تیوال امیرحسین مجیری | دیوار
T1 : 17:08:11
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
هشتاد هزار تومن؟!!!
هشتاد هزار تومن؟؟!!!

راس راستی آدم بخواد یه اتاق یک نفره توی هتل پلازای مشهد(فردوس) بگیره با صبحانه تازه میشه 75000 نومن :)))

آخه چه خبره یره!!
۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۴
آقای کوهی :)))))))
۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این کار تمدید نمی شه؟
تینا این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چند وقت پیش، کسی لینکی برام فرستاد در مورد نمایش «صد سال پیش از تنهایی ما» به کارگردانی سجاد افشاریان.
لینک، خبری بود از خبرگزاری ایسنا. عباس صفاری، شاعر معروف مجموعه ی «کبریت خیس»، گفته بود که نام این نمایش، نام یکی از شعرهای این مجموعه است و در جای جای نمایش هم، از شعرهای این کتاب بدون اجازه ی او استفاده شده است.
کسی خبر داره که این خبر چقدر درسته؟ با این که توی همین خبر، عباس صفاری گفته بود که این نمایش در جایی جدا از بروشور به او تقدیم شده، اما باز هم از این که بدون اجازه ی او شعرهاش استفاده شده و با شعرهای به نظر او «بی رمق» دیگری هم مخلوط شده، ناراضی بوده است.
کسی در مورد این سرقت ادبی چیزی می دونه؟
تصمیم داشتم قبل از دیدن این اجرا، کتاب های «ننه دلاور» و «بیرون پشت در» را بخوانم که نشد. اما بعد از دیدن، خواندم.
زیاد از جریان ها و مکتب های ادبی سر در نمی آورم اما بعد از دیدن این نمایش به ذهنم رسید که با توجه به همان اندکی که می دانم، فقط در یک صورت می توانم این نمایش را درک کنم و آن صورت این که نمایش را «پست مدرن» بدانم. نمایشی که اصل در آن بر بی معنایی باشد و در این بی معنایی، معنا و شکل بگیرد.
چرا می گویم در این نمایش اصل بر بی معنایی است؟
چون همه چیز پراکنده است. شاید تنها نخی که تکه های پراکنده ی نمایش را به هم متصل نگه می دارد، جنگ باشد. نخی که جاهایی نمایش از آن هم جدا می شود. در واقع فکر می کنم کارگردان اگر نیم نگاهی به مخاطب و «عموم مخاطبان هم باید از نمایش خوششان بیاید» نداشت، این نخ را هم در نمایش قرار نمی داد (فکر می کنم اگر ملاحظات بیرونی ... دیدن ادامه » نبودند، سجاد افشاریان در نوع اجرای خود حتا از آن چه ما دیدیم، جسارت بیش تری به خرج می داد). این ادعا را به خاطر شدت پراکندگی اثر می کنم.
نمایش برای کسانی که نمایشنامه های ننه دلاور و بیرون پشت در را نخوانده اند، چه داشت؟ جایی بخشی از توضیح های این نمایش، جایی بخشی از دیالوگ های آن نمایش. جایی اجرای منطبق بر نمایشنامه، جایی اجرای هجوگونه. کسی که نمایشنامه ها را نخوانده از این تکه ها چه خواهد فهمید؟
بله! بازیگران نمایش الحق همگی خوب بازی می کردند (به ویژه صابر ابر و هوتن شکیبا که می توان گفت معرکه بازی می کردند)، کارگردانی حرف نداشت. خلق و اجرای صحنه های به این زیبایی و به این سختی، کار هرکسی نیست. موسیقی ها و تلفیق شان با اجراها، عالی و شگفت آور بود.
اما همه ی این ها در نهایت به چه می رسیدند؟ به نظر من به هیچ! و از همین لحاظ است که می گویم نمایش به نظرم در پی معنا نبود. در پی ایجاد فضایی در قالب منطق مدرن نبود. منطق خاص دنیای خودش را داد که من فکر می کنم می توان آن را پست مدرن نامید.
ادعای «بی معنا» بودن نمایش تا این جا به معنی بدی نمایش نیست. به معنی متفاوت بودن است. به معنی منطقی دیگر داشتن است.
با این وجود به نظرم نمایش، در کلیت خود، خوب نبود. و این بر می گردد به این نکته که فردی که نمایشنامه ها را خوانده است چرا ممکن است از این نمایش خوشش بیاید و از دیدنش لذت ببرد (و در حالت تقلیل یافته تر: فردی که نمایشنامه ها را نخوانده است)؟ به نظرم این، به «زیبایی قطعه های پراکنده» بر می گردد. گفتم که بازی ها، کارگردانی، صحنه پردازی، موسیقی و... زیبا بودند. بعضی تکه های اجرا هم فوق العاده بودند. اما همه ی این ها به طور جداگانه خوب بودند. وقتی کنار هم چیده می شوند، ذهن منِ مخاطب دنبال معنایی می گردد. دنبال چیزی که بتواند این ها را به هم وصل کند. و هرچه تلاش می کند، آن چیز را نمی یابد. همین است که حتا اگر از نمایش خوشش بیاید و لذت ببرد از دیدنش، باز هم چیزی در ذهنش کم است. چیزی که در نمایش پیدایش نکرده است. و همین است که در «ننه دلاور، بیرون پشت در» (و در هر اثر هنریِ بی معنای دیگری از جنس تئاتر، ادبیات، موسیقی و...) آزاردهنده است. و باعث می شود من، چنین اثرهایی را -در کل- خوب ندانم.
سارا هاشمی این را دوست دارد
من با نقد شما کاملا موافقم.البته به نظرم اثر پست مدرن باید زمینه و نشانه های پست مدرن بودن رو هم داشته باشه نمی شه به هر چیز بی معنایی گفت پست مدرن.
۲۳ آبان ۱۳۹۲
بله. مسلمن باید یه سری نشانه ها داشته باشه. مثلن این که تاکیدش روی «وجود شناختی» باشه تا «معرفت شناختی». من زیاد نمی تونم این تئوری ها رو تطبیق بدم بر آثار تولیدی پست مدرن. اما در کل حرفم اینه که تنها در یه حالت می تونستم این تئاتر رو دارای معنی بدونم و اون ... دیدن ادامه » هم این که بگم پست مدرنه. چون تاکیدش بر شکستن کلیشه های مدرن بود انگار.
۲۴ آبان ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر «فیلم فارسی» را مفهومی به معنای «فیلم عامه پسندی که در داستان و محتوا چیزی برای گفتن ندارد» بگیریم، می شود «گناهکاران» را یک فیلم فارسی خوش ساخت نامید.
فیلم جمع و جور است و روند خوبی هم دارد. کمی معما، کمی هیجان، کمی طنز. بازی ها خاص نیستند، اما بد هم نیستند.
اما داستان، داستانی است خالی از ظرافت های لازم برای یک اثر داستانی. ما تا آخر با یک روند خطی از مرگ و میرها روبرو هستیم. نه پیچیدگی داستانی خاصی و نه تحلیل با اهمیتی. همه چیز همین جوری ادامه پیدا می کند و فقط غافلگیری پایانی کمی باعث جذابیت فیلم می شود. اما اگر به شخصیت پردازی ها اهمیت بیش تری داده می شد و ما بهتر می توانستیم حداقل فرامرز قریبیان و رامبد جوانِ فیلم را بشناسیم، این غافلگیری می توانست بخش زیبایی از داستان را تشکیل دهد. اما این طور نشده است.
در کل، فیلم جذابی بود اما پاسخی برای ... دیدن ادامه » «که چی؟» نداشت.
یکی از جالب ترین نکته های فیلم، سکانس پنج شش ثانیه ای پایانش بود که مشخصن به فیلم «الصاق» شده بود تا یک وقت ساحت امنیت سازان کشور خدشه دار نشود!
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
احساس می کنم کسی که مدتی در سیستم دولتی «صدا و سیما» بوده، احتمالن از فضای آن جا متاثر می شود و وقتی که از این سیستم (به شکل دائم یا موقت) خارج می شود، رفتارش عادی و متعارف نخواهد بود. یا طبق الگوی رفتاری این سیستم عمل می کند که یعنی در چارچوب خط قرمزهای مسخره و گاه احمقانه. یا به شکلی افراطی راهی متضاد با آن سیستم را در پیش می گیرد که یعنی نه تنها شکستن خط قرمزهای صدا و سیمایی که حتا شکستن خط قرمزهای عرفی، آن هم به شکلی متهوع.
مسیری که احسان کرمی در اجرای این تئاتر طی کرده است به نظرم مطابق با الگویی است که گفتم. و البته نویسندگی کسی چون فرشته طائرپور مسلمن در این انطباق موثر بوده است.
«بوی قهوه و بلال و کباب» گرچه کاری بود نسبتن حرفه ای با بازی های نسبتن خوب (نسبت به دیگر اجراهای همین سالن! و همچنین نسبت به برخی کارهای ضعیفی که به نام تئاتر روی صحنه ... دیدن ادامه » می روند) و روند نسبتن جذاب، با این حال در کل چند مشکل عمده داشت:

1- شکستن تهوع آور خط قرمزها
یک وقت هست که شما حرفی می زنید یا دست به کاری می زنید بی آن که توجهی کنید که این حرف یا کار ممکن است برای عده ای خط قرمز محسوب شود. در واقع شما دارید عمل عادی خودتان را انجام می دهید بی توجه به نظر دیگران. مثلن اگر من به حرفی حساس باشم و شما آن را بی آن که از حساسیت من با خبر باشید به شکلی عادی جلوی من بر زبان بیاورید، نهایتن کمی ناراحت می شوم. اما یک وقت کسی می داند حرفی یا کاری برای عده ای خط قرمز است و برای لج بازی یا شوخی یا به هر دلیل دیگری، مدام آن حرف یا کار را تکرار می کند. در این حالت آن فرد، آدم حال به هم زن و مهوعی می شود! چرا که دیگر خودش نیست، آن حرف را برای آن حرف نمی زند، برای مخالفت با دیگری می زند. با حرفش فقط می خواهد لج بازی کند یا شوخی احمقانه، نمی خواهد پیامی را منتقل کند.
این اتفاقی است که در «بوی قهوه و بلال و کباب» افتاد. شوخی مدام با «قهوه» و تاکیدهای فراوان بر آن («قققهههوه که نمی خوردیم!») و انواع شوخی های جنسی یا شوخی های مربوط به فضای خصوصی (مثل استفاده ی مکرر از واژه ی «پرده») آن هم نه در روندی طبیعی بلکه در روندی تصنعی، باعث می شد این شوخی ها از یک جایی به بعد، تهوع آور شوند.

2- نصیحت کردن به جای داستان گفتن
این هم به نظرم از همان فضای «صدا و سیما»یی ناشی می شود! این که به جای پرداختن به داستان، به نصیحت کردن و «آینه ی عبرت» پخش کردن پرداخته شده است. البته من به شخصه لزومن معتقد نیستم که هنر نباید به ابزاری برای انتقال یک مفهوم یا عقیده تبدیل شود اما معتقدم که وجه اصلی هنر، «هنری» بودن آن است. اگر درامی اجرا می شود، اصل بر درام است و نه حرفی که قرار است در قالب آن درام منتقل شود. و این همان چیزی است که در «بوی قهوه و بلال و کباب» رعایت نمی شود. ما قرار است بفهمیم «اعتماد زن و شوهر به هم دیگر خیلی مهم است»، یا این که «اگر روابط خارج از چارچوب داشته باشیم، ایدز می گیریم» و چیزهایی شبیه این. اما فکر می کنم همه تایید می کنند که کسی نمی خواهد ساعت نه شب مسیری طولانی تا فرهنگسرای نیاوران را طی کند تا در آن جا به او به شکلی مستقیم بگویند: «یک وقت کار بد نکنی ها!» جای این جور پیام ها (وقتی مستقیم و بدون رعایت ملزومات داستانی و دیگر ملزومات تئاتر بیان می شود) در همان «رادیو» و «تلویزیون» است نه بر روی صحنه.

در کل با دیدن «بوی قهوه و بلال و کباب» کمی خندیدم و کمی لذت بردم و آن قدری نبود که پشیمان شوم اما این بود که به خودم گفتم اگر نمی دیدمش هم ضرر نمی کردم.
ساینا بیژن زاده این را خواند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
قبلن (26 آبان سال پیش) این نمایشنامه رو افسانه ماهیان به شکل نمایشنامه خوانی توی شهر کتاب مرکزی اجرا کرد. بازیگرهاش هم پیام دهکردی و ستاره اسکندری و الکیا عبدالرزاقی و مسعود میرطاهری بودند. اون اجرا خیلی کار خوبی از کار در اومده بود. و چیزی که من احساس کردم این بود که اصل خوبی اجرا به خاطر نمایشنامه ی خوب بود که با بازیگرهای خوب تونسته بود یه اجرای خیلی قشنگ بشه. بنابر این فکر می کنم این اجرا هم با توجه به نمایشنامه اش، احتمالن کار خوبی باشه. یعنی امیدوارم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من نمایشنامه ی «دکه ی بین راه» رو زیاد دوست نداشتم. بعدش هم وقتی خوندم احساس کردم زیاد قابلیت اجرا رو به اون شکل نداره. نمی دونم این گروه دقیقن طبق نمایشنامه (که مجموعه ای از دیالوگ هاست فقط) کار رو پیش بردند یا ابتکار خاصی زدند. کنجکاوم ببینمش.
کامران فتحی و رضا شفاخواه این را خواندند
نمایشنامه دکه بین راه یا استراحت گاه بین راهی یا Quick Stop یک نمایشنامه پست مدرن با رویکردهای پسا ساختار گراست که مرکز گریز و شالوده شکن است از این رو با ساختاری روبرو می شویم که سرشار از عدم قطعیت است. این متن در مکتب خود نه تنها درجه یک است بلکه می تواند ... دیدن ادامه » اموزشی باشد.
۰۱ خرداد ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ببخشید که این رو این جا می ذارم.
من برای فردا شب، دو تا بلیت (صندلی 70 و 71 از ردیف پنجم استیج B) خریدم که الان به دردم نمی خورند (یعنی پنج نفر بودیم که دو نفرمون نمیان). اگه احیانن کسی این بلیت ها رو می خواد اطلاع بده تا با هم هماهنگ کنیم.
خیلی از راهنمایی تون ممنون خانم غیاثیان
۰۶ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فکر می کنم ایده ی شکل گیری این نمایش این بوده که عده ای دور هم جمع شده اند و گفته اند خب! چه خوب است که یک تئاتری هم بازی کنیم. بی آن که به کاری که می کنند، درست فکر کنند.
حالا چرا این عده، خواسته اند «عشق لرزه» را اجرا کنند که نمایش حساسی است و اشتباه در اجرای آن می تواند آن را به یک بیانیه ی سطحی در مورد عاشقی تبدیل کند، من نمی دانم.
در میان بازیگران، فقط بازیگر نقش «دیان» و بعد هم «خانم پومره» تا حدی خوب بازی می کردند و می شد امیدوار بود که اگر کارگردانی اثر درست انجام می شد، بازی های آن ها هم تا حد زیادی روان و درست می شد (و فقط بازی این دو نفر، یکی دو درصد کار را «قابل تحمل» می کرد). بازیگر نقش «ریشارد» (محمد کنگرانی) که عملن یک فاجعه بود. نمی دانم او واقعن در بیان برخی حرف ها مشکل دارد یا برای نمایش، به این ترتیب حرف می زد. اما به هر حال، این نحوه ی حرف ... دیدن ادامه » زدن به شخصیتی که قرار است مردی جذاب باشد، ضربه می زد. ولی کاش فقط همین یک مشکل بود. مشکل بزرگ تر بازی بسیار ضعیف و انواع کلمه های زائدی بود که او به کار می گرفت. بازیگر نقش «الینا» فکر نمی کنم اصلن بازیگر تئاتر باشد. آن قدر دیالوگ ها را آرام و کم رمق بیان می کرد که اگر غیر از هفت هشت نفر حاضر در سالن، کس دیگری هم بود، بعید است صدایش به دیگران می رسید.
طراحی صحنه هم گرچه برایش زحمت کشیده شده بود اما بد و بی دقت بود. چرا باید یک مجله ی فارسی در خانه ی دیان باشد؟! چرا باید ریشارد برود روزنامه بخرد و بعد با چند تا «تهران تایمز» مچاله و پاره پوره وارد شود؟! چرا تابوت صحنه ی پایانی باید شکسته باشد؟! چرا باید طراحی صحنه در این حد شلخته و بی اهمیت باشد؟
اما گفتن از کارگردانی می تواند برای من خجالت آور باشد! آخر کار، آقای کارگردان آمد و گفت: هر کاری بود، خود بچه ها کردند. جاهایی من حس می کردم توی دست و پا هستم و خودشان کار را پیش می برند! باید گفت که واقعن هم آقای کارگردان، به نظر فقط اسم کارگردان را یدک می کشیدند و نمایش، همین جوری دور همی کار شده بود. این نحوه ی حرف زدن، به معنای تواضع نیست، به معنای این است که: «مخاطبان عزیز! ممنونم که وقت تان را به من دادید تا به هدرش بدهم. به هر حال احترام به شما، کم ترین اهمیت را برای من داشت.»
و موسیقی هم که... دو ترک موسیقی وجود داشت که یکی در همه ی صحنه ها، زیر صدای بازیگران پخش می شد و دیگری در بین صحنه ها. یعنی در همه ی لحظه ها، این موسیقی روی مخ تماشاگران رژه می رفت. این موسیقی آن قدر بی ربط و زجرآور بود که از همان ثانیه ی اول نمایش، اضافی بودن و آزاردهندگی اش حس می شد.
اگر بازیگران با همین سطح مهارت بازیگری و آقای کارگردان هم با همین سطح از دانش کارگردانی، فقط و فقط بر خود نمایشنامه تاکید می کردند و دست به ابتکار عمل نمی زدند، باز هم می شد این کار را تا حدی قبول کرد. اما نمایش آن قدر دیالوگ های زائد و حرکت های بیهوده داشت که آدم را عصبانی می کرد.
در کل نمایشی بود که مدام منتظر پایانش بودم و اگر نمایشنامه اش و کنجکاوی ام برای ادامه ی اجرا نبود، همان دقیقه های اول از سالن خارج می شدم. یک فاجعه ی بزرگ. مطمئنن معرفی نشدن این اثر در تیوال، لطف بزرگی بوده است در حق مخاطبان تئاتر. و من که به آخرین شب اجرا رفتم، فقط می توانم از باب «ادب از که آموختی؟ از بی ادبان»، وقت خودم را تلف نشده بدانم.
بعضی نمایشنامه‌ها هست که من دوست ندارم هیچوقت هیچ اجرایی ازشون ببینم. بس که خصوصی هستند و عزیز. عشق لرزه هم از همین دست است.
۰۵ مهر ۱۳۹۲
آقا مسعود
من آخرین اجرای این کارو توی «فرهنگسرای نیاوران» دیدم و همون طور که این جا به تفصیل جزئیات توضیح دادم به نظرم اجرای بسیار بدی بود. نمی تونستم هم بگم شروع کارشونه و هنوز هماهنگ نشدند. آخرین شب اجراشون بود و باید بهترین کارشونو ارائه می دادند. ... دیدن ادامه » حالا این رو که توی سالن محراب اتفاق خاصی افتاده، نمی دونم!
با این حال مطمئنن هرکسی بهتره خودش کارو ببینه و بعد قضاوت کنه. با این که من دیدنشو توصیه نمی کنم!
۱۲ مهر ۱۳۹۲
پس من چی کار کنم؟؟؟؟:((
اگه خوب باشه و نرم بعدا دلم میسوزه که کار آقای اشمیت رو از دست دادم، اگر هم برم و بد باشه توی روحیه ام تاثیر میگذاره٠٠٠
۱۲ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
جلال تهرانی به زبان آشناست. این مهم ترین دلیل علاقه ی من به او و دنبال کردن هر نمایش یا نمایشنامه ای از اوست. وقتی مثل بسیاری از فیلسوفان معتقد باشیم که زبان، فقط یک وسیله برای ارتباط برقرار کردن نیست و اصلن زبان، ابداع انسان نیست، بلکه انسان بدون زبان امکان وجود داشتن ندارد و وقتی زبان را نمود و تصویری کامل از جهان بدانیم، آن وقت است که به اهمیت زبان و اهمیت کسی که به زبان آشناست، می رسیم.
برای کسی که چنین نگاهی داشته باشد، کم ترین حرکت ها در نمایش «سیندرلا» یک ضعف به حساب نمی آید. خشک بازی کردن شخصیت ها نیز. حتا می توان «دیالوگ محور» بودن را نقطه ی قوت نمایش به حساب آورد. البته وقتی که با دیالوگ نویسی مانند جلال تهرانی روبرو باشیم. همین می شود که زبان، برای این نمایش وسیله ی شخصیت پردازی می شود، وسیله ی پیش برد داستان و وسیله ی انتقال پیام ها. ما ... دیدن ادامه » بیش از آن که شخصیت ها را از روی لباس شان، از روی نحوه ی حرف زدن شان یا از روی نوع حرکت کردنشان بشناسیم، از روی صرفن حرف زدن شان می شناسیم و میان شان تمایز قائل می شویم. برای همین هم، حالت حرف زدن چندان اهمیت پیدا نمی کند، بلکه خود کلمه ها در این جا مهم هستند.
اما در کنار این ها، آن چه باعث می شود این «ادبیات مصور» به «نمایش» تبدیل شود، عناصر صوتی، تصویری و حرکتی معدودی است که در صحنه قرار دارند. پلکان مارپیچ، کفش سیندرلا، دانه های تسبیح، میز و صندلی های متحرک، صداهایی که زمان نبودن بازیگرها در صحنه شنیده می شود، و حرکت های محدود بازیگران. همه ی این ها اگر از نمایش حذف شوند، مطمئنن نمایش دیگر نمایش نخواهد بود، اما اصل همچنان بر «زبان» است.

و در مورد «نمادین» بودن نمایش هم به نظرم تطبیق نمادها بر موضوع سیاسی، به معنی تقلیل نمایش و سطحی نشان دادن آن است. وقتی نظرهای مختلف را در مورد نمادگرایی نمایش خواندم، به نظرم رسید شاید واقعن جلال تهرانی می خواسته فقط و فقط بر این نکته ها دست بگذارد. اما بعد که تاریخ «نمادگرایی» (سمبولیسم) را خواندم، فهمیدم که نه! تطبیق بی چون و چرای نمایش بر این نمادها، واقعن کار اشتباهی است.
نکته این جاست که «نمادگرایی» به خاطر «سانسور» به وجود نیامده است. این طور نبوده که مثلن عده ای نتوانند حرف هایی را بزنند و بعد مجبور باشند آن ها را در قالب نماد بیان کنند (گرچه یکی از کاربردهای استفاده از نمادها همین است). در واقع نمادگرایی در ادبیات، برای فرار از «بیان مستقیم و واقع گرایانه ی هر چیزی» ایجاد شده است. برای آن که ذهن مخاطب فعال شود و یک اثر تنها در یک معنا خلاصه نشود بلکه بتوان آن را دارای چندین و چند معنا دانست. معناهایی که ذهن هر مخاطب به شکل جداگانه آن ها را خلق می کند.
با این توضیح، باید بگویم «سیندرلا» داستان خودش را بیان می کند. داستان سیندرلا و سروان و گروهبان و تیمسار و سرهنگ و بازپرس و دیگر شخصیت های پنهان. مهم ترین نکته، توجه به جنبه های داستانی اثر است و نه تقلیل آن به یک «اثر سیاسی». این اثر، سیاسی نیست بلکه سیاسی بودن فقط می تواند یکی از معناهای ممکن برای آن باشد. چه رسد به این که بخواهیم آن را دقیقن بر یک روند سیاسی خاص منطبق بدانیم.
من دو بار این نمایش را دیدم و هر دو بار لذت بردم. گرچه هر کدام از اجراهایی که دیدم با هم تفاوت هایی داشتند که این هم دیدن کار را لذت بخش تر می کرد (نکته ی دیگری که باید آن را در مقابل کسانی که می خواهند تکه تکه ی نمایش را نماد مسائل خاص بدانند، بیان کرد، همین تفاوت های -هر چند جزئی- اجراهای مختلف است).
اما دو چیز در نمایش اذیت کننده بود. یکی عدم تسلط کافی بازیگران بر زبان اثر که البته با توجه به حجم و وسعت کار، تا حدی طبیعی است ولی می تواند مرتبط باشد به این که بازیگران پیش از اجرا، فضای نمایش را به طور کامل درک نکرده اند. و دومی همان داربست های کنار صحنه که به نظرم، قرار دادن شان به آن شکل خشک، بی سلیقگی بود و با فضای نمایش، بیگانه.
ممنون آقای مجیری . ابهامات زیادی پس از دیدن این اجرا برایم وجود داشت که تا حدودی پاسخم را گرفتم . سپاس
۰۵ مهر ۱۳۹۲
زهرا خانم غیاثیان و شکوه خانم حدادی: ممنون از این که این نوشته رو خوندید. خوشحالم که خوشتون اومده.
۰۵ مهر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک اجرای خوب از یک نمایشنامه ی خوب.
به جز بازی های قوی بازیگرها و انرژی فوق العاده ای که برای کار میذاشتند، به خاطر این که کار بر اساس نمایشنامه ی خوب «آرتور میلر» اجرا می شد، یه سر و گردن از اجراهای دیگه بالاتر بود.
موفقیت این گروه اول در انتخاب درست نمایشنامه و بعد در اجرای خوب اون بود. اجرایی که هم به کارگردانی مربوط می شد هم به بازی های خوب بازیگرها.
(البته نورپردازی و طراحی صحنه یه کم ضعیف بود که بیش تر به خاطر امکانات کم سالن نمایش بود. دو ستونی هم که وسط سالن بود کمی دید آدم رو نسبت به صحنه محدود می کرد)
به نظرم لازمه یه سالن نمایش، خودش رو ملزم بدونه به اجرای نمایشنامه های نویسندگان بزرگ و دست از اجراهای مثلن ابتکاری و جدید برداره.
من که این کار رو خیلی دوست داشتم.
این رو یادم رفت بگم که موسیقی خاص نداشتن، یکی از ضعف های این اجرا بود. مخصوصن وقتی از موسیقی های معروفی مثل موسیقی فیلم «مرثیه ای بر یک رویا» استفاده کرده بودند.
۲۹ شهریور ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پل چوبی یادآور فیلم های عاشقانه- سیاسی دوران اصلاحات بود. همان زمان که جوان ها عاشق می شدند و در کنارش برای «آرمان»هایشان می جنگیدند. این ترکیب همیشه جذاب است. ترکیب جنگیدن برای آن چه ارزشش را دارد با عاشق یک نفر شدن.
این جا هم باز با چنین داستانی روبرو هستیم. جذابیت فیلم برای من همین بود. وقتی اتفاق های چهار سال پیش را تقریبن به خوبی در داستان خود جا داده بود و عشق و تردید و شک و خیانت را هم. گرچه شخصیت پردازی ها خوب نبودند و خیلی از آدم های داستان پا در هوا تا آخر فیلم نگه داشته شدند، گرچه فیلمنامه چندان قوی نبود اما در کل هم به خاطر صراحت فیلم و هم به خاطر نشان دادن آن چه باید نشان داده می شد، فیلم خوبی بود.
امکان خرید اینترنتی این نمایش وجود نداره؟
جناب مجیری
درخواستی برای فروش اینترنتی این نمایش در تیوال مطرح نشده است.
با سپاس
۲۳ شهریور ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فیلمش قوی نبود. نمی شه هم به این دلیل که فیلم اول کارگردانش بوده بگیم خب اشکال نداره! به عنوان فیلم اول هم قوی نبود. سکوت توی فیلم به شرطی باعث تاثیرگذاری می شه که دیالوگ ها هم به جا و درست باشند. وگرنه حجم زیاد سکوت بدون دیالوگ های درست و خوب، تاثیری روی مخاطب نمی ذاره. اشکالی که این فیلم هم داشت.
دیالوگ طولانی آخر کار محمدرضا شیرخانلو (امیرعلی) هم به خاطر شعاری بودن و این که مشخص بود واقعن از دهن یک بچه در نیومدند، خوب نبود. و اگه خوب بود، اون وقت بود که صحنه ی آخر فیلم معنادار و زیبا می شد.
اما در کنار این ها، بازی رضا عطاران خوب بود. به نظرم بهتر از بازی هانیه توسلی.
مهدی شارعی ، Fahimeh Moussavi ، نیوشا محمودی ، sanaz m.barin و فرناز نوروزی این را خواندند
الف. و هستی امینی این را دوست دارند
با اجازه منم میخوام یه نظر بدم درمورد دیالوگ آخر امیرعلی... من فکر میکنم شعاری نبود...چون این بچه با اون سن کمش چند روز قبل همراه پدرش چیزی رو دید و شنید که روش تاثیر گذاشت و باعث شد اون دیالوگای آخر رو بگه. اتفاقا من برعکس شما حس میکنم جذاب ترین قسمت ... دیدن ادامه » فیلم همین سکانس اخره.(البته جسارت نباشه)
۱۳ شهریور ۱۳۹۲
شاید دیالوگ تآثیر گذاری بود،ولی از زبون یه بچه باورپذیر نبود.
۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آره. احتمالن اگه از زبون اون بچه نبود، دیالوگ خوبی می شد. شاید.
۱۴ شهریور ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من این نمایش رو با خواهرزاده هام (یکی نه ساله و یکی سیزده ساله) دیدم. خودم و خواهرزاده ی بزرگم معتقد بودیم نمایش خوبی نبود و طنزش بیش تر به خاطر رقص و آواز بود و نه به خاطر بازی خوب بازیگرها یا دیالوگ های درست و به جا. اما خواهرزاده ی کوچیکم خیلی خوشش اومده بود.
توی بخشی که نمایش فقر مردم رو نشون می داد، یه بچه ی کوچیکی هم جلوی ما بود که گریه می کرد می گفت بریم دیگه بسه!
شادی بهرامی ، مرضیه و بهرنگ این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با این که داستان موضوع خوبی داشت (جنگ و درگیری مردم عادی با آن) و بازی ها هم نسبتن خوب بود اما به نظرم نتوانسته بود به خوبی مخاطب را جذب کند. (در مورد شخص خودم!) داستان کمی بیش از حد پیچیده بود و بعضی بخش ها هم بیش از حد شعاری.
شادی بهرامی ، بهرنگ و شکوه حدادی این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اجداد ما در قبیله ماتائو به آدمایی که توی حوزه 3 متری قرار داشتن میگفتن دوست واقعی عزیز، به آدمای دورتر از 3 متر میگفتن دشمن و به آدمای خیلی دورتر میگفتن دوست مجازی عزیز
"دوست عزیز" واقعی و "دوست عزیز" مجازی
۲۴ شهریور ۱۳۹۲
من عین جمله رو یادم نبود، سرچ کردم و از روی وبلاگی که آدرسش رو کامنت گذاشتم نوشتم. بله. شما درست می گید.
۲۴ شهریور ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چرا اطلاعات نمایش «تو هرگز نخواهی گشت» توی سایت نیست؟
یرگه نمایش "تو هرگز نخواهی گشت"
http://www.tiwall.com/theater/nakhahi-gasht

سپاس از توجه شما
۳۱ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اولین نمایشنامه خوانی این کار رو هفته ی پیش دیدم. «جسدهای پستی» از داریو فو به کارگردانی خانم رویا بختیاری.
خود نمایشنامه که به نظرم کار قوی و خوبی بود. طنز خاص داریو فو (که قبلن اجراهای «حساب پرداخت نمی شه» و «مردان بیوه» رو ازش دیده بودم) که منطق دنیای خودش رو داره به خودی خود آدم رو به خنده میندازه (مخصوصن با تیپ سازی های خوب و دیالوگ های طنز).
اما به جز این بومی سازی هایی که روی نمایشنامه انجام شده بود هم، کار رو جذاب تر کرده بود. با این که قاعدتن از «نمایشنامه خوانی» نمی شه انتظار یه نمایش رو داشت اما این کار، به نظر من (به عنوان مخاطب عام تئاتر) خیلی نزدیک به نمایش بود تا نمایشنامه خوانی.
لحن سازی هایی که برای بازیگرها انجام شده بود، کار رو جذاب می کرد و بازی ها هم خوب بود.
اجرای زنده ی موسیقی هم کار خوبی بود اما با توجه به این که کار، چندان نیازی ... دیدن ادامه » به موسیقی در طول اجرا نداشت، شاید اگه گروه موسیقی نبودند هم ضربه ای به کار وارد نمی شد.
به هر حال، با توجه به این که این نمایشنامه خوانی، یه بار برگزار می شد، در مجموع کار ارزشمند و خوبی بود. امیدوارم کارهای بعدی این مجموعه هم به همین خوبی و حتا بهتر باشه.