تیوال وحید عمرانی | دیوار
S2 : 16:32:54
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
«آسیب شناسی بازیگری در تئاتر اصفهان»

همان طور که بر همگان مبرهن است تئاتر اصفهان در مقام مقایسه از لحاظ کمیت با پایتخت تفاوتی بسیار دارد. شاهد بوده ایم که در سالهای اخیر تئاتر تهران به طور متوسط، همزمان حدود صد تئاتر بر صحنه در حال اجراست. این در حالیست که در تئاتر اصفهان در بهترین حالت، ما هشت تئاتر بیشتر بر صحنه نداریم و در بسیاری از مواقع نیز کمتر از این است. مبحث کیفیت نیز در کنار کمیت، موضوع حائز اهمیتی است که جداگانه بحثی مستوفی می طلبد. اما همین کمیت ها بر مبحث بازیگری در تئاتر اصفهان تأثیرات مهمی را در بر داشته است. بازیگری یکی از عناصر مهم و قابل توجه در هنر تئاتر است. بازیگر در تئاتر همانند مهاجم و فوروارد در ورزش فوتبال عمل می کند، کسی است که مرحلۀ نهایی به ثمر رسیدن زحمات نمایشنامه نویس، کارگردان، دراماتورژ، مدیران اجرایی، طراحان ... دیدن ادامه » و ... را به انجام می رساند و گل آخر را می زند. هدف در انتها به دست بازیگر است که بر صحنه محقق می شود، بر این اساس بازیگری در میان زمینه ها و عناصر تشکیل دهندۀ هنر تئاتر از جایگاه ویژه و طبعاً پر طرفدارتری برخوردار است.
بازیگرانی که هم اکنون در تئاتر اصفهان شناخته شده هستند به چند دسته تقسیم می شوند؛ یک عده که اقلیت این جمع را تشکیل می دهند کسانی هستند که در دانشگاه های پایتخت یا سایر شهرها به تحصیل تخصصی در رشتۀ بازیگری پرداخته اند و همچنان در شهر خود فعالند. عدۀ دیگر فارغ التحصیلان آموزشگاه های شناخته شدۀ پایتخت از قبیل سمندریان، کارنامه، تارخ و غیره هستند. دستۀ دیگر هنرجویانی هستند که در آموزشگاه های معدود موجود در اصفهان آموزش دیده یا در حال آموزش دیدنند. عدۀ دیگر، بازیگرانی تجربی هستند که صرفاً بر اساس تجربه و کارهایی که به مرور در این زمینه انجام داده اند بر صحنه بازی می کنند و از اساس آموزش خاصی در هیچ دانشگاه یا مرکزی ندیده اند. دستۀ دیگری نیز داریم که البته هنوز مشخصاً و به تواتر پا به عرصۀ بازیگری نگذاشته اند اما در راه هستند و به زودی فرا خواهند رسید، این دسته همان دانشجویان دانشگاه هایی محلی در اصفهان از قبیل دانشگاه سپهر و فرهنگ و هنر می باشند.
در میان تمامی این دسته هایی که برشمردیم هم نابازیگر وجود دارد، هم بازیگر ضعیف، هم بازیگر متوسط و هم بازیگر خوب که البته دستۀ آخر در این بین از اقلیت برخوردار است. یکی از نقاط قوت و تقویت کننده از نظر تئوری و علمی برای بازیگری تئاتر اصفهان دانشگاه سابق سوره بود. این دانشگاه دولتی از استادان خبرۀ ملی ما در این زمینه بهره می برد و ایشان اغلب آخر هفته به طور پروازی برای تدریس به این دانشگاه می آمدند. هنگامی که متأسفانه در دهۀ هشتاد توسط نهادی افراطی این دانشگاه به تعطیلی کشانیده شد، تئاتر اصفهان و از جمله بازیگری ما از این ناحیه ضربۀ سخت و جبران ناپذیری خورد. اگر این دانشگاه به دلایل واهی تعطیل نمی شد هم اکنون حدود بیش از دو دهه از فعالیتش می گذشت و مطمئناً در این سال ها و با حضور استادان مبرّز ملی و بین المللی شاهد رشد قابل توجهی در بازیگری تئاترمان می بودیم. ضمن اینکه ما همانند پایتخت از کارگاه های گاه به گاه شخصیت ها و متخصصان بزرگ بین المللی سایر کشورها نیز برخوردار نیستیم و اغلب این دوره های کوتاه مدت کارگاهی در تهران و با هزینه هایی بالا برگزار می گردند که شرکت در آنها برای اکثر فعالان بازیگری در اصفهان ناممکن است.
آسیب دیگری که در این سالها در عرصۀ بازیگری تئاتر اصفهان به چشم می خورد عبارت است از مدیریت نامناسب خود تئاتری ها برای به کارگیری مطلوب از ظرفیت و پتانسیل موجود. به دلایل متعدد گروه های فعال تئاتری در اصفهان معدود و انگشت شمارند و بالطبع به همین خاطر در این فضا همیشه شاهد افرادی تکراری و ثابت در مقام کارگردان هستیم. خانوادۀ تئاتر این شهر بسیار کوچک و جمع و جور است از این رو همه تقریباً نسبت به کم و کیف کار یکدیگر آگاهی دارند، حتی بسیاری بر مسائل خصوصی زندگی یکدیگر نیز آگاهند تا دیگر چه رسد به باقی مسائل. با توجه به این موضوع همۀ کسانی که در این فضا حضور دارند به خوبی می دانند که چه کسی بازیگر خوب است، چه کسی متوسط و چه کسی ضعیف، اما سؤال اینجاست که پس چرا با وجود این آگاهی ها تعداد قابل توجهی از همان بازیگران خوب انگشت شمار را هم کمتر بر صحنه های تئاتر اصفهان می بینیم یا اصلاً نمی بینیم. این اتفاق نیز دلایلی دارد که لازم است به آنها پرداخته شود. برخی از این علت ها از دیدگاه بنده عبارتند از:
1 - برخی از کارگردانان که نسبت به دیگران پرکار نیز به شمار می روند، خود آموزشگاه دارند و چون به خاطر جذب هنرجو در تبلیغات خود به آنها وعدۀ جذب برای بازی در تئاترهایشان را می دهند، طبیعتاً بخش عمده ای از نیاز به بازیگری خود را از همین قشر تأمین می کنند.
2 - بعضی از همین افراد آموزشگاه دار معمولاً به هنرجو برای بازی در تئاترشان هیچ دستمزدی پرداخت نمی کنند و به او می گویند که این کار جزو رزومۀ هنری او محسوب شده، ارزشش را دارد و بنابراین دستمزدی دریافت نخواهد کرد. با این اوصاف این افراد با وجود نیروی کار مجانی ترجیح می دهند تا از همین نوآموزان بهره بگیرند تا اینکه بخواهند بازیگر قوی و باتجربه ای را که دستمزد از آنها طلب می کند به کار گیرند. در عوض دستمزدی که باید به او می پرداختند را کنج جیب می گذارند و استفاده اش را می برند.
3 - دیده شده که برخی از همین کارگردانان در همین اصفهان نه تنها به هنرجو یا نوآموز یا شاگرد سابق خود دستمزدی برای بازی کردن پرداخت نمی کنند، بلکه حتی نقش را به او می فروشند؛ یعنی بر اساس اهمیت و پررنگی نقش یا پر دیالوگ و کم دیالوگ بودن آن، بر روی نقش های تئاترشان قیمت می گذارند و واگذار می کنند! به این گونه تئاتر که هنری خاص، تأثیر گذار و تفکر محور است را در حد یک حراجی یا بازار مکاره نزول داده از شأنش می کاهند.
4 - برخی از این کارگردانان مکان و زمان تمرین تئاتر را به فضایی جهت تخلیۀ خشم یا جبران ناکامی های شخصی خود تبدیل کرده اند، به نحوی که در هنگام تمرین حتی اهانت، داد و فریاد و فحاشی را چاشنی کار خود می کنند چنانکه به دلیل همجواری تمرین خود با برخی از ایشان صدای آنان را در برخورد با بازیگرانشان شنیده ام و شاهد طرز رفتارشان بوده ام. از هنرجویان و کسانی که برایشان کار کرده اند نیز افزون بر دیده های خود در این زمینه بسیار شنیده ام. با این اوصاف طبیعی است که این قبیل افراد اگر بخواهند از بازیگران قوی و با تجربه برای نمایش خود استفاده کنند دیگر نمی توانند چنین رفتاری با آنان داشته باشند. ممکن است بازیگر تمرین را رها کند یا صبر کند تا اجرا فرا رسد و به ناگاه میدان را خالی کرده کار را به زمین بزند، پس اولویت انتخاب این کارگردانان همان گروه اول تازه کار و نوآموز قرار می گیرد، در نتیجه بازیگران بهترِ موجود در این زمینه گرفتار خانه نشینی می شوند.
5 - بخشی قابل توجه از کارگردانان تئاتر اصفهان در نمایش خود حتماً به شخصه بازی می کنند، در حالی که طبق گفته ها و نوشته های بزرگان این هنر بهتر این است که کارگردان در نمایش خود بازی نکند و توجه و تمرکزش را بر کارگردانی و دیدن کار از بیرون و در نتیجه احاطۀ بیشتر بر اثر خرج کند. یکی از دلایل این وضعیت این است که می توان گفت برخی از این کارگردانان در اصل دغدغۀ بازیگری دارند نه کارگردانی، اما به این دلیل که از سوی سایر گروه ها برای بازیگری دعوت نمی شوند تصمیم می گیرند که تا با کارگردانی کردن به خودشان بازی بدهند و عطش خویش را در زمینۀ دغدغه اصلی شان فرو بنشانند. دلیل دیگرش به نوعی راحت طلبی شبیه است تا چیز دیگری، آن هم این است که وقتی کارگردان در اثر خود بازی می کند فرد دیگری مسئول بازی کردن او نیست و کسی نیست تا بخواهد تراش چندانی به بازی او بدهد، این گونه است که خودش رئیس خودش می شود و در واقع خود را از امر و نهی شدن و خرده گیری شنیدن آسوده می کند، یکی از دلایلی که معمولاَ این بازی ها ضعیف از کار در می آیند در همین نکته نهفته است. دلیل دیگرش این است که متأسفانه جو اعتماد کمرنگی در فضای تئاتر ما وجود دارد بنابراین کارگردان نمی تواند به راحتی به کسی اعتماد کند چون بارها از این بابت ضربه خورده، بنابراین ترجیح می دهد که خودش در کارش بازی کند. البته باید گفت کمبود بازیگر خوب و زبدۀ تئاتر را نیز می توان از جمله دلایل این اتفاق در اصفهان به شمار آورد.
6 - بخشی دیگر از آسیب ها به نبود قانون مدون و محکم و جایگاهی ویژه تحت عنوان و با کارکرد یک شورای حل اختلاف برای تئاتر استان است. جایی که بر قرارداد بستن مابین طرفین تأکید و الزام بگذارد و در صورت بروز اختلاف مداخله کند و اجازه ندهد تا کار به محاکم قضایی بکشد، در حالی که گاه شاهد بوده ایم که برخی بازیگران توسط نهاد مربوطه به تنظیم شکایت قضایی تشویق شده اند، در عوض اینکه دعوت به خویشتنداری و حل مسئله در خود خانوادۀ تئاتر بشوند و با استفاده از جایگاه دولتی و نظارتیشان به حل مسئله بپردازند. طبیعی است که در چنین فضایی بسیاری از کارگردانان ترجیح می دهند تا حتی یک بازیگر هم که شده کمتر به کار بگیرند و خود به جای او بازی کنند تا از دردسرهای احتمالی مذکور در امان باشند.
در یک کلام باید گفت که تمامی این آسیب های یاد شده متوجه زمینۀ بازیگری در تئاتر اصفهان هستند و لازم است تا هم از سوی خود اهالی تئاتر و هم از سوی مسئولین فکری جهت رفع آنها و بهبود وضعیت موجود گردد تا از زمین حاصلخیزتری جهت جوانه زدن استعدادهای جدید بازیگری و همچنین زمینی محکم و پرثبات جهت گام های بازیگران قوی و کارکردۀ خود برخوردار باشیم.

وحید عمرانی (عضو کانون ملی منتقدان تئاتر ایران)
فرهاد ریاضی، رضا بولو و سحر لیلی ئیون این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به تو نگاه می کنم
به او نگاه می کنی
به دیگری نگاه می کند
تنها می مانم
تنها می مانی
تنها می ماند
فعل های زمانۀ ما
این گونه صرف می شوند.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گوسفند نمی‌داند که قصاب
چرا با او چنین می‌کند
تنها به ناچار
تسلیم می‌شود و جان می‌دهد
اما سرنوشت انسانی که
ظالم را می شناسد
ستم را می‌بیند
و سکوت می کند
فقط مرگ نیست
تحقیر است
و شرفی گمشده
که تا ابد باید
در بیابان‌های بی پایان شرم
به دنبالش سرگردان باشد.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یکی از دلایل پیشرفت نکردن ما ملت شریف در این است که فقط می‌چسبیم به آنچه که دوست داریم بشنویم. دقیقاً مثل یک حکومت دیکتاتور عمل می‌کنیم. آنچه دوست می‌داریم درباره‌ی ما بگویند را هزار بار اشاعه می دهیم و آنچه شنیدنش برایمان سخت است را سانسور می‌کنیم. به عنوان مشت نمونه‌ی خروار مثالی از همین وضعیت تئاتر و هنرمندانش می‌زنم. در تلگرام و به خصوص اینستاگرام به صفحات نمایش های روی صحنه رجوع کنید، بررسی کنید و ببینید چه مطالبی گذاشته می شود و کدام نظرات استوری می‌شوند. چه صحبت هایی را فقط برجسته می‌کنند. آیا با هیچ نظر مخالفی که استوری شده باشد یا جداگانه در مطلبی قرار داده باشند مواجه می‌شوید؟ البته که نه. آیا با یک نقد درست و درمان که از کارشان شده و در صفحه‌شان قرار داده باشند مواجه می‌شوید؟ هرگز. فقط به به و چه چه ها را در مطالبشان می‌گذارند ... دیدن ادامه » و مدام استوری می‌کنند، تعریف های ناشی از دوستی، قوم و خویشی یا سرشار از نفهمیدن و تنها در جو یک مصاحبه قرار گرفتن. بقیه را زیر تیغ شخصی سانسور می‌برند. ما که خود اینچنین هستیم آیا حق داریم از سانسوری که مراجع بالاتر بر تئاتر ما روا می دارند ناراحت باشیم و نسبت به آن اعتراض کنیم؟ البته که نه، چون ما هر کدام خودمان یک سانسورچی قهاری هستیم که هیچ نظر مخالفی را درباره‌ی نمایش خودمان نمی‌پذیریم، از نقد علمی و فنی فرار می‌کنیم و از هر نهاد حکومتی و نظارتی در مقابل نظرات و نقدهایی که راجع به تئاتر ماست سختگیرانه تر عمل کرده، در حذف و نادیده گرفتن آن می کوشیم در حالی که متوجه نیستیم اصطکاک است که موجب جلو رفتن می شود. پیشرفت در گروی توجه و استفاده از نظرات مخالف، انتقادگر و آشکار کننده‌ی نواقص است. پس بپذیرید که در واقع وضعیتی که به آن دچاریم از ماست که بر ماست.

وحید عمرانی (عضو کانون ملی منتقدان تئاتر ایران)
پروانه؛
شمع را نمی شناخت
فقط عاشق بود.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«باهمانِ تنهایان»*
نقد نمایش «خانه»
نویسنده: نغمه ثمینی
کارگردان: عماد قلی پور
بازیگران: مهدی تقی پور، شمیلا تابش، پوریا ریحانی، محمد قربانی، مرضیه مهرجویی
مکان اجرا: اصفهان، تالار فرشچیان، سالن اصلی، تیر 1398

نمایش «خانه» درامی اجتماعی است که به موازات پیش بردن داستان نمایش که اغلب روایت گذشته است، به آسیب شناسی معضلات خانواده های ایرانی در بحران و کوران شرایط فرهنگی و اجتماعی دوران معاصر می پردازد. مشکلات و معضلاتی که اغلب خانواده ها با آنها دست به گریبان هستند و یا دستکم در فامیل و آشنایان خود شاهد نمونه هایی از آن می باشند. فاصله گرفتن اعضای خانواده از یکدیگر، تبدیل خانه از مأمن، محل آرامش و محفل گرم و پر از محبت به مکانی که گویا افراد از بی سقفی مجبور به ماندن در آن می شوند چنانکه در یکی از دیالوگ ها از زبان هامون بیان می شود: «ما همه شب به خانه بر می گشتیم چون تنها اشتراکمان داشتن کلید یکسان ورودی آن خانه بود.»
در این نمایش نظاره گر زوایای ذهنی خانواده ای پنج نفره متشکل از پدر، مادر (رویا)، دو برادر (هامون و ماهان) و یک خواهر (پرنیان) هستیم. هر کدام از اعضای این خانواده به نوبۀ خود با مشکلات عدیده ای دست و پنجه نرم می کنند. مشکلاتی که از هستۀ خانواده نشأت می گیرند و با دلایل و عوامل بیرونی تشدید می شوند. پدر در قلب خانوادۀ خود احساس تنهایی می کند، او مشتاق توجه همسرش است در حالی که رویا به لکۀ چربی روی گاز توجه بیشتری دارد تا شوهر منزوی مانده اش. پدر حتی آرزو دارد تا وقتی دخترش در حمام از دیدن سوسک وحشت می کند از او برای کشتنش کمک بخواهد اما پرنیان فقط برادرش را صدا می زند. پدر وجود و ماهیت خود را در خانوادۀ خود تمام شده می یابد، احساس می کند که کسی او را نمی بیند و گویی وجودش برای دیگران نامرئی است. در بیشتر زمان نمایش او را می بینیم که از پنجرۀ اتاقش به پایین در کوچه نگاه می کند و با زنی رهگذر از تنهایی هایش می گوید و درددل می کند. رویا همسر او در واگویه های ذهنی خود با جوانی صحبت می کند و در خیال، فکر فرار با او را در خاطر می پرورد. فراری که به خاطر وابستگی ها و مسئولیت هایش هیچ گاه حتی در ذهنش آن را عملی نمی کند. هامون؛ پسر ارشد خانواده به بیماری نادری مبتلاست و به سمت ضعف یا چه بسا مرگ محتمل می رود. فرزند وسط؛ ماهان پسر جوانی است که همیشه احساس کرده که در خانه و جامعه انسان متوسطی بوده و برای جبران این خلأ و کمبود آنقدر تلاش می کند تا رتبۀ چهاردهم کنکور را به دست می آورد اما پس از آن در می یابد که تنهاتر از قبل شده است. واگویه های او بیشتر با دختری است که با او رابطۀ دوستی داشته است. دختر خانواده؛ پرنیان نیز که لحنی شبیه به دختران خیابانی دارد از دوست پسرش باردار شده، پسر نیز به دلایلی نقل مکان کرده، به جای دوری رفته و پرنیان را راهنمایی می کند که چگونه جنین خود را سقط کند. با این اوصاف تمامی اعضای خانواده به جای اینکه با یکدیگر در ارتباط باشند با عوامل بیرونی در ارتباطند و همگی نیز از همین نقطه با آسیب هایی مواجه شده اند که زندگی خود و دیگر اعضای خانواده را تحت الشعاع قرار داده است.
تمامی این بحران ها دست به دست هم می دهند تا شاهد خانواده ای تکه تکه شده اما در یک مکان واحد که خانه می نامیم باشیم. وضعیت و موقعیت ناپایدار اعضای خانه در داستان نمایش موجب شده تا طراح دکور و صحنه با استفاده از داربست هایی این جدایی و انفکاک را به تصویر بکشد، به طوری که هر کدام از افراد در یک فضای داربستی مجزا شبیه یک اتاق جدای از دیگران و در تنهایی قرار داده شده اند. گر چه در یک خانه هستند اما از هم فاصله دارند. این طرح و پلان برای دکور گر چه مفهوم تنهایی و انزوا را به تماشاگر منتقل می کند اما استفاده از آن به منزلۀ یک ریسک برای موفقیت کلی این نمایش بوده است، موفقیتی که با جذب و ماندن تماشاگر در جریان داستان به دست می آید.
علت وجود این ریسک آن است که یکی از عوامل مهم نمایشی را در این اثر، بسیار محدود بلکه ساقط نموده و دست بازیگران را تا حدود زیادی می بندد. عوامل اصلی تئاتر عبارتند از: شخص بازی، حرکت، مکالمه و ساختار نمایشی که در این اثر به دلیل طرح فعلی که برای دکور و صحنه پیاده گردیده، عامل دوم که حرکت است بسیار تضعیف شده است. بازیگران به جز نقش هامون ناچارند تا در فضایی حدوداً یک و نیم در یک و نیم متر جنبش داشته باشند و همین مسئله موجب میزانسن هایی ایستا و بی تحرک برای آنها گردیده است. از طرفی متن کم کنش ثمینی که گویا تنها در ذهن ها اتفاق می افتد و تمایلی به ایجاد حرکت ندارد، در تلفیق با این طراحی صحنه موجب می شود تا شاهد ریتمی کند برای کلیت اثر باشیم. البته سعی بر این گردیده تا با حرکات و جابجایی های مداوم هامون که آن هم مانند موسیقی این نمایش تقریباً تا پایان اجرا به طوری آرام ادامه دارد این ایستایی ها تا قدری جبران شود، ولی باید گفت که حضور پیوستۀ او تا حدی زیاد و بیش از اندازه خرج شده است، در صورتی که این امکان بود تا با حضورهای کلیدی و سربزنگاه از تأثیر و حضور صحنه ای موفق تری برخوردار باشد.
این عوامل کند کننده در همین جا خاتمه نمی یابند بلکه عامل دیگری نیز وجود دارد که به این کندی ها دامن می زند و آن موسیقی بسیار آرام و اسلوموشن واری است که از ابتدا تا انتهای اجرا به طور لاینقطع توسط نوازندۀ ارگ در سمت چپ و جلوی صحنه نواخته می شود. موسیقی بطئی و آرامی که مانند یک آمبیانس یا صدای محیطی عمل می کند و هرگز تا پایان قطع نمی شود.
در این نمایش همه چیز فراهم است اما برای چه؟ برای شنیدن. اما تئاتر تنها شنیدن نیست، تئاتر بیش از آنکه شنیدنی باشد لازم است تا دیدنی باشد، لیکن پس از مدتی قریب به ده دقیقه که از آغاز این نمایش می گذرد، احساس می کنید که می توانید چشمان خود را ببندید و به دیالوگ ها، مونولوگ ها و حدیث نفس های بازیگران گوش بسپارید، مانند یک نمایش رادیویی و بیشتر شبیه به یک نمایشنامه خوانی که بازیگران فقط ثابت بر سر جای خود به خواندن و گفتن دیالوگ ها می پردازند. این اتفاق به خاطر نوع طراحی صحنه بروز کرده است و تا حدودی موجب ایجاد ملال و خستگی برای مخاطب می گردد در حالی که کارگردان و طراح صحنه با توسل به تمهیدات گوناگون فنی و هنری می توانستند تا این تئاتر را علاوه بر شنیدنی بودن، دیدنی نیز بگردانند.
در بخش طراحی و اجرای نور هر گاه یکی از بازیگران شروع به صحبت می کند نور بالای سر او بر داربست روشن می شود و با آکسان گذاری و تأکید نوری، روایت آن بازیگر برجسته می شود اما مشکلی که در این اجرا به چشم می خورد دستکم در شبی که بنده شاهد نمایش بودم، نامنظم بودن این آکسان های نوری است. مثلاً در یکی از صحنه ها پرنیان حرکات، میزانسن ها و دیالوگ هایی داشت اما نور موضعی او وجود نداشت یا در جایی دیگر نور موضعی برای ماهان روشن شد اما او فاقد هر گونه میزانسن خاص یا دیالوگ در آن صحنه بود. با توجه به پروتکل و قراردادی که کارگردان با استفاده از نور با تماشاگر برقرار کرده نمی باید شاهد این موارد باشیم. قرارداد دیگری که پس از نهاده شدن با تماشاگر نقض می شود ارتباط کاراکترها با یکدیگر است. ما همواره شخصیت ها را از یکدیگر جدا می بینیم و مستقیماً با یکدیگر وارد گفتگو و مواجهه نمی شوند اما در یکی از صحنه ها مادر همانطور که در تاریکی قرار دارد و آکسان نوری بر روی ماهان است شروع می کند با کارد بر روی تختۀ سبزی خوردکنی کوفتن و ماهان این صدا را می شنود و نسبت به آن واکنش نشان داده او را صدا می زند که پیامدش مادر سبزی ها را به کف آشپزخانه می پاشد. اگر از اول بنا بر این است که ما کاراکترها را از هم جدا ببینیم این نقض قرارداد آن هم پس از این مدت طولانی در فرم و مبحث اجرایی چه جایگاهی می تواند داشته باشد؟ پس از این اتفاق دوباره شخصیت ها از هم تفکیک می شوند تا در پایان که از داربست ها بالا می روند و گویی بر بام خانه قرار می گیرند، در اینجا دوباره دیالوگ ها به همدیگر ربط پیدا می کنند.
ضعف دیگری که در این نمایش به چشم می آید کمبود دیسیپلین کافی برای صحنه بود که لازم است به آن توجه بیشتری بشود. به عنوان مثال از وسط جایگاه تماشاگران در سالن به سمت چپ تا انتهای ردیف ها، صندلی هایی که برای مراسم و استفاده در تالار فرشچیان پشت صحنه در سمت چپ به طور عمودی روی همدیگر قرار گرفته اند دیده می شود در حالی که این ربطی به صحنۀ نمایش ندارد و لازم است که یا جلوی آنها را با پرده ای که بالا زده شده پوشانید یا اینکه صندلی ها به نقطۀ دیگری در پشت صحنه منتقل گردند تا در معرض دید تماشاگر نباشند، چون هیچ ربطی به این نمایش ندارند. هیچ چیزی وجود ندارد که بر صحنۀ نمایش دیده شود و فاقد اهمیت باشد. هر آنچه به چشم می آید و در مواجهه با تماشاگر قرار می گیرد مهم است و واجب است تا کارگردان فکری برای آن داشته باشد یا استفاده ای از آن به عمل بیاورد، اگر جز این باشد اهمال است و موجب خلل در اجرا.
در ... دیدن ادامه » فرم اجرایی این نمایش رگه هایی از سبک پست مدرن به چشم می آید اما در شاکلۀ عمومی و کلی نمی توان رعایت تام این شیوه را برایش در نظر گرفته، بر تارک آن مُهر کرد. از نشانه های ظهور پست مدرنیسم در این اجرا می توان به این نکته اشاره کرد که آثار پست مدرن آثاری مرکزیت زدا هستند، آثاری که یک شخصیت واحد، بخش های آن را به هم پیوند نمی زند و همچنین یک روایت محوری اجزای آن را به وحدت نمی رساند. روایت های کلان در آنها وجود ندارد و مرکزیت را تا حد زیادی رعایت نمی کنند. بخشی هایی از ویژگی های یاد شده را به وضوح در این نمایش می بینیم. البته باید گفت که این نشانه ها بیشتر از متن نغمۀ ثمینی نشأت گرفته و در اجرا نیز رخ می نمایند، زیرا او در این نمایشنامه قابلیت مرکز زدایی را به کار گرفته، شیوه ای که در حد اعلای خود ایتالو کالوینو؛ نویسندۀ برجستۀ ایتالیایی در برخی آثارش به ویژه اثر داستانی «اگر شبی از شب های زمستان مسافری» آن را به کار برده است.
این متن ثمینی ویژگی هایی را نیز در خود دارد که آن را عریض تر کرده و با امکانات بیشتری به صحنه و کارگردان عرضه می کند. به عنوان نمونه در این متن شاهد سه لایۀ زبانی کاملاً متفاوت هستیم؛ پدر و مادر با لحن قدیم و نزدیک تر به لحن معمول و معیار گذشتۀ معاصر صحبت می کنند، هامون به همراه دو کاراکتر بیرونی که تنها صدای آنها را از طریق نریشن می شنویم زبانی نسبتاً سمبولیک، گاه قدری شاعرانه و کمی وهم انگیز دارند. ماهان لحنی علمی با به کاربردن اصطلاحات خاص فیزیک و محاسبات و غیره دارد و در آخر پرنیان از لحنی عامیانه، خیابانی و سطحی تر برخوردار است. این چنین است که نویسنده برای متن خود خاصیت چند صدایی ایجاد کرده که این تونالیته های زبانی، مرکزیت زدایی پست مدرنیستی را نیز در اثر او پر رنگ تر می سازند.

* کوه ها با هم اند و تنهایند / همچو ما باهمان تنهایان (احمد شاملو)

منتقد: وحید عمرانی (عضو کانون ملی منتقدان تئاتر ایران)
محسن جوانی و مسعود جعفریان این را خواندند
محمد لهاک (آقای سوبژه) این را دوست دارد
بسیار عالی جناب عمرانی گرامی
حیف که نمیتونیم این نمایشو ببینیم...
۱۰ تیر
درود مسعود جان. این متن هم اکنون در تهران نیز در سالن دیوار چهارم واقع در خیابان طالقانی بر روی صحنه است. البته از کیفیت کارگردانی و بازی ها اطلاع ندارم چون دیدنش به دلیل دوری مسیر برایم ممکن نیست.
۱۲ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زنی مثل باد
از کوچۀ قدیمی گذشت
با دو چشم زلال وحشی
که از ژرفایشان
زندگی و مرگ
در هم می پیچید و بیرون می تراوید
سالهاست که با او رفته ام
زیسته ام
و مرده ام
حالا در همین کوچۀ قدیمی
روزها را ورق می زنم
تا به همان جایی برسم
که مثل باد، بیقرار
با چشم های وحشی اش از راه می رسد.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از غنچۀ توست علّت تب هایم
با یاد لبت سحر شده شب هایم
این بود که عاجزانه دعوت کردم
لب های تو را به خانۀ لب هایم
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ایام عمر ما همه مغموم و خسته بود
در هر دَمش هزار جهنم نشسته بود

یک بچه گربه پنجه به دیوار می کشید
یک سگ در ابتدای کوچۀ بن بست بسته بود

ما بال ناگشوده به ناگاه پر درید
یک تیر کز کمان پر از کینه جسته بود

هر کس به ریسمان تو قرص است و بهر ما
این رشته از همان دَم اول گسسته بود

یک جام نغز بود دل ما پر از نگار
افسوس در کنار خُمی که شکسته بود

ما ... دیدن ادامه » را کنار بادیۀ خون نشانده اند
عقدی چنین محال به عالم نبسته بود

بی اختیار سوی جهان می شویم و باز
تا قعر گور خویش، رهی ناخجسته بود

ای کاش قبلِ دیدن این شوره زار شوم
این روح زخمدیده از این حلقه رسته بود
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تردیدی باقی نمانده
که تمامی عمر را در جهنم زیستم
آری در جهنم
دوزخی به وسعت جغرافیای گربه ای تیپا خورده
جایی که کودکان
بار سنگین زندگیشان را
با زباله ها
بر دوش های نحیفشان حمل می کردند.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
لبت می خندد و چشمت به طغیان می کشد این دل
فرار از این دو آدمکش تکاپویی است بی حاصل

چه طوفانیست این چشمان بی پروا که از یادش
نهنگی شد دل آشفته و افتاد در ساحل

چه حاصل از فراموشی که نقشی کنده بر سنگ است
خیال روشن لیلی که مجنون را کند واصل

من دیوانه را آخر چه جای سرزنش باشد
که از یک چرخش چشمت رود بر باد صد عاقل

جوانی بود و ناکامی، خماری بود و بی جامی
غم عشقت به دل بنشست و شد بیچارگی کامل
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گندمها در هم می پیچیدند
دشت همچون زنی رعنا
گیسوان طلایی اش را
به شانۀ باد سپرده بود
دامان بلند گلدارش
تا افق ها ادامه داشت
و از تپه های برجسته
به بره های گریزپا شیر می داد.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مورچگان بر سنگ سیاه
برای هیچکس وجود نداشتند
جز خودشان
چنان که ما
در این روزگار سیاه.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هستیم
اما هیچ
چنانکه شبتابی در جنگل
یا ماه در کهکشان.
فرشته، آرزو نوری، آقای سوبژه (محمد لهاک) و mazdak این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سینۀ این خاک را باید درید
شخم ها در قلب آن باید کشید

بذرها در خاک می باید فشاند
آب صافی در میان آن کشاند

تا بروید دانۀ گندم ز خاک
از جوانه سازد آن را چاک چاک

از برای دفع آفت روز و شب
پاس باید داشتش در تاب و تب

بعد از آن هنگام صبر و انتظار
تا برآرد خوشه خوشه بار بار

آن ... دیدن ادامه » زمان وقت درو آید پدید
خوشه ها را جمله سر باید برید

می فشانندش به چنگک در هوا
تا که کاه از دانه ها گردد جدا

نوبت غربال آید زان سپس
تصفیه گردد ز سنگ و خاک و خس

زان سپس در زیر سنگ آسیاب
غلط غلطان تا شود خرد و خراب

می رسد هنگام ضرب و مشت و لت
تا خمیر آید عیان در منزلت

پس تنور داغ گردد جای او
تا بسوزد جمله خامی های او

تا که چسباندند نان را در تنور
گندم خاکی مبدّل شد به نور

از تنور آید برون با عزّ و جاه
می گذارندش میان خوان شاه

چونکه دلخواه است و پاک و محترم
شاه خوش در می کشد او را به دم

در میان بزم جانان بی شکی
هستیش با دوست می گردد یکی

چشم جان را باز کن اسرار بین
سیر انسان را در این اطوار بین

راه گندم تا به خوان شاه بین
راه مردم تا بر الله بین

کمتر از یک دانه گندم نیستی
همّتی کن ور نه مردم نیستی

درد و سختی را به جان باید خرید
رنجها در راه او باید کشید

گر هزاران رنجش است و صد الم
چون که پایان اوست سالک را چه غم

آتش سوزان به راهش گلشن است
اشکم ماهی ز مهرش مأمن است

شربت قند است زهر از دست او
جان به قربان نگاه مست او

جان و مال و هستی خود را بباز
پیش چشم مست یار دلنواز

ترک هستی کن بسوزان خویش را
عقلهای مصلحت اندیش را

راه کوی و منزلش عشق است و عشق
خرمن او حاصلش عشق است و عشق

وقت را دریاب و رو کن سوی دوست
نیست ما را مسکنی جز کوی دوست

بیگمان بیدار شو هشیار باش
راه پویان روز و شب در کار باش

حاصل مطلب ، چنین دان ای وحید
هر که خود را سوخت در کویش رسید
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
صبح ها
که زیر درختان چنار می نشینی
و آفتاب پگاه
گیسوان بلندت را روشن می کند
و دانه ها
مثل باران رحمت
از سرانگشتانت متبرّک می شوند
و بر گنجشک ها فرو می بارند
گاه آرزو می کنم
ای کاش گنجشکی بودم
که پیش پایت بر زمین می نشیند
گنجشکی که دانه نمی خواهد
فقط تو را می خواهد.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از من فرار نکن!
با من فرار کن!
به آنجا که پرچین ها کوتاه است
و چشمه ها زلال
به جایی که بزرگ ترین تشویش
سرد شدن یک فنجان چای است
در ایوان خانه ای گِلی
با عطر خاک باران خورده.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

حتی به تو که می رسم
باز دلتنگم
آغوشت؛
قصریست پر رمز و راز
با هزار در
که هنوز بسیاری را
به رویم نگشوده ای.
کاوه علیزاده، آرزو نوری، mazdak و محیا راضی این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به تو اطمینان می دهم
هیچ گاه لازم نیست
سیگاری برایم روشن کنی
و بر لبانم بگذاری
همان دو زغال سرخ کوچک
که لبان توست
کافی هستند
تا این انبار باروت
این دل تبدار را
به آسمان بفرستند.
کاوه علیزاده، آرزو نوری و mazdak این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک پری آمد و چنگی به دل ما زد و رفت
مثل یک موج، عیان گشت و به دریا زد و رفت

چه شتابی که در این وعدۀ دیدار نداشت
که در این بزم، لبی بر لب مینا زد و رفت

مثل یک قاصدک کوچک لرزان در باد
سنگ بر جام من محو تماشا زد و رفت

کاش این شب نرسد تا به سحر مهلت ما
شعله سان نایره بر خرمن فردا زد و رفت

رفت، اما دل ما نیز به همراهی او
چار تکبیر به شش گوشۀ دنیا زد و رفت
وحید عمرانی، آرزو نوری و mazdak این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید