تیوال پوریا گل شناس | دیوار
T1 : 21:58:18
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
http://www.hhsahneh.ir/Default.aspx?page=17875&section=newlistItem&mid=49636&pid=97843&ln=fa
نگاهی به نمایش "آی" نوشته محمد مساوات به کارگردانی عبدالرضا شیبانی که هم اکنون در سالن ماه حوزه هنری اجرا می شود. علاقه مندان بخوانند!
وحید هوبخت و شکوه حدادی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظرم باعث خوشحالیه که در وانفسای غرق شدن تدریجی تیاتر ایران در منجلاب حماقت و بی هنری، چیزی که غیر قابل انکار شده و حتی بانیان این شرایط هم به آن اذعان می کنند، همچنان می تونیم نمایشی رو ببینیم که ما را به آینده ی تیاتر ایران امیدوار کند. آثار مساوات از معدود کارهایی است که جریان نوجوی تیاتر ایران رو گواه می ده و به شیوه ی پوسیده ی "آقایان ِ کارگردان" وقعی نمی گذاره.
"خانه واده" روایت یک قرارداد مصنوعی و وهمی است. "خانه واده" ای که صرفا گمان می کند خانواده است -همان طور که این ترکیب صرفا "خانه" به علاوه ی "واده" است- و همواره در صیانت از نسبتی می کوشد که ما به ازای عینی ندارد. روایت مغشوشی که سرنوشت ما هم در آن رغم خورده است، جهان معلق و مبهمی که سرانجامش را خوانش ها و تاویل های ما توجیه می کنند و هیچ پایگاهی جز این ندارد. ... دیدن ادامه » واقعیتی که مبنایش را از دست می دهد و صدق و کذب امورش از عهده خارج می شود و اشیاء در آن وجهه ی عینی شان را از دست می دهند: هدایایی که واقعیت ندارند. ساده تر جهانی بی معنا شده، کسالت بار، نا شناخته، اما به شدت آشنا که آرمان های مان در آن نقش بر آب می شود. جهانی که واقعیت در آن رنگ می بازد و به دور تکرار کسالت باری از عقده های زندگی مان تبدیل می شود. جهانی که یاداور کافکا است و شیوه ای از اجرا که یادآور تیاتر ابزورد یونسکو است، با این همه این دنیا بر ساختی تازه و بدیع است که تنها یادآور خودش است: جهانی که مساوات خلق می کند! تماشای این تیاتر فوق العاده رو به هیچ وجه از دست ندید.
نقد نمایش "قصه ظهر جمعه" و گفتگو با محمد مساوات را در آخرین شماره ماهنامه ی "مشق آفتاب"-شماره 85- بخوانید.
وحید هوبخت این را دوست دارد
پس از گلستانه به مشق افتاب کوچ کردید ؛-)
۰۳ مرداد ۱۳۹۳
نه ابن طور که شما می گید! هم در گلستانه می نویسم هم در مشق آفتاب :)
۰۴ مرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این نمایش حقیقتا فوق العاده بود.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک سوالی برای من پیش آمده اینجا نوشته شده مدیر روابط عمومی: بابک احمدی (در صفحه تیاتر روح الله جعفری هم نوشته شده بود مشاور رسانه ای بابک احمدی)، آیا این بابک احمدی همان بابک احمدی ِ نویسنده و استاد فلسفه است؟!
سید حامد حسینیان این را خواند
وحید هوبخت این را دوست دارد
بعیده! ولی منم کنجکاو شدم بدونم.
۱۹ فروردین ۱۳۹۳
نه بابا ... ! ایشون بابک احمدی برنامه دیالوگ هستند که خبر ها را می خونن ... و فک کنم فارغ التحصیل ادبیات نمایشی اند .البته من یک دوست دیگر هم به نام بابک احمدی دارم، کلا بابک احمدی زیاده ...!
۱۹ فروردین ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نگاهی به تئاتر های نصیر ملکی به انضمام یک گفتگو، نوشته ی من در آخرین شماره ماهنامه گلستانه.
موفق و سربلند باشی پوریا جان
۰۶ آذر ۱۳۹۲
مدت ها بوود اسم شما را تو تیوال ندیده بوودم.واقعا همیشه تا اسمتون را میبینم خوشحال میشم.وجود کسایی مثل شما واقعا خالیه اینجا.این مطلبی که راجع به کارهای اقای ملکی جو نوشتین در کدام شماره مجله است؟
۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۳
عذز می می خوام خانم بوذری من الان کامنت شما رو دیدم. الان حضو ذهن ندارم راستش اما طبق تاریخ این پست باید مربوط به آذرماه پارسال باشه. در پایگاه مجلات تخصصی نور یا سایت مگیران می تونید فایل پی دی اف اش را پیدا کنید. در ضمن ممنون از لطف شما.
۱۱ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شنبه از ساعت 10 تا 14 کلوپ نقاشی (رنگ) در آتلیه "نان" برگزار می شود.
برای هماهنگی با شماره ی 09354469796 تماس بگیرید.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آتلیه "نان" از همه ی دوستان طراح دعوت می کند در کلوپ طراحی آتلیه که همه روزه از ساعت 15 تا 20 برقرار است شرکت نمایند. همچنین معلمان و اساتید هنرهای تجسمی می توانند برای برگزاری کلاس های آموزشی در زمینه های مرتبط اقدام کنند.
برای اطلاعات بیشتر و هماهنگی با شماره تلفن های 88827667 - 09354469796 تماس بگیرید و یا به صفحه ی ما به آدرس www.facebook.com/atelienan سر بزنید.
بهرنگ این را خواند
برنا و محمّـدمهـدی ندّاف این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آتلیه و پلاتو "نان" از همه دوستان هنر دوست دعوت می کند در افتتاحیه ی پلاتو در روز سه شنبه، 5 شهریور، ساعت 17 شرکت نمایند.
نشانی: روبه رو ی خانه هنرمندان، خیابان موسوی، نبش کوچه دهقان، پلاک 94، طبقه سوم، واحد 25
88827667-09354469796
www.facebook/platonan.com
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"کامو و اخلاق کالیگولایی" (اصول اخلاق از منظر کامو) در آخرین شماره کتاب ماه فلسفه.
در صورت مطالعه، منتظر نظرات و نقدهای شما عزیزان و دوستان قدیمی هستم.
وجود شما مایه خوشحالی ماست.یادش بخیر نقد فیلم های کشلوفسکی را گذاشته بودین.یادتوونه؟
۰۶ خرداد ۱۳۹۲
سلام دوست قدیمی
در واقع، اخلاق مبحثی بسیار پیچیده است که به راحتی نمی توان در مورد آن سخنی بیان کرد.
من با کامو موافق نیستم، زیرا با عمل به بیان او، در صورت تخریب بنیان های اخلاق، آشوب، جامعه را تهدید خواهد کرد. آشوبی که شاید نسل انسان را به مخاطره بیندازد. ... دیدن ادامه » همان دلیل بنیادین که نیچه از آن بحث می کند: بنیان نهادن اخلاق، برای مقابله با قدرتمندان و تضمین ادامه ی بقای ضعیفان.
ولی به عقیده ی من، زدودن رنگ تقدس از اخلاق کاری است پسندیده.
۰۹ آذر ۱۳۹۲
این مطلب را من تقریبا سه سال پیش نوشتم و بعد از مدت های زیاد چاپ شد. بنابراین بعضی از نظراتم امروز تغییر کرده اند. من با شما موافقم و فکر می کنم شاید مهم ترین بخش از اندیشه های کامو و حتی نیچه تقدس زدایی از اخلاق است. با اینکه امروز کامو دغدغه ی من نیست اما ... دیدن ادامه » هم چنان ئعملا در زندگی همه ما با دغدغه های کامویی رو به رو هستیم. باید بگویم که کامو مشخصا به دنبال تخریب اصول اخلاقی نیست. شما دقیقا درباره نتیجه ی اخلاقی صحبت می کنید ولی در اندیشه هیا کامو نوع کنش و نتیجه آن از اهمیت کم تری بر خوردار است و کامو توجه چندانی به آن ندارد. کامو نظام اخلاقی تدوین نمی کند، چنین وظیفه ای هم ندارد، صرفا می کوشد اخلاق را بی پروا به پرسش بکشد.
۰۸ فروردین ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"ارسطو و تراژدی زیبا" و " هراس از زبان جان" - نگاهی به داستان "همه چیز" اثر اینگه بورگ باخمن، در آخرین شماره ماهنامه گلستانه.
منتظر نظرات و نقد های شما عزیزان هستم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"سینما 5"
فیلم شماره 42: "مش" فیلمی از رابرت آلتمن"
تا به امروز فیلم های بسیار زیادی در مورد جنگ ساخته شده است. جنگ جهانی همواره دستمایه ی بسیاری از هنر مندان متعهد جهان بوده است و البته سوژه بسیاری از فیلم سازان هالیوودی نیز که از برخورد های اکشن جنگ برای ساخت فیلم های بی محتوای سرگرم کننده ی شان بهره می برند. گاه جنگ گاهی از نظر خنده آور و طنز گونه نگریسته شده است هم چون فیلم دکتر استرنج لاو (نک به فیلم ش23 ) و گاهی نیز بسیار مهیج و عاطفی (هم چون فیلم نجات سرباز رایان) به هر صورت جنگ به عنوان یک فاجعه یکی از مهم ترین مسایل روز سینما بوده است. همه فیلم های جنگی صرفا روایت گر خود جنگ نیستند بلکه گاهی ممکن است تاثیر جنگ بر روند زندگی مردم را مورد بررسی قرار دهند، بنا براین هر چه سینما در مورد این فاجعه بشری بیشتر دقیق شد دستاورد های بهتری را به ارمغان آورد.
اما ... دیدن ادامه » رابرت آلتمن که یکی از بزرگ ترین سینما گران هالیوود قلمداد می شود و در عین حال یکی ارز بزرگ ترین منتقدان سینمای بی محتوا ی هالیوود است(او فیلم بازیگر{نک به فیلم ش18 } را در انتقاد به وضعیت اسفبار هالوود ساخت) به سراغ قسمتی از محدوده ی جنگ می رود که شاید می توان بدترین و وحشتناک ترین صحنه های جنگ را در آنجا دید: درمانگاه جنگ! جایی که سربازان زخمی را برای درمان به آنجا می فرستند. پزشکان و پرستاران در آنجا جمع اند و جان جنگجویان آسیب دیده را نجات می دهند. سرتاسر این فیلم بر زمینه ی یک طنز تلخ و سیاه بنا شده است. این قسمت از جنگ در واقع تنها جایی است که زن ها در آن حظور دارند و این به خودی خود دستمایه آلتمن است برای ساختن سکانش های خنده آور.همه ی این آدم ها در واقع جزوی از جنگ اند و به مملکت خود خدمت می کنند اما آن ها تقریبا از گزند های جنگی در امان اند چون از خط مقدم جبهه فاصله دارند. به هر حال در میان این آدم ها که کم کم به این گونه زندگی عادت کرده اند روابطی وجود دارد. آن ها واقعا یک جامعه اند، یک جامعه کوچک با تمام دغدغه هایش. به خونریزی ها ی جنگ عادت کرده اند و جراحی های وحشتناک برای شان هم چون اعمال روزانه است. زن ها در میان هستند و شادی های جامعه تکمیل شده است. همه با هم روابط پنهانی دارند و هر شب یک پرستار در چادر فلان پزشک دیده می شود. همه دغدغه های این جامعه که نمادی از یک جامعه آمریکایی است به همین مسایل پوچ محدود می شود. آن ها در کنار هم خوش می گذرانند در حالی ما از دیدن برخی از صحنه ی عذاب آور فیلم و جان کندن سرباز ها حالت تهوع می گیریم. این درمانگرها همگی به این زندگی عادت کرده اند و همه ی هم و غم شان زنبارگی شان است. جنگ برای آن ها زندگی تازه ای ساخته است، به گونه ای که به کلی فراموش کرده اند که مثلا در شهر زن یا شوهری دارند و حتی فراموش کرده اند که جنگ چیز وحشتناکی است. همه این آدم ها فرو رفته در این شهوت بارگی و لذت های پوچ شان در یک فراموشی فراگیر که هم چون یک بیماری واگیر دار به جان شان افتاده غرق اند. آن ها ممکن است در همین حالت های شان ناراحت بشوند و تا مرز افسردگی های نیست انگارانه پیش بروند و تصمیم بگیرند دست به خود کشی بزنند اما با این همه، همه ی هم و غم شان برگرفته از همین زندگی پوچ شان است بی آنکه ذره ای به حقیقت نزدیک شوند و وضعیت واقعی و اسف بار خود را دریابند. بی آنکه دیگر حتی به سربازی فکر کنند که از بدنش خون بیرون می زند. آن ها مداوای انسانی که در حال مرگ است را به همان راحتی انجام میدهند که غذا خوردن را!
آنچه در سینمای آلتمن بسیار اساسی و مهم است این است که فیلم سازی بسیار توانا است که با سبک واقع گرایانه اش که نوعی زیبایی شناسی ویژه ی خود او را نیز دارد بر طبق اصول سینمایی اش که تقریبا از سینمای کلاسیک متاثر است فیلم را پیش می برد. این واقع گرایی شدید به روشنی برای بیننده در هنگام تماشای فیلم های قابل مشاهده است. این واقع گرایی شاید برای کسی که برای نخستین بار به سراغ سینمای او می رود کمی کسل کنند باشد اما من باید بگویم که این روند که او با شجاعت برای فیلم هایش که از نظر ساختار بسیار قدرتمند اند انتخاب کرده است نشان از تعهد به جای او دارد. او خودش را درگیر سینمای پر زرق و برق و دروغین عصرش نمی کند بلکه با نما بندی های بسیار اندیشمندانه اش فیلم می سازد. به گونه ای که کاملا پیداست برای همه ی دکوپاژ های فیلمش بسیار تامل کرده و شاید برای همه پلان ها استوری برد کشیده است. بر این اساس اگر کمی دقیق تر به فیلم های او نگاه گنیم هیچ گاه برای مان خسته کننده نخواهد بود و به سواد بالای سینمایی او پی خواهیم برد
سپاس از شما جناب گل‌شناس.
حضور و قلم امثال شما در تیوال فرصتی ارزشمند برای همه ماست.
۱۸ آذر ۱۳۹۱
ممنون پوریا عزیز، استفاده کردیم، متاسفانه فیلمی از آلتمن ندیدم هنوز :(
۱۸ آذر ۱۳۹۱
ممنون آقای عمروآبادی این نشان دهنده ی لطف شما است.
۱۸ آذر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سینما تک (در پردیس سینمایی قلهک - شریعتی. یخچال. کنار پارک موزه آب) هر شب سه فیلم از فیلم های مطرح تاریخ سینما اکران می کند. فرصت بسیار خوبی است که شاهکار های تاریخ سینما را روی پرده ببینید.
ممنون پوریا جان، فقط من دقیق متوجه نشدم، در صورتیکه دانشجوی سینما نباشیم هم میتونیم برای عضویت اقدام کنیم؟
۱۸ آذر ۱۳۹۱
ممنون پوریا جان از توضیحاتت
۱۹ آذر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"بازی های مسخره امریکایی" نگاهی به فیلم های بازی های مسخره، اثر میشل هانکه نوشته ی من در شماره جدید ماهنامه گلستانه.
در این مقاله کوشیدم دیدگاه انتقادی و البته روان شناختانه میشل هانکه در فیلم بازی های مسخره به سینمای آمریک را، مورد بررسی قرار بدهم. منتظر نقدها و پیشنهادهای شما هستم.
متاسفانه این فیلم رو ندیدم،
نسخه دیجیتال نقدتون هم اگه بود خوب میشد.
۰۸ آبان ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"سینما 5"
فیلم شماره 46: "موشت" (mouchette) فیلمی از "روبر برسون" (Robert bersson)
برسون از بزرگ ترین فیلم سازان کلاسیک است و آثارش بسیار هنرمندانه اند. او از فیلم سازان موج نو ی فرانسه نیز محسوب می شود، اما جنس فاصله گذاری در فیلم هایش بسیار متفاوت با دیگر فیلم سازان این عرصه است، به ویژه فیلم های قدیمی اش. در بیشتر فیلم های مشهور قدیمی او، مونولوگ گویی توسط اول شخص، البته از نوعی که فقط صدا شنیده می شود (سونولوگ) بسیار زیاد است و این خود موجب نوعی روایت و قصه گویی می شود که جذابیت داستانی فیلم را منحصر به فرد می کند. نمونه ی بسیار موفق این نوع را می توان فیلم بسیار خوب "یک محکوم به مرگ گریخت" دانست که در حین تعلیق بسیار فراوان فیلم و جذابیت فوق العاده اش که هیجان انگیز است، ما در سطحی بالاتر از تماشاچی "همذات پندار" قرار می گیریم. این دستاورد همان مونولوگ ها است.
اما ... دیدن ادامه » فیلم موشت یکی از غم انگیزترین فیلم های سینما است و تماشای زندگی دختربچه ای به نام موشت برای تماشاچی بسیار دردآور است. این فیلم تصویر گر جامعه ی موشت است که در وهله ی اول خانواده ی او است. خانواده ی فقیری که در آن پدر و برادر موشت تمام روز را کار می کنند، مادر او مریض است و همواره روی تخت افتاده و هیچ کاری نمی تواند بکند، و نوزادی هم همیشه روی زمین در رختخواب است و گریه می کند. موشت باید به مدرسه برود، از مادرش مراقب کند، از کودک نوزاد مراقبت کند و گاهی هم در یک کاواره ظرف بشورد. وقتی از مدرسه برمی گردد همیشه دو پسر او را صدا می کنند و وقتی او برمی گردد یکی از آن ها شلوارش را جلوی او پایین می کشد. او هیچ دوستی ندارد و پس از مدرسه بی جهت به بچه مدرسه ای ها، یواشکی بی آنکه کسی او را ببیند گل و سنگ پرتاب می کند. آدم ها در فیلم مشروب می خورند و عقده های شان را روی هم خالی می کنند. یکی از شخصیت های فیلم بی جهت برای پرندگان تله می گذارد و پس از اینکه حیوان در تله بسیار عذاب می کشد آن را آزاد می کند. یک پیرمرد هست که دختر کارکن کاواره چشمش را گرفته و دوست پسر او را تهدید به مرگ می کند. باز ما همین آدم ها را می بینیم که در کافه می نشینند و عرق می خورند، کار می کنند و پول درمی آورند. هیچ امیدی به زندگی آینده نیست و همه چیز در بیهودگی و پوچی می گذرد. موشت که به قولی در خود فیلم "یک خرگوش بیچاره" است یک روز در جنگل راهش را گم می کند و در باران شدیدی که می بارد همانجا گیر می افتد. مردی او را می بیند، مردی که مست است و او وارد جریان همان دو مردی می شود که هر دو عاشق دختری اند که در کاواره کار می کند. مرد مست گمان می کند دیگری را کشته و در میان صحبت هایی که با موشت می کند، می خواهد کاری کند که موشت این ماجرا را برای کسی بازگو نکند. در نهایت او به موشت تجاوز می کند. او با تمام بی حیایی اش به یک کودک تجاوز می کند و پس از آن همسایه ای به موشت می گوید هرزه! موشت همان شب می خواهد به مادرش جریان را بگوید: "مامان می خواستم یه چیزی بهت بگم" اما برادر نوزادش گریه می کند و موشت مجبور است او را ساکت کند. مادرش همان شب به او می گوید: دختر خوبی باش، مراقب مست ها باش! موشت می گوید "مامان می خواستم یکی چیزی بهت بگم" و دیگر هیچ صدایی از مادر مریض در نمی آید، او مرده و تنها پناه موشت بابود شده. حالا مجبور است کار کند، از پدرش کتک بخورد و از زندگی عذاب بکشد. همه به او مشکوک اند و او هم چون خرگوشی می شود شکارچی های زیادی قصد دارند بزنندش ولی این طرف و آن طرف می دود تا از دست شان خلاص شود. او هم چنانچه از درون از مشکلات روانی دشواری که محیطش برای ایجاد کرده رنج می برد و از آدم ها ی اطرافش صدمه می بیند. اما در آخر خرگوش را از دست شکارچیان ماهر گریزی نیست...
باید دانست که سینمای برسون و به ویژه فیلم موشت، هنر تصویر است. در موشت تصویر همه چیز را می گوید و حرف ها بسیار بسیار کم اند. سکوت هول انگیز خود به پیشبرد فضای غم انگیز فیلم کمک می کند. (همان کاری که برگمان در فیلم سکوت انجام داد) این سکوت خود فریادی بلند است، و تاثیری که تصویر در ما می کند به درک هنری عمیق تری می انجامد چرا که سینما هنر تصویر است. این فیلم برسون دقیقا ما را به یاد آثار میشاییل هانکه می اندازد و همان طور که می دانید هانکه از برسون بسیار تاثیر گرفته و خودش هم برسون را از فیلم سازان مورد علاقه اش معرفی کرده است. تماشای فیلم های ارزشمند برسون شاید موجب شود درک عمیق تری نسبت به آثار هانکه پدیدآید و ارزش انکارناپذیر این هنرمند "مدرنیست" بیشتر درک شود.
فیلم شماره 44 :"ربان سفید" فیلمی از "میشاییل هانکه"
هانکه از فیلم سازان جدید دنیای ما است و از هم اکنون در دسته ی فیلم سازانی قرار گرفته است که سبک و سیاق ویژه ی خود را دارند. هانکه با توجه به تعریفی که برای هنر و سینما (با توجه به پدیده ی جهان مدرن) قایل است دست به ساخت فیلم هایی می زند که به عقیده ی من نه تنها از نظر هنری و ساختاری در مرحله ی متعالی ای قرار می گیرند بلکه می توان آن ها را بهترین فیلم هایی دانست که به کار جهان امروز می آیند. دنیای سینمای او دنیای همین عصر است. همان واقعیتی که در این جهان می گذرد. به قول روب گریه "همه می گویند از واقعیت می نویسند اما هیچ کس نمی گوید چگونه!" اما هنر هانکه به آن اندازه از درک و شعور رسیده است که حتی نمی خواهد مدعی این باشد که همه ی واقعیت ها را بازگو کند. فیلم "پنهان"(نک به فیلم ش 1) بهترین مثال است: در اینجا او نمی ... دیدن ادامه » خواهد همه ی آنچه در فیلم است به پاسخی برسد تا بییننده را اغنا کند اما صراحتا نشان می دهد که کادر دوربین او تنها قسمتی از زندگی را می تواند نشان دهد و بقیه پنهان است. هانکه می گوید: "سینمای من بیانیه ای است علیه سینمای رو به سقوط آمریکا" بله، این حقیقت دارد، هانکه بزرگ ترین هنرمندی است که همواره در سینمایش از دروغ زنی پرزرق و برق سینمای هالیوود که بییننده را تا آخر نگه می دارد و در آخر با یک نتیجه گیری رو به رو می کند، مبارزه می کند.(نک به بازی های خنده دار آمریکایی، فیلم ش 5 ) هانکه بدون آنکه بخواهد ما را به جایی ببرد و پاسخی را برای ما آماده کند بیشتر می کوشد با پرسش هایی که در ذهن ما ایجاد می کند عذابمان بدهد! او ما را به بخشی از واقعیت اجتماعی و روانی هستی مان روبه رو می کند تا بدانیم جهان مان، این دنیای صنعتی شده ی مدرن چقدر سیاه و تاریک است و ما در این دنیای نا شناخته چقدر سرگردانیم. این جملات ما را به یاد آنتونیونی می اندازد و هانکه نیز می گوید من همیشه آنونیونی را تحسین کرده ام. (به ویژه نک به "کسوف" فیلم ش 28)
همه ی سینمای او به عقیده من در متعالی ترین گونه ی ممکن از هنر ارایه می شود. در سینمای او، هنر به غایت هدفی را دنبال نمی کند، بلکه همان طور که وظیفه ی هر گونه هنر حقیقی است، در روندی آزاد، مطالبی را ارایه می دهد که اثرش را به گونه ای می سازد که خود بیننده هم در آن آفریننده است. به این معنا که فیلم به خودی خود نیمه کاره است و شما با تماشای آن و برداشت خودتان از آن، کلیت آن را می سازید، به عبارتی مطالب فیلم به هیچ وجه به شما تحمیل نمی شود. به راستی که باید به چنین هنری و چنین هنرمندی آفرین گفت.
ربان سفید آخرین فیلم هانکه است (البته به تازگی او فیلمی به نام "عشق" ساخته است که نخل طلای کن را از آن خود کرد) که در آن با اینکه سینمایی کماکان متفاوت با دیگر فیلم هایش ارایه می دهد، هم چنان به اصول هنرمندانه خود پایبند است.
آنچه در جامعه دیده می شود و آنچه تاریخ را می سازد بسته به فرد فرد آن جامعه است. نخستین بنیان زندگی اجتماعی فرد همان خانواده است. هانکه در این فیلم که تنها فیلم سیاه سفید او است، به بررسی رخدادهای عجیبی می پردازد که در یک ده رخ می دهد و منجر به قتل و جنایت می شود. جالب اینجا است که این فیلم با اینکه صراحتا هیچ اشاره ای از جنگ در آن نمی شود، سال های قبل از آغاز جنگ را نشان می دهد. باز هم هم چون گذشته شخصیت های اصلی فیلم کودکانی اند که نخستین اجتماع شان به آن ها ضربه وارد می کند. کشیشی مستبدانه بر خانواده و کودکانش حکم می راند. پسر جوانی مرگ مادرش را به حساب سرمایه داری اشراف زاده می گذارد و می خواهد انتقام بگیرد. پدری پس از مرگ همسرش به دختر نوجوانش گرایش جنسی دارد و ... همه ی این ها موجب ایجاد رخدادهای پیچیده و عجیبی می شوند که پاسخ گویی به آن ها تقریبا ناممکن است اما همه و همه نشان از عقده ها و درد هایی دارند که یک جامعه را به سقوط می کشاند و خشونت را نهادینه می کند. ما در این روستا بستر مهیای جنگ را در یک جامعه مریض که همه با هم سر دعوا دارند، می بینیم. این همه در همین رفتارهای روانی آدم ها نمایان می شود. اما باز هانکه با خلاقیت سرسام آورش ما را شگفت زده می کند: همه ی آنچه ما در فیلم می بینیم زندگی چند تا از خانواده هاست و ما همواره در طول تماشای فیلم می کوشیم همه رخدادها را با همین آدم ها تبیین کنیم اما در آخر فیلم، در سکانسی که در کلیسا می گذرد کشیش رو به مردم می گوید شاید قاتل در میان ما باشد و فیلم چهره ی آدم های زیادی را نشان می دهد که در همان روستا هستند و ما تا به حال آن ها را ندیده ایم و از زندگی شان بی خبریم. شاید آن ها هم در داستان فیلم ما نقشی داشته اند و ما بی خبریم. و از طرف دیگر این دیدگاه عمیق تر نیز می شود زیرا خود فیلم هم بیشتر از نگاه یک معلم در آن ده روایت می شود. (به شکل سونولوگ) در این صورت ما بیشتر به شناخت محدودمان از هستی و آدم ها پی می بریم و قضاوت برای مان دشوار تر می شود. توضیح بیش از این درباره فیلم ممکن است موجب افشای غافل گیری های داستان فیلم شود.
همان طور که پیش از این گفتم، به دوستان پیشنهاد می کنم ویژه نامه ای را که در این شماره مجله ی سینما ادبیات، درباره میشاییل هانکه چاپ شده است را بخوانند.
... و اینک عشق :-)

دیرزمانی بود چشم به راه نگارش دوباره سری نقد های آقای گل شناس بودم. این آغاز دوباره، نشانه بسیار ارزشمندیه.
۲۴ شهریور ۱۳۹۱
درود پوریا جان
به توصیه ی شما چند روز پیش فیلم ساعت گرگ و میش برگمان را دیدم.
به نظرم این فیلم از آن دسته فیلمهای به شدت شخصی است که نیاز دارد تا مخاطب خاص خود را بیابد. فکر میکنم اگر که اجازه دهیم تا تصورات از خلال دریچه منطق گذر کرده و به لایه های درونی ... دیدن ادامه » تر ذهن ما وارد شوند، ساعت گرگ و میش فهمیده می شود در غیر این صورت...
۲۶ شهریور ۱۳۹۱
متاسفانه منظور شما را درست نمی فهمم اما موافقم که بی تردید هر اثر هنری خوبی، به این دلیل که منحصر به فرد است جهان شخصی خودش را دارد.
۰۷ مهر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ادبیات متعهد را باید با آثار تو معنا کرد. با اینکه تو را شاهزاده ی پوچی نامیده اند، این تو هستی که بیش از هر کس به ما، بشر عصری که نیست انگاری بر آن حکم فرما است، امید بخشیدی و همواره گفتی: "مهم ترین مسئله امید است." من می دانم که تو همیشه به حقیقت ایمان داشتی، نه در معنای مطلق آن، بلکه در معنای عصیانگرانه و آزاد اندیشانه ی آن. تو بی پروا بر همه ی سنت ها و مکتب ها یورش می بردی، هیچ گاه مصلحت اندیشی نکردی. بی پروایی تو موجب شد نزدیک ترین دوستانت با تو دشمنی بورزند. و همیشه چقدر تنها بودی. مرد مسلولی که همیشه مرگ را در نزدیکی خودش می دید و ناگهان خبر مرگت جهان را تکان داد. تصادفی که جان تو را در جوانی گرفت و نبوغ بی اندازه ات را پایان بخشید. دخترت نوشت: "پدر در آخرین سال های عمرش همیشه تنها بود"
اما تو آغازگر راه و اندیشه ای هستی که در هیچ چارچوبی نمی گنجد. خودت ... دیدن ادامه » هم چون مورسو در عصر بیدادگری از جامعه ات و دروغ زنی های سیاست پیشگانش بیزار بودی و از کالیگولا ها می هراسیدی، به راستی که تو فرزند عصر کالیگولا هستی. حقیقت در آثار تو چنان عریان و بی پروا بیان می شود که آدم با سیلی محکم درون پوچی بی اندازه ی هستی سقوط می کند و دست امید بخشی که باز او را از قعر بی اندازه ی این بیهودگی نجات می دهد، دست خود تو است. تو هرچند پوچی هستی را دریافتی اما در زمانه ی طاعون زده ات هم چون "ریو" شخصیت داستانت با پوچی جنگیدی و هیچ گاه تسلیم نشدی.
کامو، من همیشه کلمانس را پشت سرم می بینم و جملاتش هنوز در گوشم طنین می اندازد و با این همه به جاودانگی تو، نویسنده ای می اندیشم که هم چون نویسندگان بی فکر جامعه ی من در ابر ها سیر نکردی بلکه برای قلمت چنان ارزندگی ای قایل بودی که هیچ گاه آن را به هیچ چیز نفروختی. تو از درد بشریت آگاه بودی و این نام تو را جاودانه کرد. تا زمانی که ادبیات زنده باشد و انسانیت در نزد مردم ارزشی داشته باشد نام تو جاودانه خواهد ماند.
(امروز 4 ژانویه، سالروز درگذشت آلبر کامو است.)
کدام یک را ترجیح می‌دهی: آنکه نان‌ات می‌دهد و آزادی‌ات می‌گیرد یا آنکه نان‌ات می‌بُرد و آزادی‌ات می‌دهد؟ آلبر کامو

۱۴ دی ۱۳۹۰
خواهش می کنم. من هم مشتاق دیدار شما هستم.
۱۵ دی ۱۳۹۰
چقدر جای نوشته هاتون خالیه !
۱۷ بهمن ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من در راستای نوشته ی عباس حکیم قدس نیاز دانستم چند جمله از یکی از سخنرانی های سارتر بیاورم تا شاید دوستان عزیز من در اینجا بیشتر با موقعیت حساس و خطرناک تاریخی و جهان جنایت و خونریزی که عصر ما پدیدآورده آشنا شوند و درباره ی وظیفه ی ادبیات و هنر بیشتر بیندیشند.

"نویسنده حتما نباید از جنگ اتمی سخن بگوید، بلکه نویسنده ای که نمی خواهد مثل موش جان بدهد، اگر به نوشتن درباره ی پرندگان اکتفا کند نمی تواند کاملا صادق باشد" وظیفه ی ادبیات.ترجمه ابوالحسن نجفی. نشر نیلوفر
خانم مشرقی این مترجم عزیز و پیر زبان شناسی و حافظ زبان سلیس فارسی (ابوالحسن نجفی) رو از رو نوشته هاش میشناسم. ترجمه ش روان نیست. مشکل از فرستنده هست به گیرنده های خود دست نزنید.
۰۵ آذر ۱۳۹۰
آقای نداف منظورتان را نفهمیدم...
۰۷ آذر ۱۳۹۰
پوریاجان مغرض، اساسا واژه ای است منفی..

مغرض:
بدخواه . و بدنفس و بدفطرت و کسی که دارای غرض و کینه باشد. (ناظم الاطباء). این کلمه که معمولاً به معنی صاحب غرض استعمال می شود ، در لغت عرب بدین معنی نیست و معانی دیگری دارد. (نشریه دانشکده ادبیات تبریز سال دوم شماره 1):
لیک مغرض چو بر غرض آشفت
غرض کوررا چه آری گفت .

دهخدا (مجموعه اشعار ص 8).


و ... دیدن ادامه » رجوع به اِغراض شود.
۱۰ آذر ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"سینما 5"
فیلم شماره 49: "آگراندیسمان" (blow up) فیلمی از "میکل آنجلو آنتونیونی"
این فیلم آنتونیونی شاهکار او است. می توان همه ی اندیشه های جالب توجه و هنرمندانه ی او را که در دیگر فیلم های مهمش بازتاب داده می شد را در این فیلم یافت. آنتونیونی که همیشه سینمایش سینمای مدرنیسم بود با چنان زبردستی ای خردورزی مدرنیته را که به قول آدورنو وظیفه ی هنر مدرن است پیش برد که همچنان نام او همیشه جزو بزرگ ترین هنرمندان مدرنیست سده ی بیستم جاودانه خواهد ماند. آنتونیونی تمامیت را در فلیم هایش شکست، کاری که هنر مدرن می کند. او نگاهش را به هستی بدون هیچ پرگویی و بدون هیچ قضاوتی ارایه داد و انسان مدرن را با همه کجی ها و راستی هایش به تصویر کشید. من بعد از سال ها چند شب پیش فیلم ماجرا (نک به فیلم ش41) را دیدم و بعد از روزها فکر کردن هم اکنون به وحشت افتاده ام. آنتونیونی فیلم سازی ... دیدن ادامه » است بسیار ساختارشکنانه به اصول سینمای کلاسیک تاخت. او در فیلم هایش گره می افکند بدون این که آن را باز کند و تعلیقش را پاسخ دهد. او حتی سیر معمولی یک فیلمنامه را به هم می ریزد و ما را یک دفعه در فضایی نا آشنا در میان آدم های نا آشنا رها می کند. اینکه تمامیت در آثار او به هم می ریزد در همین جا رخ می دهد: آنتونیونی خودش هم آدم های فیلمش را نمی شناسد، بلکه شناختش به همان اندازه ای که ما آدم های او را می شناسیم. ما کنار آنتونیونی می نشینیم و به همراه خود او فیلم خود او را تماشا می کنیم.
در آگراندیسمان آنتونیونی زندگی مردی را روایت می کند که در بی خیالی تمام زندگی می کند. او فقط تفریح می کند. آتلیه ی عکاسی دارد و بسیاری از دختر ها دوست دارند در آنجا برای او کار کنند. او گهگاه زن ها ی آتلیه اش را که از آنان عکس هایی برای مدل می اندازد تحقیر می کند و از این کار لذت می برد. بیهوده در خیابان ها می چرخد و از یک عتیقه فروشی سر در می آورد. همه تلاشش را می کند تا ملخ یک بالگرد را بخرد هر چند که پس از چند روز شاید دیگر ارزشی برای آن قایل نباشد. این مرد که بسیار رها و آزاد به ما نشان داده می شود روزی در یک پارک از یک زن و مرد که کمی به هم نزدیک شده اند یواشکی عکس می اندازد. او این کار را برای تفریح می کند اما همه تلاشش را برای پنهان ماندن انجام می دهد. در آخر زن به سمت او می آید و از او خواهش می کند حلقه ی فیلم را به او پس بدهد. او در آخر زن را به آتلیه اش می کشاند و حلقه ای به او می دهد در حالی که حلقه ی اصلی هنوز دست خودش است. او عکس ها را ظاهر می کند و متوجه می شود که چیزی در گوشه ی عکس دیده می شود. با آگراندیسمان عکس را بزرگ تر و بزرگ تر می کند و می فهمد مردی با اسلحه پشت درخت پنهان شده است. او دچار دلهره می شود، و می فهمد این که حتی بیهوده این طرف و آن طرف چرخ بزند می تواند چه تاثیری داشته باشد. او می فهمهد هر چه در هستی اشدقیق تر بنگرد و آن را بزرگ نمایی کندبیشتر وحشت زده می شود. آیا او از رخ دادن یک جنایت جلوگیری کرده است؟ آیا کسی در آنجا مرده؟ او به جستجو ادامه می دهد و فیلم ما را با یک واقع بینی خیره کننده جلو می برد و بر کنجکاوی مان می افزاید. او در همان پارک یک جنازه پیدا می کند و مسئله بغرنج تر می شود. موضوع را به دوستش می گوید و دوستش هیچ کمکی به او نمی کند. یک روز که به خانه برمی گردد می بیند زنش با دوستش خوابیده ... زندگی او روز به روز بزرگ نمایانه تر به خود او نشان داده می شود.
آنتونیونی نمی خواهد موضوع قتل را برای ما باز کند. او نمی خواهد به همه ی سوال های ما پاسخ دهد، بلکه می خواهد ما هر آنچه را که برای درک اثرهنری او لازم است دریابیم. من از هم اکنون خیال شما را راحت کنم: ما علت هیچ یک از این رخداد ها را نمی فهمیم ولی با حقیقتی چه بسا تلخ تر و مهم تر رو به رو می شویم. آنتونیونی نمی خواهد ما را سرگرم تماشا معلق نگه دارد و اغنای مان کند. بیش از این گفتن ممکن است موجب افشای غافل گیری های فیلم شود. اما حالا من از شما می پرسم: آیا این همان دیدگاهی نیست که هانکه در ربان سفید و پنهان اتخاذ می کند؟ آیا این همان دیدگاه تارکوفسکی در فیلم هایش نیست؟ آیا این همه ما را به یاد فیلم پول برسون نمی اندازد؟
آنتونیونی و فکر کردن راجع به فیلماشو دوست دارم .. بلوآپ فیلم مورد علاقه منه و فکر می کنم یکی از فلسفی ترین فیلماشم هست..مرسی از معرفیش.
۰۳ آذر ۱۳۹۰
چند سال قبل این فیلم را دیده بودم و از تم فیلم و ریتم ان و موضوعی که بدان میپرداخت خوشم امد . اعتراف میکنم پس از دیدن فیلم با مطالعه نقد و نظر های پیرامون ان به نکات بیشتری در باره اش پی میبریم که موجب ترغیب به دیدن دوباره ان میشود . ممنون از معرفی و نقد زیبایت ... دیدن ادامه » .
۰۴ آذر ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امروز یک سال از نخستین سینما 5 که بر دیوار نوشتم می گذرد.
"سینما 5"
فیلم شماره 48: "کارلوس" فیلمی از "اولیور آسایاس"
چندی پیش در اخبار محاکمه ی تروریست بزرگ مشهور به کارلوس شغال را می دیدم. او که هم اکنون دیگر پیر شده بود هم چنان می کوشید وقار خودش را حفظ کند و مغرور پا به سکوی دادگاه گذاشت. کارلوس می گوید: "شما فقط جسم مرا زندانی کردید، روح من آزاد است." او شجاعت این را دارد که اعلام کند اگر آزاد شود باز به کارهای تروریستی خود ادامه دهد! او می خواهد از خودش قهرمان بسازد.
داستان این جریان های تروریستی به مدت ها قبل باز می گردد. در واقع زمانی که کمونیست ایجاد شد و شوروی شکل گرفت. در همه ی نقاط اساسی جهان بسیاری برای اشاعه ی این ایدئولوژی می کوشیدند. کتاب ها و مقاله ها ی بسیاری نوشته می شد. اما چنانچه می دانیم مارکس از پراگماتیست و عمل گرا ترین فلاسفه بود. این ... دیدن ادامه » عمل گرایی و اینکه برای رسیدن به اهداف انقلاب می شود به هر کاری دست زد گروه ها ی تروریستی بسیاری را در سراسر دنیا ایجاد کرد. همه آن ها معتقد بودند درست است که این خون ریزی ها موجب ناراحتی است ولی همه ی این کار ها برای رسیدن به آرمان شهر و مدینه ی فاضله ای است که مارکس آن را پیش بینی تاریخی کرده است. (نمایشنامه راستان آلبر کامو را خوانده اید؟) آن ها گمان می کدند کمونیست پیروز می شود و در سراسر جهان گسترده می شود، برابری همه ی افراد بشر حاصل می شود و همه در آرمان شهر به خوشی زندگی خواهیم کرد. اما همه ی ما می دانیم که این مسئله تحقق نیاقت. کارلوس هم هم اکنون این را می داند.
جالب توجه است که همه ی این گروه های تروریستی از جمع های روشنفکری حزبی به وجود می آمدند. (مثلا فیلم عقده ی بادر ماینوف را ببینید) هدف آن ها از حملات تروریستی ترور یا حذف فیزیکی آدم ها بود یا اینکه صرفا مردم بی گناه فدا می شدند برای اینکه دولت به خواسته های تروریست ها اهمیت بدهد. آن ها گمان می کردند این یک عصیان راستین است که می کنند و روزی می رسد که همه ی آدم کشی ها به پایان می رسد اما امروز از این ترور ها راه گریزی نیست. ایلیچ جوان که در آن زمان در شوروی فلسفه دیالکتیک هگل خوانده و به مارکسیسم گرایش دارد از سرمایه داری آمریکا بسیار تنفر دارد و برای نابودی آن می کوشد. او یک کمونیست دو آتشه است. یک زمانی او وارد یک گروه تروریستی در یمن می شود که این گروه تروریستی که بیشتر افراد آن مسلمان اند بسیار خطرناک و معروف اند. به هر صورت او اولین عملیات های تروریستی را با موفقیت انجام می دهد و برای دوست دخترش می گوید که به همه این کارها ایمان دارد و آن ها نمی خواهند به سرنوشت چه گوارا دچار شوند. این گونه است که کارلوس در عملیات های تروریستی بسیاری شرکت می جوید و همه به خلاقیت و ذهن اندیشمند او در راستای طراحی این گونه عملیات ها پی می برند. همچنین می فهوند که بسیار بی باک و دیوانه است. واقعیت این است که این عملیات ها با چنان شجاعتی انجام می شود که آدم نمی تواند باورشان کند. مثلا گروه کارلوش یک روز به فرودگاه می روند و یک دفعه از میان جمعیت با خمپاره هواپیما را می زنند! کارلوس بعد بر سراختلافاتی که پیش می آید و یه خاطر شهرتش از آن گروه تروریستی کنار می کشد و برای خودش یک گروه تروریستی جدید تاسیس می کند که بسیار قدرتمند است.
او حتی ظاهرش کم کم تغییر می کند. فیلم بی هیچ قضاوتی ما را جلو می برد و ما شاهد این هستیم که دیگر کارلوس وارد دوره ی دیگری از زندگی اش می شود، انگار که دیگر او آن انقلابی جوان آغازین نیست، بلکه یک سیاست باز کثیف است.
کارلوس بالاخره به بزرگ ترین عملیاتش دست می زند. او اعضای سازمان اوپک را در یکی از جلساتشان گروگان می گیرد. جمشید آموزگار هم در این جمع حضور دارد و اتفاقا کارلوس قصد دارد آمزگار و نخست وزیر عربستان را به قتل برساند، به این دلیل که آن ها منابع سرمایه داری را تامین می کنند. همه جهان وحشت زده از این همه بی باکی گروهکی تروریستی متعجب می شوند. در آخر آن ها هواپیمایی برای انتقال گروگان های شان می گیرند اما در آخر این عملیات شکست می خورد یکی از علت های اصلی شکست این عملیات این است که محمد قذافی نمی پذیرد که هواپیما در لیبی بنشیند و این ضربه ی بزرگی به کارلوس می زند. کارلوس الارغم مخالفت هم رزمانش می پذیرد که مقدار بسیار بسیار زیادی پول دریافت کند و گروگان ها را رها کند. این همان نقطه ی عطف زندگی کارلوس است.
کارلوس کم کم به کسی تبدیل می شود که آوازه اش تن همه ی سیاست مداران را می لرزاند، به گونه ای که حتی زمانی گروگان ها در حال آزاد شدند یکی از وزرا از کارلوس می پرسد: کارلوس تو می خواهی مرا بکسی؟ لطفا مرا نکش! او برای اینکه دوست دخترش را در فرانسه دستگیر می کنند چند انفجار سهمگین در فرانسه به راه می اندازد. مثلا یک قطار و یک دفتر روزنامه را می فرستد هوا! کارلوس این گونه در جهان عرض اندام می کند اما این همه دیری نمی پاید. در آخر این مرد بی خانمان ناچار است همراه با همسر و فرزندش از این شهر به آن شهر برود و در واقع هیچ جا جایش نیست. او پیش از اینکه دستگیرش کنند با انقلابی های ایران همکاری هایی می کند و هنوز هم انقلاب ایران را دوست دارد! گویا کارلوس در آن سال ها می خواسته شاه پیشین ایران، محمدرضا پهلوی را ترور کند. حالا او در کمال نا باوری ما اعلام می کند مسلمان شده است و کتابی هم در همین راستا نگاشته است. او پیشتر حتی از بن لادن حمایت می کرد.
خود فیلم که شامل سه پارت 2 ساعته است زندگی خصصی و سیاسی کارلوس را روایت می کند و این روایت بسیار مستند گونه و بی هیچ غرض ورزی صورت می گیرد. آخر قسمت اول فیلم نوشته می شود که به کارلوس اجازه تماشای فیلم در زندان را نداده اند اما خود کارلوس فیلم نامه را خوانده است و با برخی از قسمت های فیلم مخالف بوده و آن را واقعیت نمی دانسته. سخنان خود کارلوس که به فیلم خورده می گیرد آخر هر پارت از آن می آید. این فیلم واقعا یکی از بهترین فیلم هایی است که درباره ی ترور ساخته شده و تماشای آن ما را با دوره ای 70 ساله که ترور اهمیت ویژه ای پیدا کرد و همان طور حتی هم اکنون که گروهک های تروریستی بسیاری وجود دارند آشنا می کند.
پوریا جان یک سالگی سینما 5 رو بهت تبریک میگم و خسته نباشی ، کار خیلی ارزشمندی میکنی و برای من که بسیار مفیده
دارم سه گانه های آنتونیونی رو میبینم، سری زدم به پست های قبلیت و نقد و معرفیت رو درباره ی این فیلمها دوباره خوندم (البته فکر کنم نقد دو تاشون رو ... دیدن ادامه » نوشتی)
شاد باشی
۲۷ آبان ۱۳۹۰
تبریک و تشکر فراوان بخاطر مداومت و پشتکارت در ارائه یکی از بخش های جذاب و خواندنی دیوار ، سینما و تئاتر همیشه پیوندی تنگاتنگ با هم داشته اند و علاقمندان مشترکی نیز.
۲۸ آبان ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید