تیوال وحید عمرانی | دیوار
S3 : 12:50:50
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
طبیعت مادری ست رنجور
با هشت میلیارد فرزند ناخلف
که بیرحمانه
رهایش کرده اند تا بمیرد.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در فقدان خورشید
یکی یکی به چشم می آیند
چراغ های نیمه مردۀ مفلوک.
۵ روز پیش، سه‌شنبه
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در قلمروی تاریکی
جانشین خورشید می شود
حتی چراغی خُرد.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رهگشای حقیقت اسرار
نیست کس همچو حضرت عطار

نور محض است هر ترنم او
بحر گم گشته در تلاطم او

نه فقط عامیان در او ماتند
عارفان نیز محو آن ذاتند

هر سخن از زبان او غوغاست
اشک هر عاشقی از او دریاست

ماهیان حقیر این دریا
همه همچون نهنگ خون پالا

هر ... دیدن ادامه » دو عالم ز کاشف الاسرار
شد معطر به عطر این عطار

وارث خون شیخ حلاج است
فاتح ارتفاع معراج است

بر سر اولیای حق تاج است
نور مشعل در این شب داج است

از سما تا به عمق ظلمت گور
روشن از او چراغ نیشابور

مولوی آن سترگ عارف بلخ
انگبین نجات عالم تلخ

پادشاه سخنوارن سعدی
که نیامد نظیر او بعدی

حافظ آن ترجمان عالم سِر
گوهری بین شاعران نادر

جامی آن آخرین نگین ادب
دل مأیوس را امید طرب

گر به مُلک سخن علمدارند
ریزه خواران خوان عطارند

می رود از نشیب عالم خاک
عطر او تا به اوج در افلاک

خاک ایران که داردش به کنار
شده جاوید طبلۀ عطار
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
می روی تا ماه بیاید
اما از همان دور
پنهانی ...
برایش نور می فرستی
تا او هم جلوه کند
چه جوانمردی خورشید!
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
روحم پرید
و خواست برود
نگاهش افتاد
به آخرین انار باغچه
آویزان ...
از درختی که تو کاشته بودی
نشد که برود
اکنون سالهاست
که در این حیاط قدیمی زندانی ام
و هیچکس به ملاقاتم نمی آید
همه از این خانه رفته اند.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شعرهایی که نسروده ام
روزهایی هستند
که هنوز نیامده اند
و شب هایی که رنج آلود
به صبح نرسیده اند.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هیچ می دانی که آخر کیستی؟
آتشی، خاکی، هوایی، چیستی؟

یا که در بحبوحۀ این سالها
در جهان بهر چه آخر زیستی؟

از چه جایی از که دوری تا که زار
سالها بر این زمین بگریستی؟

فتح مقصدها به شرط رفتن است
کی رسی تا همچنان می ایستی؟

نیست شو تا عمر دوری سر شود
راه هستی می رود از نیستی
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خواستم تا یک گل
از گلستان روسری ات بچینم
از سرت افتاد
سِیلی سیاه فرو ریخت
و گلزارهای جهان را
غرق کرد و با خود برد.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شعله ای دارد از آن تن جانِ بر لب آمده
جسم هم از هُرم جانم سخت در تب آمده

گیسوانت تار عمر است و به جانم دوخته
چهره ات شمسی است نورافشان که در شب آمده

آن لبانت بی تکلّم نیز ما را سوخته
آن لبانی که به قندی رشک رطّب آمده

بوسه را گفتند باشد بر پری رویان حرام
لیک باشد بر چنین لب بوسه واجب آمده

هر چه زیبایی است در عالم رهین چشم توست
صد هزاران پرتو از نورت ملقّب آمده
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ریخت بر دشت خشک سینۀ من
آبشار سیاه گیسویت
منتشر گشت در مشام تنم
عطر مشکین موی گلبویت

خنده کردی و صد سپیده دمید
لب گشودی و صد بهار شکفت
آن نگاهی که رنگ باران بود
با کویر دلم سخنها گفت

زنده شد روح مرده در این تن
تازه شد نبض خفته در جانم
بعد از این تا تمامی دنیا
در هوایت ترانه می خوانم
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سحرگاه
در میان شاهرگ اصفهان
بین خشت های پل
در لایه های تاریخ نشسته بودم
معشوق گریزپا بازگشته بود
برایش آواز می خواندم
و رودِ زاینده
موج موج
برایم اشک می ریخت.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به تفاهم رسیده اند
از آغاز خلقت
خیر و شر با هم
و ما ...
به قول آن شیخ شهرآشوب
لعبتکانی هستیم
که روزگارانی چند
بازی می خوریم
و با زخم هایی کهنه
ناگزیر و محتوم
روانه می شویم
به ناکجا.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قرآن من آن دو آیۀ چشمانت
یک کعبه مراست، خانۀ چشمانت
نیت کردم نماز آیات کنم
افتاده به چهره سایۀ چشمانت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سپیدۀ رویت
ظلمت شام عدم را شکافت
روز وجود
در دل شب هیچستان
پدیدار شد.
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عمریست که با حیله تبانی دارد
بر خلق هوای حکمرانی دارد
طی کرده مراتب ریاکاری را
بر منبر سیل روضه خوانی دارد
مریم اسدی، محمدرضا مدیری، تیلا بختیاری و بامداد این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«شرح یک بیت از مثنوی مولانا»

دفتر اول ، بیت بیستم :
گر بریزی بحر را در کوزه ای / چند گنجد؟ قسمت یک روزه ای

دریا در یک کوزه کوچک جای نمی گیرد و کسی که بخواهد دریا را در یک کوزه بریزد ، طبعاً کار بیهوده ای را انجام داده است. اگر همه آب دریا را نیز در کوزه ای سرازیر کنی تنها به اندازه نصیب و بهره یک روز در آن کوزه آب خواهد ماند و مابقی از آن بیرون خواهد ریخت و سرریز خواهد شد. پس نباید گرفتار حرص و آز شد ، زیرا آزمندی انسان را به پریشانی و اضطراب می کشاند. واقعاً درک این بیت مولانا و عملی کردن آن در زندگی ، داروی بسیاری از دردهای بی درمان بشریت است. اگر ما بر این عقیده باور داشته باشیم که برای هر روز قسمت و نصیبی ثابت ، معین گردیده که با اراده و حرکت ما به ما خواهد رسید ، دیگر از حدّ خود پا را فراتر ننهاده و کوشش بیش از حد و بیهوده نخواهیم نمود. بلکه اندازه و تعادل را رعایت خواهیم کرد. به دنبال این حرکت موهبت رضا نیز پیش خواهد آمد. وقتی ما چنین اندیشه ای داشته باشیم آنگاه به داده الهی در هر روز راضی و قانع خواهیم بود و یک درِ خیر دیگر نیز به نام مقام رضا به روی ما گشوده خواهد گشت و نیکی از پس نیکی روی خواهد نمود. خداوند به عمل نیک برکت خاصی عطا کرده و حالت تکثیری و افزایشی به آن بخشیده است ، چنانکه از یک عمل نیک شاخه های خیر و نیکی های دیگری خواهد رویید و در صورت ثابت قدم بودن ما در راه نیکو ، وسعت و گسترش پیدا خواهد نمود.
از طرف دیگر معنی این بیت با بیت بعدی ارتباط دارد. در بیت بعد می گوید :
کوزه چشم حریصان پر نشد / تا صدف قانع نشد پر در نشد
حال مولانا پس از آوردن مثال کوزه و دریا ، اشاره می کند که حرص بر جمع مال و سیم و زر نهایتی ندارد و هرگز متوقف نمی شود و هر چند وجود آدمی محدود است و مقتضی است که قوای او نیز محدود باشد ، حرص و آزمندی بر خلاف این اصل ، بی پایان است و هرگز انسان حریص از جمع مال سیر نمی شود بلکه هر چه بیشتر مال جمع می کند حرص او نیز زیاد تر می گردد. عارفی می فرماید: «دنیا مانند آب شور دریاست. هر چه بیشتر بخورید ، تشنه تر خواهید شد.» بنابراین جمع مال آرامش خاطر به بار نمی آورد و نباید آن را وسیله آسایش فرض کرد. آن آسایشی که ما جویای آن هستیم در قناعت به دست می آید. استاد بدیع الزمان فروزانفر گوید برخی پیشینیان تصور می کرده اند که اصل مروارید قطره های باران است که صدف دهان می گشاید و آنها را فرو می برد و به مروارید تبدیل می کند و شیخ سعدی قطعه ذیل را در بوستان :
یکی قطره باران ز ابری چکید / خجل شد چو پهنای دریا بدید
از روی همین عقیده عامیانه ساخته است و ابوریحان محمد بن احمد بیرونی این عقیده را در کتاب الجماهر خود رد کرده است. حال مولانا صدف را که به آب دریا قناعت کرده و پر در شده است مثال می آورد و برای قناعت و نتایج آن و بر این تقریر وجه اتصال این دو بیت به بیت سابق که شارحان مثنوی آن را مسکوت گذاشته اند روشن است.
گونه دیگر برداشتی که می توان از این بیت نمود به ظرفیت انسانها بر می گردد. شاید منظور این باشد که هر انسانی ظرفیتی دارد و اگر بیش از ظرفیت او بخواهید مطالبی را به او بگویید درست همانند آن کوزه که آب بیش از ظرفیت خود را نمی پذیرد و آن را بیرون می ریزد ، آن انسان نیز مطالب بیش از ظرفیت خود را انکار می کند و از خود دور می نماید و هرگز نخواهد پذیرفت. پس باید با هر کس بسته به مقدار ظرفیتش برخورد و صحبت نمود. برای بهتر شدن این مسئله می توان از سخن پیامبر یاد کرد که فرمودند : اگر سخنانی را که به سلمان می گویم به ابوذر می گفتم ، ابوذر کافر می شد و یا اگر سخنانی را که با ابوذر در میان می گذارم به سلمان می گفتم برای او سودی نمی بخشید. در هر حال به نظر فقیر ، این بیت در مثنوی از اهمیت ویژه ای برخوردار بوده ، عمق زیادی داشته و بسیار قابل توجه است. مولانا در جاهای دیگری نیز این مطلب را بیان کرده است که برای نمونه در ذیل ذکر می گردد.
دیوان شمس ، بیت 16636 :
کوزه ها محتاج خمّ و خمها محتاج جو / در میان خم چه باشد آنچه دارد جوی خم
دیوان شمس ، بیت 1882 :
خجلم ... دیدن ادامه » ز وصف رویش به خدا دهان ببندم / چه برد ز آب دریا و ز بحر مشک سقّا
مثنوی معنوی ، ج4 ، بیت 4196 :
بحر را پیمود هیچ اسکرّه ای؟ / شیر را برداشت هرگز برّه ای؟
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک لحظه در خماخم من مانده است
یک لحظه که به تمامی روشن
به تمامی دلخواه است
یک لحظه در گذشتۀ من پر رنگ
در بین لحظه های بدون رنگ
من را به خانۀ خود خوانده است
ای کاش کل عمر را می شد
در تنگنای پیلۀ آن لحظه
آسود و بی تألّم بودن زیست.
۲ نفر این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عشقت نوریست سوزان
که به آتش کشید
ظلماتی مطلق را
که دلم بود.
به ما گفتی ,
نگفتی راز چشمت
به رقص آورد ما را ساز چشمت
بگو با من
پریشانیم از چیست
ز گیسوی سیاهت
یا ز چشمت
۱۵ فروردین
با سلام و احترام
درود بر شما
موفق باشید
۱۶ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تو خود به تنهایی
یک زندگی تمامی
برای این دل دیوانه
آیینه ام چشمانت
ظلمت شبم گیسوانت
ماه روشنم رویت
سنگ صبورم شانه هایت
گرمای هستی ام دستانت
و آب حیاتم از چشمۀ لبان توست
پرنده به هوا زنده است
و ماهی به آب
من اما به تو زنده ام
بگذار زنده بمانم.
آذرمهر، آقای سوبژه (محمد لهاک) و جهان این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید