کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال پوریا صادقی | دیوار
S3 : 15:42:48 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
سفر پارسه - بخش چهارم
تازه اول سفره و‌ من از بالا و پایین رفتن پله ها پا درد گرفتم ولی همچنان قهوه را دوست دارم.
اینبار سریع و چند تا در میون پله ها رو بالا میرم و دروازه ی خشایارشا رو رد می کنم. به یک سالن کوچک میرسم که احتمالا مسقف بوده و بعد از اون یک ورودی به جایی شبیه یک دالان. الان دیواره ی کوتاهی ازش باز سازی کردن ولی جایی خوندم که این دیوارها تا بالای ستون ها ارتفاع داشته. این دالان با عرض حدود ۱۰ متری و درازای حدود ۱۰۰ متری در دو طرف اتاق هایی داشته. حدود ۱۰ اتاق. در انتهای این دالان وارد فضای پارسه میشم. دقیقا نمیدونم که چه قسمتهایی از پارسه مسقف بوده و چه قسمت هایی روباز. دروازه ملل و دالان تقریبا در منتهی الیه شمال غربی پارسه س. و بعد از گذشتن از اون باید به سمت راست و جنوب پیچید تا به بناهای دیگه رسید. اما برای من قسمت جذاب، سمت چپه. این قسمت همون قسمت همیشه ناتموم پارسه س که صبح از بیرون هم دیدمش. این قسمت احتمالا هرگز شاه و شازده و بزرگی به خودش ندیده. احتمالا فقط کارگرا و هنرمندا و مهندسا توش رفتن کار کردن و هنر ورزیدن و فکر کردن. هنوز بوی مردم میده تا تاج و تخت و عود و مگس پران. هرگز شکوهی به خودش ندیده. پر از ستون و تکه های سرستون و چیزهای ناتمومه. هماهای بی بال. گاوهای نیمه کاره. ستون های تراش نخورده. برای من خیلی جذابه و هر بار وقت زیادی رو توش می گذرونم. و سکو های جشن های ۲۵۰۰ ساله رو روی این قسمت ساختن که هنوز وجود داره.

به هر حال به سمت راست می پیچم و روبرویم با حدود ۶۰ متر فاصله کاخ صد ستون که در واقع بی ستون است رو میبینم. اخرین دو ستون رو اوایل دوره پهلوی اول به آمریکا ... دیدن ادامه ›› و موزه شیکاگو بردن. میگن ابعاد این تالار درست ۵۶۸ سانت در ۵۶۸ سانته و ده ردیفه ده ستونه داره. صد ستون. ولی الان فقط ۱۰۰ پایه ستون مونده. که خودش جالب توجهه. روی هر کدوم از این پایه ستون ها یک شکل حکاکی شده که ظاهرا نامفهومه. میگن برای این بوده که بتونن قطعه ی بعدی رو که باید روش بزارن، شناسایی کنن و بفهمن از کدوم طرف و جهت بذارن روش. جالبه. گویا اینجا کوشک شاهی بوده که به حرمسرا، صندوق خانه‌و خزانه و قسمت های اندرونی راه داشته و به‌نوعی ساختمای اصلی محسوب میشده. ستونهایی با سرستون شیر و گاو داشته و فر ایرانی، همون حلقه ی بالادار، از سقفش آویزون بوده. بعدها روی این حلقه ی بالادار سر یک بزرگزاده ی هخامنشی میاد و بدل میشه به فروهر. الان اما کفش خاک و شنه و سقفش آسمونه. و بین زمین و آسمون، هیچی نیست.
نمی دونم این بنا در زمان خودش چقدر شگفت آور بوده یا نبوده. حدود ۲۰۰۰ سال قبلش تمدن عظیم مصر و سومر وجود داشته. تمدن عظیم دره ی سند. و ۲۰۰۰ سال بعدش تمدن اینکا. و ۵۰۰ سال بعد از اون نیویورک و شیکاگو و شهرهایی با ساختمان های عظیم و جمبوجت و فضاپیما. و البته خیلی جاها و چیزهای دیگه. یا ابولهول که نظریه هایی مبنی بر قدمت ۱۲۰۰۰ ساله ش وجود داره. از یک تخته سنگ یک تکه. آیا همبستگی بین این اتفاقات وجود داره؟ نکته ی جالبش برای من اینه‌که غیر از دوران‌معاصر، همه ی این تمدن ها با اعتقادات اجین بوده. ظاهری یا باطنی. ولی نیروی محرک خودش رو بر اساس اعتقادات تامین می کرده. فراعنه ادعای خدایی داشتند و اینکاها. هخامنشیان فر ایزدی داشتند و از طرف اهورامزدا بودن. گویا ایمان چیزی رو در آدمی بیدار می کنه که هیچ چیز دیگری تا دیروز نتونسته تاثیر مشابهی روی آدم داشته باشه. امروزه اما دانشمندان و مخترعان الزاما اعتقدات قویی ندارن. بسا خیلی ها اساسا این موضوعات رو قبول ندارن. شاید به این علت باشه که برای اولین بار در تاریخ، نیاز های اولیه شون تامینه و مستقیما می تونن به دانش فکر کنن. اما در گذشته این افراد باید زندگیشون رو فدای اهدافشون می کردن و در فقر و مشقت زندگی می کردن تا بتونن علایقشون رو شکوفا‌کنن. که هنوز هم در برخی ممالک و باورها این روند ترویج میشه.

-آقا دستشویی فقط همون پایینه؟
-اره ولی اگه سرپاییه، می تونی بری پشت اون دیوار. مواظب باش اردشیر نبیندت.
ای قهوه، دوستت دارم.
امیر مسعود، Ali، نیکا و امین مهدوی این را خواندند
محمد مجللی و الناز امیربیگلو این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
بخش سوم از سفر پارسه:

می ستاییم خورشید را که آفریده اهورامزداست.
پیروز و فرخنده باد خورشید درخشان، خورشید بی مرگ و خورشید تیز اسب. با اندیشه و گفتار و کردار نیک به سوی خورشید روی کرده و می ستایمش. ای اهورامزدا، خورشید درخشان تیز اسب را می ستاییم که آفریده توست. و ستایش بر شما باد همگان ـ ای امشاسپندان که به سان خورشید شکوهمند هستید. منم رهرو راه اهورامزدا که درخشش و روشنایی خورشید فروغ اوست و منم بر افکننده و خوارکننده انگره مینو و این است راه پارسایان راهی که اندیشه نیک، گفتار نیک و کردار نیک می آموزد.

بخشی از خورشید نیایش، از نیایش های زرتشتیان عزیز. به رسم کورش، با این نیایش وارد شدم. میگن کورش بعد از ورود به بابل، به آداب و رسوم بابلیان، به نیایش خدایانشان ... دیدن ادامه ›› نشست.
کاغذی از جیبم درآوردم و خورشید نیایش رو خوندم. اون موقع هنوز نمیشد تو موبایل چیزی نوشت. اگه نور صفحه موبایل کسی سبز بود، کلی پیشرفته محسوب میشد.
پایین پله ها ایستادم و از روی کاغذ خواندم. طولانی بود. از دوستی زرتشتی گرفته بودمش. خواندم و پله ها رو بالا رفتم. پله های کوتاه. جوری کوتاه که اگه عجله داشته باشم، می تونم چند تا در میون برم ولی اگه برای سیاحت رفته باشم، زمان کافی برای برانداز کردن زیبایی و هنر خواهم داشت. نظرات زیادی برای ارتفاع این پله ها وجود داره ولی من مال خودمو بیشتر دوست دارم. چون این بنا برای تفاخر و تاثیر گذاشتن روی اقوام تحت حکومت ساخته شده و البته خزانه مملکت هم بوده. این ارتفاع از پله ها، تاثیر کامل رو‌ روی مهمان ها میذاشته و زمان کافی رو برای سیاحت و حیرت بهشون‌میداده. بعید می دونم جرات می کردن چند تا در میون بپرن. اسنایپرا...
دیواره ی این پلکان نقش برجسته ای نداره. اینکه از اول داشته یا نداشته رو نمی دونم. ولی مطمئنا آذین بندی میشده. شاید با آتش، شاید پارچه های رنگی، شاید از بالای پلکان روی سر میهمانان گل و نقل می ریختند. شاید گل نیلوفر، شاید اون گلا که تو دست بعضی از نقش برجسته ها هست رو از زمین برداشته باشن. شایدم شکوفه های بهاره. شاید کف پله ها فرش پهن می کردن. عود سوز و آتشدان. شایدم برنامه های هنری اون موقع جایجای این پلکان اجرا می شده. رقص، آتش بازی و...
من اینا رو‌میبینم وقتی میرم بالا...
پله ها از وسط شروع میشه دو ردیف پلکان به چپ و راست میره. احتمالا یکی از این پله ها برای بالا رفتن و یکی برای پایین اومدن استفاده میشده. ۶۳ پله. بعد جهت پله ها عوض میشه و ۴۸ پله دیگه و دروازه ی “همه ملل”.
بین پلکان و دروازه ی ملل یک فضای خالی وجود داره. حدود ۲۰ متر فاصله س. احتمالا پذیرش و ریسپشن بوده. و البته منظره ی کاملی از دروازه به دست میده.
دروازه ای با تندیس موجودی افسانه ای با بدن گاو، بالهای فروهر و سر انسان. البته نه هر انسانی، یک بزرگ زاده هخامنشی. اون سبک مو و ریش و کلاه، مال بزرگان هخامنش بوده نه انسانهای عادی و عوام. دو پیکره از این موجود در دوطرف دروازه وجود داره. چیزی شبیه ابوالهول‌مصریان. یونان باستان و تمدن دره ی سند(هندوستان) هم‌موجود‌مشابهی دارند. بعدها شنیدم‌که بومیان آمریکا(سرخ پوستان) هم چنین موجودی دارند.
جدای از نقش یرجسته های اصلی، تعداد زیادی نقش فرورفته هم بر‌دروازه ی ملل وجود داره. قدمت بعضی به سال ۱۳۴۷ خورشیدی بر میگرده و متعلق به “حمید” هست. دقیقا نوشته:
حمید ۱۳۴۷
یا حتی ۱۲۲۷۰ مربوط به محمد علی، که احتمالا قمریه.
برخی رو هم توریستهای خارجی در دوران مختلف مرقوم کردن. روسی، فرانسوی، انگلیسی و بعضی حروف که نمی شناختم. البته هیچ کدوم هنر نقش برجسته رو نداشتن و فقط حکاکی کردن.
از این دست خیلی هست، که سیاحتی داره برای خودش.

و‌ پله ها رو برگشتم پایین، با عجله. پیِ دستشویی. نباید اون قلپ آخر قهوه رو سر می کشیدم.

‎ادامه ی سفر پارسه:

با خودم گفتم کاش اینجا هنوز تاکستان بود. روبروی پله های ورودی پارسه، راه صافی هست که تا نزدیکی های شهر مرودشت میره. دو طرف این جاده، مزرعه س و نزدیکی های پارسه، کاجستان و سروستانه. در کتابی خونده بودم که اینها همه تاکستان بوده. لابد هخامنشیان دلمه خیلی دوست داشتن وگرنه این همه انگور می خواستن چه کنن! به هر جهت یک جایی از زمان، تاکستان ها از بین رفتند و زراعت و کاج و سرو جایشان را گرفته. ولی اونروز من دلم انگور می خواست. تا جایی لم بدم و انگور بخورم، شاید هم دلمه.
بار و بندیل رو جمع کردم و ته لیوان قهوه رو سر کشیدم و راه افتادم. گندمزار، یک جاده نه چندان پهن، باز هم گندمزار و پارسه. از غرب دیدن داره. همیشه از روبه رو باهاش مواجه شده بودم. از اون زاویه وقتی ورودی با نرده های آهنی سبز، اسب های مردنی کرایه ای، ماشین ها، بلوک های سیمتنی، پارسه ریزه فروشی ها(اون ماکت های پلاستری تزیینی از تکه های پارسه)، ساختمونهای یک طبقه ی شیروانی دار محوطه و خلاصه کلی چیز دیگه رو که تو ذهن از منظره پاک کنم، جلالی داره. اما از غرب، نیازی به اون همه ادیت نداشت. پاکِ پاک بود. هر چند کورش یا خشایارشا احتمالا هیچ خوششون نمیومد کسی اینجوری بیاد تو ولی خب پیش اومده بود دیگه. مسیر اتوبوس از این ور بود. البته شایدم کماندار-اسنایپراشون از بین کنگره دیوارها میزدنم، شاید. چون به هر حال ما عوام نه الان و نه اون موقع جایی در کاخ ها نداشتیم. شایدم فلاسک قهوه م رو پیشکش می کردم و خوشش میومد بعدم میداد حَکَّم می کردن رو دیوارا به عنوان ۲۹امین قوم هدیه آورنده از تهران! کل تاریخ و مهندسی پارسه به هم میریخت! همون اسنایپرا می زدنم، همه راحت تر بودن. آدم وقتی مسافت طولانی رو پیاده میره، ذهنش فعال میشه و بعد خاموش.
دیواره غربی پارسه، شکل چندان منظمی نداره و نمیدونم علتش رو. این همون قسمتیه که هرگز تکمیل نشد و کلی ستون و سرستون ... دیدن ادامه ›› و چیزهای ناتمام دیگه توش پیدا کردن.
یک جوی آب از نزدیکی این دیواره میگذره که از بالای کوه های شمال پارسه سرازیر میشه. صدای این جوی از بالای مقبره ی اردشیر سوم هم شنیده میشه. مقبره اردشیر دوم و سوم تو پارسه س و جالب اینکه مقبره ی اردشیر سوم که در زمان حیاتش ساخته شده، از لحاظ ارتفاع پایین تر مقبره ی پدرش، اردشیر دومه. و نکته ی جالب تر اینکه بالای مقبره ی این شاهان همیشه فروهر حکاکی می شده. اما با هم متفاوته. تفاوتشون تو تعداد ردیف های بالهای فروهره. فروهری که ما میشناسیم، سه ردیف بال داره. فروهر بالای مقبره ی اردشیر سوم اگر درست یادم مونده باشه، ۱۰ ردیف و اردشیر دوم ۷ ردیف. دلیلش رو نمی دونم. شاید فضایلشون بوده. مقبره های نقش رستم اونقدر بالا بود که با دوربینی که داشتم قابل شمردن نبود.
همون جوی آب رو به سمت راست دنبال کردم تا برسم به ورودی و برم تو. اما زود بود و کیوسک بلیط فروشی باز نشده بود. صدای صبح پرنده ها جذاب بود. گنجشک و کلاغ و گاهی طوطی و دارکوب. جایی رو تو پارک نشون کردم که شب چادر بزنم. چون وقت داشتم، کمی خیره گی کردم به منظره. حس خوبی بود و هم بد. شکوه پارسه از یک طرف و شرایط زندگی در اون دوران از طرف دیگه همیشه برام تضاد بوده. امنیت غذایی، بهداشت، تکنولوژی، اختلاف طبقاتی، سفر و خیلی چیزهای دیگه ذهنم رو مشغول می کرد. اون موقعها اگه پدر نجار بود، پسر باید نجار می شد. اگه سپاهی، سپاهی. و اگه موبد و روحانی، موبد و روحانی. و اگر شاه، شاه و شازده. نمیشد نجار بره تو ارتش یا ارتشی، موبد بشه. بهش می گفتن طبقات پنج گانه اجتماعی، به ترتیب: بزرگان، مغان، کشاورزان، بازرگانان، پیشه وران. که احتمالا از آورده های آریایی هاست. چون در هند هم همچین چیزی وجود داشته ولی چهار طبقه.
در رو باز کردند. جالب اینکه از تو اومد و باز کرد. یعنی شب همونجا می خوابیدن؟ چه هیجان انگیز. بلیط خریدم و احازه گرفتم که کوله م رو بذارم تو اتاقکش. راهی شدم به پارسه.
آقا دستشویی کدوم وره؟
از تهران، برای رفتن به شیراز باید از اصفهان گذشت. از داخل شهر. بلوار کاوه رو به سمت شرق می پیچید و بعد جنوب و جاده شیراز. حدود ۵۰۰ کیلومتر.
بعد از اصطخر سمت راست تو افق دژنبشت دیده میشه، نقش رستم. منظره ی جالبیه، چلیپاهای کنده شده در دیوارکوه. هزاران سال پیش. برای شاهان. هخامنشیان.
اون رو که رد کنید نرسیده به مرودشت، سمت چپ، ستون های پارسه، پرسپولیس یا همون تخت جمشید رخ نمایی می کنه. خیلی دور نیست، نزدیکم نیست. شاید ۵-۶ کیلومتر خط مستقیم. به راننده گفتم پیاده میشم. کوله م رو از جعبه اتوبوس برداشتم و انداختم روی کولم. سنگین بود. کوله ی سه-چهار روزه. چادر، کیسه خواب، غذا، لباس، وسایل پخت و پز و خرت و پرت های سفر.
چند روز تعطیلی بود و دلم سفر می خواست. عصر تصمیم‌گرفتم و شب راه افتادم و اول صبح از اتوبوس پیاده شدم. جوان بودم و هنوز ماشین نداشتم و با اتوبوس ایران رو می گشتم و چادر می زدم. خوب بود، تجربه هایی که در همان دوران موند.
بین من و پارسه، گندم زارهای بهاره بود. چقدر زیبا و چه خوش صدا. برق شان چشم رو به خود می کشید.
جلوی چشم من، عرض جاده بود، تا چشم کار می کرد سبز بود و بعد ... دیدن ادامه ›› پارسه. زیبا.
راه افتادم. زدم به دل گندم زار. مسیری بود باریک که‌جای چرخ موتور رویش دیده میشد. لابد به جایی میرفت. مسیر من هم به همین سمت بود.
آفتاب نرم بود و از بالای ستون های پارسه، زیبا می نمود. نسیمی خنک و ‌کم بیش مرطوب از روی گندم ها می وزید و رقص بهشان می داد و خش خش علف خیس.
غرق در روز بودم که یکباره مسیر باریک پیچید به راست، من اما می خواستم مستقیم برم. مسیر از سمت راست کمی می رفت و به یک‌موتور آب می رسید. فکر کردم چاه آب باشد برای زراعت. ناچار از وسط گندم ها راهی شدم و ستون ها رو راست دماغم گرفتم و رفتم. ۳۰-۴۰ متری رفتم که تازه موضوع روشن شد. کانال آب. از اون کانالای دیواره بتنی. بالایش اقلا ۳.۵ متر پهنا داشت و آب حدود ۲ متری کفش در جریان بود. راست و چپ رو نگاه کردم، پلی نبود. پشتم به اندازه ی پیش رو، گندم زار بود. چاره ای نداشتم، یا باید منصرف می شدم و بر می‌گشتم یا از آب می پریدم. کمی فکر کردم. لیز لیزکان شیب کانال رو پایین رفتم. کوله رو در آوردم با تمام قدرت پرت کردم آن طرف. نیوفتاد در آب. کمی خوشحال شدم. خودم رو هم با تردید و تشویش، پرتاب کردم و خوابیدم روی سینه ی آن طرف کانال و با دست بالای کانال رو گرفتم. پای چپم تا ساق در آب رفت باقی سالم بودم. خودم رو بالا کشیدم. کفش چپ رو در آوردم و آبش رو خالی کردم. خیس و تلیس با مخلوطی از احساس پیروزی و شکست، راه رو ادامه دادم. بوی گندم می آمد. هر چه نزدیک تر می شدم، آفتاب هم بالاتر می رفت. کم کم منظره شفاف شد. بدنه ی غربی پارسه، که مثل ورودی اون، دیواره ای بلنده که صاف تراشیده شده. ستون ها، کمی از کاخ تچر، خالیِ کاخ صد ستون، دروازه ملل یا خشایارشا و سر ستون های نیمه تمام. و بالای همه شان، دو مقبره ی نیم چلیپا وار مثل نقش رستم در دل کوه. با شکوه بود.
دلم خواست بشینم و از این منظره ی ندیده لذت ببرم و نوشیدنی گرمی بخورم. شاید هم صبحانه. همین کار رو کردم. با خودم فکر کردم این منظره رو دیگه نخواهم دید، درست هم فکر کردم. نزدیک به ۲۰ سال از اون موقع‌میگذره و دوباره ندیدمش.
زیرانداز و اجاق و کتری و نان و عسل، چای لیپتون. چسبید. و کمی آجیل خام. لم دادم روی کوله و به آسمان نگاه کردم. لابد هخامنشیان هم در تعطیلات همین کار رو‌ می کردن. با خودم‌فکر کردم صبحانه چی می خوردن؟ اون موقع که چای نبوده، بوده؟ کاشف السلطنه ی قاجار چای رو آورد به ایران. شاید قهوه می خوردن. همین بهانه ای شد برای قهوه. به سلامتی پارسه نشینان.
داستان این کاشف السلطنه رو با خودم مرور کردم. به نظر من و طبق این روایت، همه ی چای های ایرانی از لحاظ شرعی حرومن! چون دزدی اند. حکم دقیقش رو نمی دونم ولی مال دزدی حرومه دیگه، نه؟ کاشف السطلنه هم به رسم سفیران ویکتوریایی، هر کاری رو به نام تاج و کشور انجام می داده. من جمله دزدیدن چای از هندوستان. اون زمان فقط چای آماده به ایران می فروختن و گیاه و بذر رو برای کشت به ایران نمی دادن. ایشان هم گیاه یا بذر رو در دسته ی عصا پنهان می کنه، به سرقت می بره و به ایران و لاهیجان میاره و چای لاهیجان... راست و دروغ این جریان رو‌نمی دونم‌. یک پیرمرد استاد دانشگاه گردشگری و راهنمای تور تعریف کرده بود، پای خودش. اسمش هم یادم نیست. ولی صورتش عین ناصرالدین شاه بود مخصوصا چشمهاش. خودش میگفت چند مادربزرگ قبلش تو دربار قاجار بوده. از نگاه یک وطن پرست ایرانی، این کاشف السلطنه یک قهرمانه اما از نظر یک وطن پرست هندی، یک چیز خیلی بده که نمیگم.
امیدوارم سلمان خان هرگز این داستان رو نشنوه. پاشه بیاد اینجا واویلاست. هر چی موشک زمین به هوا و هوا به زمین و و هوا به هوا و دریا به دریا بزنیم، حتی بدون خطای انسانی، همه رو بر میگردونه به سمت خودمون. واحسرتا. این قسمت الان به ذهنم رسید، ۲۰ سال پیش موشک نداشتیم. ولی شاید زمان هخامنشی ها در اتیوپی قهوه داشتن و شایدحبشی ها(اتیوپی فعلی) کنار عاج و زرافه، یکم قهوه هم برای شاه میوردن، کسی چه می دونه.
القصه وسایل رو جمع کردم، کفشم رو‌که هنوز خیس بود پوشیدم و یخ کردم و مسیر رو ادامه دادم.
کاش هنوز اینجا تاکستان بود.
دسته بندیِ «سفرنامه» بیشتر مربوط به نیمه ی اولشه ، بقیه ش رو -که خیلی بامزه بود- میشه گذاشت تو دسته های «طنز/ اثر خود/ داستان»
من که دیگه این چای های حروم رو نمی‌نوشم 😂😂
پ.ن: آغا، مسئلة : قهوه حلاله؟ 😆
اول صبحی کیف داد خوندنش به خصوص برای منی که عشق سفرم
سحر لیلی ئیون
اول صبحی کیف داد خوندنش به خصوص برای منی که عشق سفرم
نوش جان سحر جان
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
شعبون خان، دایی جان سرهنگ، اسدالله خانِ پدرسالار، محمد ابراهیم خان زه تاب... محمدعلی خان کشاورز... روانت آرام... لذت ها دادی به ما، غرق شادی باشی...
پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
برآنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا در یابم
شگفتی ... دیدن ادامه ›› کنم
باز شناسم
که ام؟
که میتوانم باشم؟
که میخواهم باشم؟
تا روزها بی ثمرنماند
ساعت ها جان یابد
لحظه ها گران بار شود
هنگامی که میخندم
هنگامی که میگریم
هنگامی که لب فرو میبندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهیست ناشناخته
پر خار
ناهموار
راهی که باری در آن گام میگذارم
که قدم نهاده ام
و سر بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ میتواند فراز آید
اکنون میتوانم به راه افتم
اکنون میتوانم بگویم که زندگی کرده ام

مارگوت بیکل
ترجمه ی احمد شاملو
ببخشید ولی نتونستم بعد از خوندن دوباره ی صد باره شعر، دوست دارم رو نزنم...
۲۴ خرداد
اکنون مرگ میتواند فراز آید
اکنون میتوانم به راه افتم
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
باد صبا
باد صبا (به انگلیسی: The Lovers' Wind) یا باد عاشقان، فیلم مستندی است دربارهٔ طبیعت و مردم ایران، ساخته آلبر لاموریس در سال ۱۹۶۹ (۱۳۴۷ خورشیدی) است. فیلمی بسیار نوستالژیک با گویندگی منوچهر انور و مدّت آن ۷۰ دقیقه است.
فیلم، ایران را از آسمان با بالگرد نشان می‌دهد. موسیقی فیلم آثار سنتی موسیقی ایران و ساختهٔ حسین دهلوی و ابوالحسن صبا هستند. فیلم به سفارش وزارت فرهنگ و هنر دولت ایران ساخته شد.

پس از پایان فیلم‌برداری و ارائه اثر به دولت ایران، به درخواست آنان تصمیم به اضافه کردن جلوه‌های صنعتی ایران گرفته شد. در حین فیلم‌برداری از سد کرج در اطراف تهران، به دلیل نقص فنی بالگرد، آلبرت لاموریس، کارگردان فیلم کشته شد. این فیلم در سال ۱۹۷۸ نامزد جایزه اسکار بهترین مستند شد. حدود ۸۵ درصد از فیلم از بالگرد فیلمبرداری شده‌است.

بالگرد گروه، هنگام فیلمبرداری از سد کرج به کابل‌های مخصوص تمرین تکاوران برخورد کرد و سقوط کرد که منجر به کشته شدن کارگردان فیلم آلبرت لاموریس و گروهش ... دیدن ادامه ›› شد. فیلم بردار ایرانی فیلم محمود نوربخش به همراه پسر لاموریس از هلی کوپتر پیاده شدند و از مرگ نجات یافتند.


——————-
این مستند در اینترنت قابل دسترسیه. در دو نسخه سانسور شده و نشده. جایی ندیدم کپی رایت داشته باشه.

متن بالا عینا از ویکی پدیا برداشته شده. به جز چند نقطه و ویرگول. کامل بود و چیز بیشتری نداشتم بهش اضافه کنم.

دوبار تلاش کردم برگه ی مستقلی براش ایجاد کنم، که موفق نشدم. مثل قدیم پست گذاشتم.
سال پیش تو چارسو اکران شد فیلم خیلی خوبیه
سپهر جان اولا ممنون، دوما لینکی که گذاشتی نسخه سانسور نشده است دیگه؟البته با توجه به تخصصی تو درین کارهای آرشیوی قطعاً باید این شکلی باشه
۲۴ خرداد
محمدرضا دانش
سپهر جان اولا ممنون، دوما لینکی که گذاشتی نسخه سانسور نشده است دیگه؟البته با توجه به تخصصی تو درین کارهای آرشیوی قطعاً باید این شکلی باشه
جناب دانش من تازه دانلودش کردم و هنوز ندیدم

و نمی دونم تفاوت این دو نسخه چیه
چون فقط یک نسخه ای که تو چارسو اکران شد رو دیدم
۲۵ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
خب بعد از هرگز تصمیم گرفتم ادای آدما رو در بیارم و سریال ایرانی ببینم، هم گناه! اینکه گفتم هرگز، یعنی تا امروز سریال شبکه خانگی ندیده بودم. سالهاست ارتباطی هم با سینمای ایران ندارم.
این سریال بد نبود، البته فعلا فقط یه قسمت دیدم و زوده نظری در مورد کل کار داشته باشم. در واقع فقط پرستویی و رضایی رو دیدم. پرستویی که همون حاج کاظم بود با تون صدای امروزش بعد از بحران ۴۰ سالگی.
و خوشحال تر از همه، وقتی علی باقری رو دیدم(شاید بعضی از دوستان بدونن چرا :))) )
به نظر کار سریالای خانگی، خوب بالا گرفته. لوکیشن های متفاوت. گریم های اغفال کننده. رنگ و لعاب جذاب تصویر. فیلمبرداری روی دست و در حین حرکت و قابهای جالب. لباس های جورواجور. عوامل زیاد جلوی دوربین. بازیگرای گل درشت.
والبته اغراق و روتوش در محتوی. کسی اگه داخل بهزیستی رفته باشه، می دونه چی میگم. یا اوراق فروش های اطراف شهر. و هنوز مشکل اکت در نقش خلافکار و کاراکتر اوباش. این نوع کاراکتر باورناپذیر، تغییری با دهه هفتاد نکرده. بازیگرای دهه چهل، با همه ی ادا و اطوارشون، بهتر این کاراکترا رو از آب در میوردن.
شاید چند قسمت دیگه هم ببینم، لااقل به حق اشتراک فیلیمو بیارزه. ببینم هدیه تهرانی بعد از مسخره باز، چه کرده.

خوشحال میشم دوستانی که دیدن، نظرشون رو بنویسن. کاملا بیگانه م با این فضای خانگی.
تنها سریالی که در پخش خانگی ایران دیدم قهوه تلخ بوده. ولی قبول دارم کیفیت کارها نسبت به چیزی که قبلا بود خیلی پیشرفت کرده. هم گناه رو نمیدونم ولی هنوز هم حضور پررنگ اسپانسرهای کله گنده توی قاب های زیبایی که فرمودید و جولان چراغ قوه های ستاره نما و اداهای هالیوودی در این سریال ها دیدنشون رو برام سخت میکنه.
پوریا صادقی
حتما استفاده می کنم. البته خیلی پر و پیمون نیست. اتفاقا می خواستم بپرسم فیلمای هنر و تجربه کدوما ارزش دیدن داره.
https://www.filimo.com/m/5diS3
جواب خیلیاست :) گرچه میدونم خودتون در این زمینه پیشکسوت هستید ولی جسارت میکنم و اینو اگر ندیدید پیشنهاد میکنم.
فیلم ۳۱۶ کار پیمان حقانی بیوگرافی فرضی یک زن هم عصر ما از پیش از تولد تا پس از مرگش.
چه عالی.... حتما میبینم
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
همیاری جان،
برگه هایی که می سازیم‌کجا میره؟
پویا فلاح این را خواند
محمد لهاک این را دوست دارد
پوریا جان برو تو بخش ساختن، مدیریت و فعالیت ها رو چک کن
اگر برگه تایید شده باشه میاد تو بخش مدیریت
اگر در انتظار تایید باشه تو بخش فعالیت هاست
۲۰ خرداد
درود بر شما
لطفا عنوان برگه مورد نظر خود را بفرمایید.

۲۲ خرداد
گروه همیاری  
درود بر شما لطفا عنوان برگه مورد نظر خود را بفرمایید.
درود
باد صبا
Baad_e_saba
۲۲ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
همیاری جان،
فروش این فیلم برای دانلود، در تیوال انجام‌میشه؟
پویا فلاح این را خواند
الهه الف، bahar، محمد لهاک و محمد مجللی این را دوست دارند
درود بر شما
این مورد توسط بخش سینما در حال پیگیری است.
مگه اومده؟
وای که چقدر دوست دارم ببینمش...
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
یکی از روزای پاییز بود، پاییز ۹۷. از اون روزا که آفتاب رنگ پریدس و خیلی نمیشه فرق سایه و روشن درختا رو تشخیص داد. میشد بگی هوا سرده ولی کاپشن هنوز نمی چسبه. سر پارک وی بودم. یاد بچگیام افتادم، گاهی از این مسیر میرفتیم تجریش. یه فروشگاه کورش سر پارک وی بود که الان جاش ایستگاه اتوبوس و آتش نشانیه. بهش میگفتن کورش چادری. بغلشم ساندویچ یکتا بود، با اون سوپ جو و ساندویچای کاغذپیچ. هوس کردم ولیعصر رو بیام پایین. یاد قدیما که هنوز دو طرفه بود افتادم، قبل از ۸۸. اون وقتا میشد از تجریش راه افتاد و اومد تا ونک. هر جام دلت خواست، تاکسی بگیری و زودتر برسی کافه. حدودای ۸۸ پاتوقم کافه شوکا بود، پاساژ گاندی. یارعلی و کیا. نون و پنیر و گردو و چایی. اما الانِ ۹۷ دیگه خیلی کافه نمیرم.
“مرکز راهنمایی صنایع ایران” یا همون مدیریت صنعتی رو که رد کردم، یه مامور بازیافت! از همونا که یه گونی بزرگِ سابقا سفید رو کولشونه، دم دمای “رادیو و تلوزیون ملی ایران” بود، همون جام جام صدا و سیما. از دور میدیدمش. میرفت سطلای بزرگ رو کج میکرد و توشون رو میگشت و سطلای کوچیکتر رو همون جوری سرپا.
سرعتم ازش بیشتر بود، ردش کردم. دیگه رسیده بودم پاساژ صفویه. شنیده بودم قبلا زیر پاساژ صفویه سالن تیاتر بوده ولی خب هرگز توش رو ندیدم.
پارک رو که رد کردم، نرسیده به اسفندیار، کوچه ی عاطفی غربی که قبلا دولتشاهی بود. یه وقتی باغ وحش تهران اینجا بود که بعد منتقل شد به ارم.
کوچه ی رحیمی، قبلا اسمش چهرازی بوده. بیمارستان یا بهتر بگم تیمارستان چهرازی توش بوده، دکتر چهرازی. که سال ۷۰ تعطیل شد. شاید اون پادکستم اسمش رو از همینجا اورده باشه.
سر اسفندیار وایسادم و سعی کردم قبل از ساخت اتوبان نیایش رو به یاد بیارم. به نظرم ورودی بیمارستان قلب یه میدونگاهی بود و فضای سبز. بی دلیل به ذهنم رسید ... دیدن ادامه ›› چند سالی اسم خیابون ولیعصر، دکتر مصدق بوده. لابد جایی خونده بودم. البته بعد از ۵۷.
قدم زنون اومدم پایین، ظفر رو رد کردم. اسکان خودشو نشون داد. سر بلوار میرداماد یا همون بلوار پهلوی یا خیلی قدیما، بلوار ششم بهمن(تاریخ انقلاب سفید). چه فضای جالبی داره تو این ساختمونای دهه ۴۰ و ۵۰ و مدرنیته معماری. لابد یه موقعی کلی برو بیا داشته. حتما مد بوده تو پاساژا حوض و آب نما درست کنن. زیرزمین اسکانم مثل پلاسکو آبنما داره. آخ پلاسکو...
پاییزا آرم هتل هما از یکم پایینتر از میرداماد معلوم میشه، فکر کنم هنوزم توش از لیوان و پارچ استیل استفاده کنن. و میدون ونک. ونک همیشه من رو یاد جشن های ۲۵۰۰ ساله میندازه. عکسهای سال ۱۳۵۰ میدون ونک و سازه ی ورودی تخت جمشید، دروازه ی ملل. به به... نمی دونم چه سالی اون سازه رو تخریب کردن و چرا.
اون طرفم که فانفار رو میشد دید. شهربازی میدون ونک. شهر از بالای فانفار(چرخ و فلک) باید کلی سیاحت می داشته.
این شهر چقدر جذابه، حتی زیر آفتاب رنگ پریده ی پاییز.
چند روز دیگه حتما برف میاد، شایدم چند هفته ی دیگه. و چقدر لذت بخشه قدم زدن این خیابون زیر برف، تو شب، زیر نور چراغای شهر و گاهی هم نئون چشمک زن مغازه ها که روشن و خاموش میکنه برفای معلق رو.
این شهر چقدر جذابه..
وای، چقدر دلم واسه همین چیزای ساده تنگ شده
چقدر جذاب نوشته شده.
میشه قدم به قدم با نویسنده جلو رفت انگار داری باهاش توی خیابون راه میری.
چقدر با احساس نوشتید آقای صادقی
به به ❤️
زنده باد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
من سرزمینی دارم. سرزمین من شرایطی دارد. سرزمین من هنرمندانی دارد. سرزمین من مردمانی دارد. سرزمین من، من را دارد.
من هنر سرزمینم را با هنرمندانی شناختم. زمانی که فرق عروسک موش و آدم برایم مشخص نبود. زمانیکه نفتکش هاشان می جنگیدند با هم. جینگل برد می شدند و از نورگیر پایین می افتادند، زمانیکه می گفتند: اونیکه خوردی، ‌شام من بود، بی زحمت و... شاید همه ی شناخت و تجربه ی من از هنر سرزمینم همینها بودند، لااقل بنیان شناختم بودند. هنر را می شناختند وقتی هنر را نمی شناختم. هنرمند بودند وقتی فرق هُنری و هِنری(دستیار دِرِک) برایم معلوم نبود و فکر می کردم ژرمن ها اینجور تلفظ می کنند.
از من بزرگتر بودند و از من جلوتر.
۴۰-۵۰-۶۰ سال کار هنری کردند، در همان شرایط سرزمینم و اگر نبودند، سرزمینم خیلی کم داشت از هنر، از دانش، از تجربه، از فهم، از آگاهی، از زیبایی، از لذت، از خیلی چیزها...
بعضیشان پی زندگیشان، از سرزمینم رفتند. زندگیشان را کردند ولی متضرر هنر سرزمینم بود، من بودم. آنان زندگیشان را کردند.
بعضیشان از این دنیا رفتند و خسرانش تا همیشه با سرزمینم ماند، ... دیدن ادامه ›› با من ماند.
و امروز همان هایی که از من بزرگتر بودند و جلوتر، چیزی نوشتند که باز هم من نمی فهمم، همانطور که سالیان قبل درک نمی کردم. و مرا برآشفتند. برآشفتم از قبول ظلم، پذیرش زور، سانسور. ولی امروز دیگر مثل آنروزها نیست امروز من قلم دارم، امروز بیان دارم. و حتاکی کردم من، خرده گرفتم من، غیض کردم من، برآشفتم من. منی که همه ی عمرم در گوشه ای زندگی کردم. نه اثری ساخته ام. نه تقابلی با سیستم داشتم، نه حتی توانایی لحظه ای کار در این شرایط را داشتم. منی که بی هنر بودم، بی هنرِ تعامل، بی زیرکی زیستن در شرایط ناخوشایند، بی هنر کار کردن در شرایط غیر ایده آلم. منی که در گوشه ای نشستم و شدم “مخاطب”! مخاطب فهمیده تر از هنرمند. کاسه ی داغتر از آشِ دوغ. هر آنچه بلد بودم را نثار همان هنرمندان سرزمینم کردم. لابد حقشان بوده، پدرسوخته ها. از من که بیشتر نمی فهمند، زورپذیرانِ سانسوردوست. یا باید مثل من فکر کنند یا “...” و “...” و “...” هستند، هنرمندها. چه اهمیت دارد کارهایی که کردند، مگر مهم است که چه ها ساخته اند، چه اهمیت دارد که اند...
آنچه من می خواهم نیستند، پس خس و خاشاکند دیگر...
چقدر آشنا می آیم به چشم خودم! انگار در فکر خودم زیسته ام تا امروز... انگاری که من هم می خواهم نظرات مخالفم را نشنوم و سانسور کنم. چه عجیب است این فکر.
من که همان مخاطب تیزبین روشنفکر هنر شناسم پس چه شد عین آنی شدم که مخالفش بودم!؟
شاید باید... نه، نه... من درستم


قولی از صائب تبریز:
زخم از هنر همیشه به صاحب هنر رسد
چون خانه صدف که به آب از گهر رسد

افتادگی گزین که ازین خاکدان پست
شبنم به آفتاب ازین بال وپر رسد

بر دل گذار دست که در گلشن ادب
دستی که کوته است به وصل ثمر رسد

از چشم تنگ مور که خاکش به چشم باد
مشکل به طوطیان سخنگو شکر رسد

از التفات عشق گرانمایه گشت دل
مانند گوهری که به صاحب نظر رسد

در عهد ما که در گره افتاده کارها
مشکل به داد آبله ها نیشتر رسد

شبنم ز چشم شور نمکسود می کند
داغی اگر به لاله خونین جگر رسد

در پیچ وتاب باش که فیض پیچ وتاب
زنار بیشتر به وصال کمر رسد

کوتاه کن فسانه که سودا نه آن شب است
کز حرف و صورت رشته عمرش بسر رسد

صائب کجاست طالع آنم که آن نگار
چون دولت نخوانده ز در بیخبر رسد
سلام و عرض ارادت دوست خوبم
من اصولا نوشتن چنین نامه ای را بی اثر و بی حاصل میدانم و فکر میکنم یا باید مبارزه برای رسیدن به هدف نامه نگاران و امضا کنندگان جدی و پر ریسک با پذیرش همه احتمالات باشد و یا هرگز آغاز نشود که به شویی حاشیه ساز برای مطرح شدن عده ای مانند شود، در ثانی اینکه بعضی از هنرمندان در گذشته کارهایی ماندگار و هنرساز و خاطره انگیز داشته اند ، مگر کسی منکر این واقعیت شده است؟ آیا ایشان انسان و جایز الخطا نیستند و تا ابد پاک و مقدس میمانند؟ کاسه ها هرگز حق ندارند داغی آشی که از درون میسوزاندشان را منعکس کنند؟
مثالی میزنم: فیلم هامون تخم اندیشه فلسفی را در ذهن من کاشت با فیلم پری اندکی عرفان و کمکی بیشتر فلسفه را درک کردم و با فیلم لیلا و سارا بعدی جدید از زنان را شناختم و با مهمان مامان خاکروبه های پنهان زیر فرش شهرمان را دیدم که فقر با انسانها چه میکند و انسانها چگونه میتوانند ... دیدن ادامه ›› همچنان آدم بمانند و با علی سنتوری آه و افسوس استعدادپرپر شده جوانانمان را زیر فشار فساد و ناامیدی زندگی کردم، تا اینجا مهرجویی استادی بود فرای انتظار باسواد و دانا و روشنفکر اما بعدها استاد با سفارشی سازی طهران طهران و نارنجی پوش و بعدها چه خوب که برگشتی و غیره از دیدگاه منه مخاطب معمولی دچار اشتباهاتی شد که باید نقد شود در غیر اینصورت تعصب و انکار حقیقت حاصلی جز تکرار اشتباهات ایشان و عدم رۻایت مخاطب ندارد و مقدس انگاری ایشان در سالهای آخر کاریشان فقط و فقط باعث تخریب چهره اصلی و هنروالایشان میگردد، عرض بنده این است که صد البته نسل ما به این هنرمندها مدیون است اما این دلیلی بر پذیرش و تایید اشتباهاتشان بواسطه هزینه ندادنمان نیست، هرچند که از دیدگاهی دیگر میتوان گفت اکثر این ستاره ها مزد و درآمدی آنچنانی از حاصل هنرشان کسب کرده و میکنند و اکثر ایشان به طبقه کاملا مرفه جامعه تعلق دارند و از این بابت منتی بر سر ما نیست که نتوانیم از ایشان مطالبه گری نماییم، دوست خوبم شاید بعضی از ماها گوشه ای نشسته و در آرامش به این بنده های بیگناه خدا میتازیم اما باور کن بعۻی ها هستند که هزینه های سنگینی برای مطالبه حقوق واقعی مردم داده اند و بواسطه ناشناخته بودن براحتی از هستی ساقط و نیست و نابود شده اند اما به جد عرض میکنم بسیاری از این هنرمندان در جایی از زندگی هنریشان با خواست و اعتقاد و منافع خود با صاحبان قدرت همراه بوده و گاها تریبون این قدرتمندان شده اند که نمونه های آن در اینترنت فراوان قابل جستجو میباشد، پس نه همه ایشان بیگناه و نه همه منتقدان نادان و جو گرفته و بی اطلاع! هر کنشی واکنشی دارد گاه خیر و گاه شر ، بنظر بنده این نامه شوآفی کم هزینه برای همراهی نشان دادن هنرمندان با مردم بود که به هیچ عنوان انتظاری در برآورده شدن موارد مطرحه آن از طرف هیچ امضا کننده ای متصور نبوده و نیست و در کل ای کاش این عزم ملی برای برداشتن قدمی عملی تر مهم تر و سودآورترمثلا، تدوین معیارهای فیلمنامه و نمایشنامه نویسی بر اساس چهارچوبهای منطقی بدور از سانسورهای سلیقه ای متفاوت ( از شخصی به شخص دیگر) برداشته شده بود، نه برای کسب مجوز انتشار فیلم تاترهای قبلا سانسور شده!!! با عجز و التماس






پوریا جان منم به ذهنم متبادر شد که شما میفرمایید چون ما فیلم ساز و هنرپیشه و ... نیستیم حق اظهار نظر نداریم، اگر اینگونه نیست که هیچ ، ببخشید برای سوتفاهم بنده😍

منم نظرم را در یک جمله بگویم و خلاص: نامه نگاری بیحاصل شاید بعد تبلیغاتی داشته باشد اما خار شدن و تحقیر و پذیرش ظام و جوری که در آن موج میزند برای آیندگان هنر و جوانان بسیار ناامید کننده است ویرانگر( طرف میگه کیانیان نتونست کاری کنه و التماس کرد وای به حال من جوان ناشناس)
۰۶ خرداد
محمد کارآمد
پوریا جان منم به ذهنم متبادر شد که شما میفرمایید چون ما فیلم ساز و هنرپیشه و ... نیستیم حق اظهار نظر نداریم، اگر اینگونه نیست که هیچ ، ببخشید برای سوتفاهم بنده😍 منم نظرم را در یک جمله بگویم ...
نقص بیان من بوده حتما. تعمدا از زبان خودم نوشتم تا کسی را مخاطب قرار نداده باشم. ❤️

متوجه نقطه نظرت شدم. البته در پست خودت هم کاملا مشخص بود. 👍🏼

اینکه کسی این حرف رو بزنه، باید نگاه کنه که در ۳۵-۳۶ سال گذشته از کجا به کجا رسیده این حصار تنگ. جنس و آزادی هنر در اوایل دهه شصت ... دیدن ادامه ›› با امروز خیلی متفاوته. این رو کسانیکه حضور مستمر و نرم داشتند رقم زند نه کسانیکه تند رفتند. اتفاقا تندروهای این طرف با تندروهای آن طرف مواجه شدند و باعث شدند طناب رو سفت تر بشه. و خودشون هم بدون تاثیر مفیدی، حذف شدند. دم اینها که ماندند و کار کردند گرم. یکی از عللی که به چشم من ارزشمندند و محترم.
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
جانی دالر...
مجموعه ی نمایشی رادیویی که در دهه چهل و پنجاه شمسی هر هفته چهارشنبه ها(امشب) از رادیو ایران پخش میشد.
این مجموعه ی موفق از برنامه ای با نام مشابه که از رادیو cbs آمریکا بین سالهای ۱۹۴۹ تا ۱۹۶۲ روی آنتن می رفت، الهام گرفته شد.
جلال نعمت اللهی کارگردانی و حیدر صارمی صداپیشگی جانی را داشت.
قسمتهای این نمایش با این عبارت شروع میشد:
ارادتمند... جانی دالر

شنیدن قسمتهایی از این مجموعه ی نمایشی، خالی از لطف نیست:
http://book.iranseda.ir/DetailsAlbum/?g=69728
جناب صادقی سپاس بی قیاس .شب مرا آکنده از نور ساختید ،شب تان روشن.
نام من فرهاد بامداد.
۳۱ اردیبهشت
جناب صادقی بزرگوار باز هم اگر از این چیز های دست نخست دارید یا به دست آوردید،همرسانی بفرمایید.
۰۱ خرداد
-
جناب صادقی بزرگوار باز هم اگر از این چیز های دست نخست دارید یا به دست آوردید،همرسانی بفرمایید.
به روی چشم
۰۱ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
بچه که بودم، پوست شکلاتای خوشمزه رو یه مدت نگه میداشتم. یا توی یه جعبه یا لای کتابی دفتری چیزی. هر از چند گاهی که اتفاقی یا عمدی می دیدمشون، کلی ذوق می کردم و انگار دوباره از اون شکلات خورده بودم. گاهی بوش می کردم، گاهی هم فقط نگاه. خلاصه خوب بود، خیلی خوب.
حالا تیوالم شده همون برام. هنوز تو فیوریت براوزر گوشیم هست. همون اولا، جای همیشگیش. و بهش سر میزنم. می دونم توش شکلاتی نیست، تئاتری نیست ولی همون حال خوش رو داره.
حال خوش چک کردن ۸۰-۹۰ تا تیاتر که ۱۰-۱۲ تاش رو برای اون ماه انتخاب کنم:
ن و ک که دوست‌ندارم...
آخ جون سارتر👌🏼
به به... در انتظار گودو ❤️
اوه... این ابزورد ... دیدن ادامه ›› گروتسکه 😍
این خوبه ولی تو حافظه 🤔 [آخ نشیمنگاهم]
اینو نمی دونم چیه ولی خب تو نوفل به ندرت کار بد دیدم، میرم 👍🏼
چه خوب توضیح داده نمایششو. حتما میدونه چه کرده، میرم.
یا نوشتن یه “نیم خطی” بعد یه نمایش دبش تو همون صف خروج از سالن.

الان این خبرا نیست... ولی هنوز سر زدن به تیوال می چسبه.
کاش زودتر بار جدید شکلات برسه. قند خونم اومده پایین و لذت آب شدن یه تیکه ش تو دهنم، چنگ‌میزنه به دلم.
زود بیایی، تئاتر جان...
❤️🎭🍀
خوندن این متن اندازه ی همون شکلات ذکر شده شیرین بود❤
۳۰ اردیبهشت
قضیه شکلات و تیوال عالی بود 💖🍬🍫🎭😍🙋‍♂️
۳۱ اردیبهشت
فرزاد جعفریان
قضیه شکلات و تیوال عالی بود 💖🍬🍫🎭😍🙋‍♂️
❤️❤️❤️
۳۱ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
همیاری جان،
یه مورد فنی در مورد لایوها وجود داره.
اگر موقع پخش شدن لایو، به اسپیکر ایرپلی وصل بشیم، صدا با حدود ۲ ثانیه تاخیر نسبت به تصویر پخش میشه. این مشکل در یوتوب، اینستاگرام و اپارات وجود نداره.
احتمال خیلی زیاد مربوط به اسکای رومه. موضوع رو با پشتیبانی اسکای روم هم مطرح کردم. شما هم‌ لطفا پیگیری کنید که هم کیفیت سرویس شما و اسکای روم بالا بره و هم‌ما بتونیم لذت کامل رو ببریم.
سپهر، امیر مسعود و پویا فلاح این را خواندند
آریان‌ رضایی، محمد مجللی و فرزاد جعفریان این را دوست دارند
درود بر شما
سپاس از آگاهی‌رسانی شما... حتما پیگیری خواهد شد.
۲۸ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
امشبم میبینمش... 😍
سحر تاجیک و پویا فلاح این را خواندند
آریان‌ رضایی و امیر مسعود این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
طریق عشق
یکی از همکاری های به یاد ماندنی محمدرضا شجریان و پرویز مشکاتیان. شاید بشه گفت بهترین آثار این دو هنرمند، با هم به ظهور رسیده که طریق عشق، یکی از آنهاست. 
آلبومی از اجرای زنده ی ۱۰ آهنگ دلنشین در آلمان به سال ۱... طریق عشق
یکی از همکاری های به یاد ماندنی محمدرضا شجریان و پرویز مشکاتیان. شاید بشه گفت بهترین آثار این دو هنرمند، با هم به ظهور رسیده که طریق عشق، یکی از آنهاست. 
آلبومی از اجرای زنده ی ۱۰ آهنگ دلنشین در آلمان به سال ۱...
طریق عشق
یکی از همکاری های به یاد ماندنی محمدرضا شجریان و پرویز مشکاتیان. شاید بشه گفت بهترین آثار این دو هنرمند، با هم به ظهور رسیده که طریق عشق، یکی از آنهاست.
آلبومی از اجرای زنده ی ۱۰ آهنگ دلنشین در آلمان به سال ۱۳۶۷ که در سال ۱۳۹۵ در ایران عرضه شد. و بصورت دیجیتال و دیسک قابل تهیه و حظ بردن است.
تو این مدت قرنطینه، فرصتی شد تا یه سری از فیلم های دل انگیز قدیمی رو دوباره ببینم. روسری آبی، مادر، دل شدگان، باشو و... چند تای دیگه.
جدای از حظی که دیدنشون نصیبم کرد، نکته ی بسیار جذابی هم به چشمم اومد: شستشو! معضل این روزهامون...
تو رو سری آبی، میوه های مراسم رو توی آب حوض ریختن، یه دست مالیدن و گذاشتن توی سبد و جلوی مهمون ها
دلشدگان، تشت و دیگ ها رو تو آب حوض شستن و البته کوبیدند😉...
مادر، کاهو رو توی حوض شستن و با سرکه و سکنجبین نوش جان کردند...
تو باشو، رفتن دم رودخونه و حمام کردن.

اول جالبه که تقریبا توی تمام فیلم های قدیمی، صحنه ای از شستشو هست!
و دومی که غم انگیزه، امروز ما بسته ی وکیوم و استریل همه چیز رو با کلی کف و شوینده و ضدعفونی کننده می سابیم و غسل و قسم میدیم. آخر هم وقت خوردن، به امید اینکه تمیز باشه می خوریم.
چه تغییری...
چه وجه اشتراک جالبی پیدا کردین بین این فیلم ها👌
ذهنم رفت دنبال فیلم های محبوب خودم، رگبار(بیضایی) و طبیعت بی‌جان (شهید ثالث) ولی هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد شستشو داشتن یا نه🤔
واجب شد دوباره تماشا شون کنم
۲۶ اردیبهشت
سلام
هر کاری برای تمیز و آماده ی مصرف کردن رو شستشو در نظر گرفتم.
راستش با دیدن این فیلما داشتم فکر می کردم، چند وقته جرات ندارم میوه از درخت بکنم و نشُسته بخورم؟ بگذریم از شستن چیزی در حوضی که ماهی توشه.
خیلی سال از لوله کشی شدن آب تهران هم نمیگذره، ۱۳۲۹. ۷۰ سال!
قبلش میراب و آب شاهی و آب انبار! و الان...
۲۷ اردیبهشت
محسن جوانی
درود یه چیزی مد نظرتون باشه: تفاوت هست بین "شست‌وشو" و "ضدعفونی"
خوب شد معلم ادبیات نشد محسن جوانی..
همه را می انداخت به خدا...
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
آلبوم خزان
محمدرضا شجریان

یه آلبوم دلنشین و زیبا. 
این البوم در سال ۱۹۹۲ توسط کمپانی کلتکس رکوردز ارائه شد و هرگز در ایران بصورت رسمی منتشر نشد و باید بصورت غیر رسمی دانلود بشه. 
در این البوم اشعاری از امیر جاهد، م... آلبوم خزان
محمدرضا شجریان

یه آلبوم دلنشین و زیبا. 
این البوم در سال ۱۹۹۲ توسط کمپانی کلتکس رکوردز ارائه شد و هرگز در ایران بصورت رسمی منتشر نشد و باید بصورت غیر رسمی دانلود بشه. 
در این البوم اشعاری از امیر جاهد، م...
آلبوم خزان
محمدرضا شجریان

یه آلبوم دلنشین و زیبا.
این البوم در سال ۱۹۹۲ توسط کمپانی کلتکس رکوردز ارائه شد و هرگز در ایران بصورت رسمی منتشر نشد و باید بصورت غیر رسمی دانلود بشه.
در این البوم اشعاری از امیر جاهد، ملک الشعرا بهار، سیاوش کسرایی و شوریده اعمی شیرازی و در آهنگ چهره به چهره تلفیقی از اشعار حافظ، سعدی و طاهره قُرَّةُالعَین استفاده شده.

امیدوارم دوستداران این نوع موسیقی لذتی ببرند.

سلام آقا پوریا

سوالی دارم ازتون، این مرحله آخر اشتراک گذاری چند عکس به چه صورت هست؟ من انتخاب میکنم در قاب افزودن عکس، عکسها رو میبینم ولی وقتی نگارش میزنم، عکسی دیده نمیشه!
لطف میکنید راهنماییم کنید
۲۳ اردیبهشت
سلام آرزو جان
من عکس رو که انتخاب می کنم و بر میگردم‌به متنی که دارم‌مینویسم، نگارش رو میزنم، عکس ارسال میشه.
ممکنه برای اندروید یا کامپیوتر متفاوت باشه. همیاری جان توضیح بده بهتره
۲۳ اردیبهشت
ممنونم

البته یادم اومد تازگی مشکل داره گوشیم با ارسال عکس
۲۳ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
اینم یه تجربه ی جدید که بسیار دوست داشتم.
این سبک اجرا، اجرای انلاین، برام خیلی خیلی جذاب بود و لذت نویی نصیبم کرد. با اجراهایی که اوایل دوره ی قرنطینه از طریق سایت های محترم دیگه دنبال کردم تفاوت داشت و در سطح کیفی بالاتری بود.
البته داستان و موضوع باب طبعم نبود که در حال حاضر اهمیتی نمیدم ولی بازی و بیان کیفیت خوبی داشت.
میتونم بگم شروع یک موج بود. اگر مورد توجه قرار بگیره و اهالی اونور صحنه ی تیاتر رو به سمت خودش جذب کنه، توان بالایی برای جذب ما اینور صحنه ای ها داره تا لذتی متفاوت رو تجربه کنیم.
چقدر ایده های متفاوت می تونه در قالب این مدیا پرداخته بشه. از نمایشنامه، نورپردازی، صداگذاری و...

در مجموع یک پروتوتایپ عالی برای نمایش توانایی ها و خلاهای این مدیا بود.

دست مریزاد
بسیار لذت بردم
خدارو شکر پوریا دوست داشته🤲🏼
۲۰ اردیبهشت
تجربه ی جذابی بود
😊❤️
۲۰ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید