تیوال وحید عمرانی | دیوار
S2 : 12:04:29
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
«گوهر هنر»

منتقد و به ویژه منتقد هنر و ادبیات تنها آن نیست که بنشیند اثری را ببیند و آنگاه به نمودن ایرادها و نواقص آن بپردازد، بلکه از دیگر وظایف منتقد یکی این است که دربارۀ کلیّت فضای هنر، افرادی که در این فضا هستند و نمایاندن و نشان دادن حقیقت وجودی و جایگاه آنان به جامعۀ هنری و مخاطبان هنر نیز به رسالت خویش عمل کند. در فضای بلبشو و سلبریتی پسند فعلی هنر ما به ویژه در حیطۀ هنرهای نمایشی با وجود فضاهایی مأیوس کننده که در واقع جویا و علاقمند به هنر را گاه حتی از آینده ناامید می کند، می توان هنوز گوهرهایی در این وانفسا یافت که به دور از تمامی این هیاهوها، زرق و برق ها و خودنمایی ها در سکوت و طمأنینه به کار خود ادامه می دهند و آثاری عمیق و ماندگار را برای ارتقای فضای هنری آیندۀ ما بر جا می گذارند، آثاری که چه بسا بعدها نتایج خود را در وجود شاگردان ... دیدن ادامه » این بزرگان هویدا خواهد کرد. یکی از این گوهرها بی شک استادی است به نام سعید ساحلی.
استاد سعید ساحلی متولد خطۀ شمال کشور است و هم اکنون در پایتخت به تربیت و پرورش بازیگر در عرصۀ تئاتر و تصویر می پردازد. ایشان در دهۀ پنجم زندگانی پربار خویش قرار دارد و در طول این سالیان مدید شاگردان مبرّز بسیاری را به جامعۀ تئاتر و سینمای ایران تقدیم کرده است که از بین آنان هستند کسانی که شایستۀ این تعبیرند تا به عنوان هنرمند واقعی شناخته شوند و بی تردید رسیدن به این موقعیت را مدیون استادانی همچون سعید ساحلی هستند. ایشان انسانی است خودساخته و به واقع هنرمند که اضافه بر تسلط و احاطه بر علم و دانش در این زمینۀ تخصصی خود، از استعداد و موهبت های خداوندی نیز به ویژه در زمینۀ صدا برخوردار بوده و با تمرین ها و تلاش های شخصی در سالیان دراز تبدیل به استادی کم نظیر برای مشتاقان هنرهای نمایشی گردیده است.
او تنها یک آموزگار نیست بلکه یک انسان چند بُعدی است که دارای جهان بینی ویژۀ خود و صاحب تفکر و تأمل در امور گوناگون هنری و اجتماعی است و به واقع برای جامعۀ هنری و آموزشی کشور، گوهری گرانبها به شمار می رود، چنانکه علاوه بر آموزش بازیگری، یک استاد اخلاق نیز هست و به شاگردانش راه و رسم زندگی و رعایت اخلاق انسانی را آموزش می دهد. به هیچ وجه به دنبال نام و جاه نبوده و نیست و حتی با توجه به پیشنهادات بسیاری که تا کنون برای بازی در سریال های تلویزیونی و سینما داشته به علت مغایرت نظرش با افکار و اهداف سازندگان آن پروژه ها به ایشان جواب منفی داده و از مطامع مالی و شهرتی که می توانست در این زمینه ها به دست بیاورد با آزادگی چشم پوشیده است. او حتی در هر آموزشگاه و یا دانشگاهی نیز حاضر نیست به تدریس بپردازد و شیوۀ نگرش، مرام و اهداف صاحبان و گردانندگان مراکز آموزشی در پذیرش او برای تدریس در آنها مؤثر است. این قبیل افراد را باید هنرمندانی دارای مرام هنری و ذات اصیل یک هنرمند واقعی دانست که به قول آن شاعرِ نام آشنا؛ دُرّ دَری را به پای هر دون پایه ای نمی ریزند و بر ارزش هنر و رسالت خویش به خوبی واقف و آگاهند. نگاهی به چنین انسان هایی ذهن و خاطر را به یاد درختی تناور در میان بیابانی برهوت و سوزان می اندازد که اگرچه تنها و منزوی اند اما به هر کسی که به سایۀ بلند آنها پناه ببرد آرام و قرار می بخشند و برکتشان شامل احوالش می شود.
گوهرشناسان روزگار ما از قبیل استاد بهرام بیضایی قدر چنین گوهرهایی را خوب می دانستند، به عنوان مثال جناب بیضایی برای بسیاری از تئاترهای خود، بازیگرانش را تحت تعلیم و تمرین های طولانی مدت استاد سعید ساحلی قرار می داد تا با صدا، بیان و بدن آماده تری بتوانند بر صحنه ظاهر شوند. ایشان خود نیز در دورانی که بر صحنۀ تئاتر به بازیگری و هنرنمایی می پرداخت با قریحه و مهارت خویش چشمان خاص و عام را خیره می کرد و جانی ویژه به هر نمایشی که در آن حضور داشت می بخشید. یکی از منتقدان تئاتر در دوران قبل از انقلاب دربارۀ بازی ایشان در یک تئاترهای آن زمان نوشته بود: «بازیگری با صدای پر طاووسی که با لحن و آوای ویژۀ خویش گوش ها را به نوازش در می آورد ...»
استاد سعید ساحلی هنرمندی است با تن و روحی زنده و آماده که برای شاگردانش به منزلۀ پدری دلسوز به شمار می رود. او با تکیه بر علم و تجربۀ سالیان به آسانی و در طرفة العینی شاگرد خویش را به خوبی می شناسد و ضعف های او را دریافته، همچون طبیبی حاذق برای درمان و برطرف کردن نواقص هنرجویش تمرین ها و روش های ویژه ای را به او ارائه می دهد تا معایبش به محاسن مبدل گردد و مسیر هنری خویش را آسان تر و با کیفیتی افزون تر طی کند. به جرأت می توان گفت که ایشان یکی از بهترین راه اندازنده هایی است که برای هنر بازیگری دیده ام و برای کسانی که در ابتدای راه قرار دارند و می خواهند پا به این مسیر پر پیچ و خم بگذارند یکی از بهترین گزینه هاست، چنانکه موجب می شود تا هنرآموز با یک پایۀ قوی و قابل تکیه بتواند به مراحل بعدی آموزشی خود راه یابد.
غرض از نگارش این سطور تلنگری ست به شما هنرمندان گرامی و رهجویان راه هنر که بدانید در بین ما هنوز گوهرهایی وجود دارند که چه بسا سالها بعد از آنان به عظمت و بزرگی یاد خواهد شد اما هم اکنون ما از حضور و وجود آنها غافل و بی بهره ایم. هم اکنون وقت آن است که گوهرهای زمانۀ خود را دریابیم، آنها را بزرگ بداریم و از محضر پرفیضشان بهرمند شویم و بعدها چه بسا دیر خواهد بود. ما هنرمندان در عرصه های گوناگون باید بتوانیم در این فرهنگ غفلت بار خود تغییر ایجاد کنیم و آغاز این تغییر همانا شناختن بزرگان زمانۀ ماست که به دلیل طبع بلند و روحیۀ آزاده و انزوا طلب خود در کنج خمول و گمنامی نشسته اند و به آرامی کار خودشان را می کنند و رسالتشان را به انجام می رسانند، اما این گمنامی ها برای هیچکس به اندازۀ خود ما و جامعۀ هنری مان تاوانی سنگین به دنبال نخواهد داشت. تاوان هایی که بابت غفلت و نشناختن های خود خواهیم پرداخت.
به عنوان یکی از شاگردان کوچک او برای استاد سعید ساحلی عمری بلند و با سعادت و همچنان با سربلندی و افتخار را آرزو می کنم و امیدوارم که همچنان تا سالهای مدیدی در آینده، جامعۀ هنری ما از حضور و سایۀ بلند چنین هنرمند کم نظیری بهره مند و مستفیض باقی بماند.

وحید عمرانی (عضو کانون ملی منتقدان تئاتر ایران)
میترا، مهرداد کیا و جهان این را خواندند
محمد لهاک و مهدی (آرش) رزمجو این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«برگی از تاریخ اصفهان»

میرزا محمدتقی نوری
(از بزرگ ترین تعبیرکنندگان خواب دوران قاجار در اصفهان)

میرزا محمدتقی نوری یکی از علمای قرن چهاردهم در اصفهان بود. او از خاندان نوری و فرزند محمدعلی نوری مازندرانی است. این عالم ربانی یکی از اعجوبه ها و نوادر تعبیر خواب در تاریخ ایران به شمار می رود و حقاً باید او را از اقران و همتایان ابن سیرین به شمار آورد. در اینجا به چند نمونه از تعبیرهای خوابی که ایشان انجام داده و بسیار عجیب و شگفت انگیز بوده و حاکی از تسلط ایشان در این فن در حیطۀ علوم ماوراء الطبیعه است اشاره می نمایم:
1 – یکی دو ماه قبل از قتل ناصرالدین شاه قاجار در سال 1312 هجری قمری او را با لباس عبا و عمامۀ بسیار زیبا در هیأت فحول علما به خواب دیده و از وی تعبیر پرسیده بودند. میرزا محمدتقی گفته بوده است که چیزی نمی گذرد که به قتل خواهد رسید و دقیقاً ... دیدن ادامه » همچنان شد که وی گفته بود. این تعبیر در زبانها افتاده و موجب حیرت همگان شده بود. از وی سؤال کردند که این تعبیر چه مناسبت با آن خواب داشت؟ جواب داد به محض شنیدن خواب این حدیث معروف به خاطرم آمد «من خرج عین زیه فدمه هدر!» (کسی که از کسوت خود خارج شد خونش هدر است.)
2 – مرحوم سید ابوالقاسم دهکردی فقیه عالم معروف اصفهان در خواب دید که پنج تن آل عبا علیهم السلام (حضرات محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین) را لگدمال می کند. او را از این خواب وحشتی عجیب گرفته بود که آیا چه حکمی بر خلاف ما انزل الله داده و چه عملی بر خلاف خمسۀ طیّبه سلام الله علیهم مرتکب شده است؟! یکی دو روز این راز را در دل پنهان داشته از ترس ریختن آبرو جرأت اظهار نمی کرد و دلش هیچ آرام نمی گرفت. ناچار میرزا محمدتقی را دعوت کرده و او را سوگند داد که اگر تعبیر خواب همین است که به ظاهر می آید، راز مرا به کسی باز مگوی تا لوث گناه را به آب توبه بشویم. میرزا محمدتقی چون خواب را شنید پرسید که شما انگشتری پنج تن گم کرده اید؟ گفت آری چند روز است که انگشتری پنج تن خود را گم کرده ام. میرزا تقی گفت این انگشتری در رختخواب شماست. سید ابوالقاسم با تعجب و اعجاب بسیار رختخواب خود بگشود و گم کردۀ خود را در آن باز یافت. بی حد خوشحال گردید و معبّر را دعا و ثنا گفت.
3 – مرحوم حاج میرزا عبدالحسین سیّدالعراقین از علما و رؤسای روحانی معروف اصفهان در خواب دید که حمام مخروبۀ بایری آباد و دایر شده و او در این حمام شست و شو کرده و بیرون آمده و مشغول پوست کندن سیب است و زیر دامنش دو دانه انار پنهان می کند. کسی را فرستاد تا میرزا محمدتقی را به منزل او آوردند و تعبیر خواب از وی پرسید. جواب داد که این خواب را چند تعبیر است، یکی را نخواهم گفت اگر شرط کنی که از این راز نپرسی باقی را می گویم وگرنه دم فرو می بندم و رؤیای تو را بی تأویل می گذارم. سیدالعراقین ملتزم گردید که به شرط عمل کند. میرزا تقی گفت دیری نمی گذرد که تجدید فراش خواهید کرد و از زن تازه دو پسر زیبا پیدا می کنید. سیدالعراقین و اصحابش سخت به شگفت افتادند که حالی صاحب زن و فرزندان است و به هیج وجه در این فکر نبوده و علامتی در کار نیست که زن تازه بگیرد! مدتی نگذشت که زوجۀ اولش وفات یافت. پس از چندی تجدید فراش کرده دو پسر آورد (آقا ضیا و آقا رضا) که هم اکنون در جزو فرزندان آن مرحوم از همه زیباتر و محبوب ترند. مرحوم آقا سید محمد نجف آبادی فقیه عالم مدرس معروف (متوفی 25 ذی القعده 1358 ه.ق) که از دوستان و مصاحبان همیشگی سید العراقین بود و طبعی شوخ و لطیفه پرداز داشت وقتی که تعبیر دو پسر زیبا روی را شنید به مطایبه گفت از حالا خوشحالی می کنیم. همین آقای نجف آبادی روز دیگر دنبال معبّر رفته و با التزام اینکه بازگوی نکند، باقیماندۀ تأویل رؤیا را پرسیده بود. پس از تأکید فراوان در کتمان راز گفت نمی دانم چه پیش می آید که در وقت مرگ ریش سیدالعراقین تراشیده می شود. بدیهی است که استماع این سخن برای یک نفر پیشوای روحانی بیحد ناگوار و وحشت بار بود. بدین سبب مرحوم نجف آبادی تا بعد از مرگ سیدالعراقین این سخن را برای احدی اظهار نکرد. اما چنان پیش آمد که میرزا محمدتقی گفته بود. سیدالعراقین در آخر عمرش به دملی روی چانه دچار گردید که در مریض خانه برای معالجه ناچار محاسن او را ستردند و در همین حال بدرود حیات گفت در شب چهارشنبه دهم شوال 1350 هجری قمری.
رابطۀ حمام رفتن با تجدید فراش و دو دانه انار زیر دامن با دو پسر خوشروی تا حدی معلوم است اما ارتباط ریش ستردن هنگام وفات با پوست کندن سیب جز با الهام قلبی میسر نیست! در احادیث مأثوره خوانده ایم که رؤیای صادقه جزوی از اجزاء نبوت است. حکیم طوس فردوسی گوید:
نگر خواب را بیهده نشمری / یکی بهره باشد ز پیغمبری
میرزا محمدتقی نوری 104 سال پیش در سال 1329 هجری قمری در اصفهان وفات یافت و در تکیۀ بابا رکن الدین واقع در تخت فولاد اصفهان به خاک سپرده شد. مزار او در سمت غربی تکیه و پشت بقعۀ بابا رکن الدین قرار دارد و دارای سنگی معمولی است که تاریخ وفاتش را با عبارت سادۀ فارسی روی آن نوشته اند. در اطراف قبر او نیز بعضی دیگر از رجال و نساء خاندان نوری مدفونند. روحش شاد و قرین رحمت الهی باد.

مرجع: تاریخ اصفهان نوشتۀ استاد علامه جلال الدین همایی با تغییرات و اضافاتی از وحید عمرانی
امیر و نیما تابان این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
Ali و زهره مقدم این را خواندند
امیرمسعود فدائی و کیان این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برگزیده های پانزدهمین جشن سالانه کانون ملی منتقدان تئاتر ایران :

طراح صحنه: مصطفی کوشکی (رویای یک شب نیمه تابستان)
چهره پردازی: سارا اسکندری (رویای یک شب نیمه تابستان)
آهنگسازی: بهرنگ عباسپور (آخرین انار دنیا)
نمایش برگزیده کودک : سیرک سیار به کارگردانی پرستو گلستانی
تماشاخانه خصوصی: تماشاخانه پایتخت
نمایشنامه نویس: حسین کیانی (مضحکه شبیه قتل، همسایه آقا و تئاتر سعدی)
بازیگر زن: رویا تیموریان(پنج ثانیه برف) و ستاره پسیانی (خدای کشتار)
بازیگر مرد: رحیم نوروزی (بیگانه) و شهروز دل افکار (رویای یک شب نیمه تابستان)
کارگردان: مسعود دلخواه (بیگانه)
نمایش برگزیده : رویای یک شب نیمه تابستان به کارگردانی مصطفی کوشکی

http://up44.ir/previews/3b7a16535ac32b37bb711116aaa36dae.jpg
farhad riazi و سپهر این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نقد و تحلیل فیلم «راه بلد» اثر آندره تارکوفسکی از منظر ادبیات تطبیقی و عرفان ایرانی
نویسنده: وحید عمرانی

نام فیلم: استاکر (راه بلد)
کارگردان: آندره تارکوفسکی
ساخت سال 1979 میلادی
محصول مشترک شوروی سابق و آلمان شرقی
بر اساس داستان «پیک نیک کنار جاده» اثر برادران استروگاتسکی

داستان فیلم «استاکر» روایت مردی است با همسری ناراضی و دختر کوچکی فلج که در موقعیتی پس از یک فاجعه، چیزی شبیه جهانی به جای مانده پس از یک جنگ قرار گرفته است. دنیایی نامطلوب و زندان وار که عمداً توسط تارکوفسکی به صورت سیاه و سفید نشان داده می شود تا منتقل کنندۀ حس چنین فضایی باشد. فضایی بی جان که مانند جهنمی خاموش شخصیت های فیلم را احاطه کرده است. نام اصلی هیچ کاراکتری در فیلم برده نمی شود و تنها به شغل و یا مهارت آنان اشاره می شود. همانند راهنما، دانشمند یا نویسنده. شخصیت اول فیلم؛ استاکر راه بلد مکانی استثنایی، پنهانی و حفاظت شده است. در این مکان اتاقی با فضایی ماورایی وجود دارد که اگر کسی بتواند وارد این اتاق ویژه در منطقۀ مزبور گردد بزرگ ترین آرزویش برآورده خواهد شد. این منطقۀ جنگلی، جایی است که بیست سال قبل سنگی آسمانی در آنجا سقوط کرده و تمامی نشانه های سکونت در آنجا را نابود کرده است. هر چه جستجو کرده اند کسی نتوانسته است سنگ را بیابد و گویا خاصیت برآورده شدن آرزوها در آن مکان نیز به همین سنگ آسمانی بر می گردد؛ اما مشکلی که وجود دارد این است که در آن منطقه قانون های نامعمول و فراطبیعی ای وجود دارد و مکان بسیار خطرناکی است که برای رسیدن به آن نیاز به فردی راه بلد است که بارها به آنجا رفته و با مخاطراتش آشنا باشد، در غیر این صورت حتی ممکن است منجر به کشته شدن گردد. آن راهنما کسی نیست جز استاکر که کسانی را که می خواهند آرزویشان برآورده شود را در ازای دریافت پول به آنجا هدایت می کند و از موانع موجود در راه آن مکان رویایی عبور می دهد تا موفق شوند به آرزوهایشان برسند. قانونی که در رسیدن به آنجا وجود دارد این است که نباید به عقب برگشت. بازگشتی وجود ندارد.

بی اختیار یاد این شعر سعدی در گلستان می افتم که:

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز / کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این ... دیدن ادامه » مدعیان در طلبش بی خبرانند / آن را که خبر شد خبری باز نیامد

کسی که قدم در این راه بگذارد نباید از مسیری که آمده برگردد. شباهت بسیاری می بینیم با مباحثی که در آداب سلوکِ طریقت و عرفان ایران وجود دارد. حتی در ابتدای فیلم هنگامی که نویسنده و دانشمند در خروجی کافه ایستاده اند و نویسنده می خواهد برای خریدن سیگار به داخل برگردد دانشمند به او می گوید: «به عقب برنگرد. نباید این کارو بکنی.»

فیلم استاکر را نه می توان صرفاً فیلمی علمی - تخیلی دانست و نه واقع گرایانه؛ بلکه شاید چیزی ما بین این دو باشد. در مصاحبه ای که با تارکوفسکی دربارۀ جزئیات فیلم استاکر انجام شده است وی در پاسخ به این سؤال که: آیا اتاق، ساختۀ ذهن استاکر است و آیا در رمان برادران استروگاتسکی که داستان فیلمنامه از آن اقتباس شده است نیز وجود دارد؟ اتاق برای شما نمایندۀ چیست؟ چنین پاسخ می دهد: «در داستان اصلی نوشته شده توسط برادران استروگاتسکی، که بسیار متفاوت با فیلمنامه است، مکانی وجود داشت که امیال و آرزو ها را بر آورده می ساخت؛ اما به صورت یک گوی طلایی نشان داده شده بود. علت همه چیز، گوی طلایی بود. ضمناً در داستان برادران استروگاتسکی، امیال و آرزو ها حقیقتاً بر آورده می شدند؛ اما در فیلمنامه این موضوع به صورت یک راز باقی می ماند. شما نمی دانید که چنین چیزی حقیقت دارد و یا تنها خیال پردازی استاکر است؟ از نظر من به عنوان مؤلف فیلم، هر دو انتخاب بی اشکال است. به نظرم اگر تمام این ها خیال پردازی او باشد، باز هم تأثیری در موضوع اصلی نخواهد داشت.» همچنین در پاسخ این سؤال که: چرا فیلم استاکر نامیده شده است، و نه اتاق آرزو ها و یا خیلی ساده، منطقه؟ می گوید: «اتاق آرزو ها بسیار اسم پیش پا افتاده ای ست. دوست داشتم فکر کنم که فیلم واقع گراست، و نه فانتزی و یا داستانی علمی - تخیلی. منطقه، اسم بیش از حد خاص و تکنولوژیکی ای است. در حالی که خیلی ساده، استاکر اسم شخصیست که داستان را می گوید. این داستان اوست که اهمیت دارد.» بنابراین این فیلم را هم می توان علمی – تخیلی و هم از نگاهی دیگر واقع گرایانه دانست.

حرکات دوربین بسیار آرام است و هیچ عجله ای ندارد. گویی می خواهد به خوبی دقت تماشاگر را به موضوع جلب کند و بر آن متمرکز سازد. این مسئله در ابتدا کمی حوصله می طلبد؛ اما هنگامی که در روند فیلم می افتد در آن حل می شود و تماشاگر را در خود غرق می کند. برخی از نماها بیش از حد معمول طولانی است و گویا می خواهد فرصت تفکر و تحلیل را به تماشاگر بدهد تا پس از افتادن این اتفاق در وجود او، نما و صحنۀ بعدی فرا برسد. این مربوط به سبک و سیاق خاص تارکوفسکی در فیلمسازی است.

تارکوفسی فرزند یک شاعر است، پسر آرسنی تارکوفسکی است که از شاعران برجسته و شناخته شدۀ شوروی سابق به شمار می رود. بر همین اساس و به دلیل مأنوس بودن او با فضای شعر از کودکی، شاعرانگی و به تبع آن فلسفه عناصری می باشند که با فیلم های او درآمیخته و ممزوج هستند. تارکوفسکی در جایی می گوید: «عقیده ی من این است که فیلسوفان حقیقی، همیشه شاعر هستند و بالعکس.» که این جمله دلیلی بر این مدعا می تواند بود.

در ابتدای فیلم می بینیم که استاکر قصد دارد دو مرد را به اتاق آرزوها برساند، یک دانشمند که استاد فیزیک است و یک نویسندۀ معروف و موفق که البته از وضع موجود خود ناراضی است؛ زیرا می گوید که منبع الهامش را گم کرده و برای باز یافتن آن قصد دارد به منطقۀ ممنوعه برود. او دستاورد های تکنولوژی مدرن و علم روز را به سخره می گیرد، استاد دانشمند را دست می اندازد و با طنز و کنایه با او صحبت می کند. رفتار و گفتار نویسنده با همدیگر تناقض دارد. از طرفی از کسانی که ایمانشان را باخته اند انتقاد می کند و از طرف دیگر خودش به هیچ چیز اعتقاد ندارد. بر روی کاراکتر دانشمند، شخصیت پردازی کمتری انجام شده و حوزۀ شخصیتی محدودتری دارد. او غرق در ابزارها و دنیای علمی محدود خود است. وقتی نویسنده از او می پرسد که علت سفرش به منطقۀ ویژه چیست، پاسخ می دهد که می خواهد از قانون های علمی کارکرد یک معجزه با خبر شود. او اصلاً برای برآورده شدن آرزوهایش به منطقۀ ممنوعه نمی رود، بلکه در کوله پشتی اشت بمبی را حمل می کند تا به واسطۀ آن اتاق آرزوها را نابود کند، با این توجیه که افراد ناصالحی که آرزوهای مخرب و پلیدی در سر دارند نتوانند روزی به آنجا راه بیابند و جهان را دوباره به نابودی بکشانند. و اما استاکر چهره ای مسیح گونه دارد و پیامبر وار تصمیم گرفته است تا افراد را به مکان سعادت موعود رهنمون شود. حتی در خانۀ مزبور، تاج خار مسیح را می بینیم که نویسنده بر سر می گذارد و استاکر را مورد خطاب قرار می دهد که: «من یکی که تو را نخواهم بخشید.» استاکر دل به راه بسته است نه به مقصد. او سعی دارد تا در این دنیای مادی، شعلۀ ایمان را افروخته نگاه دارد و بارقۀ امید را بار دیگر در قلب انسان ها بتاباند.

تارکوفسکی در پاسخ به مصاحبه گری که می پرسد: آیا استاکر، استاد و نویسنده هر کدام یک سوم شخصیت شما نیستند؟ اینطور پاسخ می دهد: «استاکر بیش از همه نزدیک به من است. او بهترین بخش وجود من است. بخشی که کمتر به چشم می آید. به نویسنده هم نزدیکم. او راه خود را گم کرده، اما به گمانم می تواند گریزگاهی معنوی بیابد؛ اما با استاد بیگانه ام. او آدمی محدود است که دلم نمی خواهد بیانگر چیزی از وجود من باشد.»

این گروه سه نفره با یکدیگر تفاوت های بسیاری دارند. هر کدام دارای افکار و مقاصد مخصوص به خود است. نویسنده و دانشمند از اول فیلم تا اواخر آن مدام با یکدیگر بحث و گفتگو دارند که معمولاً نیز به توافقی نمی رسند. رگه های بسیاری از سمبلیسم در فیلم دیده می شود. هر کدام از این سه شخصیت می توانند نماد و سمبل چیزی در وجود انسان قرار بگیرند. برای مثال استاکر می تواند نماد مرشد و راهنما، سالک و جستجوگر معنا و آرزوها باشد. دانشمند نماد منطق و آگاهی و اتکاء به ابزار مادی و نویسنده نماد ناخودآگاه و دامنۀ تخیلات انسان باشد. برای نمونه ای دیگر از سمبل گرایی در این فیلم می توان به فضای درون کافه ای که استاکر با دانشمند و نویسنده قرار دارد اشاره کرد. در آنجا می بینم که دو لامپ مهتابی وجود دارد، آنکه بالای سر کافه دار است روشن و ثابت است اما آنکه بالای سر استاکر و همراهانش است مدام روشن و خاموش می شود و چشمک می زند. گویی نمایانگر انقلاب و تلاطم درونی آنان و حس جویندگی شان است؛ اما مرد کافه چی که از این جریانات به دور و درگیر در یک زندگی عادی و یکنواخت است در سکون و سکوت به سر می برد. نماد دیگری که می توان از آن یاد کرد سگ سیاهی است که از نیمۀ راه همراه آنان می شود و تا آخر فیلم با استاکر می ماند. این سگ می تواند نمایانگر بخش تاریک وجود انسان و یا زادۀ خاطرات استاکر باشد که در پایان فیلم استاکر با آن کنار می آید و سگ همراه او و خانواده اش می شود و در سکانس پایانی نیز همراه دختر استاکر در اتاق حضور دارد، و یا حتی می تواند صورت تمثل یافتۀ فردی ملقب به «خارپشت» که قبل از استاکر راه بلد بوده و استاد او به شمار می رفته باشد.

یکی از تصویرهای بصری که در فیلم به کار گرفته شده است بستن مهره به سر پارچه هایی بلند است است که به دستور استاکر انجام می شود و پرتاب آنها در مسیری که می خواهند طی کنند. این عمل می تواند نوعی محک به ناشناخته باشد برای اطمینان از امن بودن راه. چنانکه در خانۀ موعود نیز وقتی می خواهند وارد به راهروی معروف به چرخ گوشت بشوند استاکر از نویسنده می خواهد که قبل از ورود سنگی را به درون راهرو پرتاب کند و نویسنده با ترس و لرز و احتیاط بسیار این کار را انجام می دهد. کلاً هر چیز ناشناخته ای ترسناک است، بر فرض مثال دلیل ترس کودکان از تاریکی نیز این است که نمی دانند در تاریکی چه چیزی وجود دارد و برای خود خیال پردازی می کنند.

آرزوهای انسان و دغدغۀ برآورده شدن آنها یکی از ابتدایی ترین و قدیمی ترین مسائل بشری است که در طول تاریخ به انحاء مختلف به آن پرداخته شده و حائز اهمیت بوده است. برای مثال افسانۀ جستجوی اسکندر در ظلمات به دنبال آب حیات و آرزوی زندگی ابدی، یا افسانۀ چراغ جادو که با دستیابی بر آن همۀ آرزوهای صاحب چراغ برآورده می شد، و یا مکان های متعددی که در طول تاریخ و هم اکنون مقدس شمرده می شده اند و مردم برای برآورده شدن آرزوهایشان به آنجا سفر می کنند، همگی شواهدی بر تأیید این ماجرا هستند. تارکوفسکی این مسئله بنیادین را موضوع و دستمایۀ این فیلم قرار می دهد و از دیدگاه های مختلف فلسفی، حسی و روانی به آن می پردازد.

و اما از ظرایف ماجرا یکی این است که در آن اتاق ویژه واقع در منطقۀ ممنوعه هر آرزویی برآورده نمی شود. تنها آرزویی تحقق می پذیرد که آرزوی باطنی و اصلی فرد در لایه های پنهان تر وجود اوست. در صحنه ای از آغاز فیلم نویسنده می گوید: «ضمیر آگاه من دوست داره تمام دنیا گیاه خوار بشن اما ضمیر ناخودآگاه من حسرت یک تیکه گوشت آبدار رو می‌کشه.» یعنی فقط آرزوهای اصلی انسان و آنچه واقعاً می خواهد برآورده می شود و کسی چه می داند که آنچه واقعاً می خواهد چیست؟ شاید اگر با خواستۀ واقعی خود مواجه شویم حتی بسیار برای ما به جای دلپذیر بودن ترس آور باشد. نکتۀ دیگر که به آن اشاره می شود لزوم داشتن آرزو برای زندگی کردن است. وقتی که راه بلد، نویسنده و دانشمند به منطقۀ ممنوعه می رسند، راه بلد یا همان استاکر از کسی حرف می زند ملقب به «خارپشت» که استادش بوده و قبل از او مردم را به آنجا می برده است، کسی که چشم استاکر را باز کرده و او را با راه آشنا کرده بوده است. سپس می گوید که خارپشت مجازات شده است. بعد در غیاب استاکر، دانشمند به نویسنده می گوید یک شب که خارپشت از منطقه بر می گردد ناگهان به طرز عجیبی ثروتمند می شود. نویسنده می پرسد که این دیگر چه مجازاتیست و دانشمند در جواب می گوید که او یک هفته بعد خودش را دار زد. می توان این برداشت را داشت که برای زنده بودن باید آرزو داشت، انسان به آرزو و امید زنده است. اگر زمانی برسد که دیگر آرزویی نداشته باشد، شاید آن هنگام زمان مرگ او فرا رسیده است و دیگر دلیلی برای بودن نداشته باشد. دقیقاً مثل اتفاقی که در عالم واقع برای فرزند ثروتمند معروف آمریکایی؛ راک فلر افتاد. چون آرزویی برایش باقی نمانده بود که برآورده نشده باشد، دست به خودکشی زد.

موضوعاتی که در فیلم بر آنها تأکید خاص می شود، امید و ایمان هستند. استاکر در جهانی که نابود شده و می خواهد دوباره از نو شروع کند به دنبال کسانی می گردد که برای رسیدن به آرزوهایشان باور قلبی داشته باشد، اگر هم کسی نیست می خواهد که این باور و ایمان را در قلب ها دوباره به وجود بیاورد. حتی می توان اینطور تصور کرد که اتاق آرزوها ساخته و پرداختۀ ذهن و عمل خود استاکر است. آنجا را ساخته تا بتواند ایمان و باور را دوباره در قلب انسان ها زنده کند. کافیست باور کنند اگر وارد آن اتاق بشوند آرزوهایشان برآورده می شود، آنگاه حتی اگر اتاق هیچ خاصیتی هم نداشته باشد، نیروهای درونی آن فرد در راستای نیل به هدف را فعال می کند و باعث تحول در زندگیش می گردد. در آن صحنه از فیلم که دانشمند قصد دارد با بمبش اتاق آرزوها را منفجر و نابود کند، استاکر با او گلاویز می شود تا نگذارد اما آن دو بر او چیره می شوند. استاکر با دانشمند صحبت می کند و می گوید وقتی دیگر جایی در دنیا باقی نمانده است مردم به اینجا می آیند تا آرزوهایشان برآورده شود. چرا می خواهی آرزوها را نابود کنی؟ چرا می خواهی امید را از بین ببری. مردم نیاز به امید دارند. که در نهایت دانشمند متقاعد می شود و بمبش را به کار نمی اندازد. بحث بر سر بحران معنویت است. همۀ فیلم های تارکوفسکی با شاعرانگی، معنویت و ماوراء سر و کار دارند، استاکر نیز در این بین استثنا نیست و این حرف را عنوان می کند که برای ادامه دادن، زیستن و جستجوی کمال باید ایمان داشت، باید به چیزی باور داشت، حتی اگر آن چیز ساخته و پرداختۀ ذهن و خیال انسانی دیگر باشد. به مثابۀ سکویی است که دستت را بر روی آن بگذاری و به کمکش از جایت بلند شوی. انسان برای ادامه باید یک دست آویز فکری و یک پشتوانۀ معنوی و روحی داشته باشد. استاکر فیلمی است که به این بحران و بحث در اطراف آن می پردازد.

نکتۀ دیگری که در فیلم جلب توجه می کند این است که استاکر دو مرد را برای رسیدن به منطقه راهنمایی می کند در حالی که برای همین مقصود دست رد به سینۀ دو زن می زند. یکی در اول فیلم زنی که توسط نویسنده جذب شده و قصد دارد تا به منطقه بیاید. خانمی بسیار شیک پوش، سانتی مانتال با اتومبیل آخرین سیستم در حالی که لیوان نوشیدنی بلندی در دست دارد. وقتی نویسنده موضوع بردن او به منطقه را به استاکر پیشنهاد می دهد. استاکر رو به زن کرده و بدون هیچ توضیحی می گوید: بزن به چاک! زن نیز فوری از آنجا می رود و کلاه نویسنده را نیز که روی سقف ماشینش قرار دارد با خودش می برد. که این گویا دوباره یک استفادۀ سمبلیک از اشیاء توسط تارکوفسکی است یعنی ذهن و حواس نویسنده را در پی خود می کشد و می برد و او با سر برهنه با استاکر تنها می ماند. زن دوم، زن خود استاکر است که در آخر فیلم وقتی که استاکر می گوید دیگر کسی حاضر نخواهد شد با من به منطقه بیایید از او می خواهد که او را با خود به منطقه ببرد و استاکر قبول نمی کند. تارکوفسی در مصاحبه ای که با او دربارۀ فیلمش انجام شده در پاسخ به این سوال که چرا استاکر همسرش را با خود به منطقه نمی برد می گوید: «همسرش نهایتاً از او می پرسد ، " می خواهی با تو بیایم؟ " و او پاسخ می دهد " دیگر هیچ کس با من نخواهد آمد ، چون دیگر هیچ کس به چیزی امید ندارد" زن پافشاری می کند که ، " می خواهی با تو بیایم ، چرا که من هم چیزی برای درخواست کردن دارم." او پاسخ می دهد "نه ، تو نباید بروی ، چرا که ممکن است تو هم دچار تردید شوی" . این زیاد قابل فهم نیست. او به دلیلی که واقعاً ما متوجه نمی شویم ، بردن زن به آنجا را رد می کند. شاید چون نویسنده او را متقاعد کرده است که دیگر آنجا هیچ اتفاقی نمی تواند رخ دهد ، که آن محل مخرّب و به درد نخور است. شاید به همین دلیل باشد که او همسرش را به آن جا نمی برد. اما او باید افراد دیگری را به آن جا ببرد تا از این ویروس ایده آلیسم به سلامت نجات یابد.»

با این وجود چون در ابتدای فیلم نیز از بردن یک زن دیگر که از لحاظ تیپ دقیقاً متضاد زن خودش است نیز امتناع می کند، این احتمال می رود که در اینجا یک تفکیک جنسیتی در ذهن فیلمساز وجود داشته باشد. اینکه تقریباً تمام بزرگان تاریخ فلسفه را مردان تشکیل داده اند و اصولاً زنان بیشتر اهل احساسند تا تفکر و تعقل و جهان را از زاویه ای دیگر می بینند شاید به امتناع استاکر از بردن زنان به منطقۀ ممنوعه مربوط باشد.

دختربچۀ افلیج استاکر، جایگاه ویژه ای در بدنۀ فیلم ندارد؛ اما در پایان فیلم پر رنگ می شود. در آغاز او را نمی بینیم تنها در مباحثه ای که ما بین استاکر و همسرش در می گیرد، زن نامی از او می برد. در پایان وقتی که استاکر با همسر و دخترش از دانشمند و نویسنده در کافه جدا می شود و دنبال زندگی خانوادگی خودش می رود، ابتدا یک نمای بسته و کلوزآپ از نیمرخ دختر بچه می بینیم به طوری که گمان می کنیم او که قبلاً فلج بود اکنون دارد راه می رود. فوراً ذهن به منطقه و اتاق آرزو بازگشت می کند و گمان می کنیم استاکر که حق ورود خود را به اتاق نمی داده این دفعه به خاطر دخترش به اتاق رفته و آرزوی بازیافتن سلامتی دخترش را کرده و اینک پاهای بچه شفا یافته اند؛ همینطور که تماشاگر در این افکار غرقه می شود دوربین با حرکتی بسیار کند پایین می آید و می بینیم که دختربچه بر شانه های استاکر قرار گرفته و ناگهان تمامی این افکار محو می شوند. یک بازی ظریف و حساب شده که توسط تارکوفسکی با ذهن و فکر تماشاگر انجام می شود را مشاهده می کنیم. روند حساب شدۀ دیگری که در ابتدا نیز به آن اشاره کردم این بود که کارگردان محل زندگی استاکر و شهر را به طور سیاه و سفید نشان می دهد اما همینکه پا به منطقۀ ممنوعه می گذارند، از فیلم رنگی استفاده می شود. وقتی استاکر به شهر و محل زندگیش بر می گردد دوباره همه چیز سیاه و سفید است تا زمانی که نیمرخ دختربچه را می بینیم که دوباره فیلم رنگی می شود. بعد از آن دوباره صحنه ای را داریم که استاکر و همسرش بدون حضور بچه در اتاقشان گفتگو دارند و اینجا دوباره سیاه و سفید نشان داده می شود و در پایان با نشان دادن دختربچه دوباره فیلم رنگی می شود. تنها هنگامی که دختربچه وجود دارد همه چیز همانند منطقۀ ممنوعه رنگی و طبیعی است و زندگی در آن جریان دارد؛ زیرا امید و آرزو در دختربچه زنده است. این کودک فلج، نماد امید به ادامه و آرزوست، لذا همانند منطقۀ ممنوعه رنگی نمایش داده می شود.

از دیگر مؤلفه های مورد توجه در فیلم موسیقی آن است که تم معنوی و همچنین رازآلودگی فضا را توأمان القاء می کند و با ریتم کند فیلم نیز دقیقاً تنظیم شده و بر بطن آن به خوبی نشسته است.

در صحنه ای آغازین از فیلم می بینیم به دلیل نزدیک بودن خانۀ استاکر به خط آهن لیوان روی میز به خاطر حرکت قطار حرکت می کند اما در پایان غافلگیر می شویم زیرا لیوانها با قدرت و نفوذ نگاه دختربچۀ فلج بر روی میز حرکت می کنند و نیروی فوق العادۀ ذهن و روح دخترک به نمایش گذاشته می شود. در حالی که قاصدک های زیادی در فضای اتاق و اطراف دخترک پراکنده هستند، معجزه ای که استاکر و دیگران در اتاق آرزوها منتظر اتفاق افتادنش بودند در اتاق خانۀ خود استاکر و توسط دختر فلجش رخ می دهد و هیچکس جز سگی شاهد اتفاق افتادنش نیست. قاصدک در بسیاری از فرهنگ ها از جمله فرهنگ عوام در ایران نشانۀ برآورده شدن آرزوهاست. به طوری که کودکان آموخته اند که در کوچه ها قاصدک ها را بگیرند سپس آرزویی کنند و رهایش سازند تا برود و آرزویشان را برآورده کند. سپس در حالیکه دخترک سرش را بر روی میز می گذارد و به جلو خیره شده دوباره صدای قطار به گوش می رسد و لیوان ها را می لرزاند و همزمان موسیقی بتهوون به گوش می رسد و فضای امید و شادی را القاء می کند، بعد دوباره موسیقی قطع می شود و صدای قطار و لرزش میز زیر سر دخترک، سپس نمای بسته بر چهرۀ او و پایان. گویی که اتاق آرزوها دیگر در وجود همین دخترک کوچک است و قادر است تا هر آرزو و امیدی را برآورده سازد.

یاد این رباعی مولانا می افتم که:

ای نسخۀ اسرار الهی که تویی / وی آینۀ جمال شاهی که تویی

بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست / در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی

فیلم استاکر به گفتۀ خود تارکوفسکی یک تراژدی است و کاتارسیس و تزکیه را سرلوحۀ کار خود قرار داده اما تراژدی از امید به آینده و بهبود اوضاع خالی نیست و این معنا با وجود دخترک و تمهیداتی که کارگردان حول و حوش نقش او در فیلم اندیشیده به خوبی منتقل می شود.

منتقد: وحید عمرانی (عضو کانون ملی منتقدان تئاتر ایران)
محمدرضا دانش و نوبادی این را خواندند
مُنا طاهری این را دوست دارد
از مهمترین, عمیق ترین و خوش دوبله ترین فیلمهای تاریخ
از اون فیلمها که وقتی از سینما ناامیدی باید ببینی, تا دوباره جادوی سینما رخنه کنه در وجودت
۰۷ تیر ۱۳۹۶
دقیقا نوبادی جان. یکی از بهترینها.
۰۷ تیر ۱۳۹۶
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دیالوگ های ماندگار تئاتر (1)

نمایشنامۀ «عشق لرزه» نوشتۀ اریک امانوئل اشمیت

ردیکا: زنی که فقط با اتکا به نیروی عشق سرپاست، وقتی این عشق رو ناگهان ازش می گیرن، برای اینکه نیفته باید این احساس رو با احساس قوی دیگه ای جایگزین کنه؛ یعنی با نفرت. شما دارین انتقام می گیرین.

{دیان شانه هایش را بالا می اندازد.}

ردیکا: حق هم دارین. نفرت احساس خوبیه، گرمه، محکمه، مطمئنه. درست برعکسِ عشق، در نفرت آدم شک و تردید به دلش راه نمیده. هرگز. من هیچ احساسی به وفاداری نفرت ندیدم. تنها احساسیه که به آدم خیانت نمی کنه.

{دیان صورتش را بر می گرداند.}

ردیکا: چرا، چرا درست میگم. آدم در این معامله ضرر نمی کنه، از این که از عشق به نفرت بپره. نمی دونین که چقدر بهتون حق می دم. اصلاً می دونین؟ حالا برام دوست داشتنی تر شدین.

دیان: عجب؟!

ردیکا: ... دیدن ادامه » زنی که سعی می کنه از مردی انتقام بگیره... هر جنس مؤنثی این رو درک می کنه. من بهتون کمک می کنم. از طریق شما من هم از مردهایی که نتونستم تنبیه شون کنم انتقام می گیرم.
دوست دارم بخونم این نمایشنامه رو :)
۰۱ آبان ۱۳۹۲
حتماً بخون مرضیه. شاهکاره.
۰۱ آبان ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«شرح عرفانی یکی از غزل های شمس مغربی»

ابوعبدالله شمس الدین محمد بن عزالدین بن عادل یوسف البزازینی تبریزی مشهور به شمس مغربی ، ملقب به ملا محمد شیرین که قدوة العارفین و زبدة الواصلینش یاد کرده اند ، به قول رضا قلی خان هدایت از صوفیه با تمکین و راهرویی پرشور و موحدی مشهور به شمار است که مذهبش وحدت وجود و مشربش لذت شهود بود و به علوم ظاهری و باطنی ، عالم بود. وی از عارفان و همینطور شاعران توانای قرن ۸ و ۹ هجری قمری بوده ، همچنین غیر از شمس تبریزی است که پیر و مراد مولانا بود. در این مقال قصد ندارم که به معرفی و شرح حال این عارف شاعر بپردازم ، بلکه غرض این است که یکی از غزلهای پرشور و عرفانی وی را به یاری ایزد توانا در حد فهم و توانایی خود برای خوانندگان این صفحه شرح و تفسیر نمایم.

شمس مغربی فرماید :

۱ تویی خلاصه ارکان انجم و افلاک / ولی چه سود که خود را نمی کنی ادراک

۲ تو مهر مشرق جانی به غرب جسم نهان / تو درٌ و گوهر پاکی ، فتاده در گل و خاک

۳ تویی که آینه ذات پاک پاک اللهی / ولی چه سود که هرگز نکردی آینه پاک

۴ غرض تویی ز وجود همه جهان ور نه / لما تکوٌن فی الکون کاین لولاک

۵ همه جهان به تو شادند و خرٌم و خندان / تو از برای چه دایم نشسته ای غمناک

۶ ... دیدن ادامه » همه جهان به تو مشغول و تو ز خود غافل / همه ز غفلت تو خایفند و تو بی باک

۷ نجات تو به تو است و هلاک تو از تو / ولی تو باز ندانی نجات را ز هلاک

۸ تو عین نور بسیطی و موج بحر محیط / چنان مکن که شوی ظلمت خس و خاشاک

۹ اگر چو مغربی آیی ز کاینات آزاد / به یک قدم بتوانی شد از سمک به سماک


شرح شعر :

1- تویی خلاصه ارکان انجم و افلاک / ولی چه سود که خود را نمی کنی ادراک

مقصود هستی و گل سر سبد آن انسان است. انسان هدف آفرینش و عالی ترین تجلی خداوند در جهان است. خلاصه انجم و افلاک است ، یعنی همه افلاک ، کاینات و هستی در وجود انسان مستتر است. هر چه در بیرون هست نمونه آن در درون انسان نیز وجود دارد. انسان نسخه اصلی آفرینش است. در درون خود عالم و جهانی است بی انتها زیرا خداوند انسان را از وجود خود آفرید و از روح خود در او دمید و نیز به همین دلیل بود که تنها انسان ، خلیفه و جانشین خداوند بر روی زمین گردید. همچنین به همین دلیل بود که خداوند به فرشتگان امر فرمود که به انسان سجده کنند زیرا انسان روح خدا را در خود داشت و از نفحات خاص الهی به وجود آمده بود و بار امانت الهی را به دوش می کشید. فرشتگان گفتند : آیا موجودی می آفرینی که بر روی زمین خون ریزی و فساد کند؟ اگر منظور ، عبادت و طاعت توست ما چندین برابر انسان تو را عبادت و ستایش خواهیم کرد. خداوند پاسخ داد : من چیزی می دانم که شما نمی دانید و برای هدفی بزرگ انسان را خلق می کنم. حضرت حافظ فرماید :

فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی / بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

و برتری انسان همین است : برخورداری از عشق ، چیزی که آفرینش بر پایه آن و از خشت و گل آن آفریده شده است.

شیخ فخرالدین عراقی فرماید :

از شبنم عشق خاک آدم گل شد / صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

سر نشتر عشق بر رگ روح زدند / یک قطره از آن چکید و نامش دل شد

با این اوصاف چقدر جای تأسف خواهد بود اگر این انسان با این مقامات ، خود را نشناسد و به گوهر وجود خود پی نبرد. عامل برتری خود بر سایر مخلوقات را در نیابد و در وادی آن که وادی عشق و معرفت است قدم بر ندارد. سزای چنین کاهلی ای همانا چیزی به جز حسرت و پشیمانی جاویدان که به زعم بنده از آن تعبیر به جهنم می کنند نخواهد بود.

حضرت مولانا جلال الدین بلخی در این خصوص فرماید :

گر قدر کمال خویش بشناختمی / دامان خود از خاک بپرداختمی

خالی و سبک بر آسمان تاختمی / سر بر فلک نهم بر افراختمی

۲ - تو مهر مشرق جانی به غرب جسم نهان / تو درٌ و گوهر پاکی ، فتاده در گل و خاک

ای انسان روح تو همانند خورشیدی درخشان در مغرب جسمت پنهان شده است. این جسم خاکی تو ، حامل جواهری گرانبها ، بی نظیر و بی انتها به نام روح است. روح تو همچون مروارید و گوهری ارزشمند است که در گل و خاک جسم افتاده و در بین آن گرد و غبار مخفی و بی نشان مانده است.

۳ - تویی که آینه ذات پاک پاک اللهی / ولی چه سود که هرگز نکردی آینه پاک

شیخ در این بیت اشاره به دل انسان می نماید. شرح دل در تعبیرات عرفانی بسیار کلیدی و وسیع است. دل انسان کامل ، تجلی گاه جلوه پروردگار است. همچون آینه ای است که چهره حق در آن انعکاس یافته است. ولی اگر این دل غبار و زنگ تعلقات دنیا ، رذایل اخلاقی ، تجاوز از حقوق و هوای نفس را به خود گرفته باشد مانند آن آینه ای می گردد که از فرط آلودگی و گرد و خاک ، توانایی انعکاس اشیاء را از دست داده است. پس باید دل را صیقل داد و از این زنگها و غبار ها پالوده کرد. مولانا فرماید :

صیقلی کن صیقلی کن صیقلی / تا در او ، انوار قدسی بنگری

همینطور در مثنوی ، داستان مسابقه نقاشی بین چینیان و رومیان را مطرح می کند و پیام کلی آن داستان ، همین مطلب است. توصیه می کنم تفصیل آنرا در دفتر اول مثنوی و شرحهای مثنوی ببینید تا مطلب به کلی برای شما روشن گردد.

4- غرض تویی ز وجود همه جهان ور نه / لما تکوٌن فی الکون کاین لولاک

ای انسان غرض اصلی آفرینش کاینات و هستی تویی. هدف غایی خلقت تویی. همه آفرینش برای این به وجود آمده اند تا وسیله کمال و معراج روح تو قرار گیرند و شاهد این حماسه بزرگ الهی و یکی شدن تو در ذات پاک پروردگار نا متناهی باشند. اگر قرار نبود که تو قدم به عرصه هستی بگذاری ، جهان و کائنات هم آفریده نمی شد. آنها طفیل هستی تو و آن عشقی هستند که در درون تو قرار دارد و در ضمیرت به ودیعه نهاده شده است. حضرت حافظ فرماید :

طفیل هستی عشقند آدمی و پری / ارادتی بنما تا سعادتی ببری

همچنین شاعر معاصر هوشنگ ابتهاج متخلص به سایه گوید :

ای عشق همه بهانه از توست / من خامشم این ترانه از توست

آن بانگ بلند صبحگاهی / وین زمزمه شبانه از توست

5- همه جهان به تو شادند و خرٌم و خندان / تو از برای چه دایم نشسته ای غمناک

کل خلقت به سبب وجود تو شادمانند ، به خود می بالند که در راه کمال تو به کار گرفته می شوند و همه به تو چشم دوخته اند تا ببیند تو چه می کنی. آنگاه تو برای چه غمگینی؟! چرا خودت را نمی شناسی و به ارزش خود پی نمی بری تا تو نیز در دریای شادمانی ابدی غرقه شوی و جاودانگی خود را جشن بگیری؟! همه وسایل کار برای تو فراهم است ، تنها باید خود را بشناسی و وارد این میدان گردی و گوی سعادت را بربایی. حافظ فرماید :

ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی / اسباب جمع داری و کاری نمی کنی

چوگان حکم در کف و گویی نمی زنی / باز ظفر به دست و شکاری نمی کنی

همچنین گوید :

عاشق شو ار نه روزی ، کار جهان سر آید / ناخوانده درس مقصود ، از کارگاه هستی

۶ - همه جهان به تو مشغول و تو ز خود غافل / همه ز غفلت تو خایفند و تو بی باک

همه به تو و کار تو مشغول هستند و برای رسیدن این عاشق و معشوق ازلی (انسان و پروردگار) به یکدیگر و وصال آنها تلاش می کنند ، آنگاه تو از این حقیقت بزرگ غافلی. همه موجودات از این غفلت تو ترسانند و بر خود می لرزند ، زیرا می دانند که اگر در جهت شناخت و معرفت حرکت نکنی از چه سعادت بزرگ و جاودانی محروم خواهی شد ، آنگاه تو با بیباکی به اموری می پردازی که برای آن آفریده نشده ای و کارهای عبث و بیهوده انجام می دهی و دل به مسائل فانی می بندی. غفلت پدیده ای خطرناک است که شایسته نیست دامان خلقت برگزیده خداوند یعنی انسان را بگیرد. شاعر گوید :

یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشید / شاید که نگاهی کند آگاه نباشید

7- نجات تو به تو است و هلاک تو از تو / ولی تو باز ندانی نجات را ز هلاک

ای انسان! خداوند ، قدرت اختیار را به تو عطا فرموده است. بنابراین نجات و هلاک تو به دست خود توست. تو تنها موجودی هستی که بعد از خداوند از نعمت اختیار برخودار است و دلیل برتری تو بر فرشتگان به جز عطیه برتر (عشق) ، اختیار نیز هست. اما دریغ که به دنبال معرفت حرکت نمی کنی و نجات و هلاک خود را در سایه آن تشخیص نمی دهی. این گوهر ارزشمند (اختیار) را ضایع مکن. بر نفس خود مسلط شو ، مهار آن را به دست گیر و همچون مرکبی تیزرو بر پشت آن بنشین و بتاز تا هر چه زودتر به منزلگاه نجات برسی.

8- تو عین نور بسیطی و موج بحر محیط / چنان مکن که شوی ظلمت خس و خاشاک

ای انسان! تو با نور گسترده و بی نهایت خداوند و با دریای بی کران و فرا گیرنده حق یکی بوده ای و دوباره نیز باید یکی بشوی. کاری نکن که به جای آن دریای پر طراوت و بیکران و آن جلوه گاه نورانی ، سر از سرزمین تاریکی و بیابان پر خس و خاشاک گمراهی در بیاوری. هشدار ای انسان! هدایت را به ضلالت مفروش و در آن مسیری که باید حرکت کنی ، وارد شو ، به سوی کوی حقیقت ره بسپار ، از سختیها و رنجهای این راه نیز مترس و به هدف بیاندیش تا تحمل این موانع که به منزله خار و خاشاک راه است برایت آسان گردد. شاعر گوید :

تا در دل شب رنج سفر را نکشیدیم / در دامن محبوبه صبحی نرسیدیم

تا دست ندادیم به خار خطری چند / از گلبن مقصود گلی غنچه نچیدیم

حضرت حافظ نیز فرماید :

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم / سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

این حقیر نیز گویم :

گر هزاران رنجش است و صد الم / چون که مقصد اوست سالک را چه غم

9- اگر چو مغربی آیی ز کاینات آزاد / به یک قدم بتوانی شد از سمک به سماک

در ابتدا لازم می نماید در مورد واژه سمک و سماک توضیحی داده شود. سمک : به معنای ماهی است ، یکی از اعتقادات قدما چنین پوده است که زمین بر روی شاخ گاوی قرار دارد که آن گاو بر پشت یک ماهی ایستاده است و آن ماهی در دریایی بیکران شناور است. در این شعر سمک کنایه از خاک و عالم سفلی و زمین است. سماک : نام ستاره ای در آسمان. در این شعر کنایه از عالم بالا و علوی است.

شیخ می گوید اگر همانند انسانهای آزاده و بریده از تعلقات مادی به آن آزادی حقیقی که شایسته یک انسان است دست یافتی تنها با یک قدم می توانی از زمین به آسمان بروی ، از خاک به افلاک برسی و از عالم سفلی به عالم علوی عروج کنی. اما این قدم باید چنان باشد که از هنگامی که این قدم را برداشتی خودت را در پس پشت جا بگذاری. یعنی یک قدم از خودت به بیرون بگذاری و از هستی خود به در آیی. چنان که بایزید بسطامی گفت : از خود برون شدم همچنان که مار از پوست. در درگاه خداوندی نیستی و نیاز وجود ندارد و هر جایی که می روی باید چیزی را با خود ببری که در آنجا نباشد. یعنی زیره به کرمان نبری. پس به درگاه او نیاز ببر و نیستی.

برای روشن تر شدن این معنا اشاره می کنم به ماجرایی که از شیخ ابوسعید ابوالخیر ، ابرمرد عرفان ایران در کتاب ارزنده اسرار التوحید آمده است. محمد بن منور نقل می کند که هنگامی که شیخ به نیشابور وارد شد وارد مسجد جامع گردید تا برای مردم سخنرانی کند. مردم که آوازه شیخ و درجات معنوی وی را از قبل شنیده بودند در مسجد جامع اجتماع نموده بودند به طوری که تا بیرون در مسجد نیز جمعیت ایستاده بود و فضا برای گنجایش چنان جمعیتی کم می نمود. به ناگاه خادم مسجد برای اینکه تعداد بیشتری از مردم در صحن مسجد جای بگیرند با صدای بلند فریاد کرد : خدا بیامرزد پدر و مادر کسی را که یک قدم از جایی که ایستاده است جلوتر بیاید. شیخ ابوسعید که بر بالای منبر جای گرفته و هنوز سخنرانی خود را آغاز نکرده بود با شنیدن این حرف ، چنانکه در پایان سخنرانی ها رسم است دست خود را بر محاسن کشید و گفت : والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته. آنچه که ما می خواستیم در یک سخنرانی بگوییم این مرد در یک جمله گفت. و از منبر پایین آمد. شور و غوغا از خلق برخاست ...

امیدوارم بتوانم در آینده شرح احوال و سخنان شمس مغربی را برای شما عزیزان بنگارم. شرح این هجران و این خون جگر ، این زمان بگذار تا وقت دگر ...
این شرح از خود شما است؟
۳۰ مهر ۱۳۹۲
ممنون وحید جان از وقتی که صرف کردی
۳۰ مهر ۱۳۹۲
مریم: بله البته. اگر مطلب از فرد دیگری باشد که اخلاقا باید نام نویسنده آن را ذکر می کردم. بنده هفتاد غزل از شمس مغربی را تا به حال شرح کرده ام که تا حدودی از این شرح کامل تر است و امکان دارد که زمانی آن را به زیور طبع آراسته کنم.
امیرهوشنگ: اختیار دارید. دوستان ... دیدن ادامه » فرهیخته ی تیوالی شایستگی این صرف وقت را دارند.
۳۰ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«خاطرات تئاتری»

«خاطرۀ دکتر مرتضی کاخی؛ شاعر و محقق دربارۀ شهر پراگ»

مرتضی کاخی در خاطره ای از پراگ؛ پایتخت چک در مقدمۀ رمان شگفت انگیز «تنهایی پر هیاهو» نوشتۀ بهومیل هرابال که به درخواست پرویز دوایی؛ مترجم کتاب نگاشته است چنین می نویسد:
«زمانی که من به پراگ رسیدم بهار بود. بهار پراگ عنوان و زمانی است در فصل بهار که هر ساله موسیقیدانان نامدار جهان به انتخاب خود برجسته ترین کار هنری آن سالشان را به پراگ می آورند و در این شهر غرق گل و گیاه، در باغهای «باروک» قطعات موسیقی خود را در هوای آزاد برای مردم اجراء می کنند. زمانی که من رسیدم بهار پراگ بود و کشورهای سوسیالیستی عضو پیمان ورشو هم با ارکسترهای خودشان که به رهبری شوروی و با موسیقی حاصل از غرش توپها و تانکهای برادران پیشرو همراه دود در این جشنواره شرکت کرده بودند. با وجود این، مراسم بهار ... دیدن ادامه » پراگ باز هم اجراء شد، البته با رونقی کمتر و چهره هایی مغموم و متألم اما ساکت و آرام. این حالت تضادمند (پارادوکسیکال) را باور نمی کردم، تا یک روز که یکی از مستخدمه های محل کارم به من پناه آورد و با نگرانی و وحشت گفت: فلانی دستم به دامنت. خانم مقام ریاست (سفیر) به من 24 ساعت مهلت داده که کارم را ترک کنم و اخراجم کرده است. کمک کنید که اگر کارم را از دست بدهم واقعاً بدبخت می شوم. شوهرم مردی است بازنشسته با درآمدی بسیار ناچیز و ... پرسیدم چرا تو را اخراج کرده اند؟ گفت از من خواسته اند که سه شب دیگر که اینجا مهمانی دارند، شب حاضر باشم و خدمت کنم. البته من از خدا می خواهم که در این مهمانی حاضر باشم چون علاوه بر اضافه کار، غذا هم به من می دهند که ببرم به خانه ام. گفتم چرا شرکت نمی کنی؟ گفت قرار است با شوهرم به تئاتر برویم. از دو سال پیش بلیط رزرو کرده ام و اگر نرویم من هرگز به دیدن این نمایش توفیق نخواهم یافت. پرسیدم مگر چیز فوق العاده ای است؟! گفت نمی دانم فقط این اجراء، دهمین اجرایی خواهد بود که من از این نمایشنامۀ «هملت» شکسپیر خواهم دید.
سرگیجه گرفته بودم از این که یک زن مستخدم برای دیدن دهمین اجرای یک نمایشنامه از دو سال پیش ... خلاصه نزد همان مقام ریاست رفتم و به او گفتم به خاطر آبروی ایران و اینکه گویا هنر نزد ایرانیان است و بس، دست از سر این بیچاره و اسیر فرهنگ بردارید! ده ها نفر دیگر هستند که با اشتیاق این کار را به جای او خواهند کرد. سرانجام طرف را از خر شیطان پایین آوردم و رضایت داد که او را این مرتبه اخراج نکند.
رسول حسینی و مونا طاهری این را خواندند
نینو و کیارش این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید