تیوال ساناز ب | دیوار
S3 : 21:31:35
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
ساناز ب
درباره نمایش تن شوری i
چقدر گارد داشتم نسبت به این نمایش!‌ به خاطر اسم بازیگرها، چقدر مقاومت کردم برای دیدنش! چون قضاوت کردم و فکر کردم یه تیاتر معمولیه که صرفا به خاطر اسم بازیگراش دیده می‌شه...مثل خیلی تیاترهای دیگه! ولی چقدر خوشحالم از توفیق اجباری که نصیبم شد و دوستم دیدن تیاتر رو از دست داد و از من خواست که به جاش برم و از قضا، من یک ساعت مونده به اجرا، نزدیک تیاتر مستقل بودم و از دستش ندادم..پیش از این، از خانم پناهی‌ها یه نمایش‌نامه خوانی (بلندی‌های ملال)‌ رو دیده بودم و حتی همونجا متوجه تسلطشون و اینکه چقدر حرفه‌ای هستن شدم. آقای ابر رو اولین بار بود که روی صحنه‌ی تیاتر می‌دیدم و واقعا متفاوت بودن با تصوراتم. بیان هر دو بازیگر واقعا خوب بود و چقدر تونسته بودن به نقش‌ها نزدیک بشن...
تو چندتا از کامنت‌ها خوندم که نوشته بودن چطور یک وکیل موفق و مستقل، اولش برای ... دیدن ادامه » مصاحبه اونقدر خجالتی بود، یا خیلی ناگهانی دچار تحول شخصیتی شد و ....

باید بگم که اتفاقا خیلی خوب بود! خیلی قشنگ تونسته بودن تضادهای یه زن رو نشون بدن. این‌که یه زن، با وجود موقعیت شغلی خوبی که داره، با این موقعیت اجتماعی که از بیرون خوشبخته و مستقل، که حلال مشکلات بقیه‌س، خودش چقدر مشکلات داره و نمی‌بیندشون! جایی که یوهان بهش می‌گه تو اصلا متوجه نمی‌شدی...هیچ‌وقت نفهمیدی! خیلی وقت‌ها، خیلی زن‌های به ظاهر مستقل، شخصیتی وابسته دارن. شخصیتی وابسته به همسر، به خانواده، به فرزندهاشون، که حتی بدون اون‌ها، نمی‌تونن تعریف مشخصی از خودشون ارائه بدن و خودشون رو فارغ از این‌ها معرفی کنن...برعکس یوهان که توی مصاحبه خیلی خودشیفته به نظر می‌رسید و شروع به تعریف از خودش کرد و کاملا رها صحبت و بی‌پروا بود، ماریان نمی‌تونست از خودش بگه و همون اول می‌شد فهمید که کل زندگیش، زندگیٍ خودش نیست! و خلاصه شده در رابطه‌ی زناشویی و بچه‌هاش...اینکه حتی موقع معرفی خودش، از یوهان گفت...از اون تعریف کرد...همون‌طور که بعدها تو دعواش با یوهان گفت همه چیز شده بود یوهان یوهان یوهان!! دقیقا همین بود و ماریان خودش رو در همسرش حل کرده بود، با این حال حتی نمی‌تونست بفهمه چی تو دل و مغز یوهان می‌گذره...
زن‌ها، ناگهانی و با یک اتفاق، تصمیم می‌گیرن تغییر کنن...ماریان به یوهان گفت محبت‌هایی که بهت کردم زیادی بود! ولی بعد از خیانتی که بهش شد، درد کشید و از این درد، به رشد رسید و خودش رو از یوهان رها کرد. زنی که روی زمین کشیده می‌شد تا جلوی رفتن همسرش رو بگیره، یک‌هو رها شد و تصمیم گرفت پا روی دلش بذاره و خودش و دفترچه‌ش رو برای یوهان سانسور کنه، تا جلوی بازگشتش رو بگیره و این کار رو کرد و تا آخرش قوی و محکم ایستاد و این‌بار یوهان زمین خورد.

من واقعا از این نمایش تلخ لذت بردم. تنها ایرادی که می‌تونم بگیرم، هزینه‌ی بالای بلیط هست، اونم تو تیاتر مستقل تهران!! سالن بد تیاتر مستقل که بارها اون‌جا به تمایش نمایش‌هایی نشستم که هر بار نسبت به تهویه ناراضی بودم. جدای از اون، معضل همیشگی خارج ظرفیت‌ها که این بار به چند ردیف می‌رسیدن و واقعا هر بار به این فکر می‌کنم اگر اتفاقی رخ بده، چی به سرمون میاد...و اینجاست که می‌فهمم ما با طرز ناشایستی عاشقیم! عاشق تیاتر، که با وجود این همه مشکلاتی که هست، باز هم با عشق نمایش می‌بینیم تا روحمون ارضا بشه...

خدا قوت به خانم پناهی‌ها که کل انرژیشون رو صرف کردن، به آقای ابر که فوق‌العاده بودن و البته بقیه دست‌اندرکاران این نمایش...
سپاس ویژه از آقای ثروتی، که متاسفانه این نمایش تنها نمایشی بود که از ایشون می‌دیدم. امیدوارم باز هم بتونم کارهای خوب دیگه‌ای رو ازشون ببینم.
تا اونجایی که به خارج از ظرفیتها اشاره نکرده بودین داشتم خر میشدم با مستقل آشتی کنم که یاد این حرکت مزخرفشون افتادم و باز هم قهر میمانم
۱۰ بهمن ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی در تیاتر، خود اسمش بود! زندگی در تیاتر رو تو دو ساعت دیدم...از همون ابتدا که وارد سالن شدم، بازی شروع شده بود! ایمان صیاد برهانی، همون اول کار، من رو محو تماشا کرد...به معنای واقعی، با تک تک سلول‌ها و ریزترین ذرات وجودش، روی صحنه می‌رقصید...زندگی می‌کرد! حرکات بدن، صورت، بیان خوب...همه‌شون من رو میخکوب کردن و واقعاً کاراکتر رو لمس کردم...محو شده بودم تو ثانیه ثانیه این اجرای فوق‌العاده...حتی پُک‌ها به سیگار...! یه تازه‌وارد که محو تماشای یه بازیگر خوب تیاتره، و به مرور، خودش پیشرفت می‌کنه، تا جایی که رابرت مغرور ازش می‌خواد تا کمتر خوب باشه! کمتر خودش رو نشون بده...! رابرتی که شاید تو زندگیش در تیاتر، گم شد و به باد انتقاد گرفته شده بود و سقوط کرد...ولی ولی ولی...میرسعید خان مولویان به این سادگی از ذهنم پاک نمی‌شن! امان از این بازی عالی! نه فقط ... دیدن ادامه » اکت که حتی صدا و بیان ناب...همه و همه درگیرم کردن! جوری که مدام به ذهنم فشار می‌آوردم که چه بازی دیگه‌ای ازشون دیدم و چطور ممکنه این اولین نمایشی باشه که ازشون می‌بینم!
و اما مترجم! آقای داریوش مؤدبیان رو از صداشون و آواز قو یادمه! ترجمه‌ای از خودشون نخونده بودم، یا متن اصلی این نمایش رو، اما با توجه به مدل اجرا حدس می‌زنم که خیلی وفادار بودن...

زندگی در تیاتر، شاید خیلی جاها، شبیه زندگی‌های خودمون بود! نه فقط هنرمندانی که خاک صحنه می‌خورن و سن بهشون وفا نمی‌کنه...چقدر حرف داشت برای زدن...این نمایش، خودِ خودِ تیاتر بود...حتی خودِ صورتک‌های تیاتر...کمدی و تراژدی...خنده و گریه! تضاد...صعود و نزول...بزرگ شدن و کوچیک شدن...رشد کردن و آب رفتن...بالا رفتن و پایین اومدن...پیشرفت و پسرفت...شهرت و گمنامی...
دیگه فقط می‌تونم بگم آقایان مولویان، برهانی، مؤدبیان و برهمنی...و احسنت به هوش و انتخاب نوید خان محمدزاده!

تنها ایراد که هییییچ ربطی به این نمایش و دست‌اندرکارانش نداره:
تیاتر مستقل تهران...فضای به این کوچیکی، نباید این همه بلیط خارج از ظرفیت بفروشه...راهروی تیاتر مستقل دست کمی از قطارهای متروی تهران نداشت و واقعاً اذیت‌کننده بود اون جمعیت تو این فضای تنگ! از سالن هم که چیزی نگم بهتره...تهویهٔ افتضاح! با این حجم از جمعیت که خدا نکنه بلا یا حادثه‌ای ناگهانی پیش بیاد...واقعاً نمی‌دونم چی بگم دربارهٔ این بی‌فکری مسئولین...
حیف که باید اجراهای خوب رو تو چنین سالن‌هایی ببینیم...

پ. ن. ای مخاطب دانا! ای کسی که تشنه‌ای برای نوشیدن لحظات بی‌نظیر یک نمایش! برو و به تماشای این شاهکار بنشین! سخنم را...باور بدار!(فقط۲روز!)
عجیب باهات موافقم چطور تا حالا ازشون نمایشی ندیدم.از ۸۳ حرفه ای تئاتر میبینم
۲۳ آذر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حس غرور خوبی داره که یه هنرمند ایرانی تا این حد می‌تونه تو حرفهٔ هنریش موفق باشه و این‌قدر تمیز کار کنه...
یک روز تابستانی، نمایشی بود با چاشنی طنز تو یه روز گرم تابستونی. برخورد دو انسان، که هر دو به پوچی رسیدن! به هیچ! هر دو از تکرار خسته شدن. شبیه خیلی از ماها...هر دو خسته‌ان از زندگی تکراریشون، و هر دو فکر می‌کنن بدبختن و اگر جای شخص مقابل بودن، زندگیشون انقدر مهمل نبود! یکی، از موفقیت‌های پیاپی و رسیدن به هر آنچه می‌خواسته خسته‌اس و‌ دیگری از نرسیدن‌های مکرر...هر دو، معنای زندگی براشون گم شده! شاید فرد معقول‌تر، یعنی موف، بیشتر به این فکر کرده. چون دغدغهٔ نرسیدن و شکست نداشته و فرصت داشته فلسفی فکر کنه...

(اگر قراره نمایش رو ببینید، این سه خط رو نخونید)
⚠️یه نکته جالب نمایش و شاید برداشت من، این بود که اونی که همیشه موفق بود و به هر چی می‌خواست ... دیدن ادامه » می‌رسید، این بار موفق نشد...! می‌خواست خودشو بکشه و نکشت، و می‌خواست دیگه به هر چی اراده می‌کنه نرسه، و باز هم یه دستاورد دیگه داشت!! اما ناموف، تونست این بار به خواسته‌ش برسه! خیلی ساده به مرگ رسید، و چه خوب روز آخر زندگیش سرشار از حس خوب شد و فکر کرد دوست داشته شده...!⚠️

آقای رضا بهبودی با حضور چشمگیر و اکت عالی، خوش درخشیدن؛ و برای اولین بار بود که شاهد نمایشی با بازی خانم سوگل قلاتیان بودم و بسیار لذت بردم به خصوص از بیان قوی و صدای خوبشون. آقای پارسا پیروزفر برای من یکی که ثابت شده هستن و می‌دونم وقتی قراره نمایشی با ترجمه، کارگردانی و بازی ایشون ببینم، راضی از سالن بیرون میام. تا جایی که با وسواس خاصی، تیاتر گلچین می‌کنم تا مامانم رو هم ببرم و دو نمایشی که از آقای پیروزفر دیدم همراه با مادرم بوده. خدا قوت می‌گم به همهٔ دوستانی که برای یک روز تابستانی گرم و دلچسب، زحمت کشیدن.

«شما زندگی خودتون رو دوست ندارید ولی من خودِ زندگی رو‌دوست ندارم!»

پ. ن. ماتریوشکا، برای من بی‌نظیر بود و شاید بتونم بگم در صدر لیست تیاترهاییه که دیدم...که دو بار دیدم!
در مودر اون سه خط میانی ای که مستقیما در مورد داستان نوشتید، اون بخش کار قشنگ ترین بخش و چرخش کار بود و یجورایی صحت موفق و ناموفق بودن اون دوتا همزمان هم تایید میشه و هم رد..موفق در خودکشی اش ناموفق ه ولی در بودن با دختر موفق..ناموفق در بودن با دختر مجددا ... دیدن ادامه » ناموفق ولیدر خودکشی موفق! این ابهام دوپهلوی تئوری وسط داستان بسیار زیبا بود

حس زیبا و اون امبدواری فرد ناموفق در روز آخر زندگیش خیلی زیباس، در عین حال کماکان امیدشو داره چون همیشه امید داشته
فرد ناموفق اما اول ناامبد بود ولی با پیدا شدن رقیب در مسیرش، با تغییر رویه و امید به شکست اون در این راه، در حق ناموفق جفا میکنه تا باز به هدفش برسه
۳۰ تیر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چقدر حرف داشت برای زدن، این زخم‌های وحشتناک زمین بازی...
چقدر حرف دارم برای زدن...
سی سال از زندگی...از هشت سالگی، تا سی و هشت سالگی...تلخه که به چشم ببینی حتی سی سال هم کافی نیست برای چشیدن طعم خوشبختی؛ اگر شخصی باشی که از کودکی زخم‌خورده باشی...روح زخمی و متلاشی، که حتی وقتی تا این حد زخم داری، باز هم می‌تونی دوست داشته بشی...تا جایی که حتی ممکنه یه نفر عاشقت بشه و بشه خودِ تو!! که حتی عمداً، به خودش زخم بزنه (یا حتی از تو بخواد بهش زخم بزنی تا طعم دردت رو بچشه) و تمام تلاشش رو بکنه که توجه تو رو به خودش، وجودش، و زخم‌های فیزیکیِ قابل رؤیتش، جلب بکنه...و روح زخمیِ تو رو، شفادهنده بدونه...

اما...وقتی زخم داشته باشی، زخم عمیق روحی، حوصلهٔ بازی نداری...حوصله نداری تو یه زمین بازی، یه نفر خودش رو بندازه زمین تا توجهت بهش جلب بشه! دلت اطمینان‌خاطر می‌خواد...یه ... دیدن ادامه » امنیت عمیق، امنیتی که تو مأمن خودت و خانواده نتونستی داشته باشی...
اگر عاشق شدی، بازی نکن! شاید زخم معشوقت انقدر عمیقه که توان و انرژی بازی نداشته باشه...حوصلهٔ قایم‌باشک‌هایی با فاصلهٔ زمانی پنج سال نداشته باشه...
«کیلین»، دلش یه امنیت می‌خواست...یه حضور مداوم و یه مأمن نرمال، چیزی که تو خانوادهٔ «داگی» دیده می‌شد. داگی یه پسر معمولی بود و کیلین یه دختر غیرمعمولی، که از همون ابتدای نمایش، با نقاشی کیلین می‌تونستیم به عمق فاجعه و بلاهایی که سر یه بچهٔ هشت ساله اومده، پی ببریم...و چه تلخ و دردناک که حتی عشق هم نتونست نجاتش بده...چون یه عشق بلاتکلیف بود، مثل خیلی از عشق‌هایی که این روزها خیلی‌ها دچارش می‌شن و زخمی به زخم‌های روحیشون اضافه می‌شه...

به تماشای این نمایش، با یه پایان عالی، دکوری مینیمال و پرمعنا، انتخاب موسیقی فوق‌العاده، کارگردان و هنرمندان خوب و متن درجه یک بنشینید.

بعضی جاهای نمایش، عجیب یاد فیلم One Day افتادم
پ. ن. ۱. آخر نمایش، یه حرکت خلاقانه رو شاهد بودیم. یادبودهایی از این نمایش: چسب زخم! ای کاش همهٔ زخم‌ها، با چسب زخم خوب می‌شدن
پ. ن. ۲. سکوت نکنید! هیچ‌وقت سکوت نکنید...حرف بزنید لطفاً!
چقد خوب نوشتی ساناز جان..خیلی کنجکاوم کردی به دیدنش..
۱۶ تیر ۱۳۹۷
ممنون نیلوفر جان
حتما ببینش
۱۹ تیر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» کتابی از شهرام رحیمیان که مدت‌هاست تعریفش رو شنیدم و مشتاق خوندنشم و اخیراً خریدمش و تو لیست کتاب‌هایی که باید بخونم هست...چند وقت پیش طبق عادت، تو تیوال می‌گشتم که اتفاقی صفحهٔ این نمایش رو دیدم و تصمیم گرفتم پیش از خوندن کتاب، این نمایش رو ببینم. قبل از هر چیزی خدا قوت می‌گم به همهٔ دست‌اندرکارانی که زحمت کشیدن...با اینکه شخصیت‌پردازی دکتر مصدق می‌تونست خیلی خیلی بهتر باشه، و یا حتی گریم، من به شخصه از بازی کیانوش جواد اسلامی بیش از بقیه هنرمندان لذت بردم. با دیدن این اجرا، که البته بازی بازیگران و یا گریم‌ها می‌تونست خیلی قوی‌تر باشه، بسیار مشتاق‌تر شدم برای خوندن کتاب! چقدر موضوع خوبی داشت و چقدر قشنگ داستان در برهه‌ای حساس و مهم از تاریخ روایت می‌شه. چقدر تاریخ اسرارآمیزه و به طرز عجیبی روی ... دیدن ادامه » اطرافش تأثیر می‌ذاره و تکرار می‌شه...چقدر ذهنم درگیر شده بود که کی کار درست رو کرد و کی باید سرزنش بشه؟ می‌تونیم قضاوت کنیم؟ می‌تونیم بگیم دکتر فاطمی آدم خوب داستان بود و دکتر نون آدم بد و خائن؟ هیچ چیز سیاه سفید نیست...هیچ چیز کلی نیست...و خیلی سخت می‌شه خودمون رو بذاریم جای اون فرد، تو اون لحظه، و فکر کنیم چه تصمیمی باید گرفت و چه کاری درسته...اینکه اولویتمون حفظ تمامی ارزش‌هامون باشه، به هر قیمتی، حتی فدا کردن خانواده و عشق و عزیزترین‌هامون؟ کدوم درسته؟ چی کار باید کرد؟ با وجدانی که یک عمر قراره شکنجه‌مون کنه و خودِ سرزنشگرمون، چطور باید به صلح برسیم؟ چقدر سخته زندگی...چقدر سخته مهم بودن تو بخشی از تاریخ...چقدر سخته که همه چی، هر کاری، روی چیزای دیگه تأثیر می‌ذاره...و چقدر مردم عجیبی هستیم که صبح کودتا می‌گفتیم یا مرگ یا مصدق و عصر کودتا مرگ بر مصدق...! هنوز همون آدماییم...هنوز همونطوریم...و هنوز از ماست که بر ماست!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خرید بلیط تیاترهای آقای پیروزفر، من رو یاد انتخاب واحد دانشگاه می‌اندازه. راس ساعت، سایت کند شد و وقتی با سرعت هر چه تمام‌تر (مطمئن باشید! چون من دو بار ماتریوشکا رو ردیف اول بلیط گرفتم!) ۴تا صندلی ۱۰-۱۱-۱۲-۱۳ ردیف دوم رو انتخاب کردم، همون لحظه توسط فردی سریع‌تر از من انتخاب شده بود!!! خیلی جالبه و هیجان‌انگیز. امیدوارم این نمایش هم فوق‌العاده باشه و موفق.
قشنگ چند ثانیه اول سایت ترکید
۱۳ تیر ۱۳۹۷
*نیلوفر جان سلام
اتفاقا رزرو هم کردم اما پرداخت رو انجام ندادم :)

**مینای عزیز دیگه وفاداری خریداری نداره

***مهناز جان دلیل نمیشه چون کار مخاطب فراوان داره برای وفادارنش یا برای دانشجویان و ... تخفیف نداشته باشه ....
۱۸ تیر ۱۳۹۷
پرندیس جان پس صندلی مورد نظر من رو شما داشتی رزرو میکردی؟؟؟:)))))))
۱۸ تیر ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به تماشای تکرار تاریخ نشستم...!

نمایش خیلی خوب با بازی‌های روان و متن فوق‌العاده‌‎ی جناب بیضایی...باورم نمی‌شد این متن سی و اندی سال پیش نوشته شده باشه...بسیار لذت بردم از دیدن این نمایش و بازی بازیگر نقش موهبت (اگر اشتباه نکنم، آقای خادمی) رو واقعاً دوست داشتم.
جهان و عاطفه گندم آبادی این را خواندند
r 0 y a، امیرمسعود فدائی، سارا امینی و حسین این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آدمیم!! آهن نیستیم که بگی بذارمش کنار، فردا میام می‌تراشمش...
.
.
.
معتقدم تیاترهای خوب، فصلی هستن! دو سه ماه انقدر تیاتر خوب هست که نمی‌دونی کدوم رو ببینی، و برای چند ماه بعدی، اجرای آنچنانی روی صحنه نمی‌ره...

هفتهٔ پیش، چهار تا تیاتر از تیوال انتخاب کردم و از دوستام نظر خواستم، که حداقل دوتاشون رو ببینیم...یادمه دربارهٔ هر کدوم حرفی زدم، خاطرات هنرپیشهٔ نقش دوم رو به خاطر هنر ناب جناب بیضایی نمی‌خواستم از دست بدم و شد انتخاب اولم و پنج روز پیش دیدمش و راضیَم از انتخابم. دوست داشتم شیطونی یا نارنجیغ رو هم ببینم. اما به طرز عجیبی، دلم می‌خواست انتخاب دومم خنکای ختم خاطره باشه...تصویری که با شنیدن و دیدن اسم آقای آذرنگ تو ذهنم میاد، تصویر داییمه که دائماً داره از قلم روان و فوق‌العاده‌شون تعریف می‌کنه! و خُب جز نویسندهٔ نمایش و خانم بوبانی، کسی رو نمی‌شناختم و می‌دونستم به اعتبار آقای آذرنگ، این کار رو باید دید. وقتی متوجه شدم داییم اجراهای قبلی این نمایش رو دیده بود و جز تعریف چیزی نشنیدم، بلیط رو خریدم و چه کار خوبی کردم!

چقدر اون حس غم و غربت این نمایش رو دوست داشتم...حسّی که به همه‌مون تزریق می‌شد...فرقی نداشت از چه جنسی هستیم...از چه دوران و تاریخی هستیم...از چه فرهنگی...چه قومیتی...همه درگیر اون حس شدیم. غرق شدیم. و آخر هر پرده، صدای صاف کردن گلو و بینی‌های گرفته از اشک رو می‌شنیدیم! پیر و جوون، نتونستیم فضای موجود رو از زاویه‌ای، جز زاویهٔ دید شخصیت‌های نمایش، ببینیم...چهرهٔ سیاه جنگ...و باقی‌مونده‌های اون.که البته، امشب دیدیم که از جنگ هیچی باقی نمی‌مونه...هیچی جز مرده‌های متحرکی که در درد فراق و انتظار، ذره ذره آب شدن...
مرده‌هایی فراموش‌شده و تنها، که ثابت می‌کنن جنگ هر تن و شهید شدنش، فقط کشته شدن خودش نبوده...

طبق انتظارم، متن فوق‌العاده بود. دست‌مریزاد آقای آذرنگ...
و خدا قوت به این تیم جوان؛ کارگردان خوبی که از امشب به بعد اسمشون یادم می‌مونه، و بازیگرانی که هر کدوم، یه خاطرهٔ خوش از اجراشون تو ذهنم ثبت کردن...هر سه مأمور بنیاد خوب بودن، به خصوص آقای انصافیان. آقای شهاب عباسیان خیلی انتخاب خوبی برای اون نقش بودن و پدر و دختر کرد، آقای شهباز طهرانی و خانم سهراب حقیقت هم واقعاً عالی بودن. بازی آقای ایمانیان به شدت احساساتیم کرد و بالاخره برای اون صحنه و حسّش اشک ریختم. آقای نصیری فوق‌العاده بودن...و آقای محمدی در نقش یوسف خیلی خوب بودن. خانم بوبانی هم که نیاز به تعریف ندارن.

امشب، آخرین شب به صحنه رفتن این تیاتر بدون سلبریتیه!
از ... دیدن ادامه » دستش ندید...
عاطفه گندم آبادی و حامد ادوای این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ساناز ب
درباره نمایش دیور i
من پیش از این برلین از آقای رضایی رو دیده بودم. بسیار از برلین لذت برده بودم. چون اولین بار بود چنین کاری می‌دیدم و نوشته‌ی آقای یعقوبی هم خیلی خوب بود و با وجود اینکه تجربه‌ی مشابه نداشتم، اما کل نمایش خیلی ملموس بود برام و تصمیم‌گیری‌ها و این‌که چه کاری باید کرد و ارائه‌ی راهکار، به شدت دشوار بود.
اما در دیور، این‌طور نبود و به نظرم تصمیم‌گیری‌ها خیلی ساده‌تر بودن، شاید چون کل ماجرا و زندگی دو نفر، از ریشه یه مشکل اساسی داشت...در صورتی که تو برلین خیلی این‌طور نبود. برای همین من برلین رو بیشتر دوست داشتم. به نظرم متنش هم خیلی قوی‌تر بود.
نقطه‌ی قوت دیور، اون نیم ساعت اضافه‌تر بود که برای نمایش این‌ چنینی واقعا لازم بود.
بازی خانم شعبانی هم خیلی خوب بود.

خدا قوت.
امیدوارم باز هم شاهد یه نمایش تعاملی دیگه از آقای رضایی باشم.
امیرمسعود فدائی، عاطفه گندم آبادی و امیر این را خواندند
رضا تهوری و marziizaa این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ساناز ب
درباره نمایش آن سوی آینه i
دوستانی که نمایش رو دیدن، شوخی‌ها و دیالوگ‌هایی که تو نمایش هست، در چه حده؟ خواستم ببینم برای یه دختر ۱۵ ساله نمایش مناسبی هست یا خیر.
عاطفه گندم آبادی و حسین این را خواندند
سلام
به نظر من، خیر
۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۷
سلام. خیر. همراه نبرید
۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۷
ممنون از پاسختون دوستان
۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ساناز ب
درباره نمایش دیور i
یه سوال داشتم.
این نمایش اجرای دوباره‌ی برلین هست؟ یا موضوع متفاوته؟
امیرمسعود فدائی و عاطفه گندم آبادی این را خواندند
Someone این را دوست دارد
موضوع متفاوت است.
۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
ممنون از پاسخگوییتون
۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
۳۱ فروردین به تماشای این نمایش نشستم.

اولبن انتقادی که دارم اینه که در هیچ اطلاعیه‌ای از گروه همیاری، ذکر نشده بود که هنرمندان چرخشی روی صحنه میان و تو سانس‌ها و اجراهای متفاوت، ممکنه تغییری داشته باشن! ما سانس ویژه بودیم و آقای امین زندگانی رو ندیدیم.
دومین انتقادم هم به حضور کودک در سالن نمایش هست و این خیلی بد بود.

در کل نمایش بد نبود و به شخصه فقط پرده‌ی اول رو دوست داشتم و پرده‌ی دوم حوصله‌ام رو سر برد و دیگه نتونستم ارتباطی باهاش برقرار کنم. در مجموع، انتظارم خیلی بالاتر بود. شاید به خاطر اسم هادی مرزبان و یا سنگ‌هایی که جلوی پاشون انداختن و بارها جلوی اجرای این کمدی رو گرفتن. از بازی آقایان محمود بصیری، داود فتحعلی‌بیگی و میرطاهر مظلومی لذت بردم به نظرم مجید مظفری برای این نقش مناسب نبود و به شخصه نپسندیدم.
موسیقی رو دوست داشتم، ... دیدن ادامه » ولی بعضی جاها صداش بیشتر از صدای بازیگرا می‌شد و البته خیلی قابل توجه نبود چون ابتدای دیالوگ‌ها این اتفاق بیشتر می‌افتاد.

خدا قوت به همه‌ی عوامل
عاطفه گندم آبادی، اعظم م، امیر و امیر حسین زاده این را خواندند
احسان این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ساناز ب
درباره نمایش هنر i
ایوان:‌ «آروم باش» بدترین چیزیه که می‌شه به یه آدم ناآروم گفت!
ساناز ب
درباره نمایش هنر i
هنر بسیار جالب بود.
آقای فرهنگ فوق‌العاده بودن و ذره‌ای حس نکردم که دارن بازی می‌کنن! انگار که خودشون مارک بودن! از بازی آقای حسینی هم لذت بردم.

انقدر نکته تو دل این نمایش به ظاهر ساده نهفته، که نمی‌دونم به کدوم اشاره کنم و یا بهتره به کدوم بیشتر فکر کنیم...
مثلا اینکه چه ساده با تلنگری، باقدمت‌ترین دوستی‌ها دچار چالش‌های جدی می‌شن و چه بی‌ملاحظه می‌شیم وقتی بقیه مطابق انتظار ما رفتار نکنن. تا حدی که همه چیز رو نادیده بگیریم و چشمامون رو روی هر چیز خوبی که پیش از این بوده ببندیم و فقط برنجونیم. این نمایش، خیلی ساده و در قالب طنز، پیچیده‌ترین ابعاد روابط آدم‌ها با هم رو به تصویر کشید و هر رفتار و جمله رو می‌شد درک کرد، چون تو زندگی خودمون هم شاهد این موارد بودیم. این‌که بارها مارک، به تابلو گفت آشغال، اینکه در مقابل سرژ، موجودی زنده و مهم ... دیدن ادامه » در زندگی دوستش مارک رو مورد حمله قرار داد، نشون می‌داد که چقدر می‌تونیم بی‌اهمیت باشیم به مسائلی که برای طرف مقابلمون مهمه! حالا می‌خواد این مورد مهم، یک فرد باشه یا یک شی...فقط نمی‌تونیم درک کنیم این ارزش رو و انتظار داریم بقیه هم در همه‌ی موارد مثل ما فکر کنن...

این تابلوی سفید، یا به قول مارک، این هیچ، چقدر ساده همه رو درگیر کرد،
خیلی وقت‌ها هیچ می‌شه همه...خوبه که حواسمون باشه و یه کم دقت کنیم!


خوشحالم که یه بار دیگه اعتماد کردم به آقای وحید رهبانیِ کاردان، و هنرشون رو دیدم.
دقیقا باهات موافقم
۱۲ بهمن ۱۳۹۶
منم دیدم و بسیار راضی بودم... این تئاتر در مورد قضاوت است ... ایوان که همه ش سعی می کرد شر را بخوابونه و دوباره دوستی را برقرار کنه... آدم به بعضی قسمت هاش می خنده در صورتی که وقتی می رسه خونه. متوجه میشه همون قسمت هاش چقدر مهم بودن....فقط از تماشاخانه ی پالیز ... دیدن ادامه » اصلا خوشم نیومد. فضاش مناسب نیست به نظرم....
۱۸ بهمن ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ساناز ب
درباره نمایش هنر i
خوشحالم که پالیز ازشون دعوت کرد و شانس دیدن نمایش رو داریم. بی‌صبرانه منتظرم.
ساناز ب
درباره نمایش لاسارو i
خیلی جاها نمایش خسته‌کننده می‌شد، اما از موسیقی و بازی آقای کامبیز امینی لذت بردم.
مریم زارعی، امیر، کامبیز امینی و مهدی حسین مردی این را خواندند
امیرمسعود فدائی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ساناز ب
درباره نمایش ماتریوشکا i
آقای پیروزفر بسیار ماهرانه از پس این چالش عجیب براومدن و تمامی نقش‌ها رو عالی بازی می‌کنن.
یک بار، شب آخر اولین سری اجرا، و بار دوم وقتی تمدید شد، به تماشای ماتریوشکا نشستم و هر دو سری واقعا لذت بردم. این شاهکار رو از دست ندید.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سال‌ها پیش بوف کور رو خونده بودم و یادمه عجیب ذهنم درگیرش شده بود...دوران دانشجویی، سر کلاس ادبیات معاصر تحلیلش کردیم و همین درگیری‌ها و کنجکاوی، کافی بود تا این نمایش رو از دست ندم. به خصوص بعد از دیدن نام کارگردان و همینطور هنرمندان خوب، آقایان مسعود کرامتی و رحیم نوروزی.

در کل، نمایشی بود متفاوت با شروع جذاب. موسیقی نمایش رو هم دوست داشتم، اگر چه فکر می‌کنم در بعضی بخش‌ها صداش کمی بیش از حد لازم بلند می‌شد و باعث شد چندتا از دیالوگ‌های آقای کرامتی رو از دست بدم و نشنوم چی می‌گن. به نظرم نقطه‌ی قوت نمایش هم بازی‌های بسیار خوب آقای نوروی و آقای کرامتی بود و واقعا لذت بردم.

دوست دارم دوباره بوف کور رو بخونم، و جالبه دوستانم که این کتاب رو نخونده بودن،‌ هم نمایش رو دوست داشتن و هم مشتاق شدن تا کتاب رو بخونن.


خدا قوت به عوامل این گروه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ساناز ب
درباره نمایش برلین i
یه تجربۀ بسیار متفاوت. نمایش خاصی که در طول مدت زمان حضورم زمان رو فراموش کردم و فقط وقتی آقای رضائی اشاره کردن که وقت نداریم، ساعتم رو چک کردم و باورم
نشد که انقدر زود گذشت! شاید جدا از بازی‌های قوی، یکی از دلایلش این بود که حسابی درگیر شده بودیم و فکرمون مشغول شده بود و به این فکر می‌کردیم که خود ما اگر تو این شرایط بودیم، چه کار می‌کردیم؟

این سبک نمایش، من رو یاد سبک بازی‌های ویدیویی مورد علاقه‌ام انداخت، که خودمون مسئول سرنوشتمون هستیم و مسیر و پایان بازی، بر اساس انتخاب‌ها و تصمیم‌گیری‌های ما شکل می‌گیره.

دوست داشتم فرصتش بود تا هر روز حضور داشته باشم و با دیدگاه‌های مختلفی که ارائه می‌شه آشنا بشم و بدونم هر شخصی تو اون موقعیت قراره چه تصمیمی بگیره... این تجربۀ متفاوت و به‌یادموندنی رو از دست ندید
کاملاموافقم
۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ساناز ب
درباره نمایش ولپن i
خدا قوت به آقای کوشکی هنرمند.
بازی‌های خوب و نمایش خلاقانه.
از «دیوار» هم بسیار لذت بردم!
رضا تهوری و حسین این را خواندند
محمدرضا برقعی و امیرمسعود فدائی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید