تیوال زهرا سیف | دیوار
S3 : 05:44:40
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
زندگی در تئاتر، درست شبیه اسمش بود.
بازی های فوق العاده.
دیالوگ های پر مغز.
طی مدتی که روی صندلی نشسته بودم و نمایش رو تماشا می کردم، کاملا میتونستم داستان نمایش رو زندگی کنم. گاهی جانی میشدم با اون همه شوق و ذوق و جوونی و انگیزه ی تجربه کردن و ستاره شدن! گاهی هم رابرت میشدم که میدونه ته ماجرا چیه!
زندگی در تئاتر آیینه ی واقعیت های انکار ناپذیر زندگی است. حالا در هر زمینه ای.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
موریانه‌ها حوصله را جویده اند و
من هیچ وقت آدم صبوری نبودم.

هجوم دیوارها را تاب می آورم اما سکوت را نه.

با کتابهایم گفتگو کردم، مداد هایم را به چای دعوت کردم و

با نردبانی به بلندی چند سال، به کاغذهایم رسیدم.

دورهمی کوچک و دلنشینی بود، با وجود آنکه خستگی چهره ی تک تکمان را خط خطی کرده بود. هم را دوست داشتیم و بیشتر از آن هم را میفهمیدیم.

کمی بعد واژه ها سررسیدند، همه با هم جمله شدیم،

خیلی وقت بود که سکوت شکسته بود. همهمه که اتاق را برداشت،

از هجوم دیوارها کم میشد و موریانه ها تف میکردند هرچه را که جویده بودند..

از: خود
سخت میتواند خودش را معرفی کند. او که حتی یک عکس حتی یک خاطره ی تا خورده و پاره از

به دنیا آمدنش ندارد. نمیداند روز متولد شد یا شب! هوا سرد بود یا آفتاب داغ تر از همیشه

می تابید! شاید باران تازه بند آمده بود که از شکم مادر بیرون آمد!

مادر! چه غریب و دور... پدر! چه گنگ و بی معنی.

نه در کوچه ی بن بست فوتبال بازی کرد نه تکالیفش را نوشت نه جلوی تلویزیون ماتِ کارتون های

رنگارنگ شد و نه برای جشن تولدش بیقرار آدم آهنی و ماشین کنترلی بود که قرار است هدیه بگیرد.

این ها را تجربه نکرده. خیلی چیزها بلد نیست. اما خوب یاد گرفته.. التماس کردن را !

خوب یاد گرفته در سرمای بهمن ماه تنها با یک تی شرت کهنه ساعت ها روی پل عابر بنشیند و یخ نزند.

خوب ... دیدن ادامه » یاد گرفته وقتی التماس هایش بی جواب ماند یا با تندی و تحقیر پاسخ داده شد بغضش را

در گلو حفظ کند. خوب میداند جای اشک ریختن کجاست.

خوب میداند به هم سن و سالانش چطور نگاه کند.

خیلی خوب میداند گرسنگی چه وقت می آید و چه وقت خواهد رفت.

میداند زندگی حق اوست. مادر حق اوست. پدر حق اوست. زنگ مدرسه حق اوست.

دست پخت مادر و تخت خواب حق اوست.

او کودک خیابان است... امروز بی سر و صدا در پی حق و حقوق گمشده اش شهر را با کفش های

سوراخ و کثیفش میگردد. اما...

فردا که پاهایش بزرگ شدند و کفشهایش تنگ، کودکی های گم شده اش را از جامعه پس خواهد

گرفت.


از: خود
:(
۱۱ تیر ۱۳۹۴
بسیار زیبا و پر از احساس..
مرسی..
۱۱ تیر ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
از چشمان متورمم حدس بزن

دیشب با او خوابیدم، 

یا

پیراهنش ؟


از: خود
خودم را هم

که دست به سر کنم

با این لهجه ی باران گرفته چه کنم

نمی دانم

شاید هنوز با بوی پیراهن تو

نسبتی ... دیدن ادامه » دارم ...
۲۵ خرداد ۱۳۹۴
ممنون از نگاهتون
۲۶ خرداد ۱۳۹۴
:((
۳۱ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
باران که می بارد... لباس های نو ام را میپوشم.

گل های گلدان را مرتب میکنم  و 

 دو فنجان چای روی میز میگذارم.

باران که می بارد...

                        تو به دیدنم می آیی .


از: خود
اینکه چقدر از آن روزها گذشته
یا اینکه چقدر هر دویمان عوض شده‌ایم
یا اینکه هرکدام‌مان کجای دنیا افتاده‌ایم
اصلا مهم نیست
باز باران که ببارد
هر وقت که میخواهد باشد
دلم هوایت را میکند
۲۰ خرداد ۱۳۹۴
به قول خودم:
« عصر ِ تلخ ِ انتظار
چای های ِ بی تو سرد
چشم ِ مانده بر درُ...
پشت ِ پنجره، هنوز
شمعدانی ِ عزیز
یادگار ِ آخرُ...»
....
و به قول حسین پناهی عزیز
«سراسیمه ... دیدن ادامه » و مشتاق، سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی...»

و چقدر خوب است که باران، هنوز امید آمدنش را می بارد برای شما خانوم
زیبا بود و دلنشین
۳۰ خرداد ۱۳۹۴
چه زیبا نوشتید..
ممنونم از نگاهتون و نظرتون
۳۰ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خیابان بوی کودکی هایم را می دهد، بوی پیراهن چین داری که وقتی میپوشیدم، میشدم زیباترین دختر زمین. بوی دویدن با کفش های سفید تابستانی، خیابان بوی روزهای دورِ مرا میدهد .

بوی وقتی که پدر جوان بود و موهای سپیدش به زحمت دید میشد. روزهایی که مثل ما شوق کودکانه ای در دل داشت و محکم به توپ والیبال ضربه می زد.
خیابان بوی خنده های از ته دل مادر را میدهد، زمانی که من با لحن کودکانه، بی مزه ترین جک هایم را برایش تعریف می کردم.
خیابان امشب بوی روزهای آخر شهریور را می دهد، که شوق کیف و کفش نوی مدرسه، رویای شب هایم را میساخت.  خیابان امشب بوی اسفند ماه دارد.. بوی ماهی کوچکی که در تنگ بود و من دعا میکردم تا سیزده به در زنده بماند.. آن زمان هم دعاهایم مستجاب نمیشد و ماهی کوچک من همان
اولین روزهای بهار،  میمرد .
خیابان بوی کودکی ام را می دهد، آن زمان که دلم مال ... دیدن ادامه » خودم بود. عروسک کوچک موطلایی بهترین دوستم بود، حرفهایم را به کسی نمیگفت. از هم دلگیر نمیشدیم .. خودش بود و خودم.
خیابان امشب بوی گریه های بچه گانه ام را می دهد. وقتی بزرگترین غصه ی دلم این بود که مادر اجازه نمیدهد در کوچه بازی کنم. روزهایی که دلم از خواهرم می گرفت، چون بزرگتر از من بود و محرم بعضی حرف های مادر. . .

امشب، خانه نمی آیم. در این خیابان من چیزی جا گذاشته ام. آن زمان که کودکی سر به هوا بودم، از جیب کوچک دامنم چیزی افتاد و من نفهمیدم.
امشب پیدایش خواهم کرد . . .


از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
وقتی پرنده های خاکستری،
آسمان آبی را
خط خطی میکنند،
تورا به اندازه ی همه ی پرنده ها دوست دارم!

از: ناشناس
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امروز آینه از همیشه با من صادق تر بود . . .

 اول خوب نگاهم کرد

 با یک لبخند سر به زیر انداخت و آرام گفت :

    خنده های زورکی اصلا به تو  نمی آید  .


از: خود
خنده های زورکی
اشک های یواشکی
شب و روزی بی هدف
لحظه های الکی
۱۹ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"واگن ویژه ی بانوان"
 
 آرایش کرده بود. نه برای اینکه زیبا باشد. برای اینکه بدبیاری و زندگی غمبارش را از دید دیگران پنهان کند .
برای اینکه حد اقل در ظاهر مثل دیگران باشد.

تمام حواسش پیش مقدار پولی بود که از صبح تا الان در این جیب و آن جیب گذاشته بود.

 هم پول ها را در ذهنش می شمرد، هم دلهره ی مامور داشت و هم فکر میکرد: اگر فقط چند تای دیگر بفروشم. . .!

  ذهنش درگیر هزار فکر و دغدغه بود و نمیتوانست حتی حدس بزند یک جفت چشم سیاه مردانه،
چند متر آن طرف تر، بعد از درب کوچک شیشه ای،
 دل به اضطراب چهره اش سپرده است ...


از: خود
سلام
زاویه ی دیدنگاهت عالیه...معلومه خیلی نکته بین هستی
موفق باشی
۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۴
سلام.
ممنون از شما و نگاهتون
۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این روزها حال خوبی ندارم. مدام درگیرم. مدام خیال میبافم. مدام در گذشته سیر میکنم.

ناگهان دلم کنده میشود از جا..
و ترس می دود درون سینه ام.

حس تنفر دارم.. دلم پر و خالی میشود از حس تنفر..
خودم را گم میکنم.. مدام گیجم.

سکوتم. افسرده ام. غمم. اخمم. بی حوصله و کلافه ام. دلهره دارم.. اتاقم را گز میکنم!
کتاب میخوانم.. هیچ نمیفهمم. بی سواد شده ام.
اصلا نمیدانم در کجای زندگی و کجای این دنیای جهنمی ایستاده ام. حس کسی را دارم که در کنج حبابی کز کرده، منتظر است دنیایش بترکد . سقوط کند.. سقوط آزاد.
از فلسفه و سیاست.. از دین و منطق و ادبیات بیزارم.
از واژه ها و جمله ها دلگیرم. از نت های موسیقی که کنار هم ردیف شده اند.. میترسم! مداد هایم را دوست ندارم.

عکس هایم را یکی یکی میسوزانم.. از صفحه ی سفید و آبی فیس بوک. . . از شنبه و سه شنبه و جمعه .. از ماه های بی معنی تقویم..!

دلم ... دیدن ادامه » یک حماقت کودکانه میخواهد.. یک فرار. مثل فرار از مدرسه به خاطر زنگ مزخرف ریاضی!
کاش نزدیک سحر تمام دغدغه هایم را به گلوله ببندم! سرخی خونشان را به زندگی ام بمالم، شاید... نه!

من از رنگها متنفرم.. در پی یک بی رنگی عظیم. یک سپیدی مطلق ام میخواهم نقطه ی سیاهی شوم در دل این همه بیرنگی!

من این روزها حال خوشی ندارم... بد می خوابم.. مدام تب دارم.. میسوزم در آتشی که نمیدانم از کجا شعله گرفته!

میسوزم و یخ میزند وجودم، قلبم، ذهنم،
آشفته ام.. عشق را نمیشناسم. با دلم غریبه ام.. قهرم.

این روزها مدام. . . دلم یک حماقت کودکانه میخواهد..
مثل  فرار .

 


از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نگاهش به گلویم می پرد !

سرفه میکنم تمام حرفهایی را،

که تا به حال خورد ام . . .

از: خود
علایق دوست داشتنی :) ساز زدن و پرسه های بی هدف...
۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۴
بههههههه به :) باریکلا
قطعه ای مه هیجوقت ازش خسته نمیشم آتش نیستان استاد ذوالفنونه :)
۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۴
عالی.. مثل تمام کارهای استاد ذوالفنون
۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کودکانه های نا تمامم را با همان عروسک مو طلایی زیر درخت پیر خرمالوی داخل حیاط میگذارم و درب را میبندم.

من کاکتوس به دست با کوله پشتی و سه تارم جلوی در ورودی ایستاده ام. هنوز هم پدر بزرگ را میبینم

که از پله های فرش شده بالا می آید و به ما می خندد. دنبال او از پله ها بالا میرویم.خانه ی مادر بزرگ همان است... چهارتا پشتی قرمز رنگ با پتوهای سفید رنگی که جلویشان پهن شده. جای پدربزرگ اینجاست... روی این پتو مینشیند و به پشتی تکیه میدهد. جمعه است. اخبار ساعت ۱۴ شبکه اول با صدای آقای حیاتی پخش میشود.
پدربزرگ به هر کدام از ما یک شکلات میدهد. ناهار میخورد و میخوابد. قول داده بعدازظهر مارا ببرد بیرون.

از پله ها پایین می آیم مادرم نشسته و قرآن قرمز رنگ در دستش است قرآن میخواند. میدانم اگر حرف بزنم الان جوابم را نمیدهد.

وقتی ظهر میشود و همه میخوابند ما میرویم پارکینگ و تا جایی که دلمان میخواهد با صدای بلند میخندیم و بازی می کنیم و سر و صدا می کنیم. نمی فهمم چقدر گذشته است که مادر از بالا مارا صدا میزند.

بالا که میرویم ماه رمضان شده. شب بیست و یکم است. خانه شلوغ میشود.

عمه و بقیه ی فامیل آمده اند و. . .  پدربزرگ مثل هرسال بالای سر دیگ بزرگ آش دوغ نشسته و آرام آرام هم میزند. صدای فریاد پدر از بالا می آید.

دیگ ... دیدن ادامه » های غدا روی شعله میجوشند. قَدّم نمیرسد داخلش را نگاه کنم.

درهردو طبقه تا آنجا که جا میشود سفره پهن میکنیم و مراسم افطاری امسال هم تمام میشود.

صبح که بیدار میشوم پیراهن پفی زرد رنگم را میپوشم.میروم بالا. عمه لباس عروس پوشیده و چهره اش کاملا عوض شده.
مادر صدایم میکند.

پایین که می آیم زمستان است. صدای گریه های مردانه ی پدر در راهرو پیچیده همه اینجا هستند. حتی آنها که من نمیشناسم آمدند خانه ی ما.

من با یک بلوز بافتنی سبز رنگ و موهای به هم ریخته در چارچوب در ایستاده ام و همه را نگاه میکنم. پدر انگار مرا نمیبیند. اشک چشمش نمیگذارد مرا ببیند.

یک نفر داد میزند: آمد! همه میروند بیرون. من هم پایم را به کوچه میگذارم. چقدر برف! پدر بزرگ را در یک پارچه ی ترمه پیچیده اند. خواهرش وسط کوچه موهای حنا گذاشته اش را میکَـنَد.

 پدر بزرگ را دفن میکنند. کفش و شلوارم گلی شده. گریه کرده ام. آب بینی ام راه افتاده. دستمال کاغذی ندارم.

به خانه که برمیگردم قَـدَّم بلند شده. روی پله هم نایستم دستم به زنگ در میرسد. موهای پدر سفید شده. مادر بزرگ هم نیست. همه چیز یک شکل دیگری است.
حیاط دیگر چمن و گل های لاله عباسی و بنفشه ندارد و فضای پارکینگ دیگر سرگرمم نمیکند.

من کاکتوس به دست با کوله پشتی و سه تارم جلوی در ورودی ایستاده ام.

شبهای نوجوانی و بیتابی های دخترانه ام را در کمد دیواری جا داده ام.

هوا سرد است... پنجره ی اتاقم را میبندم. تختی نیست که رویش را مرتب کنم.

خانه اِمان خالی است. خالی خالی. به همین دلیل صدای کودکانه هایمان از پارکینگ و حیاط تا اینجا میرسید.
من کاکتوس به دست با کوله پشتی و سه تارم از در بیرون میروم. درب بزرگ قهوه ای رنگ را میبندم.

اینبار نیازی نیست کیفم را بگردم و مطمئن شوم کلیدهمراهم هست.

ما دیگر به اینجا برنمیگردیم.

بیست و چند سال زندگی و خاطرات من، قرار است زیر چند طبقه آپارتمان نو ساز دفن شود؟


از: خود
خیلی زیبا نوشتی و البته تلخ زهرا جان :)
پرش ها از روی موقعیت های مختلف واقعا جالب بود
خیلی دوسش داشتم.آفرین :)
۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۴
ممنون از نگاهت رویای عزیز
۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
درد را از هر طرف خواندم دردم گرفت
۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید