تیوال | سید محمد عابدی نسب : و بــه دار مــی ســپــارم خــاطــراتــی را کــه
S3 : 17:24:25
و بــه دار مــی ســپــارم

خــاطــراتــی را کــه

قــاتــل آرامــش ند ...



برای من ، برای او
برای تلاش ، تصمیم ، تعادل ، تلخی
برای حرف ِ مفت ، حافظه ، موی سفید
برای خم زلف سیاه ، عشق ، روزگار ، تقصیر
برای آب ، چوب ، خون ، طالبی
برای ماه ، باران ، کویر ، بیدمشک ، نوکر
برای دوستی خاله خرسه ، ضیافت ، رفاقت
برای ... دیدن ادامه » صدا ، شادمهر ، تقدیم
برای رنگ آبی ، روسری فیروزه ای ، تأخیر ، شریعتی
برای فوتبال ، درس ، شاگرد اول
برای ژولیوس سزار ، افلیا ، چیزهایی که نمی دانیم ، بازگشت افتخار آمیز
برای آهن ، پسته ، سوهان ، طب سنتی
برای سلامتی ، قلب ، تحقیر ، چت
برای سرفه ، مارادونا ، تیر - قلب
برای صورت ، سیرت ، چشم ، اشک ، ماهی ، ماهرخ
برای میم ، حرف اول اسممان ، خرداد ، بهمن ، کیانی
برای Flowers No None Has Ever Seen ، اشتیاق ، مرضیه برومند
برای حیاط ، حوض ، باغچه ، مادربزرگ
برای خنکای ختم خاطره ، اشک ، کالیگولا ، اقتصاد
برای یک دقیقه سکوت ، 30 ، مامان ِ خوشگل
برای علم و صنعت ، انصراف ، ... ، هم کلاسی ، جدایی
برای ملاقات بعد از سه سال ، تئاتر ، بیمارستان
برای بهار ، زمستان ، سیاست ، ابزورد
برای نجات دهنده ، بت ، مورچه هایی که پدرم را خوردند
برای آمریکا ، سوئیس ، قبرس ، مالزی
برای دلسوزی ، مسیج های جدید ، نیست شدن
برای تلخی ، سنگینی ، احساس تنهایی ، تحلیل شخصیت
برای دیوانه ، نارسیست ، خفه شو ، بی خوابی ، عقل
برای لوسَب ، بگذریم ، چی ، معرفت
برای اکو ، بستری ، ... ، خاله زنک ، غرور
برای گرامافون ، کافه قنادی ، پردیس ملت ، کافه ونک
برای سکوت ، زندگی ، لشکرکشی ، آه ، دامن
برای کاری نداری ، تق ، دیفالت
برای انسان کامل ، روح بزرگ ، حماقت ، آبرو ریزی
برای عشق اول و آخر ، باور ، آخرین تماس ، شماره ی رُند
برای عطر ، قلب ِ نداده ، گوشی ِ نخریده ، روز مادر ، تندیس
برای دوست دارم های نگفته ، عشق غیر مادی ، فوضولی
برای شماره های پاک شده ، دلتنگی دائم ، مرگ
برای نقس های به شماره افتاده ، مرگ ، مرگ ، مرگ
برای ....................
برای منی که بالاخره رفتم ، برای اویی که قبول کرد بگذرد


پ.ن : آنــکــه رخــســار ِ تــو را رنــگ ِ گــل و نــســریــن داد /// صــبــر و آرام تــوانــد بــه مــن ِ مــســکــیــن داد





از: بیمار خنده های تو

به ما گذشت نیک و بد ، اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن این روزگار نیست

:(((((((((((((
۲۲ خرداد ۱۳۹۱

شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله کشد بر جانم
۲۲ خرداد ۱۳۹۱

آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟؟؟
نه دریغا ، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی ...
۲۲ خرداد ۱۳۹۱

نشان ِ روی ِ تو جستم به هر کجا که رسیدم
ز مهر ، در تو نشانی ندیدم و نشنیدم
چه رنج ها که نیامد ، به رویم از غم رویت
چه جورها که ز دست ِ تو در جهان نکشیدم
۲۲ خرداد ۱۳۹۱

حق با تو بود گر به دلت مهر ِ من نبود
یوسف که پایبند ِ زلیخا نمی شود
۲۲ خرداد ۱۳۹۱

عاشقی تا شیوه ی من شد ندیدم روز ِ خوش
کاشکی این شیوه را هرگز نمی آموختم
۲۲ خرداد ۱۳۹۱

هزار نیش ِ جفا از تو نوش کردم و رفتم
هزار تیرِ بلا از تو خوردم و نرمیدم
تو را بدیدم و گفتم که مهر ِ روز فروزی
ولی چه سود که یک ذره مهر در تو ندیدم
۲۲ خرداد ۱۳۹۱

رنجور ِ عشق ِ دوست چنانم که هر که دید
رحمت کند مگر دل ِ نامهربان ِ دوست
۲۲ خرداد ۱۳۹۱

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
۲۲ خرداد ۱۳۹۱
بسی تو عهد شکستی ، که من رضای تو جستم
بسی تو مهر بریدی ، که از تو من نبریدم
از آن زمان که چو خاجو عنان ِ دل به تو دادم
به جان رسیدم و هرگز به کام ِ دل نرسیدم
۲۲ خرداد ۱۳۹۱
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش ، شب چون روزم
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر ...
۲۲ خرداد ۱۳۹۱
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ ِ اشتیاق دلی دردمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست ، عشق کدامست ، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند ِ صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های تو ام ، بیشتر بخند
بیمار ... دیدن ادامه » خنده های تو ام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی ، گرمتر بتاب
۲۲ خرداد ۱۳۹۱
آنکه رخسار ِ تو را رنگ ِ گل و نسرین داد
صبر و آرام تواند به من ِ مسکین داد
گَنج ِ زر گر نبود کُنج قناعت باقیست
آنکه آن داد به شاهان به گدایان این داد

خداحافظ ...
۲۲ خرداد ۱۳۹۱
سلام محمد جان ممنون
راستی یه کتاب تازگی ها خوندم از محمد رحمانیان به نام شبیه خوانی قدمشاد مطرب در تهران
به یاد تو افتادم که به شبیه خوانی اردت خاصی داری یادم بنداز تقدیم کنم بخونی !!!
۲۲ خرداد ۱۳۹۱
سید چی شده ؟؟؟!!!

به گمونم ســُریدی ...!!! نه ؟؟؟؟
۲۳ خرداد ۱۳۹۱
سید محمد عزیز چه خبره ؟؟!! چند تا چند تا کامنت میذاری ؟؟!! از پست های من تقلید می کنی ؟؟!! ( با خشونت زیاد مردادی خوانده شود :) )

محمد عزیز ، میگذره ..
۲۳ خرداد ۱۳۹۱

باید دهان را مهــر و موم کرد

وقتی تنها یک حرف میتواند اینهمه فاصله بیاورد

یکی را ، به " قربت "

دیگری را ، به " غربت "

۲۳ خرداد ۱۳۹۱
@ علی مشایخی ؛ سلام علی جان . من ممنونم که خوندی منو . مرسی ، حتما و با کمال میل
@ هدی بالاپور ؛ مرسی هدا جان . لطف داری شما . من ممنونم که خوندی و ممنون که درک می کنی . خوشحال شدم اسمت رو دیدم
@ آرش رستمی ؛ آرش جان منظورتو متوجه نمیشم . سُریدی یعنی چه ؟؟؟؟
۲۳ خرداد ۱۳۹۱
@ محدثه طاهری ؛ این بهمنی درب و داغون از شما عذرخواهی میکنه مردادی بزرگ . ببخشید دیگه محدثه جان . یه جور انتحار بود . مرسی از همراهیت
@ فرزانه ثابت ؛ مرسی فرزانه جان از همراهی خوبت . آره . مرسی . درست زدی تو خال

@ ........... ؛ مرسی که همراهی نکردید
۲۳ خرداد ۱۳۹۱
آقا لایک واسه شعر واسه از: واسه کامنتاتون دیگه نبــود.لـــــایــکـــ
۲۳ خرداد ۱۳۹۱
@ شروین دهقان شرق ؛ مرسی شروین جان . تو همیشه لطف داشتی و داری . لایک واسه خودت و وجودت که انقده خوبی
@ هدی بالاپور : مرسی که به فکر این رفیق درب و داغونی . چیکار کنم ، نمیشه
حس و حالم خوش نیست
همه چی داغونه
یکی باید باشه
منو برگردونه
۲۳ خرداد ۱۳۹۱
حامد بهداد تو فیلم پرتقال خونی به نیوشا ضیغمی میگه :

" اگه همه ی دنیا عاشقت بشن ، من درک شون می کنم ، ولی تو باید انتخاب کنی "
چند روز پیش با خودخواهی می خواستم بهت بگم تو باید انتخاب کنی . ولی خوب خودخواهانه بود دیگه، پس نگفتم و یه تصمیم دیگه گرفتم ؛

به نفع آرامـــــــــش تو کنار کشیدم ، به قیمت نابودی خودم . چیکار کنیم دیگه ما اینیم ؛ با مرام

سعی کردم که شود یار ز اغیار جدا
آن نشد عاقبت و من شدم از یار جدا


راستی ... دیدن ادامه » شعر مرا می خوانی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

:(((((((((((((((((((
۲۳ خرداد ۱۳۹۱
سید عزیزم سریدی یعنی عاشق شدی...یعنی نگاه میندازی بالا و پایین فقط عشق عشق عشق...

این حال تو خریدار دارد خیلی زیاد...امید که به وصال یار نزدیک شوی اگر منظور عاشقی است...البته که من تورا از این فضا دور میدیدم...حالا چه شده...

پــــــــس حالا بدان که میدانم ... دیدن ادامه » سریدی...

همیشه باشی سیـــــــد
۲۳ خرداد ۱۳۹۱
@ کهبد تاراج : ممنون از همراهی و همدردیت و اطلاعاتی که دادی و خیلی حرفای دیگه !
مرسی از لطفت دوست عزیز
۲۴ خرداد ۱۳۹۱
دل ات را انکار کردی
مثل مادری عاصی
که کودک بازیگوشش را

از کلمات سپری ساختی و تیغی، قلعه یی
در نه توهای قلعه ات
از یکی به دیگری گریختی
تاریک تر و تاریک تر
با وردی که شاید
تو ... دیدن ادامه » را از دست های آتشین ات
از دل ات
نجات دهد

و هم چنان هم می دوی
شعله ور و وردخوان
تا که در این جنگ
کی مغلوبه ی خودت شوی.
۲۴ خرداد ۱۳۹۱
به حباب نگران لب یک رود قسم
وبه کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آینه
نه
آینه به تو خیره شده است
تو ... دیدن ادامه » اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه از آینه دنیا که چه ها خواهد کرد
گنجه دیروزت پر شده از حسرت و اندوه و چه حیف
بسته های فردایت همه ای کاش ای کاش
ظرف این لحظه ولیکن خالی است
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقی است
تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده
۲۴ خرداد ۱۳۹۱
@ محسن جــــان اسدی و احسان طهماسبی عـــزیـــزم :
فقط خدا میدونه چقدر از دیدن اسم تون خوشحال شدم و فقط خدا شاهده با دیدن اسم تون اشکم جاری شد و با خوندن شعراتون دیگه ...
خیلی خیلی لطف کردید . خیلی بزرگوارید و خودتون میدونید که به دوستی تون افتخار میکنم ... دیدن ادامه » . قربون هردوتا تون میرم و دست هر جفت تون رو میبوسم
۲۴ خرداد ۱۳۹۱
@ هدی بالاپور : مرسی هدی جان . حسابی شرمندم کردی . این مدت خواهری و دوستی رو در حقم تموم کردی . خدا شاهده با خوندن شعرت به پهنای صورت گریه کردم . اینو بدون که تا زندم خوبی هاتو فراموش نمی کنم
زنده ترین باشی

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
.
.
با دل زخم کش ... دیدن ادامه » و دیده ی گریان بروم
۲۴ خرداد ۱۳۹۱
چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تــــــــو خاکستر کرد ...



۲۵ خرداد ۱۳۹۱

آتش است اینجا ، نسوزی چون سپند

یا برو یا اینکه چشمانت ببند


۲۵ خرداد ۱۳۹۱

طعنه بر خواری ِ من ای گل بی خار مزن

من به پای تو نشستم که چنین خوار شدم


راستی شعر مرا می خوانی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
۲۵ خرداد ۱۳۹۱
سید جان این پستت رو که خوندم احساس کردم مثل یه هلو هستی که کامیون از روش رد شده باشه و هسته ی توش هم منفجر شده باشه. لِهِ له بودی ها وقتی نوشتی ؛-) لِهِ له
۲۵ خرداد ۱۳۹۱
@ علی اسدالهی : احساست کاملا درسته علی جان و بلکه بیشتر از این حرفا . ممنون که هستی . دعا کن برامون
۲۵ خرداد ۱۳۹۱

اگر آتشی نیست ، آبم دهید

ندارید آبی ، شرابم دهید

دلی پر ز سوز و گدازم دهید

سوالی ندارم جوابم دهید
۲۶ خرداد ۱۳۹۱

شراب ارغوانی چاره ی رخسار زردم نیست

بنازم سیلی ِ گردون که چهره م ارغوانی کرد



راستی شعر مرا می خوانی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
۲۶ خرداد ۱۳۹۱
تو دریایی و من ماهی ِ تنها
چه دور ِ دور ِ این ساحل ز دریا
دلم دریایی از شوق رسیدن
شنا در آسمان آبی _ پریدن
.
.
.
در آن شبها که می روید گل ِ نور
که می آید نوای بلبل ِ دور
زن ... دیدن ادامه » ِ چوپانیم سر در گریبان
که می خوانم ز اشکم قصه ای شور
۲۷ خرداد ۱۳۹۱

چرا گرفته دلت ؟ مثل آنکه تنهایی ؟
چقدر هم تنها!
خیال می‌کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ‌ها هستی
دچار یعنی
عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی
۲۷ خرداد ۱۳۹۱
واااااااااااااااااااااااااای...
چه خبر اینجا ؟!!!
چه دل پری دارید آقا. : (
ذکر این همه احساسات صادقانه از زبان یک مرد جای بسی تآمل و افتخار دارد جدآ.
از ته دل امیدوارم از غربت به قربت برسید.
قدر لحظه های تلختون رو هم بدونید,قدر غصه هایی از این شکل,قدر اشک ... دیدن ادامه » هایی برای اینجور دردا, چرا که هرکسی نمیتونه این دردهای شیرینِِ ِ تلخ ِ سنگین ِ نابود کننده ی دوست داشتنی رو تجربه کنه!!! چه احساسات ِ متناقضی رو نام بردم!!! من فکر میکنم این شکلیه آخه! ; )
استوار باشید
۲۷ خرداد ۱۳۹۱

دلم در بند نگاهی مهربان گ ی ر است
نگاهی که تاب زل زدن بهشان را ندارد دل بی تاب من
می ریزد قلبم از عمق احساس پاکی که در ژرفای نگاهش تمام وجودم را مسخ می کند
چقدر دوستشان دارم...
چقدر بی تابم خدا...

چه طعم تلخی دارد دل تنگی
و
چه ... دیدن ادامه » حس نابی این دوست داشتن.
تمام وجودم به ناگاه تمنای بودنش را می کند
و
سکوت و نداشتن ,
خواستن و نتوانستن
جواب بی جواب ِ
تمام دل تنگی های این روزهای من ِ بی "او"ست.
از : دل نوشته های من
90/9/17
۲۷ خرداد ۱۳۹۱
@ فرناز نوروزی : ممنون فرناز عزیز از همراهی و همدردیت . و ممنون برای ابراز امیدواریت . ولی چه سود ...
و بند آخر کامنت اولت
و دلنوشته ی خوبت . مرسی . واقعا مرسی . ممنون که هستی

دلتنگی
این بی قراری ِ مزمن ِ دامنگیر
این مرگ نمای بی پایان نفس گیر
دایه ی مهربان تر از مادر شده
آغوش گشوده بلعیده مرا
درست ... دیدن ادامه » از ساعتی که " رفتم "
:((((((((
۰۲ تیر ۱۳۹۱
@ هدی بالاپور : هدی جان ، اتفاقا ممنون که باعث شدی اشکم سرازیز بشه . هر چند این روزا نیازی به بهانه ندارم
می فهمم چی میگی ، هرچند خودم فکر می کنم داستان من یه جورایی یه جور دیگه س .
حق با توئه . اما من کلا اعتقاد دارم عشق فقط یک بار برای همیشه اتفاق می افته ... دیدن ادامه » .
و خلاصه من الان دیگه یه مرده ی متحرکم که واسه بی حرکت شدن لحظه شماری می کنم
بازم ممنون به خاطر همه ی خوبیات
۰۲ تیر ۱۳۹۱

کاش می فهمیدی ... برای این که تنهایم تو را نمیخواهم ... برعکس ... برای این که میخواهمت ... تنهایم ...

:((((((((((((
۰۴ تیر ۱۳۹۱
تو کیستی
که من این گونه بی تو بی تابم ؟؟؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
تو چیستی که من از موج ِ هر تبسم تو
بسان قایق سرگشته روی گردابم

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟
تو را کدام خدا؟
تو از کدام جهان؟
... دیدن ادامه » تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟
تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟
تو از کدام سبو؟
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!
۰۴ تیر ۱۳۹۱

کدام نشاط دویده است از تو در تن من؟
که ذره های وجودم تو را که می بینند،
به رقص می آیند،
سرود میخوانند!

چه آرزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو

به ... دیدن ادامه » من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟

ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه
که صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست
:,(,,,
۰۴ تیر ۱۳۹۱
"برایت رویاهایی آرزو می‏کنم تمام نشدنی
و آرزوهایی پرشور
که از میانشان چندتایی برآورده شود.
برایت آرزو می‏کنم که دوست داشته باشی
آنچه را که باید دوست بداری
و فراموش کنی
آنچه را که باید فراموش کنی.
برایت شوق آرزو می‏کنم. آرامش آرزو می‏کنم.
برایت آرزو می‏کنم که با آواز پرندگان بیدار شوی
و ... دیدن ادامه » با خنده‏ ی کودکان.
برایت آرزو می‏کنم دوام بیاوری
در رکود، بی ‏تفاوتی و ناپاکی روزگار.
بخصوص برایت آرزو می‏کنم که خودت باشی"

دلم گرفت وقتی کامنت هاتون ر خوندم:(

"گرچه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است"
۰۴ تیر ۱۳۹۱
بی اعتمادم کن به همه ی دنیا اینکه با من باش
کنار من تنها، کنار من تنها، کنار من تنها
از اولین جملت، فهمیده بودم زود
عشق های قبل از تو سوء تفاهم بود
اونقدر می خوامت همه باهات بد شن
با حسرت هر روز از، کنار ما رد شن


حالم عوض میشه، حرف تو که باشه
اسم ... دیدن ادامه » تو بارونه، عطر تو همراشه
اون گوشه از قلبم، که مال هیچکس نیست
کِی با تو آروم شد، اصلا مشخص نیست

۰۴ تیر ۱۳۹۱
@ معصومه حسن نژاد ؛ ممنون معصومه جان از همراهی و همدردی و شعر خوبی که برام نوشتی . و امیدی که بهم دادی . ببخشید که ناراحتت کردم .
شعرت رو که خوندم چشمای نمناکم بارونی شد . مرسی

رنجور عشق دوست چنانم که هرکه دید
رحمت کند مگر دل نامهربان دوست

ای دوست ...
۰۴ تیر ۱۳۹۱
منم اینو می نویسم و چند دقیقه دیگه پاکش می کنم

بازم ممنون از همراهی و امیدواری تون

اما داستان من یه جورایی عجیبه . مسخره س ، نمی دونم چه صفتی براش انتخاب کنم که حق مطلبو ادا بکنه

مسئله اینجاست ؛ صرفنظر از اینکه حس طرف مقابل من چیه ، من اونو می خوام ، اما نمی خوام . دوست دارم بشه ، اما نباید بشه
این یعنی نه راه ِ پس ، نه راه ِ پیش
اما من راه پس رو انتخاب کردم و این بار بعد از چند بار تلاش موفق شدم
خلاصه ... دیدن ادامه » داستان دارم
اینارو هم واسه دل ِ خراب ِ خودم می نویسم
بازم ممنونم ازتون
۰۴ تیر ۱۳۹۱
کتاب روی ماه خداوند را ببوس رو به نظرم بود که شخصیتش عین شما بود
اونم می خواست اما نمی خواست

الان می فهمم چه رنجی می کشین:(
۰۴ تیر ۱۳۹۱
تو پروفایلتون خوندم اهل قم هستین
پیشنهاد می کنم برین جمکران(اگه دوست دارین)
۰۴ تیر ۱۳۹۱
آره دیگه اینه حال و روز م . متأسفانه اون کتابو نخوندم
ممنون از پیشنهاد خوب تون . ولی متأسفانه این روزا مثل سابق دستم تو دست خدا نیست . هرچند هنوزم معتقدم همه ی درد بشر از همین فاصله گرفتن از خداست

شرمنده بخدا . اصلا قصد ناراحت کردن شما رو نداشتم . نمی دونم ... دیدن ادامه » چی بگم ...

بازم ممنون از همراهی تون :,(,,
۰۴ تیر ۱۳۹۱
دشمنتون شرمنده

راستی اسم کتاب شاید اشتباه باشه ولی می دونم نویسندش مصطفی مستور هست.

"سخت میگیرد جهان بر مردمان سختگیر"

بدرود
۰۴ تیر ۱۳۹۱
یا علی . بدرود
۰۴ تیر ۱۳۹۱
سلام و درود فراوان بر شما

می دونستم مدتی کم پیدا هستید،اما نمی دونستم اینجائید!
خواهرم گفت اینجا می شه پیداتون کرد.

"دل سوخته و غرقه به خون می آیم"
۰۴ تیر ۱۳۹۱

از دیده به جای اشک خون می آید
دل خون شده،از دیده برون می آید
دل خون شد از این غصه که از قصه ی عشق
می دید که آهنگ جنون می آید
می رفت و دو چشم انتظارم بر راه
کان عمر که رفته،باز چون می آید؟
با لاله که گفت حال ما را که چنین
دل سوخته و غرقه به خون می آید
کوتاه ... دیدن ادامه » کن این قصه ی جان سوز ای شمع
کز صحبت تو، بوی جنون می آید
۰۴ تیر ۱۳۹۱

تنها عشق، قدرت و لیا قت آن را دارد که آدمی را از اسارت خود نجات دهد،از زندان درون رها کند!

چه حادثه ای در این جهان از بازی پروانه بر گردِ شمع ،پرواز پروانه بر ها له ی شمع و نشستن و گریختن و سوختن و ساختن و هیچ نگفتن پروانه بر آتش شمع زیبا تر است؟!

آن ... دیدن ادامه » جا که عشق فرمان می دهد،محال سر ِتسلیم فرود می آورد!

عشق چه آسمانی باشد چه زمینی،عاقبتش به طرف خداست.
۰۴ تیر ۱۳۹۱
پیرم وگاهی دلم یادجوا نی می کند

بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند


همتّم تا میرودسازغزل گیرد بدست

طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می کند

چشمه ... دیدن ادامه » سارطبع من دیگرنمی جوشدولی

جویباراشکم آهنگ روانی می کند

بلبلی درسینه می نالد هنوزم کاین چمن

با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند

ما به داغ عشقبازیها نشستیم وهنوز

چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند

نای ماخامش ولی این زهرۀ شیطان هنوز

با همان شور و نوا دارد شبانی می کند

گرزمین دودهوا گردد همانا آسمان

باهمین نخوت که دارد آسمانی می کند

سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز

در درونم زنده است و زندگانی می کند

با همه نسیان تو گویی کز پی آزارمن

خاطرم باخاطرات خودتبا نی می کند

بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی

چون بهاران میرسدبامن خزانی میکند

طفل بودم دزدکی پیروعلیلم سا ختند

آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند

می رسد قرنی به پا یا ن وسپهربایگان

دفتردوران ماهم بایگانی می کند

شهریارا گو دل ازما مهربانا ن مشکنید

ورنه قاضی درقضا نامهربانی می کند
۰۴ تیر ۱۳۹۱
نیمشب همدم من دیده ی گریان منست

ناله ی مرغ شب از حال پریشان منست

در همه عمر دمی خاطر من شاد نبود

گریه انگیز تر از مهر من،آبان منست

خنده ها بر لب من بود و کس آگاه نشد

زین ... دیدن ادامه » همه درد خموشانه که بر جان منست

به بهــــــــــــــارم نرسیدی به خزانم بنگر

که به مویم اثر از برف زمستان منست

گر به سرچشمه ی توحید رسم جاویدم

ورنه هر لحظه ی من نقطه پایان منست

در بر عشق بسی دم زدم از رتبت عقل

گفت خاموش که او طفل دبستان منست

۰۴ تیر ۱۳۹۱
با تاخیر،سیستم قطع شد!

"دارم امید که باگریه دلت نرم کنم
بهر طوفان زده سنگیست پناهی گاهی
اشک درچشم، فریبنده ترت می بینم
دردل موج ببین صورت ماهی گاهی"

به امید خدا درست میشه.همه در داشتن "درد"مشترکیم...

باامید ... دیدن ادامه » و توکل به زندگی ادامه بدید.همیشه یه راه حلی از غیب میرسه:)

"من اکنون ایستاده ام و خود را می نگرم
که دارم از پس تکه ابرهای نمودین خویش سر می زنم.
طلوع خود را می نگرم
وخود را به نرمی و رضایت
تسلیم او می کنم."

۰۴ تیر ۱۳۹۱
@ مریم حسن نژاد ؛ وای ، مرسی . سلام و هزاران درود بر شما مریم عزیز . جدا ممنونم و شرمنده از این همه مهر و خوبی . و این بار اشک شوق از این همه مهربانی و امید
آره . این روزا تقریبا فقط 5 شنبه شب ها میام دیوار و یه نقد میزارم . تا جمعه هستم و دیگه فقط به صفحه ی خودم ... دیدن ادامه » سر میزنم . ممنون از شعرای خوب و جملات امید بخشتون

شما دو تا خواهر فرشته اید . هیچ وقت خوبی هاتون رو فراموش نمیکنم . مواظب خوبی هاتون باشید . مرسی . مرسی
زنده ترین باشید

با لاله که گفت حال ما را که چنین
دل سوخته و غرقه به خون می آید
۰۵ تیر ۱۳۹۱
"خدایا!حکمت قدمهایی را که برایم بر میداری بر من آشکار کن،تا در هایی را که به سویم میگشایی ندانسته نبندم و درهایی که برویم می بندی به اصرار نگشایم..."

خواهش میکنم،خوبی از خودتونه.وظیفه بود.
امیدوارم دوباره جوانه زدنتان را به زودی ببینم:)

در پناه خدا...روزهایت ... دیدن ادامه » پی هم خوش باشد:)
۰۵ تیر ۱۳۹۱
خیلی خوب بود
مرسی . شما هم همینطور
۰۶ تیر ۱۳۹۱

دل عاشق به پیغامی بسازه
خمار آلوده با جامی بسازه
مرا کیفیت چشم تو کافیست
ریاضت کش به بادامی بسازه

۰۷ تیر ۱۳۹۱
مـــرا بـــبـــخـــــش !


که با دوریــت ،

زنــده ام

هنوز...

:,(,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
۰۷ تیر ۱۳۹۱
سید بیخیال
خوبه که هنوز زنده ای ومن اما....
مدتاهست مرده ام از دوریش.
۰۸ تیر ۱۳۹۱
@ حسام جان : چی بگم ...

دوران هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

:(((((((((
۱۱ تیر ۱۳۹۱

دل من همی داد روزی گواهی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن
نه چندان که یکسو نهی آشنایی



۱۱ تیر ۱۳۹۱

با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی ها
با تو اکنون چه فراموشی هاست

:,((((((((((((((((

۱۱ تیر ۱۳۹۱

پروانه که از بهر تو آتش زده خود را
ای شمع تو هم حرمت پروانه نگه دار

۱۱ تیر ۱۳۹۱
دیشب 90 دقیقه بازی فینال اسپانیا_ ایتالیا رو با چشمای پر اشک تماشا کردم به یاد 22 روز پیش که بهت پیام دادم ؛ می دونم که هنوز به فوتبال های خارجی علاقه مندی ، ایتالیا - اسپانیا هم اکنون از شبکه 3 سیما
۱۲ تیر ۱۳۹۱
یک فنجان قهوه تلخ
صندلی ای از جنس ساروج
فرشی هم نقش ترنج
و به دریا پنجره ای
کافیست که من طعم زندگی را با تو...!
نه!
چه میگوید این دیوانه امشب؟!
تو و تنها تو که باشی
هیچ نخواهم و برایم کافیست
زندگی بوی نفس میدهد اینبار
۱۲ تیر ۱۳۹۱
@ حسام جان ؛ آی گفتی . مرسی از شعرت عالی ت . ممنون که هستی عزیزم :((
۱۷ تیر ۱۳۹۱
@ سپیده نژند ؛ مرسی سپیده جان . ببخش که دیر جواب میدم . همون 5 شنبه که کامنت تو دیدم خواست جواب لطف بیکرانت رو بنویسم ، اما خدا شاهده گریه امانم نداد . همین الانم با صورت خیس دارم تایپ میکنم .

آره ، مگه اینکه خدا به دادم برسه وگرنه که ...
ممنون از دعای خوبت ... دیدن ادامه » . بازم التماس دعا دارم ...
ببخشید دیگه ...
ممنون که هستید و این دوست کوچولو رو تنها نمی زارید
:,((,,,,,
۱۷ تیر ۱۳۹۱

سنگ دلا چرا دگر جور و جفا نمی کنی
جور جفا بکن اگر مهر و وفا نمی کنی

زخم دگر بزن بدل مرهم اگر نمی نهی
درد دگر بده اگر خسته دوا نمی کنی

عهد هر آنچه می کنی، وعده به هر که می دهی
عهد ز یاد می بری وعده وفا نمی کنی

تیر ... دیدن ادامه » غمم زدی بجان تا که بخون نشانیم
هر چه کنی بکن بتا زانکه خطا نمی کنی

سنگدل ... :((((((((((((((((((((((((((((((

۱۷ تیر ۱۳۹۱
چه می شود

تنها یک روز

سینه ی تو تمام سواحل دنیا باشد

و من

تمام آن مرده گانی

که ... دیدن ادامه » امواج پیکرشان را به ساحل آورده

:,(,,,
۲۶ تیر ۱۳۹۱

هوا را از من بگیر خنده‌ات را نه !

نان را از من بگیر، اگر می‌خواهی

هوا را از من بگیر، اما

خنده‌ات را نه

... دیدن ادامه »

گل سرخ را از من بگیر

سوسنی را که می‌کاری

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سرریز می‌کند

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می‌زاید



از پس نبردی سخت باز می‌گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی

اما خنده‌ات که رها می‌شود

و پروازکنان در آسمان مرا می‌جوید

تمامی‌درهای زندگی را

به رویم می‌گشاید



عشق من، خنده تو

در تاریکترین لحظه‌ها می‌شکند

و اگر دیدی، به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاری است

بخند، زیرا خنده تو

برای دستان من

شمشیری است آخته



خنده تو، در پاییز

در کناره دریا

موج کف‌آلوده‌اش را

باید برافرازد،

و در بهاران، عشق من

خنده ات را می‌خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم

گل آبی، گلِ سرخِ

کشورم که مرا می خواند



بخند بر شب

بر روز، بر ماه

بخند بر پیچاپیچِ

خیابان‌های جزیره، بر این پسر بچه کمرو

که دوستت دارد

اما آنگاه که چشم می‌گشایم و می‌بندم،

آنگاه که پاهایم می‌روند و باز می‌گردند

نان را، هوا را

روشنی را، بهار را

از من بگیر

اما خنده‌ات را هرگز !

تا چشم از دنیا نبندم

(از پابلو نرودا

ترجمه احمد پوری)
۳۱ تیر ۱۳۹۱
هوا را از من بگیر، اما

خنده‌ات را نه

مرسی فرناز عزیز که بازم این شعر عالی رو برام نوشتی . ممنونم
اتفاقا 5 شنبه ی دو هفته پیش تو مراسم دیوار سراغت رو از امیر گرفتم . جات خالی بود ...
۰۱ مرداد ۱۳۹۱
گل سرخ ناب چشمات
منو آواره شهر کرد
که بنازم ، ناز لبهات
باز منو بی سرپناه کرد
اگه باشی در کنارم
دنیا رو بهم میریزم
گاهی وقتها جز ترانه
سکوتی ، من بیش ندارم
دم به دم جان می سپارم
عارفانه ... دیدن ادامه » صادقانه
مینویسم از برایت
جمله هایی عاشقانه
باز منو عاشقترین کن
ای بهار پر ستاره
سرد و سنگین نفسهام
بدم ای روح زمانه
۰۱ مرداد ۱۳۹۱
خواهش میکنم
فکر کنم کامنت های زیر این پست تموم نمیشه ; )

شما خیلی خیلی لطف دارید,قرار بود بیام,ولی از اونجایی که دوست ندارم نصفه نیمه برسم به برنامه ای نیومدم,تقصیر دوستمون شد که ساعت 17 تازه داشتن راه می افتادن و برنامه 17:30 شروع میشد!!!
بماند که بعدش پشیمون ... دیدن ادامه » شدم : ( شنیدم برنامه با تآخیر شروع شده بود
راسته که میگن دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه ; )
امیدوارم در قرارهای بعدی جبران بکنیم
۰۱ مرداد ۱۳۹۱

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور ... دیدن ادامه » گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور

«حافظا» در کنج فقر و خلوت شب‌های تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

۰۲ مرداد ۱۳۹۱
@ حسام خالقی : مرسی حسام جان . ممنون به خاطر این ترانه خوشگل . مرسی که هستی
غم عشقت بیابون پرورم کِرد
هوای بخت، بی بال و پرم کِرد
به مو گفتی صبوری کن صبوری
صبوری، طرفه خاکی بر سرم کِرد

فلک کی بشنوه آه و فغونم
به هر گردش زنه آتش به جونم
یه عمری بگذرونم با غم و درد
به ... دیدن ادامه » کام دل نگرده آسمونم

به خدا غم عشقت بیابون پرورم کِرد :(((((((
۰۲ مرداد ۱۳۹۱

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن
گردشـــی در کوچــه باغ راز کن
هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بد بینی خود را شکسـت
علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت
عشق اسطرلاب اسرار خداست
من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام
درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام
دیــــده ... دیدن ادامه » ام بــر شـــاخه احـســـاســها
می تپــد دل در شمیــــم یاسها
زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست
زندگی باغ تماشـــای خداســت
گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود
می تواند زشــت هم زیبا شــود
حال من، در شهر احسـاسم گم است
حال من، عشق تمام مردم است
زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا
ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من
ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن
با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود
مثنوی هایـم همــه نو می شـود
حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد
واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد

۰۲ مرداد ۱۳۹۱
@ فرناز نوروزی : آره این پست تموم نمیشه تا ایشالا من تموم کنم ، ایشالا ؛) :(

آره اتفاقا امیر گفت . منم امیدوارم :)
ممنون به خاطر این شعر خوب و این امیدواری . ممنون . تو خودت این روزا دلتنگی و به قول خودت تلخکام ، ولی اونقدر بزرگی و بزرگوار که به ماها سر میزنی و امید میدی . مرسی . ولی

فلک کِی بشنوه آه و فغونم
به هر گردش زنه آتش به جونم
یه عمری بگذرونم با غم و درد
به کام دل نگرده آسمونم

مو ... دیدن ادامه » که افسرده حالم، چون ننالم ؟
شکسته پر و بالم، چون ننالم ؟
همه گویند فلانی ناله کم کن
ته آیی در خیالم، چون ننالم ؟
:,(,,,,,,



۰۲ مرداد ۱۳۹۱
هیچ ندانم
جز سکوت ناب عشق را
من ندانم
هیچ ندانم
جز حس زیبای نفس را
من ندانم
هیچ ندانم
جز حرم گرمای دلت را
من ندانم
هیچ ... دیدن ادامه » ندانم
جز نگاه تلخ او را
من ندانم
هیچ ندانم
ندانم شعری از شعرا را
من آرمتیس خدای باکره ها
هیچ ندانم
جز چشم مشتاق دلم را
(مینوسم خواهی بخوانی یا نخوانی من مینوسم نه از شعرا بلکه از دلم)
۰۲ مرداد ۱۳۹۱
@ حسام خالقی: فخر می فروشی؟!خب ما که نمیتونیم مثل شما بزرگواران شعر بگیم از شعرا میذاریم. با لبخند خوانده شود,اینجوری : )))
۰۲ مرداد ۱۳۹۱
@فرناز نوروزی:دوست همسن من من کمترین ناچیزترین ها رو مینویسم که حتی نمیشه اسم شعر روش گذاشت منظور تو این نوشته معشوق بود که بداند دل مینویسد نه شاعر
دقیقا چجوری بخونم:)))))))))) همونجوری که خبر بی بی سی رو بهت اعلام کردم:دییییی؟؟؟؟؟!!!
۰۲ مرداد ۱۳۹۱
@ حسام خاقی: معشوق اگه معشوق باشه میفهمه که شعر از عاشقشه دیگه ; )
الآن اینو اونجوری نخون که کامنت قبلیمو خوندی,الآن اینو اونجوری بخون که خبر بی بی سی رو بهم اعلام کردی : )))
تو می تونی من مطمئنم :-)
۰۲ مرداد ۱۳۹۱

بزرگی و بزرگواری از خودتونه,شما همیشه با لطف بی اندازه صحبت میکنید,بالآخره باید دست به دست هم بدیم تا راحت تر بگذره روزهای سختمون.

مادرم همیشه بهم میگه توکل کن به خدا حالا من به شما دوست خوبم میگم,هرچند که من درک درستی راجع به اینجور قضایا ندارم ولی آرامشی بهم میده,شما که قطعآ درک بهتری دارین آرامش بهتر و بیشتری می تونین بگیرین.

صفحه ی دیوار شمارو دوست دارم,حس خوبی بهم میده,به خاطر همین هی میام شلوغش میکنم :-)


پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ... دیدن ادامه » ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل وطوفان، نعره توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتا ب
برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان،دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان وساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند : این کار خداست
پرس وجو از کار او کاری خطاست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می کند
تا شدی نزدیک، دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو وغول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان اژدهای سرکشم

در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب وهندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

...

تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدم، خوب وآشنا

زود پرسیدم : پدر، اینجا کجاست ؟
گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت : اینجا می شود یک لحضه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟

گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...

...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان وآشناست

دوستی، از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک وبی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف وساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان وآشنا :
"پیش از اینها فکر می کردم خدا ..."

۰۲ مرداد ۱۳۹۱
هیچ ندانم
جز چشم مشتاق دلم را

به به عجب شعری . مرسی حسام جان . عالی بود

ولی حسام این درسته که پیر بودن منو هی به روم میارید ، بالاخره ما هم یه روزی جوون بودیم
وقتی به فرناز میگی دوست همسن ِ من ، یعنی همین دیگه . کار درستی نیست به مولا :))))))))
۰۳ مرداد ۱۳۹۱
من هنوز سر حرفم هستم . اونی که بزرگ و بزرگواره شمایید فرناز جان . و البته خیلی از بچه ها که بخصوصا تو این مدت به من خیلی لطف داشتن
خلاصه که مواظب خوبیات باش ، چون خیلی خوبی

خدا شما و مادر محترمتون رو برای همیدگه نگه داره . مادرتون قطعا حرف درستی میزنه ، ... دیدن ادامه » ولی همونطور که تو کامنتی برای معصومه نوشتم ، متأسفانه این روزا مثل سابق دستم تو دست خدا نیست ( البته ب استثنای این روزای ماه مرضون :)) )
خوشحالم اگر اینطوره . ما که خودمون خیری واسه کسی نداشتیم ، لااقل دیوارمون به یه دردی میخوره . خلاصه خونه ی خودتونه ، قدمتون سر چشم هر وقت اومدید

ممنون از شعرای خوبی که مینویسی . ممنون
۰۳ مرداد ۱۳۹۱
هدف فتح خاکریز قلب دوست
برنده کسی است که در یاد ها میماند
و تو زیباترین خنده ی دنیا
پرچمت برفراز قلبم تا ابد میدرخشد
........
و تو آنجا بودی خنده ای سخت لطیف
۰۸ مرداد ۱۳۹۱
10 شب ِ دارم دعای افتتاح میخونم به نیت تو ، واسه ی تو
واسه آرمشت
واسه خوب خوابیدن ت
واسه سلامتیت
برا قلبت
برا اینکه حال و هوای بد این روزات زود تموم بشه و روبه راه بشی
واسه خنده هات ...
شبای بعد هم میخونم
رمضان امسال من وقف توئه . رمضان امسال من تویی . تو ...
عزیزم ... دیدن ادامه » ...
۱۰ مرداد ۱۳۹۱
چه سخت است خواندن شعری
که مثل شعر نوشته نشده
باشد
روی هر لغت مکث می کنیم
و ذهنمان از حرکت
باز می ایستد
مثل وقتی که در سنگلاخ
راه می رویم
و گاه از رو به زمین
می ... دیدن ادامه » افتیم..

"بیژن نجدی"




خواستم برایت از صبر بنویسم..
دیدم
کلمه ها هم حقیرند برای گفتن صبوری..



در اشتیاق گلی که نچیده ام
می لرزم !
"شمس لنگرودی"


۱۳ مرداد ۱۳۹۱
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس میکشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست
تو پایان هر جستوجوی منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیباترین آرزوی منی

منو ... دیدن ادامه » از این عذاب رها نمی کنی
کنارمی به من نگا نمی کنی
تمام قلب تو به من نمیرسه
همین که فکرمی برای من بسه

از این عادت با تو بودن هنوز
ببین لحظه لحظه م کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز
اگه بی تو باشم منو میکشه

یه وقتایی انقدر حالم بده
که می پرسم از هر کسی حالتو
یه روزایی حس می کنم پشت من
همه شهر میگرده دنبال تو
(روزبه بمانی)
..........
سید خدا میدونه که چه شبهایی رو با بغض توی گلو سحر کردم و فقط نیم نگاهی کافی بود تا مردانگی ام تمام قد زانو بزند و رنگ ببازد و ابرهای آسمان به حال نزارم غبطه بخوردند که ای کاش میتوانستند همچو من ببارند
........
درک میکنم نبود شانه هایش و طعم تلخ آغوش صندلی سرد بیمارستان را که اوست تنها گریه ی مرد را میفهمد و بس
۱۵ مرداد ۱۳۹۱
و گاه از رو به زمین
می افتیم..

مرسی آرزو جان . مرسی
بی نهایت از دیدن اسمت اینجا خوشحال شدم . خوشحالم اومدی وضع اونی که همیشه از آرامشش تعریف می کردی و مثال میزدی رو دیدی که به چه حال و روزی افتاده ...
:,(,,
ولی چه میشه کرد ؟ رسم دنیا همینه که در همیشه روی یه پاشنه نمی چرخه
مرسی برا محبت همیشگیت . ممنون که این رفیق و برادر کوچولو رو تنها نمیزارید . زنده ترین باشی
صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد

۱۵ مرداد ۱۳۹۱
همین که فکرمی برای من بسه
مرسی حسام جان . نمی دونم چی بگم . سخته حرف زدن از این چیزا . همیشه به خودش هم می گفتم . می گفتم چقدر شعر خوبه . وقتی آدم نمی تونه از یه چیزی حرف بزنه ، یه شعر کوچولو به دادش میرسه و کار رو آسون می کنه

نصیب کس مبو درد دل ما
که بسیاره غم بی‌حاصل ما
کسی بو از غم و دردم خبر داشت
که داره مشکلی چون مشکل ما

مو کز سوته‌دلانم، چون ننالم ؟
مو ... دیدن ادامه » کز بی‌حاصلانم، چون ننالم ؟
نشسته بلبلان با گل بنالند
مو که دور از گلانم، چون ننالم ؟
۱۵ مرداد ۱۳۹۱

گرفته باز دل‌ خسته‌ا‌م بهانه ی دوست
چه شد نوای دل‌ انگیز عاشقانه ی دوست؟

اگر چه دیر زمانی‌ است رفته از خاطر
رسد هنوز به گوش دلم ترانه ی دوست

از این صدا که به هفت آسمان در افتاده است
به گوش کس نرسد ناله ی شبانه ی دوست

ز ... دیدن ادامه » جاده‌های پر از لاله و گًل و نسرین
روان شدیم و نجستیم آشیانه ی دوست

ز آسمان و زمین، آن زمان که می جستم
نشان خانه ی بی‌ نام و بی نشانه ی دوست

گذشت طرفه نسیمی و گفت رو برتاب
که خامش است زمانی‌ چراغ خانه ی دوست

۲۰ مرداد ۱۳۹۱
گذشت طرفه نسیمی و گفت رو برتاب
که خامش است زمانی‌ چراغ خانه ی دوست

ای واییییییییییییییییییییییییییی ...
:((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

امروز یکشنبه 23 رمضان ، 22 مرداد . از دیشب تا حالا هنوز دارم میلرزم . دستام مثل دست های یه قاتل داره میلرزه . ... دیدن ادامه » من چیکار کردم ؟
چه شبا و روزای وحشتناکی . نمی بخشم خودمو ...
۲۲ مرداد ۱۳۹۱
پست شب 19 ماه رمضان ِ من ، شب قدر ، بر روی دیوار مسدود شده

بندی به دور پایم و باری گران به دوش
در حیرتم که شهره به بی بند و باریم

***************************************

قصه ی ماه من و هر شب آن
داستان خواندن مناجات آغاز است ،
دعای ... دیدن ادامه » شروع عشق

قدر می دانم این شب ها را و با یاد تو به صبح می رسانمشان
تا در شب هایی که برتر از هزار ماه است
عاشق تو بوده باشم

عاشقی با جوشنی بزرگ
پوشیده بر تن
در راهی جان کاه
که هر بار
هزار مرتبه نام تو را
فریاد می کشد

گرسنه ی روی تو و تشنه ی صدای تو ام

سِحر می کند هر سَحَر
یاد تو
دلم را

و به این امید می نشاندش
که شاید
در این فطر
در یابی
از یاد برده ات را

پ.ن : رمضان من تویی ، تو
تویی که مال من نیستی ...

از : بـیـمـار خـنـده هـای تـو

کامنت اول : دِلــهُــره هــایَــت را بــه بــاد بــده
ایـنــجــا دلــیــســت کــه بَــرای آرامِــشَــت
دســتــی بــه آسِـمـان دارد

کامنت دوم : شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله کشد بر جانم
۲۲ مرداد ۱۳۹۱
سَحَر ِ 19 رمضان ، مصادف با 18 مرداد ، بعد از مراسم احیا

می خواستم دیشب این پست رو با همون امضای " بیمار خنده های تو " بزارم رو دیوار که دیروز دیدم دیوار رو بستن . امیدوار بودم تو همین روزا شرایط دیوار به حالت عادی برگرده که فهمیدم ظاهرا دیگه نشدنیه .
دیشب وقتی دیدم .... ....... ... کردی به یکباره فرو ریختم . داغون شدم . به خاطر همین خودمو راضی کردم که برات بفرستمش
باید اعتراف کنم ( هرچند شاید خودت بدونی ) که هر روز بارها ....... چک می کردم . بارها ... .... می خوندم و اگر این کارو نمیکردم روزم شب نمی شد . هزاران بار وسوسه شدم که مثل سابق ....... .... کنم و ..... ...رم اما گفتم :
نام ِ من هر که بَرَد باعث بدنامی توست
رفتم از خاطر خلقی که تو از یاد روی
نمی دونم ، امیدوارم امیدوارم امیدوارم اشتباه کرده باشم ، اما یه چیزهای آشنایی تو ...... .... و .... ........ دیدم که انگار یه ربط های کوچولویی به من داشت . البته میگم امیدوارم جدا که اشتباه کرده باشم و طبق معمول این " من ِ نادان خیال بد کرده باشه " ؛
به کدام علم، یارب به دل تو اندر آیم
که ... دیدن ادامه » ببینم و بدانم که چه در خیال داری

ولی اگر خدای ناکرده این طور بوده باشه متأسفم . واقعا دوست ندارم انسان بزرگ و کاملی مثل تو دلتنگ یه آدم کوچولو مثل من شده باشه . هنوزم مثل سابق و حتی با قاطعیت بیشتر میگم :
من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم
حیف باشد که تو یار من و من بار تو باشم

تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری
که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم
که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد
که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی
مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم
مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم

گر چه دانم که به وصلت نرسم بازنگردم
تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم

نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی
همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم

خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی
که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم

به خدا چشم دیگه برام نمونده .......

بگذار تا به لهجه باران بخوانمت
مانند عشق از دل و از جان بخوانمت

تا کوهها صدای مرا منتشر کنند
همراه بادهای پریشان بخوانمت

چشمم سفید گشت و تو از ره نیامدی
یعقوب وار، یوسف کنعان بخوانمت

دیشب بهترین شب قدر و احیای عمرم بود . همه ، دیشب خدا رو به اون 14 نور قسم میدادند اما من خدا رو به خوبی های ماهرخ کیانی قسم میدادم . قسم دادمش که منو ببخشه و هر چه زودتر مرگمو برسونه . این تنها چیزایی بود که واسه خودم خواستم
اما خدا رو به اون 14 نور و خودش و کتابش هم قسم دادم . نه واسه خودم نه واسه هیچ کس دیگه . قسم دادم واسه عزیز دلم . برا سلامتی و آرامشش . برا قلبش و خوب خوابیدنش . برا خوشبختیش و اینکه هرچه زودتر نیمه گمشده شو پیدا کنه و هرچه زودتر بهترین مادر دنیا بشه . واسه سلامتی ........ . به خودت قسم راست میگم
اما تو هم یه لطفی کن و یه دعایی واسه من کن . دعا کن خدا مرگ منو زودتر برسونه ...
عزیزم ، عزیزم ، عزیزم ...
۲۲ مرداد ۱۳۹۱
اما دیشب ، شب 23 رمضان ، نه فقط بدترین احیای عمرم که بدترین شب عمرم بود .
آخه این چه کارایی بود که من تو این دو سه روزه کردم در حق تو ؟؟؟
دیشب ثابت کردم که همه ی اینا فقط ادعاس ، سوء تفاهمه . دروغه . من واسه آرامشت دعا کنم اونوقت در عمل باعث از بین رفتن آرامشت شدم . اشکتو در آوردم
ای وای من
من که خودم رفتم چرا برگشتم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا آخر عمر خودمو نمی بخشم . دیگه به جای اشک یه خاطر نداشتنت ، دست و بدنم میلرزه به خاطر آزردنت

من الان و تا همیشه همون احساس لیدی مکبث رو دارم . همون طور که اون همیشه فکر می کرد دستاش خونیه منم همین احساس و دارم . ننگ دیشب تا ابد روی دستای من باقی می مونه . نمیشه بهش فکر کنم و دستام نلرزه
ولی ... دیدن ادامه » بخدا نمی خواستم ، نا خواسته بود ، شاید سوءتفاهم بود ، چرا باید این طوری بشه ....
تو با گارد بسته اومدی ، من که چیزی نگفتم
:(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((
۲۲ مرداد ۱۳۹۱
اون روز می خواستم این دو تیکه از مکبث رو برات بخونم که نشد . گفتم شب می خونمم که مسدودم کرده بودی

دریغا ، سرزمین نگون بخت که از به یاد آوردن ِ خود نیز بیمناک است . کجا می توانیم آن را سرزمین مادری بنامیم که گورستان ِ ماست ؛ آنجا که جز از همه جابی خبران را، خنده بر لب نمی توان دید ؛ آنجا که آه و ناله ها و فریادهای آسمان شکاف را گوش ِ شنوایی نیست . آنجا که اندوه ِ جانکاه چیزی ست همه جایاب . و چون ناقوس ِ عزا به نوا درآید کمتر می پرسند که از برای کیست ، و عمر ِ نیکمردان کوتاه تر از عمر ِ گلی ست که به کلاه می زنند ؛ و می میرند پیش از آن که بیماری گریبان گیرشان شود .
( مکبث ، پرده ی چهارم ، مجلس سوم )

و این تیکه که مخصوص خودته ؛

( بعد از اینکه " راس " خبر کشته شدن زن و فرزندان " مکداف " را می آورد )
ملکم : خدای مهربان ! های ، مرد ! دیدگان ات را زیر ِ سایه بان ِ کلاه پنهان مکن . سخنان ِ پردرد را به زبان آور . غمی که بر زبان نیاید در دل گران بار چندان نجوا می کند تا که دل را در هم شکند .
تا ... دیدن ادامه » که دل را در هم شکند
تا که دل را در هم شکند
تا که دل را در هم شکند
...

۲۲ مرداد ۱۳۹۱
هنوزم باورم نمیشه تو دیشب با من این طور حرف زدی ...

و این قسمت که مخصوص منه :
( مکبث ، پرده ی پنجم ، مجلس یکم )
لیدی مکبث : هنوز یک لکٌه ی دیگر
...
گم شو ، لکه ی لعنتی ! می گویم ، گم شو ! یک ، دو ، وقت ِ کار است . دوزخ چه دردناک است ! اّف بر تو ، اّف ! سرور من . سرباز و ترس ؟ ما را چه ترسی ست از اینکه کسی بداند یا نداند ، هنگامی که هیچ کس را قدرت ِ بازخواست از ما نباشد ؟ اما که گمان می کرد که این همه خون در تن ِ پیرمرد باشد ؟
...
سپهسالار فایق زنی داشت . اکنون کجاست ؟ یعنی که این دست ها هرگز پاک نخواهد شد ؟
این ... دیدن ادامه » دست ها هرگز پاک نخواهد شد ؟
این دست ها هرگز پاک نخواهد شد ؟
این دست ها هرگز پاک نخواهد شد ؟
۲۲ مرداد ۱۳۹۱

مثل اینکه باز دوباره هنوز از طوفان سهمگین حادثه ی قبلی رد نشده با یه طوفان بزرگتر روبرو شدید,من که از کامنتا مخصوصآ سومی سر در نیاوردم,نمیدونم شاید فقط واسه دل خودتون نوشتینو فکر نمیکردین یه فضول مثل من بعد از اینکه دیوار فرو ریخته باز بیاد و اینجا بخوندشون!نمیدونم در مقابل این حال شما چی باید بگم,فقط میتونم آرزو کنم که هرچه زودتر به آرامش برسید.

دیوارو هم که زدن ترکوندن,راجع به این هم نمیدونم چی باید بگم ولی تو این مدت یه جورایی حضورم در دیوار مایه ی اندکی آرامش و قوت قلب بود که اون هم ازمون گرفتن.خیلی کوتاه بود برای من.البته فکر میکنم بچه هایی که عضو فیس بوک هستن احتمالآ بی خبر نمونن از هم.
نمیدونم یعنی بعد از این همه مدت که بچه ها اینجا در کنار هم بودن و اینجا حرف ِ دل میزدن و ... یهو بدون خداحافظی باهم بیان ببینن که تـــمـــوم شد بعد هیچی نگن!
همونطور که پیداست من هنوز طبق رسم قدیمی میام به دیوار فرریخته سر میزنم

دوست ِ عزیز شما یکی از کسانی بودید که تو این مدت کوتاه آشنایی تون مایه ی افتخار من بوده فقط افسوس که بی اختیار ما گفتن باید تموم بشه...
دلم برای دیوار برای بچه ها تنگ شده و باورم نمیشه که به همین سادگی از هم پاشوندنمون...
برای ... دیدن ادامه » شما بزرگوار آرزوی آرامش و شادی دارم...
به امید دیدار

۲۲ مرداد ۱۳۹۱
درود فرناز عزیز
اختیار داری ، فضول چیه ؟ از بزرگواری و مهربانی شماست که سر می زنید
در مورد اتفاقاتی که در این 4 روز بر من گذشت ، واقعا تو شوکم . واقعا نمیتونم حرفی بزنم . فقط میتونم بگم که 4 روز پیش اشتباهی مرتکب شدم به نام بازگشت . که تیر خلاصی بود برآنچه وجود داشت

در مورد دیوار هم اگرچه طبیعتا همه ناراحتن اما جای نگرانی نیست . از قبل هم قرار بود ما سایت مستقلی داشته باشیم که تشکلیل شده از قسمت های مختلف هنری در کنار دیوار ، که با این اوضاع احتمالا سرعت محقق شدنش بیشتر میشه و دوباره همه دور هم جمع میشن .

شما لطف داری . افتخاری هم اگر هست از آن منه
اتفاقا روزی که جوابتون رو زیر پست تون خوندم خیلی نارحت شدم از اینکه حالتون خرابه
جـــــای مـــــــن در زنــــــدگــــــــی خــــــــالــــــــــی اســـــــت
خواستم ... دیدن ادامه » جوابی بنویسم اما نتونستم مثل شما و دوستان دلداری و امید بدم و همراهی کنم
خواستم بگم یه قراری بزاریم و مثلا با امیر و حسام و شما و احیانا یه دوست دیگه :( همین روزا یا بعد از ماه رمضون یه گپی بزنیم و شامی بخوریم تا شاید یه کوچولو حال و هواتون عوض بشه
که این داستان ها درست شد و من ...
در هر صورت جسارتا این ایمیل منه . اگر صلاح دونستید افتخار بدید و ایملیلی بزنید شاید دور هم جمع شدیم
smabedi6289@yahoo.com
مرسی از مهرتون . شعری که تو کامنت بعد براتون میزارم از آوازی از علیرضا قربانی ِ در آلبوم " حریق خزان " که دوست بسیار عزیزی گوش دادنش رو توصیه کرده . خیلی عالیه و در عین حال جگر سوز. من عاشق علی رضا قربانی ام ...
۲۲ مرداد ۱۳۹۱

باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست

در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست

ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست

... دیدن ادامه » هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست

سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست

بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست

هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست

ای سایه صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست
۲۲ مرداد ۱۳۹۱
منو ببخش ...

یا حَبیبَ مَنْ لا حَبیبَ لَهُ ، یا طَبیبَ مَنْ لا طَبیبَ لَهُ ، یا مُجیبَ مَنْ لا مُجیبَ لَهُ ، یا شَفیقَ مَنْ لا شَفیقَ لَهُ ، یا رَفیقَ مَنْ لا رَفیقَ لَهُ ، یا مُغیثَ مَن لا مُغیثَ لَهُ ، یا دَلیلَ مَنْ لا دَلیلَ لَهُ ، یا اَنیسَ مَنْ لا اَنیسَ لَهُ ، یا راحِمَ مَنْ لا راحِمَ لَهُ ، یا صاحِبَ مَنْ لاصاحِبَ لَهُ (۶۰)

اى دوست آنکس که دوستى ندارد ، اى طبیب آن کس که طبیبى ندارد ، اى پاسخ ده آن کس که پاسخ ده ندارد ، اى یار دلسوز آن کس که دلسوزى ندارد ، اى رفیق آن کس که رفیق ندارد ، اى فریادرس آن کس که فریادرسى ندارد ، اى راهنماى آنکه راهنمایى ندارد ، اى مونس آنکس که مونسى ندارد ، اى ترحم کننده آن کس که ترحم کننده اى ندارد ، اى همدم آن کس که همدمى ندارد (۶۰)

ستم کردم ...

وَاَسْئَلُکَ الاَْمانَ یَوْمَ یَعَضُّ الظّالِمُ عَلى یَدَیْهِ
و ... دیدن ادامه » از تو امان خواهم در آن روزى که بگزد شخص ستمکار هر دو دست خود را

۲۳ مرداد ۱۳۹۱
چه رسم جالبی است !!!
محبتت را میگذارند پای احتیاجت …
صداقتت را میگذارند پای سادگیت …
سکوتت را میگذارند پای نفهمیت …
نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت …
و وفاداریت را پای بی کسیت …
و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج !!!
.آدمــهــا آنــقــدر زود عــوض مــی شــونــد …
آنــقــدر زود کــه تــو فــرصــت نــمــی کــنــی بــه ســاعــتــت نــگــاهــی بــیــنــدازی
و ... دیدن ادامه » بــبــیــنــی چــنــد دقــیــقــه بــیــن دوســتــی هــا تــا دشــمــنــی هــا فــاصــلــه افــتــاده اســت …
.زیاد خوب نباش …
زیاد دم دست هم نباش …حکایت ما آدم ها …
حکایت کفشاییه که …
اگه جفت نباشند …
هر کدومشون …
هر چقدر شیک باشند …
هر چقدر هم نو باشند
تا همیشه …
لنگه به لنگه اند...
.
زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی …
آدم ها این روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند …
زیاد که باشی ، زیادی می شوی …

ولی به راستی آدمها چقدر زود عوض می شوند!!!

۲۳ مرداد ۱۳۹۱
« دل ات را انکار کردی
مثل مادری عاصی
که کودک بازیگوشش را »

مثل شاعری عاشق
که قطره های دلتنگی ِ چکه کرده از
شعر هایش را

« و از کلمات سپری ساختی ، و تیغی ، قلعه ای
از ... دیدن ادامه » نه تو های قلعه ات
از یکی به دیگری گریختی
تاریک تر و تاریک تر
با وردی که شاید
تو را از دست های آتشین ات
از دل ات
نجات دهد »

و در هیبت یک اژدها
با آتش از دهان بر خواسته ات
ریشه های عشق
را سوزاندی

« و هم چنان هم می دوی
شعله ور و وردخوان
تا که در این جنگ
کی مغلوبه ی خودت شوی »

تو انتقام کفتار ها ، کلاغ ها و لاشخورها
را از غزال گرفتی

تنها و تنها
بخاطر شنیدن بانگ تــقــصــیــر

از : حسین سناپور و " بیمار خنده های تو "
23 مرداد 1391




۲۳ مرداد ۱۳۹۱
تو آمدی که بگویی: اگر.. اگر می رفت..

تو آمدی و کسی داشت سمت در می رفت!

تو آمدی و چنان زل زدی به پوچی من

که داشت حوصله ی انتظار سر می رفت!!

تو آمدی و کسی گوشه ی غزل هی با

ردیف ... دیدن ادامه » و قافیه هایی عجیب ور می رفت

تو آمدی، کلماتی که مرد ساخته بود

شبیه صابون از دست شعر در می رفت

از اینکه آمده تا.. بیشتر پشیمان بود

از اینکه آمده تا.. هرچه بیشتر می رفت!

اشاره کرد خدا سمت پرتگاه..ولی

به گوش من. و تو این حرف ها مگر می رفت!

تو آمدی که بگویی... به گریه افتادی!

و پشت پنجره انگار یک نفر می رفت

"سید مهدی موسوی"


نمیخواستم چیزی بنویسم..
ولی..
صبرت کجا رفته دریا دل؟



۲۳ مرداد ۱۳۹۱
از اینکه آمده تا.. بیشتر پشیمان بود ...

مرسی آرزو جان . ولی صبر ؟؟؟

ترا به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه
که صبر، راه درازی به مرگ پیوسته ست

صبر ؟؟؟
آخه ... دیدن ادامه » تو که نمی دونی ...
نمی دونی چقدر ناراحتش کردن نامردا و این بار من ، که تو آخرین پیامش نوشت :

میان موج ِ خبرهای تلخ و وحشتناک
که می زند به روان ِ پاک ، تیغ ِ هلاک
به خود می گویم
خوشا به حال کسی که
در هیاهوی این روزگار کور و کر است

آره دریا دل ؛

ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد

هر چند ؛
به دریایی در افتادم که پایانش نمی بینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی دانم
فراقم سخت می آید ولیکن صبر می باید
که گر بگریزم از سختی ، رفیق سست پیمانم

ممنون که هستی


۲۴ مرداد ۱۳۹۱
حالا سبک شدی!
یا نکند سنگین؟

حالا که دست از شانه‌ات برداشتم
و دهان تاریکم را بستم .

فرو که بروم در اولین پیچ خیابان
شانه‌ات درد خواهد گرفت

و ... دیدن ادامه » به جست‌وجویی ابدی خواهی رفت
برای پرنده‌یی که بر شانه ات نشسته بود
و از دلت می گفت


*** با تو ام!
تویی که از افسونگر فراموشی می گفتی
و چون اورفیوس ِ خوش الحان
با کلمات جاری بر دهانت
به دنبال از یاد رفته ات
در کوچه پس کوچه های شعر می گشتی

اما براستی چه شد؟
چه شد آن بانگ بی همتا
که شیرین سان
مهر از ما می خرید و
برنمی تابید رفتن غزال را
حال دست در دست افسونگر فراموشی
رقص تحقیر برپا می دارد و
شکنجه می کند
غزال ِ بی ادعای خوش خیال ِ
غرقه در توهم قهر
که دردانه زمردهای نازش را
خرج شکنجه گر می کند

از : حسین سناپور و " بیمار خنده های تو "

۲۵ مرداد ۱۳۹۱
شاید حتما شب قدر باید می آمد تا قدر ِ تو را بدانم... تا بدانم که نداشتن تو چه فاجعه ی بزرگی ست برای قلبم...

خداحافظی عجب آئین دلخراشی ست نازنین...

...



گفتی خداحافظ ، جوابت را ندادم
شب ... دیدن ادامه » اینچنین تقدیر تلخم را رقم زد

تا از تب ِممتد ِ تنهایی نمیرم
"شب" عابری شد ، ساعتی با من قدم زد



تاریکی محض خیابان های تهران
تصویر زیبای تو را در ذهنم آورد

یک جویبار خونی از هر چشم جوشید
شاعر در آن جریان بی جوهر قلم زد




گفتم خداحافظ ، هوا تاریک تر شد
آن جویبار خسته چون رودی خروشید

شاعر خودش را در مسیر رود انداخت
دل از خیابان کَند و بر دریای غم زد



برای دست هایی که هنوز می لرزند ... برای پاهایی که یک جا بند نمی شوند ... برای نفس هایی که به شماره می افتند ... برای چشم هایی که .....
وقتی یاد تو و آن شب و آن مکالمه می افتم ...
۲۶ مرداد ۱۳۹۱

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را
تا زودتر از واقعه گویم گــلــه ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثرِ سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرشِ دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما ... دیدن ادامه » تلخیِ "نه" گفتنمان را که شنیدیم
وقت است بنوشیم از این پس "بله" ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یکبار دگر پر زدن چلچله ها را

یــک بــار تــو هــم عــشــقِ مــن، از عــقــل مــیــنــدیــش
بــگــذار کــه دل حــل کــنــد ایــن مــســئــلــه ها را

********************************

چگونه شرح دهم بت پرست یعنی چه؟
کسی که دل به تو یک عمر بست یعنی چه؟

برای لحظه ی اول که دیدمت ناگاه
نخورده تجربه کردم که مست یعنی چه؟

گذشتی و نگذشتم که خاطرت باشد
کسی که پای دلش مانده است یعنی چه؟

گلایه می کند از گریه ام خدا اما
زمین نخورده بفهمد شکست یعنی چه؟

تو را که ترک کنم تازه بعد می فهمی
که انتقام من و ضرب شصت یعنی چه؟



۳۱ مرداد ۱۳۹۱
یه اتفاقی افتاده ، یه طوری شده ، نمی دونم خوبه یا بد ، نمی دونم بنویسم یا نه ....
خوبه ، ولی نمی نویسم فعلا ...

درگـــــــیـــــــر ِ رویــــــــای تــــــــــوام
منو دوباره خواب کن
دنیا اگه تنهام گذاشت
تو منو انتخاب کن

دلت از آرزوی من
... دیدن ادامه » انگار بی خبر نبود
حتی تو تصمیمای من
چــــــشــــــمــــات بی اثر نبود

خواستم بهت چیزی نگم
تا با چشام خواهش کنم
درا رو بستم روت تا
احساس آرامش کنم

باور نمی کنم ولی
انــــــگـــــار غــــــــرور مــــــن شــــکــــســـــت
اگه دلت میخواد بری
اصرار من بی فایدست

هر کاری میکنه دلم
تا بغضمو پنهون کنه
چـــــی مــــیــــتــــونـــه فـــکـــر تـــو رو
از ســــر مـــــن بــــیـــــرون کــــنـــــه

یا داغ رو دلم بذار
یا که از عشقت کم نکن
تمام تو سهم منه
به کم قانعم نکن ...

******************************

دســـت هــای تــو
تــصــمــیــمــم بــود
بــایــد مــی گــرفــتــم و
دور مــی شــدم ...

۰۲ شهریور ۱۳۹۱


شبیه قطره بارانی که آهن را نمی فهمد
دلــم فــرق رفــیــق و فــرق دشــمــن را نــمــی فــهــمــد

نگاهی شیشه ای دارم به سنگ مردمک هایت
الــفــبــای دلــت مــعــنــای « نـــشـــکـــن! » را نــمــی فــهـمــد

هزاران بار دیگر هم بگویی دوستت دارم
کسی ... دیدن ادامه » معنای این حرف مبرهن را نمی فهمد

من ابراهیم عشقم، مردم اسماعیل دلهاشان
محبت مانده شمشیری که گردن را نمی فهمد

چراغ چــشــمــهــایــت را برایم پست کن دیگر
نگاهم فرق شب با روز روشن را نمی فهمد

دلم خون است تا حدی که وقتی از تو می گویم
فقط یک روح سرشارم که این تن را نمی فهمد

برای خویش دنیایی شبیه آرزو دارم
کــســی مــن را نــمــی فــهــمــد... کــســی مــن را نــمــی فــهــمــد ...

********************************

خون دهنم ریخته بر پیرهنم

بر پیرهنم ریخته رنگ سخنم

من حرف نمی زنم، شنیدن پیداست

از دستی که گذاشتی بر دهنم

:,(,,,,,

۰۲ شهریور ۱۳۹۱

چون طفل که از خوردن داروست پریشان
بــا دوســت پــریــشــانــم و بـــــــی دوســــــت پـــــریــــشــــــان

ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم
چون ابر که بر گنبد مینوست پریشان

مــجــمــوعــه ی نــاچــیــز مــن آشــفــتــه ی او بــاد
آن کس که وجودم همه از اوست پریشان

دست ... دیدن ادامه » و دل من بر سر این سلسله لرزید
در جــنــگــل گـــیـــســـوی تو آهوست پریشان

آرامــــــــــش دریای مرا ریخته بر هم
این دوست که پری خوست... پری روست... پری شان ...

با حوصله ی تنگ و دل سنگ چه سازم ؟
با دوست پریشانم و بـــــی دوســـــت پـــــریــــشــــــان ...

*************************************

دســت ِ مــن
گــیــســوی تــو
آه
خــیــالــی ســت مــحــال ...

***************************
چه آرزوی محالی ست زیستن با تو
مرا همی بگذارند یک سخن با تو
۰۴ شهریور ۱۳۹۱
وقتی دل سودایی می رفت به بستان ها
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان ها

گه نعره زدی بلبل ، گه جامه دریدی گل
با یاد تو افتادم ، از یـــاد بـــرفـــت آن هـــــا

ای مهر تو بر دلها وی ذکر تو بر لبها
وی شور تو در سرها وی سِر تو در جانها

تــا ... دیدن ادامه » عــهــد تــو در بــســتــم ، عــهــد هــمــه بــشــکــســتــم
بــعــد از تــو روا بــاشــد نــقــض هــمــه پــیــمــان هــا

تا خار غم عشقت آویخته در دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستان ها

آن را که چنین دردی از پای دراندازد
باید که فرو شوید دست از همه درمان ها

گر در طلبت ما را رنجی برسد شاید
چون عشق حرم باشد ، سهل است بیابان ها

هر تیر که در گیشست گر بر دل ریش آید
ما نیز یکی باشیم از جمله ی قربان ها

هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو
باید که سپر باشد پیش همه پیکان ها

گویند مگو سعدی ، دیگر سخن از عشقش
مــــی گـــویـــم و بعد از من ، گویند به دوران ها

:(((((((((
۰۶ شهریور ۱۳۹۱

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
تــا بــرفــتــی ز بــرم صــورت بــی‌جــان بــودم

نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند
کـــه در انــدیــشــه اوصــاف تــو حــیــران بــودم

بی تو در دامن گلزار نــــــخـــفــــتـــم یک شب
که نه در بـــــــادیــــــــه خار مغیلان بودم

زنده ... دیدن ادامه » می‌کرد مرا دم به دم امید وصال
ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم

به تولای تو در آتش محنت چو خلیل
گوییا در چمن لاله و ریحان بودم

تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم

سعدی از جور فراقت همه روز این می‌گفت
عـــهـــد بــشــکــســتــی و مــن بــر ســر پــیــمــان بــودم

۰۶ شهریور ۱۳۹۱

گرم باز آمدی مــــحــــبــــوب ِ ســــیــــم انــــدام ِ ســــنــــگــــیــن دل
گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل

ایا باد سحرگاهی گرین شب روز میخواهی
از آن خورشید خرگاهی برافکن دامن محمل

گــروهــی هــمــنــشــیــن مــن خــلــاف عــقــل و دیــن مــن
بگیرند آستین من که دست از دامنش بگسل

ملامت ... دیدن ادامه » گوی عاشق را چه گوید مردم دانا؟
که حال غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل

گر او سر پنجه بگشاید که عاشق می کشم شاید
هزارش صید پیش آید بخون خویش مستعجل

بخونم گر بیالاید دو دست نازنین شاید
نه قتلم خوش همی آید که دســت و پـــنــجـــه قـــــاتـــل

اگر عاقل بود داند که مجنون صــبـــر نـــتــوانــــد
شتر جایی بخواباند که لیلی را بود منزل

ز عقل اندیشه‌ها زاید که مردم را بفرساید
گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل

درین معنی سخن باید که جز سعدی نیاراید
سخن کز جان برون آید نشیندلاجرم بر دل

۱۱ شهریور ۱۳۹۱
ای قلب ، یه خورده دیگه تحمل کن . ای چشم یه کم دیگه صبر داشته باش ، ای دست دیگه چیزی نمونده لرزشا داره به سر میاد . ای جان ...
:,(,,,,,,

مــن از تــو دل نــمــی بُــرم اگــر چــه از تــو دلـــــــــخــــــــورم
اگرچه گفته ای ترا به خاطرات بسپرم

هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام
منی که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام

نیامدی ... دیدن ادامه » و سالها نظر به جاده دوختم
بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم


رفــیــق روزهــای خــوب ، رفــــــیــــــق خـــــــوب روزهـــــا
همیشه مـــانـــدگــــار من همیشه در هنوزها

صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی
به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی
۱۱ شهریور ۱۳۹۱
"گــروهــی هــمــنــشــیــن مــن خــلــاف عــقــل و دیــن مــن
بگیرند آستین من که دست از دامنش بگسل"
"جهانیان همه گر منع من کنند از عشق
من آن کنم که خداوندگار فرماید"

"سلطان ازل گنج غم عشق به ماداد
تاروی در این منزل ویرانه نهادیم
درخرقه صد عاقل زاهدزندآتش
این داغ که مابردل دیوانه نهادیم"

"گفتم ... دیدن ادامه » روم به خواب و ببینم جمال دوست
حافظ ز آه و ناله امانم نمی دهد"

"سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصوداست
بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی"
"
دانم سرآرد غصه را رنگین بر آرد قصه را
این آه ِ خون افشان که من هر صبح و شامی می زنم"

"آه که اگر امشب
تنها همین امشب
صبحی داشته باشد
دیگر جهان،همیشه
آفتابی
خواهد بود"
حسین منزوی
۱۲ شهریور ۱۳۹۱
به به ببین کی اینجاست ؛ مریم عزیز . مرسی مریم جان . خوشحال شدم کامنتت رو دیدم . مرسی از همراهی خیلی خوبت ...
۲۴ شهریور ۱۳۹۱
قلب ...



ارغوان شاخه همخون جدامانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز ؟
آفتابی ست هوا ؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی ... دیدن ادامه » به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یــاد رنــگــیــنــی در خــاطــر ِ مــن
گــریــــه مــی انــگــیــزد

ارغــوانــم آنــجــاســت
ارغــوانــم تــنــهــاســت
ارغــوانــم دارد مــی گـریــد
چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد


ارغــوان
ایــــن چــــه رازی اســــت کــــه هــــر بــار بــــهــار
بــا عــزای دل مــا مــی آیــد ؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟
... ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر

آه بــشــتــاب کــه هــم پـــروازان
نــگــران غــم ِ هــم پــروازنــد
ارغوان بیرق گلگون بهار

تــو بــرافــراشــتــه بــاش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقان مرا
بر زبان داشته باش

تــو بــخــوان نــغــمــه نــاخــوانــده مــن
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

۲۹ شهریور ۱۳۹۱

حریق خزان بود
همه برگها آتش سرخ ،
همه شاخه ها شعله ی زرد ،
درختان همه دود پیچان به تاراج باد ،
و بـــــرگـــــی کـــــــــه مــــــــــی ســــــوخـــــت ،
مـــــــــــی ریـــــــخــــت ،
مــــــــی مــــــــــــرد .
و جامی سزاوار چندین هزار آفرین ،
که ... دیدن ادامه » بر سنگ می خورد .

من از جنگل شعله ها می گذشتم .
غبار غروب ،
به روی درختان فرو می نشست .
و باد غریب ،
عبوس از بر شاخه ها می گذشت .
و سر در پی برگ ها می گذاشت .
فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد ،
و برگی که دشنام می داد ،
و برگی که پیغام گنگی به لب داشت ،
لبریز می کرد .
و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت ،
نگاهی که نفرین به پاییز می کرد .

حریق خزان بود .
من از جنگل شعله ها می گذشتم .
هــــــــمـــــــه هـــســـتــــــی ام جــــنــــگــــلــــی شـــــعــــلــــه ور بــــود .
که توفان بی رحم اندوه ،
به هر سو که می خواست می تاخت ،
می کوفت ،
می زد ،
به تاراج می برد .
و جانی که چون برگ می سوخت ،
می ریخت ،
می مرد .
و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد .

شب از جنگل شعله ها می گذشت .
حریق خزان بود و تاراج باد .
من آهسته در دود شب رو نهفتم ،
و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم ؛
مسوز
این چنین گرم در خود مسوز .
مپیچ ؛
این چنین تلخ بر خود مپیچ .
که گر دست بیداد ِ تقدیر ِ کور
تو را می دواند به دنبال باد ،
مرا می دواند به دنبال هیچ


۰۳ مهر ۱۳۹۱

دیشب بالاخره اون دو تا تندیس افتخار دست بوسی ِ تو رو پیدا کردن
دیشب من بودم و سرافکندگی و سربه زیری
دیشب 40 دقیقه سرپا جلوی تئاتر شهر ایستادم تا تئاتر تموم بشه و تو از سالن تئاتر بیرون بیای
دیشب همه ی این مسائل رو دل حل کرد ( بگذار که دل حل کند این مسئله ها را )
دیشب من بودم و تو ایستگاه اشتباه پیاده شدن
دیشب من بودم و یه دنیا حرف و گله ی نگفته
دیشب تو با لبخند اومدی و من سر به زیر ، و تو با خنده رفتی موقع دیدن اون بسته ی آخر . و این چقدر خوبه . اینکه تو بخندی
دیشب جمال رویت ، تشبیه ِ ماه کردم / تو به ز ماه بودی ، من اشتباه کردم
دیشب ... دیدن ادامه » وقتی اون دو تندیس بسته بندی شده رو گذاشتم تو دستت ، فکر می کردی سنگینی مال اوناس ، نمی دونستی من یه دل ِ شکسته و یه قلب ِ بیمار رو هم تو اون بسته ها بهت دادم . سنگینی مال اونا بود

دیشب تو گفتی که دلیل این همه محبت رو نمی دونی ، هه ...
دلیلش اینه که ، یه نفر ، یکی رو از جان دوست داره ، از ته ِ قلب ، از جان ... بی منت ... بی توقع ...
نگو که نمی دونی ...

راستی دلیل این گریه ها رو چی ؟ اینا رو هم نمی دونی ؟

من اما ...
ندارم جز زبان ِ دل ، زبان ِ دل
دلی لبریز از مهر ِ تو ، ای با دوستی دشمن

:,(,,,,,,,,,,,,

۰۳ مهر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید