تیوال کیمیا TAV | دیوار
T1 : 13:42:22
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
دل آدمی پیدا نیست
و سر انگشتانت را سیاه می کند چون گردو
اگر بگشایی
و ببینی



از:از آن شمسِ جان که لنگرودی است وسبزناک:)
به به
شمسِ لنگرودیِ نازنین
زیستِ شاعرانه ، حقیقتن برازنده ی این آدمه ... به معنای کامل شعر رو زندگی میکنه
یک شاعر " واقعن " تمام وقت

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۵
دقیقا همینطوره بامداد عزیز.مرسی بابت توجهت.
۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دستانت را گرفتند
و دهانت را خرد کردند
به همین سادگی تمام شدی

از من نخواه در مرگ تو غزل بنویسم
کلماتم را بشویم
آنطور که خون لبهایت را شستند
و خون لبهایت بند نمی آمد

تو را شهید نمی خوانم
تو کشته ی تاریکی هستی
کشته ی تاریکی
این شعر نیست
چشمان کوچک توست
که در تاریکی ترسیده است
در ... دیدن ادامه » تنهایی
گریه کرده
اعتراف کرده است.

نمی‌خواهم از تو فرشته‌ای بسازم با بالهای نامرئی
تو نیز بی وفا بودی
بی پروا می خندیدی
گاهی دروغ می گفتی
تو فرشته نبودی
اما آنکه سینه ات را سوخته به بهشت می رود
با حوریان شیرین هماغوشی می کند
با بزرگان محشور می شود
تو بزرگ نبودی
مال همین پائین شهر بودی.

می دانم از شعرهای من خوشت نمی آید
می گفتی: “شعرت استخوان ندارد
قافیه و ردیفش کو؟“
حالا ویرانی ام را می‌بینی؟
تو قافیه و ردیف زندگی ام بودی.

این شعر نیست
خون دهان توست که بند نمی آید.

از الیاس علوی
پ.ن:عجب فریادی ست این شعر...
این شعر را خیلی دوست دارم
ممنون که به یادم آوردید
۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۵
عجب شعری!
این شعر نیست
خون دهان توست که بند نمی آید.
۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
خوشحالم که دوستش داشتید مرجانه بانوی عزیز:*
۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
غمگین ترین جای مجسمه
لبخندی ست
که با چاقو تراشیده اند


از مهدی نظارتی زاده

پ.ن:متروکه نشو شعر و ادبیات تیوال !دلتنگ روزای پر رونقت شدم امروز...

چقدر عالی
کاش بیشتر معرفی میکردین شاعر رو

۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۵
بله . خودش کتابهاش و ...
که بتونیم بهتر پیگیرش بشیم
چون با این قطعه ای که شما نوشتین ، کاملن وسوسه کننده است این شاعر

ضمنن محبت میکنید ...
۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۵
چه حرفیه؟:)
حتما تحقیق میکنم.اگه چیزی نصیبم شد،به اشتراک میذارم همینجا.
۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با آرزوی موفقیت های رو افزون:)
محسن بالسینی این را خواند
ذوق زده ، محمد رحمانی و Marillion این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این خانه بسی کوچک است
آنقدر
که در هم مچاله شده ایم
که تاب بدنت
شده است روزنامه ای شبانه
که میخوانمش با چای
آنقدر
که تنگاتنگ هم به خواب میرویم
و خوابهایمان به هم گره میخورند
تو خوابت را میکِشی
و من خوابم را
و پارگی میماند برای طناب شب.

آری،این خانه کوچک است
قبول
اما ... دیدن ادامه » من باید روزنامه بخوانم هر شب!

۰۲ آبان ۱۳۹۳
درود به این تصویری سازی ناب

این خانه کوچک است
قبول
اما من باید روزنامه بخوانم هر شب!
۰۲ آبان ۱۳۹۳
ارزش دوباره خونده شدن داشت....

زیبا بود
۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۵
سپاس بابت محبتتون دوست گرانقدر.
۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
حالا که رفته ای، بیا
بیا برویم
بعد مرگت قدمی بزنیم
ماه را بیاوریم
و پاهامان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم
بعد
موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار
بعد
موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار
بعد
موهایت را از روی لب هایت…
لعنتی!
دستم از خواب بیرون مانده است.

از:گروس عبدالمالکیان
بینظیر بود
ممنون کیمیا جان :)
۲۸ مهر ۱۳۹۳
عالی عالی :)
جانم گروس :))
۱۹ آذر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
Say something, I'm giving up on you...
یک چیزی بگو،دارم ازت نا امید میشم...

گرچه یک سال از انتشار این تک اهنگ با نام (say something)میگذرد و احتمالا بارها در شبکه های مختلف موزیک ویدیو اش را دیده اید،اما پیشنهاد میکنم که یک بار دیگر گوش بسپارید به این آهنگ لطیف و در عین حال بسیار زیبا که دلم نیامد این همه حس خوب را با شما به اشتراک نگذارم.

روزانه گوش بسپارید به صدای World Ft. Christina Aguilera.

And I'm saying goodbye
و من دارم خداحافظی میکنم...

http://dl.anzalichimusic.net/dl/mp3/1392/8/A_Great_Big_World_Ft._Christina_Aguilera_-_Say_Something_%5B320%5D.mp3

اگر این درس بگذارد،حتما در خدماتتان خواهیم بود استاد!فعلا که نمیگذارد این...!
۲۸ مهر ۱۳۹۳
خواهش میکنم آیلارجان:)خوشحالم که هم نظریم:)
۲۸ مهر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نعره میکشی.

فشارِسکوت، دنده هایت را شکسته.زیر دردهای متوالی دست و پا میزنی .

سقف سرجایش است و قرص هایت هم روی میز ساکن .مُسَکِن مُسَکِن مُسَکِن!
حالت بهم نخورد ازین همه تکرار مکررات؟از پرستار هایی که هر شب دستانت را به تخت قفل میکنند که مبادا دوباره بروی سر وقتشان و زیر گوششان زمزمه کنی:او نمرده...بانوی 20 ساله ی من نمرده بخدا!

تو باید قرص هایت را بخوری...باید همه را یکجا بخوری.بخوری تا معده ات را سوراخ کنند و درجا بمیری.انوقت پرستار خبر مرگت را شاید به مادرت بدهد.اگر هم راهش به خانه ی پدرت خورد،تسلیتی سرسری به زن بابایت بدهد و باباجانت هم قلبش را بگیرد تا همسایه ها به عشق تو و او پی ببرند.عشقی که وقتی سبیلهایت در آمد و فهمیدی بابایت شلوارش را دو تا کرده،تمام شد.

لبخند میزنی.از آن لبخند هایی که طعم شکلات تلخ دارند.از همان شکلات هایی که در دهانم گذاشتی و مثل پسرهای 17 ساله ی دبیرستانی نگاهم کردی.

هنوز هم که هنوز است طعمش زیر دندانم است.انگار تلخی اش با نگاهت قاطی شده بود.
وقتی نگاهم میکردی ،خون در رگم نمیدوید.

سفید شده بودم.گچ این دیوار را میبینِِِی؟همینجوری.سفید ،پودر.

اصلا ... دیدن ادامه » الان چه موقع این حرف هاست؟

باید به زندگی پس از مرگت فکر کنی.به روزهایی که با حوری های گونه سرخ خوش و بش میکنی و به آخرین جوک های سال میخندید.انها چقدر خوشبخت خواهند بود!برایشان از من هم بگو.بگو که یکبار بخاطرت موی سرم را دو سانت کوتاه کردم.

تو که خودت بهتر میدانی!تمام دخترانگی و عشوه هایم پشت همان 2 سانت بود!چه میتوانستم بکنم؟جنابعالی میخواستی مرا زشت ببینی!!دیدی؟سیر شدی مردتیکه ی عزیز من؟

اما حوری های بهشت عمرا برایت ازین کارها کنند!اولین حرفشان هم همین خواهد بود:میخواهی بخواه،نمیخواهی هم هری!

این موها را در آسیاب سفید نکرده ام که!این کفن روی رخت آویز را هم همین طور!

نگاه کن!با توام!اینقدر به تختت چنگ نزن.نکند میخواهی دیوانه ام کنی؟دیوانه جان من!مرده ها دیوانه نمیشوند!
زیاد هم به بدنم زل نزن!درست است که الان آزادم و برهنه اما خوشم نمیاید از نگاه خیره!
همه اش تقصیر این کفن لعنتی ست که انگار نمیخواهد خشک شود!یک ساعت است که روی رخت اویز بالکنت آویزانش کرده ام و دارم تحمل کنم این نگاه هایت را،اما باز معذبم میکنی!
اصلا میدانی چرا خیس است؟کفن را میگویم.بخاطر باران!
باورت میشود؟بعد از 30 سال باران را دیدم!وقتی روی نوک بینی ام نشست ،هول کردم.خاک روی بینی ام را شست و افتاد روی سنگفرش های خیابان ولیعصر.آخرین بار با تو زیر باران قدم زدم .یادت میاید؟هان؟
لطفا وقتی حرف میزنم ناخن هایت را نجو!!!آنروز هم زیر باران آنقدر جویدی که خون امد.اما باران خونت را شست.چه شاعرانه!مگر نه؟ اما نتوانست خون من هم بشورد.آنقدر از بدنم خون آمد که سیل هم نمیتوانست.یادم میاید که تو فقط داد میزدی و ناخن میجویدی.آن ماشین هم رفت.
زیر چرخ ش، تار موی شرابی ام با چند قطره خونِ ست شده بود...
چرا اینقدر ساکت شده ای؟نکند قرص ها را یکجا خوردی؟
۰۹ مهر ۱۳۹۳
هذیان های متوالی...
هر روز هر شب!
منتظر نظراتتان هستم دوستان:)

۰۹ مهر ۱۳۹۳
میدونم مینا که تو یه زن سنگ دلی:)))
۱۱ مهر ۱۳۹۳
این وصله ها به ما نمیچسبه!اینا همش توطئه دشمنه که با درایت من نقش بر آب خواهد شد! :))))
۱۲ مهر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سرم را تکیه میدهم به پنجره تاکسی.صدایش در گوشم میپیچد.صدایی که میتواند مرا از این دنیای خاکستری بیرون بیاورد.
شاید اگر چند ویسکی هم بنوشم،اینقدر مست نمیشوم.مست صدایش،آن صدای بی نقص و تو دماغی.
با ضبط صوت ور میروم و صدایش را زیاد میکنم.ای کاش سه شنبه آنقدر با عجله نمیرفت که آخرین حرف از "خداحافظ"ش جا بماند.
به آخرش که میرسم فقط مانده خدا حاف .لعنتی!سرم را به پنجره میکوبم.سهم من از او چه بود؟چند پاراگراف حرف تکراری و یک خداحافظی فلج؟فلج شده ام ...مگر حتما باید پایم میخ شود روی زمین تا فلج بودنم ثابت شود؟من مغزم فلج است...قلبم و پاهای بی رمقم .
تمام حرفهایش را از بر شده ام...من هفته هاست که با این صدا زندگی میکنم و بالشتکی قرمز را در آغوش میگیرم و خودم را گول میزنم! خودم!همان کودک مرده که دیگر حالش از عروسک های رنگی بهم میخورد.همانطور از از بستی قیفی و بادبادک هایی که در اوج ،به بی کسی اش پورخند میزنند. .
ای کاش صدایش همینجا کنارم در همین هوای مملو از آلودگی بپیچد و برود زیر گوشم و قلقلکم بدهد...ای کاش دهانش را بیاورد زیر گوشم و بگوید:لیلا..
و بقیه حرفش را بخورد.
زنی به من زل میزند.برایم مهم نیست که چه فکری میکند درباره موی پریشانم ویا چشمانم که خون افتاده میانشان. برایم او مهم بود که بعد از آن خداحافظی ناقص دیگر برنگشت.
مرا سپرد به تابستانی که سرد میشد و قهوه هایی که دیگر از دهان افتاده بودند.
نگاهم میافتد به شیشه های بخارگرفته .رویش یک میز میکشم.یک صندلی میگذارم و
یک گلدان.او عاشق کتاب است.
پس بوف کور هم میگذارم کنارش.روی ویلچر پر از بخارم مینشینم و او در حالی که به شال روی شانه ام زل زده،مینشیند.
دلم میخواهد از او بازجویی کنم.دستانش را ببندم و بگویم اعتراف کن.به دوست نداشتنم اعتراف کن که من بروم بمیرم برای خودم.بروم بمیرم برای روزهایی که خودم را به صلیب کشیدم برای با تو بودن.
و او لبخند بزند.همان لبخند همیشگی که مرا میکوبد به دیوار و دستانش را میگذارد روی دهانم که از عشقش خفه شوم و کبود کبود بیفتم روی سرامیک های مملو از ته سیگاری هایش... .لبخند جذابی که به بارها به قلبم شلیک کرد.
_چرا منو دعوت کردی کافه؟
کافه؟من ... دیدن ادامه » فقط یک میز کشیدم و دو صندلی به اضافه ی اندکی تجملات.
و گنگ میمانم در انتظار جوابی،چیزی که مرا ازین مخمصه نجات دهد.چه میتوانم بگویم؟
لحظه ای هم نمیتوانم به این فکر کنم که به او واقعیت را بگویم.دلیل لرزهای سه شنبه و بیخوابی های شبانه ام.
_خواستم ببینمت.
به صندلی تکیه میدهد و ناخنش را میجود.آن ناخن های بیگناه که هیچوقت فرصت بلند شدن و ایستادن را نداشتند.
_برای چی؟
و من به حماقت خود میخندم.باید منتظر این سوال میبودم و حالا گرفتار شده ام در برق چشمانش .
_برای...برای...
دستی روی شانه ام،مرا تکان میدهد. آنقدر تکان میدهد که دلم میخواهد بالا بیاورم تمام حرفهای نزده ام را.
_خانوم،خانوم،شما حالتون خوبه؟
با چشمان نیمه باز به دور و برم نگاه میکنم.
ضبط صوت کف تاکسی افتاده و من روی پای زن. راننده از آینه به من نگاه میکند من به بخار روی شیشه.
فقط مانده یک صندلی ، یک میز ،یک گلدان،یک بوف کور و من که کنار ویلچرم ایستاده ام و دارم میان بخار غرق میشوم.
و او قبلا غرق شده.با یک خداحافظی ناقص....خداحاف!
چشمانم را بتراش
بگذار تیز نگاهت کنم
بگذار میان دشت های سپید
به دنبال نارنجی نگاهت بدوم
و مست مست
بیفتم کنار
پرتغال های رسیده
در چشمانت...
۲۶ شهریور ۱۳۹۳
جانان دل باقی مانده...
منتظر نظرات و نقد های خوبتون هستم.
شاد باشید!
۲۶ شهریور ۱۳۹۳
امون ازین ملس نارنجی . ازینهمه ترش و شیرین سحرگاهی ختم به غروب
۰۹ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
شب شعر!شب شعر!شب شعر!
تیوال جان ممنون میشم اگر پررنگ کنی!خیلی ممنون میشم!)
شب شعر ما روز جمعه راس ساعت 5 تا 7 کافه الف برگزار میشه. از همه ی دوستان دعوت میکنیم تشریف بیارید.
اما برای یادآوری(کپی شده از پست جناب مجد:))):
۱- هرکسی که تشریف میاره ، باید از خودش یا دیگران شعر بخونه. خجالت مجالت هم سرمون نمیشه.
۲- ما با هم دوستیم و کسی از بقیه بیشتر نمیدونه.
۳- میتونید دوستاتونم بیارید اما لطفا اطلاع بدید و قوانین بالا برای دوستاتونم برقراره.
۴-لطفا شعراتونو بنویسید ، شاید سوادمون باطریش تموم بشه.
۵- اونایی که میاند. می آیم رو بزنند، اونایی که احتمالا میاند،دوست دارم رو. اونایی هم که نمیاند. جاشون خالیه.

اینم آدرس کافه:
پایین تر از میدان ولی عصر ، خ دمشق ، خ برادران مظفر ، نبش کوچه آبادیان ، پلاک ۱۲۰

پ.ن.1دوستانی که میخواستند دیرتر بیان،متاسفانه برنامه ... دیدن ادامه » ی کافه این امکان رو به ما نمیداد. ما حداقل دو ساعت هستیم، پس تشریف بیارید حتما.
قرار 5شنبه نبود احیاناً ؟؟؟؟؟
۰۴ شهریور ۱۳۹۳
جان دل نیستی :)
باش :)
وگرنه میاورمت :)) :)
۲۱ شهریور ۱۳۹۳
آرتای عزیزم:)
از وقتی که بچه های تیوال کوچ کردند،من هم دستم به نوشتن نمیرود...
ممنونم که همیشه هستی و جان دلم میمانی:)
۲۲ شهریور ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
چند نخ دیوانگی دود کردم
میان کافه های دودی این شهر
اما تو نیست شده ای
در جاسیگاری های قاتل،
در گورستان هایی مملو
از ناف های بریده و دندان های زرد
و من غلت خواهم زد
در ته سیگاری های تکراری
که شاید پکی زده باشند
به لبان کبودت
و بالای قبر های سفید رژه میرم
که زنان مرده
بوسه هایت را نربایند
که مرا بیوه تر نکنند
که دیوانه تر...
۲۱ مرداد ۱۳۹۳
خوب بودا،ولی یکم ترسناک بود شبیه فیلم ترسناکا:)))
۲۱ مرداد ۱۳۹۳
عالی عالی عالی عالی عالی عالی .......
۳۱ شهریور ۱۳۹۳
خیلی ممنون جناب افشین.د گرامی:)
۳۱ شهریور ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رقص رقص رقص
به روی باد
در ضیافت گرگ ها
دامن سرخی
که قلقلک داد پوزه ی گرگی
و نفسی سخت
که همنفسش کرد با درد ها
و آغاز جهان از همینجا بود
از چشمک یک گرگ رام
به دخترکی گریان
و عاشقانه های دامن سرخ
به روی باد
در ضیافت گرگ ها
۱۸ مرداد ۱۳۹۳
منتظر انتقادات شما دوستان هستم.
سبز باشید.
۱۸ مرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به اندازه ی
تمام سیگار های بوسیده شده،
عکس های مرده
و گلدان های دیوانه
مرد باش
من باز نخواهم گشت
پس قسم بخور
به کاناپۀ شکلاتی
و کافه های سقط شده
که صبح ها روحم را ببوسی
و عطر صورتی سفیدم را ببویی
من باز نخواهم گشت
پس گلدان های دیوانه مان را آب بده
و عکس های مرده مان را سنگسار نکن
چهل روز از رفتنم گذشته
پس
... دیدن ادامه » مرد باش
و به نمردنم قسم بخور
۱۲ مرداد ۱۳۹۳
سلام رفقای جان.
منتظر انتقادات و نظرات خوب و سازنده تان هستم.
محرومم نکنید!
۱۲ مرداد ۱۳۹۳
کیمیا جان عباس حکیم قدس برگزاری شب شعر رو در روز جمعه ساعت پنج به عهده گرفته
۱۴ مرداد ۱۳۹۳
چه خوب:)
خیلی ممنونم بابت اطلاعرسانی جناب مجد.
۱۴ مرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
میشه موهاتو تکون ندی؟آخه موهات بلنده،عطرش میپیچه تو خونمون.تازه !هرشب با صدای تو خوابم میبره.دیشب هم تا صبح سرمو گذاشتم رو دیوار تا صدای نفس هاتو بشنوم.تو که میدونی!ما همسایه دیوار به دیوار همیم.دیوار تو،دیوار منه.دیوار من هم دیوار تو!
هر وقت تو اتاقی،یه چیز تو دلم تکون میخوره.بالا میره،پایین میاد...میگم نکنه حامله م؟اما مگه مرد ها هم بچه دار میشن؟نمیدونم!شاید عشقت...شاید عشقت منو باردار کرده مرجان!
میگم چی میشه اگه مامانت آش نذری درست کنه،تو هم یه چادر گل گلی بذاری سرت مثل فیلما،بیای آش بدی دستم؟نه!اصلا چادر نذار.موهاتو بریز روی شونه هات.از سه هفته پیش که کوچ کردید خونه بغلی،تا حالا صورتتو ندیدم.اما وقتی میخندی،لباتو میبینم.نمیدونم چطوری اما ...اما میبینم!
وای!دوباره یه چیز تو دلم تکون خورد!نکنه تو اتاقی؟نه!صدای پات میاد.نکنه آش آوردی؟یه چیز ... دیدن ادامه » تو دلم داره بدجور تکون میخوره مرجان!نکنه بچه رو همینجا بزام؟خب من که داش اکل نیستم!من که یه مرد درست حسابی نیستم دختر!
۰۱ مرداد ۱۳۹۳
منتظر نقد ها و پیشنهاد رفقای جان هستم.
لب شما خندان!
۰۱ مرداد ۱۳۹۳
تولدت مبارک دوست من
۱۰ مرداد ۱۳۹۳
ای جان دلم!!!
بینهایت خوشحالم کردید ...واقعا انرژی گرفتم ازین همه مهربونی...
رفقای جان من،مینا جانم،شبنم عزیز،بهار خوش اخلاقم،جناب ضیایی عزیز و استاد جان و صبا بانوی من،یک دنیا سپاس:))
۱۱ مرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کرکس ها
بالای عشقمان
پیشبند بسته اند
مانده اند از کجا شروع کنند
شاید از من ، شاید از تو

۲۵ تیر ۱۳۹۳
من یه قولی به این کیمولوی دوست داشتنی دادم ولی هنوز...
شرمنده ام!
۱۵ مرداد ۱۳۹۳
اصلا خودتان را ناراحت نکنید آقای باقری.
۱۵ مرداد ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اون دختره
که روی ماه نشسته
شب تا سحر
روی زمین میجسته
اون دختره
یه عاشقِ پریشون
گریه میکرد زیر لحافِ ماه جون
اون دختره
از همه بیزار بود
چشماش به
هر چی عاشقه،تار بود
اون دختره
گریه هایش رنگ خون داشت
تو دلشم حرفای ناتموم داشت
اون دختره
گیساش ... دیدن ادامه » انگار سوخته بود
عشوه گری از چشمونش رفته بود
اون دختره یا طوطیِ دیوونه؟
که وقت ظهر
داد میزنه: تو خوشگلی ،تو خوشگلی سمانه
اون دختره
که روی ماه نشسته
یک سالِ پیش
روی تنش کلی اسید نشسته
اون دختره
از آینه ها گریزون
خسته شده از حرفای
خان باجی و خانوم جون
اون دختره
دلش فقط اشک میخواد
یک صورت
خوشگل و بی درد میخواد
اون دختره
که روی ماه نشسته
بدون لب
آروم آروم میخنده...
۲۳ تیر ۱۳۹۳
سلام به جانان دل.
بسیار بسیار خوشحالم میکنید اگر نظر،پیشنهاد یا انتقاد خودتان را درباره ی این شعر بنویسید و یا اگر درباره ی مضمون نیز نظری دارید،پذیرای نظرتان خواهم بود.
بسی سپاسگذارم:)
۲۳ تیر ۱۳۹۳
نه خلوت نشده! همه که عضو فیسبوک نیستن که بدونن اعتصابه! همه که ...
۰۲ آبان ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تیوال ...
یک جای دوست داشتنی:)))
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمبینم
اگر پیدا کنم جائی تو را تنها نمیبینم
اگر یابم تو را تنها و و جائی هم شوی پیدا
ز شادی دست و پا گم میکنم خود را نمیبینم

پروین آقاجانی
+مادربزرگ جان من
آسمان را گم میکنم
وقتی
چشمت آبی
لبت نیلی
و گیست فیروزه ایست
صبر کن ببینم
آسمان میخواهم چه کار؟

(سپاس ویژه از مینا ابراهیمی عزیز و جناب عبدی گرانقدر که در بهتر شدن شعر کوچکم،یاری کردند.)
۲۲ خرداد ۱۳۹۳
جانان دل،منتظر نقد ها و نظرات سازنده ی شما هستم.
برقرار باشید.
۲۲ خرداد ۱۳۹۳
کیمیای جان دلم :دی
دلمان تنگ شده بود :دی
لطف کردم؟ چه لطفی کردم؟ :))))))))))
لطف از شماست بانو جانم
دلت شاد و لبخندت به راه :دیـــ
۱۹ تیر ۱۳۹۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید