تیوال مهرداد | دیوار
S3 : 15:48:04
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
این نمایش بیان مجدد "تکرار آدمی" بود؛ آنچه بشریت نام آن را تاریخ نهاد تا بیاد آورد چها کرده و چه نباید کند؛ همیشه خیال می کنیم آنچه در تاریخ رخ داده، شدنی نیست یا امروز انجام شدنی نیست، و باز هم همان دهشت و رنج و حماقت را با طرحی نو بنام هرچه می نامیم ((قانون شخصی، ایدیولوژی،مذهب)) تکرار می کنیم...انگاری رفتار پیش غریزی داریم که بیش از آنچه می خواهیم، بچنگ آوریم.
نگاه کارگردان هم جز یادآوری این تکرارا تاریخی بشر نیست.
نمایش فوق العاده بود، چند سال پیش که "حسام منظور" را در بین گروه هنری دیدم، ایمان داشتم که اختری تابان در کهکشان هنر و هنرمندان ایران زاده خواهد شد.
سرعت، زمانبندی و ریتم مناسب، سبب همراه شدن و قرار گرفتن بیننده با نمایش می شد که این را می توان در واکنش های یکا یک حاضرین در هر صحنه دید.
میزانسن هماهنگ با نور و موسیقی توانسته ... دیدن ادامه » بود بخوبی یاری گر تعلیق نمایشنامه باشد. و البته بازی حرفه ای بازیگران،در فرم و بیان، که کلاس بازیگری بود و هر بیننده ای را به ستودن آنها وا می داشت.
دمتون گرم...
مهرداد
درباره نمایش فلیک i
سینما فلیک... یه نمایش مینیمال دوست داشتنی با ریتمی ملایم که سرگذشت عاشقانه بین دو یا سه یا همه ما رو در جهانی کوچکتر، در سالن سینما که قصه گوی حال و احوال ماست و این دژاوو برایمان آشناست، اینکه عاشق تمنای توجه داره، اینکه خود را در دیگری ببینی و دیگری را در خود،اینکه گاهی دوست داری فریاد بزنی و اونچه در دل پنهان داری رو بیرون بریزی، اینکه مانده ای برای بودن با او و اینطور می شود که دیگران گذر عمرت را می بینند ولی شوق بودنت را نه... همانطور که سم مانده بود در انتظار توجه رز.
واقعا نوید محمد زاده توان به اوج رساندن هر نمایشی رو دارد(بیان و بدن) هنرمندی توانا و دوست داشتنی و البته حسین حسنیان هم هنرمند خوش آتیه ای است که نقش متمم هنرمندانه ای داشت و من حال کردم از کارش.
دمتون گرم.
مهرداد
درباره نمایش ابلوموف i
زندگی جامی است که قطره قطره با شراب وجود ما پر می شود. عشق نفرت، خنده گریه، حرکت ایستایی، ماندن رفتن، خوردن نخوردن، خواستن نخواستن و ... اگر این جام آنقدر پر نیست که سبب مستی شود تقصیر از جام نیست از ماست که توان آن را نداشتیم تا لبا لب پرش کنیم و گرمای مستی زندگی بیافرینیم.
ابلوموف هم جام تهی زندگی رو در دست داشت و همان را هم ننوشید و به زمینش انداخت تا خاک بنوشد تا شاید خودش را بخشنده بنامد... ابلوموف نباشیم یه وقت.
گریم و طراحی صحنه موجز و گویا بود چنانکه مکان و زمان رو خوب در نظر بیننده نشان می داد. بازی یکا یک بازیگران خوب و دیدنی بود و میزانسن ها تضاد حرکت و سکون رو خوب نمایش می داد.
و البته، و البته جناب پیام دهکردی، هنرمند شاهکاری هستند، تمام یک ساعت و نیم نمایش با صدایی رسا و فن بیانی استادانه احساس و حرکت رو در ایستا بودن شخصیت نقششان نمایش ... دیدن ادامه » می داد، چی میشه گفت، فوق العاده است پیام دهکردی.
تشکر از کارگردان خوش ذوق و تمامی بچه های گروه و دمتون گرم.

مهرداد
درباره فیلم خوک i
فیلم همونی بود که باید می بود... رنگ، موسیقی و تعلیق و طنز در متن فیلم. ذهن اکسپرسیو "مانی حقیقی" نشان داده که دنبال راهی آسان ولی مفهومی برای رساندن اجتماع امروزمان به تعادلی در ایجاد درک یکدیگر و گسست تابوهایی است که با چسب تعارف به خودمان ، روحمان و زندگمیان چسبیده... جسارت در دیالوگ، طراحی لباس و قاب بندی های درستی که با کمک فیلبرداری چون "محمود کلاری" ایجاد شده، سبب برانگیختن احساس و اخلاق در ذهن بیننده و هیجانی خوش در روح او می شود.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
همه در میدان نمایش هستیم... چه آنکه به وجد می آید و سرا پا شهوت و وسوسه می شود، چه انکه زخم می خورد و بی رمق می ماند، چه آنکه زخم می زند و جام لذت می نوشد.
می خوام مثل ریتم تند نمایش همه چیو بگم و برم، سرعت بالای دیالوگ ها اجازه کنجکاوی رو ازم گرفته بود و جای موسیقی به شدت خالی بود و اگر بود می توانستم فرصت خوبی داشته باشم برای دریافت احساس و همراه شدن با پرده های نمایش و پیدا کردن علت... "اما" و هرچه پیش از اما بیاید حرف مفت است،(بخشی از دیالوگ)
نمایش رو دوست داشتم. آنقدر تعلیق و تحکیم در اجرا و متن بود که با آگاهی از بن نمایشنامه دچار بی حوصلگی نشدم، طراحی صحنه و آویختن پرده ها ی سفید انتزاع خوبی بود برای همگونی با لایه لایه بودن متن و این که باید به هر اتاقی سرک کشید و از تصاویر خیال و واقع به کنه ماجرایی تراژیک پی برد...در آخر نمایش این بیت شعر در ... دیدن ادامه » سرم زمزمه میشد... "چون دوست دشمن است شکایت کجا برم"
از همه هنرمندان این نمایش ممنونم و دمتون گرم
امیرمسعود فدائی، عاطفه گندم آبادی، امیر و سارا این را خواندند
مرجان کونوشیان این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زندگی کردم در تئاتر... این پیراهن از پیش دوخته ممت آنقدر خوب بر قامت بازیگران نشسته بود که انگار کنی کارگردان خوش ذوق و توانای این نمایش خاصه برای آنها تهیه کرده.
من کیف کردم، تمام نمایش با آهنگی موزون و ریتمی شناور چنان مجذوبم کرد که شرایط سخت سالن هم نتونست مغلوبم کنه و بی حوصله بشم از زمان 100 دقیقه ای نمایش .طنز ظریف و فاصله گذاری های بجای نمایشنامه و دیالوگ های زیاد در بکارگیری همگون حرکت صورت و بدن به هارمونی ریتمیک مجذوب کننده ای بدل شده بود.
طراحی صحنه ساده ولی زیرکانه! چرا که در مکعب کوچک سالن یک عنصر، آن هم یک آینه قدی بود و این را می رساند که ما هم در صحنه ایم نه در پیش آن.
آینه یادآور این بود که ما هر روز در "تئاتر زندگی" هستیم وما هم هر روز نقشی جدید بازی می کنیم ، تجربه ای جدید کسب می کنیم و این ها را به دیگری می دهیم و همینطور ادامه ... دیدن ادامه » داره تا...
سپاس از همتون که در ایجاد این نمایش تلاش کردید، دمتون گرم
دقیقن من هم فکر می کنم که این تئاتر را برای این دو نفر ساخته بودند.
۱۱ آذر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مهرداد
درباره نمایش ۱۹۷۸ i
پیش از ما بوده و پس از ما هم خواهد بود... هبوط آدمی و تزلزل اندیشه. نمایش همچون قطاری براه افتاد، سنگین و لخت و شاید کمی حوصله سربر، دیالوگ ها ابتدایی واقعه ای واقعی را حکایت میکرد. تا اینکه این قطار سرعت گرفت و ما مسافرانش را به پی در پی به پیچ و خم جاده ای میبرد که پیشتر آدم هایی برای رسیدن به انسانیت از آن گذشته بودند! و صد افسوس که آنهای این داستان بیشتر در فکر مقصد بودند نه مقصود، زیبایی سفر را ندیدند...بماند، مارکسیسم است و توهم راحتی کمونیسم.
آکساسوار صحنه انتزاعی، ساده و همپا با نمایش بود، ابتدا صندلی های متحرک دور از هم قرار داده شده بود، همراه با نمایش این صندلی ها چمدانی میشد برای آغاز یک سفر و رسیدن بیکدیگر و بنیاد اتحاد انسانی و همین نماد در میانه داستان جدا شد تا نمایانگر گسست طریقه انسانی شود، ویدئو هم خوب نقش تقویم رو بازی میکرد تا ... دیدن ادامه » زمان واقعی فراموشمان نشود که اینها همین نزدیک ها اتفاق افتاده.
بچه های بازیگر با تمام توان احساس و مفهوم نمایشنامه را به مخاطبشان انتقال میداند و گذشته از بعضی نقص ها که برای بازیگران نوکار این هنر بجا هست هیچ دلیلی برای گلایه ندارم و تشکر از کارگردان عزیز این نمایش که برشی ملموس از تاریخی را برداشتند که مدام دچار تکراره.
دمتون گرم و موفق باشید
((هیچ چیزی از هیچ جایی نمیگذره مگه از فکرما... چه برسه به راه قدس)) اینکه بگن این کار، کار جنگی بود! نه! هنرمند و هنردان میگه ضد جنگ بود؛ چطور میشه صحنه رو به آتش کشید تا فقط بگیم برو بجنگ، همین! نه! هنرمند به ماندن فکر میکنه، ماندن خود آدمی و ماندن نام آدمی. اینها تکه ای از انسانند، چه در این مرز جغرافیایی و چه در جای دیگر که وطنشان است، اینها می خواستند زندگی کنند اما جبر واجب کرد که بمانند و بمیرند تا دیگری بماند و زندگی کند. این بخشش بوده و هست و خواهد بود بدون نیاز به هیچ ایدئولوژی. "" این آتش (جنگ) خاموش شدنیه، اگه دهان کجه و نمیشه فوت کرد لازمه فکر راست باشه، کمی آب لازمه""
همه عالیه بودن، کارگردان توانا خیل نژاد، نویسنده نادری خوش فکر، گروه نمایشی که هرکدوم در ایجاد این صحنه پر تکاپو نقشی ارزنده داشتند و دیگه از نوید محمدزاده که گفتن نداره ... دیدن ادامه » این شاهکار بازیگری تئاتر وسینمای ایران در هر کاری که باشه همه رو مفتون میکنه.
دمتون گرم و سپاس فراوان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مهرداد
درباره نمایش ماتریوشکا i
از دل ماتریوشکا چه چیز بیرون می آید!؟... سماجت، سماجتی که گاه موجب نیک بختی ما میشود و گاه سبب نگون بختی.
پارسا پیروزفر عزیز خوب این ماتریوشکای داستانی رو ساخت و نمایش داد، باور کنید مجذوب هنر این آدم شدم، به حق که در تئاتر بهتر و خیلی ارزنده تر از سینما و تلوزیون بوده و هست. چنان فرم، حرکت و بیان در این نمایش هماهنگ بود که یک لحظه هم داستان از بازیگر یا بازیگر از داستان پیشی نمیگرفت. صحنه کاملا در اراده این هنرمند توانا بود و ما بینندگان هم مجذوب صحنه.
دمت گرم و تشکر.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مهرداد
درباره نمایش مفیستو i
... دنبال واژه ای بودم که به استعاره بگیرم، شاید اینچنین بتوانم بهتر دکتر مسعود دلخواه عزیز و گروهش را معنی کنم. او همچون استاد فرش بافی، تار و پود ابریشمین این فرش پر نقش رو به هم گره زده بود و من که به معجزه باوری نداشتم، باور کردم که این همان قالی سلیمان است و اندیشه را سوار دارد.
شگفت نیست که همه حاضرین در سالن همچون مجنونی مفتون لیلی، سه و نیم ساعت در پی نمایش بودند، من مسخ شده بودم، این تعداد زیاد پرسوناژها و سازمان دهی بجا و ریتمیک میزانسن ها من رو در فضایی چند بعدی قرار داده بود ، انگار در دل یک مستند قرار گرفته بودم، موسیقی پرفورمنس، آکساسوار صحنه موجز و انتزاعی، لباس واقع گرایانه و ساده، عاری از رنگ های تند، تا ما از راز آشکار نمایش دور نشیم، و چه خوب تکنیک فاصله گذاری در نمایش رو اجرا کرد تا من بیننده دچار احساسات آنی نشوم و سیال بودن واقعی ... دیدن ادامه » زندگی رو گم نکنم.
بله انتخاب نمایش نامه هایی چنین هوشمندانه از دکتر دلخواه نشان از استمرار و تاکید ذهن و بیان این هنرمند، بر شیرینی اندیشیدن و تلخی جهالت است.
این که ما دچار تسلسل اشتباه شدیم یا نه؟ اینکه آن چیز که هست مطلوب ماست یا باید مطلوب خود بدانیم! اینکه ماندن بهتره یا ماندگاری؟... و اینکه برای مانا شدن باید، باید زندگی کرد با خورشید با ماه با آب با عشق با غرور با شیطنت با مهربانی با سادگی با زیرکی و... با اندیشیدن و گاهی هم رها بودن از هر چیز و هر کس.
به اندازه بیکران تشکر و دمتون گرم و باز هم منتظر کارهای بعدی هستم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مهرداد
درباره نمایش لامبورگینی i
دوست داشتم تجربه اولین نویسندگی و کارگردانی سیامک صفری عزیز رو ببینم، که به جد بازیگری توانا و دارای حرکت های ویژه بدن و بیان است ودر کمتر تله تئاتر یا تئاتری دیدم که حضورش بار سنگین صحنه را حتی به تنهایی به دوش نکشیده باشد؛ در این نمایش هم سیامک صفری با طنین بغزآلود خاص خودش و قدرت حرکت بدن همه یک ساعت را صحنه گردانی میکرد.
جاذب های من آکساسوار انتزاعی صحنه و خودداری از درازا شدن نمایش بود، اما نمایشنامه خیلی سطحی و خبری بود، انگاری که کسی صفحات حوادث این یک سال اخیر روزنامه ها رو یکجا خریده و با شتاب برای دیگران می خواند، هر دو شخصیت این نمایشنامه از سویی به پرتگاه پوچی سقوط کرده اند، یکی آنقدر آنارشیست و خودبین که تاب ماندن ندارد و در یک نا کجا آباد به دنبال مدینه فاضله میگردد و دیگری آنقدر سرخورده و مغموم که تاب فهمیدن و خواستن ندارد واین بیشتر ... دیدن ادامه » باعث احساسی شدن و جلب ترحم بیننده میشد تا دریافت احساسی برای همراهی با چنین احوالی، و در آخر انتخاب نابجای موزیک رپ هم نتوانست حس اعتراضی نمایشنامه را هم انتقال دهد و بیشتر پر کننده زمان نمایش بود.
هر اثری تلاشی برای ایجادش درپی داشته و سزاوار تشکر است، تشکر.
بله موافقم . به نظرم بیشتر این نمایش دارای حاشیه شده است . امیدوارم این حاشیه عمدا انجام نگرفته باشد تا بهتر بفروشد . در هر حال توقع از فردی مانند سیامک صفری بسیار بالاست و مایل نیستم قبول کنم ایشان اقدام به حاشیه سازی کرده اند . نمایش هم بقول شما عمیق نشده ... دیدن ادامه » بود .
۲۶ تیر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
واقعا! دلیل به راحتی جسارت کردن، شک کردن، توهین وتهدید کردن و در آخر فقط با شنیدن یک کلمه! فرو ریختن، به عجز و ناله افتادن و از هر کسی یاری خواستن...چیه؟ جز ""حماقت و بی سوادی""
براستی که هنرمندانی چون رضا بهبودی و سعید چنگیزیان توان این را داشتند که نمایشنامه چنین موجز رو به اوج برسانند، داستان ساده و طنزآمیز بود که به کارگردانی حسن معجونی عزیز که کار کمدی از او بر می آید به خوبی اجرا شد، همه در سالن خندیدیم، تعجب کردیم و در اندک لحظات سکوت هم به ماجرا فکر کردیم. به گفته خود کارگردان بیشتر از اینکه به فرم توجه بشه به بازی بدن و بیان توجه شده بود. تا مفهوم نمایش آن چیزی شودکه نویسنده نمایشنامه خواسته انتقال یابد.
دمشون گرم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مهرداد
درباره نمایش شنیدن i
"هر نمایش، پیش و بیش از همه درباره یادآوری و زمان است" کارگردان: امیر رضا کوهستانی " ...
حالا که فقط کلیدداریم، اگه به جایی برسیم چکار می کنیم؟... یا خنگیم یا خیلی زرنگ!... ما هم شنیدیم با همین "شنیدن" می سازیم، می پردازیم، خراب می کنیم و بعد پشیمون میشیم.
نمایش رو دوست داشتم، همانطور که یکی دو سال پیش درباره نمایشنامه اش خوانده بودم و تب و تاب دیدن رو داشتم، در تمام طول نمایش ساکت و آرام، ذول زده بودم و یادآوری می کردم این اتفاق ساده یا شبیهش رو که چطور برای خودم یا دوستانم پیش آمده، و یادم میامد که چه شنیدم و چه گفتم...
صحنه کاملا ساده، بازیگران از دل مکتوم تاریکی بیرون می آمدن و این سادگی سبب میشد که آن چه باید ببینید و بشنوید را بینید و بشنوید، بکار گیری Video Art هم با تدوین های زیرکانه تماشاگر رو خوب در جریان سیال نمایش همراه می برد.
دمشون ... دیدن ادامه » گرم...سپاس و درود فراوان از امیر رضا کوهستانی و الهام کردا، مهین صدری، مونا احمدی، آیناز آذرهوش گرامی و گروه پشت صحنه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مهرداد
درباره نمایش خدای کشتار i
زبان تعارف، شاخصه نه فقط ما ایرانیان که زبانی الکن با اصواتی متفاوت میان همه مردم دنیا. وصل دو خانواده با تعارفات پساروشنفکری شروع و به فصل الواط گونه پایان میپذیرد، در طول نمایش، داستان هر روزه خودمان(جامعه بشری!) را می بینیم، که سعی داریم با ژستهای روشنفکری و پوشیدن شیکترین پوشش هامون گریزی زنیم از فهمیدن زبان همدیگر، رفته رفته به استریپتیز فکری میرسیم، لحظه ای که عریانی واقع گرایانه شرمساری کمتری نسبت به آن دارد که تا حال بودیم. "با هم رو راست باشیم و انسان"
"" تا می از ساغر به ناف او رسید............ دعوی او رفت و لاف او رسید"" عطار نیشابوری
درباره نمایش: کاملا داستان محور و خوب و البته کمدی ، دکور صحنه رئال با نورپردازی ساده و همانطوری که یک خانه باید باشد، موسیقی نقشی در اوج و فرود نمایش نداشت و البت موسیقی در متن نمایش هم ... دیدن ادامه » نبود که سبب احساسی شدن داستان و نمایش شود (که این برای من در این نوع، مورد پسنده). قلم یاسمینا رضا زیرکانه و ساده روی کاغذ آورده شده و درود فراوان بر ایشان، و البته علی سرابی عزیز هم پاسدار خوبی برای کارگردانی و اجرای این نمایشنامه بوده اند، از تک تک بچه های پدیدآورنده نمایش و بخصوص نوید محمدزاده، مارال بنی آدم، ستاره پسیانی تشکر برای یک شب بیادماندنی و تامل برانگیز، تلاشتون نستوه و دمتون گرم.
عاطفه جنابی این را خواند
مهدی میرزایی، مهسان و vanya این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مهرداد
درباره نمایش آخرین نامه i
یه روزایی بود که تنها راه پیروزی رو جنگ میدونستم ولی خیلی وقته که فهمیدم وقتی به جنگ فکر می کنم میبازم؛ (مبارزه با جنگ فرق داره) برا ی همین نمایشنامه های ضد جنگ و اجراهی اینچنین منو مجذوب صحنه میکنه، همه چیز عالی بود، آکساسوار صحنه ساده و انتزاعی(استامبولی!) همیشه اینجور صحنه ها جادویی ویژه داره برای بالا بردن شعور هنری، روایت دوست داشتنی و شیطنت گونه مهرداد کوروش نیا و کارگردانیش سر احترامم رو براش خم میکنه، بازی پر انرژی و روان هرسه بازیگر هم تحسین برانگیز بود، به ویژه نوید محمدزاده عزیز که نشان داد بیخودی "نوید محمدزاده" نشده، در کل صحنه به صحنه همراه همه خندیدم تا طعم تلخ جنگ رو بتونم قورت بدم و اوج نمایش باز یادم انداخت که همه ما نامه ای داریم که قبل از پایان، باید بنویسیم یا بخوانیم، دمشون گرم
نسیمی وزید و برگی دیگر از درخت ماندگار هنر چید تا بر صحنه گسترده خاک بنشاند.
(((بانوی صحنه و سینما "هما روستا" درگذشتند)))
شکیبا، مهدی.. و شکوه حدادی این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید