آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال پوریا صادقی | دیوار
S3 : 16:30:13 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
می دونم اینجا جای مناسبی برای اینکار نیست اما هر کاری بتونه ثمربخش باشه، ارزشش رو داره.
الان متوجه شدم یکی از دوستای قدیمم دو هفته ایه گم شده. اگر می تونید هر جایی باز نشر بدید بلکه کمکی به حال خانواده عزیزش باشه.
چرا آدم بدا میگیرن و خوب میشن؟
آدم خوبای قصه هامون، میگیرن و میرن!
کرونا چته؟
به یاد چنگیز جلیلوند عزیز...

_________
منظور این نیست که همه کسایی که خوب میشن، جزو بدای قصه ن.
امیدوارم همه خوب بشن و کسی دیگه دچارش نشه.
کووید ۱۹، ۲۱ رو نبینی...
🤞🏼🤞🏼🤞🏼
اجرای آنلاین
پارسال، امشب بلیط نینوچکا رو داشتم. تعطیل شد.
هفته ی بعد دیدمش. دوسش داشتم. خندیدم، حظ بردم.
ولی برای همیشه یادم موند که تئاترمون تعطیل شد، شهر هم...
🖤🥀
چه جوانانی!
اسماعیل، می‌بینی؟
چه جوانانی!
بسیاری‌شان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشرده بودند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دیروز که خیر فوت صائب عریقات اومد، یاد نمایش اسلو افتادم. عریقات یکی از اون مذاکره کننده ها بود. مدتی رو در تلاش برای یادآوری نمایش گذروندم. که خوش‌گذشت. نمایش بازخوردای متفاوتی گرفت، من دوستش داشتم.
اینکه در ظاهر داشت مذاکراتی انجام میشد و پشت صحنه اتفاقات دیگه ای در حال رخ دادن بود، خیلی جذابیت داشت. اینکه هیچ وقت نمیشه فهمید این سیاستمداران زیر کدوم پرچم ایستادن و برای کدوم پرچم می جنگن.
ملکه ی انگلیس، آلمانیه. فرانسیس اولاند، فامیلیش‌هلنده. آیت الله اعظم عراق، سیستانیه. دیوید کامرون انگلیس، فامیلیش کامرونه. و خیلی های دیگه. تازه اینها ظاهریه.
از اینها که بگذریم، میتونم بگم خلاقیت هایی که گاه به گاه روی صحنه های تیاتر دیدم و ذهنم رو روشن کرد، بیشترین‌چیزیه که در این مدت تعطیلی سالن ها از دست دادم.
میز و صندلی‌جان و جو. فِ...طین و اِ...ئیل اسلو. دکور آن دیگری. موسیقی های سوتفاهمِ فتاحی. تشویقهای ویژه ی میرسعیدمولویان. و بَه که زیادن.
امیدوارم این واکسن ۹۰ درصدیه فایزر(pfizer) آمریکایی یا هر کمپانی دیگه زودتر نتیجه بده و نگرانی کرونا هم برامون بره پیش خاطراتی مثل فلج‌اطفال و وبا و سل و طاعون.

به قول لنون در تصور کن:
ممکنه بگید رویایی ام ولی تنها من نیستم. امیدوارم روزی شما هم به من بپیوندید و دنیا یکپارچه بشه.
همیاری جان،
فروش این فیلم در تیوال هم انجام میشه؟
پویا این را خواند
درود بر شما
این فیلم فعلا فقط در سایت فیلمگردی اکران آنلاین دارد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ساده بود و دوست داشتنی. برخلاف اکثر و شاید همه ی کارهای این روزها، تلخ نبود و کمی لبخند هم به لبم آورد.
داستان برام ته قصه ای از مادرِ علی حاتمی داشت. خیلی در پس زمینه که شیرین بود.
جذاب درآوردن نمایشنامه خوانی کار راحتی نیست و معمولا حوصله سر بره اما این اجرا دنبال خودش کشوندم و از لذت بی نصیب نذاشت.
دمتون گرم که تو این اوضاع نمی ذارید یادم بره مزه ی نمایش و نمایشنامه چطور بوده.
جناب صادقی، قبل از هر چیز سپاسگزاریم که با حضورتون از این نمایش حمایت کردین.دقیقا همینه که فرمودید،تمام سعی ما هم بر این بود که در این روزهایی که یاس و ناامیدی و فشارهای معیشتی و اقتصادی باعث شده که حال هیچکدوممون خوب نباشه، کاری ساده و روان تولید کنیم که حتی شده برای یک دقیقه،حال معدود تماشاگری را که داریم خوب کنیم.این روزها اینقدر همه پر هستیم از تلخی،که فقط باید کمک کنیم به هم، شاید کمی حالمان بهتر شود.با احترام.
نسیبهـ
آقای صادقی نمره ندادین؟
حق با شماست. فراموش کرده بودم
عاااالی بود
لذت بردیم
خسته نباشین
😍👌♥️
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تئاتر مستقل تهران تعطیل شد.
محل تماشای زندگی در تئاتر، صدای آهسته برف و خیلی نمایش های دوست داشتنی و دوست نداشتنی دیگه هم به زباله دان تاریخ رفت. محل نمایشی تعطیل شد. حالا اوناییکه از سر غرور و خود اصلح بینی، آرزوی مرگ سالن ها و تئاترهای غیر مورد علاقه شون رو داشتن، می تونن جشن بگیرن و هلهله راه بیاندازن. تبریک و شاد باش، موفق شدید. کلاه تان را بالاتر بگذارید که “دشمن” رو نابود کردید.
و چه مضحکیم ما.

مصطفا کوشکی عزیز، مخاطب هنرت نبودم ولی همیشه برای تلاشی که برای تئاتر کردی قدردانت بودم و هستم. نمایش های خودت رو دوست نداشتم ولی نمایش های دلپذیری در سالنت دیدم. برای خودم متاسفم که مستقلت تعطیل شد. برای دو تا کافه ی اونجا، قدم زدن تو کوچه های اطراف سالن وقتی لابی شلوغ میشد، توالت کوچیک و بد بو، اتاقی که گاهی نمایشگاه میذاشتین و از همه مهمتر فضای پشت در گوشه ی سمت راست لابی، سالن نمایش و هر آنچه روی صحنه میرفت دلتنگم و دلتنگ می مونم.
برو آنجا که تو را منتظرند...
در صورت تمایل، رجوع کنید به این پست:
https://www.tiwall.com/wall/post/231473
هر چند با نوع مدیریت و نگاه گردانندگان مستقل مشکل داشتم و زاویه ولی عمیقاً از تعطیل شدن یک سالن نمایش غمگینم.
امیدوارم به زودی برگردن : با نگاهی تازه و شکلی تازه.
محسن جوانی
هر چند با نوع مدیریت و نگاه گردانندگان مستقل مشکل داشتم و زاویه ولی عمیقاً از تعطیل شدن یک سالن نمایش غمگینم. امیدوارم به زودی برگردن : با نگاهی تازه و شکلی تازه.
موافقم‌..
امیدوارم با فکر اصلاح شده برگردند...
تازگی الزاما بهبودیافتگی نیست...
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
همیاری جان،
بلیط فروشی این اجرا در تیواله؟ اگه هست، کی میشه بلیط خرید؟
پویا و فاطمه معصومی این را خواندند
محمد لهاک ⭐ (آقای سوبژه) این را دوست دارد
درود بر شما
خرید بلیت این نمایشنامه خوانی، در تیوال آغاز شد.
با سپاس
گروه همیاری
درود بر شما خرید بلیت این نمایشنامه خوانی، در تیوال آغاز شد. با سپاس
سپاس
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
پوریا صادقی (spouria)
درباره اجرای آنلاین مرجان i
یه داستان گویی ساده و اجتماعی.
فکر می کنم همه کسانیکه سلیقه شون با من یکی نیست، از این اجرا لذت ببرن.
روایتی با هدف حمایت از قربانیان خشونت خانگی. متن چندان وارد عمق و جزییات نمیشه، و در قسمت هایی عقیم می مونه. و بیشتر با اشاره و گوشه چشم منظورش رو میرسونه. به نظرم میشد محکم تر و واضح تر حرف رو بزنه. شایدم می خواست در حد لطافت قصه های شهرزاد بمونه.
در نهایت حمایت از اجراهای آنلاین دست کمی از حمایت از اجراهای صحنه ای نداره.
به یاد و احترام شجریان

https://www.instagram.com/p/CGGIt5NA6BK/?igshid=64f678zy9u72
یه فیلم محترم، نو، سنت شکن و ارزشمند
داستان از نگاه یک مرد با نگاه بالغ و روشن بیان میشه. مردی که بیشتر انسانه تا نر. مردی که علاقه رو تو احترام می دونه نه در مالکیت. احترام به خودش و محبوبش. وقتی محبوبش قصد ترک کردنش رو میگیره، به تصمیمش احترام میذاره. می دونه یه رابطه ی یه طرفه، رابطه نیست. احترام به محبوب.
از طرفی وقتی از ارتباطش خارج میشه، مدتی رو برای اون رابطه سوگواری میکنه‌‌، دپرس و بی حوصله میشه اما توش غرق نمیشه. به سیگار، مخدر و الکل پناه نمیبره. زندگی رو رها نمیکنه. زندگی ادامه داره. به دنبال یه رابطه میگرده تا بتونه به زندگی ادامه بده. احترام به خود.
وقتی احتمال میده ممکنه محبوبش برگرده، در رابطه جدیدش مطرح می کنه و تاوانش رو میپذیره. مسئولیت پذیری.
رضا یه فیلم احساسی با دستمایه های نوستالژیک نیست. که برای خوشایند مخاطب، هر احساساتی رو دستمایه کنه. با اینکه به شدت این پتانسیل رو داشت که از ریل خارج بشه و به اعماق یکی از این دامها سقوط کنه. اما شق و رق می ایسته و حرفش رو میزنه.
هرگز این میزان از بلوغ فکری رو در کارگردانی ایرانی ندیده بودم. ... دیدن ادامه ›› دست مریزاد

فیلمبرداری رو بسیار دوست داشتم. قابها، رنگ ها، حرکت دوربین در صحنه های مختلف عالی بود.
اینکه قابها بازیگر محور نبود و لوکیشن محور بود رو خیلی دوست داشتم. تقریبا همه ی قابها بر اساس معماری یا المان معماری انتخاب شده بود. در عین حال که موقعیت بازیگر/بازیگران هم درست انتخاب شده بود. شگفت انگیز بود.
قاب هایی که تقریبا همه عمق داشت.

نورپردازی ها کمی تیاتری بود که خب طبعا پسندیدم.

صدابرداری و صداگذاری رو دوست داشتم. موسیقی ها رو هم.

گریزی که در بیان مفهوم ها و اتفاقات مورد نظر و فرار از تیغ سانسورچی داشت هم هوشمندانه بود.

در مجموع نام علیرضا معتمدی تا مدتها در ذهنم خواهد ماند.
من خیلی از این فیلم خوشم اومد. البته با خانواده دیدمش و اونا اصلا خوششون نیومد😅
آقای صادقی عزیز
به نظر من بعد از رفتن کسی که دوستش داریم باید زندگی کرد بله اما رضا بیشتر خودش رو به مسیر باد سپرده بود و هرسمتی که باد می وزید میرفت.
خودِ شما به هر خانومی که برسید راحت رابطه رو شروع میکنید؟ تازه اگر کسی که دوستش دارید رو دیروز از دست دادید(البته از دست دادید که چه عرض کنم بهتره بگم خودتون درو براش باز کردید)
اما من از این دیدگاه به فیلم نگاه نکرده بودم پس یه کوچولو باهاتون موافقم😌
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یه جنوبی می گفت: با همسر و فرزندم از خونه خودمون رفتیم خونه ی مادرم. عصر و موقع برگشت راه رو بسته بودند و گفتند عراق اون منطقه از شهر رو گرفته و نمیشه برگردید. و شدیم جنگ زده. ۱۰ سال بعد برگشتیم به خونه. خونه که نه، ویرونه ی خونه.
۲ اسفند پارسال رفتم سالن شانو و خیاط رو دیدم. ۳ اسفند، رادیوسیتی رو در عمارت روبرو داشتم. ظهر اعلام کردند شهر قرنطینه س. نرفتم. نمایش اجرا شد. من ندیدم. فکر میکردم دو سه هفته ی بعد میرم میبینم یا نهایتا تو عید. هفت ماه و خرده ای گذشته. هنوز سالنی ندیدم.
قرار بود امسال کلی اجرا ببینیم و با عواملشون گپ بزنیم تا شاید تاثیری روی تیاترمون بذاریم. هیچ ندیدم. با هیچکس گپ نزدم، جز در شبکه های مجازی. در هامون این قرار و مدارها رو گذاشته بودیم. با حمایت هادی حجازی فر که کاری برای تیاتر بکنیم. نشد.
همون حجازی فری که چند روز پیش از گریم شهید باکریش پرده برداری شد. پیشنهاد دادم چهره ش رو به جای اون کبوتر بذارن رو لوگوی بنیاد شهید. خبر ندارم بنیاد قبول کرده یا نه.
آخرین روزهای هزار و سیصدی رو هیچ نکردم. امروز آخرین ۹ مهر ۱۳۰۰ بود. از آخرین ۱ فروردین ۱۳۰۰ هم کار ویژه ای نکردم.
چند وقت “دیالوگ ماندگار” گذاشتم تو تیوال. یه بار بازار زیرزمینیِ موجودات خاص برقرار کردم. فیلم و موسیقی و سریال و کتاب معرفی کردم. در مدح ظرف شستن “معر” ... دیدن ادامه ›› نوشتم. “کاش این سینک پنجره ای داشت به دشت”. و کارای دیگه. اما نه کار ویژه ای.
میگن در زمان هخامنشی ها سال کبیسه نبوده و هر ۱۲۰ سال، یک سال تعطیل بوده و حکومت خرج مردم رو میداده. فکر کنم امسال همون سال بوده، تعطیل. اما...
امروز دلم تنگ سالن بلک باکس شد. دلم تنگ وایسادن و قهوه خوردن. تنگ خاروندن بینیم پشت فرمون. دیدن بینی و دهن مردم. هر چند چشمها خیلی قشنگ شدن این روزا. انگار ادما یه جوری تونستن همه زیبایی صورتشون رو بکشن بالا... من بلد نیستم.
پاییز شده. هوا داره سرد میشه. باد میاد و بادها خبر از تغییر فصل می دهند. آخ اگه بارون بزنه...
پوریا امسال سال آخر قرن نیست؛) سال دیگه سال آخر قرن چهاردهم هست!! پس هنوز یه سال وقت داری!! مثل شب آخر دور دنیا در ۸۰ روز:))
میم
خداییش بر علم ما افزودی، ممنونتم 🍀🌹🍀
حتی بر عمر ما...
هر چی کرونا گرفته بود، فدایی پس داد...
پوریا صادقی
حتی بر عمر ما... هر چی کرونا گرفته بود، فدایی پس داد...
😂😂😂
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بعد از دیدن چند فیلم از سینمای کمدی الانمون، به این فکر افتادم که واقعا چند فیلم خوب کمدی در تاریخ سینمای ایران داریم؟
به نظر خودم جذابترینش اجاره نشینهای مهرجویی باشه و اگه آقای هالو رو هم کمدی در نظر بگیریم. و این یعنی کمدی ساز برجستمون میشه مهرجویی! کمی برام غیرقابل باوره!
شناخت گسترده ای از سینمای ایران ندارم، خوشحال میشم فیلمای کمدی که براتون خیلی جذاب بوده رو بنویسید.
فیلم های پیشنهاد شده در کامنت های این پست به ترتیب حروف الفبا:
(آخرین ویرایش ۲۳:۲۰- ۹۹/۰۷/۰۹)
آپارتمان شماره ۱۳
آتش بس ۱
آتشکار
آدم برفی
آقای هالو
آیینه بغل
اجاره نشینها
اخراجی های ۱
ازدواج به سبک ایرانی
اکسیدان
ای ایران
بارکد
تگزاس ۲
توفیق ... دیدن ادامه ›› اجباری
جعفر خان از فرنگ برگشته
جیب برها به بهشت نمیروند
خارج از محدوده
خرگیوش
خواب تلخ
دایره زنگی
دزد عروسکها
دلشکسته
دیگه چه خبر؟
رحمان ۱۴۰۰
رگبار(بیضایی)
زیر نظر
سفر جادویی
سن پترزبورگ
شب قوزی (فرخ غفاری)
شوخی
طبقه حساس
قاعده بازی
کما
لیلی با من است
مارموز
مارمولک
مثلث طهماسب، جبلی، معتمد آریا
مرد عوضی
مکس
من زمین را دوست دارم
مهمان مامان
مومیائی ۳
نان عشق موتور هزار
نهنگ عنبر
هزار پا
هنرپیشه
ورود آقایون ممنوع
یکی بود یکی نبود
میم
حتمن پوریا جان
ممنون
فیلم شب قوزی فرخ غفاری برای من واقعا غافلگیرکننده بود در دهه 40 فیلمی با طنزی سیاه و تا حدی ابزورد!
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
Being There
آنجا بودن
فیلمی عالی با بازی درخشان پیتر سلرز ساخته ی سال ۱۹۷۹.
این فیلم بر اساس رمانی از جرزی کوسینسکی ساخته شده. یک نویسنده لهستانی. نویسنده کتاب “پرنده رنگ شده” که فیلمی کم نظیر با همین نام به کارگردانی واسلاو مارهول اهل جمهوری چک ازش ساخته شده.
رمان “آنجا بودن” کتاب مورد علاقه پیتر سلرز بود. سلرزی که بیشتر به خاطر آثار کمدیش مخصوصا در سری فیلمهای پلنگ صورتیِ بلِیک ادواردز شناخته شده س. سلرز سالها خواهان ساخت این فیلم و بازی در نقش “چانسی” بود اما کسی حاضر به ساخت یک فیلم غیرکمدی از او نمیشد. فیلمی که بعد از ساخته شدن کلی جایزه و نامزدی برای او و سایر عوامل به همراه داشت.
آنجا بودن یک درام حول شخصیت چانسیِ باغبونه که فارغ از هیاهوی دنیا، دوست داره تلوزیون تماشا کنه اما دنیا اون رو اشتباه ... دیدن ادامه ›› میفهمه...

به نظرم جزو فیلم هاییه که هر علاقمند به سینمایی لااقل یه بار ببیندش.

_______________
Peter Sellers
Jersy Kosinski
Painted Bird
Vaclav Marhoul
Blake Edwards
//مادام کامیون محمد چرمشیر//
در سال ۸۲ یک کتاب هدیه جناب خدایی بود اسمش مادام
کامیون بود و ۱۰۰ تومان قیمت کتاب.. داستان بود و البته
بهتره بگم نمایشنامه..

یکی از بامزه ترین کتابهایی بود که نویسنده اش ایرانی بود،
اما چیز مهمترش تقدیم کتاب بود..
نوشته بود:
تقدیم به اکبر عبدی، رضا ... دیدن ادامه ›› بابک و چاینسی گاردنر..
آخری را نمی شناختم تا زمانی که فیلم بالا را دیدم...
و چقدر خواندن آن کتاب شیرین تر شد...
در اثاث کشی سال ۸۹ متاسفانه گم اش کردم...
خلاصه اگر کتاب مادام کامیون را پیدا کرده و بخوانید و
لذت ببرید..

محمد حسن موسوی کیانی
//مادام کامیون محمد چرمشیر// در سال ۸۲ یک کتاب هدیه جناب خدایی بود اسمش مادام کامیون بود و ۱۰۰ تومان قیمت کتاب.. داستان بود و البته بهتره بگم نمایشنامه.. یکی از بامزه ترین کتابهایی بود ...
( مادام کامیون ) اسمش که جذب کننده اس،
اولین کتابی که وافعن منو خندوند دایی جان ناپلئون بود، خواهرم از دوستش گرفته بود بخونه من جلوتر از اون خوندم از خنده های من اونم شروع کرد به خوندن
مادام کامیون کوتاه هست حدود ۲۰ صفحه...
ولی خب بامزه است، غافلگیری داره و غیره...
یکجورایی بر اساس شخصیت اکبر عبدی نوشته شده و
خیلی کمتر رضا بابک...
کوتاه بودنش، ارجاعات بامزه هم به شرایط نیمه اول دهه
۸۰ داره..

رضا: داستان داره مثل پری بلنده و این جور حرفها..
اکبر: پری را دیدم، ولی پره بلنده را نه...

برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
احساسات منفی
میم عزیز زیر پست نیلوفر عزیز در مورد مواجهه ما با احساستمون پرسید و چون با موضوع اون پست فاصله داشت، ترجیح دادم پست مجزایی براش داشته باشیم تا شروعی برای بحث و تبادل نظر حول موضوع بشه و خودم هم اونچه می دونم رو بنویسم.
ما به عنوان یک موجود زنده ی دارای سیستم پیشرفته تر عصبی، قادر به تجربه ی احساسات متفاوتی هستیم. ۲۷ احساس متفاوت! ترس، خشم، افتخار(پیروزی)، تحسین شدن، درد و...
نگاه ما به این احساسات اما متفاوته. برخی رو “خوب” می دونیم و برخی رو “بد”. یعنی اتیکت میزنیم. و به محض تجربه ی هر کدوم، پیشاپیش قضاوتی در مورد خوب و بدشون داریم و عکس العمل مشخصی بهشون داریم. اما این قضاوت از کجا میاد؟ آیا پیشفرض روانمونه یا اکتسابیه؟
کمی ریشه ای به موضوع نگاه می کنم. نوزاد در بدو تولد دو چیز رو میشناسه: زندگی و مرگ. تمام تلاشش رو از ماهها قبل کرده که زندگی رو پیش ببره. حالا که به محیط بیرون از رحم اومده هم قصد داره همین مسیر رو ادامه بده. هر چیز که باعث تداوم زندگیش بشه، بهش لذت میده و دوستش داره. و هرچیز که مانع ادامه زندگیش بشه، براش برابر رنجه و می خواد رفعش کنه. غذا، امنیت، توجه جزو اتفاقات لذت بخش براشه. گرسنگی، درد، تمیز نبودن، گرما و سرمای زیاد جزو مخاطرات محسوب میشن. اینها بصورت پیشفرض در روانش وجود داره. کسانیکه براش لذت میارن و از رنج دورش میکنن، حلقه ی معتمدینش رو تشکیل میدن. پدر، مادر، پرستار و... و توقع داره که این روند رو ... دیدن ادامه ›› ادامه بدن.
یک لیست از لذت ها و رنج ها در روان هر فرد وجود داره. که بالای لذت نوشته زندگی و بالای رنج نوشته مرگ. این لیست ها بازه و میتونه بهش اضافه و گاها ازشون کم بشه.
کودک به مرور زمان با اتفاقات جدیدی مواجه میشه که درکی ازشون نداره و نمی دونه چه عکس العملی بهشون نشون بده. برای مثال قلقلک. کودک در اولین مواجهه باهاش تعجب می کنه. نمیدونه که این براش “خوبه” یا “بد”. به دنبال جواب در معتمدینش میگرده. اگر احساس کنه معتمدینش قلقلک رو لذت بخش می بینن، قلقلک میره تو لیست لذتهاش و اگر نگرانی یا ترس رو در چهره معتمدینش ببینه، میره تو لیست رنجهاش. این یک مثال بود و دلایل زیادی باعث قرار گرفتن هر تجربه در لیست خوب و بد میشه.
همینجا بگم یکی از علتهاییکه بعد از سلب اعتماد از معتمدینش، شالوده ی ذهنی فرد از هم میپاشه، همینه.
تکمیل این لیست ها تقریبا برای تمام عمر ادامه پیدا میکنه. و گاهی به دلیلی آیتمی از این لیست به اون لیست منتقل میشه. مثلا تجربه ی لذت بخش یک چیزِ رنج آور با یه معتمد می تونه منتقلش کنه به لیست لذت ها.
منظور از بیان این مطالب اینه که ریشه ی هر لذت یا رنجی، همون بقاست. و دلیل قرارگرفتن هر تجربه در لیست رنج یا لذت عموما اطرافیان هستند. سعی می کنیم تجربیاتمون مشابه کسانیکه دوستشون داریم باشه و خلاف کسانیکه دوستشون نداریم.
تا اینجای کار فرد تحت تاثیر شرایطه و ناچار به ادامه ی همون مسیر. اما خوداگاهی این قابلیت رو به انسان میده که آگاه بشه از اتفاقاتی که درونش میوفته. آگاه شدن از خود. ما می تونیم متوجه بشیم که چرا از چیزی خوشمون میاد یا نمیاد. کند و کاو کنیم، ریشه یابی کنیم و حتی تغییرش بدیم. کار دشواریه اما شدنیه.
در واقع تمام احساساتی که تجربه می کنیم مثل یک سر نخه که سر دیگه ش به زندگی یا مرگ وصله. یا لااقل جایی از روانمون اینطور پذیرفتیم. اینها تجربیات مستقیم فرد هستن.
اما این تنها منبع تشخیص برای ما نیست. نصیحت هایی که میپذیریم، هم تاثیر به سزایی داره. حتی تاثیرگذار تر از تجربیات مستقیم. کودک از جایی به رشدی از ذهن میرسه که می تونه تجربه نشده ها رو هم دسته بندی کنه. این کار رو ما با حرف زدن انجام میدیم، نصیحت.
تقریبا تمام نتیجه گیری هایی که ما طبق خوانده ها و شنیده هامون انجام میدیم، جزو نصیحت هاست. قراردادهای اجتماعی، فرهنگی و تمام باید و نبایدهاییکه قبل از تجربه شون به ما القا میشن. قصدم ارزش گذاری روی این نصیحت ها نیست و صرفا دارم بیانشون می کنم.
نصیحت هایی که به خط طلایی در عمق ذهن ما میشینن و ما و زندگیمون رو کنترل می کنن. گاها حتی یادمون نمیاد چه کسی و کِی بهمون گفتتش.

امیدوارم این شروعی باشه برای ادامه ی بحث و تبادل نظر.
بحثی ندارم خواندم و کسب علم کردم😊
میگما حالا پوریا به کنار، برید قدر میم رو بدونید که باعث و بانی همچین پست هایی میشه 😂😂

پوریا جان، واقعن ممنونم، آموزنده بود و منو حسابی به فکر فروبرد
میم
میگما حالا پوریا به کنار، برید قدر میم رو بدونید که باعث و بانی همچین پست هایی میشه 😂😂 پوریا جان، واقعن ممنونم، آموزنده بود و منو حسابی به فکر فروبرد
واقعا دمت گرم، ممنونم ازت. راستش هیچ ایده ای نداشتم که مورد توجه قرار میگیره.

سلامت باشی میم جان. باعث دلگرمیه که چیز در خوری داشته.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
اجرا رو ترک کردم.
نمایش الان شروع شد.
بدون رعایت فاصله گذاری و اجبار برای ماسک.
حدود ۶۰ نفر شونه به شونه ایستادن
👎🏼👎🏼👎🏼
وقت و پولم هدر رفت
متاسفم خیلی زیاد..👎
و چقد کار خوبی کردی که نموندی...
داشتم به دیدنش فکر میکردم..دمت گرم که گفتی...
پوریا صادقی
خانم بذری عزیز، من هم متاسفم. در پاسخ به کامنت خانم طلعتی عزیز نوشتم منظورم از رعایت فاصله چیه. رعایت این فاصله علاوه بر رعایت بهداشت، باعث میشه بازیگر دیده و شنیده بشه و حس و حال معرکه گیری ...
اگر اجرا را دیده بودید راحت تر می تونستم پاسخ نکته هایی که گفتید را بدم و دقیقا به خاطر توجهی که شما پیش از این نسبت به اثر داشتید من این توضیحات را نوشتم. این اجرا صرفا به خاطر شرایط همه گیری به این مکان نیامده و در طول اجرا بازیگران برای اجرایی بسیاری نکات از جمله چگونگی میزانسن هایی که وابسته به صحنه نیست و خطی ساخته نشده، آمادگی دارند و همه چیز منطبق با فضا شکل می گیرد تا مخاطب بتواند در اجرا حضور خود را متفاوت از نشستن بر روی صندلی سالن احساس کند. دیواری بین مخاطب و تماشاچی نیست و این برای همه ی ما، گروه اجرایی و تماشاچیان محترم چالشی است که البته در جهان، دستکم در این مورد خاص تازه و تجربه نشده نیست.
ممنون از شما و آرزوی نیک وقتی برایتان.
برکه بذری
اگر اجرا را دیده بودید راحت تر می تونستم پاسخ نکته هایی که گفتید را بدم و دقیقا به خاطر توجهی که شما پیش از این نسبت به اثر داشتید من این توضیحات را نوشتم. این اجرا صرفا به خاطر شرایط همه گیری ...
از توجه تون ممنونم
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تغییر بازیگران از چهار مرد و یک پسر به پنج خانم، تغییر به سزایی بود.
پیارسال که برای اولین بار صفحه نمایش سوتفاهمِ ایمان فتاحی رو دیدم، شگفت زده شدم که نمایش از سه بازیگر زن و دو مرد بدل شده بود به چهار مرد و یک زن. اما نتیجه ای که دیدم بی نظیر بود. البته در اون نمایش مردها، نقش زن ها رو بازی می کردند:
https://www.tiwall.com/p/soetafahom9
https://www.tiwall.com/wall/post/203598
https://www.tiwall.com/wall/post/203670
نمایشی که چندان دیده نشد و هم ... دیدن ادامه ›› انصاف نبود.

برابری جنسیتی موضوع روز خیلی از مجامع عمومی و فرهنگیه. و این نمایش از این بعد قابل بررسیه.
نحوه ی بیان و ادبیات این نمایش، به نوعی وراجی محسوبه که جذاب و واقعی از طرف بازیگران ارائه میشه. این طبیعی بودن بیان، باعث فاصله گرفتن از ادبیات بکت میشه و به فضای ذهنی کوهستانی نزدیک. فضایی شبیه به یک دورهمی خومونی با چند مهمان سرزده.

واژه گودو در زبان آلمانی معادل “Oh God” و “خدایا” یا حتی “خدا”ست. هر چند بکت زیرکانه هرگز این موضوع رو تایید یا تکذیب نکرد. و گفت: “هر جور میخواید فکر کنید”. در متن بکت اشاره میشه که گودو یه مرده اما در این نمایش گفته میشه: “میتونه زن باشه.” این نگاهی نو به اثر بکته.
نگاهی فارغ از جنسیت به موضعی جنسیت زده. نگاهی که باید بست داده بشه. به همه ی مسائلی که می دانیم جنسیت زده هستند یا نمی دانیم ولی جنسیت زده هستند. و از اون هم بالاتر، همانطور که هستند پذیرفتیمشون ولی جنسیت زده هستند.

میشه برداشت کرد که نمایش خواسته یا ناخواسته اشاره ای به ضربه هایی که خود جامعه زنان به موضوع برابری جنسیتی میزنند هم داره. خانم پوتزویی که لاکی رو استثمار میکنه یا با نگاهی از بالا با گوگو و دیدی برخورد میکنه و سعی در تحقیر و پایین نگه داشتنشون داره. یا وقتی که از شرایطی که براش پیش آوردن ابراز رضایت میکنه: “میتونست بدتر باشه” یا “اونا میدونن چیکار کنن” یا “می دونن چیو از کی بگیرن” طعنه ای به پذیرفتن و اشاعه محدودیت ها داره. گرفتن چشم، زبان، پا یا داغ کردن افراد...
خانم پوتزویی که حتی قصد فریب فرستاده گودو رو داره تا کار خودش رو پیش ببره.

نکات ریز و درشت دیگه ای هم هست.
مثل اینکه دقیقا همون “دیدی” سعی میکنه جای لاکی رو برای خانم پوتزو بگیره که مدام در تلاشه قرار با گودو رو حفظ کنه و وجودش رو اثبات کنه.

و در نهایت همون یه جمله بعد از دیدن نمایش:
اگر بکت ایرلندی نبود و ایرانی بود. اگر در انتظار گودو رو در 1953 نمی نوشت و در ۱۳۹۹ می نوشت. می شد این...
وجه تمایز این گودو را می توان در پوتزو جست شاید بشه گفت کاراکتر اصلی اینجا پوتزوست. پوتزویی که چندان زورگو و ظالم به نظر نمی‌رسه طنابی به گردنِ لاکی نینداخته، حتی دو تا ساندویچ(یکی بیشتر از سهم خودش) را به او اختصاص داده ، از اوضاع احوال شهر و بگیر ببندها خبر میده او آشنا به وضعیت هست ولی حتی همین پوتزوی روشنفکر هم در انتظار گودوست و به قول تو به شرایطش راضی شده.
پوریا صادقی
خانم ثانی عزیز، حالا که صحبت پیش اومد، متن ابزورد فارسی خوب چی داریم؟ برام جالب شد بدونم کسی تا به حال کاری کرده؟
ببخشید که دیر متوجه این کامنت شدم
عرضم به حضورتون متن خوب فارسی که بسیار کم داریم چه برسه به ابزورد باشه و البته منهم همه متن هارو نخوندم که بتونم نظر کاملی بدم
اما جناب چرمشیر دراین باره نمایشنامه هایی نوشتند و دارند
جایی خوندم که اولین متن های ابزورد رو بهمن فرسی به نگارش درآورده که در زمان خودش مورد استقبال هم قرار گرفته که من هنوز متاسفانه نخوندم اثری از ایشون رو اما در برنامه ام هست
واحتمالا با توجه به شناختم از عباس نعلبندیان هم باید ابزورد در متن هاش پیداکرد
با ارادت

نیلوفر ثانی
ببخشید که دیر متوجه این کامنت شدم عرضم به حضورتون متن خوب فارسی که بسیار کم داریم چه برسه به ابزورد باشه و البته منهم همه متن هارو نخوندم که بتونم نظر کاملی بدم اما جناب چرمشیر دراین باره ...
خیلی ممنونم خانم ثانی. باید یه نگاهی بهشون بندازم. ببینم کجا وایسادیم.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
بالاخره توفیق ایجاد یک برگه نصیبم شد 👍🏼
ممنون تیوال جان
در انتظار گودویی‌دیگر
در انتظار گودوی کوهستانی
در انتظار گودوی بکت بخش عمده ای از تمرکزش رو روی ماهیت نیاز محور روابط بین انسانها گذاشته. روابطی که از سر ناچاری و برای فرار از تنهایی و رفع نیاز شکل گرفته. روابطی که معنای عمیقی نداره. روابط ابزورد. روابط تهی.
در انتظار گودوی بکت در دهه پنجاه میلادی و از نگاه یک ایرلندی نوشته شده. حالا آقای کوهستانی اون دانش رو جذب کرده و به سال ۹۹ ایران آورده. روابطی که از سر ناچاری بوجود اومده و بخش عمده ی ماهیتش رو رفع نیاز و فرار از سکوت و تنهایی تشکیل داده. تخلیه خشم، نیاز به تحسین شدن، پوز دادن و...
کوهستانی بسیار خوب این روند رو پیش میبره.
لحن محاوره ای و دور از فضای اصلی اثر مثل یک شمشیر دولبه عمل می کنه. از طرفی فضای ایرانی نمایش رو پوشش میده و از طرفی ابزورد موجود در اثر رو به سمت کمدی سطحی سوق میده و بار نمایش رو ... دیدن ادامه ›› زمین میذاره.
نمایش تا قیل از حضور مجدد پوتزو و لاکی به فضای متن بکت وفادار میمونه. اما با ورود مجدد این دو از اون فضا فاصله میگیره و به نظرم به سمت درددل ها و نگاه کارگردان به زندگی میل میکنه.
جنس ذهن شخصیت های بکت، در “پذیرش از سر ناتوانی” میگذره اما مونولوگ پوتزو از جنس “رضایت از سر ناتوانی” روایت میشه. اینجا وفاداری اجرا به متن اصلی از بین میره.

بازی ها ساده اما تاثیر گذار بود. تپق ها بطور توجه برانگیزی مشابه هم بودند. هم از لحاظ جاشون در کلمات و هم از لحاظ نحوه ی تصحیح شدنشون. جالب بود. فکر کردم برنامه ریزی شده و کنترل شده باشه و سعی کردم در ذهنم حذفشون کنم. به نظرم این تپق ها برای اجرا مثل داستان اون پادشاه و دختری که براش شربت درست میکنه با خرده ی نیشکر بود. ترجیح دادم اینطور ببینم و تاکیدی به واقعی بودن این نگاه ندارم.

استفاده از وال تاثیر گذار بود. البته یک ناامیدی هم بهم داد. نمایش به اشتباه در ذهنم از صبح شروع میشد اما وال قبل از غروب رو تصویر می کنه. اول خیلی خوشحال شدم‌که اینطور داره فضا رو ترسیم میکنه و انتظار داشتم خورشید در طول نمایش یک تایم لپس از صبح تا غروب و شب رو نمایش بده اما به کل مایوس شدم.

این اجرا سعی کرده تا متنی سنگین رو برای طیف گسترده مخاطب، ساده و به روز کنه اما در این راه‌موفقیت چندانی حاصل نمیکنه. چهره خسته و سردرگم تماشاچیان این رو نشون میداد.

در انتظار گودوی کوهستانی، تجربه ای نو و ارزشمند از اثر بکت رو نصیبم کرد. دست مریزاد

پوریا جان مثل همیشه عالی نوشتی در مورد زمان به نظرم نمایش در غروب اتفاق میفته دقیقا مطابق با نماشنامه.
نکته ای که در نوشته ات انتظار داشتم ببینم در مقایسه با گودویِ بکت زنانگیِ نمایش هست . اشاره میکنم به لحظه ای که کاراکترها پوتزو را با گودو اشتباه میگیرن ... گوگو : اون که یه زنه ، مگه گودو زنه؟ دی دی : میتونه زن باشه کی گفته مرده؟(نقل به مضمون)
mahaya
پوریا جان مثل همیشه عالی نوشتی در مورد زمان به نظرم نمایش در غروب اتفاق میفته دقیقا مطابق با نماشنامه. نکته ای که در نوشته ات انتظار داشتم ببینم در مقایسه با گودویِ بکت زنانگیِ نمایش هست . اشاره ...
ماهایای عزیز،
طبق حال و احوال کردن گوگو و دیدی اول نمایش، تو ذهنم مونده بود که از صبح شروع میشه. “دیشب رو کجا گذروندی”. الان یه نگاهی به نمایشنامه اصلی انداختم، همون اول نوشته evening. ممنونم از حسن توجه ت. اصلاح کردم.
نکته سنجیت قابل تحسینه. دیروز راجع به این موضوع هم نوشته م. اما هیچ جور به دلم ننشست و ریتم پست رو برام از بین برد. برای همین تصمیم گرفتم پست مجزایی براش بذارم.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید