تیوال تینا | دیوار
S2 : 22:43:57
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
(زندگی پانتومیم است !
حرف دلت را
به زبان بیاوری
باختی ...



از: " سالوادور دالی "
یه وقتایی آره...
۰۳ تیر ۱۳۹۳
عالی
۲۲ شهریور ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
او شاید بگوید که می خواهد قطع رابطه بکند. بدون تردید.من چه باید بگویم؟ آیا می توانم بگویم: هی، من تو را به اندازه کافی دوست دارم و دلیل موجهی برای قطع رابطه وجود ندارد؟ مسلما نه؛ از هر لحاظ که نگاه کنید، احمقانه است. این که چیزی را دوست داری که دلیل نمی شود. من آن پلیور پشمی را، که کریسمس گذشته خریدم، دوست دارم، دوست دارم ویسکی های گران قیمت بنوشم، از سقف های بلند و تخت های بزرگ خوشم می آید، و آلبوم های جیمی نون را دوست دارم. می دانی همه این ها یعنی چه؟ یعنی من هیچ دلیل قانع کننده ای ندارم که بتوانم جلوی رفتن او را بگیرم.


از: کجا ممکن است پیدایش کنم/ هاروکی موراکامی/بزرگمهر شرف الدین
مرسی :(
۲۵ آبان ۱۳۹۲
گاهی یک عکس یه تصویر
چنان خاطراتت را بیدارمیکند
چنان تنهاییت را به صورتت میکوبد
که دیوانه می شوی
گریه امانت نمی دهد
دلتنگی قلبت را به درد می آورد
ازخدا میخواهی فقط یک لحظه به عقب برگردی
اما بیفایده است بیفایده
بهتراست بروی بخوابی
شاید ... دیدن ادامه » خوابش را دیدی
شاید آنجا به آرامش برسی

۱۵ آذر ۱۳۹۲
لایک!
۱۵ آذر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سرانجام یه روز هر چند دیر.... ولی این دنیارو با تمام بدبختیاش ،غمهاش ، دروغاش مچاله میکنم از پنجره پرت میکنم بیرون شایدم زیر پا لِه کنم!!!!

از: پریشان گویی های خودم
اشک کباب موجب طغیان آتش است
۱۷ آبان ۱۳۹۲
):
۱۷ آبان ۱۳۹۲
رویاهاتو از دست نده
چون اگه رویاهات بمیرن
زندگی مثل بیابون برهوتی میشه که برفا توش
یخ زده باشن
۱۸ آبان ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیروز گریستم ..
برای تمامی روزهایی که گرفتار،خسته و یا عصبانی بودم
برای تمامی روزها و تمامی نگرش هایم..

برای تمامی لحظاتی که سبب بی حرمتی،بی احترامی و جدایی از خودم شده و موجب شده بود .. انعکاس رفتار دیگران در من چنان باشد که خود نیز همان رفتار را با خود داشته باشم.
دیروز برای تمام تلاش هایی که کرده بودم تا دیگران دوستم بدارند گریستم
برای تمامی خواسته هایی که میسر نشد و
برای تمامی کارهایی که فقط بخاطر خشنودی اطرافیانم انجام دادم و بازتاب آن در خودم جز خلا روحی .. درد جسمی و خستگی بی حد چیزی نبود ..

دیروز گریستم
چـون گاهـی جز گریه کاری نمی توان کرد ..

دیروز گریستم به این خاطر که رنجیده بودم .. به این خاطر که مرا رنجانده بودند و به این خاطر که من رنجور راهی نداشتم
جز اینکه در دردی عمیق فرو روم
زمانی که در این درد فرو می روی رنج تو را بیدار می کند
دیروز ... دیدن ادامه » گریستم
بخاطر این که خیلی دیر شده بود و بخاطر این که وقتش رسیده بود
دیروز گریستم
به این خاطر که روحم به تمامی چیزهایی که نیاز بود بدانم واقف بود
دیروز با تمامی روحم گریستم و او را راضی کردم
حال بسیار بدی داشتم
اما در میان گریه هایم احساس رهایی می کردم...

چرا که
دیروز بخاطر همه چیز گریستم...!


از: اییانلا ونزنت
فوق العاده به معنای واقعی کلمه.
مرسی از انتخابت!
امروز کاری کنیم که فردا نگرییم!
۱۵ آبان ۱۳۹۲
فردا
نه فردا
چند سال
ده سال دیگر
با لبخندی آرام
نه شاد
مقتدرانه
خواهی گفت: مرا آزردند !
و من گریستم !
عجب !!!
۱۵ آبان ۱۳۹۲
سپاس آقای صدری عزیز
۱۶ آبان ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو در تمام زبان ها
ترجمه لبخندی
هر کجای جهان که تو را بخوانند
گل از گلشان میشکفد...

از: ناشناس
نمیدونم چجوری میشه از زندگی خسته نشد...یا اینکه از تنهایی بیش از حده که مرگ بهتره تا زنده موندنمون
۱۵ آبان ۱۳۹۲
رویاتو پیدا کن محمود
۲۴ آبان ۱۳۹۲
با آقاى نداف موافقم و میتونم بهتون ى کلاس و جمع خوب معرفى کنم که از این حال دربیاید....
۲۴ آبان ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

آنقدر از حادثه پرم که وقتی به خانه میرسم تلویزیون لم میدهد روی کاناپه تا مرا تماشا کند . .

از: ناشناس
خیلی دوست دارم
۰۸ آبان ۱۳۹۲
تلویزیون، جعبه ی احمق هاست؛ تو تمام حادثه های ِخوب ِزندگی منی.
هر روز، تکرارت را می بینم.
(جمله ای اول از آقای "رندی گِیج" هست)
۰۸ آبان ۱۳۹۲
خواهش مهرآسا جان


ممنون آقای نداف خیلی خوب بود
۰۸ آبان ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ وقت نباید به اجبار خندید !
گاهی باید تا نهایت آرامش گریه کرد ....
تبسم بعد از گریه ؛
از رنگین کمان بعد از باران هم زیباتره ... !!!

از: ناشناس
آن موقع دل شسته شده
اصطکاکی نیست
و تبسم، انحنا می گیرد
.........
ممنون از خانم تینا
۰۳ آبان ۱۳۹۲
سپاس از شما امیر هوشنگ صدری
۰۴ آبان ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نبودنت به جان برگ ها افتاده...
پاییز بی تقصیر است

از: ناشناس
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
‎‏
حالا که نمی‌گذاری به لبانت نزدیک شوم
پس نام مرا به لب بیاور
می‌خواهم گوشه‌ای از نامم، سرخ شود.



از: ابوذر هدایتی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شبایی که تو رو دارم /توی لحظه سحر میشه
تو هر باری که میخندی/ جدایی سخت تر میشه
حسادت می کنه رویا /به روزایی که من دارم
نمی دونی چقدر گریه/ به لبخندت بدهکارم

از: فریدون آسرایی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سبد قرمز کوچولو
دو تا کوچه بالاتر از خونه ما بک بقالی بود یه آقای 50 ساله اسمش محمود آقا بود و پدرش که حاجی صداش میکردیم یه کلاه سفید کوچک رو سرش بود که بهش میگفتن عرق چین و یه چهر ه ی مهربون ... صبحا ساعت 8 صبح شیر میاورد و من همیشه دلم میخواست مامانم منو با خودش ببره تا باهاش شیر بگیرم ،یه سبد خرید قرمز کوچولو برام خریده بودن و وقتی دستم میگرفتم احساس بزرگ شدن بهم دست میداد، فرداش که قرار بود با مامان برم شب اصلا خوابم نمیبرد .همش میترسیدم نکنه ساعت 7 بیدار نشم ،به هر حال صبح بیدار شدم و شیشه های خالی شیر رو تو سبد قرمز کوچک خودم گذاشتم و لباس قرمز گل گلی که رو دامنش پر چین بود و پوشیدم
(مامانم یه نگاهی انداخت وهیچی نگفت) خونمون سر نبش کوچه بودو تا از درب حیاط میومدم بیرون سریع وارد کوچه میشدم ،چند نفری هم بودن که به سمت مغازه میرفتن، یه پسر بچه هم در ... دیدن ادامه » حالی که شیشه های شیر رو تو دستش گرفته بود پاهاشو محکم به زمین میکوبید و میدوید، از کنار ما رد شد و جلوتر ایستاد نگاهی به زمین کرد و 10 تومنی های کاغذی رو که از دستش افتاده بود دوباره برداشت و شروع به دویدن کرد صدای شیشه های شیر که تو زنبیلِ خرید همسایه ها میخورد به هم ،یکی از صدا های صبحگاهی کوچه بود به اضافه ی بویِ خوبِ خاک که همسایه ها صبحها ، همیشه و همیشه ،درختای جلوی خونشون رو آب میدادن و من ... اون صبح مثل تمامیِ اون درختان سرشار از زندگی بودم و از اینکه حس میکردم بزرگ شدم به آرزوهای ۀینده فکر میکردم.وقتی تو صف شیر ایستادیم و رسیدیم جلوی صف حاجی شیشه های شیر رو داخل سبد من گذاشت و یه لبخندی بهم زد و گفت آفرین دخترِ سحر خیز و خنده ای تمام صورتم رو پر کرد که تا مدتها با من همراه بود... روزهای بعد اجازه داشتم خودم تنهایی برم و من صبحا با صدای به هم خوردن شیشه هایِ خالی شیر همسایه ها و صدای دویدن پسر همسایه از خواب بیدار میشدم و لباس گل گلی پر چین و تنم میکردم و سبد خرید قرمز کوچولوی خودمو بر میداشتم و وارد کوچه میشدم و دوباره غرق آرزوهای آینده و البته اون لابه لا سبد رو تکان میدادم تا صدای شیشه های خالیِ منم به گوش بقیه برسه و احساس غرور میکردم ، تو صف می ایستادم و به انتهای خیابون نگاه میکردم تا هر وقت ماشین شیر اومد من اولین نفری باشم که بلند میگه ماشینِ شیر اومد... اومد!!! و همسایه ها با خوشحالی سبدشون رو از زمین بر میدارن و منتظر میمونن... و من همش دعا میکنم که به من هم برسه !! وقتی دوباره حاجی شیشه های شیر رو تو سبدم میزاره مثل دفعات قبل لذتی وصف نشدنی داره و من سربلند از موفقیت بزرگی که داشتم تو کوچه قدم میزنم و به سمت خونه میرم ، آنچنان احساس غرور میکردم که انگار بعد از فتح یک قله به خونه برگشتم ...ظهر تابستان بود و با اینکه صبح زود بیدار شده بودم ولی اصلا دلم نمیخواست ظهر بخوابم از خواب ظهر بدم میومد...خودمو به خواب میزدمو وقتی همه خوابیدن سبد قرمزو بر میداشتمو تو حیاط میرفتم ، خاک باغچه خیس بود و من با سبدم دور تا دور باغچه راه میرفتم و باز هم غرق آرزوهای زمان بزرگ شدن....

دیگه رغبتی به اینکه صبح ها زود از خواب بیدار شم رو نداشتم ، نه صدای شیشه های خالی و نه صدای پای پسرک همسایه منو از خواب بیدار نکرد ،حتی بوی خاک خیس هم به مشامم نمیرسید و ظهر تابستان هیچی برایم نداشت وخبری هم از سبد قرمز من نبود و فقط به دنبال جای خلوت و ساکتی بودم تا چرتی بزنم و یک ساعتی از این دنیا به دور باشم آن روز بود که فهمیدم بزرگ شدم !!!
آرزوهایم هم همانجا مُرد....

از: تینا
واقعا عالی بود خیلی دوست داشتم منو یاد دوران کودکی خودم انداخت ممنون از متن زیبایت
۰۹ مهر ۱۳۹۲
عالی بود. نمیتونم بگم چه قدر عالی بود. حرف نداشت. خیلی عمیق بود
۱۰ آبان ۱۳۹۲
ذوق زده :مرسی که خوندی.ممنون
۱۰ آبان ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هی!!
پاییـــــــــز!!
ابرهایت را زودتر بفرست
شستن این گرد غم
از دل من
چند پاییز
باران می خواهد . . .!

از: ناشناس
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من از همه پاییز
چشم انتظار آن بادم
که گیسوان تو را پریشان کند
و بوی تو را
آشنای جان کند
من همه پاییزها را
منتظرم


(این روزها فقط یه حال خوب میخوام)

از: ناشناس
امیدوارم اتفاقی خلق کنی که حال خوب پیدا کنی :)
۰۸ مهر ۱۳۹۲
این خیلی خیلی خوب بود. واقعاً دوستش داشتم. کاش می دونستیم شاعرش کیه.
۰۸ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
می‌دانی؟ مثل بادکنک می‌ماند. از آن حجم‌هاست که درک‌شان وابسته است به این که کدام طرف‌ ایستاده باشی. ورِ مثبت یا منفی. توی بادکنک باشی یا بیرون‌. ورِ مثبت یعنی توی رابطه‌ای، ور منفی توی فاصله. مثل بادکنک می‌ماند. بیرون‌ش که باشی، حتا اگر دیواره‌ی رابطه به نازکیِ جداره‌ی بادکنک باشد، حتا اگر بشود هر لحظه به تلنگری بترکانی‌اش، بشود هر لحظه به اشاره‌ای دیواره را برداری، باز همان‌قدر، به همان بزرگی و به همان بی‌منفذی و به همان ترکیدندگی‌ست. جذاب و فریبنده و شکننده، مثل یک بادکنک هیدروژنیِ بزرگ قرمز.

بعضی رابطه‌ها ذاتن یک بادکنک‌اند، یک بادکنک هیدروژنیِ بزرگِ قرمز. نمی‌شود رفت توی رابطه، بی‌که چیزی بترکد، بی‌که چیزی را بترکانی. باید فقط داشته باشی‌ش، خوش‌آب‌ورنگ و براق و جذاب. باید اما چهارچشمی مواظب‌ش باشی. خش نیفتد به جایی نگیرد ... دیدن ادامه » گرم و سرد نشود. کلن هیچ‌چی‌ش نشود. داشتن‌ش به تلنگری بند است، نداشتن‌ش هم. باید مدام نخ‌ش را توی دست‌ت نگه داری. باید مدام حواس‌ت به‌ش باشد.‌‌‌ کافی‌ست نخ‌ش را لحظه‌ای رها کنی تا از دست‌ت رها شود برود بالا. بچسبد به سقف. گاهی دست‌ت به سقف نمی‌رسد. گاهی‌تر اصلن سقفی در کار نیست. لحظه‌ای که رهاش کنی، می‌رود؛ رفته.

من؟ طاقت مراقبت از بادکنک را ندارم راستش. همان توپ‌های راه‌راه پلاستیکی را بهترم. که می‌شد وصله‌اش بزنی، تعمیرش کنی، راحت باشی باهاش، خودت باشی باهاش. بی‌نخ و بند و هیدروژن و دی‌اکسید کربن و تهدید و تکذیب و مراقبت‌های ویژه و مدام آمبولانس و آی-سی-یو و....

از: ناشناس
زیبا
۰۶ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید