تیوال مصطفی اسفندیاری | دیوار
S3 : 05:03:29
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
** برنامه ی اجراهای سومین رپرتوآر مونولوگ دانشکده سینما - تئاتر **

** منتظر حضور گرمتان هستیم **


چهارشنبه 17/8/91

انجمن نجیب زادگان عجیب ، کارگردان: پریسا رفیع زاده ، ساعت: 1400
سفر حجمی در خط زمان ، کارگردان: مجتبی کریمی ، ساعت: 16:00
بمباردمان ، کارگردان: عرفان شیرنگی ، ساعت: 18:00

پنج شنبه 18/8/91

قارچ پارتی ، کارگردان: وحید هجینی نژاد ، ساعت: 13:00
سونات مهتاب ، کارگردان: امیر احمد قزوینی ، ساعت: 15:00
بیدار ... دیدن ادامه » خوابی ، کارگردان: شادی اسدپور ، ساعت: 17:00
ساعت سرکشی راهبه مأیوس ، کارگردان: امیر احمد قزوینی ، ساعت: 19:00

جمعه 19/8/91

کابوس های ویلیام ، کارگردان: حسین نوشیر ، ساعت: 13:00
ارثیه سیزیف ، کارگردان: مهدی سفاری ، ساعت: 15:00
روز عزیز مرده ، کارگردان: بهزاد آزادی ، ساعت: 17:00


* مکان: سالن استاد خورشیدی، دانشکده سینما - تئاتر، جنب تالار هنر، خیابان ورزنده، خیابان مفتح جنوبی *

دوستان عزیزی که می آیند یا شاید بیایند، حتماً گزینه مورد نظر را انتخاب نمایند تا اسامی شان در لیست مهمانان قرار گیرد تا مشکلی برای ورود و خروج نداشته باشند...
چهارشنبه
می آیم
.
.
.
و دیگر هیچ
.
.
آهان جمعه هم می آیم
۱۴ آبان ۱۳۹۱
5شنبه میام و شاید هم جمعه:)
۱۵ آبان ۱۳۹۱
5شنبه میام و شاید هم جمعه:)
۱۵ آبان ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هنوز این نمایش را ندیدم. ولی شیوه ی تبلیغ این کار بسیار نا مناسب بود. چسباندن پوستر کار به صورت برچسب های کوچک بر روی پوستر سایر اجراها در دانشگاه ها و تبلیغات شهری، حرکتی بسیار ناپسند و به دور از اخلاق حرفه ای است. برچسب هایی که به سختی پاک می شوند و کندن آن موجب آسیب رسیدن به دیوار و سایر پوسترها می شود.
خلق ما اجازه نمی دهد
که دست آوردهای خلق ما
بازگرفته شود از خلق ما
خلق ما را نمی توان فریب داد
با فریادهای خلق ما!
تنها کسانی حق دارند سخن بگویند از خلق ما
که واقعاً همراه باشند با خلق ما !




از: واسلاو هاول، پراگ 1965
سلام خانواده دیواری
مصطفی جان خیلی ممنون از انتخاب شما
۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
***** بار دیگر گرد هم می آییم و دیدار ها را تازه می کنیم *****

*** گروه تئاتر پانوراما تقدیم می کند ***

اجرای زنده نمایش رادیویی "روزی از روزهای اسب" در نخستین جشنواره نمایش رادیویی موج
نویسنده: قدرت الله فتحی
کارگردان: مریم فتحی

مکان: خانه کوچک نمایش "خیابان انقلاب، جنب خیابان فلسطین"
زمان: شنبه 29 بهمن ماه، ساعت 14:00

اجرا برای عمومی رایگان است

-------------------------------------------

به ... دیدن ادامه » مناسبت تماشای این نمایش و تازه کردن دیدارها از همه ی دیوارنشینان عزیز دعوت می شود با حضور گرم خود مایه ی خرسندی ما شوند.


پیشاپیش از هسته ی راهبری به خاطر پررنگ کردن سپاس گزاریم.
۲۶ بهمن ۱۳۹۰
آقای اسفندیاری ممنون از این پیشنهاد خوب. آمدم و خیلی لذت بردم از نمایش.
به شما هم خسته نباشید میگم. کارتون خوب بود.
۳۰ بهمن ۱۳۹۰
جناب اسفندیاری ما اومدیم از اجرا هم لذت بردیم
ولی اجازه به ما ندادند
۰۳ اسفند ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
** دعوت به همکاری **

گروه تئاتر "پانوراما" از دوستان عزیزی که در "نوازندگی دف" تجربه دارند دعوت به همکاری می نماید.

همراهان دیواری عزیزی که تمایل به همکاری دارند مشخصات خود را به همراه تجربه و سابقه ی فعالیت از طریق پیامک به شماره ی 09197937786 ارسال نمایند تا در اولین فرصت با آن ها تماس گرفته شود.
* همچنین از کسانی هم که در زمینه ی حرکت و فرم فعالیتی داشته و یا علاقه مند به بازی در تئاتر می باشند، دعوت می شود.

(( از هسته ی راهبری به خاطر پررنگ کردن سپاس گزاریم))
دوست عزیز من خیلی عاشق بازیگری هستم و همیشه منتظر همچین لحظه ای بودم اما نمیدونم شرایط من میخوره یا نه؟؟؟
من امسال پشت کنکوری هستم و تا ساعت 3 مدرسه و منزل ساکن شهرری هستم.
شرایط من به شما میخوره؟
۲۶ دی ۱۳۹۰
در مورد آهنگسازی و نوازنده و طراحی پوستر و بروشور هر کدام رو لازم داشتی من سراغ دارم
خوشحال میشم کمکت کنم
۲۷ دی ۱۳۹۰
ممنون از همه ی دوستان به خاطر استقبال و همکاری ... در حال حاضر برای پروژه ی از برزخ تا سپیده دمان به چند بازیگر فرم (خانم) احتیاج داریم ولی نیازی به داشتن تجربه و سابقه نیست. کسانی که تمایل دارند در این کار با ما همکاری کنند مشخصات خود را به شماره ی 09197937786 ... دیدن ادامه » پیامک کنند.
از همکاری با آقایان علاقه مند به بازیگری در تئاتر هم حتما در پروژه های پیش رو استقبال خواهیم کرد. آن ها هم می توانند برای همکاری با گروه مشخصات خود را ارسال نمایند.
۲۷ دی ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
موسسه ی هنر های نمایشی باران با همکاری کافه مینه لی برگزار می کند :

نمایشنامه خوانی " ماداگاسکار "

نویسنده : احسان نوروزی

کارگردان : داریوش حق دوست

بازیگران : مسعود رهنما ، رامین خطیب ، قاسم روشنایی ، سعید تهرانی ، داریوش حق دوست



نمایشنامه خوانی " مقررات "

نویسنده : جعفر مهیاری

کارگردان ... دیدن ادامه » : داریوش حق دوست

بازیگران : مسعود رهنما ، رامین خطیب ، قاسم روشنایی ، سعید تهرانی ، داریوش حق دوست

زمان : شنبه ، 10 دی ، ساعت 18:30

مکان : خیابان ولیعصر ، نرسیده به پارک ساعی ، مجتمع شهاب ، طبقه ی دوم ، کافه مینه لی

برای رزرو بلیط با شماره ی روبرو تماس بگیرید : 88104397
مصطفی اسفندیاری این را پاسخ داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
*** بار دیگر دیدارها را تازه خواهیم کرد ***

فردا شنبه به بهانه ی تماشای نمایش نامه خوانی هم دیواری عزیزمان محمد مهدی احدی، دیدار ها را تازه خواهیم کرد. دوستانی که مایل به شرکت در این برنامه هستند حتما با کافه مینلی تماس گرفته و برای خود و همراهان جا رزرو نمایند چون ظرفیت کافه محدود بوده و ممکن است تا زمان اجرا دیگر جایی نباشد و دوستان نتوانند با همدیگر دیدار نمایند ...

زمان قرار: ساعت 18 روز شنبه، 3 دی
دوستانی که توانستند بلیط رزرو نمایند لطفا بر روی گزینه می آیم کلیک نمایند ....

موسسه ی هنر های نمایشی باران با همکاری کافه مینه لی برگزار می کند :

نمایشنامه خوانی " غروب روز های آخر پاییز "

نویسنده : فردریش دورنمات

کارگردان : محمد مهدی احدی

بازیگران ... دیدن ادامه » : اکبر داودی ، قاسم روشنایی ، فیروزه کی نیا

زمان : شنبه ، 3 دی ، ساعت 18:30

مکان : خیابان ولیعصر ، نرسیده به پارک ساعی ، مجتمع تجاری شهاب ، طبقه ی دوم ، کافه مینه لی

بهای بلیط : 3000 تومان

برای رزرو بلیط با تلفن : 88104397 تماس بگیرید .

دوستانی که مایل هستند به نمایشنامه خوانی بیایند ، حتما تا قبل از روز شنبه با کافه مینه لی برای رزرو بلیط تماس بگیرند .
بچه‌ها این نخستین اجرای یکی از بچه‌های خوب دیواره، دوست دارم هرکی می‌تونه تشریف بیاره.
۰۲ دی ۱۳۹۰
محمد مهدی جان بهت تبریک می گم به خاطر این اجرای خوبت، به امید اینکه بتونیم در آینده کارهای خیلی بهتری ازت ببینیم دوست خوب من .... همیشه پاینده باشی
۰۳ دی ۱۳۹۰
مرسی مصطفی جان
۰۳ دی ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سری جدید کلاس های بازیگری و کارگردانی ( سهراب سلیمی ) به زودی برگزار خواهد شد ... دوستان دیواری که علاقه مند به شرکت در این کلاس ها می باشند، گزینه شرکت خواهم کرد را انتخاب نمایند .... چه خوب است بتوانیم این دوره از کلاس ها را با جمعی از دوستان دیوارنشین برگزار نماییم و به حداکثر بازدهی و کیفیت در محیط پویاتر و صمیمی تر برسیم.

کلاس ها در 3 سطح مقدماتی - میانی - پیشرفته برگزار خواهد شد
هر دوره ی آموزشی 4 ماه به طول خواهد انجامید

دوستان علاقه مند با این شماره تماس گرفته و برای بهره مندی از تخفیف های ویژه و مزایای بیشتر از طرف (دیوار) را هم ذکر نمایند

دوستانی که تمایل به مشاهده ی سابقه ی استاد سهراب سلیمی را دارند، می توانند از لینک زیر مشاهده نمایند:
http://www.theater.ir/fa/basic/artists.php?id=576

آموزشگاه هنرهای نمایشی باران
021-66489338
مصطفی اسفندیاری و محمد مهدی احدی این را پاسخ داده‌اند
ثبت نام کلاس فیلمنامه نویسی بهروز افخمی در آموزشگاه هنر های نمایشی باران شروع شده است . برای کسب اطلاعات بیش تر می توانید با شماره ی 66489338 تماس بگیرید .
۲۹ آذر ۱۳۹۰
از هسته ی راهبری سایت به خاطر پر رنگ کردن سپاسگزارم...
۲۹ آذر ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زبان نیما
اندیشه شاملو
نگاه سهراب
با امید
می گذارم درون یک گلدان
گوشه اتاق
چراغ را که روشن می کنم
ذهنم پر می شود از
فروغ



از: سید اکبر کیان ارثی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عشق عمومی
--------------------

اشک رازی‌ست
لبخند رازی‌ست
عشق رازی‌ست

اشکِ آن شب لبخندِ عشقم بود.



قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا ... دیدن ادامه » چیزی چنان که بدانی...

من دردِ مشترکم
مرا فریاد کن.



درخت با جنگل سخن می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می‌گویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام
با لبانت برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هایت با دستانِ من آشناست.

در خلوتِ روشن با تو گریسته‌ام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشق‌ترینِ زندگان بوده‌اند.



دستت را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می‌گویم
به‌سانِ ابر که با توفان
به‌سانِ علف که با صحرا
به‌سانِ باران که با دریا
به‌سانِ پرنده که با بهار
به‌سانِ درخت که با جنگل سخن می‌گوید

زیرا که من
ریشه‌های تو را دریافته‌ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

از: احمد شاملو
مگه میشه دوسش نداشت....؟؟؟
۲۲ آذر ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
***************************************
*** به مناسبت یازدهمین سالگرد احمد شاملو ***
***************************************

نامه ی احمد شاملو به همسرش

آیدا نازنین خوب خودم.

ساعت چهار یا چهارونیم است.هواداردشیری رنگ می شود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاریهای فوق العاده ای که دارم نمی توانم بخوابم. باید کارکنم. کاری که متاسفانه برای خوشبختی من و تو نیست.برای رسالت خودم هم نیست.برای انجام وظیفه هم نیست: برای هیچ چیز نیست. برای تمام کردن احمد توست .برای آن است دیگر_به قول خودت_چیزی ازاحمد برای تو باقی نگذارد.

اما... بگذارباشد.اینها هم تمام می شود.بالاخره فردا مال ماست.

مال من و تو باهم مال آیدا و احمدباهم ...

بالاخره خواهد آمد.آن شبهایی که تاصبح درکنارتو بیدار بمانم.سرت را روی سینه ام بگذارم و به تو بگویم که درکنارت چقدرخوشبختم.

چقدرتورا ... دیدن ادامه » دوست دارم .چه قدر به نفس تو درکنارم احتیاج دارم چه قدر حرف دارم که با تو بگویم افسوس همه حرفهای ما این شده است که تو به من بگویی(امروزخسته هستی)یا (چه عجب امروزشادی؟)و من به تو بگویم که : (دیگر کی می توانم ببینمت؟)و یا :تو بگویی :(می خواهم بروم.من که باشم به کارت نمی رسی.)من بگویم :(دیوانه زنجیری حالا چند دقیقه دیگربشین.)وهمین _همین و تمام آن حرفها و شعرها و سرودها یی که درروح من زبانه می کشد تبدیل به همین حرفها و دیدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت می اندازد :

وحشت ازاینکه رفته رفته تو از این دیدارها و حرفها سرانجام ازعشقی که محیط خودش را پیدا نمیکند تا پرو و بالی بزند گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی.

این موقع شب یا بهتربگویم سحر از تصور این چنین فاجعه ای به خود لرزیدم کارم راگذاشتم که این چند سطررا برایت بنویسم .

آیدای من این پرنده دراین قفس تنگ نمی خواند.اگرمی بینی خفه و لال و خاموش است به این جهت است... بگذار فضا و محیط خودش راپیدا کند تا ببینی که چه گونه درتاریک ترین شبها آفتابی ترین روزها را خواهد خواند.

به من بنویس تا هردم و هرلحظه بتوانم آنرا بشنوم:

به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شبهای سفیدی. به من بنویس که می دانی این سکوت و ابتذال زاییده زندگی دراین زندانی است که مال مانیست .که خانه ی ما نیست. که شایسته مانیست . به من بنویس که تو هم درانتظار سحری هستی که پرنده عشق ما درآن آواز خواهد خواند.

29 شهریور 42 -احمد تو

از: احمد شاملو
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پاهای تاول زده ات را از روی شعر هایم بردار
کمی باران پیدا کن
و آن را در جوی های خشکیده ی دورانش جاری ساز
آن وقت می توانی پا روی شعرم بگذاری
تا اجازه یابی قلبم را نوازش کنی


از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تنگ دلتگی هام از جنس بغض تو بود
گلوی تنگ این شب سرد آن را شکست
و ماهی بلوری آن با خوشحالی
با سرما هم آغوش شد
کاش این بار سرما
به خاطر دل شکسته ی بغض
به تو رحمی کند
و گرنه بغض تا ابد عذاب وجدان خواهد داشت


از: خود
سلام ممنون جلال ارمغان عزیز
۱۸ آذر ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بدون شک می تونم بگم بعد از کار مه آلود مثل شب مثل روز این کار بدترین نمایشی بود که در این 3 ماه اخیر دیدم. طراحی صحنه نسبتا خوب بود و همچنین بازی میکائیل شهرستانی و شمسی صادقی تا حدودی قابل تحمل، البته به جز بازی چند دقیقه ای مانلی حسین پور که لطمه ی زیادی به کار زده بود. مونولوگ های بسیار طولانی و خسته کننده با صدای کم ( با وجود اینکه در ردیف دوم نشسته بودیم صدا ها بسیار نا واضح بود) و همچنین لهجه ی شیرین جنوبی باعث می شد که تماشاچی بعد از چند دقیقه تمرکز روی کار به خواب عمیقی فرو برود. طرح زنان هویزه در پشت صحنه جالب انگیز بود ولی هنگامی که تماشاچی با کار ارتباط برقرار می کرد باعث گسست این رابطه می شد. موسیقی کار با حال و هوای کار سازگار بود. در کل این کار توهینی بود به تماشاچیان خسته ای که بعد از یک روز پر مشغله و ترافیک، ساعت 8 شب با هزار امید " به خاطر ... دیدن ادامه » وجود عزیز دکتر قطب الدین صادقی" برای دیدن یک کار خوب آمدند.
"پیشنهاد من به شما این است که اگر به دنبال راهی برای خوابیدن بدون استفاده از قرص خواب می گردید به تماشای این اثر هنری فاخر بنشینید." :)
درود مصطفی جان . داداش تو که همش گفتی خوب بود ، پ چرا این کار بدترین شد ؟ البته من این کارو ندیدم .
منظورم اینه که یه خورده از بدیاش بگو
۱۴ آبان ۱۳۹۰
مصطفی جان ممنون
۱۴ آبان ۱۳۹۰
با احترام با قسمت "توهین" موافق نیستم جون من خیلی خسته بودم با این حال ارتباط خوبی با داستان پیدا کردم
۱۶ آبان ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کار بسیار خوب و متفاوتی است و سعی کنید که از دست ندید فقط قبل از رفتن به اجرا حتما این متن را بخوانید تا متوجه داستان شوید....

ما پرندگانیم.بعد برتر ما،قادر به پرواز بر فراز آسمان ها و رسیدن به انرژی برتر-سیمرغ-خداوند ست.ما ذاتا می توانیم پرواز کنیم،این گونه آفریده شده ایم.اما آیا از این توانایی برای رسیدن به کمال،برای بالا رفتن استفاده می کنیم؟ یا نسبت به پرواز و کمال بی توجهیم و ناآگاهانه دست و پای خود را می بندیم؟ بله ما ناآگاهیم.می توانیم بالا رویم و پرواز کنیم اما...

ما کفش های سنگین به پا می کنیم.رسم ست.همه باید این کفش ها را به پا کنند.کفش های سنگینی که ما را به زمین می چسبانند تا از سبکبالی و پرواز دور شویم.

در شهر ما همه درگیر روزمرگی اند.در واقع همه یک کار می کنند و شغل همه یکی ست:قفس سازی.کار ما عروسک ها این ست که برای بعد برترمان-عروسک گردان ها قفس بسازیم.ما از پرواز بعد برترمان جلوگیری می کنیم.عروسک گردان ها بعد برترمان هستند.آن ها از صلاح ما آگاهند و خیرمان را می خواهند،مثل مادران.اما ما برایشان قفس می سازیم.عروسک گردان ها را وادار می کنیم آن گونه که ما می خواهیم مارا بگردانند.عروسک گردان ها اسیر ما عروسک ها هستند...

در این بین تنها چیزی که می تواند ما را به بالا-به آسمان وصل کند نشانه های معبود ست.معبود-سیمرغ-خداوند هر از گاهی برایمان پَر می فرستد تا ما بدانیم که او هست.ما عروسک ها می دانیم که پر نشانه ی اوست.می دانیم که پر چیز با ارزشی ست.ما در کنار قفس سازی به معبد می رویم و دعا می کنیم تا سیمرغ برایمان پر بفرستد.پر برای ما برکت می آورد.هر وقت برایمان پری فرستاده می شود آن ها را جمع می کنیم و برای خود نگاه می داریم،فقط همین.مثل یک شی باارزش قایمش می کنیم تا دست کسی جز خودمان به آن نرسد.دیگران هم ما را نگاه می کنند و به پر داشتن ما غبطه می خورند.پر نشانه ای معنوی ست که ما با آن برخوردی مادی داریم.ما نمی دانیم اما خودبرترما-عروسک گردان ها می دانند که نیاز به کمک و راهنمایی داریم.

کسی از راه می رسد.یک ناجی،راهنما،سوشیانت،هدهد...او رقص کنان از آسمان به زمین می آید تا راه را به ما نشان دهد.ما عروسک ها شگفت زده می شویم.او پاهایش را نشان می دهد و ما از پابرهنگی اش متعجب می شویم.برایش کفش های سنگین می آوریم.خود برتر هدهد بادکنک هایش را از شانه جدا می کند،هدهد اجازه می دهد کفش پایش کنیم.هدهد می خواهد مدتی کنارمان بماند.

در زمانی که ما شغلمان قفس سازی را از سر می گیریم هدهد تماشا می کند.ما را می بیند،قفس های بسته مان را می بیند.و او هم مشغول می شود اما چیز دیگری می سازد.چیزی که برای ما تازگی دارد،کلید طلایی برای باز کردن قفس ها.از آسمان برای هدهد پر می بارد.آن قدر پر می بارد که ما شگفت زده از کار دست می کشیم.پرهایش را جمع می کنیم.اما انگار هدهد بلد ست با پر کارهای دیگری کند.ما نظارگریم و از او یاد می گیریم.

زن و شوهری که فضایی سرد داشتند و زندگیشان از قفس بود،آن ها که باهم حرف نمی زدند و جدا از هم بر بالش های فلزی از جنس قفس می خوابیدند،حالا زندگی شان عوض می شود.شوهری که به همسرش بی محلی می کرد،حالا برایش بالش می آورد.از وقتی هدهد آمده برایشان حسابی پر باریده و از هدهد یادگرفته اند پرها را در کیسه ای جمع کنند و بالش بسازند.شوهر دیگر نمی خواهد همسرش گردن درد بگیرد.و دیگر نمی خواهد از او جدا باشد...

ما ... دیدن ادامه » عروسک ها ساخت کلید را از هدهد یادمی گیریم.کلیدهایی که ساخته ایم را بهم نشان می دهیم.هدهد هم ما و کلیدهایمان را می بیند و خوشحال ست.هدهد دل ما را روشن کرده ست.ما با کلیدهای طلایی مان قفس هایی را-که تمام عمر خودبرترمان را در آن نگاه داشته ایم-باز می کنیم.عروسک گردان ها از قفس رها می شوند.هدهد اما ماموریتش را به پایان رسانده ست.کفش ها را درمی آورد.بادکنک ها را به شانه می بندد.و سبکبال و پابرهنه به آسمان بازمی گردد.و ما می مانیم و زمینی پر از پر و دل های روشن شده مان.کفش های سنگینی که از پا درآورده ایم و آسمانی پر از بادکنک های سفید. ما هم به آسمان،به هدهد و به سیمرغ پیوسته ایم.

چه زیبا...
۱۲ آبان ۱۳۹۰
ممنونم از این متن زیبا و دلنشین و راهنماییت .خوب شد قبل دیدن کار متنتو خوندم:)
۱۴ آبان ۱۳۹۰
عالی.....
آفریم مصطفی
۱۵ آبان ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در میدان جنگ، سرباز آخرین فشنگ را برای خودش نگه داشته بود ...
در پایتخت، جوانی عاشق، به دنبال بلندترین بام شهر بود ...
در همین حوالی، پیرزنی خسته به دنبال پریز برق بود ...
در سکوت شب، مرد مایوسی طناب محکمی در دستش بود ...
در ویلای شمال شهر، دختر زیبارویی قرص ها را شمرده بود ...
در حمام کهنه ی شهر، جوان فقیری تیغ را از بسته اش در آورده بود ...
در کوچه های قدیمی جنوب شهر، زنی تنها به دنبال بنزین بود ...
***
سرباز، آخرین فشنگ را برای یادگاری به خانه برد ...
جوان عاشق، بر بلند ترین بام شهر، نام عشقش را فریاد زد و خندید ...
پیرزن خسته، دو شاخه ی ماساژور را به برق زد و خوابید ...
مرد مایوس، ماشینش را به ماشینی بست و به شهر باز گشت ...
دخترک زیباروی، قرص آرامبخشی خورد و با موسیقی به خواب رفت ...
جوان فقیر، صورتش را اصلاح کرد و در آیینه خندید ...
زن تنها، بنزین را در باک موتور پسر١۴ ساله اش ریخت و او را بوسید ...
....................................
خوش ... دیدن ادامه » بین باشیم و در مورد آنچه می بینیم یا می شنویم، داوری آنی نکنیم...

از: ناشناس
ممنون از انتخابت مصطفی جان
۲۸ مهر ۱۳۹۰
jenabe esfandiari
ba ehteram be shoma man doost dashtam gofte mishod sarbaz akharin feshang ra ham be yadegar nabord balke an ra ham fadaye vatan kard
ba tashakor matne jalebi bood
۲۸ مهر ۱۳۹۰
آفرین به انتخابت مصفی جان
۰۱ آبان ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شاید چالاک ترین انسان نباشم، شاید بالا بلندترین یا نیرومندترین نباشم، شاید بهترین و زیرک ترین نباشم، اما قادرم کاری را بهتر از دیگران انجام دهم و این کار، هنر خود بودن است.


از: لئونارد نیموی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قابل توجه علاقه مندان رشته ی تئاتر و سینما

نخستین سایت مشاوره تخصصی کنکور هنر در ایران

http://www.honarekonkoor.ir
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظر من اصلا کار خوبی نبود، حیف کار مراسمی برای یک دوست که انقدر ازش بد گفتن.
این شعر را حمید مصدق زمانی سروده است که معشوقش او را رها کرده بود و پس از مدتی طولانی مصدق او را در کتاب فروشی می بیند ولی او به مصدق اعتنایی نمی کند، با این حال مصدق در را برای خانم باز می کند و از در خارج می شود...

دیدم او را آه بعد از بیست سال
گفتم این خود اوست ؟ یا نه دیگری ست
چیزکی از او در او بود و نبود
گفتم این زن اوست ؟ یعنی آن پری ست ؟
هر دو تن دزدیده و حیران نگاه
سوی هم کردیم وحیرانتر شدیم
هر دو شاید با گذشت روزگار
در کف باد خزان پر پر شدیم
از فروشنده کتابی را خیرد
بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد
خواست تا بیرون رود بی اعتنا
دست من در را برایش باز کرد
عمر من بود او که از پیشم گذشت
رفت ... دیدن ادامه » و در انبوه مردم گم شد او
بازهم مضمون شعری تازه گشت
باز هم افسانه مردم شد او

از: حمید مصدق
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید