تیوال فاطمه درخشان | دیوار
S3 : 05:54:25
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
فاطمه درخشان
درباره نمایش فرمالیته i
«اسارت اندیشه»
منتشر شده در هنرنت

هر جامعه ای بر پایه قرارداد شکل گرفته است. این قرارداد مبتنی بر قواعد و قوانینی است که تضمین کننده نظم و امنیت آدمیان می شود، با این شرط که توافق و پایبندی همگانی برای آن به وجود آید، و این پایبندی، خود مستلزم دست کشیدن از امیال، آرزوها و آزادی فردی است.

این عبارات زاییده تفکر اندیشمندان روشنفکری است که مبنای فکری مدرنیته گردید. قرائتی جدید از زندگی انسان که با عناصری مانند عقل گرایی، فردگرایی، آزادی، برابری، سوبژکتیویته و … همراه شد.

از رویکرد هابز (یکی از بنیانگذاران نظام فکری مدرنیته)، انسان به طور طبیعی موجودی خودخواه و خودپرست است و اعمال انسان از امیالی سرچشمه می‌گیرند که نیازمند کامیابی هستند. زندگی میدان نبرد میان انسان‌هاست و کسی پیروز می‌شود که قوی‌تر باشد. اما انسان‌ها سرانجام درمی‌یابند که برای بقای خویش باید از وضع طبیعی خارج شوند و کارهایی را که از روی انگیزه‌های خودخواهانه انجام می‌دادند، ترک نمایند و بهترین راه دستیابی به صیانت، پایبندی به قرارداد اجتماعی و لویاتان (حکومت) است. اما محدوده ی آزادی انسان تا جایی است که عقل به آن اجازه می دهد. در واقع آزادی همانند آبی است که اجبارا باید از کانال مشخصی عبور کند.

نمایش فرمالیته در قالبی انتقادی روایتگر جامعه ای است که با فرض عدم توانایی انسان بر اداره خود، بر او مسلط است و اختیار هر گونه دخالت در حیات، از جسم تا اندیشه وی را به خود می دهد. جامعه ای که برای ادامه بقا قوانینی وضع و حتی نیازهای انسان را در قالب آن تعریف می کند. انسان اسیر در قفس آهنینی ست که نتیجه این قرارداد است.

جامعه ی به تصویر کشیده شده در فرمالیته، که ظاهرا در یک فضای بی زمان و بی مکان است، در تنش میان سنت و مدرنیسم قرار دارد. درگیر برخی نمادهای سنت چون خرافه است که برای توجیه انسان به کار گرفته می شود و از سویی نمی تواند خود را از برخی نمادهای مدرن دور کند. نمادهای جذابِ مدرنی که رفاه و آسایش را برای او به ارمغان می آورد اما از سوی دیگر آزادی او را نیز به خطر می اندازد. این اتفاق نشان دهنده ی، نوعی تناقض درونی نظام اجتماعی است، تمایل با برخورد با تجدد و تحت قاعده درآوردن و سلب آزادی فکری اعضای خود.

فرمالیته، طنزی ست خاکستری از دوره ای که مدرنیته دائم شعار عقلانیت و آزادی انسانی را سر می دهد، به انسان وعده ی کامیابی می دهد و از طرفی وی را اسیر قواعد خود کرده است. وجود برخی حرکات، نمادها و دیالوگ های غیرعادی و خیالی که گاه مخاطب را تا حدودی با موقعیت تلخ کامی، اندوه و ناامیدی و گاه طنزآمیز معلق نگه می دارد، و پرداختن به نقش های اجتماعی به صورت نمادین و اغراق آمیز، نمایش را به فرم گروتسک نزدیک می کند. با این حال، متن نمایش که متاثر از فضای گروتسک می باشد، در اجرا به موقعیت های ناراحت کننده و عذاب آور که از ویژگی های اصلی آن است، به خوبی پرداخته نشده.

در ... دیدن ادامه » فرمالیته، مخاطب با صحنه ای بدون دکور و طراحی خاص مواجه می شود. بازیگران در لباس های ساده، گریم های کمی اغراق آمیز و تنها به همراه یک چهارپایه در صحنه ظاهر می شوند. هر چند مخاطب با متنی خوب، بازی های هماهنگ شده و در کل میزانسنی غیرساکن روبرو می شود، اما نبود طراحی صحنه و گاه نورپردازی ضعیف موجب تکراری و در نتیجه خسته کننده شدن میزانسن می شود.

به نظر می آید علت ضعف در طراحی صحنه نیز، بحث اقتصاد صحنه، کمبود سالن های اجرا، نامناسب بودن صحنه سالن و برخی علل ساختاری دیگری باشد که در نهایت، با وجود آمادگی گروه اجرا، منجر به خروجی ضعیف باشد. اما آنچه در این اجرا مهم می نماید، وجود متنی کار شده ناشی از دغدغه های شخصی و اجتماعی نویسنده به ویژه در مورد نقش و جایگاه هنرمند در جامعه است که در دیالوگ های پرسوناژها به چشم می خورد.

فاطمه درخشان

گروه نقد هنرنت
لینک مطلب: https://www.honarnet.com/?p=6379
ممنونم از نگاه دقیق، مسنجم و ریزبین شما سرکار خانم درخشان

در قبال دکور کاملا صحبت شما در قبال محدودیت ها صدق می کنه و امید که بتونیم اگر باز اجرایی داشتیم این اتفاق را مرتفع کنیم
۶ روز پیش، سه‌شنبه
مرسی خانم درخشان قطعا در ادامه اجراها نکاتی که قابل بهبود باشند رو بهتر خواهیم کرد, مرسی از شما.
۵ روز پیش، چهارشنبه
ممنون از نقد پر محتواتون
۵ روز پیش، چهارشنبه
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فاطمه درخشان
درباره نمایش آشپزخانه i
دیواری در برابر رویاها
منتشر شده در هنرنت به تاریخ ۲۴ آبان

نمایش آشپزخانه نوشته ی آرنولد وسکر، درامی اجتماعی ست که داستان روابط انسان ها را با خود، دیگران و محیط پیرامون روایت می کند.

آرنولد وسکر، نمایش نامه نویس انگیسی، به علت خلق داستان هایی درباره طبقه کارگر دارای شهرت است. تعلق فکری او به جریانات چپ و کمونیستی، نشان دهنده موضوع محوری نمایش آشپزخانه است.

داستان در محیط یک رستوران، به ویژه پشت صحنه آن، یعنی آشپزخانه روایت می شود. فضایی که در آن انسان هایی عموما از طبقات پایین جامعه می کوشند تا برای افراد طبقه بالا که به رستوران مراجعه می کنند، غذا آماده کنند.

فضای آشپزخانه مانند هر محیط اجتماعی دیگر بستری ست برای جمع شدن افرادی که هدف مشترکی را دنبال می کنند، افرادی با ویژگی ها، شخصیت ها و جهان بینی های متفاوت که متعلق به یک طبقه اجتماعی هستند. اما آنچه موجب کنار هم ماندن آنها می شود، دستیابی به هدف مشترک یعنی تامین معاش است.

محیط آشپزخانه تمثیلی ست از کل جامعه ای که دچار فاصله طبقاتی میان دارا و ندار است و افرادی که در آن محیط مشغول به کار هستند، به خاطر فشارهای اقتصادی، اجتماعی و روانی که به واسطه وضعیت طبقه اجتماعی و اقتصادی شان به آنها تحمیل می شود، دچار خشم و در نتیجه طغیان علیه پایه های نظم موجود و چارچوب اجتماعی ظالمانه هستند. این خشم در روابط اجتماعی نیز پدیدار می شود، و شخصیت های داستان، علاوه بر کارفرما که وی را در مقابل خود می بینند، با سایر افراد هم طبقه خود نیز مدام در تنش و تضاد هستند. به طوریکه نوعی تقسیم بندی نیز میان خود آنها دیده می شود، آشپزی که سوپ یا سالاد تهیه می کند در جایگاه متفاوتی از آشپزی که غذاهای دریایی یا گوشتی تهیه می کند، قرار می گیرد، و این نشان دهنده نوعی تمایل در طبقه بندی در میان خود طبقات پایین بر مبنای نزدیکی و دوری از طبقه سرمایه دار نیز هست، طبقه بندی های اقتصادی، منزلتی و حتی جنسیتی.

علاوه بر پرداختن به وضعیت اقتصادی و طبقاتی شخصیت ها و نشان دادن بخشی از زندگی آنان در محیط آشپزخانه که متاثر از همین پایگاه اقتصادی و اجتماعی آنان است، با موضوعاتی در روابط اجتماعی نیز برخورد می کنیم. فضای پر تنش آشپزخانه به گونه ای تصویر می شود که آدمها به دلیل شرایط شان، حتی آنهایی که در یک موقعیت مشابه قرار دارند، دیواری به وجود آورده اند که موجب نادیده گرفتن آن دیگری و حتی خودشان می شود. در صحنه بازی رویاها، هیچکدام از شخصیت ها هیچ آرزویی فراتر از آنچه در روبه رویشان قرار دارد، ندارند. به آدم های بی رویایی تبدیل شده اند که تنها راه نجات شان را در مهاجرت و ترک کردن موقعیت جغرافیایی شان می دانند و همواره از محیط خود اظهار نارضایتی و بیرون از آنجا را فضای بهتر و ایده آل می دانند.

فضای ... دیدن ادامه » پرتنش و آشفتگی در روابط به خوبی در میزانسن شلوغ و پربازیگر نمایش قابل مشاهده است. به کارگیری تعداد زیاد بازیگران در نمایش از نقاط قوت این اجراست، چرا که با وجود شلوغی و پرکاراکتری، نمایش هم چنان از نظم برخوردار است. اما از کل بازیگران فقط به چند شخصیت به خوبی پرداخته شده و موقعیت بقیه در حد عبور و نشان دادن شلوغی و گاه آشفتگی فضای آشپرخانه که منبعث از آشفتگی فکری شخصیت های آن است، تعیین شده است.

با این حال، به وضوح روشن است که توجه و پرداختن به جزییات نمایشی با چنین ویژگی هایی، از عهده هر کارگردانی برنیاید. اما آنچه این اجرا را قابل تحسین تر می کند، حضور بازیگرانی است که نام آشنا نبوده، و جوانان دانشجوی با استعداد و قریحه ای متعلق به نقاط دیگر کشور هستند ، که این امکان برایشان فراهم شده که بتوانند در تالارهای اصلی تئاتر در پایتخت کسب تجربه کنند.

فاطمه درخشان

گروه نقد هنرنت
لینک مطلب:https://www.honarnet.com/?p=6267
“محصور در سنت”
منتشر شده در هنرنت

نمایش تالاب هشیلان، روایت ساده ای از چند نسل، در قاب خانواده ای معمولی از جنس طبقه متوسط است. قصه، روایتگر زندگی انسان هایی ست که هر یک به تنهایی قصه پر فراز و نشیب خود را دارند. انسان هایی متعلق به نسل هایی که مناسبات شان ملهم از تصورات قالبی است که تحت تاثیر ارزش های محیط شکل گرفته است. تصورات قالبی ای که هر مفهومی اعم از عشق، زن، مرد، خانواده، رابطه، خوب، بد و … را می تواند بازتعریف کند و مانند کهن الگو در خاطر جمعی بگنجاند.

در پسِ نام نمایش چند مفهوم پنهان که قصه نیز حول آنها به تصویر کشیده شده وجود دارد. در برخورد اول، عنوان تالاب هشیلان، یک منطقه زیبای طبیعی و گردشگری را به ذهن می آورد که متعلق به مردم روستای هشیلان است. روستایی در کرمانشاه که از ویژگی مردمانِ آن اعتقاد به داستان ها، اسطوره ها و کهن الگوهاست که به خرافه هم میامیزد و حصارهای باور عامیانه را شکل می دهد. از سویی تالاب ها محیط هایی هستند که مشخصات شان چیزی میان خشکی و آب است. تالاب ‌ها ممکن است همواره دارای آب باشند یا اینکه گاه خشک و گاه آب دار باشند.

آنچه که در قصه شخصیت های داستان نمایانگر است، زندگی شان مانند تالابی می ماند که گاه پرآب می شود و گاه از بی آبی خشک و نقش عوامل بیرونی نظیر باورهای عامیانه ی برآمده از سنت ها در این خشکی و سترونی بسیار پررنگ است.

داستان در فضای اجتماعی فرهنگی جامعه ایرانی رخ می دهد، در جامعه ای که علی رغم وجود تحولات چشمگیر و ظهور مدرنیسم، همچنان یک مدرنیته نیمه تمام را تجربه می کند و در برزخ سنت و مدرنیته مانده است. در این میان زنان بیش از دیگران این برزخ را تجربه می کنند. مفهوم مدرنیته به شدت با رشد فردگرایی گره خورده است و مبنای تنظیم روابط اجتماعی، توجه به هویت فردی و شخصیت مستقل است. در جوامع مدرن فردیت یافتن زنان به معنای استقلال اقتصادی و خودآگاهی زنان نسبت به نقش ها و بدن خویش است. اما در جامعه ای که همچنان تنش میان سنت و مدرنیته وجود دارد، زنان خود نیز نمی توانند از این برزخ خارج شوند چرا که پیشینه فرهنگی آنها مملو از الگوهای سنتی درونی شده است که مانع مواجه آنان با واقعیت می شود. و این اتفاق باعث می شود که زنان نه تنها از جانب مردان، بلکه از سوی هم جنسان خود نیز مورد قضاوت و بداندیشی قرار گیرند. آنچه در شخصیت دو زن داستان قابل مشاهده است، شخصیت دختر که قربانی این گونه مناسبات شده است و مادری که تحت تاثیر الگوهای فرهنگی، راه برون رفتی در درون همین الگوها ارائه می کند، راهی جز این پیش روی خود نمی بیند و در نتیجه دختر از حصاری به حصار دیگر منتقل می شود.

صحنه نمایش، یک خانه کوچک با اسباب اثاثیه ساده را نشان می دهد که در عین سادگی، به روایتگری و بازی ها کمک و آنها را باورپذیرتر می کند. به کارگیری موسیقی سنتی در دستگاهی حزن ناک در برخی صحنه ها، به تقویت فضای غم و اندوه داستان، کمک می کند. اما به نظر می آید که با نواخته شدن قطعه آواز غم آلود در صحنه ابتدایی داستان با زمانی به نسبت طولانی، به مخاطب یکباره فضای غم و رخوت منتقل می شود، در صورتی که اتفاقات داستان که به تدریج در صحنه های بعدی ظهور می کند، همراه به کارگیری موسیقی متناسب با آن می تواند از پسِ انتقال این حس برآید.

تالاب هشیلان، متاثر از جهان بینی و نگاه زنانه ای می باشد که تصویرگر در رخوت ماندن برزخ گونه ای ست که راه برون رفتی ندارد و تنها راه مواجه با سرنوشت، پذیرش واقعیت های متناسب با الگوهای سنتی تعین یافته و تعریف شده است. این دیدگاه، بازگوکننده همان نگاه برزخ گونه زنان به موقعیت هم جنسان خود است، به گونه ای که بیرون آمدن از این وضعیت را با توجه به شرایط جامعه، بسیار دشوار و کند می نمایاند.

فاطمه ... دیدن ادامه » درخشان

گروه نقد هنرنت: https://www.honarnet.com/?p=6216
امیرمسعود فدائی و امیر مسعود این را خواندند
نیلوفر ثانی و مریم اسدی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کمدی قدرت
منتشرشده در هنرنت

گریز از مرکز روایت چند خلافکار حرفه ای است که در تیمارستانی دور هم جمع شده اند تا با تظاهر به دیوانگی، به خواسته جریانی قدرتمند و بانفوذ دست به انجام کاری بزنند که ممکن است حیات کثیری از انسان ها و یا حتی بشریت را به خطر بیاندازد. اما از این موضوع غافل اند؛ موضوعی که تاریخ آن را اثبات کرده است، دست قدرت همیشه آلوده به جان و شرف انسان ها بوده و هست و دائم از آن سواستفاده کرده، حال خودِ آنان قربانی این سرشت سیاه قدرت شده اند.

جریان اصلی نمایش، بر اساس چنین روایتی، در قالبی کمدی و فانتزی پیش می رود، اما جریان غالبی نیست، چرا که دیالوگ ها دارای درون مایه طنز می باشند و مخاطب را در لحظه با خود پیش میبرد تا جایی که ممکن است مخاطب دریافتی از جریان اصلی نداشته باشد.

غالب بودن موقعیت ها، دیالوگ ها و به طور کلی جریان طنز و کمدی نمایش، تنها مخاطبان عادی و به عبارتی مخاطب عامه تئاتر را با خود همراه می کند. به بیانی دیگر، درون مایه کمدی آنقدر بر نمایش غالب است که درون مایه رئال آن به کلی نادیده گرفته شده و کمرنگ به نظر می آید. در حالی که مخاطبان خاصِ تئاتر، از نمایش کمدی انتظار خلقِ فضای شادی آور توأم با خنده، تفکر برانگیز و اصلاح گری را انتظار دارند.

بر این اساس می توان گفت، نقطه قوت نمایش گریز از مرکز، شوخی های کلامی درست و به جا و گاه تا اندازه ای اسلپ استیک های جزئی ست که از هر گونه الفاظ، عبارات و یا کنایه های غیراخلاقی خود را دور کرده و تلاش می کند که از تماشاگر به وسیله موقعیت ها و شوخی های کلامیِ مناسب، خنده بگیرد. این اتفاق به وسیله بازی های خوب، مسلط و درست بازیگران نیز تقویت شده است.

خلق موقعیت ها و اتفاقات در فضای تیمارستان و شخصیت هایی که خود را به دیوانگی زده اند، نمایش را جذاب و مخاطب را آماده و در انتظار صحنه های طنزآمیز می کند. در دیالوگ های کاراکترهایی که به ظاهر دیوانه اند، شوخی با موضوعاتی دیده می شود که خالی از محتوا نیست. شوخی با برجسته گان علمی و تاریخی و برخی قوانین علمی، که به نظر می آید نام نمایش نیز معرف این موضوع است، نیروی گریز از مرکز که همان فرار از جاذبه است و از سویی نیرویی است که در سانتریفوژها مورد استفاده قرار می گیرد.

دکور و طراحی صحنه نمایش شامل یک دیوار سفید که بیماران روی آن نقاشی کشیده اند و چند چهارپایه است که نشان از سادگی آن دارد. می توان گفت که امروزه این شکل از طراحی صحنه و یا به طور کلی طراحی میزانسن جزو ویژگی اکثر نمایش هایی ست که در تماشاخانه های تهران به اجرا می رود و شاید مهمترین علت آن کم هزینه بودن یا فضای نامناسب برخی تماشاخانه ها باشد. با این حال به نظر می رسد در نمایش گریز از مرکز تکیه اصلی بیشتر بر دیالوگ ها و پرسوناژها و موقعیت های طنزآمیز است، هر چند که کیفیت صحنه بر چگونگی آنها نیز می تواند تاثیرگذار باشد.

با ... دیدن ادامه » وجود نقاط قوت و ضعف ذکر شده برای نمایش گریز از مرکز، باید به این موضوع توجه کرد که هر چند مخاطبان خاص تئاتر انتظاراتی خاص از یک نمایش و به طور کلی ویژگی های آن دارند، اما باید گفت که، در چنین شرایطی که انواع گزینه های مختلف برای گذران اوقات فراغت وجود دارد؛ با این حال گروهی دیدن یک نمایش را به هر انتخاب دیگری که می تواند تنها با هدف وقت گذرانی و مصرف بدون محتوا باشد، ترجیح داده اند. بنابراین وجود سلایق و ذائقه های مختلف مخاطبین محتمل است.

از طرفی هر چند یک نمایش متناسب با قواعد و اصول استانداردِ حرفه ای یکسانی تولید می شود، اما با این وجود، حاصلِ ایده و چارچوب فکری تولیدکنندگان آن است که می تواند منحصر به فرد باشد و مورد پسند گروهی با ذائقه ای خاص قرار بگیرد و یا مخالفانی داشته باشد.

بنابراین نمی توان از این موضوع غافل شد که، وجود نمایش هایی به قاعده با درون مایه غالب طنز، ژانری است که فضای تئاتر به آن نیاز دارد و مورد انتخاب برخی مخاطبین قرار می گیرد.

فاطمه درخشان

گروه نقد هنرنت
لینک مطلب: https://www.honarnet.com/?p=6136
ممنون از نوشته زیباتون درمورد کارمون
۱۵ آبان
خواهش میکنم آقای اکبرنژاد
۱۶ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گریز از واقعیت

منتشر شده در هنرنت

آیا تاکنون به این موضوع توجه کرده اید که هر گاه به ماه نگاه می کنید، تصویر مشابهی از آن را می بینید؟ چه با دوربین ساده، یا با دوربین تلسکوپی و یا حتی چشم مسلح یا غیرمسلح به ماه می نگرید، همواره منظره یکسانی دیده می شود. اما نیمه تاریک ماه، آن بخشی است که ما نمی توانیم آن را ببینیم و این تصور وجود دارد که نیمه تاریکِ آن، فضایی سرد، تاریک و مبهم دارد. به همین دلیل است که برای توصیف هر وضعیت مبهم و ناشناخته، از اصطلاح نیمه تاریک ماه استفاده می شود.

عنوان نمایش «نیمه تاریک ماه» که اقتباسی از فیلم ایتالیایی «غریبه های تمام عیار» است، به نظر می آید قصد در انتقال چنین معنایی بر اساس بخشی از واقعیت زندگی دارد. روایت نیمه تاریک ماه، به گونه ای رئال، دادگاهی را به تصویر می کشد که با اتفاقات ساده، جزئی و خنده‌دار شروع می‌شود و در ادامه به افشاگری‌های دردناک و آزاردهنده‌ می‌انجامد.

اتفاقی که در این نمایش افتاده این است که، در مشخصات آن نام نویسنده ای نوشته نشده و در توضیحات آمده که نمایش اقتباسی از یک فیلم است. با وجود معانی مختلفی که از اقتباس وجود دارد -الهام گرفتن از یک اثر، ترجمه، انطباق با شرایط فرهنگی، زمانی و مکانی و گاهی به جای دراماتورژی- انتظار می رود که ردپایی از خالق اثر یا سازندگان نمایش به چشم بخورد. شاید از دید مخاطبینی که فیلم را دیده اند، نمایش نیمه تاریک ماه، کپی کاملی از فیلم ایتالیایی آن باشد.

بر اساس نظریه های اقتباس تئاتری، مخاطب در بازنویسی یک اثر فرهنگی، برای انطباق با موقعیت حاضر ممکن است احساس آزادی یا اجبار کند. در اقتباس های تئاتری متن را می توان به هر روش و اندازه ای تغییر داد. در هم آمیختن دیالوگ ها با جملات دیگر که می تواند حتی در تمرینات توسط بازیگران کامل شود. در اقتباس ممکن است چگونگی به صحنه آوردن نمایش، معنای اثر را تغییر دهد. اما هیچکدام از این موارد در نمایش نیمه تاریک ماه به چشم نمیخورد. هر چند که مخاطب حرفه ای تئاتر، همیشه از یک نمایش و خالق آن انتظار به کارگیری خلاقیت و دوری از کپی برداری دارد، اما به نظر می آید که برحسب اینکه در چه سطحی نویسنده یا کارگردان متن اصلی را دست کاری می کند، اقتباس نیز متفاوت می شود و در این کار مخاطب تنها با یک ترجمه مواجه است و قصه یک فیلم را در صحنه تئاتر تماشا می کند. شاید بتوان گفت که برخی محدودیت ها و سانسورها در شرایط فرهنگی کنونی جامعه، خود نوعی اقتباس باشد.

اما آنچه که کلیت یک نمایش را جذاب و مهم میکند، انتقال معانی و فهم آن است تا ارائه توهم دقیقی از واقعیت. هدف تئاتر آن است که تماشاگر را در موقعیت بهتری برای فهم جهان پیرامونش قرار دهد، جهانی که از دید برشت و بارت، اجتماعی و تغییر پذیر است. مانند نسخه ایتالیایی نمایش، نمادی که بارها به آن رجوع می شود ماه گرفتگی است. شبی که کاراکترهای داستان دور هم جمع می شوند. زندگی هر کدام از آنها به قسمت روشن ماه می ماند اما در طول جریان قصه، با پرده برداشتن از رازها سایه واقعیت روی شان می افتد. آنچه که در صحنه پایانی نمایش که به درستی و دقت نیز به آن پرداخته شده و می تواند ذهن مخاطب را به خود مشغول کند این است که آیا حاضریم جراحت آگاهی از حقیقت را به جان بخریم یا ترجیح می دهیم با اطلاع از سرخوردگی هایمان، در غفلت زندگی کنیم؟ و همین امر می تواند به تنهایی نقطه قوت کار باشد.

نیمه تاریک ماه، نمایشِ پردیالوگی است که سعی دارد مخاطب را به وسیله دیالوگ ها، بر کاراکترها متمرکز سازد، بنابراین اکت های بازیگران بیش از هر المان دیگری می تواند مهم باشد، هر چند جریان قصه پرکشش است، ولی بازیِ تاثیرگذاری از برخی بازیگران ِنمایش به چشم نمی خورد و چنین انتظاری برآورده نمی شود. میزانسن نیز شامل بخش‌های تکراری میز شام، آشپزخانه و تراس است و کاراکترها بین همین چند فضا تردد می‌کنند و قصه را پیش می‌برند. استفاده از فرم ویژوئالی و پخش زنده نمایش بر روی پرده نمایش در بک گراند صحنه کار جالب و خلاقانه ای است که بنظر می آید به خاطر شرایط سالن و جایگاه تماشاگران برای پی بردن به جزئیات اکت بازیگران انجام شده است. اما شاید اگر نمایش در تالار دیگری که امکانات نور و صدایی بهتری داشت اجرا می شد، به کیفیت نمایش می افزود.

فاطمه ... دیدن ادامه » درخشان

گروه نقدهنرنت
لینک مطلب: https://www.honarnet.com/?p=6071
“بزرگ ترین انتخاب زندگی”

منتشر شده در هنرنت

اردوگاه آشویتس (Auschwitz) بزرگترین و مجهزترین اردوگاه کار اجباری آلمان نازی بود که در طول اشغال لهستان توسط نازی‌ها ساخته و تجهیز شده بود. آشویتس شامل سه اردوگاه اصلی می‌باشد. اتاق‌های گاز و کوره های آدم سوزی برای اولین بار در این اردوگاه به طور گسترده راه اندازی شدند. این اردوگاه در سال ۱۹۴۵ میلادی به وسیله نیروهای ارتش سرخ شوروی از دست قوای آلمان نازی آزاد گردید. و در سال ۱۹۷۹ میلادی، یونسکو، این اردوگاه را به عنوان «نماد بیرحمی انسانی نسبت به هم ‌نوعان خود در قرن بیستم»، در فهرست میراث جهانی یونسکو قرار داد.

به نظر می آید قصه «آشویتس زنان» حول وضع زنان در جنگ و خشونت جنسی علیه آنهاست، زنان که بیشترین صدمات را در طول جنگها به عنوان بخشی از شهروندان جامعه متحمل می شوند. زنان، به عنوان شهروندان غیرنظامی در طول جنگ ها مورد حملات و خشونت های متعددی قرار می گیرند. افزایش ناامنی و احساس ترس از مورد حمله قرار گرفتن و عواقب وحشتناک آن، اغلب موجب فرار زنان از فضا و محیط های جنگ زده می شود، اما تکلیف زنانی که راهی برای فرار ندارند چیست؟؟ واقعیت آن است که زن بودن، موجب در امان بودن از حملات، آسیب ها و خطرات جنگ نمی شود، بلکه در بسیاری از جنگ ها، اتفاقا زن ها به دلیل جنسیت شان و وجود دیدگاه ها و رفتارهای مردسالارانه مورد حمله و خشونت واقع می شوند.

اما آنچه در روح کلی نمایش قابل مشاهده است روایتی عمیق از بی رحمی فراجنسیتی است که نه تنها علیه زنان بلکه علیه انسانیت و بشریت در جنگ رخ می دهد. و نویسنده به درستی سیر داستان را پیش می برد که نه تنها صدای زنان را بلکه صداهای دیگری که به نوعی لطمه دیده اند را به گوش می رساند.

درواقع از نقاط قوت نمایش چندصدایی بودن آن است که به درستی در داستان دیده می شود، هم صدای مظلومانه زنان و دخترکانی که جنگ همه شادمانی، خوشبختی و رهایی آنها را ربوده و هم صدای به ظاهر ظالمانه مردی که جنگ روح لطیف گره خورده به موسیقی او را به افسری خشن تبدیل می کند. مردی که پیش از جنگ، انگشتانش تنها برای انتخاب نت های موسیقی بر روی ساز حرکت می کردند اما پس از جنگ برای انتخاب قربانی روی ماشه اسلحه پر!

وجود مونولوگ ها و مخاطب قرار گرفتن مستقیم تماشاگران هم از جمله اتفاقاتی است که در این نمایش افتاده است که می تواند هم اتفاقی تهدید کننده باشد و یا در عوض یک نقطه قوت؛ چرا که شاید در نگاه اول برای مخاطبین کمی عجیب و معذب کننده باشد، اما ممکن است صداها را قابل باور و لمس تر بکند، به ویژه وقتی شخصیت های داستان مخاطبین را مورد سوال و تامل قرار می دهند، مانند شخصیت افسر که از ابتدا این سوال را می پرسد: «شما از چی می ترسید؟» «مهم ترین انتخابتون توی زندگی چی بوده؟» و ذهن مخاطب را درگیر می کند که او هم ممکن است مورد انتخاب واقع شود و یا خود حتی دست به انتخاب زند.

با این تفاسیر می توان گفت که داستان و قصه پردازی از سیر درستی برخودار است؛ چرا که با طرح سوالاتی سعی در روایت درد مشترک شخصیت های داستان دارد و مخاطب را نه تنها تا انتهای نمایش بلکه پس از خروج از سالن، وادار به یافتن پاسخ و جستجوگری می کند. در کنار این نوع قصه پردازی، میزانسن و موسیقی هماهنگ با اجرا و به خصوص بازی های نزدیک به واقع بازیگران، نمایش را دلنشین تر میکند؛ چرا که تنها راه انتقال عمیق مفاهیم همراه با احساس در چنین داستانی از بازی های به جا و دقیق نشات خواهد گرفت.

فاطمه ... دیدن ادامه » درخشان

گروه نقدهنرنت
لینک مطلب: https://www.honarnet.com/?p=6027
ممنونم از حضور و نقدتون خانم درخشان عزیز
۲۷ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
روایت ساده یک قاب اجتماعی
منتشر شده در هنرنت

نمایش «سه کیلو ۲۵۰ گرم» روایتی رئال از موضوعات اجتماعی دارد که بیان کننده شخصیت های مختلفی است که همه یک اشتراک دارند و آن تعلق به طبقه پایین جامعه که با مشکلات اقتصادی و پیامدهای اجتماعی آن دست و پنجه نرم می کنند.

داستان نمایش روایتی سطحی از روابط و مناسبات اعضای خانواده ای است که به دلیل مشکلات اقتصادی با هم درگیر و دچار چالش می شوند و پرده از یکسری حقایق برداشته می شود که همه حول موضوع اصلی یعنی تنگدستی و مشکلات اقتصادی شکل گرفته است.

در واقع تلاش می شود که بسیاری از معضلات اجتماعی نظیر فقر، بیکاری، اعتیاد، قاچاق، فاصله طبقاتی و حتی جنگ و خشونت در داستان به تصویر کشیده شود و شخصیت های مختلفی توصیف شود اما به لحاظ روانشناختی و اجتماعی، پرداخت عمیقی به چشم نمی خورد.

سه کیلو ۲۵۰ گرم، در لوکیشنی ثابت و یکنواخت به اجرا در می آید که هیچ صحنه ای تغییر نمی کند و نورپردازی در آن وجود ندارد، اما دکور ساده و استفاده از المان هایی که جذابیت های بصری آن را دو چندان نموده است بازگو کننده لحظات تلخ و شیرینی است که داستان بر آن سوار است.

با این وجود، آنچه که بیش از هر چیز موجب می شود که گاهی روایت ساده و سطحی داستان در حین اجرا از یاد برود، بازی نزدیک به واقع و خوب بازیگران به ویژه آقای محمد نادری است. استفاده از بازیگر افغان در نقش شخصیت افغانستانی و بازی قابل تحسین وی و روایت زندگی اش در کنار شخصیت های دیگر داستان از نقاط قوت این کار است چرا که این شخصیت مانند شخصیت های دیگر داستان هم در موقعیت های طنز و کمدی و هم در موقعیت های غم انگیز حضور دارد و نشانی از تمسخر و یا تضعیف ملیتی دیده نمی شود.

سادگی داستان، چند لایه نبودن آن و یا تکراری بودن موضوع به راحتی بیننده معمولی را با خود همراه کرده و او را جز همذات پنداری، شاد و غمگین شدن با شخصیت ها، وادار به اندیشه و تامل بیشتر نمی کند. مخاطب با داستانی تکراری روبرو می شود که مانند بسیاری از قصه پردازی ها دارای شروع، نقطه اوج و پایانی قابل تصور است که تنها بازی واقعی بازیگران آن را جذاب و قابل تماشا می کند.

و ... دیدن ادامه » همین روایت خطی، ساده و تک لایه بودن داستان ممکن است که رضایت مخاطب عامه را بیش از مخاطبان غیرعامه و حرفه ای تئاتر جلب کند و بر این اساس این نمایش جزو لیست علاقه مندی های تئاتربین ها نباشد. چرا که تماشاگر حرفه ای، علاقه دارد که با روایتی چند لایه روبرو شود تا با تامل بیشتر و رمزگشایی بتواند به لایه های پنهان و زیرین آن دست یابد.

فاطمه درخشان

گروه نقد هنرنت
لینک مطلب:https://www.honarnet.com/?p=5893
ممنونم از نگاهتون و نظرتون
۱۶ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«قصه عشق، پارادوکس ماندن و جدایی»

به نظر می­رسد «عشق» احساسی عمیق، علاقه ­ای لطیف و یا جاذبه­ ای شدید است. با این وجود تعریف عشق بسیار دشوار است که باید آن را از طریق آنچه عاشقانه نیست شرح داد. این حس محدودیتی در موجودات و مفاهیم ندارد و می تواند در حوزه های غیرقابل تصور ظهور کند. این حالت با حس هایی مانند هیجان، عاطفه، زیبایی دوستی، انسانیت، دلبستگی و صمیمت و … تطابق دارد. اما سوال اصلی این است که چرا انسانها عاشق می شوند؟ چرا عمر برخی عشق ها طولانی و برخی دیگر کوتاه است؟ چگونه است که رابطه ای با عشق شورانگیز آغاز و تنفری انزجارآمیز به جدایی کشیده می شود؟

نمایش «زیبایی گاهی زن است» برداشتی آزاد از داستان «شب های روشن» است که روایتگر مناسبات عاشقانه ای از چگونگی آشنایی، دلبستگی و جدایی دو شخصیت زن و مرد داستان است. شخصیت مردِ داستان ظاهرا انسانی بی عاطفه، اهل تعقل و مطالعه، اما سرخورده‌ی اجتماعی و مأیوسِ فلسفی‌ است. فردی است که معتقد است نهایت عشق جدایی ست و تلاش می کند از آن دوری کند اما به نظر می رسد که گاهی نیز در این مسیر متزلزل می شود.

ریتم آرام داستان،طراحی صحنه ساده و تاریک که با نورپردازی سعی می شود قطعات روایت به هم وصل شود، آن را به یک روایتی کند و گاهی کسالت آور تبدیل می کند. با این حال دیالوگ های دقیق و قابل تامل که گاه تبدیل به شوخی های قابل قبولی می شود در کنار فرم نمایش و استفاده از موسیقی زنده، آواز و صدای ضبط شده بازیگران نیم دیگر نمایش را جذاب تر می کند.

از قسمتهای برجسته که پس از متن نمایش و دیالوگ ها می تواند از نقاط قوت نمایش به حساب آید، موسیقی زنده آن است. استفاده از آلات موسیقی نظیر هارپ و هنگدرام که ترکیب نوای آنها، می تواند تداعی کننده ترکیب عقل و عشق باشد، انتخاب مناسبی است. اما سوالی که مطرح می شود این است که چرا از موسیقی زنده در اجرای یک نمایش استفاده می شود و کارکرد آن چیست؟ به نظر می رسد، طراحی و اجرای موسیقی زنده در تئاتر، کمک به هماهنگی حسِ کلی در طول اجرای نمایش و انتقال آن به مخاطب می کند. در واقع گاه موسیقی می تواند به جای کلام و دیالوگ و حرکت بازیگران در انتقال مفاهیم نقش مهمی ایفا کند با این قاعده که تناسب میان اجرا و موسیقی رعایت شود. اما در نمایشِ «گاهی زیبایی زن است»، موسیقی از اجرا فراتر می رود و در بخش هایی نیز با عدم تناسب میان حس منتقل کننده موسیقی و اجرا مواجهیم تا آنجا که دنیای خلق شده توسط موسیقی جدا از دنیایی است که از دیالوگ های بازیگران متصور می شود. شاید این اتفاق بدلیل اجرای اول نمایش بوده و امید است که در اجراهای بعدی مرتفع گردد.

از سویی این نمایش تداعی کننده فیلم «شب های روشن» ساخته فرزاد موتمن که آن نیز برداشت آزادی از داستان داستایوفسکی بوده است. در هردو این روایت ها در ظاهرِ امر، گویی با نمایشی روبرو هستیم توام با لحنی سرد و ریتمی آرام که روایتگر داستان رابطه عاشقانه ی داستایوفسکی است. شخصیت های داستان، انسان های بی نام و نشان هستند که گاه از طریق دیالوگ ها می توان اندکی به گذشته، ویژگی ها و تعلقاتشان به صورت اندک پی برد. بی زمانی و بی مکانی داستان گاه با صحبت از اشخاص و یا اتفاقات اجتماعی و سیاسی جاری از بین می رود و بیننده خود را در زمان حال تصور می کند، اما همچنان روح ناآشنایی و خلا زمانی و مکانی در طول داستان حس می شود.

از سویی فضای رمانتیسیم بر نمایش غلبه می کند و از سویی فضای واقع گرایی؛ گویی جدالی میان خیال و واقعیت وجود دارد که مدام تکرار می شود. با وجود نظریه های گوناگون درباره عشق و تحلیل روانشناختی، فیزیولوژیکی، فلسفی و اجتماعی آن، به نظر می رسد روابط انسانی بویژه پدیده عشق بسیار پیچیده است. اما به عقیده استرنبرگ که دیدگاه عشق به مثابه قصه را مطرح می کند، ما انسانها گرایش داریم عاشق کسانی شویم که قصه هایشان با قصه ما یکی یا مشابه است، نقش این افراد در قصه ها مکمل نقش خود ماست. این افراد از جنبه هایی مثل خود ما هستند، اما از جنبه های دیگر بالقوه از ما متفاوتند. اگر از سر اتفاق عاشق کسی شویم که قصه ای کاملا متفاوت داشته باشد، آن وقت است که هم رابطه و هم عشقی که زیرساخت این رابطه ست، وضعیتی متزلزل پیدا کند. و این اتفاقی است که در نمایش «گاهی زیبایی زن است» به چشم می خورد و تا اندازه ای تصورات، باورها و عقاید افراد راجع به عشق را مورد سوال قرار داده و آنها را به فکر وا میدارد.

فاطمه درخشان

گروه ... دیدن ادامه » نقد هنر
لینک مطلب: https://www.honarnet.com/?p=5767
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فاطمه درخشان
درباره نمایش من تاجی ام i
“هم نوازی اجرا و موسیقی ایرانی”
نوشته ای بر نمایش «من تاجی ام»
منتشر شده در هنرنت

آواز، به عنوان بخشی از موسیقی، نغمه ای است برای خوش کردن طبع آدمی و انتقال معانی و مفاهیم از حالات غم و اندوه درونی انسان تا مسائل و مصائب اجتماع، بی قید زمان و مکان؛ و همراهی این جلوه هنر انسانی با تئاتر می تواند تاثیر عمیقی در این انتقال داشته باشد. «من تاجی ام» مونولوگ هایی است برگرفته از زندگی دختر خزانه دار ناصرالدین شاه که از زبان ندیمه، گربه و صندوقچه جواهراتش روایت می شود. بنابراین، ساختار نمایش به گونه ای ست که شاید بتوان آن را در زمره تئاتر همراه با موسیقی یا همان تئاتر موزیکال از جنس ایرانی قرار داد.

میزانسن به گونه ای تنظیم شده است که مونولوگها، حرکات هماهنگ و موزون بازیگران و تا حدودی دکور و نورپردازی به همراه قسمتهایی از قطعات موسیقی استاد بهارلو به وسیله سازهایی چون قانون و ویلون و … اجرا را دلنشین می کند. به همین دلیل است که روایتگری ِ بخشی از نمایش همراه با آواز ایرانی این اجازه را می دهد که از تئاتر موزیکال ایرانی سخن گفت. هر چند تئاتر موزیکال وابسته به مکان و منطقه ای جغرافیایی خاصی نیست، زیرا موسیقی یکی از مهمترین شئون هنر انسانی است که بیانگر تجربه احساسی عمیق و دل انگیز در هر زمان و مکانی است.

همراه کردن اجرا و آواز در نمایش به ویژه آواز ایرانی به طور هماهنگ نیازمند دقت نظرهای بیشتری است که پرداختن بیش از اندازه به یکی موجب نقصان در درگیری نشود، با این وجود می توان گفت که در نمایش من تاجی ام تا اندازه ای تلاش شده است چنین نقضانی آشکار نشود، اما در همان مدت زمان کمتر از پنجاه دقیقه ای قابل توجه است.

علاوه بر موسیقی، استفاده از المان های بصری نظیر تابلوهای نقاشی، که در مرز میان رئال و سورئال قرار دارند، راوی رنج و غم شخصیت های توصیف شده است. حکایت رنج زنان فارغ از هر زمانی بی تاریخ است. رنجی که راوی انسانی و غیر انسانی، پرده از آن برمیدارد: توران، ندیمه تاجی، ببری گربه تاجی و صندوقچه جواهر… همه خود را تاجی می بینند، آنقدر که با درد و رنج او و همه زنان داستان عجین شده اند. رنجی مداوم از تولد تا مرگ، همه زنانِ داستان را از هر طبقه و موقعیتی همراهی می کند. رنج زنان نه محدود به تاریخ است نه مکان و نه موقعیت و طبقه اجتماعی. رنجی که حاصل از به رسمیت نشناختن وی، فارغ از هر صفت جنسیتی و انسانی است، به مانند غل و زنجیری است که در هر دوره زمانی به اشکال مختلف به وی تحمیل شده است. این حس از طریق مونولوگها با ادبیات آن زمان، به خوبی بااحساس و قوی به مخاطب فارغ از جنسیت منتقل می شود. هر چند گاهی در برخی صحنه ها که زمانِ آواز بیشتر است و یا مونولوگ ها نیاز به زمان بیشتری برای رمزگشایی توسط مخاطبین دارد، موجب خستگی ذهنی و بصری شود، اما از جذابیت آن نمی کاهد.

انتخاب قطعات موسیقی و تصنیفی چون ناله دل ساخته استاد بهارلو، خود به تنهایی راوی خوبی از این داستان است. محتمل این اتفاق نیز ناشی از تاثیر دستگاه­های موسیقی ایرانی بر احساس و حالت عاطفی خاص در انسانند و این از نقاط تحسین برانگیز موسیقی ایرانی است. در کل همنشینی آواز و ساز ایرانی با اجرا در نمایش من تاجی ام، لحظات دلنشینی آفریده میشود و امید می رود، خلق چنین اثرهایی با قوت بیشتری ادامه یابد.

فاطمه درخشان

گروه ... دیدن ادامه » نقد هنرنت: https://www.honarnet.com/?p=5610
با اشتیاق از شما فرهیخته ی گرامی دعوت میکنم که افتخار بدین تشریف بیارید نمایش مارو ببینید
ممنون از اعتمادی که میکنید
نمایش شکم
تا ۱۵ شهریور
هرشب ساعت ۱۸
تئاترشهر سالن قشقایی
۰۹ شهریور
با کمال میل به دیدن اجرای شما خواهم آمد .
۱۰ شهریور
باعث خوشحالیِ من و گروه اجرایی هستش
حتماً تشریف بیارید و نظرتون رو برامون بنویسید
۱۲ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فاطمه درخشان
درباره نمایش شپش i
نوشته ای بر نمایش شپش
منتشر شده در سایت هنرنت

این روزها گمان می رود، هر گروه تئاتری که از بازیگران ستاره، سلبریتی یا چهره برای نمایش استفاده نماید، از اقبال بیشتری برخوردار است؛ اما در این شرایط، اجرا بردن نمایش با بازیگرانی که نه تنها به نام و معروف نیستند بلکه تجربه اول آنها روی صحنه است، ممکن است در جذب مخاطب موفق نباشد. اما در نمایش شپش بازیگران به خوبی از پس نقش خود برآمده و توانسته اند با مخاطب ارتباط برقرار کنند. طبیعتا نمایشی که محصول کارگاه آموزشی و نتیجه تلاش بازیگرانی ست که اکثر آنان برای بار نخست در موقعیت یک بازیگر تئاتر روی صحنه می روند، قابل تحسین و تمجید است. وجود صحنه های خلاقانه از جمله اسلموشن ها و بازی های پرتحرک، نشان از کاری در سطح بالاتر از یک کارگاه آموزشی دارد. با این وجود لحظاتی از نمایش نیز وجود دارد مانند جیغ و دادها و دیالوگ های گاها سرسام آور که برای مخاطب آزاردهنده است، اما روی هم رفته چیزی از بازی خوب و پرانرژی بازیگران کم نمی کند و حاکی از این موضوع ست که آموزش بازیگران استادانه صورت گرفته است.

با این اوصاف سوالی که مطرح می شود این است که نمایشنامه شپش از چه ساختاری برخودار است؟ وجود یک نمایشنامه با ساختاری درست از جمله مولفه های مهم در تاثیرگذاری هر نوع نمایش بر مخاطب است. نمایشنامه با ساختار درست شامل شیوه طرح مسئله، معناپردازی، توصیف یک یا چند واقعه که مخاطب بتواند با آن ارتباط برقرار کند، در کنار عوامل دیگر نظیر بازی های خوب، اکسسوری، کارگردانی و غیره می تواند موفق باشد.

به گفته کارگردان نمایشنامه برداشتی خاص از چند نمایشنامه آنتوان چخوف است، که به نظر می آید درگیر نگاه و سلیقه نویسنده شده است. هرچند که شپش مبتنی بر کمدی موقعیت و وابسته به موقعیت هاست که موفق هم بوده است، اما استفاده از شوخی های جنسی متعدد، الفاظ بد که در گذشته گاها در نمایش ها و فیلم ها موارد معدودی از آن دیده میشد، اما درحال حاضر هم فراوانی آن زیاد شده است و هم تنوع آن و در کنار آن شوخی ها و واژه های عامه پسند و غیره در دیالوگ ها و موقعیت ها از جذابیت نمایش کاسته و آن را به نمایش های عامه پسند و گیشه ای نزدیک می کند.

پس از دیدن نمایش ممکن است این سوال به ذهن مخاطب خطور کند که چه معنایی از این نمایش دریافت کرده است. و این مسئله ما را به این موضوع هدایت می کند که رسالت تئاتر چیست؟ آیا در کل تئاتر رسالتی دارد؟ آیا طرح مسئله کردن و پرداختن به آن و در کل حاوی معنا بودن، تنها متعلق به تئاتر و نمایشنامه های دراماتیک است؟ آیا تئاتر کمدی خارج از این ساختار است؟ آیا هدف تئاتر کمدی تنها سرگرم کردن مخاطب با توسل به انواع شوخی ها بدون هیچ گونه تلاش برای انتقال معنا و وادار کردن مخاطب به تامل، حتی برای زمانی اندک است؟

هر چند در شرایط امروز، از منظری اقتصادی، اقتصادفرهنگ خود از عوامل رشد، توسعه و بالندگی یک جامعه به طور کلی و فرهنگ و هنر، به طور جزئی می باشد؛ بنابراین موفقیت در گیشه نیز یکی از مولفه های مهم موفق بودن یک نمایش است. اما تئاتر به عنوان یکی از جلوه های اصلی هنر، دارای ذاتی اخلاقی و فرهنگی است. بر اساس این ضابطه، معیار موفقیت یک نمایش، در کنار همه عوامل سازنده آن، انتقال سرمایه فرهنگی هم به اجزای انسانی خود و هم به مخاطب است. مخاطبی که برای فارغ شدن از دنیای شلوغ و پرمسئله مدرن، از میان انواع سرگرمی ها و برنامه های فراغتی و تفریحی، تئاتر را برای فراغت خاطر خود برگزیده است، طبیعتا مخاطب عامه نیست و انتظاری بیش از یک نمایش تنها برای گذران وقت خود دارد. وقتی از لذت دیدن نمایش سخن به میان می آید، منظور لذت از همه اجزای ساختاری یک نمایش است، از اکسسوری، بازی ها، موسیقی، کارگردانی، سالن استاندارد و از مهم تر محتوای آن نمایش است.

به نظر می آید، نمایشی می تواند مخاطب را با خود همراه کند، چه در حین نمایش و مهم تر از آن بعد از نمایش، که بر سرمایه فرهنگی مخاطب که از جنس معرفت است بافزاید، چه با لحظه ای تفکر تا انتقال معنایی عمیق از زندگی، حتی در ژانر کمدی…

فاطمه ... دیدن ادامه » درخشان

گروه نقد هنرنت: https://www.honarnet.com/?p=5555
مینا، مسعود جعفریان و مرتضی سلیمى این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
«وعده ی رویای آزادی»
منتشر شده در هنرنت

نمایش لولیتا با به تصویر کشیده شدن زندگیِ دخترِجوانِ ۱۳ ساله ای که درگیر رابطه با مردی است که به نظر می رسد از او سواستفاده کرده، آغاز می شود، اما در نهایت با سقط بچه که لحظه سیاه و خونینی برای دختر است این رابطه به پایان می رسد؛ در حالیکه شروع داستان از این لحظه تلخ و خونین آغاز می شود.

با توصیف اولیه لولیتا در ابتدا این تصور به ذهن می­ آید که نمایش، داستانی است مقتبس از لولیتای ناباکوف، هر چند به نظر می رسد که گریزی به موضوع رمان لولیتا هم می تواند باشد، اما در ادامه مفاهیم بسیارِ دیگری به تصویر کشیده می شود که حاکی از مسائلی است که انسان ها با آن دسته و پنجه نرم می کنند؛ مسائلی که سر منشا آن، نابسامانی ها و آشفتگی های دوره مدرن است. صحنه آغازین ازدواج با سر منشا تحولات و صحنه پایانی سلاخی سرمنشا تحولات، ... دیدن ادامه » گویای این موضوع در نمایش است. بنابراین لولیتا می تواند نماد رهایی از کابوس های بشری و دستیبابی به آزادی باشد.

لولیتا نسخه ۱۲، روایتی است در بستری فراواقع گرا (Surrealism). بر اساس این رویکرد، رویاها و ناخودآگاه (فرویدی) می تواند راهی برای دستیابی به خود واقعی انسان باشد. توجه به رویاها، عبور از مرزهای پذیرفته شده فرهنگ، پنهان نکردن احساسات و شکستن مرز ممکن و ناممکن از مولفه های مهم فراواقع گرایی است. به عقیده ادگار و سج وی، در رویکرد فراواقع گرایانه، که جنبشی هنری- اجتماعی است، گرایشی به ایجاد دگرگونی در زندگی روزمره از طریق آشکارسازی امر شگفت انگیز و تصادفیِ عینیِ نهفته در نظمِ ظاهریِ واقعیت وجود دارد. هدف این دگرگونی و آشکارسازی آزادی بشریت از هر آنچه که او را اسیر می کند، است.

بندهایی که انسان را به اسارت می کشد، در نمایش، در قالب کابوس آدم ها در ابتدایی ترین نیازهای بشری، نشان داده می شود. کابوس آشفتگی های روانی و جنسی، عشق، ازدواج، معاش، شغل، مسکن، تحصیل، مهاجرت، محبوبیت و در نهایت آزادی که در دنیای امروز در لباس دموکراسی درآمده، کابوس هایی است که انسان ها را به بند کشیده است. و لولیتا آنکه خود پای در این بندها داشته است، وعده رهایی و آزادی از کابوس های تلخ بشری را از طریق آزاد شدن نیروهای پنهان روح انسان، می دهد. آزادی بزرگترین وعده انسانی است. «آزادی فرزند شرایط است، چون آزادی هر کسی بند بقیه است… برای آزادی باید بها داد و بهای آن قانون است و چون قانون خواست مشترک است پس مقدس است و غیرقابل تغییر». و قانون، مشروط کننده آزادی، بهترین راهِ مشروع ِدر بند کشیدن آزادی بشری. اما وعده های لولیتا نیز چون از مسیر همان وعده های دنیای مدرن می گذرد، و خود را حق معرفی می کند، نمی توانند پایان دهنده درد و رنج انسان ها گردد. کابوس هایِ با پلک جای خود را به کابوس بدون پلک می دهد…

در نمایش لولیتا نسخه ۱۲، بازنویسی شده ۱۱ نسخه قبلی این نمایشنامه، بازی ها و فیزیک بازیگران از نمایش و دیالوگ ها که گاه نامفهوم است پیشی می گیرد. عدم تعین زمانی و مکانی، کاراکترها و موقعیت های نامعلومِ رویاگونه، دیالوگ های مقطع و بدون پیوست، که از ویژگی سبک های سورئال است، مخاطب را دچار سردرگمی می کند. سردرگمی ای که در رویاها و کابوس های کاراکترهای مبهم وجود دارد به نوعی به مخاطب نیز منتقل می گردد. اما با این وجود، مخاطبین نمایش هر یک می توانند به حسب پیش زمینه خود خوانش های متفاوتی از نمایش داشته باشند؛ ویژگی گشودگی نمایش های سورئال همانگونه که رولان بارت می گوید، می تواند مخاطب را به بازآفرینی متن و لذت خوانشی ازاد ترغیب کند.

فاطمه درخشان

لینک مطلب در هنرنت: https://www.honarnet.com/?p=5208
فاطمه درخشان
درباره نمایش گورخواب ها i
“اراده فردی یا جبر اجتماعی؟”
منتشر شده در هنرنت

مایش گورخواب ها، می تواند گزارشی از وضعیت گورخواب ها، چند سال پس از واقعه هفت دی سال هزار و سیصد نود و پنج باشد. اما نویسنده تلاش کرده در پس این پدیده، به پردازشِ سطحیِ چند مسئله و آسیب شهری دیگر مانند فاصله طبقاتی، نابرابری، بی تفاوتی اجتماعی، بی خانمانی، کارتن خوابی، روسپی گری بپردازد.

نقش ­آفرینی بازیگرانی چون خانم ادبی و آقای صفری بیش از موضوعِ کم عمق داستان خودنمایی می کند. در کنار بازی های خوب اما دکور و نورپردازی ساده و یک دست در طول اجرا از جذابیت آن می کاهد، در صورتیکه می توانست خلاقانه تر و حاوی المان و نمادهای بیشتری از موضوعات مطرح شده باشد. با این حال از نقاط مثبت این نمایش، پرداختن به چنین مسائل اجتماعی با وجود نو نبودن آنهاست که بازگویی مجدد آن موجب تحریک توجهات و تاثیر بر جامعه می شود که خالی از فایده هم نیست.

گورخوابی از آن دست مسائلی است که به نسبت مسائل و آسیب های دیگر فراوانی چندانی ندارد، ولی اگر به عنوان نماد فقر مورد توجه قرار گرفته شود، پرداختن به آن بااهمیت است. گورخوابی می تواند نماد و سمبل تفاوت طبقاتی، فقر و ناداری بخشی از جامعه باشد. چنانچه در دیالوگ های زن گورخواب نوعی حسرت و خشم از سبک زندگی طبقات بالا و متوسط جامعه و بی تفاوتی اجتماعی آنان نسبت به مسائل اجتماعی، دیده می شود. گویی این وضعیتِ آنها تنها به گردن شهرنشینان، طبقات بالا، حکومت و نهادها و در کل هر آنچه در قالب ساختارها می گنجد است. هر چند تاثیر این عوامل در تولید و بازتولید این گونه مسائل کم نیست اما رویکرد تک عاملی ساختاری نیز در تبیین این مسائل منطقی به نظر نمی آید. تبیینی که در بسیاری از نطق ها، سخنرانی ها، مطالعات علمی، گزارش های رسانه ای و غیره به چشم می خورد.

آنچه در این نمایش هم دیده می شود این است که نقش افراد در تغییر شرایط شان نادیده گرفته شده و تنها به عوامل ساختاری پرداخته شده است. در حالیکه افراد خود می توانند در تغییر شرایطشان نقش داشته باشند. برای مثال داستان می توانست شخصیت دیگری داشته باشد که با اتکا به توانایی های فردی خود برای تغییر شرایط خود اقدام کرده است. چنانچه در نمایش دیده می شود که شخصیت مرد گورخواب از توانایی نوازندگی برخوردار است. بنابراین با وجود اینکه برخی از ساختارهای تعدیل کننده هر چند ناقص و ناکافی وجود دارد مانند برخی تدابیری چون گرمخانه ها و طرح های ساماندهی که در نمایش هم به آن اشاره شد، اما بخشی از شرایط زندگی این افراد به خودشان برمی گردد که این گونه زندگی کردن را ترجیح می دهند.

در برخی دیالوگ های نمایش به موضوعاتی اشاره شد که می توان آنها را نمادی از جهل دینی و برداشت غلط و جاهلانه از مفاهیمی دانست که برخاسته از جهان بینی افراد است. مفاهیمی چون نفرین کردن که دارای جنبه ای قدسی است و به عنوان واکنشی برای خلاصی از وضعیت فلاکت بار و توجیه تفاوت طبقاتی یعنی برخورداری طبقات مرفه و نابرخورداری طبقات فقیر به کار می رود؛ تنها کنش فعالی است که از سوی یک گورخواب می تواند بروز یابد. در حالیکه ادیان می توانند جنبه های انگیزشی برای شرایط افراد جامعه داشته باشند. دین و یا هر آئینی که توجیه چپاول و تضییع حقوق بخشی از جامعه را کند، پذیرفته نیست؛ و در مقابل آن، دینی قرار دارد که دستور به قیام و ایستادگی برای تغییر شرایط را می دهد و پیروان خود را به کنش هدفمند برای تغییر شرایط فرا میخواند.

پرداختن به مسئله گورخواب ها و رسانه ای کردن آن چیزی جز سوژه عکاسان شدن و اخراج از گورستان، فایده ای برای آنان نداشته اما گویا فواید سیاسی برای اشخاص و دعواهای جناحی داشته است. چنانچه در نمایش نیز این موضوع دیده می شود که گاهی وجه سیاسی دیالوگها بر وجه اجتماعی آن غالب می شود و همین امر باعث شده توجه به مسائل اجتماعی به مثابه مسائل سیاسی و نه اجتماعی صورت گیرد.

امروز ... دیدن ادامه » جامعه ما نیاز به امید به موفقیت برای تغییر شرایط را دارد و پرداختن صرف و مکرر به مسائل و آسیب های اجتماعی بی آنکه راه برون رفت و گزینه ای برای تغییر شرایط معرفی کند، جز تزریق یاس و ناامیدی، خروجی دیگری نخواهد داشت.

فاطمه درخشان

لینک در هنرنت: https://www.honarnet.com/?p=5177
امیر مسعود و مینا این را خواندند
محمد لهاک ( آقای سوبژه ) و آقامیلاد طیبی این را دوست دارند
این نمایش رو خیلی دوست داشتم واقعیت تلخ جامعه مون روبه خوبی بیان می کرد
۱۸ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فاطمه درخشان
درباره نمایش مرد بالشی i
«مرگ مولف یا مخاطب؟»
نوشته ای بر نمایش مرد بالشی؛ منتقد هنرنت

مرد بالشی(The Pillowman) نوشته مارتین مک دونا از جمله آثاری است که به خوبی مطرح و دیده شده، بنابراین مطالب زیادی درباره آن از جمله قصه، شخصیت پردازی و سایر المان هایی که موجب قوت آن شده، بیان گردیده است. اجرای چنین نمایشنامه ای به همراه دکور و طراحی صحنه متناسب با فضای داستان و بازی های باورپذیر، نمایش را به اثری درخور تبدیل کرده است.

نمایش مرد بالشی روایتی است جنایی و تلخ از خشونت در دنیای امروز، اما مک دونا به گونه ای این روایت های تراژیک را طراحی کرده که مخاطب را تا پایان داستان به خوبی با خود همراه می کند. وی در روایت داستان، گره های فکری بسیاری را پیش روی مخاطب قرار می دهد؛ اما نقطه قوت روایت پردازی، در طرح داستان های خرد و قرار دادن موقعیت های کمیک در آن، وجود سطحی از انتزاع و ابهام در مرز میان واقعیت و فراواقعیت است که از این طریق کمک به حل معماهای فکری می کند. این نشان می دهد وی مخاطب را به خوبی می شناسد، مخاطبی که از طریق داستان پردازی و به کارگیری قوه تصور و خیال او، مسائل خشن، سخت و زمخت را قابل هضم می کند.

به نظر می رسد مک دونا در طرح روایت مردبالشی بر اساس برداشت های گوناگونی که تا به امروز از آن شده است، به دنبال بیان موضوع و یا موضوعاتی روشن و قابل درک است، نظیر خشونتِ آشکار و پنهان، کودک آزاری، تمایل به فناناپذیری و … که از دوران کودکی می تواند در شخصیت آدمی نهادینه شود و در تک تک کاراکترهای داستان قابل مشاهده است. همه شخصیت های داستان دوران کودکی پررنج و عذابی داشته اند. به عقیده فروید روان انسان برساخته و بخش بندی شده است. ساخته شدگی روان آدمی در مراحل رشد و توسعه آن دیده می شود که می تواند در گستره پیامدهای هنجار یا ناهنجار ممکن در توسعه روان نیز دیده شود. این موضوع در شخصیت کاتوریان و پلیس خشن داستان بیشتر قابل رویت است. اما خودآگاه انسان همواره از میزانی از آزادی برخوردار است و می تواند خود را از بند نیروهای فراخود آزاد کند، چنانچه در پرده آخر توپولسکی بعد از اشاره به تاثیر شرایط سخت دوران کودکی بر شخصیت فرد، این موضوع را مطرح می کند که انسان مختار به انتخاب است. در واقع کشمکشی میان خودآگاه و ناخودآگاه انسان قابل مشاهده است.

این برداشت از نمایشنامه، مانند بسیاری دیگر، برداشتی از لایه یا لایه های سطحی آن است. آنچه در این نمایشنامه به ظاهر ساده قابل مشاهده است، وجود لایه های پنهان در پس روایت روشن و خطی آن می باشد. بر اساس روش ساختارگرایی(Structuralism) یک اثر دارای سطوح مختلفی است، سطحی که در نگاه اول کمابیش قابل مشاهده است و سطحی که کمتر در معرض دید قرار می گیرد و باید کشف شود. سوال این است که چه معنایی در پس این روایت که دارای پی رنگ(Plot) سیاه یا خشن است می تواند وجود داشته باشد؟

در یک برداشت می توان گفت وجود کاراکتر نویسنده به عنوان عامل تولید متن و اندیشه خود گویای این مطلب است. کل روایت بر محوریت داستان هایی که نویسنده نگاشته شکل گرفته است. داستان هایی که عواقب فاجعه بار آن به مسئله ای تبدیل شده که پلیس را ودار به رمزگشایی درباره آن کرده است و در نهایت راه حل مسئله برای جلوگیری از اتفاقات ناخوشایند دیگر در نابودی نویسنده و آثار اوست. اما آیا این بهترین راه حل است؟ آیا برای جلوگیری از عواقب جبران ناپذیری که یک متن ممکن است داشته باشد باید آن متن و اندیشه یا تولیدکننده را سانسور کرد و مانع آن شد؟

مارک فورتیر معتقد است که یکی از نگرش‌های اصلی در عمده مباحث نظری این است که ما نمی‌توانیم کنترل کنیم که دیگران چه برداشتی از آن‌چه می‌گوییم یا می‌نویسیم خواهند داشت. چنانچه پساساختارگرایان نیز بر این باورند که الگوی ثابت و منسجمی از خوانش متن وجود ندارد. بر اساس این رویکرد درجه ای از عاملیت و آزادی در اختیار خواننده است. خواننده وفادار وجود ندارد، بلکه تنها امکان نامحدود خواننده های متفاوت وجود دارد. بنابراین مولف و خواننده دیگر در رابطه سلسله مراتبی نیستند، که به موجب آن مولف، معنا را به خواننده منتقل کند. بلکه خواننده و مولف هر دو به یک اندازه به یکدیگر معنا می دهند. بر این اساس نمی توان به طور جزمی تعیین کرد که تنها یک نوع خوانش از متن می تواند وجود داشته باشد و متن ممکن است در موقیعت ها و شرایط مختلف تاریخی و اجتماعی به گونه ای متفاوت دریافت شود و نتایج متفاوتی به بار آورد. بنابر نظر فیش، نظریه پرداز رویکرد واکنش مخاطب، هیچ نوع معنای ذاتی در اثر وجود ندارد مگر آنکه جوامع تفسیری در هر حوزه معین آن معنا را به وجود آورد یا مجاز بشمرد، و دیگر معناها را مجاز نداند و تایید نکند. بر این اساس آیا می توان گفت که تنها راه جلوگیری از وقوع عواقب ناخوشایند ناشی از خوانش مخاطب، منع تولید اثر یا از بین بردن آن است؟

فاطمه ... دیدن ادامه » درخشان
منتشر شده در هنرنت: https://www.honarnet.com/?p=5034
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فاطمه درخشان
درباره نمایش نان i
«رویای ناتمام»؛ مروری بر نمایش نان
منتشر شده در هنرنت

نان استعاره از زندگی مادی و دنیوی آدمی است که محصور در زمان و مکان معینی نیست، نه توصیف زمان حال است و نه محدود به گذشته. از آغاز تاریخ آزادگان و بردگان، نجیب زادگان و عوام، اربابها و رعیتها، استثمارکنندگان و استثمارشوندگان، پیوسته رو در روی یکدیگر بوده اند. به گفته کارل مارکس فیلسوف و جامعه شناس برجسته قرن نوزدهم، انسانها از ابتدا برای تامین معیشت خود، به گونه ای انفعالی در طبیعت دخل و تصرف کرده و برای دگرگون کردن آن ابزارهایی اختراع و سازمانهای اجتماعی مختلفی را پدید می آورند. وی معتقد است همه شیوه های سازمان اجتماعی، به جز آن شیوه هایی که در نخستین مرحله کمونیسم ابتدایی رایج بودند، با نابرابری اجتماعی مشخص می شوند. همین که جوامع بشری از حالت جماعت های اساسا بدون تمایز بیرون می آیند ... دیدن ادامه » تقسیم کار به پیدایش قشربندی اجتماعی می انجامد، یعنی به پیدایش طبقاتی از مردم که بر اثر دسترسی های متفاوتشان به ابزار تولید و قدرت اجتماعی، از یکدیگر متمایز می شوند. این نگاه در نمایش از طریق استعاره ها، تشبیه ها و المان های فرمالیستی (صورتک های جنسیت زدا شده، نان، صندلی های بلند و کوتاه که نشان از جایگاه های مختلف اجتماعی دارد و ...) و در گفتارهای راوی که گاه سرد و خشن و نامتناسب با فضای اجراست و گاه این گونه نیست، به خوبی دیده می شود.
انسانها در جامعه زاده می شوند و جامعه روابط مالکیت و موقعیت اجتماعی و اقتصادی آنان را پیش از زاده شدن آنها تعیین می کند. نان که می تواند استعاره از معیشت آدمی باشد، زمانی معنا پیدا کرده است که انسانها در مناسبات مبتنی بر مالکیت و نابرابری محصور گشته اند. انسانها در این فراگرد، هر روزه زندگی شان را دوباره می سازند و درگیر این تکرارند و محبوس در قفس آهنینی که تنها راه نجات از آن کار بیشتر است. و همه اینها نشان از گیر افتادن وی در ساختارهای اجتماعی است که خود در تنگتر شدن آن نیز سهیم است. به گفته راوی: «نان، در افکار روزمره سمبل آنچه به دست نیامدنی است؛ زندگی با اعمال شاقه؛ و خوردن، تمایل مطلق انسان است به سیر شدن».
سیر نمایش به¬گونه ای است که بیننده مدام درگیر مفاهیم متعددی نظیر نان، معاش، نابرابری، فقر، جنگ، گرسنگی، بی عدالتی، یأس و ... می شود و در انتظار مفاهیم متضاد و متقابل آن و راه حل رهایی از آنها مانند عدالت است. اما این معانی در غالب رویای انسانها به نمایش درمی آید که در تنها خواب قابل دسترس است. رویای انسان، دنیایی است سرشار از نان و وجود عدالت که دست نیافتنی است و در انتها همه عوامل شوم بختی او بطور یاس گونه ای مانند دیوار بتنی قد علم می کند.
گویی نمایشِ نان، پرده ای از واقعیت این روزهای پرالتهاب آدمی است، بخصوص آنان که در تقسیم بندی های نابرابرانه در جنوب زیست می کنند. اما باید گفت آنچه بیشتر در این داستان خودنمایی می کند، قائل شدن غایتی مادی برای انسان، دغدغه معیشت و نادیده گرفتن ارزشهای غیرمادی است. دستیابی به رفاه برای رسیدن به هدف غایی لازم است اما هدف غایی نیست. انسانی که هر چند در این روزها با غم نان دست و پنجه نرم می کند و در بند آن است، اما همواره در پی رهایی و حرکت برای تغییر وضع موجود تلاش می کند. آنچه در این نمایش دیده نمی شود ارائه راه حل برای خلاصی از این وضعیت مأیوس کننده است.
به کارگیری خلاقیتهای بصری در طراحی صحنه، دکور ساده و هماهنگ با فضای روایت، موسیقی زنده، حرکات موزون و هماهنگ بازیگران که به نظر می آید پس از تکرار اجرا حاصل شده ، قابل توجه است و چه بسا اگر نمایش در تالاری کوچک و متناسب تر اجرا می شد، می توانست کیفیت آن را دوچندان کند.

فاطمه درخشان

لینک مطلب در هنرنت: https://www.honarnet.com/?p=4877
فاطمه درخشان
درباره نمایش پدر i
«اسطوره مادری»
مروری بر نمایش مادر

در بسیاری از فرهنگ ها «مادری» ارزش مثبت و نقش تقدیس شده ای دارد و حول این مفهوم که به نوعی بر ساخته یا سازه اجتماعی است، انتظاراتی شکل می گیرد و تعهدات، وظایف و ویژگی هایی تعریف می شود. به طور کلی، تحت نظام پدرسالاری، مادری موقعیتی پر رمز و راز و اسطوره ‌ای تلقی شده و از آنجا که تنها زنان به این جایگاه دست می یابند، از تمامی آنها انتظار می رود مشتاق دستیابی به آن باشند. این در حالی است که زنان در زندگی واقعی، به دشواری می توانند با چنین امیدها و آرزوهایی هماهنگ شوند و نتیجه آن به وجود آمدن شکاف میان تصور مادری و واقعیت آن است.
نمایش مادر، نوشته فلوریان زلر، که این روزها نمایش نامه های متعددی از وی بر روی صحنه تئاتر ایران می رود، نشان از چنین تناقض آشکاری در زندگی زنانی که نقش مادری را به دوش می کشند، دارد. زلر ... دیدن ادامه » در پیشگفتار کتاب، این داستان را طنزی تلخ دانسته و بیان می کند «مضحکه زندگی، دردی عمیق که از سرشت و نهاد شخصیت اصلی که همزمان اصلی ترین شخصیت زندگی هر بشر است، مادر است، بیرون می ریزد، و چون دردی ناگفتنی است، مضحکه را آرام آرام تبدیل به تراژدی می کند.»
ساختار روایی مبتنی بر تکرار که گاه ذهن بیننده را خسته می کند، این تراژدی را به خوبی توصیف می کند. تکرار صحنه ها و دیالوگ های به ظاهر روان پریشانه شخصیت مادر را که هر لحظه امکان فرو ریختن وی وجود دارد، نشان می دهد. علاوه بر تکرار، هر صحنه با تغییری کوچک در آن ما را با تردید روبرو می کند، تردید درباره اینکه کدام صحنه واقعیت دارد، و این نشان از تزلزل و فروپاشی ذهن مادر دارد، که خود هم درگیر رویا و واقعیت شده است. از طرفی این تکرار نشان از یکنواختی زندگی زن و احساس بیهودگی پس از چند سال تلاش و فداکاری در قبال شوهر و فرزندانش دارد.
شخصیت مادر داستان در مکالمات درونی اش مدام در حال بازنگریِ نقشی است که چندین سال آن را ایفا و تنها، آن را ایفا کرده است و خود را قربانی آن می بیند. این وضعیت بیانگر این است که با اینکه ازدواج و مادری به صورت بالقوه به عنوان فراهم کننده بیشترین رضایت از زندگی برای زنان تلقی می شود، ولی در بردارنده نارضایتی و سرخوردگی نیز هست. به عقیده آن اوکلی جامعه شناسِ فمنیستِ دانشگاه لندن، چنانکه زنان قبل از اینکه مادر شوند، تصویر رمانتیکی از مادری در سر می پرورانند و حتی مایلند تعداد فرزندان بیشتری داشته باشند؛ اما پس از اولین تجربه این مساله تغییر می کند و حتی زمانی که فرزندان بزرگ و مستقل می شوند، دچار تشویش ذهنی و روانی می گردند. نمایش مادر روایتی است از وضعیت بغرنج مادرِ داستان، که وقتی به زندگی خود می نگرد، خود را تنها می یابد در حالی که همه اعضای خانواده به امور مربوط به خود مشغول اند و فقط اوست که خودش را وقف آنها کرده بدون اینکه امروز کسی به او فکر کند.
بازی روان و خوب بازیگران، به ویژه بازی خانم نسرین نصرتی و استفاده از تصاویر پروجکشن متناسب با حالات کاراکتر مادر، رنج، استیصال و تنهایی مادر را به خوبی قابل درک می نماید. مکالمات درونی مکرر مادر در ارتباط با دیگران معرف زبان خاموش و سرکوب احساسات در درون وی است که نمایش را گاهی به ژانر کمدی نزدیک می کند، اما نوعی کمدی تلخ.
در نمایش مادر آنچه در کاراکتر مادر دیده می شود این است که، مادری با زنی شکل می گیرد که دارای قدرت باروری است، زایندگی دارد، تولید می کند، شیر می دهد، مراقبت می کند، ایثار می کند، از خود میگذرد تا محصولش بزرگ شود اما خود، نامرئی است. نمایش ما را با این واقعیت درگیر می کند که مادری صرفنظر از اثرات مثبتی که در بقا و تداوم نهاد خانواده و جامعه ایفا می کند اثراتی چشمگیر و قابل توجه بر زنان دارد که از چشم ها دور مانده است و به نظر می رسد که عدم توجه به این اثرات ناشی از عدم توجه به وجود مستقل فردی به نام زن می باشد که از او توقع می رود مادر باشد آنهم مادری خوب. عدم حضور یا ضعف مشارکت زنان در حوزه های مختلف که با این امر مرتبط است با اولویت قائل شدن یا اهمیت و قداست دادن به نقش مادری با عنوان «اسطوره مادری» توجیه می شود و زندگی فردی و اجتماعی زنان را تحت تاثیر قرار می دهد.

فاطمه درخشان

منتشر در هنرنت
https://www.honarnet.com/?p=4739
با عرض سلام
با وجود ضعف و کاستی هایی در این نمایش در برخی صحنه ها و دیالوگ کاراکترها و به طور کلی اجرا، که ممکن است از سوی نویسنده، کارگردان و بازیگران قابل توضیح و توجیه باشد، اما تلاش آنها برای اجرای نمایشی برگرفته از نمایشنامه اتوبوسی به نام هوس و استفاده از المان و نمادهایی از شرایط اجتماعی که البته برخی از آنها عوامانه و متعلق به قشر خاصی می باشد، قابل توجه است.
با توجه به این مطالب و با احترام به اهالی تئاتر و نظرات ایشان در مورد نمایش، مطلب اینجانب که در هنرنت منتشر شده است و بیشتر مربوط به تحلیل محتوای نمایش و کاراکترها می باشد، از این قرار است:

شخصیت های اصلی داستان هوس و هفت دقیقه، با الهام از نمایشنامه و فیلم «اتوبوسی به نام هوس» نوشته «تنسی ویلیامز» در سال ۱۹۴۸ شکل گرفته اند. شهلا زنی زیبا، عاشق پیشه و رنج کشیده نمودِ شخصیت بلانچِ داستان اتوبوسی به نام هوس می باشد که بازی خوبِ خانم مه لقا باقری، آن را جذاب و باورپذیر نموده است. در واقع، در پس ظاهر بانزاکت و افاده گری وی، به دلایلی زنی بی ثبات و سست دیده می شود که با نوعی ترس از پیری و از دست دادن زیبایی اش دست و پنجه نرم می کند که برای رهایی از آن به دنبال جلب توجه و اغوای مردان است. اما همچنان تنها راه نجات از این وضعیت را ازدواج می داند، حتی با مردی که با ایده آل های او بسیار فاصله دارد. به طوریکه شهلا حاضر می شود با فردی که از موقعیت اجتماعی و اقتصادی نامناسب و پایین تر از خود برخودار است رابطه احساسی برقرار کند و به ازدواج با او بیاندیشد.
آنچه در داستان دیده می شود، از دیدگاه جامعه، شهلا زنی است که به دلیل رفتارهای جنسی خارج از قاعده و عرف طرد شده است. اما سیر داستان، علی رغم تلاش های شهلا در حفظ شخصیت درونی خودش و تصویری که از خود ساخته، به نوعی نشان دهنده فروپاشی وی است و نه رهایی از این وضعیت. این موضوع نشان از تعارض میان هویت شخصی و اجتماعی شخصیت شهلاست.
از دیدگاه روانشناسی اجتماعی، ادراک افراد از خود بر روی پیوستار هویت شخصی- اجتماعی قرار دارد. انتهای هویت شخصی این پیوستار وقتی است که ما درباره خودمان به عنوان فرد می اندیشیم و انتهای هویت اجتماعی پیوستار وقتی است که درباره خودمان به عنوان عضوی از یک گروه اجتماعی خاص می اندیشیم. هر جنبه ای از هویت ما که برجسته تر و بارزتر باشد، چگونگی اندیشیدن ما را درباره خودمان تحت تاثیر قرار می دهد که می تواند به خود توصیفی هایی بیانجامد که بر چگونگی متفاوت بودن ما از افراد دیگر تاکید کند. علی رغم گوناگونی بالقوه در درک و تعریف از خود، بیشتر افراد ترتیبی می دهند که تصویری منسجم از خود را حفظ کنند، ضمن اینکه تشخیص می دهند که ممکن است در موقعیت های مختلف، خود را متفاوت، تعریف و به صورت متفاوتی رفتار کنند.
شهلا، فردی است منزوی که در ادراک خود، زنی زیبا و با عزت نفس به نظر می آید که مردان مسحور زیبایی وی هستند اما هویت اجتماعی او چیزی غیر از این است که اطرافیان و در کل جامعه به او القا نموده اند و این چالشی است که شخصیت وی را همواره درگیر کرده است. شهلا نماینده افرادی است که رفتارهای متعارضی از وی در مقابل تصورات قالبی که در جامعه (به ویژه در مورد زنان) وجود دارد، بروز می نماید. تصورات قالبی در مورد زنان آنها را با محدودیت در انتخاب مواجه می کند؛ نظیر اینکه آنها همواره باید دختر خوبی باشند، پاکدامن باشند، همسر وفاداری باشند، مادر خوبی باشند، عاشق باشند، در صورت انجام کار، فقط کارهای زنانه انجام بدهند، کار بیرون از خانه انجام ندهند و همواره با شرایط و اطرافیان در بدترین حالت سازش کنند. این اتفاق باعث از دست دادن حمایت های خانوادگی و اجتماعی و در نتیجه ایجاد نوعی انزوای اجتماعی شده که پیوند شهلا را از اجتماع ضعیف و رفتارهای انحرافی وی را تشدید نموده است. بستری شدن وی در یک بیمارستان روانی معرف این نوع انزوا می باشد.
این شرایط در گروهی کوچک و حاشیه ای بیشتر نمود می یابد. پدیده «برچسب زنی» و «انگ زنی» توسط جامعه، شخصیتِ فرد منحرف را تثبیت می کند به طوریکه فرد پس از برچسب خوردن ممکن است تغییر هویت داده و خصیصه های همان برچسب را به خود گیرد. اما در نمایش دیده می شود که گاه شخصیت شهلا در پی انکار، فرار و یا حتی جدال با برچسبی است که به وی خورده است.
شخصیت اسماعیل که در واقع نزدیک به شخصیت استنلی کوالسکی داستان اتوبوسی به نام هوس می باشد، نماینده مردی است از طبقه اجتماعی- اقتصادی ضعیف جامعه، که دارای ادبیات سخیفی است و معمولا با همسرش لیلا که او را عاشقانه دوست دارد بدرفتاری و گاه خیانت می کند. درگیری اسماعیل با شهلا تحت تاثیر فاصله طبقاتی او، احساس نابرابری و در نهایت بروز کینه ورزی به اشکال مختلف است. در طول داستان اسماعیل به عنوان فردی که در پی حل مسائل و پرده برداری از واقعیت است معرفی، اما در پس آن، خوی غیرانسانی وی در برخی صحنه های نمایش در ارتباط با همسرش و شهلا، به ویژه در صحنه آخر نشان داده می شود. لیلا، خواهر شهلا، زنی است متفاوت که بیش از آنکه رفتارهای عقلانی از خود بروز دهد تحت تاثیر احساسات خود به خصوص در مورد نزدیکانش می باشد. لیلا به نوعی تصورات قالبی و کلیشه ای در مورد نقش خود به عنوان یک زن را پذیرفته و متناسب با آن رفتار می کند.
شاید لازم است برای درک وضعیت شخصیت های داستان، به خصوص زنان از رویکرد «اخلاق مراقبتی» به آنان بنگریم. در رویکرد اخلاق مراقبتی که از سوی فمنیست های تفاوتگرا نظیر خانم گیلیگان، منینگ، هلد و سایرین مطرح شده، برخلاف اخلاق کانتی، فاعلِ اخلاقی به همه پیچیدگی های موقعیت فرد توجه دارد و سعی دارد با استفاده از روش فهم همدلانه در آن موقعیت اخلاقی همدلی و همدردی کند و موقعیت وی را درک کند. در این روش، فردِ فاعلِ اخلاقی باید بتواند به ارتباط خود و سوژه اخلاقی آگاه باشد، نه آنکه مانند فاعلِ اخلاقی کانتی، خود را از همه روابط جدا کند و سپس به عنوان یک فرد بیرونی دست به قضاوت اخلاقی بزند. این قضاوت اخلاقی در مورد زنان به طور کلی و زنان این داستان ضروری به نظر می آید، چرا که با این دیدگاه شخصیت زنانی چون شهلا نه تنها قابل درک تر می شود بلکه موجب می شود ذهن مخاطبان وارد درگیری اخلاقی و حمایت و کمک به این اشخاص در جامعه گردد.
در کل داستان هوس و هفت دقیقه مبتنی بر دیالوگ های ساده چهار شخصیت اصلی داستان است که ملهم از نمایشنامه اتوبوسی به نام هوس می باشد. به نوعی در این داستان سعی شده است، متناسب با فضای اجتماعی و فرهنگی جامعه با استفاده از رفتارها، حرکات و گاه شوخی ها، شخصیت پردازی ها و دیالوگ ها به اصطلاح ایرانیزه شود. فضای ساده و نورپردازی و موسیقی و آواز زنده، نمایش را از نوعی یکنواختی دور میکند که این خود می تواند نقطه قوتی برای آن باشد.

فاطمه درخشان
منتشر در هنر نت: https://www.honarnet.com/?p=4707

محسن جوانی، امیر مسعود و محدثه جعفری این را خواندند
مریم کریمی و hirbods این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فاطمه درخشان
درباره نمایش کرونوس i
نقد از هنرنت: رهایی از زمان
نمایشی است که مخاطب را از بدو ورود از طریق صحنه، دکور، لباس، گریم، حرکات بازیگران و از همه مهم تر موسیقی زنده و متناسب با فضا، وارد دنیایی متفاوت، عجیب و ناآشنا کرده و همین مبهم و عجیب بودن فضا ذهنِ کاوشگر مخاطب را از ابتدا فعال می کند. شروع و سیر داستان به گونه ای است که مخاطب در ابتدا تنها مسحور بازی جذاب بازیگران است. داستان شروع مشخصی ندارد، نه زمان آشکار است و نه مکان. و این مخاطب را، مخاطبی که از زمان و مکان در شناختِ موقعیت خود و دیگر پدیده ها در این جهان بهره می برد، درگیر حل معمای زمان و محاسبه آن می کند.
بنابراین شاید بتوان گفت، کرونوس نمایشی است جذاب برای مخاطبانی خاص، که آشنایی و درکی پیشین با مفاهیم مهم داستان دارند اما به نظر می آید که مخاطب ناآشنا با فضای مفهومی نمایش هم درگیر موقعیت ها، نقش ها، دیالوگ ... دیدن ادامه » ها و بازی ها شود و در نهایت درکی متفاوت از نمایش در ذهنش به وجود آید.
نام نمایش تداعی کننده فضای مفهومی اسطوره ای است، و از آینده ای تاریکی خبر می دهد که انسان ها را در فضای مخوف و مواجی تسخیر کرده است که برای حفظ بقای خود ناگزیر، به انجام هر کاری است. از دیدگاهی گویی با داستان-های آخرالزمانی مواجه شده ای که خبر از اتفاقی قریب الوقوع و سهمیگن می دهد و گاهی برای سیاه جلوه دادن آن از صحنه ها و دیالوگ های خشن استفاده می کند. بی زمانی در نمایش، خطی بودن زمان در دنیای مدرن را زیرپا می گذارد و مخاطب را درگیر محاسبه زمانِ وقوع اتفاقات می کند، اما به نتیجه ای نمی رسد. آنچه مسلم به نظر می آید راه حل گذر و خروج از این مصائب، بازگشت به گذشته تعریف می شود و این یادآور اسطوره بازگشت به عصر طلایی از اسطوره های مهم یونانی است. عصر طلایی همان دوران کمون اولیه است، دورانی که قوانین طبیعی و بر اساس آن عدالت حکمفرما بود و انسان ها بر اساس قوانین عادلانه از جهان سهم می بردند. بازگشت به گذشته بارها در نمایش نشان داده می شود، هر چند که تکرار آن در برخی صحنه ها ذهن مخاطب را مشوش می کند، همان جا که خطی بودن زمان در ذهن انسان مدرن را زیرسوال می برد، اما راه حلی می شود برای باز شدن گره های ایجاد شده در داستان.
مفاهیمی شبیه به کهن الگوهایی نظیر خانواده، مرد، زن و مادر در داستان به چشم می خورد. از ویژگی های دوره سیاه به تصویر کشیده شده در نمایش، جنگ همه علیه همه تا شکار انسان های دیگر برای حفظ بقاست. گویا در این میان حفظ منافع خانواده اهمیت دارد، آن هم تا آنجا که منافع فردی اجازه می دهد. البته نوع روابط میان شخصیت ها، پدربزرگ، پدر و برادرها نیز نشان از تغییر مفهوم خانواده در آینده دارد. نگاه سطحی و جنسی به زن و زاد و ولد به عنوان کارکرد اصلی وی و گاهی تقدس نقش مادر نیز در این میان دیده می شود. اما آنچه در نهایت مهم جلوه می کند بازگشت به گذشته ازلی است.
بازی های حساب شده ی بازیگران، شخصیت های متفاوت داستان را به خوبی باورپذیر و جذاب می کند، اما گریم، فیزیک و صدای بازیگر پدربزرگ، مخاطب را با شخصیتی پیر مواجه نمی کند، شاید هم سن، پیری و جوانی از آن دست مقولاتی است که در پس بی زمانی در نمایش نیز مهم شمرده نمی شود. اما به هر حال تنها از طریق دیالوگ ها می توان سن و نقش شخصیت ها را حدس زد. می توان گفت که ورود بازیگر نقش زن، داستان را به نقطه اوج می رساند، آنجا که شخصیت ها دچار درگیری ذهنی درباره خود می شوند و مخاطب را بیش از قبل وادار به رمزگشایی می کند و در این میان بازی خوب شخصیت زن داستان این امر را تقویت می کند.
در کل نمایش کرونوس، شاید نتواند به لحاظ محتوایی مخاطب عام را با خود همراه کند، اما مخاطب عام نیز جذب بازی ها، طراحی صحنه و موسیقی زنده که همراهی محدود اما تاثیرگذاری دارد، نیز می شود. با این حال کارگردانی، طراحی صحنه و دیگر مولفه های آکسسوری در چنان سالن اجرا و بازی های حساب شده بازیگران قابل تقدیر و تحسین است.

فاطمه درخشان
منتشر در هنر نت:
https://www.honarnet.com/?p=4584