تیوال پوریا گل شناس | دیوار
S1 : 04:53:45
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال
http://www.hhsahneh.ir/Default.aspx?page=17875&section=newlistItem&mid=49636&pid=97843&ln=fa
نگاهی به نمایش "آی" نوشته محمد مساوات به کارگردانی عبدالرضا شیبانی که هم اکنون در سالن ماه حوزه هنری اجرا می شود. علاقه مندان بخوانند!
وحید هوبخت و شکوه حدادی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به نظرم باعث خوشحالیه که در وانفسای غرق شدن تدریجی تیاتر ایران در منجلاب حماقت و بی هنری، چیزی که غیر قابل انکار شده و حتی بانیان این شرایط هم به آن اذعان می کنند، همچنان می تونیم نمایشی رو ببینیم که ما را به آینده ی تیاتر ایران امیدوار کند. آثار مساوات از معدود کارهایی است که جریان نوجوی تیاتر ایران رو گواه می ده و به شیوه ی پوسیده ی "آقایان ِ کارگردان" وقعی نمی گذاره.
"خانه واده" روایت یک قرارداد مصنوعی و وهمی است. "خانه واده" ای که صرفا گمان می کند خانواده است -همان طور که این ترکیب صرفا "خانه" به علاوه ی "واده" است- و همواره در صیانت از نسبتی می کوشد که ما به ازای عینی ندارد. روایت مغشوشی که سرنوشت ما هم در آن رغم خورده است، جهان معلق و مبهمی که سرانجامش را خوانش ها و تاویل های ما توجیه می کنند و هیچ پایگاهی جز این ندارد. ... دیدن ادامه » واقعیتی که مبنایش را از دست می دهد و صدق و کذب امورش از عهده خارج می شود و اشیاء در آن وجهه ی عینی شان را از دست می دهند: هدایایی که واقعیت ندارند. ساده تر جهانی بی معنا شده، کسالت بار، نا شناخته، اما به شدت آشنا که آرمان های مان در آن نقش بر آب می شود. جهانی که واقعیت در آن رنگ می بازد و به دور تکرار کسالت باری از عقده های زندگی مان تبدیل می شود. جهانی که یاداور کافکا است و شیوه ای از اجرا که یادآور تیاتر ابزورد یونسکو است، با این همه این دنیا بر ساختی تازه و بدیع است که تنها یادآور خودش است: جهانی که مساوات خلق می کند! تماشای این تیاتر فوق العاده رو به هیچ وجه از دست ندید.
نقد نمایش "قصه ظهر جمعه" و گفتگو با محمد مساوات را در آخرین شماره ماهنامه ی "مشق آفتاب"-شماره 85- بخوانید.
وحید هوبخت این را دوست دارد
پس از گلستانه به مشق افتاب کوچ کردید ؛-)
۰۳ مرداد ۱۳۹۳
نه ابن طور که شما می گید! هم در گلستانه می نویسم هم در مشق آفتاب :)
۰۴ مرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این نمایش حقیقتا فوق العاده بود.
نگاهی به تئاتر های نصیر ملکی به انضمام یک گفتگو، نوشته ی من در آخرین شماره ماهنامه گلستانه.
موفق و سربلند باشی پوریا جان
۰۶ آذر ۱۳۹۲
مدت ها بوود اسم شما را تو تیوال ندیده بوودم.واقعا همیشه تا اسمتون را میبینم خوشحال میشم.وجود کسایی مثل شما واقعا خالیه اینجا.این مطلبی که راجع به کارهای اقای ملکی جو نوشتین در کدام شماره مجله است؟
۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۳
عذز می می خوام خانم بوذری من الان کامنت شما رو دیدم. الان حضو ذهن ندارم راستش اما طبق تاریخ این پست باید مربوط به آذرماه پارسال باشه. در پایگاه مجلات تخصصی نور یا سایت مگیران می تونید فایل پی دی اف اش را پیدا کنید. در ضمن ممنون از لطف شما.
۱۱ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شنبه از ساعت 10 تا 14 کلوپ نقاشی (رنگ) در آتلیه "نان" برگزار می شود.
برای هماهنگی با شماره ی 09354469796 تماس بگیرید.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آتلیه "نان" از همه ی دوستان طراح دعوت می کند در کلوپ طراحی آتلیه که همه روزه از ساعت 15 تا 20 برقرار است شرکت نمایند. همچنین معلمان و اساتید هنرهای تجسمی می توانند برای برگزاری کلاس های آموزشی در زمینه های مرتبط اقدام کنند.
برای اطلاعات بیشتر و هماهنگی با شماره تلفن های 88827667 - 09354469796 تماس بگیرید و یا به صفحه ی ما به آدرس www.facebook.com/atelienan سر بزنید.
بهرنگ این را خواند
برنا و محمّـدمهـدی ندّاف این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"کامو و اخلاق کالیگولایی" (اصول اخلاق از منظر کامو) در آخرین شماره کتاب ماه فلسفه.
در صورت مطالعه، منتظر نظرات و نقدهای شما عزیزان و دوستان قدیمی هستم.
وجود شما مایه خوشحالی ماست.یادش بخیر نقد فیلم های کشلوفسکی را گذاشته بودین.یادتوونه؟
۰۶ خرداد ۱۳۹۲
سلام دوست قدیمی
در واقع، اخلاق مبحثی بسیار پیچیده است که به راحتی نمی توان در مورد آن سخنی بیان کرد.
من با کامو موافق نیستم، زیرا با عمل به بیان او، در صورت تخریب بنیان های اخلاق، آشوب، جامعه را تهدید خواهد کرد. آشوبی که شاید نسل انسان را به مخاطره بیندازد. ... دیدن ادامه » همان دلیل بنیادین که نیچه از آن بحث می کند: بنیان نهادن اخلاق، برای مقابله با قدرتمندان و تضمین ادامه ی بقای ضعیفان.
ولی به عقیده ی من، زدودن رنگ تقدس از اخلاق کاری است پسندیده.
۰۹ آذر ۱۳۹۲
این مطلب را من تقریبا سه سال پیش نوشتم و بعد از مدت های زیاد چاپ شد. بنابراین بعضی از نظراتم امروز تغییر کرده اند. من با شما موافقم و فکر می کنم شاید مهم ترین بخش از اندیشه های کامو و حتی نیچه تقدس زدایی از اخلاق است. با اینکه امروز کامو دغدغه ی من نیست اما ... دیدن ادامه » هم چنان ئعملا در زندگی همه ما با دغدغه های کامویی رو به رو هستیم. باید بگویم که کامو مشخصا به دنبال تخریب اصول اخلاقی نیست. شما دقیقا درباره نتیجه ی اخلاقی صحبت می کنید ولی در اندیشه هیا کامو نوع کنش و نتیجه آن از اهمیت کم تری بر خوردار است و کامو توجه چندانی به آن ندارد. کامو نظام اخلاقی تدوین نمی کند، چنین وظیفه ای هم ندارد، صرفا می کوشد اخلاق را بی پروا به پرسش بکشد.
۰۸ فروردین ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"ارسطو و تراژدی زیبا" و " هراس از زبان جان" - نگاهی به داستان "همه چیز" اثر اینگه بورگ باخمن، در آخرین شماره ماهنامه گلستانه.
منتظر نظرات و نقد های شما عزیزان هستم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"سینما 5"
فیلم شماره 42: "مش" فیلمی از رابرت آلتمن"
تا به امروز فیلم های بسیار زیادی در مورد جنگ ساخته شده است. جنگ جهانی همواره دستمایه ی بسیاری از هنر مندان متعهد جهان بوده است و البته سوژه بسیاری از فیلم سازان هالیوودی نیز که از برخورد های اکشن جنگ برای ساخت فیلم های بی محتوای سرگرم کننده ی شان بهره می برند. گاه جنگ گاهی از نظر خنده آور و طنز گونه نگریسته شده است هم چون فیلم دکتر استرنج لاو (نک به فیلم ش23 ) و گاهی نیز بسیار مهیج و عاطفی (هم چون فیلم نجات سرباز رایان) به هر صورت جنگ به عنوان یک فاجعه یکی از مهم ترین مسایل روز سینما بوده است. همه فیلم های جنگی صرفا روایت گر خود جنگ نیستند بلکه گاهی ممکن است تاثیر جنگ بر روند زندگی مردم را مورد بررسی قرار دهند، بنا براین هر چه سینما در مورد این فاجعه بشری بیشتر دقیق شد دستاورد های بهتری را به ارمغان آورد.
اما ... دیدن ادامه » رابرت آلتمن که یکی از بزرگ ترین سینما گران هالیوود قلمداد می شود و در عین حال یکی ارز بزرگ ترین منتقدان سینمای بی محتوا ی هالیوود است(او فیلم بازیگر{نک به فیلم ش18 } را در انتقاد به وضعیت اسفبار هالوود ساخت) به سراغ قسمتی از محدوده ی جنگ می رود که شاید می توان بدترین و وحشتناک ترین صحنه های جنگ را در آنجا دید: درمانگاه جنگ! جایی که سربازان زخمی را برای درمان به آنجا می فرستند. پزشکان و پرستاران در آنجا جمع اند و جان جنگجویان آسیب دیده را نجات می دهند. سرتاسر این فیلم بر زمینه ی یک طنز تلخ و سیاه بنا شده است. این قسمت از جنگ در واقع تنها جایی است که زن ها در آن حظور دارند و این به خودی خود دستمایه آلتمن است برای ساختن سکانش های خنده آور.همه ی این آدم ها در واقع جزوی از جنگ اند و به مملکت خود خدمت می کنند اما آن ها تقریبا از گزند های جنگی در امان اند چون از خط مقدم جبهه فاصله دارند. به هر حال در میان این آدم ها که کم کم به این گونه زندگی عادت کرده اند روابطی وجود دارد. آن ها واقعا یک جامعه اند، یک جامعه کوچک با تمام دغدغه هایش. به خونریزی ها ی جنگ عادت کرده اند و جراحی های وحشتناک برای شان هم چون اعمال روزانه است. زن ها در میان هستند و شادی های جامعه تکمیل شده است. همه با هم روابط پنهانی دارند و هر شب یک پرستار در چادر فلان پزشک دیده می شود. همه دغدغه های این جامعه که نمادی از یک جامعه آمریکایی است به همین مسایل پوچ محدود می شود. آن ها در کنار هم خوش می گذرانند در حالی ما از دیدن برخی از صحنه ی عذاب آور فیلم و جان کندن سرباز ها حالت تهوع می گیریم. این درمانگرها همگی به این زندگی عادت کرده اند و همه ی هم و غم شان زنبارگی شان است. جنگ برای آن ها زندگی تازه ای ساخته است، به گونه ای که به کلی فراموش کرده اند که مثلا در شهر زن یا شوهری دارند و حتی فراموش کرده اند که جنگ چیز وحشتناکی است. همه این آدم ها فرو رفته در این شهوت بارگی و لذت های پوچ شان در یک فراموشی فراگیر که هم چون یک بیماری واگیر دار به جان شان افتاده غرق اند. آن ها ممکن است در همین حالت های شان ناراحت بشوند و تا مرز افسردگی های نیست انگارانه پیش بروند و تصمیم بگیرند دست به خود کشی بزنند اما با این همه، همه ی هم و غم شان برگرفته از همین زندگی پوچ شان است بی آنکه ذره ای به حقیقت نزدیک شوند و وضعیت واقعی و اسف بار خود را دریابند. بی آنکه دیگر حتی به سربازی فکر کنند که از بدنش خون بیرون می زند. آن ها مداوای انسانی که در حال مرگ است را به همان راحتی انجام میدهند که غذا خوردن را!
آنچه در سینمای آلتمن بسیار اساسی و مهم است این است که فیلم سازی بسیار توانا است که با سبک واقع گرایانه اش که نوعی زیبایی شناسی ویژه ی خود او را نیز دارد بر طبق اصول سینمایی اش که تقریبا از سینمای کلاسیک متاثر است فیلم را پیش می برد. این واقع گرایی شدید به روشنی برای بیننده در هنگام تماشای فیلم های قابل مشاهده است. این واقع گرایی شاید برای کسی که برای نخستین بار به سراغ سینمای او می رود کمی کسل کنند باشد اما من باید بگویم که این روند که او با شجاعت برای فیلم هایش که از نظر ساختار بسیار قدرتمند اند انتخاب کرده است نشان از تعهد به جای او دارد. او خودش را درگیر سینمای پر زرق و برق و دروغین عصرش نمی کند بلکه با نما بندی های بسیار اندیشمندانه اش فیلم می سازد. به گونه ای که کاملا پیداست برای همه ی دکوپاژ های فیلمش بسیار تامل کرده و شاید برای همه پلان ها استوری برد کشیده است. بر این اساس اگر کمی دقیق تر به فیلم های او نگاه گنیم هیچ گاه برای مان خسته کننده نخواهد بود و به سواد بالای سینمایی او پی خواهیم برد
سپاس از شما جناب گل‌شناس.
حضور و قلم امثال شما در تیوال فرصتی ارزشمند برای همه ماست.
۱۸ آذر ۱۳۹۱
ممنون پوریا عزیز، استفاده کردیم، متاسفانه فیلمی از آلتمن ندیدم هنوز :(
۱۸ آذر ۱۳۹۱
ممنون آقای عمروآبادی این نشان دهنده ی لطف شما است.
۱۸ آذر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سینما تک (در پردیس سینمایی قلهک - شریعتی. یخچال. کنار پارک موزه آب) هر شب سه فیلم از فیلم های مطرح تاریخ سینما اکران می کند. فرصت بسیار خوبی است که شاهکار های تاریخ سینما را روی پرده ببینید.
ممنون پوریا جان، فقط من دقیق متوجه نشدم، در صورتیکه دانشجوی سینما نباشیم هم میتونیم برای عضویت اقدام کنیم؟
۱۸ آذر ۱۳۹۱
ممنون پوریا جان از توضیحاتت
۱۹ آذر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"بازی های مسخره امریکایی" نگاهی به فیلم های بازی های مسخره، اثر میشل هانکه نوشته ی من در شماره جدید ماهنامه گلستانه.
در این مقاله کوشیدم دیدگاه انتقادی و البته روان شناختانه میشل هانکه در فیلم بازی های مسخره به سینمای آمریک را، مورد بررسی قرار بدهم. منتظر نقدها و پیشنهادهای شما هستم.
متاسفانه این فیلم رو ندیدم،
نسخه دیجیتال نقدتون هم اگه بود خوب میشد.
۰۸ آبان ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"سینما 5"
فیلم شماره 46: "موشت" (mouchette) فیلمی از "روبر برسون" (Robert bersson)
برسون از بزرگ ترین فیلم سازان کلاسیک است و آثارش بسیار هنرمندانه اند. او از فیلم سازان موج نو ی فرانسه نیز محسوب می شود، اما جنس فاصله گذاری در فیلم هایش بسیار متفاوت با دیگر فیلم سازان این عرصه است، به ویژه فیلم های قدیمی اش. در بیشتر فیلم های مشهور قدیمی او، مونولوگ گویی توسط اول شخص، البته از نوعی که فقط صدا شنیده می شود (سونولوگ) بسیار زیاد است و این خود موجب نوعی روایت و قصه گویی می شود که جذابیت داستانی فیلم را منحصر به فرد می کند. نمونه ی بسیار موفق این نوع را می توان فیلم بسیار خوب "یک محکوم به مرگ گریخت" دانست که در حین تعلیق بسیار فراوان فیلم و جذابیت فوق العاده اش که هیجان انگیز است، ما در سطحی بالاتر از تماشاچی "همذات پندار" قرار می گیریم. این دستاورد همان مونولوگ ها است.
اما ... دیدن ادامه » فیلم موشت یکی از غم انگیزترین فیلم های سینما است و تماشای زندگی دختربچه ای به نام موشت برای تماشاچی بسیار دردآور است. این فیلم تصویر گر جامعه ی موشت است که در وهله ی اول خانواده ی او است. خانواده ی فقیری که در آن پدر و برادر موشت تمام روز را کار می کنند، مادر او مریض است و همواره روی تخت افتاده و هیچ کاری نمی تواند بکند، و نوزادی هم همیشه روی زمین در رختخواب است و گریه می کند. موشت باید به مدرسه برود، از مادرش مراقب کند، از کودک نوزاد مراقبت کند و گاهی هم در یک کاواره ظرف بشورد. وقتی از مدرسه برمی گردد همیشه دو پسر او را صدا می کنند و وقتی او برمی گردد یکی از آن ها شلوارش را جلوی او پایین می کشد. او هیچ دوستی ندارد و پس از مدرسه بی جهت به بچه مدرسه ای ها، یواشکی بی آنکه کسی او را ببیند گل و سنگ پرتاب می کند. آدم ها در فیلم مشروب می خورند و عقده های شان را روی هم خالی می کنند. یکی از شخصیت های فیلم بی جهت برای پرندگان تله می گذارد و پس از اینکه حیوان در تله بسیار عذاب می کشد آن را آزاد می کند. یک پیرمرد هست که دختر کارکن کاواره چشمش را گرفته و دوست پسر او را تهدید به مرگ می کند. باز ما همین آدم ها را می بینیم که در کافه می نشینند و عرق می خورند، کار می کنند و پول درمی آورند. هیچ امیدی به زندگی آینده نیست و همه چیز در بیهودگی و پوچی می گذرد. موشت که به قولی در خود فیلم "یک خرگوش بیچاره" است یک روز در جنگل راهش را گم می کند و در باران شدیدی که می بارد همانجا گیر می افتد. مردی او را می بیند، مردی که مست است و او وارد جریان همان دو مردی می شود که هر دو عاشق دختری اند که در کاواره کار می کند. مرد مست گمان می کند دیگری را کشته و در میان صحبت هایی که با موشت می کند، می خواهد کاری کند که موشت این ماجرا را برای کسی بازگو نکند. در نهایت او به موشت تجاوز می کند. او با تمام بی حیایی اش به یک کودک تجاوز می کند و پس از آن همسایه ای به موشت می گوید هرزه! موشت همان شب می خواهد به مادرش جریان را بگوید: "مامان می خواستم یه چیزی بهت بگم" اما برادر نوزادش گریه می کند و موشت مجبور است او را ساکت کند. مادرش همان شب به او می گوید: دختر خوبی باش، مراقب مست ها باش! موشت می گوید "مامان می خواستم یکی چیزی بهت بگم" و دیگر هیچ صدایی از مادر مریض در نمی آید، او مرده و تنها پناه موشت بابود شده. حالا مجبور است کار کند، از پدرش کتک بخورد و از زندگی عذاب بکشد. همه به او مشکوک اند و او هم چون خرگوشی می شود شکارچی های زیادی قصد دارند بزنندش ولی این طرف و آن طرف می دود تا از دست شان خلاص شود. او هم چنانچه از درون از مشکلات روانی دشواری که محیطش برای ایجاد کرده رنج می برد و از آدم ها ی اطرافش صدمه می بیند. اما در آخر خرگوش را از دست شکارچیان ماهر گریزی نیست...
باید دانست که سینمای برسون و به ویژه فیلم موشت، هنر تصویر است. در موشت تصویر همه چیز را می گوید و حرف ها بسیار بسیار کم اند. سکوت هول انگیز خود به پیشبرد فضای غم انگیز فیلم کمک می کند. (همان کاری که برگمان در فیلم سکوت انجام داد) این سکوت خود فریادی بلند است، و تاثیری که تصویر در ما می کند به درک هنری عمیق تری می انجامد چرا که سینما هنر تصویر است. این فیلم برسون دقیقا ما را به یاد آثار میشاییل هانکه می اندازد و همان طور که می دانید هانکه از برسون بسیار تاثیر گرفته و خودش هم برسون را از فیلم سازان مورد علاقه اش معرفی کرده است. تماشای فیلم های ارزشمند برسون شاید موجب شود درک عمیق تری نسبت به آثار هانکه پدیدآید و ارزش انکارناپذیر این هنرمند "مدرنیست" بیشتر درک شود.
فیلم شماره 44 :"ربان سفید" فیلمی از "میشاییل هانکه"
هانکه از فیلم سازان جدید دنیای ما است و از هم اکنون در دسته ی فیلم سازانی قرار گرفته است که سبک و سیاق ویژه ی خود را دارند. هانکه با توجه به تعریفی که برای هنر و سینما (با توجه به پدیده ی جهان مدرن) قایل است دست به ساخت فیلم هایی می زند که به عقیده ی من نه تنها از نظر هنری و ساختاری در مرحله ی متعالی ای قرار می گیرند بلکه می توان آن ها را بهترین فیلم هایی دانست که به کار جهان امروز می آیند. دنیای سینمای او دنیای همین عصر است. همان واقعیتی که در این جهان می گذرد. به قول روب گریه "همه می گویند از واقعیت می نویسند اما هیچ کس نمی گوید چگونه!" اما هنر هانکه به آن اندازه از درک و شعور رسیده است که حتی نمی خواهد مدعی این باشد که همه ی واقعیت ها را بازگو کند. فیلم "پنهان"(نک به فیلم ش 1) بهترین مثال است: در اینجا او نمی ... دیدن ادامه » خواهد همه ی آنچه در فیلم است به پاسخی برسد تا بییننده را اغنا کند اما صراحتا نشان می دهد که کادر دوربین او تنها قسمتی از زندگی را می تواند نشان دهد و بقیه پنهان است. هانکه می گوید: "سینمای من بیانیه ای است علیه سینمای رو به سقوط آمریکا" بله، این حقیقت دارد، هانکه بزرگ ترین هنرمندی است که همواره در سینمایش از دروغ زنی پرزرق و برق سینمای هالیوود که بییننده را تا آخر نگه می دارد و در آخر با یک نتیجه گیری رو به رو می کند، مبارزه می کند.(نک به بازی های خنده دار آمریکایی، فیلم ش 5 ) هانکه بدون آنکه بخواهد ما را به جایی ببرد و پاسخی را برای ما آماده کند بیشتر می کوشد با پرسش هایی که در ذهن ما ایجاد می کند عذابمان بدهد! او ما را به بخشی از واقعیت اجتماعی و روانی هستی مان روبه رو می کند تا بدانیم جهان مان، این دنیای صنعتی شده ی مدرن چقدر سیاه و تاریک است و ما در این دنیای نا شناخته چقدر سرگردانیم. این جملات ما را به یاد آنتونیونی می اندازد و هانکه نیز می گوید من همیشه آنونیونی را تحسین کرده ام. (به ویژه نک به "کسوف" فیلم ش 28)
همه ی سینمای او به عقیده من در متعالی ترین گونه ی ممکن از هنر ارایه می شود. در سینمای او، هنر به غایت هدفی را دنبال نمی کند، بلکه همان طور که وظیفه ی هر گونه هنر حقیقی است، در روندی آزاد، مطالبی را ارایه می دهد که اثرش را به گونه ای می سازد که خود بیننده هم در آن آفریننده است. به این معنا که فیلم به خودی خود نیمه کاره است و شما با تماشای آن و برداشت خودتان از آن، کلیت آن را می سازید، به عبارتی مطالب فیلم به هیچ وجه به شما تحمیل نمی شود. به راستی که باید به چنین هنری و چنین هنرمندی آفرین گفت.
ربان سفید آخرین فیلم هانکه است (البته به تازگی او فیلمی به نام "عشق" ساخته است که نخل طلای کن را از آن خود کرد) که در آن با اینکه سینمایی کماکان متفاوت با دیگر فیلم هایش ارایه می دهد، هم چنان به اصول هنرمندانه خود پایبند است.
آنچه در جامعه دیده می شود و آنچه تاریخ را می سازد بسته به فرد فرد آن جامعه است. نخستین بنیان زندگی اجتماعی فرد همان خانواده است. هانکه در این فیلم که تنها فیلم سیاه سفید او است، به بررسی رخدادهای عجیبی می پردازد که در یک ده رخ می دهد و منجر به قتل و جنایت می شود. جالب اینجا است که این فیلم با اینکه صراحتا هیچ اشاره ای از جنگ در آن نمی شود، سال های قبل از آغاز جنگ را نشان می دهد. باز هم هم چون گذشته شخصیت های اصلی فیلم کودکانی اند که نخستین اجتماع شان به آن ها ضربه وارد می کند. کشیشی مستبدانه بر خانواده و کودکانش حکم می راند. پسر جوانی مرگ مادرش را به حساب سرمایه داری اشراف زاده می گذارد و می خواهد انتقام بگیرد. پدری پس از مرگ همسرش به دختر نوجوانش گرایش جنسی دارد و ... همه ی این ها موجب ایجاد رخدادهای پیچیده و عجیبی می شوند که پاسخ گویی به آن ها تقریبا ناممکن است اما همه و همه نشان از عقده ها و درد هایی دارند که یک جامعه را به سقوط می کشاند و خشونت را نهادینه می کند. ما در این روستا بستر مهیای جنگ را در یک جامعه مریض که همه با هم سر دعوا دارند، می بینیم. این همه در همین رفتارهای روانی آدم ها نمایان می شود. اما باز هانکه با خلاقیت سرسام آورش ما را شگفت زده می کند: همه ی آنچه ما در فیلم می بینیم زندگی چند تا از خانواده هاست و ما همواره در طول تماشای فیلم می کوشیم همه رخدادها را با همین آدم ها تبیین کنیم اما در آخر فیلم، در سکانسی که در کلیسا می گذرد کشیش رو به مردم می گوید شاید قاتل در میان ما باشد و فیلم چهره ی آدم های زیادی را نشان می دهد که در همان روستا هستند و ما تا به حال آن ها را ندیده ایم و از زندگی شان بی خبریم. شاید آن ها هم در داستان فیلم ما نقشی داشته اند و ما بی خبریم. و از طرف دیگر این دیدگاه عمیق تر نیز می شود زیرا خود فیلم هم بیشتر از نگاه یک معلم در آن ده روایت می شود. (به شکل سونولوگ) در این صورت ما بیشتر به شناخت محدودمان از هستی و آدم ها پی می بریم و قضاوت برای مان دشوار تر می شود. توضیح بیش از این درباره فیلم ممکن است موجب افشای غافل گیری های داستان فیلم شود.
همان طور که پیش از این گفتم، به دوستان پیشنهاد می کنم ویژه نامه ای را که در این شماره مجله ی سینما ادبیات، درباره میشاییل هانکه چاپ شده است را بخوانند.
... و اینک عشق :-)

دیرزمانی بود چشم به راه نگارش دوباره سری نقد های آقای گل شناس بودم. این آغاز دوباره، نشانه بسیار ارزشمندیه.
۲۴ شهریور ۱۳۹۱
درود پوریا جان
به توصیه ی شما چند روز پیش فیلم ساعت گرگ و میش برگمان را دیدم.
به نظرم این فیلم از آن دسته فیلمهای به شدت شخصی است که نیاز دارد تا مخاطب خاص خود را بیابد. فکر میکنم اگر که اجازه دهیم تا تصورات از خلال دریچه منطق گذر کرده و به لایه های درونی ... دیدن ادامه » تر ذهن ما وارد شوند، ساعت گرگ و میش فهمیده می شود در غیر این صورت...
۲۶ شهریور ۱۳۹۱
متاسفانه منظور شما را درست نمی فهمم اما موافقم که بی تردید هر اثر هنری خوبی، به این دلیل که منحصر به فرد است جهان شخصی خودش را دارد.
۰۷ مهر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"سینما 5"
فیلم شماره 49: "آگراندیسمان" (blow up) فیلمی از "میکل آنجلو آنتونیونی"
این فیلم آنتونیونی شاهکار او است. می توان همه ی اندیشه های جالب توجه و هنرمندانه ی او را که در دیگر فیلم های مهمش بازتاب داده می شد را در این فیلم یافت. آنتونیونی که همیشه سینمایش سینمای مدرنیسم بود با چنان زبردستی ای خردورزی مدرنیته را که به قول آدورنو وظیفه ی هنر مدرن است پیش برد که همچنان نام او همیشه جزو بزرگ ترین هنرمندان مدرنیست سده ی بیستم جاودانه خواهد ماند. آنتونیونی تمامیت را در فلیم هایش شکست، کاری که هنر مدرن می کند. او نگاهش را به هستی بدون هیچ پرگویی و بدون هیچ قضاوتی ارایه داد و انسان مدرن را با همه کجی ها و راستی هایش به تصویر کشید. من بعد از سال ها چند شب پیش فیلم ماجرا (نک به فیلم ش41) را دیدم و بعد از روزها فکر کردن هم اکنون به وحشت افتاده ام. آنتونیونی فیلم سازی ... دیدن ادامه » است بسیار ساختارشکنانه به اصول سینمای کلاسیک تاخت. او در فیلم هایش گره می افکند بدون این که آن را باز کند و تعلیقش را پاسخ دهد. او حتی سیر معمولی یک فیلمنامه را به هم می ریزد و ما را یک دفعه در فضایی نا آشنا در میان آدم های نا آشنا رها می کند. اینکه تمامیت در آثار او به هم می ریزد در همین جا رخ می دهد: آنتونیونی خودش هم آدم های فیلمش را نمی شناسد، بلکه شناختش به همان اندازه ای که ما آدم های او را می شناسیم. ما کنار آنتونیونی می نشینیم و به همراه خود او فیلم خود او را تماشا می کنیم.
در آگراندیسمان آنتونیونی زندگی مردی را روایت می کند که در بی خیالی تمام زندگی می کند. او فقط تفریح می کند. آتلیه ی عکاسی دارد و بسیاری از دختر ها دوست دارند در آنجا برای او کار کنند. او گهگاه زن ها ی آتلیه اش را که از آنان عکس هایی برای مدل می اندازد تحقیر می کند و از این کار لذت می برد. بیهوده در خیابان ها می چرخد و از یک عتیقه فروشی سر در می آورد. همه تلاشش را می کند تا ملخ یک بالگرد را بخرد هر چند که پس از چند روز شاید دیگر ارزشی برای آن قایل نباشد. این مرد که بسیار رها و آزاد به ما نشان داده می شود روزی در یک پارک از یک زن و مرد که کمی به هم نزدیک شده اند یواشکی عکس می اندازد. او این کار را برای تفریح می کند اما همه تلاشش را برای پنهان ماندن انجام می دهد. در آخر زن به سمت او می آید و از او خواهش می کند حلقه ی فیلم را به او پس بدهد. او در آخر زن را به آتلیه اش می کشاند و حلقه ای به او می دهد در حالی که حلقه ی اصلی هنوز دست خودش است. او عکس ها را ظاهر می کند و متوجه می شود که چیزی در گوشه ی عکس دیده می شود. با آگراندیسمان عکس را بزرگ تر و بزرگ تر می کند و می فهمد مردی با اسلحه پشت درخت پنهان شده است. او دچار دلهره می شود، و می فهمد این که حتی بیهوده این طرف و آن طرف چرخ بزند می تواند چه تاثیری داشته باشد. او می فهمهد هر چه در هستی اشدقیق تر بنگرد و آن را بزرگ نمایی کندبیشتر وحشت زده می شود. آیا او از رخ دادن یک جنایت جلوگیری کرده است؟ آیا کسی در آنجا مرده؟ او به جستجو ادامه می دهد و فیلم ما را با یک واقع بینی خیره کننده جلو می برد و بر کنجکاوی مان می افزاید. او در همان پارک یک جنازه پیدا می کند و مسئله بغرنج تر می شود. موضوع را به دوستش می گوید و دوستش هیچ کمکی به او نمی کند. یک روز که به خانه برمی گردد می بیند زنش با دوستش خوابیده ... زندگی او روز به روز بزرگ نمایانه تر به خود او نشان داده می شود.
آنتونیونی نمی خواهد موضوع قتل را برای ما باز کند. او نمی خواهد به همه ی سوال های ما پاسخ دهد، بلکه می خواهد ما هر آنچه را که برای درک اثرهنری او لازم است دریابیم. من از هم اکنون خیال شما را راحت کنم: ما علت هیچ یک از این رخداد ها را نمی فهمیم ولی با حقیقتی چه بسا تلخ تر و مهم تر رو به رو می شویم. آنتونیونی نمی خواهد ما را سرگرم تماشا معلق نگه دارد و اغنای مان کند. بیش از این گفتن ممکن است موجب افشای غافل گیری های فیلم شود. اما حالا من از شما می پرسم: آیا این همان دیدگاهی نیست که هانکه در ربان سفید و پنهان اتخاذ می کند؟ آیا این همان دیدگاه تارکوفسکی در فیلم هایش نیست؟ آیا این همه ما را به یاد فیلم پول برسون نمی اندازد؟
آنتونیونی و فکر کردن راجع به فیلماشو دوست دارم .. بلوآپ فیلم مورد علاقه منه و فکر می کنم یکی از فلسفی ترین فیلماشم هست..مرسی از معرفیش.
۰۳ آذر ۱۳۹۰
چند سال قبل این فیلم را دیده بودم و از تم فیلم و ریتم ان و موضوعی که بدان میپرداخت خوشم امد . اعتراف میکنم پس از دیدن فیلم با مطالعه نقد و نظر های پیرامون ان به نکات بیشتری در باره اش پی میبریم که موجب ترغیب به دیدن دوباره ان میشود . ممنون از معرفی و نقد زیبایت ... دیدن ادامه » .
۰۴ آذر ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"سینما 5"
فیلم شماره 47: "یادآوری" (memento) فیلمی از " کریستوفر نولان"
کریستوفر نولان هم اکنون از پرطرفدارترین فیلم سازان امریکا است. او از کارگردانان جوان و خوب سینمای آمریکا محسوب می شود.
"یادآوری" فیلمی است که بیش از هرچیز مرا به یاد داستایوسکی می اندازد. نولان فیلم های اندیشمندانه ای می سازد که حقیقتا متعلق به عصر کنونی سینما است. فیلم های او در عین پیچیدگی های شان برای مردم امروز دنیا ساخته می شوند و از جذابیت های روز سینمای هالیوود بهره مندند. یاداوری داستان مردی است که قبلا همسرش را کشته اند و در همان حادثه به خود او هم حمله کرده اند و ضربه ای که به او خورده موجب فراموشی اش شده و حافظه اش را از دست داده، به گونه ای که حافظه اش فقط چند ساعت یارای او است. او یک دفعه، مثلا خود را در خیابان می یابد در حالی که نمی داند چه کار می کند، به کجا می رود یا به کجا ... دیدن ادامه » باید برود. فراموشی برای او مشکل گریز نا پذیری است اما او می کوشد با این وضع مبارزه کند. او می خواهد انتقام همسرش را بگیرد و قاتل او را بکشد. با این همه انجام این کار برایش خیلی دشوار است، زیرا ممکن است هر کسی از او سوء استفاده کند. او حتی فراموش می کند ماشینش را کجا پارک کرده یا خانه اش کجا است و بد تر از آن اینکه به کلی فراموش می کند که خانه یا ماشینی دارد. او باید هر چیز مهمی را که می فهمد بنویسد و از هر چیز مهمی عکس بگیرد. بهترین جایی که می تواند از درامان ماندن نوشته هایش مطمئن باشد بدنش است. او به هر چیز مهمی که پی می برد روی بدنش خالکوبی می کند. هر روز صبح که از خواب بلند می شود، صورتش را که می خواهد بشورد روی دستش یک خالکوبی می بیند، بعد به بدنش نگاه می کند و شگفت زده می شود! چون تنش پر از نوشته های جور و واجور است. مثلا اینکه به فلانی اعتماد نکن یا فلانی می تواند به تو کمک کند. تو ماشین داری، تو فلان جا زندگی می کنی. او هر روز مجددا با زندگی اش آشنا می شود اما همه کوشش را به کار می بندد که با اینکه دچار این فراموشی وحشتناک است با استفاده از یادآوری های همیشگی، خود را بازیابد.
خود فیلم از پایان شروع می شود. این مهم ترین ویژگی این فیلم است که آن را تبدیل به یک فیلم فوق العاده می کند. ما هم چون این مرد فراموش کار که زندگی را از پایان به آغاز می شناسد؛ یعنی هر چند ساعت یک بار خودش را باز می شناسد و می خواهد به همه چیز پی ببرد، سردرگم فیلم را از پایان به آغاز می بینیم. این چنین است که یک ساختار هنری بسیار جدید با توجه به درون مایه ی خود فیلم که چنین می طلبد آغشته می شود و یک فیلم خوب می سازد. نه اینکه نوع روایت به داستان فیلمنامه تحمیل شود، بلکه بهترین نوع روایت که ذاتا می طلبد همین است. اینجا نیاز است که داستان را از آخر دنبال کنیم چون فیلمساز می خواهد ما شخصیت فیلمش را درک کنیم.
اما مهم ترین مسئله که در این فیلم ما را بسیار به فکر فرو می برد این است که این مرد فراموش کار درجایی برای اینکه رخدادی ناگوار را از خودش پنهان کند و خوشبخت تر باشد به خودش دروغ می گوید. او در جایی جمله ی بسیار سرنوشت سازی را می نویسد که واقعیت ندارد اما در همه ی فیلم راهبر او است. او در برابر واقعیت تلخ وا می ماند و خودش ترجیح می دهد که پس از این با خیالاتش زندگی کند هر چند که این خیالات موجب جنایت می شود. این کارش دیگر برگشت ناپذیر است و هیچ جور نمی تواند آن را جبران کند چون هیچ وقت به یاد نمی آورد که خودش به خودش دروغ گفته است و قابل اعتماد ترین سندی که در دست دارد همان چیزی است که خودش نوشته، و همان عکسی است که خودش گرفته. این چنین است که فیلم ما را به یاد اندیشه های بسیار عمیق داستایوسکی درباره خیال پردازی می اندازد. خود ما تا چه حد با واقعیت زندگی می کنیم؟ ما تا چه اندازه جنبه ی پذیرش واقعیت ها را داریم؟ ما تا چه حد فراموش کاریم؟ تا چه حد به خودمان دروغ می گوییم؟ ساده تر بگویم: ما تا حد خیال پردازیم؟ به همان اندازه تاوان خیال پردازی های مان را خواهیم داد.
آخرین جمله را این مرد فراموش کار می گوید است است: من کجا هستم؟ در حالی که پشت فرمان ماشینش نشسته است و به سرعت حرکت می کند!
این فیلم رو همون موقع که اومد دیدم و به نظرم فیلمی عجیبی بود و همراه شدن با داستان آن مرد.یه حسی بود.
۱۹ آبان ۱۳۹۰
موافقم. علاوه بر این منظورم ان بود که با سیاستهای نادرست متولیان لذت دیدن و درک فیلم در سینما به خاطرات پیوسته و بایستی به دیدن فیلم در صفحه کوچک تلویزیون و در فضای محدود و محصور خانه ها بسنده کرد.
اسم خانه سینما را میشنوم یاد همین وضعیت سینما در خانه ... دیدن ادامه » میافتم.
۲۳ آبان ۱۳۹۰
با شما موافقم آقای نخعی.
۲۷ آبان ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"سینما 5"
فیلم شماره 46: "موشت" (mouchette) فیلمی از "روبر برسون" (Robert bersson)
برسون از بزرگ ترین فیلم سازان کلاسیک است و آثارش بسیار هنرمندانه اند. او از فیلم سازان موج نو ی فرانسه نیز محسوب می شود، اما جنس فاصله گذاری در فیلم هایش بسیار متفاوت با دیگر فیلم سازان این عرصه است، به ویژه فیلم های قدیمی اش. در بیشتر فیلم های مشهور قدیمی او، مونولوگ گویی توسط اول شخص، البته از نوعی که فقط صدا شنیده می شود (سونولوگ) بسیار زیاد است و این خود موجب نوعی روایت و قصه گویی می شود که جذابیت داستانی فیلم را منحصر به فرد می کند. نمونه ی بسیار موفق این نوع را می توان فیلم بسیار خوب "یک محکوم به مرگ گریخت" دانست که در حین تعلیق بسیار فراوان فیلم و جذابیت فوق العاده اش که هیجان انگیز است، ما در سطحی بالاتر از تماشاچی "همذات پندار" قرار می گیریم. این دستاورد همان مونولوگ ها است.
اما ... دیدن ادامه » فیلم موشت یکی از غم انگیزترین فیلم های سینما است و تماشای زندگی دختربچه ای به نام موشت برای تماشاچی بسیار دردآور است. این فیلم تصویر گر جامعه ی موشت است که در وهله ی اول خانواده ی او است. خانواده ی فقیری که در آن پدر و برادر موشت تمام روز را کار می کنند، مادر او مریض است و همواره روی تخت افتاده و هیچ کاری نمی تواند بکند، و نوزادی هم همیشه روی زمین در رختخواب است و گریه می کند. موشت باید به مدرسه برود، از مادرش مراقب کند، از کودک نوزاد مراقبت کند و گاهی هم در یک کاواره ظرف بشورد. وقتی از مدرسه برمی گردد همیشه دو پسر او را صدا می کنند و وقتی او برمی گردد یکی از آن ها شلوارش را جلوی او پایین می کشد. او هیچ دوستی ندارد و پس از مدرسه بی جهت به بچه مدرسه ای ها، یواشکی بی آنکه کسی او را ببیند گل و سنگ پرتاب می کند. آدم ها در فیلم مشروب می خورند و عقده های شان را روی هم خالی می کنند. یکی از شخصیت های فیلم بی جهت برای پرندگان تله می گذارد و پس از اینکه حیوان در تله بسیار عذاب می کشد آن را آزاد می کند. یک پیرمرد هست که دختر کارکن کاواره چشمش را گرفته و دوست پسر او را تهدید به مرگ می کند. باز ما همین آدم ها را می بینیم که در کافه می نشینند و عرق می خورند، کار می کنند و پول درمی آورند. هیچ امیدی به زندگی آینده نیست و همه چیز در بیهودگی و پوچی می گذرد. موشت که به قولی در خود فیلم "یک خرگوش بیچاره" است یک روز در جنگل راهش را گم می کند و در باران شدیدی که می بارد همانجا گیر می افتد. مردی او را می بیند، مردی که مست است و او وارد جریان همان دو مردی می شود که هر دو عاشق دختری اند که در کاواره کار می کند. مرد مست گمان می کند دیگری را کشته و در میان صحبت هایی که با موشت می کند، می خواهد کاری کند که موشت این ماجرا را برای کسی بازگو نکند. در نهایت او به موشت تجاوز می کند. او با تمام بی حیایی اش به یک کودک تجاوز می کند و پس از آن همسایه ای به موشت می گوید هرزه! موشت همان شب می خواهد به مادرش جریان را بگوید: "مامان می خواستم یه چیزی بهت بگم" اما برادر نوزادش گریه می کند و موشت مجبور است او را ساکت کند. مادرش همان شب به او می گوید: دختر خوبی باش، مراقب مست ها باش! موشت می گوید "مامان می خواستم یکی چیزی بهت بگم" و دیگر هیچ صدایی از مادر مریض در نمی آید، او مرده و تنها پناه موشت بابود شده. حالا مجبور است کار کند، از پدرش کتک بخورد و از زندگی عذاب بکشد. همه به او مشکوک اند و او هم چون خرگوشی می شود شکارچی های زیادی قصد دارند بزنندش ولی این طرف و آن طرف می دود تا از دست شان خلاص شود. او هم چنانچه از درون از مشکلات روانی دشواری که محیطش برای ایجاد کرده رنج می برد و از آدم ها ی اطرافش صدمه می بیند. اما در آخر خرگوش را از دست شکارچیان ماهر گریزی نیست...
باید دانست که سینمای برسون و به ویژه فیلم موشت، هنر تصویر است. در موشت تصویر همه چیز را می گوید و حرف ها بسیار بسیار کم اند. سکوت هول انگیز خود به پیشبرد فضای غم انگیز فیلم کمک می کند. (همان کاری که برگمان در فیلم سکوت انجام داد) این سکوت خود فریادی بلند است، و تاثیری که تصویر در ما می کند به درک هنری عمیق تری می انجامد چرا که سینما هنر تصویر است. این فیلم برسون دقیقا ما را به یاد آثار میشاییل هانکه می اندازد و همان طور که می دانید هانکه از برسون بسیار تاثیر گرفته و خودش هم برسون را از فیلم سازان مورد علاقه اش معرفی کرده است. تماشای فیلم های ارزشمند برسون شاید موجب شود درک عمیق تری نسبت به آثار هانکه پدیدآید و ارزش انکارناپذیر این هنرمند "مدرنیست" بیشتر درک شود.
ممنون پوریا جان، هنوز Mouchette ندیدم، اما با نقدی که نوشتی خیلی یاد فیلم Satan tango بلا تار افتادم، فضاهای بارونی، یه دهکده یا شهرک کوچیک که همه ی آدماش تمام وقتشونو تو تنها بار اون حوالی میگذرونن، و اتفاقات احمقانه ای که تو این اجتماعات کوچیک میوفته(مثل داگ ... دیدن ادامه » ویل، یا U turn)...حتمن خواهم دید این فیلم...از برسون فیلم Four Nights of a Dreamer دیدم و خیلی لذت بردم...
۱۳ آبان ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"سینما 5"
فیلم شماره 45: "اینک آخرین زمان" فیلمی از "فرانسیس فوردکاپولا"
فوردکاپولا را در همه جای دنیا با سری فیلم های پدرخوانده می شناسند. به ویژه در ایران که پدرخوانده ها اتفاقا بسیار طرفدار دارند. این سری فیلم ها که فوردکاپولا بیشتر شهرت خود را وامدار آن ها است فیلم های بسیار خوب و انتقادی بودند که جامعه ی خشونت و قتل در آمریکا را تصویر می کردند. اما فورد کاپولا محدود به پدرخوانده ها نیست. او با نگاه عمیقی که نسبت به سینما دارد برای فیلم هایش فضایی ناب پدید می آورد که ریشه در سبک نوعی فیلم در آمریکا دارد، که اتفاقا این سبک و سیاق سینمایی جزو بهترین دستاورد های سینما ی امریکا است. ساختار فلیم های فورد کاپولا همیشه زیبا است و این زیبایی بهترین بستر را برای فراز های اندیشمندانه ی او فراهم می آورد. او همان طور که پدرخوانده ها را ساخته فیلم های شگفت انگیزی ... دیدن ادامه » مثل "جوانی بدون جوانی" را ساخته که در آن عقاید فلسفی-عرفانی بسیار شگفت آوری واکاوی می شوند.
اما اینک آخرین زمان که بی تردید از بزرگ ترین فیلم هایی است که در زمینه ی جنگ ساخته شده است، اندیشمندانه ترین نگاه را به جنگ آمریکا و ویتنام دارد. فوردکاپولا فیلمی می سازد حقیقتا بی هیچ کاستی، و چنان منتقدانه با آزاد اندیشی رفتار آمریکا درباره ی این جنگ را زیر سوال می برد که برای ما که در چنین جامعه ای زندگی می کنیم شگفت انگیز است. از زمان آغاز جنگ ویتنام حرف های زیادی درباره ی آن گفته شد و در ادامه زمانی که نتیجه برای آمریکا مطلوب نبود و نتوانست در جنگ دربرابر یک کشور جهان سومی پیروز شود، بسیاری از سیاست اندیشان را دربرابر این رخداد تاریخی انگشت به دهان کرد. اما فیلم ساز در اینجا با نگاهی بسیار ژرف موضوع جنگ را بررسی می کند و یک فیلم فلسفی می سازد. به این شکل که ما در هنگام تماشای فیلم در فضایی بسیار واقعی از جنگ ویتنام قرار می گیریم و با همه ی فجایع که هر کدام لخت و عریان واقعیت تلخ جنگ را باز می نمایند رو به رو می شویم. از طرفی یک فرمانده ی مشهور از سپاه آمریکا (که مارلون براندو این نقش را بازی می کند) به جنون رسیده است و دست به کارهای به ظاهر احمقانه ای می زند. ارتش آمریکا و دولت آمریکا این خبر را از جهان رسانه ها مخفی نگه می دارد، زیرا با تمام فراز و نشیب هایی که جنگ طی می کند این خیلی برای آمریکا دردسر آفرین است که دنیا بفهمد فرمانده ای از ارتش امریکا در ویتنام دیوانه شده است و با قدرت و سپاهی که دارد دست به جنایت می زند. ما که از ابتدای فیلم به همراه گروهی اعزامی از آمریکا که در جستجوی همین فرمانده ایم، (سرهنگی در این گروه است که دستور قتل همین فرمانده را دارد) زمانی که با او رو به رو می شویم نه تنها با یک آدم روانی و مجنون رو به رو نیستیم، بلکه با یک اندیشمند که مسئله ی فلسفی "اراده ی معطوف به قدرت" (همان که نیچه همه جهان را بر اساس آن تبیین می کرد) را دریافته رو به رو می شویم. این مرد با بهره گیری از منطق جنگ که خود در پی اراده ی قدرت است، رفتار خودش را بر اساس همین منطق و عقلانیت تنظیم می کند. این در واقع عصیان او است نسبت به دولت دروغگوی آمریکا و جامعه ی دروغ زنی که آفریده، است. بیش از این گفتن ممکن است موجب افشای غافل گیری های فیلم بشود اما لازم است بگویم زمانی که ما با این مرد که می شود او را چیزی شبیه به "ابرمرد طاغی" نیچه دانست رو به رو می شویم فیلم در فضایی قرار می گیرد که به حق یکی از بکر ترین و کمیاب ترین فضاهای سینمایی است، به شکلی که بیننده به کلی خود را دنیای فیلم ساز که دنیایی بسیار غریب است می بیند و با آن ارتباط عمیقی برقرار می کند، زیرا نوع نشان دادن این دنیا بسیار زیبا است.
درود پوریا جان . ممنون . منم این فیلم رو بسیار دوست میدارم
۰۶ آبان ۱۳۹۰
پوریا با اینکه این روزا سر زدن به دیوار برام خیلی سخت شده، اما همچنان میخونمت...بازی رابرت دووال و مارلون براندو برام خیلی به یاد موندنی بود...کنار "بی تردید از بزرگ ترین فیلم هایی است که در زمینه ی جنگ ساخته شده است" به زعم من حتمن باید اسم غلاف تمام فلزی ... دیدن ادامه » هم باشه. جوانی بدون جوانی واقعا ایده ی نابی بود و ترکیب این ایده با دغدغه های دومینیک(ریشه ها و لوگوس ها)، اما حقیقتا کنار سایر آثار کاپولا کم رنگ.
۰۷ آبان ۱۳۹۰
من خودم فیلم جوانی بدون جوانی را دوست ندارم بلکه فقط آن را به عنوان نمونه ای که فوردکا÷ولا سینمایی متفاوت از خود ارایه می دهد یاد کردم.
درمورد غلاف تمام فلزی خودم به فکرم زد که بنویسمش ولی من واقعا نتوانستم آن طور که پیش از تماشای این فیلم حدس می زدم با ... دیدن ادامه » آن ارتباط برقرار کنم. ترجیح دادم به دکتر استرنج لاو بسنده کنم.
خیلی ممنونم که نوشته های مرا می خوانید. درباره ذغذغه های دومینیک با شما موافقم و احساس کردم با فلسفه هم آشنایی دارید. باعث خوشبختی است.
۱۳ آبان ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"سینما 5"
فیلم شماره 44 :"ربان سفید" فیلمی از "میشاییل هانکه"
هانکه از فیلم سازان جدید دنیای ما است و از هم اکنون در دسته ی فیلم سازانی قرار گرفته است که سبک و سیاق ویژه ی خود را دارند. هانکه با توجه به تعریفی که برای هنر و سینما (با توجه به پدیده ی جهان مدرن) قایل است دست به ساخت فیلم هایی می زند که به عقیده ی من نه تنها از نظر هنری و ساختاری در مرحله ی متعالی ای قرار می گیرند بلکه می توان آن ها را بهترین فیلم هایی دانست که به کار جهان امروز می آیند. دنیای سینمای او دنیای همین عصر است. همان واقعیتی که در این جهان می گذرد. به قول رلان بارت"همه می گویند از واقعیت می نویسند اما هیچ کس نمی گوید چگونه!" اما هنر هانکه به آن اندازه از درک و شعور رسیده است که حتی نمی خواهد مدعی این باشد که همه ی واقعیت ها را بازگو کند. فیلم "پنهان"(نک به فیلم ش 1) بهترین مثال است: در اینجا ... دیدن ادامه » او نمی خواهد همه ی آنچه در فیلم است به پاسخی برسد تا بییننده را اغنا کند اما صراحتا نشان می دهد که کادر دوربین او تنها قسمتی از زندگی را می تواند نشان دهد و بقیه پنهان است. هانکه می گوید: "سینمای من بیانیه ای است علیه سینمای رو به سقوط آمریکا" بله، این حقیقت دارد، هانکه بزرگ ترین هنرمندی است که همواره در سینمایش از دروغ زنی پرزرق و برق سینمای هالیوود که بییننده را تا آخر نگه می دارد و در آخر با یک نتیجه گیری رو به رو می کند، مبارزه می کند.(نک به بازی های خنده دار آمریکایی، فیلم ش 5 ) هانکه بدون آنکه بخواهد ما را به جایی ببرد و پاسخی را برای ما آماده کند بیشتر می کوشد با پرسش هایی که در ذهن ما ایجاد می کند ما را عذاب بدهد! او ما را به بخشی از واقعیت اجتماعی و روانی هستی مان روبه رو می کند تا بدانیم جهان مان، این دنیای صنعتی شده ی مدرن چقدر سیاه و تاریک است و ما در این دنیای نا شناخته چقدر سرگردانیم. این جملات ما را به یاد آنتونیونی می اندازد و هانکه نیز می گوید من همیشه آنونیونی را تحسین کرده ام. (به ویژه نک به "کسوف" فیلم ش 28)
همه ی سینمای او به عقیده من در متعالی ترین گونه ی ممکن از هنر ارایه می شود. در سینمای او، هنر به غایت هدفی را دنبال نمی کند، بلکه همان طور که وظیفه ی هر گونه هنر حقیقی است، در روندی آزاد، مطالبی را ارایه می دهد که هنرش را به گونه ای می سازد که خود بیننده هم در آن آفریننده است. به این معنا که فیلم به خودی خود نیمه کاره است و شما با تماشای آن و برداشت خودتان از آن، کلیت آن را می سازید، به عبارتی مطالب فیلم به هیچ وجه به شما تحمیل نمی شود. به راستی که باید به چنین هنری و چنین هنرمندی آفرین گفت.
ربان سفید آخرین فیلم هانکه است که در آن با اینکه سینمایی کماکان متفاوت با دیگر فیلم هایش ارایه می دهد، هم چنان به اصول هنرمندانه خود پایبند است.
آنچه در جامعه دیده می شود و آنچه تاریخ را می سازد بسته به فرد افراد آن جامعه است. نخستین بنیان زندگی اجتماعی فرد همان خانواده است. هانکه در این فیلم که تنها فیلم سیاه سفید او است، به بررسی رخدادهای عجیبی می پردازد که در یک ده رخ می دهد و منجر به قتل و جنایت می شود. جالب اینجا است که این فیلم با اینکه صراحتا هیچ اشاره ای از جنگ در آن نمی شود، سال های قبل از آغاز جنگ را نشان می دهد. باز هم هم چون گذشته شخصیت های اصلی فیلم کودکانی اند که نخستین اجتماع شان به آن ها ضربه وارد می کند. کشیشی مستبدانه بر خانواده و کودکانش حکم می راند. پسر جوانی مرگ مادرش را به حساب سرمایه داری اشراف ده می گذارد و می خواهد انتقام بگیرد. پدری پس از مرگ همسرش به دختر نوجوانش گرایش جنسی دارد و ... همه ی این های موجب ایجاد رخدادهای پیچیده و عجیبی می شوند که پاسخ گویی به آن ها تقریبا ناممکن است اما همه و همه نشان از عقده ها و درد هایی دارند که یک جامعه را به سقوط می کشاند و خشونت را موجب می شود. ما در این روستا بستر مهیای جنگ را در یک جامعه مریض را که همه با هم سر دعوا دارند، می بینیم. این همه در همین رفتارهای روانی آدم ها نمایان می شود. اما باز هانکه با خلاقیت سرسام آورش ما را شگفت زده می کند: همه ی آنچه ما در فیلم می بینیم زندگی چند تا از خانواده است و ما همواره در طول تماشای فیلم می کوشیم همه رخدادها را با همین آدم ها تبیین کنیم اما در آخر فیلم، در سکانسی که در کلیسا می گذرد کشیش رو به مردم می گوید شاید قاتل در میان ما باشد و تصویر چهره ی آدم های زیادی را نشان می دهد که در همان روستا هستند و ما تا به حال آن ها را ندیده ایم و از زندگی شان بی خبریم. شاید آن ها هم در داستان فیلم ما نقشی داشته اند و ما بیخبریم. و از طرف دیگر این دیدگاه عمیق تر نیز می شود زیرا خود فیلم هم بیشتر از نگاه یک معلم در آن ده روایت می شود. (به شکل سونولوگ) در این صورت ما بیشتر به شناخت محدودمان از هستی و آدم ها پی می بریم و قضاوت برای مان دشوار تر می شود.
همان طور که پیش از این گفتم، به دوستان پیشنهاد می کنم ویژه نامه ای را که در این شماره مجله ی سینما ادبیات، درباره میشاییل هانکه چاپ شده است را بخوانند.
با اجازه پوریا جان نقد مفصل تو برای دوستان خارج از دیوار ایمیل میکنم و حتما با ذکر منبع.

ممنون
۲۸ مهر ۱۳۹۰
پوریا جان پای پست قبلیت درباره ماهنامه سینما نظرم راجع به هانکه نوشتم، ممنون از توجه و خوب دیدنت.
۳۰ مهر ۱۳۹۰
بله اتفاقا نظر شما مرا به این واداشت که این هفته رو بان سفید را بگذارم چون شما گفته بودید که ربان سفید و بازی های خنده دار رو دوست ندارید. البته من هم چنان از میشاییل هانکه به عنوان یکی از بزرگ ترین فیلم سازان ساختار شکن دفاع می کنم و او را به شدت دوست دارم، ... دیدن ادامه » نه فقط به عنوان یک فیلم ساز بلکه به عنوان یک اندیشمند بزرگ.
۰۱ آبان ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ماهنامه ی سینما ادبیات این ماه در مجله اش ویژه نامه ای در باره ی بزرگ فیلم ساز عصر ما میشاییل هانکه منتشر کرده است که در آن به بررسی برخی از مهم ترین فیلم های این فیلم ساز بزرگ از جمله "ربان سفید" و "پنهان" پرداخته اند. هم چنین زندگی او و فعالیت هایی که در تیاتر وین دارشته مورد بررسی قرار گرفته است. مقالات خوبی هم در مورد انتقاد های سیاسی هانکه و مسایل جالب توجه فلسفی در آثار او نوشته شده است که من خواندن آن را به تمام دوستان پیشنهاد می کنم.
ممنون پوریا جان، هر دفعه که فیلمی از هانکه میبینم تصمیم میگیرم دیگه کاری ازش نیگا نکنم و بازهم تکرار این تصمیم و بازهم...سینمای هانکه برام همیشه پر از علامت سوال بوده، سینمای آلمان(مخصوصن موج نو، چهره هایی مثل ورنر هرتزوگ و ویم وندرس و...) خیلی دوست دارم، ... دیدن ادامه » روح آلمانی حاکم در کارای هانکه برام خیلی ملموس، اما منطق روایی عجیب سینماش عصبیم میکنه(مخصوصا در Funny Games و The White Ribbon)، شاید به قسمتی از سوالام در این ماهنامه پاسخ داده بشه...
۱۶ مهر ۱۳۹۰
سپاس از اطلاع رسانی خوبت پوریاجان
۱۷ مهر ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید