تیوال Fahimeh Moussavi | دیوار
T1 : 04:19:12
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید


شخصن با بخش بزرگی از این نوشته همذات پنداری کردم، و چون به نظرم خیلی ها اینجا همینطور هستند، تصمیم گرفتم مطلب رو به اشتراک بگذارم. :)


"کاش یک فرصتی بود٬ فراغتی٬ وقتی٬ می‌نشستیم دورهم و از «آدم‌های کتبی» حرف می‌زدیم. از این‌که چه موجوداتی هستند٬ چه می‌کنند و چه خواسته‌هایی دارند؛ با رسم شکل و نمودار٬ دقیق٬ جزءبه‌جزء. بعدترش هم اصلا می‌نشستیم به نقدکردن و ذکر خرده‌جنایت‌هایی که در حق بقیه می‌کنند. اشکالی ندارد٬ سگ‌خور.

من آدم کتبی‌ام. اطرافیان‌ام می‌دانند. یک‌عده با آن کنار آمده‌اند٬ یک‌عده همچنان درصدد تغییرم هستند و عده دیگر هم ول‌ام کرده‌اند به امان خدا. مثال از سه گروه به ترتیب: همسرم٬ مادرم٬ تنی‌‌چند از دوستان‌ام (سابق لابد). آدمی مثل من زیاد اهل تلفن حرف‌زدن نیست چون اصولا پای تلفن حرفی برای گفتن ندارد. هی مکث می‌کند٬ منتظر می‌ماند طرف مقابل سوال کند و او جواب بدهد. خیلی همت کند وسط حرف‌های طرف یک «ایول»٬ «اوه» و «خب» هم می‌گوید. نه که نخواهد بلد نیست چون موجودی است که می‌تواند یک مثنوی برای معشوق‌اش بنویسد اما یک «دوستت دارم» ساده را چهل‌دقیقه در دهان مزه‌مزه می‌کند تا بیرون بدهد. بارها پیش آمده مادرم پای تلفن شرق و غرب را به هم دوخته و تعریف کرده و بعد از نیم‌ساعت با عصبانیت پرسیده من این‌همه برات گفتم٬ تو اصلا حرف نداری بادوم‌تلخ؟! خب نداشته‌ام واقعا٬ چکار کنم. اما همین آدم که تا توانسته از صبح تلفن جواب دادن را به تاخیر انداخته٬ مثلا نشنیده٬ به پیغام‌گیر دایورت کرده٬ کافی است کسی ایمیل بزند یا تکستی بفرستد مثل پلنگ در هوا جواب می‌دهد. صدها شاهد زنده الان می‌توانند بیایند و شهادت بدهند.

آدم کتبی از مبدعان اس‌ام‌اس٬ ایمیل و حتی چت ممنون است٬ خاک پای‌شان است. تمام‌قد جلویشان بلند می‌شود که این امکان را دادند که وسیله‌ی ارتباطی‌اش از دهان به انگشت تغییر کاربری بدهد. آدم کتبی آدم بلاگ است. حرف‌هایش را می‌نویسد. نوت می‌کند٬ کامنت می‌گذارد. این آدم همانی است که گاها پناه می‌برد به تصویر. یک عکس ساعت‌ها مشغولش می‌کند٬ به وجدش می‌‌آورد. حتی سلیقه عکسی‌اش هم بیشتر حول و حوش اشیا و مکان‌هاست تا آدم‌ها. برای همین مثلا استیفن شور را دوست دارد و دو ساعت تمام زل زدن به عکس‌های کف زمین و نرده و توالت و حمام‌اش را به جنگل و دشت و دریا ترجیح می‌دهد.

آدم کتبی همیشه برچسب منزوی بودن خورده؛ هی زده‌اند توی سرش که چرا معاشرت‌ش کم است٬ چرا تحویل نمی‌گیرد٬ چرا فقط با یک سری آدم خاص ِ «اسنوب» ارتباط برقرار می‌کند. بقیه را نمی‌دانم اما در مورد خودم همیشه تصورم این بوده که شاید معاشر خوبی نباشم٬ حوصله ‌سرببرم و یا با آدم‌های جدید حرف خاصی نداشته باشم و خسته‌شان کنم. چون بارها پیش آمده کسانی که مرا برای بار اول دیده‌اند گفته‌اند توی وبلاگ یا فیس‌بوک پرسروصداتری٬ رمانتیک‌تری٬ با احساس‌تری. آدم کتبی باید با معاشرش حرف خاصی داشته باشد٬ سوژه مشترک٬ نقاط دوسویه. اگر داشت دوست خوبی است٬ بی‌معرفت نیست٬ اسنوب نیست. یک نوشته یا عکس یا خاطره مشترک با یک لیوان چایی خالی٬ می‌تواند او را برای ساعت‌ها بحث و گپ‌و‌گفت و قهقهه و جیغ شارژ‌کند.

کاش یک ابزار دقیقی ساخته بشود برای سنجش ما کتبی‌ها. که هرکس وسط دوستی‌مان بود و شک کرد٬ یک برگه‌ای٬ میله‌ای چیزی بردارد و بچسباند روی پیشانی‌مان مثل تب‌سنج که نشان بدهد این دوخطی که نوشته‌ایم مثلا روی یخچال یا اول کتاب یا گوشه‌ی روزنامه یا روی آینه‌ی حمام یا اصلا راه دور برویم چرا همین دونقطه یک ستاره٬ منظورمان همان بوسه و بغل و این‌ها بوده؛ منظورمان همان «دوستت دارم» است٬ «برایم مهم هستید». در شناخت ما خیلی جفا شده به خدا؛ ما کتبی‌های بیچاره٬‌ ما کتبی‌های همیشه‌ی تاریخ."









از: ... دیدن ادامه » وبلاگ کنار کارما
جدی بعضی ها هم هستند توی یک جمع,نه کتبی هستند و نه شفاهی.فقط با نگاهشون گرما میبخشند.فقط حضور نگاهشون هست که پیام و حرف هاشون رو منتقل میکنه.این ادم ها یک ارامش ذاتی دارن.
به امید روزی که خودم هم نگاهی بشم.نه شفاهی و نه کتبی
:)
مرسی برای اشتراک
۰۵ مهر ۱۳۹۲
عید مبارکی:)
روزهای نوت بهاری همیشه فهیمه جان
۰۵ فروردین ۱۳۹۳
خیلی ممنون ساناز عزیز. به همچنین:)
۱۲ فروردین ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"ننه دلاور، بیرون پشت در" را دوست نداشتم. اشکالی ندارد. نه عصبانی و برافروخته شدم و نه احساس کردم به شعورم توهین شده. فقط دستم آمد که این گروه همچنان گروه مورد علاقه م نیست. و یک چیز دیگر که دستم آمد این است که هر از گاهی لازم است کارهایی را هم دوست نداشته باشم!

اگر بخواهم خیلی مهربانانه در مورد نمایش "نظرم" را بنویسم باید بگویم نمایشی بود بهم ریخته، بی انضباط، شلوغ، بی سر و ته و درهم برهم. تمام این صفت ها شاید مترادف هم باشند ولی متاسفانه تمام اینها برای این نمایش صدق می کنند.
دیالوگها بی سرو ته بودند. ننه دلاور میگفت که جنگ بد نیست و بکمان میگفت بد است؟ بازیها اثر گذار نبودند و هیچ حسی را منتقل نمی کردند. دکور بی منطق بود، مثلن لزوم آن دریچه وسط صحنه چه بود؟ طراحی لباس خیلی دم دستی و باز هم بی منطق بود. چرا در نمایشی که میگویند تلفیق ننه دلاور و بیرون ... دیدن ادامه » پشت در است باید یونیفرم مدارس ج.ا. ایران برتن بازیگران باشد؟ با دیدن آن دخترانِ مانتو و مقنعه پوش کاملن حواسم پرت میشد. وصله ناجور بودند. اصلن نقش شان را نفهیمدم. شنگول و منگول بودند؟ چون توی اون شلوغی ها یک جایی شنیدم که صدایی گفت: دستهاتو نشون بده ببینم! فلسفه دیزاین کلاه مادام دلاور با مرغ بریان و مخلفات چه بود؟ نماد چیزی بود؟ لباس گروه زنان سیاه پوش که بماند، کاملن سر هم بندی شده و بی تناسب بود. وجود آن دختر بچه بالرین به چه دلیل دلیل بود؟ خیلی فکر کردم به نتیجه نرسیدم. شاید میخواستند تاثیر جنگ را بر کودکان نشان دهند، خب بعدش چه؟ چه تاثیری؟ چطور میشود؟ حرکات سیاهی لشکر بدون خلاقیت و تکراری بود، بی هدف این ور و آنور رفتن یا خود را زمین پرت کردن ، اینها شاید یک بارش جالب باشد نه اینکه از اول تا آخر کار تکرار شود. آن صحنه آشپزی به سبک "به خانه برمیگردیم" این وسط برای چه بود؟ یا آن گاو شیرده؟

با همه اینها همانطور که در بالا گفتم از دیدن این نمایش پشیمان نیستم.:)
.
تنها صحنه ای که از این تئاتر دوست داشتم پریدن بکمان در رودخانه بود.

وقتی اشکان خطیبی داشت گیتارشو جمع میکرد که بره گفتم نرووو بمووون... دوست داشتم بلند بگم صدامو بشنوه...ولی خب... چقدر خوب میخونه این پسر. :)

دوستان! ترانه های قدیمی نمایشی است برای گوش دادن با دل وجون. تک تک اپیزودها رو دوست خواهید داشت. وقتی هر بخش وصل میشه به قطعه موسیقی مربوط به خودش دوست دارید اون موسیقی تا ابد ادامه داشته باشه... وقتی بازیگر هر صحنه داره خارج میشه از صحنه دوست دارید بگید نروووو بموووون. وقتی خواننده با تمام حسش داره میخونه چشماتون اشکی میشه، مورمور میشید، پرواز میکنید. وقتی رقص ماهرانه انگشتان پیانیست رو روی کلاویه تماشا میکنید دلتون میخواد اون دستها رو بعد از اجرا ببوسید وازشون تشکر کنید. دوست دارید آقای رحمانیان بیاد روی صحنه که با تشویق هاتون سالن رو بترکونید.

آقای رحمانیان لطفن هامون بازها رو اجرا کنید.:(
فهیمه جانم مرسی از نوشته‌ی خوبت.
اشکان خطیبی یه گروه موسیقی داره به نام Traffic Band.
فکر میکنم خوشت بیاد از کاراشون..البته احتمال زیاد خودت میشناسیشون :)
۱۵ شهریور ۱۳۹۲
حرف های دل منو زدی خانم موسوی:)
۱۶ شهریور ۱۳۹۲
@مسعود آبایی عزیز ممنون از نظر لطفت. :)

@barsav مرسی...انگار حرف دل خیلی ها بوده... :)

@غزاله کهن دل: من هم دوست میدارم. ترانه رو فقط در منیفست چو دیدم و از همون وقت بود که طرفدارش شدم.:)

@امیر حسین موسوی: آرزو دارم آقای رحمانیان هم کارهای نیمه تمامشون رو بزودی ... دیدن ادامه » اجرا کنن و هم اجراهای گذشته شون مثل فنز رو. :)
۱۶ شهریور ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سیندرلا، شخصیت کارتونی زیبا و معصوم و محبوب دوران کودکی ما، دیشب سیگار کشید، افسونگری کرد، توطئه چید و حرفهای بزرگانه زد، بی وفایی کرد، گریه های دروغین و خنده های تصنعی کرد، سرد و بی عاطفه و انتقام جو بود. سیندرلا مدرن شده،مثل همه...
و من چقدر این اجرا رو دوست داشتم. تاثیر گذار و تفکر برانگیز بود. دیالوگها حساب شده و قوی که به نظر میرسد حتی یک "واو" ش هم اضافی نیست. ریتم و موسیقیِ خاصِ کلامِ نمایش که ویژگی منحصر به فرد آثار تهرانی است اینجا هم هست. دقیق و بی خدشه. بازیگران (به جز سیندرلای داستان)حرکت زیادی ندارند و اغلب دیالوگها بدون تحرک و نشسته رد و بدل میشود. روی صندلیهای آهنی عجیب.
نمایش سکون اسرار آمیزی دارد. صداها مثل صدای ریزش مرواریدها، صدای راه رفتن با کفش پاشنه بلند، صدای کالسکه، و همینطور سکون بازیگران و نحوه ادای دیالوگها بدون هیچ فریاد ... دیدن ادامه » و شلوغی، راه رفتنهای سیندرلای بدون کفش ، نور پردازیها، نوای پیانو و آواز ...همه اینها حس اسرارآمیز بودن فضا رو بیشتر و بیشتر القا می کنند. همین سکون و بی حرکتی در نمایش باعث می شود که جذب متن شوی. با چهار چشم و چهار گوش و شش دنگ حواس گوش کنی و بشنوی تا چیزی را از قلم نیندازی. بازیها عالیست به نظرم. هر چهار بازیگر به خوبی از عهده نقشها برآمده اند، بدون ذره ای تپق. فقط نمیدانم دلیل استفاده از بازیگر زن به جای مرد آن هم در نقش سرهنگ چیست.
موسیقی خیلی خوب است. لباس، و همینطور دکور خیلی خوب است، سرد و خشن، که با پیانو و مرواریدهای کف کمی لطافت به آن بخشیده شده. دوطرفه کردن جایگاه تماشاگران در سالن اصلی جالب بود، اولین بار بود همچین چیزی رو در این سالن میدیدم. ایده ی پابرهنه بودن همه به جز سرهنگ که اتفاقن کفشهای گشادی به پا داشت را دوست داشتم. کفشهایی که در ابتدای نمایش می بینیم دنباله لباس دخترش سیندرلا از درون آن بیرون آمده و روی سن پهش شده است. که این شاید نمادی است از عشق دختر و پدر.
موضوع نمایش تفکر برانگیز است...واقعیت مجازی...بی توجهی به حقیقت... چیره شدن شایعه بر تمام ارکان وجود انسان و تبدیل انسان به یک موجود مجازی و بی پرسش. خیانت همه به هم. عشق و نفرت و دروغ و فساد همه جانبه...
در مورد پایان داستان که دوستان پرسیده بودند به نظرم هر کس میتواند برداشت خودش را داشته باشد. به قول سرهنگ "کسی اهمیتی نمیده". مهم این بود که کسی به جرم قتل اعدام شود تا اتهام از روی دیگران برداشته شود. هر کسی میتوانست قاتل باشد، از خود سرهنگ گرفته تا سیندرلا و یا گروهبان که در آخر نمایش حرفی یا شاید اعترافی برای گفتن داشت ولی دیگر دیر شده بود. همه میتوانند مجرم باشند، از بالا تا پایین، همانطور که همه لنگه کفش سیندرلا را در اتاق خود دارند!

اینها نظر و برداشت شخصی من بود. حتمن یک بار دیگر به تماشایش خواهم رفت. :)
تعبیرهای جالبی دارین از لحظات نمایش
باید این کار رو هرچه زودتر دید.
۰۸ شهریور ۱۳۹۲
واااای فهیمه :)))) من شما رو به یک قهوه فرانسوی دعوت میکنم.. ولی نری یه وقت لاموزیکا :))))
۱۰ شهریور ۱۳۹۲
@رعنا: عزیزم خوشحالم که خوندی و دوست داشتی.:)
در مورد سروان و بازپرس که هر دونقش رو بهزاد عبدی بازی میکرد، وجه تمایزهای دیگه ای هم داشتن، مثلن بازپرس مرتب واتو کشیده بود و سروان ژولیده...و چیزهای دیگه. من فلسفه ای پشت این قضیه وارونه نشستن ندیدم جز اینکه ... دیدن ادامه » اکت هاشون مختلف بود تا بهتر شناسایی بشن.:)

@زینت: معلومه که نمیرم:)) مررررسی از دعوتت زیبا، من جدی گرفتما :)
۱۰ شهریور ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چهل و پنج تومننننننننننن؟!!!!!! برای چشمهایی که مال توست اونوقت؟!!!!!!!!
من این نمایشو در باروک دیدم ولی اگر هم ندیده بودم به هیچ وجه حاضر نبودم این قدر براش هزینه کنم. ترجیح میدم چهل و پنج تومن رو بدم برم تور یک روزه ی غار یخ مراد با صبحانه و ناهار و پذیرایی بین روز.
چه خوش برگشتید. نگرانتان بودیم بانو:)
۲۲ مرداد ۱۳۹۲
علی اژدری عزیز درست میگه. اتفاقا من هم دو سه روز پیش که برای پسران آفتاب چند خطی مطلب گذاشته بودم داشتم به همین موضوع فکر می کردم که چرا مدتیه یکسری از دوستان کم پیدا هستند؟ همیشه جای خالی بعضی ها حتی اگه خودشون هم نخوان بیش از اندازه مشهوده.
۲۲ مرداد ۱۳۹۲
چه عرض کنم :))
در هر صورت چه خوبه که هنوز شماها هستین، حضورتون غنیمته. شاید بتونید نهنگها رو دوباره به آب هل بدین.

بازم مرسی:)
۲۲ مرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نفس
برآمد و
کام
از تو
بر نمی آید!


حافظ
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پسران آفتاب یه نمایش شاد صورتی و زرده که اگه مثل من هوس یه کار طنز خوب کردین و اهل نمایشهای سطحی کوچه بازاری که تازگیها پیامکش هم تند تند میاد مثل "مرسی دیوونه" یا "خنگ و خنگتر" نیستید، یه گزینه ی خوبه براتون.

خلاصه ی نمایش رو که حتمن میدونید. دو دوست و همکار قدیمی بازنشسته که قراره بعد از سالها با هم شوی طنز تلویزیونی اجرا کنن. برای کسانیکه سالمند بازنشسته دور و برشون بوده یا هست، و با خلق و خوی این گروه از افراد جامعه آشنان، لج و لجبازیهای این دو دوست قدیمی و همکار چهل ساله کاملن ملموسه. دو یار غار که از شدت شناخت همدیگه و دونستن ریز ریز اخلاق و رفتار و نقاط قوت و ضعف همدیگه به خاطر سالهای طولانی کار و همزیستی تبدیل به یک روح در دو کالبد شدن (به قول سیامک صفری یه نفر تو دو نفر!!). هم از هم بدشون میاد، هم نمیتونن دوری هم رو تحمل کنن. یه عشق و نفرت همزمان. ... دیدن ادامه » ادعا می کنن چشم دیدن اون یکی رو ندارن ولی کافیه یکی شون بگه آخ تا اون یکی براش بمیره بدون اینکه حاضر باشه به این وابستگی و دلبستگی اعتراف کنه. ولی چه بخوان و چه نخوان سرنوشتشون تا آخر عمر به هم گره خورده.

بازیها خیلی خوبه...شخصیت ها خوب و باورپذیر درومده ...طراحی لباس و طراحی چهره خیلی خوبه، فرزین صابونی رو من از روی صداش شناختم! دکور هم خوبه...فقط نمیدونم چرا تلویزیون روی کتابهای بیچاره اس! به کسانی که به "در" علاقه دارن مژده بدم که اینجا هم یه در چفت دار بامزه می بینید وسط صحنه!
اوه راستی...موزیک های انتخابی هم خیلی خوب بودن.

اینکار صحنه های بامزه زیاد داشت، من از صحنه ی پذیرایی با چای کیسه ای از "ال لوییس" خیلی خوشم اومد، جایی که دو پیرمرد بعد از مدتها با هم تنها میشن و بازی بی کلام دارن. البته صحنه ی استودیوی ضبط تلویزیونی هم عالی بود. مبسووووط خندیدم.

پ.ن.یک: موافقم با دوستی که اینجا گفته بود اینکارو باید دسته جمعی تماشا کرد. البته من هم درسته با قرار تیوالیون نتونستم همراه بشم ولی با دوستان عزیز دیگه ای همراه بودم. امیدوارم امشب به همگی خیلی خوش بگذره و از پسران آفتاب لذت ببرید. :)

پ.ن.دو: این سالن اصلی هر کاریشم بکنن بازم یه جاهاییش بدون استفاده باقی میمونه. به نظر من این سالن مناسب کارهایی مثل "کلبه عمو تم" با اون حجم دکور و تغییر پرده و بازیگر و سیاهی لشکر خوبه فقط.

خیلی ممنون فهیمه خانم، خیلی خوبه که خوشتون اومده و راضی بودین، امیدوارم ما هم خیلی لذت ببریم که احتمالش خیلی بالاست.
اون "در" تو نمایش هویت داره یا از خانواده ی لرزه ای ها محسوب میشه؟!
۱۹ تیر ۱۳۹۲
سه تا تئاتر پشت سر هم؟! چه شود! ;)
اما چه خوب که آخرش حالت خوب شد و مفرح گشتی.
۲۰ تیر ۱۳۹۲
مرسی... خب من از وقتی شماها رفتین تا ساعت نه شب که بلیط داشتم نمیدونستم باید چیکار کنم. این شد که رفتم اینجا کجاستم دیدم! و یه رکورد از خودم بجا گذاشتم! :)
۲۰ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

دوستان زیادی این نمایشو دیدن و در موردش نوشتن...
من فقط بگم که نگاه نافذ لیلا و چشمان تر و لرزیدن صورتش هنوز جلوی چشم هامه. و این یعنی که چقدر عمیق و با حس بازی میکرد و چقدر خوب مفاهیم مورد نظر نویسنده رو به ظرافت اجرا کرد، مفاهیمی مثل بیم و امید و انتظار و غم و عشق و تنهایی و اضطراب رو.

این نمایشو دوست داشتم، از وقتی اسمشو شنیدم دوست داشتم زودتر ببینمش. پیش خودم میگفتم مردها بوی سرب میدهند نه زنها ! زنها بوی صلح میدهند! الانم که نمایشو دیدم فکر میکنم منظور نویسنده همین بوده! شخصن داستانهایی که به حواشی جنگ می پردازه و از نگاه زن روایت میشه رو خیلی دوست دارم. حواشی ای که از متن قوی تر و تاثیر گذارتر هستن اگه خوب روایت بشن. که در زنها بوی سرب می دهند این اتفاق می افته.

دیشب آخرین اجرای این نمایش (پایان موقت البته) بود. دوست دارم در اجرای دوبار نور فقط ... دیدن ادامه » روی بازیگر بیفته، و تماشاچی ها در سایه باشن. اینجوری تاثیر کار دوچندان میشه. امیدوارم توی کافه چهارسو این امکان پذیر باشه!

و به امید موفقیتهای بعدی آقای چیتگران عزیز :)



معلمِ من ستایشش از انشای من را به این ترتیب نشان داد که گفت آنرا باصدای بلند بخوانم. شاید او با این کارش به من کمک کرد تا وظیفه و مشغله آینده ام را برای خودم معین کنم. اما به احتمال قویتر وقتی که انشایم را مینوشتم به یکباره و بصورتی غیر منتظره پی بردم که نوشتن چه قدرت رهایی بخشی به آدم میدهد. نوشتن به آدم این قدرت را میدهد که وارد زمانهایی شوی که در زندگی واقعی دور از دسترس هستند، حتی ورود به ممنوع ترین مکانها. فراتر از این، نوشتن این قدرت را به آدم میدهد که هر کسی را به مهمانی خود دعوت کنی.

روح پراگ. ایوان کلیما. خشایار دیهیمی. نشر نی.

"تا حالا دیدین یه مرد وقتی داره یه سیب میخوره بگه به به چه سیب خوشمزه ای"؟!

-یرما، با صدای خش دار و با حرص
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گذشته رو دوست داشتم...فیلم منقلب کننده ای بود. یک درام خانوادگیِ روانشناسانه با شخصیت پردازیهای خوب که به نمایش پیچیدگیهای احساسات درونی و روابط انسانها میپردازه، و قضاوت و انتخاب رو باز به عهده خود ما میگذاره. با همون تم های مورد علاقه ی فرهادی... حس مسوولیت، حس گناه، دروغ، پیشداوری، بن بست در روابط، خیانت، عشق و نفرت، نسبی بودن خوبی و بدی، شک و تردید...

جالبه که اصلن فکر نمی کنید که فیلم در کشور دیگه ای ساخته شده، فضای فیلم ایرانیه، انگار فرهادی دنیای خودش رو هر جا بره با خودش میبره، در فیلم خبری از زیبایی های شهر نیست، صحنه ها به فراخور فیلمنامه اغلب در مکانهای بسته اتفاق می افته، خانه، کافه، مغازه، مترو، و بخش هایی هم در قسمتهایی از حومه شهر.

فیلم رو دوست داشتم... ولی وقتی بحث مقایسه با آثار قبلی پیش میاد ناچارم بگم که نه به اندازه ی الی و جدایی. ... دیدن ادامه » گاهی در طول فیلم این سوال رو از خودم میپرسیدم که "کمی تصنعی نیست؟"

بیشتر چیزی نمی نویسم چون هنوز فیلم دیده نشده و لو میره. باید دوباره ببینمش. :)
دیدن فیلم با زیرنویس تو سینما سخت نبود ؟ زیرنویسا راحت خونده می شد ؟ زود نمی رفت ؟
۳۰ خرداد ۱۳۹۲
فهمیدنش سخت نیست، حتی کسی که نتونه زیرنویسارو بخونه هم کاملا می تونه جریان رو درک کنه، به نظرم دیالوگها خوب نوشته شده بود
۳۱ خرداد ۱۳۹۲
@امیر عربی: شاید... امیدوارم...
۰۱ تیر ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این نوتیفیکیشن دار شدن تیوال از بقیه تغییراتش هیجان انگیز تره. باورم نمیشه :) چه روز خوبی بود امروز. مرسی از زحمات تیم فنی.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شام با دوستان خوب بود، ولی نه اونقدر که ندیدنش حسرت به دل بذاره.. یا آدم بخواد دوباره و سه باره به دیدنش بره..یا ذهن و فکر رو تا مدتها درگیر خودش بکنه. من کنجکاو بودم اولین کار آیدا کیخایی در مقام کارگردان و اولین تجربه تئاتری نیکی کریمی رو ببینم. موضوع جذابِ!خیانت و روابط موازی انقدر در ادبیات و سینما و تئاتر بهش پرداخته شده به طرق مختلف، (در طول اجرا یه جاهایی یاد Husbands and Wives وودی آلن می افتادم ) که اگه یه کارگردان تازه کار هم بخواد اونو دستمایه کارش قرار بده باید خیلی خلاقیت به خرج بده تا مخاطب جذب بشه و تکراری بودن موضوع پوشش پیدا کنه و اون اثر موندنی بشه. بازی نیکی کریمی به عنوان اولین حضور تئاتری ش اونقدرا که می گفتن بد نبود، میمیک سینمایی داشت ولی تعداد تپق هاش از مال بهناز جعفری کمتر بود و حس بازی اش هم کمتر از اون نبود! البته صحنه هایی که دو مرد ... دیدن ادامه » داستان همبازی میشدن خیلی بهتر درومده بود.به مراتب بهتر از صحنه های خانمها.
بهترین صحنه ی کار از نظر من صحنه ی بار بود، دکور جلو اومده بود و تام و گیب بعد از مدتها مشغول صحبت بودن. انگار این جلو اومدن دکور برای جذب توجهِ بیشترِ مخاطب به محتوای گفتگو و شریک کردنش توی بحث بود.
ای کاش میشد اجرای بردوی این اثر رو هم دید!

*سلام به آقای علیرضا معصومی و خانم زینت ارسطو دوستان عزیز تیوالی و همراهان دیروز :);)
بعلت نقل مکان پست به این صفحه، بعد از یادآوری گروه همیاری، نظرات پرید. ببخشید. :)
۲۵ خرداد ۱۳۹۲
اینم یادم رفت بگم زینت جان که پایان کارو دوست نداشتم (نداشتیم؟). خیلی اخلاق مدارانه و مثبت شده بود، انگار متن کاملن سفارشی و در راستای تحکیم بنیان خانواده تغییر کرده بود!
۲۷ خرداد ۱۳۹۲
آره عزیزم!!! فهمیدم که جفتمون پایان خوش رو دوست نداریم!!! روحمون خیلی لطییف نیست انگار :))) تحکیم بنیان خانواده رو خوب اومدی..اتفاقاً من میخواستم به چند تا از دوستان متاهلم سفارش کنم برن تا بلکم درس عبرتی باشد برای آینده شون :دی
۲۸ خرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاش یکی از اون هفت نفری که این نمایشو دیده یه چیزکی در موردش می نوشت. دلم واسه تالار مولوی تنگ شده.
مرد بالشی یه نمایش طنز-جدیه. پنجاه-پنجاه! یا همون "نگاه طنزآلود به یک مساله ی جدی".
"پیچش داستانی" خوبی داره و تماشاچی رو غافلگیر میکنه بطوریکه اصلن نمیشه آخر داستانو حدس زد. موضوع داستان بازجویی از نویسنده ایه که به جرم قتل چند کودک و مشارکت در قتل اونها بخاطر نوشتن داستانهایی خشونت آمیز در مورد کودکان دستگیر شده. در طول نمایش کم کم از صحت و سقم این اتهام اطلاع پیدا میکنیم و با زندگی گذشته ی نویسنده و برادرش آشنا میشیم. این بازگشت به گذشته از طریق پروجکشن تصاویر بروی دیوار سفید بازداشتگاه انجام میشه. شخصیت پردازی بازیگرا در مورد بازیگر نقش رییس پلیس یعنی جناب دهکردی و همینطور آقای سرابی در نقش برادر عفب افتاده ی نویسنده خیلی خوب انجام شده بود. از بازی این دو بخصوص بخصوص بخصوص آقای دهکردی خیلی لذت بردم. ولی متاسفانه آقای مهرانفر که از قضا نقش اصلی ... دیدن ادامه » نمایش رو داشت اون طور که باید باشه نبود. به وضوح در صدا و بیان ضعف داشت و نقشش آنچنان طبیعی و باورپذیر در نیومده بود.طراحی صحنه که باید فضای یه بازداشتگاه پلیس رو القا کنه موفق نبود از نظرمن. فضا بیشتر شبیه یه پارکینگ متروکه بود، شایدم محل بازجویی متهمین این شکلیه،نمیدونم!
در کل این نمایش رو به خاطر داستانش و بازیهایی که گفتم دوست داشتم. اگه قصه شنیدن رو دوست دارید در طول اجرا چندین و چند قصه خونده میشه و یا تعریف میشه، که قشنگترینش برای من قصه ی پسربچه ی کر بود که پلیس خوش اخلاق دایم الخمر نمایش تعریف میکنه.
...و چه شنیدنی میشه شنیدنِ قصه ها با صدای فوق العاده شنیدنیه جناب پیام دهکردی! ...
..چه شَـوَد!! :)
مرسی از توصیفاتت فهیمه جان .:)
۰۷ خرداد ۱۳۹۲
سلام آقای پارسا بهشتی و مرسی از توضیح خوبی که دادید.
۰۸ خرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
برای کسانیکه موضوع نمایشنامه رو پرسیده بودن، یرما داستان زنیه که در حسرت داشتن بچه میسوزه و تمام تلاششو میکنه تا به آرزوش برسه. شوهرش مردی به قول اون یبسه که به این آرزوی همسرش بی توجهه و برعکس اشتیاق زنش به داشتن بچه،اون به دنبال یه زندگی آروم و یکنواخته. اطرفیان زن به منظور کمک به مشکل یرما پیشنهادات وسوسه آمیز و اغواگرانه ای بهش میدن در حالیکه یرما زن وفادار و اخلاق مداریه... تا اینکه... و باقی ماجرا رو خودتون ببینید :)
نوشته لورکا، ترجمه شاملو و کارگردانی رفیعی. این اسامی کافیه تا تماشاچی بدون اینکه منتظر پیشنهاد یا نظر دوستان بشینه به دیدن اجرا بره. و الحق که اجرای زیبایی بود. همه چیز خوب بود... و بازیها بزرگترین نقطه قوت کار بود از نظر من. موسیقی زنده ی کار هم عالی بود که توی لحظه لحظه ی اجرا روی کار نشسته بود. با دکور کارامد و طراحی لباس مناسب ... دیدن ادامه » با شخصیتها، در تک تک صحنه ها تصاویر چشم نوازی خلق شده بود که بعد از اجرا مرتب جلوی چشمم میومد... صحنه ی رخت شستن زنان در حال غیبت و بدگویی، و صحنه رویارویی یرما و مرد جوان، صحنه کابوس و خیالات یرما، صحنه درگیری یرما و شوهرش...
با اینکه با تم نمایشنامه یعنی عشق شدید زن به مادر شدن و احساس بی ثمری و پوچی اون بخاطر نداشتن بچه ارتباط حسی نمیتونستم برقرار کنم و درک چنین حسرتی در دنیای واقعی برام سخته، ولی اجرای نقش یرما انقد خوبه که آدم باهاش همراه میشه و دوست داره اون هرطور شده به آرزوش برسه. همونقدر که در شکار روباه، سیامک صفری با نقش آغامحمدخان در ذهن من تا ابد ثبت شده ، نام یرما هم با نام نسرین درخشان زاده ثبت شد. :)
آخ، آخ، آخ...گفتی فهیمه جان. سیامک صفری توی "شکار روباه" یه دونه بود. و به نظرم بعد از اون مدام در پی تکرار موفقیت اون نقش در همه شخصیتهایی که بازی میکنه، حتی در "رومولوس کبیر"...
و چقدر همه توی یرما خیلی ساده خوب و درست بودند.

چهره خانم درخشان زاده من رو ... دیدن ادامه » به شدت یاد سیما تیرانداز می انداخت، مدام به برشور نگاه میکردم تا اسم سیما تیرانداز رو پیدا کنم!
۰۴ خرداد ۱۳۹۲
چقد وسوسه کنندست این تعاریف از یرما. من هم امیدوارم هرچه زودتر به تماشاش بشینم و مثل شما دوستانی که دیدید لبریز از لذت تماشای یک تئاتر ناب بشم.
۰۶ خرداد ۱۳۹۲
منتظر خوندن نظر شما هم هستیم راجع به یرما جناب بهرنگ :)
۱۳ خرداد ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نترسید دوستان! این پوستر جشنواره س که رونمایی شده!
محمد جواد عبدی و رعنا جمالی این را خواندند
به نظر من باید میدادن آقای "مرتضی اتابکی" پوستر رو طراحی میکرد. ایشون از گرافیستهای مطرح ایران هستن. از لحاظِ شناختِ اِلِمانهای تئاتر و ساختارشناسیِ گرافیکِ پوستر کارِشون فوق العادس.
۲۶ دی ۱۳۹۱
من خودمو اهلِ فن نمی دونم ولی با توجه به رِشتَم یه سررشته های جزئیی دارم.
واقعاً قبول دارم که وحشتناکه. تعجب میکنم چه جوری داورا تأییدش کردن؟!!!|: کارآموزای هنرستانهای دوراُفتاده والّا خیلی بهتر از این طرح میزنن.
یَنی الان من شهیدِ اون کارکترِ سیاهِ مومیایی ... دیدن ادامه » تو بَکِ زمینه شدم.|: دستاش منو یاد کلیپِ تریلرِ مایکل جکسون میندازه.
۲۶ دی ۱۳۹۱
تموم شد... تو خودت اهل فنی... :)
۲۸ دی ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

خیلی هم خوب نیست آدم هفته اولِ اجرا بره کارها رو ببینه! من الان دلم واسه برهان تنگ شده!


دلم میخواد بدونم کار بعدی آقای یعقوبی و گروهش چیه. امید به زندگی یعنی این!
ای بابا! اینقدر تعریف می کنید، آدم تا به خودش میاد می بینه بلیط خریده رفته تو سالن نشسته داره نمایش رو نگا می کنه:)
۲۵ دی ۱۳۹۱
مرسی از مهربونی تون خانم فیاض :)
۲۸ دی ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر میخواهید یک اجرای اقتباسیِ غیر خلاقانه ی غیر حرفه ای با یک موضوع نخ نما و بی جاذبه، با بازیهای سطحی و از یاد رفتنی و ناهماهنگ و پرتپق، با دکور شلخته و فکر نشده، با صدا و نورپردازی غیر اصولی و زائد، با موسیقی ناهمگون و بیربط با فضا، با طراحی لباس ابتدایی و بی ذوق، با کارگردانی غیر هوشمندانه ی بی ذره ای خلاقیت، تماشا کنید،اگر می خواهید فکر و ذهنتان درگیر نشود و آسوده باشید، اگر می خواهید به شعورتان به عنوان مخاطب احترام گذاشته نشود، و در یک کلام اگر می خواهید وقت و پول با ارزشتان هدر برود... ویتسک را ننننننننننننبینید! ویتسک خوبه ما بدیم!

سه شنبه به لطف دوست عزیزم دوباره می بینمش. :)
خــیــــلی بامزه و جالب بود نوشتت فهیمه جان :-)))
منم هفته ی دیگه با یه ایل و تبار دوباره دارم میرم که خودمون رو از بیخِ میخ آسمونِ خاکستریِ وُیتسِک دار بزنیم.;)
۱۸ دی ۱۳۹۱
ای کاش بازم ببینیش، من بار دوم با اینکه بدترین جای سالن نشسته بودم کلی حس کارو بیشتر وبهتر درک کردم. دارم فکر می کنم دیگه کاری میاد که انقدر دوسش داشته باشم؟!
۲۰ دی ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

شما هم شنیدید سومین بخش از فیلمهای "پیش از طلوع" و "پیش از غروب" ساخته شده؟
خیلی دلم میخواد ببینم سرگذشت سلین و جسی به کجا میرسه و قسمت سوم هم مثل اون دوتای دیگه جزء فیلمهای محبوبم میشه یا نه! :)
البته بازیگر مردش عوض شده ولی ژولی دلپی همچنان نقش سلین رو بازی کرده.

آخرین دیالوگ پیش از غروب رو یادتونه؟
سلین : هی عزیزم، پروازت دیر میشه
جسی: میدونم.

بیشتر در وبلاگ مورد علاقه م:

http://azarm.persianblog.ir/tag/%d9%be%db%8c%d8%b4_%d8%a7%d8%b2_%d8%ba%d8%b1%d9%88%d8%a8
خدا این اقای ازرم رو نگه داره..پشت کارشون تو نوشتن خیلی خوبه.از معدود وبلاگ نویسان ایرانیست که هنوز سراپاست...
۲۴ مهر ۱۳۹۱
قلمشون رو خیلی دوست دارم :)
۲۴ مهر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید