تیوال امیر بابک یحیی پور | دیوار
T1 : 11:15:59
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید


با چند نُتِ غریب،
تو شوق کودکانه ی رفتنی

اشتیاق بی وصفِ
لحظه شماری برای شهربازی،
سواری بر اسب های گردانِ چرخ و فلک

و داشتن همه بادکنک های دنیا
رنگ در رنگ،

دنبال کردن رویای حباب های کف صابون،

شمردن ستاره ها بر پشت بامِ شب ها،

گیج ... دیدن ادامه » رفتن و ریسه از خنده
هنگام چرخیدن،

تو
شوق کودکانه ی
چشمهامی
وقت دیدن دریا،

گم شدن میان بوته های تمشک
هنگام چشم گذاشتن ها،

وقت به خواب زدن های دزدکی در ماشین
به خیال چسبیدن در آغوش پدر
در آغوش مادر،

تو شوق گرفتن هدیه های ناگهانی،

بوسه های عاشقانه،

تو لذت بی مرزِ
پروازی در خواب،

تو را کودکانه
دوست می دارم . . . یاس

کودکانه می خواهم.

با چند نُتِ غریب
که روح عاشقم را
آشفته میکند.

(امیر بابک) 96/4/11


۳ روز پیش، دوشنبه
امیر هوشنگ صدری ، solmaz etemad و تیلا بختیاری این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


به آغوشم بکش
تنهایی ام آب می شود،

دستهایت را دوست می دارم.

دستانت
تصویرگر عشقند.

کتابی ست آغوش تو،

که هزار و یک شب
رویا میتوان بافت
میان آن.

سینه ... دیدن ادامه » ات سرزمین آرزوهاست

و بلور بازوانت
رنگین کمانی ست
میان آفتاب و باران
که هیجان قلب مرا
آرام میکند.

به آغوشم بکش
مرهمی بر زخم های عمیقم،

بی نامم، بی نشان،
در این زندان بی انتها
صدایم بزن
خودم را گم کرده ام
پیدایم کن

بی دفاعم مقابل چشمهایت،
بی محکمه، بی قضاوت

تبعیدم کن
به جزیره ی آرام آغوشت.

(امیر بابک) 8/4/96
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید



شاید کسی به تو عادت کرده بود.

به دیدن تصویرهای گاه و بی گاه تو
به همراهی ی لحظه هایی
هر چند کوتاه
کنار تو.

شاید کسی به لبخند تو
به رقص باد در گیسوانت
به قدم های دلنوازت

به بودن کنار تنهایی های تو
دل ... دیدن ادامه » داده بود.

شاید دلش
بی تو
بی تاب و لرزان

میان عقربه های زمان

میان روزهای دور آشنایی

گمشده بود.

شاید هنوز
آن نیم چهره ی قاب شده

در صفحه ای غبار گرفته
فراموش نشده ترین
خاطره ی کسی بود.

بیشتر باش
بیشتر بخوان
بیشتر برقص
بیشتر بخند

نفس های کسی شاید
با تو
هوای تازه میخواهد.


(امیر بابک یحیی پور) 96/2/4

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


می ترسم ناگهان
تو را گم کنم

چون کودکی
که مهربان ترین عروسکش را

یا آسمانی که
آخرین ستاره اش را

میترسم
بازگردی به سیاره ات . .
آفتابگردان ها گیج شوند

و ... دیدن ادامه » گلهای سرخ
به رازت پی ببرند.

دریا هنوز
رقص گیسوانت را
بر امواج تلخ خویش

از خاطر نبرده است

و من سحر آواز اثیری ی
دختر دریا را.

(امیر بابک یحیی پور) 96/2/5

۲۶ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


هر جا می روی
رنگ است و آرامش؟

یا

آرامش و رنگ را
تو همراه می بری؟

قدم هایت

ضربآهنگ تپش قلب کدام پرستوی
نا آرام است

که

خواب ... دیدن ادامه » پرواز را تداعی می کند؟

(امیر بابک یحیی پور) 96/2/10

۲۲ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

برای کسانی که سالهاست کنارشان
زیر سقفی از ستاره به خواب رفته ایم.


شاید در این میان
تجیری را
تجیرهایی را
تو
دزدیده باشی.

آغوشی را
سرد کرده باشی

کودکی را
بی ... دیدن ادامه » پناه

مردی را
منفعل

چند نسل را
کشته باشی.

راهش این نبود هرگز
کودکی را روزها و ماه ها
به دنبال سرپناهی
از آغوش گرم مادرش
دور کرده باشی.

(امیر بابک یحیی پور)
96/1/6
ممنون امیر عزیز از شعر زیبات
۱۲ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

تنهایی ات را
با تلخی ی قهوه ای پر میکنی

که مردمکان انتظار من

نقش فال ته فنجانش
خواهند بود.


(امیر بابک یحیی پور) 95/12/14


ترسم از آن است
که ناتمام بمیرم . . .

خانه ی سیاه شکنجه را
یادت هست؟!

در خود تنیده شدن هایم را
در ثانیه های کشدار بازی با مرگ؟!

ترسم از آن است
که بیهوده بمیرم.

نا نوشته . . . ناخوانده . . .

با ... دیدن ادامه » هراس چشم هایی که
بی پناهی را در تقلای
فرار از چنگال بی رحم تو
فریاد می زد! . . .

دل لرزه های خاموش من
در هجوم هولناک درهای بسته.

ترسم از آن است که
قربانی ی دست های یک
"هیچ " شوم آخر.

از: (امیر بابک یحیی پور)

برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


خوب است
دستی هنوز هست
که چای می ریزد.

گوشی هنوز هست
که آوازی می شنود

و فراقتی که
هر دو را کنار هم
می نشاند.

دیگر داشت یادم می رفت
که فرصتی هم
برای ... دیدن ادامه » با هم بودن
میتواند باشد.

ما فراموش کرده ایم
که قلب ها تنها
کنار هم می تپند.

(امیر بابک یحیی پور) 95/10/24


عاشقانه های دروغ
از کتاب های دروغ
و معشوقه های دروغ
می آیند.

از تصویرهایی که زاده ی وهم اند
و نگاه هایی که هرگز
دورتر از آنچه به چشم آید را
نمی بینند.

من . . . عاشق بودم
که عاشقانه گفتم.

حقیقت ... دیدن ادامه » آنچه میتوانستی باشی و
نبودی

حقیقت رویای زیبایی که
تنها من از توان تو
میتوانستم ساخت

و ستایش دست هایی
که هنوز هم صادقانه و
بی پروا دوست می دارم.

(امیر بابک یحیی پور) 95/10/7
خیلی عالی
مخصوصا شروع...
ممنونم
۰۸ دی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

جهان
تصویر مجازی ی یک رویا بود

که پیچان
گرد یک ژرفای نامرئی

با ما
آرام آرام
محو می شد.


( امیر بابک یحیی پور) 95/7/6

به آغوش تنهایی ی من
بیا،
به تلاطم پر سوال
دست های عاشق من،

به آینده ای که لبریز
سکوت است و نگاه،
به آغوش تنهایی ی من
بیا،

به روزهای مالامال از
خنده و خاطره،
هر چند شوق عشق
در حافظه ها مرده باشد
هر ... دیدن ادامه » چند تکه های گمشده ی
هر قلب
هرگز دیگر یافت نشوند.

به روزهای خالی از آفتاب من
بیا،

جنگل جان من
هوای تازه می خواهد،

و کهکشان بی انتهای ذهنم
عبور قاطع شهابی،

به آغوش تنهایی ی من
بیا،

مرا به عبور از حصار این
زمان بی رحم،

این جهان دروغ
این موجودات گمشده در هیچ
یاری کن.


(امیر بابک یحیی پور) 95/6/30



دیگر هیچ چیز را
لمس نمی کنیم،

همه چیز به دور دستها می رود،

قلم، جای خویش را
به صفحه کلید.
صفحه کلید جایش را
به صفحه لمسی
و ما جای مان را
به تصویرهایی متحرک و ثابت
داده ایم.

همه چیز به دور دستها می رود
دیگر ... دیدن ادامه » هیچ چیز را لمس نمی کنیم،

چشم ها و دست ها را
گم کرده ایم،

به هم نگاه نمی کنیم
یکدیگر را هرگز دیگر در آغوش نمی فشریم

ما در مجازی رویاهایی دور
محو شده ایم

دور . . . دور از
دسترس شده ایم.


(امیر بابک یحیی پور) 94/5/25
۳۱ شهریور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

از خاک چگونه برم آوردی
به خاک چگونه میبری ام ؟

دلتنگتم

ای غریب افتاده میان من و ما
ای خدایی که گاه
با خود اشتباهت می گیرند

نامت کوتاه ترین دیواری ست
که بالا رفتن از آن
فرعون زادگان را وسوسه ای ست
تا بلند ترین دیوارها را
گرد من به عرش برسانند . . .
دلتنگتم ... دیدن ادامه » . . .
. . . . . . . .
. . . . .
. . . . . . . . . . . . .
(امیر بابک یحیی پور) 29/11/90

شادی جان
دلم برایت تنگ شده

روزگاران درازی بود
که تو را می خواستم

لغزش پیراهنت را
در باد

بازوان بلورینت را
در خواب

آغوش گرمت که
فراموشی بود

پروازی ... دیدن ادامه » بود در قلمرو حصاری
بی نهایت

روزگاران درازی بود
شادی
که تورا می خواستم

لبخند غمناکت
که تاوان درد بود
مرا تنهاتر از
بی تو بودن ها، رها می کرد

از این که آن قدر خوب بودیم
که جهان را بدها ربودند
هرگز حسرتی با ما نماند

اما با تو
تنها نامی ماند از شادی و
سینه ات تهی شد
از اشتیاق لبخند.

شادی جان
دلم برایت تنگ شده
ای کاش انسان نبودیم

این رنج
حنجره ای عظیم
برای فریاد می خواست.

پشت پنجره ی دنیا
انتظار رفتن
چشم های ما را
به دور دست ها ی جهانی دیگر
دوخته

کسانی بی درنگ
به ظلم و قتل و دزدی و جنگ
اصرار دارند!

من زمین شخم زده ای را دیدم
که هزاران پای کودک
معصومانه
از خاک بیرون زده بود

و دهان مادرانی
که چه دردناک از خاک پر بود!

شادی جان
دلم خیلی . . خیلی . . . خیلی
برایت تنگ شده!

هر چند از آن من نیستی
که در رنج زاده شدم

تو را همیشه
پشت این پنجره
آرزو می کنم.


(امیر بابک یحیی پور) 1395/5/13




بسیار عالی . درود بر شما .
شادی نیاز زمانه ماست .
اما ،افسوس که جنگ افروزان نابکار آن را از مردم دریغ کرده اند .
به امید برقراری صلح و شادی در سراسر جهان .
۱۳ مرداد
شعری دلنشین با کلید واژه شادی که در شعر هم معنای محبوب را به خود گرفته و هم معنی شادی و خوشی و آرامش می دهد
درود بر شما .
۰۳ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

باد در موهای تو
آوازی بود
که رویای من
می خواند . . .

مرا در خواب هایم
دنبال کن.

قرن ها کنار تو در خواب
ثانیه ای در بیداری ست.

تو پری ی مهربان تمام قصه های من بودی.

دست هایت طرح آفتاب بود
بر ... دیدن ادامه » سیاره ی سال ها تاریک
آزادی . . .

پیش از آن رفتن
که برای همیشه است

مرا در خواب هایم دنبال کن . . .

تنم هنوز
کنار چشمانت
تشنه ی بی روح شدن است.

قلبم را گم کرده ام

مرا در خواب هایم
دنبال کن.


(امیر بابک یحیی پور) 95/4/7


۰۷ تیر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

به آغوشم بیا

مرگ بستری نرم دارد.

امن بازوان من
گریز از وحشت تنهایی ست.

جهانی ژرف تر، زیباتر، پر راز تر
بی تاب و پر عطش
بازگشت ما را طلب می کند.

هر چه دانسته ایم می بریم
هر چه ساخته ایم می ماند.

فرسایشی ... دیدن ادامه » که در این سفر
بر ما گذشت،
خوش تراشی ی جان ما را
هدیه ای بود
که فخرمان باشد
در سیاره ای که
جاودانه در آن
خواهیم زیست،

مرگ بستری نرم دارد

به آغوشم بیا،

ما مهربان تر و بخشنده تر از آنیم
که برای آنچه که با خود
نخواهیم توانست برد
فراموش کنیم دست هایی را که
آرامشند،

قلب هایی را که می تپند و
دیدگانی را که
عشق
تنها ثروت جاودان شان است.


(امیر بابک یحیی پور) 95/2/15

۰۹ خرداد ۱۳۹۵
هر چه دانسته ایم می بریم
هر چه ساخته ایم می ماند....
۰۹ خرداد ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

دستم به دستت نرسید،
افسوس!

عجیب بی رحم بود . . زمان
که جا گذاشت
تمام تپش های پر التهاب
قلبم را
کنار واپسین نگاه عاشق تو.

رویاهای بی شمار زیبا

خلسه ی کهکشانهای بی انتهای
لب ها و شعرها

همه ... دیدن ادامه » جا ماندند
در روزهایی که رفتند،

دستم به دستت نرسید
دیدی؟!

دریده شدیم بارها، اما
گرگ نشدیم هرگز . . .

من هنوز
احتیاج مبرم
به عشق دارم

ما هنوز
احتیاج مبرم
به هم
داریم . . .

به همان پاکی ی
گم شده در
این ازدحام . . .

به اندک نوازشی در دست ها
آغوشی که هرگز خیانت نمی کرد

چشمانی که لبالب
از اشتیاق بود و امید

شانه هایی که رج می زد اعتماد را،

من
هنوز احتیاج مبرم دارم
به . . . تو.



(امیر بابک یحیی پور) 94/12/18




۱۸ اسفند ۱۳۹۴
دریده شدیم بارها، اما
گرگ نشدیم هرگز . . .
۱۹ اسفند ۱۳۹۴

ممنونم مرجانه عزیز. لطف دارید.

مرتضی جان آقایی.

۱۹ اسفند ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

من . . مرده!

آواز مرده!

نگاه مرده!

باد مرده!

پرواز مرده!

موج مرده!

فریاد مرده!

اشک ... دیدن ادامه » مرده!

لبخند مرده!

تو . . مرده!

عشق
.
.
.
مرده!



(امیر بابک یحیی پور) 94/12/12

۱۲ اسفند ۱۳۹۴
دلم آهنگ غمیگینی دارد...
زمان مرده انگار...
۱۲ اسفند ۱۳۹۴

رویای عزیز.

آفتاب
اگر از انتهای این شب
در قلب ما
طلوع کند

عشق جوانه خواهد زد.

۱۳ اسفند ۱۳۹۴
شور و شوق نگاریدن بر این دیوار ....مرده
۰۵ تیر ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

بر جریان نت ها
در امتداد زندگی
پر حادثه و ناباورانه
با آزادی ی غم انگیز و دردناکی
محبوس و افسرده و فقیر
می میریم.

حتی عشق هم
خویش را محدود می کند
که هرگز
دوستت دارم را بر زبان نیاورد.

ما
بازیگران خوبی نبودیم

دروغ ... دیدن ادامه » در لبخنده و اشکهای مان
آشکار بود

و دست های خالی مان
هیچ گاه
عطرآگین نوازش نبود

تنهایی ی هولناکمان
کنار یکدیگر آشکار بود

و هر قصه از سرنوشت مان
پایانی نامنتظر داشت

بر جریان نت ها
در امتداد زندگی
ناباورانه و محبوس

بی حضور دست های او
که دوستش می داشتیم
می میریم.


(امیر بابک یحیی پور) 94/12/3




۰۳ اسفند ۱۳۹۴
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید