابیان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بیداری 40

از یاد رفته
اما
انگار همین دیروز بود
که شعر در من ترانه خواند
و من
با قلمی که انگشتان تو بود
بر صفحه ی سپید دلم
بی اختیار
- چندان که نه -
خط های در همی را
شیار میزدم
تا دانه ها
-بعد ها به فرصت -
در ... دیدن ادامه » آن بکارم
تا زندگی درختی شود
پر بار .
انگار همین امروز بود !!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من آموخته ام
به خود گوش فرا دهم
و صدائی
بشنوم
که با من می گوید
این لحظه مرا چه هدیه خواهد داد
نیاموخته ام
گوش فرا دادن
به صدائی را
که با من در سخن است
و بی وقفه می پرسد
من به دین «لحظه»چه هدیه خواهم داد.

مارگوت بیکل ترجمه بامداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم
فریاد می کشم که ترکم گفتند!
چرا از خود نمی پرسم:
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟

آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود

مارگوت بیکل ترجمه بامداد
پرند محمدی این را خواند
مریم عظیمی، تیلا بختیاری، پرندیس و حمید فراهانی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حالا بیا برویم
برویم پای هر پنجره
روی هر دیوار و
بر سنگ هر دامنه
خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهایی را
برای مردمان ساده بنویسیم
مردمان ساده‌ی بی‌نصیبِ من
هوای تازه می‌‌خواهند!
ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و
اندکی حقیقتِ نزدیک به زندگی.

یادت هست؟
گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز
همین گهواره‌ی بنفش
همین بوسه‌ی مایل به طعمِ ترانه است؟
ها ... دیدن ادامه » ری‌را ...!
من به خانه برمی‌گردم،
هنوز هم یک دیدار ساده می‌تواند
سرآغازِ‌ پرسه‌ای غریب در کوچهْ‌باغِ باران باشد.

"سید علی صالحی"
مجموعه ی نامه های سیدعلی صالحی قیامتگاه عشق است!
از انتخابتان خیلی تشکر میکنم. حالم خوب شد.
//
قبول نیست ری را... بیا قدمهامان را تا یادگاری درخت شماره کنیم
هر که پیشتر از باران به رویای چشمه رسید
پریچه ی بی جفت آبها را ببوسد ، برود تا پشت بال پروانه ، هی ... دیدن ادامه » خواب خدا و سینه ریز و ستاره ببیند...
۲۷ آذر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شعر زمستان نیمایوشیج
در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی­سوزد

و به مانند چراغ من

نه می افروزد چراغی هیچ،

نه فرو بسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد …

من چراغم را در آمدرفتن همسایه­ام افروختم در یک شب تاریک

و شب سرد زمستان بود،

باد ... دیدن ادامه » می پیچید با کاج،

در میان کومه­ها خاموش

گم شد او از من جدا زین جاده­ی باریک

و هنوز قصه بر یاد است

وین سخن آویزه­ی لب:

که می افروزد؟ که می سوزد؟

چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد.


موضوعات مرتبط: اشعار نیما یوشیج ، شعرهای مربوط به فصل زمستان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو بودی که آواز را چیدی از پشت مه
تو بودی که گفتی چمن می دود
تو گفتی که از نقطه چین ها اگر بگذری
به اَسرار خواهی رسید
تو را نام بردم
و ظاهر شدی
تو از شعله‌ی گیسوانت
رسیدی به من
من از نام تو
رسیدم به آن شهر پیچیده در گردباد
تو گفتی سلام
گل و سنگ برخاستند.

"عمران صلاحی"

از کتاب: پشت دریچه ی جهان
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
.
.
شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود ... دیدن ادامه » دنیا جاریست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ !!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد،
قدر این خاطره را ، دریابیم
.و بامداد است و
بامداد شنبه ششم مرداد ماه یک هزار و سیصد وهفتاد و نه
ساعت هشت و سی و پنج دقیقه ی بامداد

پسرم !
این بامداد
واین بامداد را بخاطر بسپار !
اینجا دو راهی قلهک
ماشین ها ایستاده اند
تا کلمات عبور گنند .

پسرم !
امروز را بخاطر بسپار !
که گفته است که اینجا استوای زمین نیست ؟
پس این غول زیبا این جا چه می کند ؟
راه ... دیدن ادامه » باز کنید
خانوم ها ! آقایان !
لطفا راه را باز کنید
مردی که اکنون غرق در زلالی خویش است
می خواهد مو های سفیدش را در این همه آیینه
بنگرد و شانه کند
وآن گوشه ء دم گل فروشی ساعت هشت وچهل دقیقه ی بامداد
بانوی باغ آیینه بگذارید
می خواهد لبخندش را در این همه آیینه بنگرد .
پسرم این دو راهی قلهک ... نه
اینجا محل وقوع یک شعر است
و پنج دقیقه ی دیگر اینجا بر آستان این در بی کوبه
مردی ظهور خواهد کرد که قامت اش در این آستانه نمی گنجد
مردی بزرگ که اکنون فرو تنانه فرود می آید !

اما ما در کجای این آستانه ایستاده ایم ؟
اینجا آن سوی آستانه است
وما هزار هزار منتظرش ایستاده ایم
پس او که گفته بود
آنجا تو را کسی به انتظار نیست.......
نه ! آقای بامداد !
لطفا به این سوی آستانه قدم بگذارید
این بامداد
آغاز بامدادی دیگر است
که تا پنج دقیقه ی دیگر آغاز می شود

انسان دشواری وظیفه است..
واین را هم به خاطر بسپار
انسان انسان انسان
مردی که هفتاد وپنج سال
همین پنج خرف را سرود
و پنج دقیقه پنح دقیقه دیگر صبر گنید
همین پنج خرف در همین دو راهی قلهک
او را برای
همیشه خواهد سرود
نقد چیست ؟ نقد خمیر مایه ی دانشی ست که راه گشاست و هدایت می کند جامعه ( هنری) را به سوی کمال آنچه که می باید باشد نه آنچه که هست .
نقد پر پرواز ایده ای است که هستی بخش است ونامیراست .
و این میسر نمی شود مگر با نشان دادن کژی ها وکاستی ها و راستی ها و ویژه گی های بالنده و پویای هر هنری و نمایاندن راهی که بکاهد آن نادرستی ها را و ببالاند راستی ها را .
و ناقد مجتهد است ء پیشواست ء معلم دهر است ء وهنر مندان باید آثارشان را چون مشق شب به رویت معلم برسانند تا فتوای حضور در صحنه حیات صادر شود
ناقد خوب توان آن را دارد که پنهان ترین رد انحرافی را در هنر کشف کند وآن را از لخاظ تئوریک با مسایل اجتماعی جهان معاصر پیوند دهد.

۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
باور

باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل خس و خاشک می شود ؟
آخر چگونه این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خک می شود ؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟
آخر ... دیدن ادامه » چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بامها و کنار دریاچه ها
چشم انتظار یار سیه پوش می شوند ؟
باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خک
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ دروغ هراسنک
پل می کشد به ساحل اینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه لبها و دستها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کننند
در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می شود
این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند جایی و خورشید می شود
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است

سیاوش کسرایی
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی
و هنوز ...
سال ها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان٬ غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟!!!


حمید ... دیدن ادامه » مصدق

سلام
--------
دخترک خندید
پسرک به هزار دلهره از من
سیبی بدزدید از باغم
تا که شاید لختی
ببیند خنده دختر
دخترک با چه شوقی
می نگریست شور پسر
در ... دیدن ادامه » دلش غوغای تمنا
تا نرسم به پسر بی هوا
من ولی در آن گوشۀ باغ
می دیدم و می خندیدم
یاد کودکیها یاد بچگی
یاد عشقهای پاک و سادگی
یاد غمها ، شادی و لبخندها
یاد عشقها یاد همین دلهرها
به دلم گفتم دخترک میرود
به امید آمدن عشق
و می ماند پسرک آرام
به امید پشیمانی عشق
این همان حسرت غمزای من است
که چرا ای ... ، کاش می رفتم
ای کاش می آمد و می ماند...
فریاد زدم دویدم
به هزار افسوس جوانی
سخت دویدم تا که آن
سیب ِسرخ ِ محبت
دندان زده ی ِ دندان ِ عشق
لغزیده ز دست حیا
نرسد روی خاک
نیفتد بی گناه و پاک
دخترم شرمنده ، سر به زیر
پسرک نگران و پا به پا
دست من
دست باغبان پیر
سیب را بشکافت
نیم به وی ، نیم به او
چه لبخندی چه شوری
تازه فهمیدم
حسرت دیروز
درس امروزم بود
و غمم را هزاران شکر
که شادی ثمر داد
چو رفتند شاد و خندان
باز نشست در چشمم
اشک حسرت

سید
1391
۱۰ آذر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عشق
زیباترین حرفت را بگو
شکنجه ی پنهان ِ سکوت ات را آشکاره کن
و هراس مدار از آنکه بگویند
ترانه یی بی هوده می خوانید . ــ
چرا که ترانه ی ما
ترانه ی بی هوده گی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست .

حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید
به خاطر ِ فردای ما اگر
بر ماش منتی ست ؛
چرا که عشق
خود فرداست
خود ... دیدن ادامه » همیشه است .

احمد شاملو
من کتاب < آن روز ها > را
و اکنون را
خوانده ام

و از این پس
خواهم خواند
کتاب فردا ها را

در فردا ها
همیشه جذبه ای هست
که در لحطه های سقوط
- به اعماق سیاهی ها -
جذبم می کند

واین جذبه
خود ... دیدن ادامه » ایمان من است
ایمان من
به فردا های
پاک و روشن

خیلی خوب
----------------
امروزهایم
در آرزوی فردا
دیروز می شوند
فردا
هر روز که باشد
همان روز با تو بودن است

سید


۰۶ آذر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

ترانه‌ی کوچک

ــ تو کجایی؟
در گستره‌ی بی‌مرزِ این جهان
تو کجایی؟
ــ من در دورترین جای جهان ایستاده‌ام:
کنارِ تو.

ــ تو کجایی؟
در گستره‌ی ناپاکِ این جهان
تو کجایی؟
ــ من در پاک‌ترین مُقامِ جهان ایستاده‌ام:
بر سبزه‌شورِ این رودِ بزرگ که می‌سُراید
برای تو.
دیِ ... دیدن ادامه » ۱۳۵۷
لندن
© www.shamlou.org سایت رسمی احمد شاملو
بیداری 24

شب بود
باران بود
تنهایی
تنها بود .

تنهایی را
در شب
نوشیدم

صبح آمد
عطش گلها را
چیدم
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد
قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند
قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من
قلبی برای انسانی که من می خواهم
تا انسان را در کنار خود حس کنم .

از : احمد شاملو
خونه ی بهار

کمک کنین هلش بدیم چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار کنار پنجره
بلکه با دیدنش یه شب وا بشه چن تا حنجره
به ما که خسته ایم بگه خونه ی باهار کدوم وره ؟

تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون زباله سپور شده
مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگه خونه ی باهار کدوم وره ؟

کنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می کنن
سنگ ... دیدن ادامه » سیاه حقه رو مهر نمازش می کنن
آخر خط که می رسیم خطو درازش می کنن
آهای فلک که گردنت از همه مون بلن تره
به ما که خسته ایم بگو خونه ی باهار کدوم وره ؟

عمران صلاحی از کتاب گریه در آب 26- 10- 1348

بیداری 38

به یاد می آری ؟
عقابان بومی را
وقتی به سوی قاف
ترانه می خواندند!
و فریادمان را
در آن هنگام که ( آهای توفان ترانه می خواند !!)


در آرامش بعد از توفان بود
که آهسته
بر لب شور ساحل
قدم بر نهادیم
و نشستیم پاها در آب
بازیگوشانه ... دیدن ادامه » از سر غمناکی!
و تماس موجکها بر پاهایمان
همچون نوازشی از سر غمخواری !!
بازیگوشانه از سر غمناکی ...
چه تعبیر زیبایی
درود بر شما
۰۲ آذر ۱۳۹۵
زیباست
۰۳ آذر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید