کمدی کودک و نوجوان رویداد آنلاین
چیدمان
تیوال وحید عمرانی | دیوار
S3 : 10:49:08 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
این چه دین است که موی تو نهان می خواهد؟!
این چه کفر است که گل را به خزان می خواهد؟!

این چه رسم است که خورشید جهانتاب، نهان
از افق های دلاویز جهان می خواهد؟!

این چه آیین بداندیش پریشان رای است
که به جای شعف و شوق، فغان می خواهد؟!

این فرامین غریب از چه خدایی است که او
عوض بذل حیات از همه جان می خواهد؟!

در جوابم به کرَم شیخ نظر داد چنین
او ... دیدن ادامه ›› که پنهان مِی و تسبیح، عیان می خواهد:

دین که این نیست ولی خرده نگیر از فن ما
چون شکم از همه بی واهمه نان می خواهد!

ای وحید از غم این خلق چه خون ها خوردی
جستن از دام خرافات زمان می خواهد
کاوه علیزاده، زهره مقدم، جعفر میراحمدی و محمد لهاک این را امتیاز داده‌اند
بسیار زیبا اقای عمرانی عزیز.یکدست و اثر گذار.
کاوه علیزاده
بسیار زیبا اقای عمرانی عزیز.یکدست و اثر گذار.
سپاس
۳۰ خرداد
زهره مقدم
احسنت...
لطف دارید
۳۰ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
جغدیست نشسته روی ویرانۀ ما
ویرانه تر از پیش شده خانۀ ما
آنقدر چو موش مانده در سوراخیم
کاو لانۀ خود نموده کاشانۀ ما
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
در کتم عدم غبارها بیخته است
تا قالبی از خاک برانگیخته است
در شیشۀ کوچکی که نامش تن ماست
یک قطره از عطر روح خود ریخته است
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
بر فتنۀ چشم تو خلایق ناظر
دزدیده به دیدنت ملائک حاضر
از طلعت روی و شام مویت دائم
جمعی همه در یقین و جمعی کافر
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
دیدار چشم های نجیبت گناه نیست
در روی ماه خیره شدن اشتباه نیست

این است اشتباه که نامیدمت به ماه
در حد یک تلألوی تو نور ماه نیست

این سان که در دلم شده ای برتری ز ماه
زیرا که نور ماه گهی هست و گاه نیست

در گیسوان مضطربت در هجوم باد
آنقدر دل تپید که یارای آه نیست

از بهر عاشقت که از عالم گذشته است
جز بین بازوان ... دیدن ادامه ›› تو جای پناه نیست

وقتی که دست های تو آغوش می شوند
شب غرق نور می شودم روسیاه نیست

تقویم ها ز قصۀ ما جای مانده اند
این عشق در اسارت آن سال و ماه نیست

چشمت دریچه ای است به جایی که مثل آن
در منتهای مرتبۀ هیچ شاه نیست
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
ابتدا تاریکی بود
برانگیخته شد
و به نور پیوست
مانند مادیانی سیاه
به نریانی سپید
افراخته یال
در دشت فراخ ابدیّت
پری اساطیری خلقت
از سراپرده های عدم
به صد هزار ناز بیرون شد
سال هایی رفتند
به تعداد شن های بیابان
هستی به ظلمت فرو شد
و چندی بعد ...
تولدی دوباره
رو ... دیدن ادامه ›› به نور
ظهور یک کهکشان
تمامی این عظمت را
در چهاردیواری کوچکی یافتم
بافته در نور و تاریکی
به نام تئاتر
روزنی کوچک
به وسعتی بیکران
به عالمی بی زمان
این گونه بود
که راه را برگزیدم
و تئاتری شدم.

(ترنم های تئاتری)
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
مُشتی کلاغ روی تنت قار می زنند
ای لاشۀ فتاده به هامونم ای وطن

ای آهوی اسیر به چنگال گرگ ها
من هم ز خون دل، چو تو گلگونم ای وطن

در کشوری که مهد سرور است و جشن ها
از سوگ های شوم چه محزونم ای وطن

از چشم فرقه ای که مزامیر لعنتند
مطرود و بی دیانت و ملعونم ای وطن

درگیر فقر و فاقه ام از لطف دزدها
با اینکه بر منابع قارونم ای وطن

از حرف حق که در دل من موج می زند
دیری نمی رود که گمشده در خونم ای وطن

در ختم این زمانه فقط دلخوشم که من
در خاک پاک توست که مدفونم ای وطن
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
زندگی؛ اتوبوس کهنه ای ست
که همیشه تأخیر دارد
هرگز به هیچ چیزی
آن زمان که باید نرسیدیم
ما در این ماجرا
بال می خواستیم، اما
جز قدم هایی شکسته
نصیبی نیافتیم.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
از شهد لبش زمزمه کردیم به گلزار
زنبورِ عسل، ترکِ گلِ روح فزا کرد
می خواند سحر بلبل شوریده در آن باغ:
بس طُرفه فسونی که دو دیرینه جدا کرد!
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
وحید عمرانی
درباره فیلم 1917 i
داستان فیلم، روایت یک مأموریت خطیر در جنگ جهانی اول است که فیلمنامۀ آن بر اساس روایت های های یک کهنه سرباز انگلیسی از داستان های جنگ نوشته شده است که این فرد پدربزرگ خود سم مندس؛ کارگردان فیلم است. مکان ماجرا شمال فرانسه است و دو سرجوخۀ جوان انگلیسی به نامهای بلیک و اسکافیلد در بحبوحۀ جنگ جهانی اول توسط فرماندۀ ارتش مأموریت می یابند تا خود را به خط مقدم نبرد رسانده و دستور توقف عملیاتی که قرار است صبح فردا توسط ارتش انگلستان بر علیه آلمانی ها صورت گیرد را به فرماندۀ خط مقدم؛ سرهنگ مکنزی برسانند؛ زیرا آلمانی ها یک عقب نشینی ایذائی استراتژیک انجام داده تا انگلیسی ها را تحریض به حمله کنند در حالی که از قبل نقشه ای مفصل کشیده و برای آنها تله گذاشته اند تا گرفتار و قتل عامشان کنند. در ضمن برادر بلیک در همان گُردانی است که قرار است عملیات انجام دهد، بنابراین فرمانده او را انتخاب می کند تا علاوه بر وظیفۀ نظامی و ملی از انگیزۀ شخصی نیز برای رساندن خود به گردان مذبور برخوردار باشد و مأموریت را فوراً و به بهترین نحو ممکن به انجام برساند تا جان هزار و ششصد نفر از نیروهای خودی را نجات دهد. اما لازم است تا راهی دشوار همراه با مخاطراتی فراوان را بپیمایند تا موفق شوند از بین موانع فراوان خود را به خط مقدم برسانند و مأموریت را تمام کنند.
یکی از برجسته ترین ویژگی های این فیلم، فرم آن است که طراحی ویژه ای داشته و به صورت پلان سکانس یا نمای طولانی فیلمبرداری شده است. یک فیلمبرداری درخشان که به واقع کم نقص و تحسین برانگیز است. دوربین صد و بیست دقیقه به دنبال شخصیت های اصلی فیلم حرکت می کند، گاه دور آنان می چرخد، گاه جلوی آنها می رود و گاه از زاویۀ بالا آنها را نشان می دهد. دوربین به همراه آدمهای داستان به سیر و سفری دو ساعته می رود، سلوکی که همگام با خط سیر داستان تحولات روحی و شخصیتی تنها بازمانده را به خوبی منعکس می سازد. این حالت از فیلمبرداری گونه ای چشم ناظر را روایت می کند، گونه ای که در بازی های رایانه ای نیز به وفور دیده می شود، معمولاً این چشم ناظر بازیکن را تعقیب می کند و در فضاهای گوناگون به دنبال اوست. از آنجا که بازی های رایانه ای را هنر هشتم نامیده اند ارتباط آن با هنر هفتم که سینماست انکار ناشدنی است و این فیلم هم تداعی گر چنین بازی هایی است البته به نحوی کامل تر و شامل تر چون گاه می بینیم که دوربین به جلوی شخصیت نقل مکان می کند و گاه روند تعقیب به صورت برعکس صورت می گیرد نظیر صحنه ای که سرجوخه قصد دارد برای رسیدن به سنگر سرهنگ و رساندن پیام به او خطر کند و دل به دریا زده از جلوی سنگر در آماج گلوله ها و خمپاره ها به سوی سنگر می دود. مزیت دیگری که اثر ... دیدن ادامه ›› مندس بر بازی های رایانه ای دارد ایجاد احساس، همذات پنداری، رقت و غیره است که در یک بازی رایانه ای ایجاد نمی شود، در بازی نهایتاً هیجان به وجود می آید اما احساس حاصل سینماست که در این اثر نیست مسلماً موجود است.
نظیر استفاده از این نوع از فیلمبرداری در فیلم های گذشته را می توان در فیلمی همچون «محوری از شرارت» ساختۀ اورسن ولز به خوبی مشاهده کرد. در هر نمایشنامه یا فیلمنامۀ ممتازی وجود سیر تحول اشخاص نکته ای بس مهم و ضروری است که در 1917 بسیار مناسب پرداخت شده است. بلیک انسان حساس تری است، عواطف غلیظ تری دارد، زیبایی های دنیا و ارزش های انسانی را بهتر درک می کند، اسکافیلد که از لحاظ سنی قدری بزرگ تر اوست عقل گراتر است، محتاط تر، بی رحم تر و با دیدگاهی زمخت تر اما وقایع فیلم در پایان در شخصیت او تحول به وجود می آورد و تا حد بسیاری او را شبیه به بلیک می کند.
استفاده از کنتراست و تضادها بسیار استادانه انجام گرفته است؛ پس از صحنه های کاملاً خاکستری و شوم سرشار از اجساد متعفن پاره پاره، سیم های خاردار، خطرهای بزرگ، خون و انفجار و مرگ، ناگهان پس از عبور دو سرباز از گودال و دیواری نیمه مخروبه با صحنۀ باغ گیلاس مواجه می شویم و به یکباره رنگ ها جای آن خاکستری مشئوم را می گیرند. زندگی در برابر مرگ قد علم می کند، بوی تعفن جای خود را به عطر شکوفه های گیلاس می دهد. دو سرباز در وسط آن همه نابودی و تباهی، جلوه ای از حیات و طبیعت زیبا را می بینند و این تضاد تکان دهنده است. این مفهوم که اگر انسان ها زیاده خواهی های جهنمی خود را که سرمنشأ تمامی جنگ هاست به کناری بنهند، طبیعت زیبایی های خود را عیان می کند و خاک را به بهشت مبدل می گرداند.
شیوۀ نگاه به دو شخصیت اصلی فیلم هم ناتورالیستی و هم واقع گرایانه است. آنها دو جوان معمولی هستند و بر خلاف بسیاری از قهرمانان سینمایی جنگ نظیر جان رمبو از عضلاتی حجیم و پیچیده و شجاعت و مهارتی مثال زدنی در کشتار و درگیری برخوردار نیستند، بلکه بسیار غیر تیپیکال هستند. ترس و وحشت را در بسیاری از صحنه ها در وجود آنها می بینیم و اندامی تقریباً لاغر و تکیده دارند. این نگاه و انتخاب این افراد برای شخصیت ها بیشتر بخش مفهومی را فعال و برجسته می کند تا نشان دادن قهرمانی های برون گرایانه و گلدرشت بسیاری از فیلم های جنگی آمریکایی.
اما عناصر ناتورالیستی در این فیلم بیش از هر نگاه دیگری غالب است، به عنوان نمونه می توان به درختان گیلاس، گلبرگهای روی رودخانه در صحنۀ سقوط به رود و به ویژه صحنۀ پایانی می توان اشاره کرد؛ جایی که اسکافیلد پس از مکالمه با برادر بزرگ تر دوست از دست رفته اش؛ بلیک به سمت یک درخت بلند می رود و به آن تکیه می کند، گویی از این همه ویرانی به طبیعت پناه می برد و همچنان که تکیه بر درخت دارد چشمانش را می بندد و بعد از ساعت ها دلهره و کشاکش بین مرگ و زندگی، رنگ آرامش و سکون در چهرۀ وی پدیدار می شود.
به نظر می رسد که مندس آنچنان در قید و بند ترسیم دقیق جنگ جهانی اول نیست، زیرا اطلاعاتی که در گوشه و کنار فیلم دربارۀ آلمانی ها داده می شود بیشتر خصایص فاشیستی بودن را آشکار می کند، در حالی که آلمان فاشیستی مربوط به جنگ جهانی دوم است و نه اول. گویا کارگردان بیشتر بر روی رساندن پیام و مفهوم مورد نظرش تمرکز داشته و همچنین بر مسئلۀ فرم تا هر چیز دیگری. البته باید گفت که اصراری هم بر پلان سکانس بودن تمامی فیلم ندارد و حتی سعی بر پوشاندن کات ها هم نمی کند، چون داستان فیلم از نظر زمانی کاملاً خطی است و حدود بیست و چهار ساعت از جنگ جهانی اول را با ترتیب زمانی بدون هیچ فلاش بک یا جامپ کاتی روایت می کند اما تنها در دو ساعت، بر همین اساس فیلم حدوداً مابین ده تا بیست کات هم خورده است.
در این فیلم که اساساً ضد جنگ پرداخت شده است، سازنده لاجرم از ورود به ساحت فلسفه نیز ناگزیر است و شاهد تصویرنگاری های فلسفی نیز هستیم، به عنوان مثال صحنۀ سقوط اسکافیلد در رودخانه یکی از بارزترین این موارد به شمار می رود. تا کنار آن رودخانه که آخرین مانع بین سرجوخه و هدفش است او با مشقت و مرارت فراوان آمده اما هنگام سقوط دیگر او نیست که می رود بلکه رود است که او را با خود می برد و از قضا همین رود است که او را به مقصد نهایی اش نیز می رساند. می توان گفت به مثابۀ ماکت و نقشه ای از زندگی حقیقی است؛ چه بسا انسان برای رسیدن به هدفی سالها تلاش می کند اما در نهایت توسط اتفاقاتی که از اختیار او خارج است به صورتی غیر اختیاری به سوی هدف رانده شده و به مقصد خود نائل می شود که این نکته در مبادی سلوک های عرفانی و فلسفی به وفور یافت می شود.
یکی دیگر از تضادها و کنتراست هایی که فیلم را رنگ آمیزی می کند نیز در همین صحنه دیده می شود، وقتی که اسکافیلد بر اثر جریان تند آب حیران و مضطرب و تا حد زیادی ناامید گرفتار خیزاب ها شده است به ناگاه برگ های شکوفه ها را کنار خود بر سطح آب می بیند و انگار دوباره طبیعت است که به نجات او می آید، چنانکه دقیقه ای بعد به کنار ساحل رودخانه می رسد و با عبور از روی اجساد از آب بیرون رفته و کمپ گروهانی که قصد رسیدن به آن را داشته در مقابل خود می یابد. در حالی که یکی از سربازان قبل از حمله به منظور تقویت روحیۀ دیگران در حال خواندن آوازی دلنشین است که لحظاتی نیز این آوا سرجوخه را با خود به دوردست ها، به وطنش برده و از خود بی خودش می سازد.
تضاد دیگری که می توان از آن نام برد ملاقات اسکافیلد با دختری جوان در زیرزمین خانه ای نیم ویرانه حین فرار از دست سربازان آلمانی است. تا اینجا مدام کشتار دیده ایم. مدام دشنام های سربازان خشنی را شنیده ایم که از شرایط جنگ به جان آمده اند، مدام با جنس زمخت مردها سر و کار داشته ایم اما در اینجا ناگهان ورود جنس لطیف کنتراست به وجود می آورد. دختری که پس از اطمینان از اینکه اسکافیلد متخاصم نیست به او نزدیک می شود و برای مداوای زخمش او را لمس می کند و در این حین ارتعاش تن سرجوخه را از گرمای زندگی بخش دست دختر احساس می کنیم. این دختر، نوزادی را هم به همراه دارد، نوزادی که والدینش کشته شده اند و او محافظت از نوزاد را بر عهده گرفته که این مسأله بر اسکافیلد تأثیری دوچندان نیز در حس به وجود آمده اش نسبت به دختر می گذارد. در ثانیه هایی کوتاه اسکافیلد با نوزاد رودررو می شود و برای او آواز می خواند، به ناگاه در میان آتش جنگ پرتویی از حیات می بیند؛ یک زن که نماد زندگی است و یک نوزاد که نمادی از آینده است و از اینکه زندگی ادامه دارد، که وجود هر کودک امیدی به فرداست. با این حال به ناگاه به یاد مأموریتش می افتد و به ناچار و با اکراه بر خلاف میلش که دوست دارد با آن دختر و نوزادش بماند از آن زیرزمین گرم و نورانی از حضور زندگی، دوباره به دنیای سرد و تیره و مرگبار بیرون قدم می گذارد.
یکی از ویژگی های درخشان این فیلم علاوه بر موسیقی خوبش، طراحی صحنه است. کیفیت سنگرها، اجساد و هر آنچه به عنوان آکساسوار به کار برده شده، خانه های نیمه مخروبه، ویرانی ها و عوارض جنگ بسیار همگام و مناسب با فضای داستان فیلم و نزدیک به واقعیت طراحی شده اند. از دیگر نکات و ویژگی های قابل توجه در این فیلم این است که کشتار و خونریزی های آنچنانی نمی بینیم، نه همانند فیلم های تارانتیو لیتر لیتر خون بر زمین ریخته می شود _با اینکه در میانۀ یک جنگ جهانی قرار داریم_ و نه صحنه های قتل عام و کشتارهای آنچنانی می بینم اما با این حال فضای جنگ به مخاطب القاء می شود، این ایجاز و کافی بودن، مهارت زیادی می طلبیده که کارگردانی همچون مندس از پس آن برآمده است.
می توان گفت که 1917 موفق می شود تا در ژانر سینمای جنگ ایضاً با مفاهیم ضد جنگ، جایگاه قابل قبولی را کسب کند و در حافظۀ این گونه از سینما تا سالهای مدید ماندگار شود. دلیل این ماندگاری علاوه بر فرم ویژه و عناصر تکنیکال، به پرداختن به مسائل انسانی به طرزی عمیق و برجسته باز می گردد که از فحوای داستان فیلم بیرون می ترواد.

منتقد: وحید عمرانی (عضو کانون جهانی منتقدان تئاتر)
خواندم و مخالفم جناب عمرانی..
از نظر بصری قدرتمند است..
ولی ترکیبی از فیلم های موفق و البته تصاویری
آشنا مثل شهر در حال سوختن که یادم هست
در بازی مکس پین دیدم..
یا فیلمبرداری بادیکم فیلم غلاف تمام فلزی...
یادم هست یک ماه پیش دربازه این فیلم
گفتم نه فیلم مهمی است ... دیدن ادامه ›› و نه تاثیر گذار..
اما فیلم پر از عوامل بصری زیبا بود...
وقتی در جبهه غرب خبری نیست در ادبیات
و سینما و جود دارد، وقتی شوایک در جنگ
جهانی اول هست، 1917 فیلمی صرفا سرگرم
کننده برای مخاطب عام و فیلمی آموزنده به
علاقه مندان رشته کارگردانی برای تدریس است.
۳۰ فروردین
اکثر فیلم هایی که گفتید را دیده ام. هنوز یک سال هم از ساخت 1917 نگذشته. باید صبر کرد که باد مهرگان بر کدوبن و چنار بوزد، آنگه شود پدید ...
۰۱ اردیبهشت
جناب عمرانی
امیدوارم..
۰۳ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
لبانت؛
قراولانی سرخ پوشند
بر در زندانی سپید
که نام مرا
رها نمی کند.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
شایعه شده است
که نام من
از بین سرخی لبانت
شنیده شده
و من از این شیوع
آنچنان بیمارم
و از این بیماری
آنچنان مشعوف
که دلم می خواهد
تا همیشه
از هر چه سلامتی ست
بر حذر بمانم.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
وحید عمرانی
درباره فیلم نبات i
در بخش اطلاعات فیلم حتی نام مشاور رسانه ای را هم نوشته اید اما خبری از نام فیلمنامه نویس نیست! در این شیوه‌تان تجدید نظر کنید!
امیرمسعود فدائی این را خواند
درود بر شما
اطلاعات فیلم بروز شد.
با سپاس از شما
۱۹ فروردین
ممنون از شما و حساسیتی که بر کیفیت کارتان دارید. درود.
۱۹ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
دستکم در همۀ عمر
حتی اگر یک کار را
مدام و پیوسته
به ثمر می نشاندی
اکنون در میدان بزرگ شهر
نگاه ها را می ربودی
مانند آن مجسمه.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
«درس طبیعت»

در قرنطینه‌ای که به خاطر کرونا به وجود آمده، اتفاقی افتاده که لازم است حتما به آن توجه شود و لا‌به‌لای اخبار مرگ و میر محو نشود. در این مدت کمی که اتومبیل‌ها بیرون نمی‌روند، کارخانه‌ها کار نمی‌کنند، انسان‌ها تردد نمی‌کنند و گازهای گلخانه‌ای کمتری متصاعد می‌شوند، اگر کمی دقت کنید متوجه می‌شوید که آسمان مثل آسمان پنجاه سال پیش صاف و پاک شده و جالب‌تر اینکه دانشمندان اعلام کرده اند که لایه‌ی ازن در حال ترمیم شدن است. این ثابت می‌کند که زمین اگر فرصت بیابد به سرعت خودش را پاکسازی و بازسازی می‌کند درست همانند یک تن زنده، اگر انسان بگذارد. زمین یک موجود زنده است که نفس می‌کشد و درک می‌کند. این نکته‌ی بسیار مهم و درس بسیار بزرگیست که ویروسی کشنده آن را به ما یادآوری کرد. بقای ما در گروِ بقای طبیعت و سلامت ما وابسته به سلامت طبیعت است. بیایید تا از این پس طبیعت؛ این مادر باستانی‌مان را گرامی بداریم و در جهت حفظ و بقایش بکوشیم. ما انسانها تنها ساکنان این سیاره نیستیم و لازم است تا به حیوانات و گیاهان نیز امکان بقا بدهیم. آیندگان نیز باید امکان و اجازه‌ی استفاده از این زمین را داشته باشند، با خودخواهی‌های خود حق حیات را از آنان نگیریم، آنها کسی نیستند جز فرزندان ما.

(وحید عمرانی)
وقتی که صدق بر لب حاکم محال شد
در مُلک بی مصدق قحط الرجال شد
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
جوانه های نورس
وقتی از زهدان خاک
سر برون می کنند
درختان هزار ساله را نمی بینند
بیشتر دیدن
قدّ بلندتری می خواهد
مگر سر به ابرها می سایید
مردان موعودِ خدا
که عمر از نیمه گذشت
و هنوز
چهره تان پیدا نیست؟!
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
در فکر و خیال خام خود قدیسی
غافل که رفیق جانی ابلیسی

دوزخ کردی به خلق این دنیا را
با اینکه به فکر حجله در پردیسی

از کار و کلام تو کثافت جاریست
اما دائم به کسوتِ تقدیسی

با عینِ ز حلق و سوتِ صاد و سقِ طا
در مدرسۀ نفاق در تدریسی

بیعاری و جهل اگر که میدان می داشت
در مرکز آن دایره یک تندیسی

با ... دیدن ادامه ›› آن همه صیغه، چار زن می خواهی
مرتیکۀ پست فطرت سفلیسی!

همواره ز پرهیز بگویی اما
در فکر لب و سینه و تابِ گیسی

ریش تو بلند و فکر تو کوتاه است
در جذب خزعبلات مغناطیسی

ای کاش که جهل هم با تو می مرد
وقتی که ضریحِ چرک را می لیسی
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
ریش تو بلند و فکر تو کوتاه است
در جذب خزعبلات مغناطیسی


در علم بود فخر ،نه در ریش مطول
گیرم گذرد ریش عوام از سر زانو
«لا ادری«
۰۸ فروردین
چه جالب. مضمون یکیست
۰۸ فروردین
دقیقا...
به محض خوندن این بیت تو ذهنم اومد.
۰۹ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
ای کاش ماهی کوچکی بودم
در دوردست ترین برکۀ جهان
که با سقوط سنگریزه ای
به اعماق می گریزد
و در کسری از ثانیه
آرامش را باز می یابد.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند

آه
کاش هنوز
به بی‌خبری
قطره‌یی بودم پاک
از نَم‌باری
به کوهپایه‌یی
نه در این اقیانوس کشاکش بی‌داد
سرگشته‌موج بی‌مایه‌یی......

«شاملو»
۲۸ اسفند ۱۳۹۸
عالیست ندا. سپاس.
۲۹ اسفند ۱۳۹۸
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید
شعری تازه
برای تو
در باغچۀ دلم رویید
از لبخندت شکوفه داد
و در جهان من
با یک گل بهار شد.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا وارد شوید