تیوال فاطمه درخشان | دیوار
S2 : 13:53:28
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
«وعده ی رویای آزادی»
منتشر شده در هنرنت

نمایش لولیتا با به تصویر کشیده شدن زندگیِ دخترِجوانِ ۱۳ ساله ای که درگیر رابطه با مردی است که به نظر می رسد از او سواستفاده کرده، آغاز می شود، اما در نهایت با سقط بچه که لحظه سیاه و خونینی برای دختر است این رابطه به پایان می رسد؛ در حالیکه شروع داستان از این لحظه تلخ و خونین آغاز می شود.

با توصیف اولیه لولیتا در ابتدا این تصور به ذهن می­ آید که نمایش، داستانی است مقتبس از لولیتای ناباکوف، هر چند به نظر می رسد که گریزی به موضوع رمان لولیتا هم می تواند باشد، اما در ادامه مفاهیم بسیارِ دیگری به تصویر کشیده می شود که حاکی از مسائلی است که انسان ها با آن دسته و پنجه نرم می کنند؛ مسائلی که سر منشا آن، نابسامانی ها و آشفتگی های دوره مدرن است. صحنه آغازین ازدواج با سر منشا تحولات و صحنه پایانی سلاخی سرمنشا تحولات، ... دیدن ادامه » گویای این موضوع در نمایش است. بنابراین لولیتا می تواند نماد رهایی از کابوس های بشری و دستیبابی به آزادی باشد.

لولیتا نسخه ۱۲، روایتی است در بستری فراواقع گرا (Surrealism). بر اساس این رویکرد، رویاها و ناخودآگاه (فرویدی) می تواند راهی برای دستیابی به خود واقعی انسان باشد. توجه به رویاها، عبور از مرزهای پذیرفته شده فرهنگ، پنهان نکردن احساسات و شکستن مرز ممکن و ناممکن از مولفه های مهم فراواقع گرایی است. به عقیده ادگار و سج وی، در رویکرد فراواقع گرایانه، که جنبشی هنری- اجتماعی است، گرایشی به ایجاد دگرگونی در زندگی روزمره از طریق آشکارسازی امر شگفت انگیز و تصادفیِ عینیِ نهفته در نظمِ ظاهریِ واقعیت وجود دارد. هدف این دگرگونی و آشکارسازی آزادی بشریت از هر آنچه که او را اسیر می کند، است.

بندهایی که انسان را به اسارت می کشد، در نمایش، در قالب کابوس آدم ها در ابتدایی ترین نیازهای بشری، نشان داده می شود. کابوس آشفتگی های روانی و جنسی، عشق، ازدواج، معاش، شغل، مسکن، تحصیل، مهاجرت، محبوبیت و در نهایت آزادی که در دنیای امروز در لباس دموکراسی درآمده، کابوس هایی است که انسان ها را به بند کشیده است. و لولیتا آنکه خود پای در این بندها داشته است، وعده رهایی و آزادی از کابوس های تلخ بشری را از طریق آزاد شدن نیروهای پنهان روح انسان، می دهد. آزادی بزرگترین وعده انسانی است. «آزادی فرزند شرایط است، چون آزادی هر کسی بند بقیه است… برای آزادی باید بها داد و بهای آن قانون است و چون قانون خواست مشترک است پس مقدس است و غیرقابل تغییر». و قانون، مشروط کننده آزادی، بهترین راهِ مشروع ِدر بند کشیدن آزادی بشری. اما وعده های لولیتا نیز چون از مسیر همان وعده های دنیای مدرن می گذرد، و خود را حق معرفی می کند، نمی توانند پایان دهنده درد و رنج انسان ها گردد. کابوس هایِ با پلک جای خود را به کابوس بدون پلک می دهد…

در نمایش لولیتا نسخه ۱۲، بازنویسی شده ۱۱ نسخه قبلی این نمایشنامه، بازی ها و فیزیک بازیگران از نمایش و دیالوگ ها که گاه نامفهوم است پیشی می گیرد. عدم تعین زمانی و مکانی، کاراکترها و موقعیت های نامعلومِ رویاگونه، دیالوگ های مقطع و بدون پیوست، که از ویژگی سبک های سورئال است، مخاطب را دچار سردرگمی می کند. سردرگمی ای که در رویاها و کابوس های کاراکترهای مبهم وجود دارد به نوعی به مخاطب نیز منتقل می گردد. اما با این وجود، مخاطبین نمایش هر یک می توانند به حسب پیش زمینه خود خوانش های متفاوتی از نمایش داشته باشند؛ ویژگی گشودگی نمایش های سورئال همانگونه که رولان بارت می گوید، می تواند مخاطب را به بازآفرینی متن و لذت خوانشی ازاد ترغیب کند.

فاطمه درخشان

لینک مطلب در هنرنت: https://www.honarnet.com/?p=5208
فاطمه درخشان
درباره نمایش گورخواب ها i
“اراده فردی یا جبر اجتماعی؟”
منتشر شده در هنرنت

مایش گورخواب ها، می تواند گزارشی از وضعیت گورخواب ها، چند سال پس از واقعه هفت دی سال هزار و سیصد نود و پنج باشد. اما نویسنده تلاش کرده در پس این پدیده، به پردازشِ سطحیِ چند مسئله و آسیب شهری دیگر مانند فاصله طبقاتی، نابرابری، بی تفاوتی اجتماعی، بی خانمانی، کارتن خوابی، روسپی گری بپردازد.

نقش ­آفرینی بازیگرانی چون خانم ادبی و آقای صفری بیش از موضوعِ کم عمق داستان خودنمایی می کند. در کنار بازی های خوب اما دکور و نورپردازی ساده و یک دست در طول اجرا از جذابیت آن می کاهد، در صورتیکه می توانست خلاقانه تر و حاوی المان و نمادهای بیشتری از موضوعات مطرح شده باشد. با این حال از نقاط مثبت این نمایش، پرداختن به چنین مسائل اجتماعی با وجود نو نبودن آنهاست که بازگویی مجدد آن موجب تحریک توجهات و تاثیر بر جامعه می شود که خالی از فایده هم نیست.

گورخوابی از آن دست مسائلی است که به نسبت مسائل و آسیب های دیگر فراوانی چندانی ندارد، ولی اگر به عنوان نماد فقر مورد توجه قرار گرفته شود، پرداختن به آن بااهمیت است. گورخوابی می تواند نماد و سمبل تفاوت طبقاتی، فقر و ناداری بخشی از جامعه باشد. چنانچه در دیالوگ های زن گورخواب نوعی حسرت و خشم از سبک زندگی طبقات بالا و متوسط جامعه و بی تفاوتی اجتماعی آنان نسبت به مسائل اجتماعی، دیده می شود. گویی این وضعیتِ آنها تنها به گردن شهرنشینان، طبقات بالا، حکومت و نهادها و در کل هر آنچه در قالب ساختارها می گنجد است. هر چند تاثیر این عوامل در تولید و بازتولید این گونه مسائل کم نیست اما رویکرد تک عاملی ساختاری نیز در تبیین این مسائل منطقی به نظر نمی آید. تبیینی که در بسیاری از نطق ها، سخنرانی ها، مطالعات علمی، گزارش های رسانه ای و غیره به چشم می خورد.

آنچه در این نمایش هم دیده می شود این است که نقش افراد در تغییر شرایط شان نادیده گرفته شده و تنها به عوامل ساختاری پرداخته شده است. در حالیکه افراد خود می توانند در تغییر شرایطشان نقش داشته باشند. برای مثال داستان می توانست شخصیت دیگری داشته باشد که با اتکا به توانایی های فردی خود برای تغییر شرایط خود اقدام کرده است. چنانچه در نمایش دیده می شود که شخصیت مرد گورخواب از توانایی نوازندگی برخوردار است. بنابراین با وجود اینکه برخی از ساختارهای تعدیل کننده هر چند ناقص و ناکافی وجود دارد مانند برخی تدابیری چون گرمخانه ها و طرح های ساماندهی که در نمایش هم به آن اشاره شد، اما بخشی از شرایط زندگی این افراد به خودشان برمی گردد که این گونه زندگی کردن را ترجیح می دهند.

در برخی دیالوگ های نمایش به موضوعاتی اشاره شد که می توان آنها را نمادی از جهل دینی و برداشت غلط و جاهلانه از مفاهیمی دانست که برخاسته از جهان بینی افراد است. مفاهیمی چون نفرین کردن که دارای جنبه ای قدسی است و به عنوان واکنشی برای خلاصی از وضعیت فلاکت بار و توجیه تفاوت طبقاتی یعنی برخورداری طبقات مرفه و نابرخورداری طبقات فقیر به کار می رود؛ تنها کنش فعالی است که از سوی یک گورخواب می تواند بروز یابد. در حالیکه ادیان می توانند جنبه های انگیزشی برای شرایط افراد جامعه داشته باشند. دین و یا هر آئینی که توجیه چپاول و تضییع حقوق بخشی از جامعه را کند، پذیرفته نیست؛ و در مقابل آن، دینی قرار دارد که دستور به قیام و ایستادگی برای تغییر شرایط را می دهد و پیروان خود را به کنش هدفمند برای تغییر شرایط فرا میخواند.

پرداختن به مسئله گورخواب ها و رسانه ای کردن آن چیزی جز سوژه عکاسان شدن و اخراج از گورستان، فایده ای برای آنان نداشته اما گویا فواید سیاسی برای اشخاص و دعواهای جناحی داشته است. چنانچه در نمایش نیز این موضوع دیده می شود که گاهی وجه سیاسی دیالوگها بر وجه اجتماعی آن غالب می شود و همین امر باعث شده توجه به مسائل اجتماعی به مثابه مسائل سیاسی و نه اجتماعی صورت گیرد.

امروز ... دیدن ادامه » جامعه ما نیاز به امید به موفقیت برای تغییر شرایط را دارد و پرداختن صرف و مکرر به مسائل و آسیب های اجتماعی بی آنکه راه برون رفت و گزینه ای برای تغییر شرایط معرفی کند، جز تزریق یاس و ناامیدی، خروجی دیگری نخواهد داشت.

فاطمه درخشان

لینک در هنرنت: https://www.honarnet.com/?p=5177
امیر مسعود و مینا این را خواندند
محمد لهاک ( آقای سوبژه ) و آقامیلاد طیبی این را دوست دارند
این نمایش رو خیلی دوست داشتم واقعیت تلخ جامعه مون روبه خوبی بیان می کرد
۱۸ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فاطمه درخشان
درباره نمایش مرد بالشی i
«مرگ مولف یا مخاطب؟»
نوشته ای بر نمایش مرد بالشی؛ منتقد هنرنت

مرد بالشی(The Pillowman) نوشته مارتین مک دونا از جمله آثاری است که به خوبی مطرح و دیده شده، بنابراین مطالب زیادی درباره آن از جمله قصه، شخصیت پردازی و سایر المان هایی که موجب قوت آن شده، بیان گردیده است. اجرای چنین نمایشنامه ای به همراه دکور و طراحی صحنه متناسب با فضای داستان و بازی های باورپذیر، نمایش را به اثری درخور تبدیل کرده است.

نمایش مرد بالشی روایتی است جنایی و تلخ از خشونت در دنیای امروز، اما مک دونا به گونه ای این روایت های تراژیک را طراحی کرده که مخاطب را تا پایان داستان به خوبی با خود همراه می کند. وی در روایت داستان، گره های فکری بسیاری را پیش روی مخاطب قرار می دهد؛ اما نقطه قوت روایت پردازی، در طرح داستان های خرد و قرار دادن موقعیت های کمیک در آن، وجود سطحی از انتزاع و ابهام در مرز میان واقعیت و فراواقعیت است که از این طریق کمک به حل معماهای فکری می کند. این نشان می دهد وی مخاطب را به خوبی می شناسد، مخاطبی که از طریق داستان پردازی و به کارگیری قوه تصور و خیال او، مسائل خشن، سخت و زمخت را قابل هضم می کند.

به نظر می رسد مک دونا در طرح روایت مردبالشی بر اساس برداشت های گوناگونی که تا به امروز از آن شده است، به دنبال بیان موضوع و یا موضوعاتی روشن و قابل درک است، نظیر خشونتِ آشکار و پنهان، کودک آزاری، تمایل به فناناپذیری و … که از دوران کودکی می تواند در شخصیت آدمی نهادینه شود و در تک تک کاراکترهای داستان قابل مشاهده است. همه شخصیت های داستان دوران کودکی پررنج و عذابی داشته اند. به عقیده فروید روان انسان برساخته و بخش بندی شده است. ساخته شدگی روان آدمی در مراحل رشد و توسعه آن دیده می شود که می تواند در گستره پیامدهای هنجار یا ناهنجار ممکن در توسعه روان نیز دیده شود. این موضوع در شخصیت کاتوریان و پلیس خشن داستان بیشتر قابل رویت است. اما خودآگاه انسان همواره از میزانی از آزادی برخوردار است و می تواند خود را از بند نیروهای فراخود آزاد کند، چنانچه در پرده آخر توپولسکی بعد از اشاره به تاثیر شرایط سخت دوران کودکی بر شخصیت فرد، این موضوع را مطرح می کند که انسان مختار به انتخاب است. در واقع کشمکشی میان خودآگاه و ناخودآگاه انسان قابل مشاهده است.

این برداشت از نمایشنامه، مانند بسیاری دیگر، برداشتی از لایه یا لایه های سطحی آن است. آنچه در این نمایشنامه به ظاهر ساده قابل مشاهده است، وجود لایه های پنهان در پس روایت روشن و خطی آن می باشد. بر اساس روش ساختارگرایی(Structuralism) یک اثر دارای سطوح مختلفی است، سطحی که در نگاه اول کمابیش قابل مشاهده است و سطحی که کمتر در معرض دید قرار می گیرد و باید کشف شود. سوال این است که چه معنایی در پس این روایت که دارای پی رنگ(Plot) سیاه یا خشن است می تواند وجود داشته باشد؟

در یک برداشت می توان گفت وجود کاراکتر نویسنده به عنوان عامل تولید متن و اندیشه خود گویای این مطلب است. کل روایت بر محوریت داستان هایی که نویسنده نگاشته شکل گرفته است. داستان هایی که عواقب فاجعه بار آن به مسئله ای تبدیل شده که پلیس را ودار به رمزگشایی درباره آن کرده است و در نهایت راه حل مسئله برای جلوگیری از اتفاقات ناخوشایند دیگر در نابودی نویسنده و آثار اوست. اما آیا این بهترین راه حل است؟ آیا برای جلوگیری از عواقب جبران ناپذیری که یک متن ممکن است داشته باشد باید آن متن و اندیشه یا تولیدکننده را سانسور کرد و مانع آن شد؟

مارک فورتیر معتقد است که یکی از نگرش‌های اصلی در عمده مباحث نظری این است که ما نمی‌توانیم کنترل کنیم که دیگران چه برداشتی از آن‌چه می‌گوییم یا می‌نویسیم خواهند داشت. چنانچه پساساختارگرایان نیز بر این باورند که الگوی ثابت و منسجمی از خوانش متن وجود ندارد. بر اساس این رویکرد درجه ای از عاملیت و آزادی در اختیار خواننده است. خواننده وفادار وجود ندارد، بلکه تنها امکان نامحدود خواننده های متفاوت وجود دارد. بنابراین مولف و خواننده دیگر در رابطه سلسله مراتبی نیستند، که به موجب آن مولف، معنا را به خواننده منتقل کند. بلکه خواننده و مولف هر دو به یک اندازه به یکدیگر معنا می دهند. بر این اساس نمی توان به طور جزمی تعیین کرد که تنها یک نوع خوانش از متن می تواند وجود داشته باشد و متن ممکن است در موقیعت ها و شرایط مختلف تاریخی و اجتماعی به گونه ای متفاوت دریافت شود و نتایج متفاوتی به بار آورد. بنابر نظر فیش، نظریه پرداز رویکرد واکنش مخاطب، هیچ نوع معنای ذاتی در اثر وجود ندارد مگر آنکه جوامع تفسیری در هر حوزه معین آن معنا را به وجود آورد یا مجاز بشمرد، و دیگر معناها را مجاز نداند و تایید نکند. بر این اساس آیا می توان گفت که تنها راه جلوگیری از وقوع عواقب ناخوشایند ناشی از خوانش مخاطب، منع تولید اثر یا از بین بردن آن است؟

فاطمه ... دیدن ادامه » درخشان
منتشر شده در هنرنت: https://www.honarnet.com/?p=5034
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فاطمه درخشان
درباره نمایش نان i
«رویای ناتمام»؛ مروری بر نمایش نان
منتشر شده در هنرنت

نان استعاره از زندگی مادی و دنیوی آدمی است که محصور در زمان و مکان معینی نیست، نه توصیف زمان حال است و نه محدود به گذشته. از آغاز تاریخ آزادگان و بردگان، نجیب زادگان و عوام، اربابها و رعیتها، استثمارکنندگان و استثمارشوندگان، پیوسته رو در روی یکدیگر بوده اند. به گفته کارل مارکس فیلسوف و جامعه شناس برجسته قرن نوزدهم، انسانها از ابتدا برای تامین معیشت خود، به گونه ای انفعالی در طبیعت دخل و تصرف کرده و برای دگرگون کردن آن ابزارهایی اختراع و سازمانهای اجتماعی مختلفی را پدید می آورند. وی معتقد است همه شیوه های سازمان اجتماعی، به جز آن شیوه هایی که در نخستین مرحله کمونیسم ابتدایی رایج بودند، با نابرابری اجتماعی مشخص می شوند. همین که جوامع بشری از حالت جماعت های اساسا بدون تمایز بیرون می آیند ... دیدن ادامه » تقسیم کار به پیدایش قشربندی اجتماعی می انجامد، یعنی به پیدایش طبقاتی از مردم که بر اثر دسترسی های متفاوتشان به ابزار تولید و قدرت اجتماعی، از یکدیگر متمایز می شوند. این نگاه در نمایش از طریق استعاره ها، تشبیه ها و المان های فرمالیستی (صورتک های جنسیت زدا شده، نان، صندلی های بلند و کوتاه که نشان از جایگاه های مختلف اجتماعی دارد و ...) و در گفتارهای راوی که گاه سرد و خشن و نامتناسب با فضای اجراست و گاه این گونه نیست، به خوبی دیده می شود.
انسانها در جامعه زاده می شوند و جامعه روابط مالکیت و موقعیت اجتماعی و اقتصادی آنان را پیش از زاده شدن آنها تعیین می کند. نان که می تواند استعاره از معیشت آدمی باشد، زمانی معنا پیدا کرده است که انسانها در مناسبات مبتنی بر مالکیت و نابرابری محصور گشته اند. انسانها در این فراگرد، هر روزه زندگی شان را دوباره می سازند و درگیر این تکرارند و محبوس در قفس آهنینی که تنها راه نجات از آن کار بیشتر است. و همه اینها نشان از گیر افتادن وی در ساختارهای اجتماعی است که خود در تنگتر شدن آن نیز سهیم است. به گفته راوی: «نان، در افکار روزمره سمبل آنچه به دست نیامدنی است؛ زندگی با اعمال شاقه؛ و خوردن، تمایل مطلق انسان است به سیر شدن».
سیر نمایش به¬گونه ای است که بیننده مدام درگیر مفاهیم متعددی نظیر نان، معاش، نابرابری، فقر، جنگ، گرسنگی، بی عدالتی، یأس و ... می شود و در انتظار مفاهیم متضاد و متقابل آن و راه حل رهایی از آنها مانند عدالت است. اما این معانی در غالب رویای انسانها به نمایش درمی آید که در تنها خواب قابل دسترس است. رویای انسان، دنیایی است سرشار از نان و وجود عدالت که دست نیافتنی است و در انتها همه عوامل شوم بختی او بطور یاس گونه ای مانند دیوار بتنی قد علم می کند.
گویی نمایشِ نان، پرده ای از واقعیت این روزهای پرالتهاب آدمی است، بخصوص آنان که در تقسیم بندی های نابرابرانه در جنوب زیست می کنند. اما باید گفت آنچه بیشتر در این داستان خودنمایی می کند، قائل شدن غایتی مادی برای انسان، دغدغه معیشت و نادیده گرفتن ارزشهای غیرمادی است. دستیابی به رفاه برای رسیدن به هدف غایی لازم است اما هدف غایی نیست. انسانی که هر چند در این روزها با غم نان دست و پنجه نرم می کند و در بند آن است، اما همواره در پی رهایی و حرکت برای تغییر وضع موجود تلاش می کند. آنچه در این نمایش دیده نمی شود ارائه راه حل برای خلاصی از این وضعیت مأیوس کننده است.
به کارگیری خلاقیتهای بصری در طراحی صحنه، دکور ساده و هماهنگ با فضای روایت، موسیقی زنده، حرکات موزون و هماهنگ بازیگران که به نظر می آید پس از تکرار اجرا حاصل شده ، قابل توجه است و چه بسا اگر نمایش در تالاری کوچک و متناسب تر اجرا می شد، می توانست کیفیت آن را دوچندان کند.

فاطمه درخشان

لینک مطلب در هنرنت: https://www.honarnet.com/?p=4877
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فاطمه درخشان
درباره نمایش پدر i
«اسطوره مادری»
مروری بر نمایش مادر

در بسیاری از فرهنگ ها «مادری» ارزش مثبت و نقش تقدیس شده ای دارد و حول این مفهوم که به نوعی بر ساخته یا سازه اجتماعی است، انتظاراتی شکل می گیرد و تعهدات، وظایف و ویژگی هایی تعریف می شود. به طور کلی، تحت نظام پدرسالاری، مادری موقعیتی پر رمز و راز و اسطوره ‌ای تلقی شده و از آنجا که تنها زنان به این جایگاه دست می یابند، از تمامی آنها انتظار می رود مشتاق دستیابی به آن باشند. این در حالی است که زنان در زندگی واقعی، به دشواری می توانند با چنین امیدها و آرزوهایی هماهنگ شوند و نتیجه آن به وجود آمدن شکاف میان تصور مادری و واقعیت آن است.
نمایش مادر، نوشته فلوریان زلر، که این روزها نمایش نامه های متعددی از وی بر روی صحنه تئاتر ایران می رود، نشان از چنین تناقض آشکاری در زندگی زنانی که نقش مادری را به دوش می کشند، دارد. زلر ... دیدن ادامه » در پیشگفتار کتاب، این داستان را طنزی تلخ دانسته و بیان می کند «مضحکه زندگی، دردی عمیق که از سرشت و نهاد شخصیت اصلی که همزمان اصلی ترین شخصیت زندگی هر بشر است، مادر است، بیرون می ریزد، و چون دردی ناگفتنی است، مضحکه را آرام آرام تبدیل به تراژدی می کند.»
ساختار روایی مبتنی بر تکرار که گاه ذهن بیننده را خسته می کند، این تراژدی را به خوبی توصیف می کند. تکرار صحنه ها و دیالوگ های به ظاهر روان پریشانه شخصیت مادر را که هر لحظه امکان فرو ریختن وی وجود دارد، نشان می دهد. علاوه بر تکرار، هر صحنه با تغییری کوچک در آن ما را با تردید روبرو می کند، تردید درباره اینکه کدام صحنه واقعیت دارد، و این نشان از تزلزل و فروپاشی ذهن مادر دارد، که خود هم درگیر رویا و واقعیت شده است. از طرفی این تکرار نشان از یکنواختی زندگی زن و احساس بیهودگی پس از چند سال تلاش و فداکاری در قبال شوهر و فرزندانش دارد.
شخصیت مادر داستان در مکالمات درونی اش مدام در حال بازنگریِ نقشی است که چندین سال آن را ایفا و تنها، آن را ایفا کرده است و خود را قربانی آن می بیند. این وضعیت بیانگر این است که با اینکه ازدواج و مادری به صورت بالقوه به عنوان فراهم کننده بیشترین رضایت از زندگی برای زنان تلقی می شود، ولی در بردارنده نارضایتی و سرخوردگی نیز هست. به عقیده آن اوکلی جامعه شناسِ فمنیستِ دانشگاه لندن، چنانکه زنان قبل از اینکه مادر شوند، تصویر رمانتیکی از مادری در سر می پرورانند و حتی مایلند تعداد فرزندان بیشتری داشته باشند؛ اما پس از اولین تجربه این مساله تغییر می کند و حتی زمانی که فرزندان بزرگ و مستقل می شوند، دچار تشویش ذهنی و روانی می گردند. نمایش مادر روایتی است از وضعیت بغرنج مادرِ داستان، که وقتی به زندگی خود می نگرد، خود را تنها می یابد در حالی که همه اعضای خانواده به امور مربوط به خود مشغول اند و فقط اوست که خودش را وقف آنها کرده بدون اینکه امروز کسی به او فکر کند.
بازی روان و خوب بازیگران، به ویژه بازی خانم نسرین نصرتی و استفاده از تصاویر پروجکشن متناسب با حالات کاراکتر مادر، رنج، استیصال و تنهایی مادر را به خوبی قابل درک می نماید. مکالمات درونی مکرر مادر در ارتباط با دیگران معرف زبان خاموش و سرکوب احساسات در درون وی است که نمایش را گاهی به ژانر کمدی نزدیک می کند، اما نوعی کمدی تلخ.
در نمایش مادر آنچه در کاراکتر مادر دیده می شود این است که، مادری با زنی شکل می گیرد که دارای قدرت باروری است، زایندگی دارد، تولید می کند، شیر می دهد، مراقبت می کند، ایثار می کند، از خود میگذرد تا محصولش بزرگ شود اما خود، نامرئی است. نمایش ما را با این واقعیت درگیر می کند که مادری صرفنظر از اثرات مثبتی که در بقا و تداوم نهاد خانواده و جامعه ایفا می کند اثراتی چشمگیر و قابل توجه بر زنان دارد که از چشم ها دور مانده است و به نظر می رسد که عدم توجه به این اثرات ناشی از عدم توجه به وجود مستقل فردی به نام زن می باشد که از او توقع می رود مادر باشد آنهم مادری خوب. عدم حضور یا ضعف مشارکت زنان در حوزه های مختلف که با این امر مرتبط است با اولویت قائل شدن یا اهمیت و قداست دادن به نقش مادری با عنوان «اسطوره مادری» توجیه می شود و زندگی فردی و اجتماعی زنان را تحت تاثیر قرار می دهد.

فاطمه درخشان

منتشر در هنرنت
https://www.honarnet.com/?p=4739
با عرض سلام
با وجود ضعف و کاستی هایی در این نمایش در برخی صحنه ها و دیالوگ کاراکترها و به طور کلی اجرا، که ممکن است از سوی نویسنده، کارگردان و بازیگران قابل توضیح و توجیه باشد، اما تلاش آنها برای اجرای نمایشی برگرفته از نمایشنامه اتوبوسی به نام هوس و استفاده از المان و نمادهایی از شرایط اجتماعی که البته برخی از آنها عوامانه و متعلق به قشر خاصی می باشد، قابل توجه است.
با توجه به این مطالب و با احترام به اهالی تئاتر و نظرات ایشان در مورد نمایش، مطلب اینجانب که در هنرنت منتشر شده است و بیشتر مربوط به تحلیل محتوای نمایش و کاراکترها می باشد، از این قرار است:

شخصیت های اصلی داستان هوس و هفت دقیقه، با الهام از نمایشنامه و فیلم «اتوبوسی به نام هوس» نوشته «تنسی ویلیامز» در سال ۱۹۴۸ شکل گرفته اند. شهلا زنی زیبا، عاشق پیشه و رنج کشیده نمودِ شخصیت بلانچِ داستان اتوبوسی به نام هوس می باشد که بازی خوبِ خانم مه لقا باقری، آن را جذاب و باورپذیر نموده است. در واقع، در پس ظاهر بانزاکت و افاده گری وی، به دلایلی زنی بی ثبات و سست دیده می شود که با نوعی ترس از پیری و از دست دادن زیبایی اش دست و پنجه نرم می کند که برای رهایی از آن به دنبال جلب توجه و اغوای مردان است. اما همچنان تنها راه نجات از این وضعیت را ازدواج می داند، حتی با مردی که با ایده آل های او بسیار فاصله دارد. به طوریکه شهلا حاضر می شود با فردی که از موقعیت اجتماعی و اقتصادی نامناسب و پایین تر از خود برخودار است رابطه احساسی برقرار کند و به ازدواج با او بیاندیشد.
آنچه در داستان دیده می شود، از دیدگاه جامعه، شهلا زنی است که به دلیل رفتارهای جنسی خارج از قاعده و عرف طرد شده است. اما سیر داستان، علی رغم تلاش های شهلا در حفظ شخصیت درونی خودش و تصویری که از خود ساخته، به نوعی نشان دهنده فروپاشی وی است و نه رهایی از این وضعیت. این موضوع نشان از تعارض میان هویت شخصی و اجتماعی شخصیت شهلاست.
از دیدگاه روانشناسی اجتماعی، ادراک افراد از خود بر روی پیوستار هویت شخصی- اجتماعی قرار دارد. انتهای هویت شخصی این پیوستار وقتی است که ما درباره خودمان به عنوان فرد می اندیشیم و انتهای هویت اجتماعی پیوستار وقتی است که درباره خودمان به عنوان عضوی از یک گروه اجتماعی خاص می اندیشیم. هر جنبه ای از هویت ما که برجسته تر و بارزتر باشد، چگونگی اندیشیدن ما را درباره خودمان تحت تاثیر قرار می دهد که می تواند به خود توصیفی هایی بیانجامد که بر چگونگی متفاوت بودن ما از افراد دیگر تاکید کند. علی رغم گوناگونی بالقوه در درک و تعریف از خود، بیشتر افراد ترتیبی می دهند که تصویری منسجم از خود را حفظ کنند، ضمن اینکه تشخیص می دهند که ممکن است در موقعیت های مختلف، خود را متفاوت، تعریف و به صورت متفاوتی رفتار کنند.
شهلا، فردی است منزوی که در ادراک خود، زنی زیبا و با عزت نفس به نظر می آید که مردان مسحور زیبایی وی هستند اما هویت اجتماعی او چیزی غیر از این است که اطرافیان و در کل جامعه به او القا نموده اند و این چالشی است که شخصیت وی را همواره درگیر کرده است. شهلا نماینده افرادی است که رفتارهای متعارضی از وی در مقابل تصورات قالبی که در جامعه (به ویژه در مورد زنان) وجود دارد، بروز می نماید. تصورات قالبی در مورد زنان آنها را با محدودیت در انتخاب مواجه می کند؛ نظیر اینکه آنها همواره باید دختر خوبی باشند، پاکدامن باشند، همسر وفاداری باشند، مادر خوبی باشند، عاشق باشند، در صورت انجام کار، فقط کارهای زنانه انجام بدهند، کار بیرون از خانه انجام ندهند و همواره با شرایط و اطرافیان در بدترین حالت سازش کنند. این اتفاق باعث از دست دادن حمایت های خانوادگی و اجتماعی و در نتیجه ایجاد نوعی انزوای اجتماعی شده که پیوند شهلا را از اجتماع ضعیف و رفتارهای انحرافی وی را تشدید نموده است. بستری شدن وی در یک بیمارستان روانی معرف این نوع انزوا می باشد.
این شرایط در گروهی کوچک و حاشیه ای بیشتر نمود می یابد. پدیده «برچسب زنی» و «انگ زنی» توسط جامعه، شخصیتِ فرد منحرف را تثبیت می کند به طوریکه فرد پس از برچسب خوردن ممکن است تغییر هویت داده و خصیصه های همان برچسب را به خود گیرد. اما در نمایش دیده می شود که گاه شخصیت شهلا در پی انکار، فرار و یا حتی جدال با برچسبی است که به وی خورده است.
شخصیت اسماعیل که در واقع نزدیک به شخصیت استنلی کوالسکی داستان اتوبوسی به نام هوس می باشد، نماینده مردی است از طبقه اجتماعی- اقتصادی ضعیف جامعه، که دارای ادبیات سخیفی است و معمولا با همسرش لیلا که او را عاشقانه دوست دارد بدرفتاری و گاه خیانت می کند. درگیری اسماعیل با شهلا تحت تاثیر فاصله طبقاتی او، احساس نابرابری و در نهایت بروز کینه ورزی به اشکال مختلف است. در طول داستان اسماعیل به عنوان فردی که در پی حل مسائل و پرده برداری از واقعیت است معرفی، اما در پس آن، خوی غیرانسانی وی در برخی صحنه های نمایش در ارتباط با همسرش و شهلا، به ویژه در صحنه آخر نشان داده می شود. لیلا، خواهر شهلا، زنی است متفاوت که بیش از آنکه رفتارهای عقلانی از خود بروز دهد تحت تاثیر احساسات خود به خصوص در مورد نزدیکانش می باشد. لیلا به نوعی تصورات قالبی و کلیشه ای در مورد نقش خود به عنوان یک زن را پذیرفته و متناسب با آن رفتار می کند.
شاید لازم است برای درک وضعیت شخصیت های داستان، به خصوص زنان از رویکرد «اخلاق مراقبتی» به آنان بنگریم. در رویکرد اخلاق مراقبتی که از سوی فمنیست های تفاوتگرا نظیر خانم گیلیگان، منینگ، هلد و سایرین مطرح شده، برخلاف اخلاق کانتی، فاعلِ اخلاقی به همه پیچیدگی های موقعیت فرد توجه دارد و سعی دارد با استفاده از روش فهم همدلانه در آن موقعیت اخلاقی همدلی و همدردی کند و موقعیت وی را درک کند. در این روش، فردِ فاعلِ اخلاقی باید بتواند به ارتباط خود و سوژه اخلاقی آگاه باشد، نه آنکه مانند فاعلِ اخلاقی کانتی، خود را از همه روابط جدا کند و سپس به عنوان یک فرد بیرونی دست به قضاوت اخلاقی بزند. این قضاوت اخلاقی در مورد زنان به طور کلی و زنان این داستان ضروری به نظر می آید، چرا که با این دیدگاه شخصیت زنانی چون شهلا نه تنها قابل درک تر می شود بلکه موجب می شود ذهن مخاطبان وارد درگیری اخلاقی و حمایت و کمک به این اشخاص در جامعه گردد.
در کل داستان هوس و هفت دقیقه مبتنی بر دیالوگ های ساده چهار شخصیت اصلی داستان است که ملهم از نمایشنامه اتوبوسی به نام هوس می باشد. به نوعی در این داستان سعی شده است، متناسب با فضای اجتماعی و فرهنگی جامعه با استفاده از رفتارها، حرکات و گاه شوخی ها، شخصیت پردازی ها و دیالوگ ها به اصطلاح ایرانیزه شود. فضای ساده و نورپردازی و موسیقی و آواز زنده، نمایش را از نوعی یکنواختی دور میکند که این خود می تواند نقطه قوتی برای آن باشد.

فاطمه درخشان
منتشر در هنر نت: https://www.honarnet.com/?p=4707

محسن جوانی، امیر مسعود و محدثه جعفری این را خواندند
مریم کریمی و hirbods این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فاطمه درخشان
درباره نمایش کرونوس i
نقد از هنرنت: رهایی از زمان
نمایشی است که مخاطب را از بدو ورود از طریق صحنه، دکور، لباس، گریم، حرکات بازیگران و از همه مهم تر موسیقی زنده و متناسب با فضا، وارد دنیایی متفاوت، عجیب و ناآشنا کرده و همین مبهم و عجیب بودن فضا ذهنِ کاوشگر مخاطب را از ابتدا فعال می کند. شروع و سیر داستان به گونه ای است که مخاطب در ابتدا تنها مسحور بازی جذاب بازیگران است. داستان شروع مشخصی ندارد، نه زمان آشکار است و نه مکان. و این مخاطب را، مخاطبی که از زمان و مکان در شناختِ موقعیت خود و دیگر پدیده ها در این جهان بهره می برد، درگیر حل معمای زمان و محاسبه آن می کند.
بنابراین شاید بتوان گفت، کرونوس نمایشی است جذاب برای مخاطبانی خاص، که آشنایی و درکی پیشین با مفاهیم مهم داستان دارند اما به نظر می آید که مخاطب ناآشنا با فضای مفهومی نمایش هم درگیر موقعیت ها، نقش ها، دیالوگ ... دیدن ادامه » ها و بازی ها شود و در نهایت درکی متفاوت از نمایش در ذهنش به وجود آید.
نام نمایش تداعی کننده فضای مفهومی اسطوره ای است، و از آینده ای تاریکی خبر می دهد که انسان ها را در فضای مخوف و مواجی تسخیر کرده است که برای حفظ بقای خود ناگزیر، به انجام هر کاری است. از دیدگاهی گویی با داستان-های آخرالزمانی مواجه شده ای که خبر از اتفاقی قریب الوقوع و سهمیگن می دهد و گاهی برای سیاه جلوه دادن آن از صحنه ها و دیالوگ های خشن استفاده می کند. بی زمانی در نمایش، خطی بودن زمان در دنیای مدرن را زیرپا می گذارد و مخاطب را درگیر محاسبه زمانِ وقوع اتفاقات می کند، اما به نتیجه ای نمی رسد. آنچه مسلم به نظر می آید راه حل گذر و خروج از این مصائب، بازگشت به گذشته تعریف می شود و این یادآور اسطوره بازگشت به عصر طلایی از اسطوره های مهم یونانی است. عصر طلایی همان دوران کمون اولیه است، دورانی که قوانین طبیعی و بر اساس آن عدالت حکمفرما بود و انسان ها بر اساس قوانین عادلانه از جهان سهم می بردند. بازگشت به گذشته بارها در نمایش نشان داده می شود، هر چند که تکرار آن در برخی صحنه ها ذهن مخاطب را مشوش می کند، همان جا که خطی بودن زمان در ذهن انسان مدرن را زیرسوال می برد، اما راه حلی می شود برای باز شدن گره های ایجاد شده در داستان.
مفاهیمی شبیه به کهن الگوهایی نظیر خانواده، مرد، زن و مادر در داستان به چشم می خورد. از ویژگی های دوره سیاه به تصویر کشیده شده در نمایش، جنگ همه علیه همه تا شکار انسان های دیگر برای حفظ بقاست. گویا در این میان حفظ منافع خانواده اهمیت دارد، آن هم تا آنجا که منافع فردی اجازه می دهد. البته نوع روابط میان شخصیت ها، پدربزرگ، پدر و برادرها نیز نشان از تغییر مفهوم خانواده در آینده دارد. نگاه سطحی و جنسی به زن و زاد و ولد به عنوان کارکرد اصلی وی و گاهی تقدس نقش مادر نیز در این میان دیده می شود. اما آنچه در نهایت مهم جلوه می کند بازگشت به گذشته ازلی است.
بازی های حساب شده ی بازیگران، شخصیت های متفاوت داستان را به خوبی باورپذیر و جذاب می کند، اما گریم، فیزیک و صدای بازیگر پدربزرگ، مخاطب را با شخصیتی پیر مواجه نمی کند، شاید هم سن، پیری و جوانی از آن دست مقولاتی است که در پس بی زمانی در نمایش نیز مهم شمرده نمی شود. اما به هر حال تنها از طریق دیالوگ ها می توان سن و نقش شخصیت ها را حدس زد. می توان گفت که ورود بازیگر نقش زن، داستان را به نقطه اوج می رساند، آنجا که شخصیت ها دچار درگیری ذهنی درباره خود می شوند و مخاطب را بیش از قبل وادار به رمزگشایی می کند و در این میان بازی خوب شخصیت زن داستان این امر را تقویت می کند.
در کل نمایش کرونوس، شاید نتواند به لحاظ محتوایی مخاطب عام را با خود همراه کند، اما مخاطب عام نیز جذب بازی ها، طراحی صحنه و موسیقی زنده که همراهی محدود اما تاثیرگذاری دارد، نیز می شود. با این حال کارگردانی، طراحی صحنه و دیگر مولفه های آکسسوری در چنان سالن اجرا و بازی های حساب شده بازیگران قابل تقدیر و تحسین است.

فاطمه درخشان
منتشر در هنر نت:
https://www.honarnet.com/?p=4584