آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال تیلا بختیاری | دیوار
S3 : 09:05:05 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
دخترکانند
فرود آمده از دورترین......
نشسته در مردابی نیلوفری
با گیسوانی به رنگ سرخ ترین شفق
کولیانی
که پای می کوبند
و از دریچه آسمان به زمین می نگرند
آزادی میراث چشمانشان است
عشق را
بر میانه ی پیشانی بلندشان
خال کوبی کرده اند
و بر یال های بافته اسبشان
نگین های باران را
دخترکان کولی اند
از شهر که می گذرند
حسرت چشم های باران ندیده را
میان قاشقک انگشتانشان
به رقص وا می دارند
و می گذرند
از اسارت
از شب
از هراس
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مرگ را فراموش کرده ام
آنچنان که زندگی را
و خزیده ام در پیله ای که
برزخ را به سخره گرفته است
دستهایم بوی نای نجابت گرفته
و چشمهایم در کاسه فراموشی
شب را به شب می رساند
سکوت میکنی
و در جنگی نابرابر
مرا به اختیار دعوت میکنی
و من شبهای برزخ را دوره میکنم
و سرم لبریز اختیارهایی که
پر از نداشتن بود
پراز تنهایی
پراز ... دیدن ادامه ›› خطوط قرمزی که
بوی زن بودن می¬داد
و بوی مقدس مادری
که دست¬هایش خالی و زیرپایش
هیولایی به وسعت تقدس دهان گشوده
سکوت میکنی
و در جنگی نابرابر
مرا به اختیاری نابرابر دعوت میکنی
و من در آغوش زنی
که شبیه من نیست
خودم را عق میزنم
و خالی می¬شوم از زندگی، از مرگ
پ.ن: شانه های پیاده رو تیلا بختیاری نشر آثار برتر
دوستان عزیز کتاب شانه های پیاده رو توسط نشر آثار برتر و به قلم اینجانب به چاپ رسید امید که مورد قبول باشد.
زندگی می کنم تورا در چشمهایت

دو شراره آتشینی که احاطه کرده اند

رویاهایم را

دوست دارم که دوستت داشته باشم

و تو ندانی

مثل هرشب به آسمان خیره شوی

و در حسرت دوست داشتنت حلقه های سیگار را

به ستارگان هدیه کنی

و من نگاه ملتمست را در عکسهای قاب ... دیدن ادامه ›› گرفته اتاق

به لبخندی میهمان کنم

میخواهم لذت، رسم عاشق کشی را

در لحظه لحظه زندگیم همچون قهوه قجری

جرعه جرعه بنوشم

می خواهم همخوابه دوست داشتنت باشم

و تو در آغوش دیگری

مرگ را با بوسه هایش هرروز زندگی کنی

میخواهم دوستت داشته باشم

و تو در خود تمام شوی

بی آنکه لذت دوست داشتنم را

به قدر بوسه ای کوتاه

تجربه کرده باشی
نمایش خوبی بود. بازیگران توانایی خوبی در ارائه نقش هاشون داشتن فقط نور صحنه چشمم را اذیت میکرد . تک خوانی خانم محتشم برام خیلی جالب بود و اینکه لایه ها ی داستان به موازات هم حرکت میکردند خیلی خوب بود. رویهم رفته تجریه جالبی بود.
چشمهایت معجزه بارانند

زنده می کنند این کالبد نیمه جان را

و آغوشت

گاهواره آرامش

مرا در آغوشت بمیران

میخواهم با بوسه ی مسیحاییت

جانی دوباره بگیرم

این برزخ را

این مردن و زنده شدن را

به اندازه تمام عاشقانه های دنیا

دوست می دارم
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هزاران سال است که از چشم هایت می نویسند

شاعرانی که مرگ را

با گلوله نگاهت تجربه کرده اند

و هنوز این جنگ نابرابر

با سربازانی عقیم

که نگاهت موجی اشان کرده

ادامه دارد

و آسایشگاه پر است از

مردانی که نمی دانند

در عصر پاییز
حافظه اشان را در کدام سیاه چاله چشمانت جا گذاشته اند؟!!!!!!
شروین دهقان شرق، پیرزاد، جهان و میر امید حسینی این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ایستاده ام
با مداد و جعبه های رنگی
خط می کشم
بر ابروانی که
طاقشان خمیده از بی طاقتی
و چشمانی که
از فرط باریدن خشکیده اند
جعبه ی رنگی دیگر
و گونه هایی که از سیلی های تنهایی
زرد و خسته اند
تا پنهان شدن یک گام مانده
و سرخی لبها نامریی ام می کند
در آینه
زنی به من زل زده
که شبیه همه ی زن¬های تمام شده دنیاست.
چقدر زیباست ... خیلی زیباست خیلی ...هر جا بنویسمش نام شما رو هم به عنوان شاعر میارم خانم :)
۰۷ تیر ۱۳۹۷
سپاسگزارم سین شین گرامی محبت میفرمایید
۰۹ مرداد ۱۳۹۷
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

درختها به نوبت
از خیابانی به خیابانی دیگر
کوچ می کنند
ریشه ها سردرگم
چشم به کلاغ هایی دوخته اند
که به پنجره ها نوید باران می دهند
عابران پای در گل
دست بر آسمان
در گیجی ابرها شناور می شوند
و تو
از آغازین پله آسمان
زمین را لمس می کنی
و باران
به یمن آغوشت
سردرگمی مرا ا زشیشه ها می شوید
درختها ریشه ها را در آغوش میگیرند
و من دوباره
به زندگی باز میگردم
"گیجی ابرها"
چه جالب :)
۲۲ خرداد ۱۳۹۷
سپاسگزارم :)))))
۲۳ خرداد ۱۳۹۷
لطف دارید بامداد گرامی
۰۶ تیر ۱۳۹۷
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
درود دوستان عزیز و گرامی
کانون ادبی بامداد اقدام به راه اندازی وبلاگ نموده که در آن اشعار دوستان غزلسرا و سپید سرای این کانون به روز رسانی می شود خوشحال خواهیم شد اگر از این وبلاگ دیدن نمایید و نظرات خود را برای ما ارسال نمایید.http://www.kanonebamdad.blogfa.com
با تشکر و قدردانی
امید فرجی، میثم خسروی و میر امید حسینی این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
می ترسم از خودم
از بودنم
و از غلطیدن در خاطراتی که خنکای بودن را
به خفقانی ناتمام ، تمام می کند
می ترسم از مترسک شدن
آویزان در تقدیر
رقصان در ازدحام بی خودی آدمها
می ترسم از اسارت، در کوچه دوسربن بست انتظار
و دل بستن به جاده ای که کفشها و استخوانها
در گورهای دسته جمعی آواز رفتن می خوانند
می ترسم از خودم
از ... دیدن ادامه ›› هراس لحظه های تنهایی
و نبود شانه ها و دستها در بارش چشمهایم
می ترسم از عادت بودن
و تیک تاک ساعت را
در پوچی زمان دفن کردن
اما ، شاید تمام اینها
عصاره درد بی تو نفس کشیدن باشد.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
مرگ را فراموش کرده ام
آنچنان که زندگی را
و خزیده ام در پیله ای که
برزخ را به سخره گرفته است
دستهایم بوی نای نجابت گرفته
و چشمهایم در کاسه فراموشی
شب را به شب می رساند
سکوت میکنی
و در جنگی نابرابر
مرا به اختیار دعوت میکنی
و من شبهای برزخ را دوره میکنم
و سرم لبریز اختیارهایی که
پر از نداشتن بود
پراز تنهایی
پراز ... دیدن ادامه ›› خطوط قرمزی که
بوی زن بودن میداد
و بوی مقدس مادری
که دستهایش خالی و زیرپایش
هیولایی به وسعت تقدس دهان گشوده
سکوت میکنی
و در جنگی نابرابر
مرا به اختیاری نابرابر دعوت میکنی
و من در آغوش زنی
که شبیه من نیست
خودم را عق میزنم
و خالی میشوم از زندگی، از مرگ
و هیولا مرا می بلعد.
نگاهت
وام دار کدام ترانه است
که عاشقانه هایش
مرا اینگونه به
آرامش روانه می کند
بوسه هایت
رد کدام جام اند
که مرا تا جنون
رها نمی کنند
سکوت تو
تمام کدام قصه است
برای من که ناتمام توام
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
از تمام دنیا
فقط یک جاده بی انتها میخواهم
دستهایت را
و شاید ساعتی
که برای همیشه خوابیده باشد
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
جسارت می خواهد
قدم زدن در خیابانی
که دیوارهایش بر شانه های پیاده رو
سنگینی می کنند
و
عبور بی تفاوت قدمها
ثانیه ها را له می کنند
آری
جسارت می خواهد
بی تو
این خیابان بی انتها را
بی اتفاق آغوشت تمام کردن
بسیار زیبا
۱۱ مهر ۱۳۹۶
چ حس آشنایی
۱۹ مهر ۱۳۹۶
درود خانم باصفا سپاسگزارم
۲۳ مهر ۱۳۹۶
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تو آمدی و کنارت نماز عاشقی برپاست
شعاع شانه ی امن ات شروع و آخر دنیاست

رفیق حضرت ساقی دلیل پرسه ی هر شب
شریک راه تو بودن نماد و معنی رویاست

صدای پای تو مانند برگ و خش خش پاییز
تو حس بارشِ باران که قطره ات خودِ دریاست

به استخاره ، قسم ، پشت کرده ام که نگاهت
طلوع صبح و کماکان مرجع و منشٲ فتواست

سپرده ام تو و خود را به دستِ سنگرِ بی سنگ
همان که غایبِ اما میان چشم تو پیداست

رفیق گریه و شادی دلم شبیه تو تنهاست
بمان که همدم دردم غمم به پیش تو زیباست
شاعر: علی پارسا
امید فرجی و سید فرشید جاهد این را دوست دارند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

واژه ها بی رحم ترین قاتلان زمینند
روزی هزاربار
تورا درمن حک میکنند
و هربار گم می شوند
میان بغضهایم
می لغزند میان لبهای
دوخته شده ام
و سرریز می شوند ازچشمهایم
واژه ها
انگار با تو عهد بسته اند
که جاری باشند در من
و مرا هرصبح
با یادت به دنیا سنجاق کنند
و هرشب به گور بسپارند.
این واژه های بی رحم چقدر دوست داشتنی اند
۰۸ شهریور ۱۳۹۶
درود جناب تهوری
بله خیلی خیلی دوست داشتنی اند بخصوص وقتی سنجاق میکنند آدم را به کسی که دوستش دارد.
۱۱ شهریور ۱۳۹۶
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید

تلخ ترین ترانه ام در نبود باور تو
و سیاهترین نت
در گذر بی تفاوت دستانت
می ترسم قافیه هایت را ببازم
به او که همیشه
درنگاهت
یک گام برایش
عاشقانه تر نواختی
در اتاقی که از پنجره هایش
انتظار چکه میکند
تمام واژه ها
حریص آغوشند
تو در ترکهای بی انتهای دیوار
محو میشوی
و چشمانم
چیزی شبیه مرگ را می بلعند
تمام شب
کورسوی دستانی
خواب را
درون
گنجه حبس میکند

وزش
ملایم
نگاهی
آرام
ارام
خاطرات را در من
خاموش میکند
می‌چرخد در من
چیزی
شبیه مرگ
چیزی
شبیه زندگی
چشمهای خاکستری تقدیر
قطره های پاییزرا
از سرانگشت مچاله شده ی
ابرها
می مکند
و کوچ کلاغها
از دهلیزی به دهلیزی دیگر
ترانه مرگ را
بر سرپنجه زندگی می خراشد
توهم آغاز یک پایان
دوباره در زمین شکل میگیرد
و دوباره باد
آوای شیون
یک تولد را
از پوزه ی گرگی به گرگی دیگر
زوزه میکشد
و دردالانی سرد
تاریک و بی انتها
اقیانوس پیر
می اندیشد
هیچ پایانی با تو برابر نیست
حتی
پایان ماهیها
در تلفیق مرگ و زندگی
امیر هوشنگ صدری، کاوه ت، مُنا طاهری و امید فرجی این را امتیاز داده‌اند
من بسی خوشحال شدم لذا با چانه ای گرم میخواهم سعی کنم آنچه فکر میکنم را در خصوص فقط چند سطر اول شعر بگویم. در جاهایی یک "دیگری" کلمات شما را دزدیده تا کمات محتوی را از شما گروگان نگیرند و این بنظر من نشان یک تجربه گراییست درشما. بعنوان مثال با توجه به دو سه نوشته ی قبل شما انتظار داشتم مثلا بنویسید "چشمان خاکستری تقدیر، قطرات پاییز را، از سرانگشتان مچاله ی ابر..." که خب خوشبختانه فکر میکنم شاعر منضبط درون شما اینبار به کنار رفته و خیال ناخودآگاه شما با یک درگیری کاملا حسی با طبیعت، باعث شده تا تقدیر چشم داشته باشد و رو به آسمان تا "باران را با چشم بمکد". آنقدر ذهنتان به غریزی بودن نزدیک شده تا فعل "مکیدن" را از میان هزاران دیگر گزیده است. تصویرهایتان بهم ریخته و آشفته است اما هنوز کلاسیک و مشخص و این مدلی نیست که در باقی نوشته هایتان (البته من تعداد خیلی کمی را خوانده ام) دیده باشم. بهر حال موفق باشید.
۱۱ تیر ۱۳۹۶
درود کاوه گرامی
خیلی خیلی خیلی سپاسگزارم از توجه اتان چیزی که من مدتهاست درتیوال به دنبال آن بودم همین نقد و بررسی است نه ستاره گذاری که هیچ پیشرفتی به همراه ندارد.
کاوه عزیز ، دقیقا همان چیزی که شما گفتید در این شعر است اما شعرهای من در وبلاگم بیشتر به همین صورت است ( البته فکر نکنم شاعر منضبطی باشم استادهای من از اینکه همیشه خلاف بقیه عمل میکنم از دستم عصبانیند :)))))) )
ولی در این شعر یک نوع فرار از قواعد کلی وجود داره که خودمم دوسش دارم
دوست دارم به وبلاگم هم سری بزنید البته اگر مایل باشید حضورتان باعث دلگرمی است.
www.parvazesorkh.blogsky.com
۱۱ تیر ۱۳۹۶
چشم حتما
البته من شاید اطلاعات مکفی و بیش از اون دانش مکفی در جهت قضاوت ندارم و برداشتم ممکن است با واقعیت فرسنگها متفاوت باشد.
۱۳ تیر ۱۳۹۶
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید