تیوال رها باصفا | دیوار
T1 : 19:11:17
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
با غصه میگه: مامانش چرا مراقبش نبود؟ چقدر بعضی مادرا بی فکرن!
دهن باز میکنم که بگم: وقتی "ن" منو با خودش می برد و اذیت میکرد، تو کجا بودی؟؟ اما دلم میسوزه... دلم میسوزه و فکر میکنم تا جایی که می تونست مراقب ما بود اما خب...
فراموش میکنم!
۱ نفر این را امتیاز داده‌است
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
فیلمی بسیار ضعیف، علی الخصوص در زمینه ی تدوین و فیلم نامه
پر از شعار زدگی، کلیشه و اغراق آمیز!!!
واقعا خانم درخشنده توی این فیلم تنزل فاحشی پیدا کردن.
بعد اصلا معلوم نیست اون زن دوم اون وسط چی میگه، از بس که شخصیت پردازی ضعیفه!
ماهرو رستمی این را دوست دارد
منم با شما موافقم شخصیتها حد اقل برای من قابل باور نبودند .
۲۱ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بسیار زیبا بود... بسیار ارزنده
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی ، سایه از سر من تا سپیده مگیر
ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم ، وقت دیدن او ، راه دیده مگیر

دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد ، خدا داند
شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی ، پناهی ندارد ، خدا داند
منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند
به جز این اشک سوزان ، دل نا امیدم گواهی ندارد ، خدا داند

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

دلم ... دیدن ادامه » گیرد هر زمان بهانه ی تو ، سرم دارد شور جاودانه ی تو
روی دل بود به سوی آستانه ی تو
چو آید شب ، در میان تیرگی ها ، گشاید تن ، روح من به شور و غوغا
رو کند چو مرغ وحشی ، سوی خانه تو

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی ، سایه از سر من تا سپیده مگیر
ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم ، وقت دیدن او ، راه دیده مگیر

راز دل رو با صدای علی زندوکیلی گوش بدید
فوق العادس
بامداد و امیر هوشنگ صدری این را دوست دارند
خب آپلود میکردی آهنگشو خسیس :d

۱۸ تیر
:)) خب عب نداره
گشتم ورژن علی قربانیش هست .
حتمن باید زند وکیلی باشه ؟
۱۸ تیر
حتما باید زندوکیلی باشه
سووووز داره :-)
۲۲ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مگر چه بود محبت
که سنگ سنگش را به سر زدم با شوق ؟
من از هجوم هجاهای عشق می ترسم
امید بی ثمری خانه در دلم کرده ست
به دشت و باغ و بیابان
به برگ بر گ درختان
و روح سبز گیاهان
گر از کمند تو دل رست
دوباره آورم ایمان
که عشق بیهوده ست
مرا به خود بگذار
مرابه خاک سپار
کسی ؟
نه هیچ کسی را دگر نمی خواهم
#مصدق
البته خداییش عشق بیهوده نیستاااا :)
مسئله اینجاس که عشق رو محدود و محصور کردن به آدما اشتباش ..
مثلن میشه عاشق غروب بود ، آسمونه غروب با طیف رنگی شگفت انگیزش .. زرد ، طلایی ، زرد مفرغی ، نارنجی به همراه ابرهای خامه ای و آبیه بلوبری .. معرکه نیست ؟ عاشقش که بشی دیگه هر غروب خودتو به بلندترین نقطه ی اطرافت میرسونی و از اونجا به خورشید زل میزنی .. حدودن بیست دقیقه طول میکشه اما همین برای یه عمر عاشقی کفایت میکنه ..
یا طلوع خورشید ...
الان سالهاست این کارمه .. زل زدن به خورشید به آسمون به ابرها :)) آدما رو میخوام چیکار وقتی دنیا انقدر هیجان انگیز و معرکه س

واقنی میشه عاشق خیلی چیزها بود . خیلی چیزها که خیلی خیلی اصیلن .. نه مثل آدما که یه روز خوبن یه روز بی حال . یه روز با ادبن یه روز عصبانی و خلاصه این مودی بودنشون عجیب روو اعصابه :))
ولی بارون همیشه خوشگله . غروب همیشه رازآلوده ، درختها همیشه قشنگن ، پنجره ها همیشه یه عالم قصه دارن و نسیم ، ابر ، عروسک ، موسیقی ، آب ، پفک کرانچی ، بستنی قیفی با پنجتا توپ رنگی ، لباسای مارک اجق وجقه فان ، اسکیتبرد ، چای سبز ، اسپرسو و .. میترسم کلافه شی وگرنه ساعتها میتونم از معشوقه هام برات بنویسم :))
واقنی یه عالم عشق وجود داره رها
بیخیاله ... دیدن ادامه » آدما..

۱۳ تیر
نظر شاعر بوده دیگه :-)
به قول این مجله ها : چاپ این نوشته به معنی تایید حرفهای وی نیست :-)
میرقصم بامداد ؛-)
۱۳ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مگر چه بود محبت
که سنگ سنگش را به سر زدم با شوق ؟
من از هجوم هجاهای عشق می ترسم
امید بی ثمری خانه در دلم کرده ست
به دشت و باغ و بیابان
به برگ بر گ درختان
و روح سبز گیاهان
گر از کمند تو دل رست
دوباره آورم ایمان
که عشق بیهوده ست
مرا به خود بگذار
مرابه خاک سپار
کسی ؟
نه هیچ کسی را دگر نمی خواهم
#مصدق
بامداد این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مرا با سوز جان بگذار و بگذر
اسیر و ناتوان بگذار و بگذر

چو شمعی سوختم از آتش عشق
مرا آتش به جان بگذار و بگذر

دلی چون لاله بی داغ غمت نیست
بر این دل هم نشان بگذار و بگذر

مرا بایک جهان اندوه جانسوز
تو ای نا مهربان بگذار و بگذر

دو چشمی را که مفتوح رخت بود
کنون گوهر فشان بگذار و بگذر

در ... دیدن ادامه » افتادم به گرداب غم عشق
مرا در این میان بگذار و بگذر

حمید مصدق
بامداد و امیر هوشنگ صدری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رفتن را از که بیاموزم
که در صدایم مدفون نباشد
ما لبان جسدی را دوخته ایم
که صدسال پیش از عصر پوسیدگی مرگ
با فریادی که در خاکستر هیچ نعشی نمی گنجید
بر اسکلت خود گریسته بود
تنها مرگ است که از مردن نمی ترسد
بامداد و امیر هوشنگ صدری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
رفتن را از که بیاموزم
که در صدایم مدفون نباشد
ما لبان جسدی را دوخته ایم
که صدسال پیش از عصر پوسیدگی مرگ
با فریادی که در خاکستر هیچ نعشی نمی گنجید
بر اسکلت خود گریسته بود
تنها مرگ است که از مردن نمی ترسد
بامداد و مریم اسکندری این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیب
عاجز آمد که مرا چاره ی درمان تو نیست
حافظ
#روز_بیست_و_چهارم
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زنگ زده میگه: "چرا نگفتی دو روزه خونه تنهایی؟می اومدیم پیشت!" تو دلم میگم:"وای نه تو رو خدا اصلا حوصله ندارم" اما به زبون می گم:" عزیزم نمی خواستم مزاحمت بشم" پامیشه میاد و میگه بیا بریم فلان مهمونی!!! ای خدا نههههه نمیخوام بیام وااای... میگه فقط دوساعته، خوش میگذره! با کلی تاخیر میاد. میری، بهت بدمیگذره، اونم نه دوساعت ، که نزدیک پنج ساعت!!!!
به التماس ازش میخوای پاشه که برید. پامیشه. مجبوری سرتکون بدی و ادای آدم خوشحالا رو دربیاری.
میاد خونه و میمونه و نمیره... به اصرار میگه بیا خونه ما بمون. کم کم اشکت درمیاد ولی بازم مجبوری تحمل کنی، تا دلش نشکنه.
میگی : نه عادت ندارم و اینا... و بهونه پشت بهونه و تعارف پشت تعارف که چرا نمیام خونت.
این روابط فامیلی هم گاهی نه، خیلی وقتا رنج و عذابه.
نوبادی ، امیر هوشنگ صدری ، بامداد ، مرتضی کلانی و امید فرجی این را امتیاز داده‌اند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
دستمو توی موهام میکنم و وقتی بیرون میارم، چند تار بین انگشتام باقی می مونه. اولین فکری که به ذهنم می رسه:" من یه مریضی مهلک گرفتم و همین روزا می میرم!" و ادامه میدم:" باید برم پولهامو بردازم برم سفر! همه ی آدمای زندگیم رو ببوسم و بگم چه قدر دوستشون دارم.. باید... بایا یه کم زندگی کنم ، قبل از اینکه از این مریضی بمیرم..."
از مرگ نمی ترسم نه... مگه از به دنیا اومدن ترسیدیم که از مرگ...؟" کلیپس رو برمیدارم و موهای بلندمو با زحمت توش جا میدم و یه جوری می بندمش که دیگه با سرانگشتای کسی درگیر نشه...حتا خودم!
پامو میخارونم و انقد حواسم پرته که نمی فهمم پوستش رو خراش دادم و داره خون میاد. فکر میکنم:" سرطان پوست گرفتم! لابد تا چند روز دیگه شبیه این آدمای سرتا پا سوخته میشم و دیگه نمیشه نگام کرد. یعنی اون چه فکری میکنه؟ یعنی خدا داره تقاص چی رو ازم میگیره؟" ... دیدن ادامه » صداش توو گوشم طنین میندازه:" تو عرضه ی هیچ کاری رو نداری، حتا عرضه ی غذا خوردن! اگه عرضه داشتی این وضعت نبود... مثل اسکلت شدی ،هرروزم داری وزن کم میکنی، معلومه که موهات میریزه!"
واژه ی "عرضه" چرخ می خوره توی ذهنم، هی رژه میره و من فکر میکنم: این عرضه چیه که من ندارم؟چرا ندارم؟ عرضه ی درس دُرُست و حسابی خوندن(چون انسانی وهنر که رشته نیستن)، عرضه ی شوهرکردن(نمی دونن چه غلطی میکنم که همه پسرا رو فراری میدم)، عرضه ی زندگی کردن و حالا هم که عرضه ی غذا خوردن!
دیگه حس بیزاری از این جور حرف زدنا سراغم نمیاد. آخه من قراره همین روزا از یه بیماری مهلک یا سرطان پوست یا هرچیز دیگه ای که خیلی کشنده اس و زودی آدمو از پا درمیاره،بمیرم! پس لازم نیست نگران چیزی باشم؛ بهتره در آرامش و با خیال راحت بمیرم تا اینکه به این چیزا اهمیت بدم. فقط امیدوارم کسی روی سنگ قبرم ننویسه: "این بشر حتا عرضه ی درست مُردنم نداشت!"
نوبادی ، R.G ، امیر هوشنگ صدری ، یاسمن... و مریم اسکندری این را امتیاز داده‌اند
امیدوارم که این فقط یه داستانه کوتاهه خوب بوده باشه و هیچ ردی و نشونی در واقعیت نیابی و نبینی و نداشته باشی ازش
خصوصن نیشها و کنایه های دیگران به راوی که کلی رفت روو اعصابم :))
۰۳ تیر
باهات موافقم رها .
پروازو پریدن فراسوی فهم و نظر و ایده و حدس اینو اون ، یعنی زندگی :)
ما قرار نیس طبق حدس و گمان یکی دیگه زندگی کنیم . حالا که قرار بر اشتباه کردنه ، هیچی قشنگ تر از این نیست من اشتباهات اورجیناله خودمو داشته باشم.اشتباه کنم اما به سبک و حدس خودم
والاع ؛)
میدونی ؟ اینکه دیگران چی میگن اصلن اهمیت نداره . اون چیزی که مهمه برداشت ما از خودمونه . اگه با خودمون ، رویاهامون و ایده هامون حال میکنیم . چه باک ؟ بذار کل دنیا بگه اشتباه میکنی . جوابشون فقط یه لبخنده و این جمله که :
من با آنچه دیگران ارزش میپندارند ، ارزیابی نخواهم شد :)

یکی از قشنگیای زندگی اینه که هر تئوریی میتونه کااااملن غلط باشه و حتا بعدترها احمقانه و مضحک جلوه کنه . حالا صادر کننده ی این تئوری که از نیوتون گنده تر نیس . امروزه بچه های فیزیک نظری به نظریات نیوتون قاه قاه میخندن .. یا ارسطو و منطق ابلهانه ش :))
حالا اینا گنده های تاریخن . فک کن ؟؟
همیشه ... دیدن ادامه » وقتی یکی خیلی محکم حرف میزنه و رای و قانون و ایدئولوژی از خودش در میکنه خندم میگیره ..
به قول دکارت هر چیزی که احتمالن درسته ، خب احتمالن اشتباس .. کل قوانین بر همین استواره :))

آره برقص رها ..
زندگی خوشگلتر و کشف کردنی تر از اونه که بخوایم بابت قوانینی که آدما وضع کردن متوقف شیم .
میدونی از کجا از به بعد تابلوهای راهنمایی رانندگی به تعلیق میرن و ابهتشونو و کارکردشونو از دس میدن ؟
از وقتی که بر فرازشون پرواز کنی ...
آره :)
بپر رها .. بر فراز تمام قوانین و قاعده ها و نظر و حرف خودساخته ی آدما پرواز کن ..

به قول ویل دورانت بشر با تمام طول و درازیش از اون اولی تا آخریش ، در کتاب آفرینش ، سطری بیش نیست .

پس بیخیال این یه سطر شو و باقی کتاب رو ورق بزن ، دوستم :)
یه عالم رویا .. یه عالم کشف و عشق



۰۳ تیر
:-))
این به ذهنم رسید: مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت ... دیدن ادامه » که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای
پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
۰۳ تیر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مثل این که هر روز از اون مسیر بگذری و یادت بیاد دیگه نیست... یا مثل اینکه به جای رفتن به ... از یه جای دیگه سر دربیاری و وقتی رسیدی سرخیابون، تازه بفهمی که توی گیجی خودت راه رو اشتباه اومدی و باید برگردی
مثل وقتی چشمات درد میکنه و تار میبینه از بس گوشیتو به هواش چک کردیو خواب میبینی دوباره چشمات ضعیف شدن و خیلی می ترسیو بعد به خودت فحش میدی که چرا مراقب نبودی
مثل لحظه هایی که از هرجای شهر میگذری خاطراتش میاد جلو چشمات و گوشی تو درمیاری که بهش زنگ بزنی و یادت می افته دیگه مال تو نیست و حق نداری زنگ بزنی و صداتو با تمام ذوق زدگی بریزی توی گوشش و بلند و سرشار بگی : سلام عشق من!
مثل رد شدن کسی که بوی عطر اونو میده و ردش رو به جا میذاره تا گیج و ویج بشی و بایستی و بایستی و خاطرات هجوم بیارن به مغرت....
مثل وقتی تور ثبت نام میکنی و میخوای بهش بگی : تو هم بیا، تور ... دیدن ادامه » کویر شب نوردیِ! آرزومون رو محقق میکنیم، یه شب رو کنار هم به صبح می رسونیم... با من بیا، دستتو به من بده... دوستم بدار
مثل تمام لحظاتی که میخوای و نمیشه، نمیتونی... نباید ... و فکر میکنی چرا چیزای خوب دنیا انقدر از آدمایی مثل ما که نه ته تهِ دنیاییم و نه سرش ، دورن! چرا این میانمایه بودن دست از سر زندگی ما برنمیداره؟ چرا همه جا اسیر کلمه ی "متوسط" ایم؟
طبقه=متوسط
سن=متوسط
قد=متوسط
قیافه= متوسط
تحصیلات=متوسط
همه ی چیزای خیلی معمولی... معمولی... معمولی
عشق! حتا عشق مونم میانمایه بود
به عرش نرسید، تموم هم نشد، فقط موند
معمولی و متوسط...
۲۵خرداد۹۶
طنز قضیه اینه که ، قراره همین طبقه متوسط امور کارها را در دست بگیره . و به قول فیلسوف ها ، طبقه متوسط ، اقشار پایین و بالا را در خودش حل می کنه . ولی خوب بگذار هر کاری می خواد بکنه . ما کار خودمونو پیش می بریم . .
به گفته داستایوسکی ، شاید من بخواهم برای کسی ... دیدن ادامه » شکلک در بیارم . باید این آزادی را داشته باشم . چون آدم ، شاسی پیانو نیست که طبق یک برنامه از پیش تعیین شده حرکت کنه . یعنی آزادی باید به حد اعلاء برسه .اونوقت خوبه . عشق هم به حد اعلاء می رسه .
۲۸ خرداد
"عشق را ای کاش زبان سخن بود"... :-)
چیز درخوری اگه بنویسم که حتما نشر میدم :-D
۳۰ خرداد
[ آیکون منتظرم زود باش ] :)
۳۰ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
در آن گوشۀ آسمان
که مال من بود روزی
و همیشه روشن می‌ماند
برای خاطر من
ستاره‌ای بود آنجا
که چشمک می‌زد
که چاق بود
که می‌سوخت، ولی
فقط مال من بود
ستاره‌ای بود آنجا
که امشب
نیست دیگر...

رعنا دلاکه
تیلا بختیاری و امید فرجی این را خواندند
امیر هوشنگ صدری و وحید عمرانی این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

تو مرا آزُردی ..

که خودم ،
کوچ کنم از شَهرَت

تو خیالت راحت ،
می روم از قلبت

می‌شوم دورترین ،
خاطره در شب هایت

تو به من میخندی ،
و به خود میگویی

باز ... دیدن ادامه » می آید ..
و می‌سوزد از این عشق ولی ،
بر نمی‌گردم ، نه ..

می‌روم آنجا که ..
دلی بهر دلی تب دارد ،
عشق زیباست و حرمت دارد ...

 #سهراب_سپهری
جالبه نخونده بودم از این شعرا از سهراب جان :)
۲۰ خرداد
موافقم باهات
حالا جدای شعرها ، آدمها هم گاه به شدت مهجور ( دوست دارم از کلمه ی بکر به جای مهجور استفاده کنم ) میمونن .
یکی از علاقه مندیهام کشف همینهاست . اینکه بنا به تئوریهای مختلف قدرت که وجود داره یکی مثلن مثل پیکاسو رسانه ای میشه درحالیکه در همون ... دیدن ادامه » زمان آدمهای خاص و عجیبی بودن که به مراتب انقلابی تر و شگفت انگیز تر عمل میکردن .
در دوره های مختلف و در ژانرهای مختلف هنری و ... اینو میبینیم .
جذابه وقتی تاریخ هنر یا تاریخ ادبیات و علم و ... رو بخونی و کشفشون کنی آدمهایی که بکر موندن . که حتا توی تاریخ هنر یه خط بیشتر ازشون نوشته نشده و تو میتونی بری برای خودت پیداشون کنی و عشق کنی باهاشون
حال میده .. امتحانش کن اگه دوس داشتی :)
۲۰ خرداد
آره اینم کار جالبیه
مثل حتا دانشمندایی که کارشون سرمنشا تحول بود، اما خودشون به خساب نیومدن
مثل خواجوی کرمانی که استاد حافظ بود و بیشتر اشکال شعری حافظ دقیقا همون سبک و سیاق خواجو رو داره، اما کی به خواحو اهمیت میده؟؟؟
۲۶ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عینِ
مرگ است
اگر بـی تـو بخواهد برود

او
که از جان خودت
دوست‌تَرَش میداری


#فاضل_نظری
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
با لبخند به پیشوازت آمدم
لبخند اما... خشکید!
همچنان که خون در رگهایم

در تو‌ چه نیرویی نهان است
که تلخ و شیرین روزگارم را در آن تنیده اند...؟!
۰۶ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
احساس میکنم شبها بوی همه چیز عوض میشه.
مامان میگه: رها یه بوهایی حس میکنه که اصلا وجود نداره، ولی من می دونم که همه چیز بوی خاص خودش رو داره و تازه توی ساعتهای مختلف، تغییر بو میده!
مثلا وقتی هفت سالم بود، دم صبح که مجبور بودم پاشم و برم مدرسه، بالشم بوی خواب میداد. کی گفته خواب بو نداره؟ خیلی خوب هم داره...
یا مثلا دستهای بابا، شبها که میرسید خونه، بوی کار میداد.
یا همین الان، میزم بوی عصر می ده، لباسم بوی... بوی... نمیدونم بوی چی میده!
دستام بوی کاغذ میده، دستای مامان بوی مهر!
مهرماه بوی پاییز میاد، مرداد بوی تابستون غلیظ و شهریور بوی تابستون رقیق...
یا همین اسفند... بوی بهار میاد و می پیچه همه جا!
خیابونا، کوچه ها، وسائل، آدما، ساعتها ، لحظه ها... همه چی یه بوی خاص میده! بویی که هیچ وقت دیگه شاید تکرار نشه...
وجمعه ها، آخ ... جمعه ها بوی غم و غربت میده... ... دیدن ادامه » بوی دلتنگی و تنهایی...
۰۶ اردیبهشت

میدونی ؟ دلم برای جمعه میسوزه . هیچکی دوسش نداره
درحالیکه یه سوتفاهم این وسطه . اون چیزی که مردم ازش متنفرن ، شنبه س . بخاطر کاری که قراره دوباره طبق عادت انجامش بدن و دوسش ندارن . قراره باز وارد یه هفته ی تکراری با یه سری کارهای تکراری شن . جمعه رو سرزنش ... دیدن ادامه » میکنن چون اعلان کننده ی پایان تفریح و خوشیهای آخرِ هفته س .
شاید کافیه که یه تجدید نظر توو کار و زندگیمون کنیم . اون وقت جمعه میشه عشق . همونقدر که پنجشنبه .. :)
راستش جمعه واسه من بوی تنهایی میده اما یه تنهاییِ معرکه . اینکه میتونم خودم باشمو خودم و کلی عشق کنم با خودم :)) برم بگردم ، بخرم ، بخورم ، کیف کنم .. جمعه ها بوی آزادی میده .. بوی رهایی .. بوی قدم زدنو عکاسی کردن .. پیاده رویهای طولانی و بستنی خوردنه پشت سر هم ...
جمعه ها بوی کشف ، بوی زندگی میده ..
آخر شب هم که میرسم خونه ، مستِ مستِ مست خوابم میبره و پرت میشم به شنبه ی عزیز :)
۰۷ اردیبهشت
وااای بامداد.. ۲۰بار خوندم نظرتو!
خیلی شیرین و جالب بود
یکی از این جمعه هات چند؟؟؟ ؛-)
بفروششون بهم :-)
۰۹ اردیبهشت

ای جان :))
عزیز دلی رها جان


۱۰ اردیبهشت
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ای کاش انقد گرون نبود
سلام و وقت بخیر . از اینکه این گردش رو فراهم کردید سپاس . ولی این رو در نظر بگیرید که این قیمتهایی که میگزارید خیلی بالاست و من یکی و خیلی ها مثل من قادر به تهیه بلیط نیستند . من به شخصه خیلی دوست دارم بیایم ولی در توان دانشجویی مثل من نیست . لطفا از 30 تومن ... دیدن ادامه » به بالا نگزارید تا دوستان بتوانند استفاده کنند .
۲۶ فروردین
درود بر شما
با توجه به اینکه این برنامه شامل ناهار هم هست، بنابراین قیمت برنامه بر این اساس تعیین شده است. با این وجود سعی می‌شود تا تنوع برنامه‌ها را بالا ببریم و پذیرای عزیزان بیشتری باشیم.
۳۱ فروردین
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سمبوسه ی داغ کنار خیابان
سس قرمزِ بیرون زده از گوشه ی لب هایش
نگاه
نکاه
_لبم سُسی شده؟
_اره
_پاکش کن برام
_بیار جلو لبتو
_نه...با دستمال نه...سم بوسه! میفهمی؟..سم بوسه!
بوسه ی گرم در پیاده رو سرد
صدای مامور
بی توجهی ما
نزدیک آمدن مامور
نگاه زیر چشمی به مامور اما ناتوان از جدا شدن
جدامان کرد
به ... دیدن ادامه » زور
_سوار شید باید بریم کلانتری
با لهجه حرف میزد
خندید
از خنده اش خنده ام گرفت
نگاه های سربازهای خسته در حیاط کلانتری
چشمک دژبان وصدایِ ارامش
_نترس یه تعهد میگیرن ولتون میکنن
ترسیده بود
استرس داشت
مامور دیگر
_چه نسبتی دارید با هم؟
نگاهم کرد
انگار سوال او هم بود
_همه چیزمه
_تو شناسنامت زده همه چیزته؟
_شناسناممه!
_چی؟
_هویتمه
_که هویتته؟
_نباشه نیستم
با نگاه خیره بعد از من تکرار کرد
_نباشه نیستم
عصبانیت مامور
_تست الکل بگیرید
_تست الکل چیه؟
_تو حالت خوش نیست...مستی
_اره مستم...از من نه...از چشمای اون خانوم باید تست الکل بگیرید!
_خانوم پاشو زنگ بزن خانوادت بیان
ترسیده بود
آب دهانش را به سختی قورت میداد
_ببخشید توروخدا
گریه اش گرفت
دستش را مقابل صورتش گرفت و زیر گریه زد
نگاهم میکرد و گریه میکرد
چه خبطِ شیرینی
_دستتو بردار از رو صورتت جانم
گریه
_میگم دستتو بردار یه لحظه
دستش را کنار زد
_قربون اون دماغ تپل و سرخ شدت برم که انقد میاد به پفِ زیر چشمات
پیچیدن صدای سیلی در سالن کلانتری
گوشم سوت کشید
من سیلی خوردم او صورتش را گرفت!
_ببرینش بازداشگاه تا تلکیفشون روشن شه
جلو آمد
نگاه
نگاه
_دوسِت دا...
کنار پیاده رو
_آقا..اقا
صدای مامور
_پاشو آقا اینجا نشین...بلند شو
به خودم آمدم
صورتم را گرفتم
گوشم سوت میکشید...
نباشه نیستم...!
نیستی...هستم...
نیستی..هستم؟

حمید فراهانی این را خواند
زهره عمران ، محمدرضا نجفیان ، بامداد و علی زرونی این را دوست دارند
سلام محمدرضای عزیز. نمی دونم. سرچ کردم توی گوگل اما چیزی پیدا نکردم.
۰۹ بهمن
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید