آنلاین کمدی کودک و نوجوان
چیدمان
تیوال وحید عمرانی | دیوار
S3 : 18:18:06 | com/org
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
خارهای درد را
که از زندگی بگیری
گل های لذت هم می پژمرند
این باغ، کتابی ست
که جز همین دو فصل ندارد
یکی که نباشد
دیگری معنا نمی شود.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
در دوری هم عزیزی
همان قدر که در نزدیکی
عشق که می آید
غبار قُرب و بُعد را می روبد
و آب می زند راهی را
که از آن می آیی
یا به آن می روی.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
ما نیمه نیستیم
تمامیم
فاصله فقط از دیده می برد
و در دل می نشاند.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
تولدت پرواز است
پروانه ترین شمع!
آمدی تا عمرم را
دورت بگردم
از پیلۀ همین لحظه.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دنج و امن
مرغ ها دانه بر می چینند
سگ ها خمیازه
روستای اجدادی.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آن دم که شب از ستاره پولک پوش است
خاک از می ماه آسمان مدهوش است
خون دل عاشقان که در جام کنند
در کام و لبان ماهرویان نوش است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هر زشت که هست از نگاه من و توست
هر مظلمه از حال تباه من و توست
از مکر بشر سیاستی بدتر نیست
ابلیس بهانۀ گناه من و توست

برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
در دفتر تاریخ بیفتد رسنی
بر گردن هر برهنه گو همچو منی
یا دار به گردن بنه از مردی یا
حق را بسپار دست هر اهرمنی
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
جنگ، مردها را پدیدار می کند
و صلح، نامردها را
در هر دو دردیست
که کار این دنیا را
به جایی برای نزیستن
جایی برای نبودن
کشانده است.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
همۀ زمین را گشتی باد!
و آن قدر جهاندیده شدی
که بدانی
فقط باید بگذری.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
من هوا را نفس می کشم
تو آب را در این گودال
ماهی برکۀ منزوی!
من و تو عشق را
در نمی یابیم دوست کوچکم
تا در آتش نفس نزنیم.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
«نقد نمایشنامه»
نام اثر: برداشت آزاد
نویسنده: مرجان ریاحی
ناشر: انتشارات قطره
سال و نوبت انتشار: چاپ اول، ۱۳۸۸
انتشار یافته در خبرگزاری ایمنا ۱۳۹۹/۱۰/۳۰

در ابتدا لازم است گفته آید که به عنوان نگارندۀ این سطور، این اثر را تحت ماهیت یک نمایشنامه نقد نمی کنم، بلکه از آن جایی که نویسنده مدعی نگارش یک نمایشنامه ... دیدن ادامه ›› است و انتشارات قطره نیز در سرشناسۀ کتاب ثبت کرده: «نمایشنامۀ فارسی»، از ابتدا با ارائۀ دلایل تخصصی مربوط به هنر تئاتر و فن نمایشنامه نویسی به بررسی و اثبات این مسئله خواهم پرداخت که این اثر از اساس یک نمایشنامه نیست و نویسنده و ناشر به خاطر گذاردن عنوان «نمایشنامه» بر این نوشته مرتکب اشتباه شده اند.
متن، زمان دقیق مشخصی ندارد اما مکانش یک دادگاه است. نمایشنامه هایی که داستان آنها از ابتدا تا انتها یا اغلب ماجرایشان در دادگاه اتفاق می افتد را می توان در زیرگونۀ نمایشی «درام دادگاهی» طبقه بندی کرد. این دسته از نمایشنامه ها کم نیستند و به دلیل موقعیت پر تنش و دراماتیکی که مکان یک دادگاه از پتانسیل های آن برخوردار است، نمایشنامه نویسان بسیاری در جهان به این گونه درام روی آورده اند که به عنوان نمونه ای برجسته می توان از نمایشنامۀ «دادگاه ویژه» نوشتۀ ولادیمیر واینوویچ از برجسته ترین طنز نویسان معاصر روسیه اشاره کرد که با توضیح «کمدی قضایی در سه پرده» نگاشته شده و خوشبختانه به وسیلۀ آبتین گلکار ترجمه و توسط انتشارات هرمس در ایران به چاپ رسیده است. مرجان ریاحی نیز تلاش کرده تا بتواند در این زیرگونۀ دراماتیک بنویسد و از پتانسیل های فضای دادگاهی برای نوشتن نمایشنامه بهره ببرد، اما به دلایلی که پس از این خواهد آمد در انجام این کار توفیق نیافته است.
تم انتخاب شده برای این متن «عشق» است؛ موضوعی حساس و بحث برانگیز که دربارۀ آن رمان ها، داستان ها، نمایشنامه ها، فیلم نامه ها و شعرها نگاشته شده و بسیار مکرر است. بنابراین هر گونه غفلتی در مورد چنین تمی موجب افتادن به وادی ابتذال، پیش پا افتادگی، میان مایگی و سقوط متن خواهد شد؛ اتفاقی که دقیقاً برای این متن نیز رخ داده است.
در منابع تئوریک و علمی عوامل نمایش، تحت عنوان چهار مورد تعریف شده اند که عبارت اند از: شخص بازی، حرکت، مکالمه، ساختار نمایشی یا عناصر کیفی نمایش، که تمامی این موارد اصلی را در این متن به طوری ناقص و فرم نایافته می یابیم. شخصیت های «برداشت آزاد» عبارت اند از: قاضی، منشی، هیئت منصفه (متشکل از چند مرد و زن)، سه زوج آمادۀ ازدواج (مهشید و سپهر، کیان و بهروز، لیلی و مسعود، و یک شخصیت مجزا تحت عنوان دختر آبی پوش) با بررسی متن در می یابیم نام هایی که شمرده شد در حیطۀ هیچ کدام از قالب های معین اشخاص بازی یعنی؛ تیپ، شخصیت، تیپ - شخصیت، طبقه بندی نمی شوند. اشخاصی که نه نویسنده توانسته به آنها آنقدر عمق ببخشد که بتوانند شخصیت محسوب شوند، نه اینکه در یک رستۀ مشخص از افراد جامعه نظیر راننده، قصاب، جاهل، روشنفکر و ... با صفات عمومی یکسان قرار می گیرند که بتوانند در دستۀ تیپ مطرح شوند و نه چیزی بین این دو هستند. آدم هایی هستند تخت و یک بعدی که به اندازۀ کافی پرورده نشده اند و تکیلفشان در این مورد نامشخص است. دیالوگ هایی که از دهان _اشخاص بازی که چه عرض شود_ بهتر است گفت از دهان این موجودات مقوایی خارج می شود، در دهان آنها نهاده شده و نویسنده نتوانسته آنها را برای شخص بازی مال خود کند.
دیالوگ ها بیش از آنکه در واقع دیالوگ باشند، شعارند. جملاتی نظیر: «اینقدر همه دنبال آینده می دون که از امروزشون چیزی باقی نمی مونه.» (صفحۀ 19) ، «انسان برای بقای خودش باید نبازه، این طوری بشر باقی می مونه.» (صفحۀ 31) جملات هیئت منصفه در تعریف عشق نظیر: «عشق یعنی یه سطل پر از زباله های بیمارستانی.»، «عشق یعنی مجبور نیستم توضیح بدم، هیچکس هم نمی تونه مجبورم کنه.»، «عشق یعنی بهترین چیز.»، «عشق یعنی یه لبخند شاد و بی دلیل.»، «عشق یعنی وقتی که برف می باره.» جملاتی که تنها در سطح باقی می مانند و غنایی از خود ندارند، چیزی که هر روز در فضاهای مجازی لقلقۀ دهان هزاران کاربر نوجوان نیز هست.
مشکل دیگر دیالوگ های این متن بر می گردد به چینش و پازل بندی جملات سایرین در متن و به نوعی پر کردن خلأها و جاهای خالی با جملات قصار بزرگان، مثلاً در صفحۀ هجدهم، این جملۀ جبران خلیل جبران؛ نویسنده و شاعر لبنانی از کتاب «پیامبر و دیوانه»: «به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند نسازید.» که در دهان هیئت منصفه گذاشته می شود، یا جمله ای دیگر از کتاب «نامه های عاشقانۀ یک پیامبر» نوشتۀ جبران خلیل به این شرح: «اگر به خاطر عشق آغاز به انجام دادن کاری کنند، در پایان کشف خواهند کرد که این راه به نفرت منتهی می شود.»
گاه اشتباهاتی می بینیم نظیر معرفی ناقص یا بسیار دیر برخی اشخاص بازی آن هم در مشخصه های اصلی آنان نظیر جنسیت، مثلاً در این متن چهل و هفت صفحه ای تازه در صفحۀ 29 با دیالوگ قاضی که منشی را آقا خطاب می کند متوجه می شویم که جنسیت منشی دادگاه مذکر است. یعنی هنگامی که بیش از نیمی از به اصطلاح نمایشنامه گذشته است تازه نویسنده کد می دهد که منشی دادگاه یک مرد است!
وضعیت هیئت منصفه بسیار شلخته و سردرگم است، این گروه زنان و مردان یا در حال درآوردن ادا و تکرار دیالوگ های منشی دادگاه هستند، یا ادا و تکرار دیالوگ های متهمان. گویا نویسنده سعی داشته تا از هیئت منصفه همانند گروه همسرایان در نمایش های یونان باستان استفاده کند، البته اگر چنین بوده باشد. در صورتی که نویسنده چنین قصدی داشته به خطا رفته چون گروه همسرایان یونان باستان به این گونه عمل نمی کرده اند. در تراژدی های نخستینِ یونان باستان، همسرایی بر سراسر نمایش غالب بود زیرا نمایش فقط یک بازیگر داشت و او هم مرتب صحنه را برای تغییر نقش ترک می گفت. در نمایشنامه های اشیل با آنکه بازیگر دوم وارد درام شده بود همچنان نقش اصلی در نیمی از نمایش بر عهدۀ همسرایان بود. به علاوه در تراژدی «ملتمسان» نقش اصلی را همسرایان به عهده دارند و در «اومنیدر» که الهگان انتقام اند، همسرایان نقش مقابل بازیگر را به عهده می گیرند. پس از اشیل نقش همسرایان، سال به سال کاهش یافت تا جایی که در نمایشنامه های اوریپید نقش همسرایان اغلب با رشتۀ باریکی به حرکت دراماتیک پیوند می خورد. مورخان در مورد تعداد همسرایان اختلاف نظر دارند. عقیده مرسوم آن است که تعداد همسرایان 50 نفر بوده است که در دوران اشیل به 12 نفر تقلیل یافت و دوباره در دوران سوفوکل به 15 نفر رسید. غرض اینکه ریاحی یا نقش و جایگاه واقعی و کاربرد همسرایان در نمایش های یونان باستان را در نیافته است یا آنکه توانایی این را نداشته تا آنان را با کاربرد مشخصشان در متن بگنجاند. کار همسرایان تنها تکرار طوطی وار دیالوگ ها نیست، کارهای متفرقه و بی ربط نیست، زور زدن ناموفق برای خنده گرفتن هم نیست. تنها استفادۀ نمایشی درستی که از هیئت منصفه صورت گرفته ایفای نقش آنها در فلاش بک هایی است که به زندگی گذشتۀ سه زوج بر می گردد.
ضعف دیگری که وجود دارد به کار نگرفتن یک روش ثابت در رسم الخط و یکدست بودن دیالوگ های شکسته است. در برخی دیالوگ ها از نشانۀ مفعولی (را) استفاده شده و در برخی دیگر از (رو) به عنوان مثال مرد 3 در یکی از دیالوگ ها می گوید: «من همیشه احتمال می دادم که چنین دادگاه هایی افراد را لجوج تر کنه.» (صفحۀ 32) در حالی که در همۀ دیالوگ های قبلی از صورت شکستۀ این حرف؛ (رو) استفاده کرده است.
یکی از بدترین و غلط ترین قسمت های «برداشت آزاد» بر می گردد به چپاندن اشعار فارسی از قدیم تا معاصر شامل اشعار نظامی، حافظ، حزین لاهیجی و شاملو در دیالوگ ها که بسیار آزار دهنده توی ذوق می زند. دلیلش هم این است که استفادۀ درست و بجایی از جایگاه و پتانسیل شعر فارسی صورت نگرفته و تکرار بیش از حد اشعار موجب لوث شدن و نزول شأنشان گردیده است. مثلاً در بررسی مورد مسعود و لیلی از ابتدای ورودشان به صحنه مسعود مصرعی از شعری معروف را می خواند و لیلی بلافاصله مصرع دوم را کامل می کند. این چینش پازل وار عیناً از آثار معروف ادبی در این متن بسیار لوث از آب در آمده و اگر فکر می کنید که کار به همین جا خاتمه می یابد سخت در اشتباهید، این اتفاق تا آخر این صحنه هفت بار! (صفحات 34، 35، 39 و 41) تکرار می شود و ابیات معروف به جای دیالوگ نویسی به متن، باسمه می شوند به طوری که مرزهای تهوع را پشت سر می گذارد. حتی گاه مسعود این مصرع ها را با آواز می خواند و لیلی با دکلمه جواب می دهد، مثلا در صفحۀ 41: «مسعود: (آواز می خواند) گفتم غم تو دارم، گفتا...» - لیلی: غمت سر آید. – مسعود: (آواز می خواند) گفتم که ماه من شو، گفتا... – لیلی: اگر برآید. مسعود: گفتم ز مهرورزان رسم ...» و همینطور تا آخر این آواز را هر دو ادامه می دهند که حدود یک صفحۀ کامل از این متن به همین آواز و دکلمۀ شعر اختصاص پیدا می کند و لابد تماشاگران هم باید بشنوند و لب و ناخنشان را بجوند! یا مثلاً در صفحۀ 39 کاراکتر مسعود می گوید: «من کی ام لیلی و لیلی کیست ...» بعد لیلی وارد صحنه می شود و می گوید: «من. هر دو یک روحیم اندر دو بدن.» که اسم این کارها هر چه که هست، نمایشنامه نویسی نیست.
بدتر اینکه حتی گاه شعرها اشتباه نوشته شده اند، مثلاً در صفحۀ 35 بیتی از نظامی را این چنین آورده است: «آن دل که بود ز عشق خالی | سیلاب غمش برد حالی» هر نوآموز ادبیات با خواندن این بیت متوجه می شود که بیت در این حالت ایراد وزنی دارد و هجا کم دارد، صورت درست بیت در مثنوی «لیلی و مجنون» نظامی به این گونه ثبت است: «آن دل که بود ز عشق حالی | سیلاب غمش براد حالی». غرض اینکه آن فردی که می خواهد از شعر در متنش استفاده کند حداقلش این است که می باید سواد کافی ادبی جهت ثبت و ضبط اشعار را داشته باشد که در «برداشت آزاد» چنین دانشی یافت نمی شود.
در مبحث دستورصحنه نویسی نیز با ایرادات مبرزی در این متن مواجهیم. مشاهده می کنیم که نویسنده در دستور صحنه مدام در امر کارگردانی دخالت می کند، مدام پیشنهاد نورپردازی و چگونگی تصویر کردن متن و طرح اجرا می دهد. یک نمایشنامه نویس هیچ گاه لازم نیست که در دستورصحنه برای کارگردان تکلیف معین کند، حتی اگر خودش قصد دارد متن را کارگردانی کند، لازم است تا برای متن یک ارزش مستقل ادبی قائل باشد نه یک نسخۀ شخصی جهت کارگردانی و خط مشی دهی به شیوۀ اجرا! این اشتباه در صفحات 12، 23، 36، 46 و 48 متن در دستور صحنه ها رخ داده است.
گذشته از شعرهای باسمه شده به متن، شخصیت های کاغذی تک بعدی و کشیدن مفهوم عشق به وادی ابتذال، در بعضی جاهای متن عملاً ماجرا تبدیل به داستان های دنباله دار مجلات زرد شده است. به عنوان مثال به دیالوگ صفحۀ 37 توجه کنید! «مسعود: خونه داشتم... زندگی داشتم... بابا ننه داشتم... اما دل خوش نداشتم... چرا؟ نمی دونستم، خیلی وقتا خیال می کردم فکر گلنازه که هنوز راحتم نمی ذاره، گلناز همون دختری بود که یه وقتی دلم می خواست باهاش ازدواج کنم...» و همین طور الی آخر!
نکتۀ دیگر بر می گردد به ناآگاهی غیر عامدانۀ نویسنده از برخی اصطلاحات اجتماعی نظیر مفهوم «بیوه»، البته اگر این جریان آگاهانه در قالب شخصیت و طبقۀ اجتماعی شخص بازی گنجانده شده بود ایرادی نداشت، اما این چنین نیست. به عنوان مثال دیالوگ صفحۀ 52: «منشی: من میگم یه مرد بیوه هستم که می خوام دوباره ازدواج کنم، دهنمو قفل می کنم...» پر واضح است که واژۀ «بیوه» به مردی که زنش را از دست داده اطلاق نمی شود و مخصوص زنان شوهرمرده است. هیچ لغتنامۀ فارسی از دهخدا تا لغت فرس اسدی طوسی و عمید پیدا نمی شود که مفهوم بیوه را به مردی که زنش مرده نسبت داده باشد. حتی اگر به چنین خطایی به دیدۀ اغماض بنگریم دیگر در مورد غلط های املایی متن چه می توان گفت که هم نویسنده مرتکب شده و هم ویراستار انتشارات آن را برطرف نکرده است، به عنوان نمونه در صفحۀ 47 واژۀ «استنطاق» به صورت «استنتاق» ثبت شده که یک غلط فاحش املایی است.
بنابراین نوشتن یک نمایشنامه نیاز به دانش هایی گوناگون از قبیل اطلاع کافی از ادبیات، تاریخ، فرهنگ، روانشناسی، اصول نگارش، اصول درام نویسی، فرهنگ ملل، جغرافیا، جامعه شناسی و غیره دارد که با توجه به موارد مذکور چنین آگاهی و دانشی در نویسندۀ «برداشت آزاد» مشاهده نمی گردد و پیرو آن نمی توان بر این متن نام «نمایشنامه» گذارد.
البته اگر دستکم حتی گروه مختصری از هنرمندان تئاتر کشور در این قحطی و کمبود نمایشنامۀ ایرانی، «برداشت آزاد» که توسط انتشارات سرشناس قطره منتشر شده است را به عنوان یک نمایشنامه قبول می داشتند هم اکنون بعد از حدود دوازده سال که از چاپ اول این کتاب گذشته لااقل حتی یک بار به تجدید چاپ رسیده بود که چنین اتفاقی نیز نیافتاده و چاپ اول کتاب مبدل به چاپ آخرش گردیده است.
درام نویسی به هیچ وجه کار ساده ای نیست و یکی از دلایل کمبود حاد و شدیدی که در تولید متون نمایشی در ایران معاصر داریم همین نکته است. اما کمبود زیاد ما در تولید نمایشنامه نمی باید منجر به چنین خطاهایی گردد، به نحوی که ناشران هر متنی را با عنوان نمایشنامه به چاپ برسانند، اشتباهی که انتشارات قطره با به چاپ رساندن همین «برداشت آزاد» مرتکب شده است. چنین اشتباهاتی موجب می شود تا به مرور انتشاراتی که این کار را می کند جایگاه و اعتبار خود را نزد صاحب نظران و هنرمندان برجستۀ این هنر از دست بدهد و از جایگاهی که می باید به آن برسد باز ماند. مضاف بر آن به کالبد ادبیات نمایشی و تئاتر کشور نیز لطمه وارد خواهد شد و چیزهایی در قالب نمایشنامه به نسل جدید منتقل می شوند که هر چه هستند نمایشنامه نیستند.

منتقد: وحید عمرانی (عضو کانون جهانی منتقدان تئاتر)
لینک مطلب در خبرگزاری ایمنا: https://www.imna.ir/news/469322/
شهریست خواب زده
که در دکان قصابانش
منادی بیداری می فروشند
آویخته با گلوی خونین
بیچاره آن کسی که آنجا زاد
بیچاره تر کسی که آنجا زیست.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
دستان چشمه
تا گامی دیگر
اولین خواهند بود
در درک پستان های دختر نوبالغ.
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
این پیله چو اشک های اندوه درخت
آویخته خود ز شاخ انبوه درخت
می افتد از این شاخه ولی جانش را
پر می دهد از فراز نستوه درخت
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
یک میکده حال خوب می خواهم باز
دریا دریا جنوب می خواهم باز
در حسرت یک نفس فراتر با دوست
یلدا یلدا غروب می خواهم باز
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
آن شب که در آغوش حوا عریان شد
آدم شد و خاک از دل زن انسان شد
ماه از سر رشکش که نبیند او را
در نیمۀ تاریک خودش پنهان شد
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
گر با سیلان عشق دمساز شوی
در پهنۀ راز، بازِ پرواز شوی
مرگ از تو چو گور پیش شیران برمد
دنیا که به سر رسید آغاز شوی
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
باد از نفس تو در خروش آمده است
خاک از هیجان کوه به دوش آمده است
آتش فقط از شوق تو در رقص نشد
دریا هم از عشق تو به جوش آمده است
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید
هر درد که هست از مسلمانی تان
هر مرگ از اشتباه انسانی تان
از خاک زمین تان نروید جز ترس
از بذر دروغ، دانه افشانی تان
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید