تیوال زینب عباسی | دیوار
T1 : 21:31:21
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گفت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی برنامه‌های جالب به هم‌دیگر و پیش‌نهادن دیدگاه و آثار خود. برای فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
من آن مرگ شب هنگامم
که لبخندی ظریف با من هم آغوش است
من آن گلبرگ آزادم
که با باروت می رقصد

زینب عباسی
30 آذر92

از: خود
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید


یلدا خانم اومد و رفت

با خنده هاش اومد و رفت

یلدا خانم بازم بیا

پرچینتو بازم بیار

غم نخوری

غصه و ماتم نخوری

ما همگی یار توئیم

یاور ... دیدن ادامه » و غم خوار توئیم

هندونه هات یادت نره

اون انارات یادت نره

حافظ خونیت

خندیدنت ،رقصیدنت یادت نره

یلدا خانم منتظریم

سال دیگه همین موقع

با تار تار موهات

با اون نگاه زیبات

مهمون خونه ها شو

یاور و هم صدا شو

تا همگی بخونیم

قدر تو رو بدونیم :

یلدا اومد خواب نمونین

بی غم و غم خوار نمونین

یلدا خانم یه همراست

یه همراه بی ریاست

هرسال یه روز سالو

مهمون ما می شه و

ما همگی می خندیم

با غصه ها می جنگیم



شاعر: زینب عباسی

1 دی ماه 1392


از: خود
به به قشنگ بود و یه آهنگ کم داشت
...........
متشکرم از زینب خانم
۱۳ دی ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ای کاش ربات بودیم
ربات هایی از جنس برگ
از جنس نور
ربات هایی با سوخت امید
و با انرژی آتش
ای کاش ربات بودیم
و اندوه نداشتیم
خستگی نداشتیم
کینه و غم درو نمی کردیم
ای کاش ربات بودیم
وتنها به صاحبمان دل خوش
ای کاش ربات بودیم
سرخوش از چند فرمان و دستور
بی نانی بی آبی
و دست می گرفتیم
دست ... دیدن ادامه » کودک بی خانمان شهر را که ربات نیست
ای کاش ربات بودیم
رباتی که دل میبندد به ربات همسایه
ای کاش ربات بودیم
تا که وقتی میمردیم
از جزء جزء بدنمان بازیافت می شدیم
و رباتی دیگر ساخته می شد از ما
و زندگی هامان جدید می شد
ماهی ،سالی یک بار
ده سالی ، صد سالی یک بار
و هم چون قبل به صاحبمان دلخوش
ای کاش فرشته بودیم
هم چون ربات!
و ربات بودیم
هم چون فرشته
تا که اگر روزی، روزگاری
برحسب اتفاق
از ربات بودن خود خسته میشدیم
و تصمیم میگرفتیم آدم شویم
با تمام وجود آدم می شدیم!!
همچون ربات
ربات هایی که آدم تر از آدمند

شاعر:زینب عباسی
2 دی ماه 1392

از: خود
پراز حرفم تو این سکوت لعنتی و تاریک
پراز بغضم پر از حرفای نگفته
پر از گریه پر از داد
آهای مردم شماهایی که پستید
شماهایی که بی عاطفه هستید
کمی از من رنجور دور بمونید
بزارید تو دنیای خودم تنهاییمو حس کنم
شادی و غمهامو معنی کنم
بی هیچ حرفی کلامی با سکوتی
خودمو رج به رج معنی کنم
منو با خودم تنها بزارید آی آدمها
آدمهایی که پستید
آدمهایی که بی عاطفه هستید
بزارید حرفامو تو سکوتم میون هیچ ,هجی کنم
بزارید تو گریه هام معنی کنم خودم رو
پیدا ... دیدن ادامه » کنم دلم رو
ریشهء بی کسیو تنهاییم رو
بزارید تنها بمونم
با شما بودن پراز نامردی و درده
پر از سرمای مرگه
پر از هق هق پرازآهه
پر از درده
آهای مردم شماهایی که پستید
شماهایی که بی عاطفه هستید
کمی دورتر بشید از من رنجور
از من رفته به سمت و سوی گور

شاعر:زینب عباسی
آبان1392

از: خود
بانوی خوب و قدیمی دیوار
خوش اومدید. .
۰۷ آبان ۱۳۹۲
حال چرا این همه عصبانییییییییییییی؟....................
کمی آهسته تر
نفس کش
از ته قلبت
زیبا سرودی
اما
بزار دنیا
یه بار دیگه
ز قاب چضم زیبایت
... دیدن ادامه » جهان را باز بیند دوست دلنوشته از :محمدتقی نوبهاری
......................................
امیدوارم دلنوشته ام را ببخشید احساسی یه دیگه........
زیبا گفتی با تمام احساس زیبایت
۰۷ آبان ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
هذیون میگم
شب روشنه مثل یه روز آفتابی
ماه درهمه جا نور افکنده وبچه ها توی این هوای خنک بازی میکنن
مادرا نشستن کنارهم بافتنی میبافن
هذیون میگم
من یه آپاراتچیم
یه آپاراتچی که وقتی قصش به سر میرسه
اون به خونش نمیرسه
هذیون میگم
یه کلاه قرمز سرم کردم
الان صبحه وهوا تاریک تاریکه
اونقدر تاریک که همه تو خونه هاشون چراغ روشن کردن
هذیون میگم
دیروز یه بچه مرد
امروز اومده بود داشت باگربهء لیلی بازی میکرد
هذیون ... دیدن ادامه » میگم
چند روز پیش یه معتاد داشت با ملکهء ایران میرقصید
هذیون میگم
تو سرم دارن خورشت کرفس بار میزارن هی میان تست میکنن
هی ملاقه میاد توسرم میچرخه منم منتظرم خورشت باربیاد
دارم هذیون میگم
بدجوری هم هذیون میگم

زینب عباسی
تابستان91

از: زینب عباسی
چقد باحال گفتی زینب جان

خورش کرفش توسر:)
من اینجاشوخیلی دوس داشتم
بنظرم یه چیزخیلی نو بود
آفرین
۰۱ مرداد ۱۳۹۱
موفق باشی خانوم نقاش:*
منم دوس دارم حداقل نقاشی های خوشگل واسه خودم بکشم
واسه نوشته هام
ولی بلدنیستم:(
گریههه:(
۰۱ مرداد ۱۳۹۱
خیلی جالب بود.مرسی زینب جان :))
۰۲ مرداد ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به یادم باش هرچند بدانی من میخواهم خودم را گول بزنم که به یادت نیستم
به یادم باش باران
نم نم ببار
هرشب ببار
برمنو مردم ببار
وقتی تو میباری از دیده ام نور میتراود
وقتی تو درمیزنی دلم بدجور پرواز میکند
با تو تا خدا میرودووقتی شب به پیشم باز می آید
آسوده می آید
خدایا دلی آسوده خاطر میخواهم
وقتی تو میباری سنگ بیابان هم همراه دلم میخندد
ستاره ها پشت سرت درکویر ترانه بانگ میزنند
باران من ببار
ببار تا ابد
غمها را از دلم بشور
نمکها ... دیدن ادامه » را پاک بدار
و برایم عاشقانه بنواز
دلم مبسوط وجودت شده
وقتی تو نمیباری
شخصیتم درهم فرو میرود
دلم شدید در این بیابان میتازد
وچه عاشقانه جان میدهد از بی آبی
باران!سوارهء دلم تو را میجوید
ببار
ببار وآرزوهایم را به پیش خدا ببر
وقتی تو میباری سنجاقک ها به پشت در خانهء ما می آیندوبرایم گلهای وحشی به ارمغان می آورند
میخواهند به اتاقم بیایند وشب را همراه با شاپرکها و شب پره ها زیبایی بخشند
وگلهای وحشی را برسرم ریزند
وقتی تو می آیی دلم یک دم زبان به دهن نمیگیرد
ازتو میگوید از خوبی هایت
و بعد ازگرمای عشقت درتمام وجودم
خورشید را حرارت میبخشم
ماه راصلابت می بخشم
طبیعت را طراوت میبخشم
.
.
ببار باران من
ببار


زینب عباسی
تابستان1391
در شبی که بعداز مدتهابارانم بارید


از: زینب عباسی
ای وای سارا کجایی زینب از باران گفتا...زیبا بود زینب جان و عرفانی.

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر ... دیدن ادامه » کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

"با صدای استاد"
۲۵ تیر ۱۳۹۱
به یادم باش باران
نم نم ببار
هرشب ببار


زینب
زینب
زینب
بارون میخوااام


۲۶ تیر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خود را بایستی عاشق معشوقه ای متصور نمایی وقتی ترانه میسرایی
عاشق ترین عاشق معشوقه
چقدر سخت است این کار برای من................

از: زینب عباسی
سخت است زمانی که کسی را نداشته باشی که به یادش ترانه گوش کنی ، بسی سخت . . .
مرسی
۲۴ تیر ۱۳۹۱
بازیگری دیگر بس است
دیوانگی کن نازنین
بین من وتو ,یک انتخاب
جز یک نفس دیگر نماندست فاصله
آری مرا دیگر نباشد فرصتی
ترسم شوم یک خاطره یک خاطره.........از نوبهاری
.........................................
این شعر تقدیمتان
متاثرم کردید یکبار دیگر
۰۷ آبان ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بعضی ها خوبند وتو فکر میکنی بدند

بعضی ها بدند ولی تو در اندیشه ات خوب آانها را مجسم میکنی

بعضی ها روزگارشان بداست وخودشان خوب

دیدن عشق بازی مورچه ها

لای بوته جقه های فرش

لذتی دارد

کسی چه میداند شاید مورچه ها هم خوب وبد داشته باشند

بعضی ها هستند که صمیمیتشان از عمق وجود است

بعضی ... دیدن ادامه » ها سردند مثل یخچال

بعضی ها با اندکی تاخیر یخشان آب میشود

وعده ای یخی هستند ولی آتشین جلوه گر میشوند

دیدن بازی بچه میمونها

درلای شاخ وبرگ درختان جنگل

هیچگاه دلم را نمیزند

کسی چه میداند شاید میمونها ناگزیر باهم صمیمی باشند

بعضی ها هستند که نمیدانند دوستت هستند یانه

بعضی ها هستند که نمیدانی دوستت نیستند

شاید همین الان سگی دل به گربه ای بسته باشد

کسی چه میداند

کسی چه میداند شاید روزی ............

شاید روزی......

بی خیال

بی خیال هرچه هست

نمیخواهم دلسرد شوم

پس دروغین در دلم زمزمه میکنم :انسان بد نداریم

وچشمکی در دلم به خودم......

نویسنده:زینب عباسی

خرداد91

از: زینب عباسی
زینب عزیز بسیار عالی بود:)
۲۲ تیر ۱۳۹۱



شاید همین الان سگی دل به گربه ای بسته باشد


۲۲ تیر ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سرم سنگین شده
تامغز استخونم تیر میکشه
چقدر دلم اوج میخواهد
پرواز در داخل یک حباب درآسمان پر از گنجشک
من تنها برای ثانیه ای درآسمان سرمدی کنم وبعد محو شوم
به اوج بروم
وشب روی ابرها دراز بکشم
واشک بریزم واستغفار کنم
آرزوهایم کوچکند شاید هم بزرگ
خیلی بزرگ

تابستان91

از: زینب عباسی
ساغی بده شرابی
کز آن شوم سرابی
کزآن شراب کم یاب
جانی دهم رهایی
ساغی بده شرابی
کز آن جهان شود ناب
شود پر از خیالات
پراز امید و بازتاب
ساغی بده شرابی
کز طلب خیالش
جامم شده طلایی
ساغی بده شرابی
کزآن کودک دلانی
باشندبزرگ مردان
ساغی بده شرابی
... دیدن ادامه » دل درگرو یاری
کزاو جهان را
سازم یه سر گلستان
ساغی بده شرابی
ساغی بده سرابی



از: زینب عباسی
سپاس بانو .... زیبا بود
۰۵ خرداد ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این روزها هوس بچه بودن به سرم زده
شاید باور نکنی ولی امروز من با بچه گربه ای بازی کردم واواز ته دل شاد شد
دیروز بچه خرگوشی وقتی که از صاحبش برای لحظه ای گرفتمش مرا بوسید
این روزها پلکم شدیدا میپرد
نمیدانم نگران چیست
من هر شب تکه ای از ابری را که در کمدم مخفی کرده ام میخورم
این روزها از کنار هرگل فروشی میگذرم گلها برایم میرقصند
این روزها دلم را تکه کرده ام
تکه ای برای مردم وتکه ی برای تنهاخودم
این روزها دخترکانی که شبیه منند کم شده اند
چهره های همیشه آشنا برای همه!
این روزها سرم دردء دردسر دارد
پلکهایم همچنان میپرد
صبحها باگنجشککان میرقصم
وآنها درمستیء هستی برایم قصه های عاشقانهءشان را تعریف میکنند
این ... دیدن ادامه » روزها دلم میخواهد به همراه ماهی ء کوچکم در آب پرواز کنم
این روزها هوای مرداد ماه به سرم زده
دوست دارم در زیر درخت پر پروبال انار در بیشه زار در لب رودخانه بنشینمو آواز بخوانم
دیشب مورچه ای را دیدم که با خانواده اش در زیر پتویم خواب بودند
ومن بیدارشان نکردم
دیروز به معتادی که گوشهء خیابان دراز کشیده بود ومدتها بودمرا مینگریست با تاخیر لبخند زدم واو لبخندم را بی جواب نگذاشت
این روزها درد مردم را به خوبی حس میکنم
این روزها هوس بچه بودن به سرم زده


از: زینب عباسی
۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
بر سر پرستوهایی که مدرسه شان دیر شده
چه می آید؟
اگر مگس عسل بسازد
زنبور ها دلخور می شوند؟
آیا قطارهایی که راه گم کردند
از خجالت آب شدند؟
اگر بمیرم و ندانم چه وقتی است
ساعت را از که بپرسم؟


پابلو ... دیدن ادامه » نرودا
۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مردم نادان ندانند حال و روز زار خویش
تا گرین و نالند از کردار خویش
کاش میفهمیدن این دنیا سرابی بیش نیست
عاقبت این دنیا بماند زار خویش



دیروز داشتم از جایی میومدم خونه دم کیوسک روزنامه فروشی ایستادم و مجله ها رو نگاه کردم تا مجله محبوبمو ببینم پیدا میکنم یا نه...دیدم صدای یه آقایی میاد میگه ایشالا حضرت فاطمه بزنه تو کمرت واین جور حرفا برگشتم نگاه کردم دیدم خب خیلی خانم دارن رد میشن ولی طرف داشت روبه روشو میدید وهمینطوری یه فحش فارسی بار میکرد چهارتا فحش به یکی از زبانهای محلی....یه خانمی هم روبه روش بود که موهاش مقداری بیرون بود ومانتوشم یه مقداری تنگ بود بیچاره داشت پارچه میخرید همینطوری نگاش میکرد اونم فحش میدادکه نمیدونم حضرت فاطمه بزنه به کمرت واینا حجاباشونو رعایت نمیکنن واین حرفا...منم حقیقتش زیر چشمی مرده رونگاهش میکردم راستش خیلی ... دیدن ادامه » از رفتارش ناراحت شدم که چرا اینا باید با این رفتاراشون مردم رو از دین زده کنن....آخه چرا اسلامو تحریف میکنن!؟به جای اینکه حالا مثلا دعا کنه به راهی که درسته خدا هدایتش کنه فحش میده!آخه چرا محمد گونه رفتار نمیکنن!؟!چرا نمیزارن خود افراد خوب بودن یا بد بودن چیزی رو بفهمنو درک کنن!؟میخواستم برگردم یه چیزی بگم به مرده ,دیدم خود خانومه بیچاره هیچی نمیگه من بگم؟!بعدشم اینکه یه چیزی بگم مرده هم بگه به تو چه خانوم !خانومه هم طفلی پارچشو خرید ورفت ولی من جای زنه کلی حرص خوردم....معلوم نیست طرف چند نفرو با همین رفتار از دین ودنیا وایران وایرانی زده کرده....معلوم نیست خانوادش با این رفتارش چطوری تحملش میکنن یامیکردن...نکته جالب این جاست که مرده وقتی خانومه رفت خانومایی که از جلوش رد میشدن رو از پایین تا بالا برانداز میکرد و بازم به لهجهء خودش یه چیزایی میگفت منم مجلمو خریده بودمو همونجا وایستاده بودم تا اتوبوس بیادو مرده رو نگاه کردم تا دیدم داره نگاه میکنه سرمو به نشانه افسوس تکون دادم وجالب اینجاست مرده رفت!!!خود من آدم موجهی هستم خب به حجاب اعتقاد دارم به نماز اعتقاد دارم به راز ونیاز وعبادت اعتقاد دارم ولی این دلیل نمیشه که کسی که شبیه من نیست پس اون انسان غیر موجهی باشه!!!خب آخه یکی نیست به مرده بگه تو که با دیدن خانوما به گناه میفتی بیجا میکنی به زن مردم نگاه میکنی!سرتو بنداز پایین کارتو بکن یا اینکه دیدتو درست کن مثل خواهرت بهش نگاه کن تا به گناه نیفتی به جای اینکه سعی کنی بیش از50درصد آدمای جامعتو عوض کنی خودتو اصلاح کن

نمیدونم تا کی میخوایم با زور حرفامونو به کرسی بشونیم تا کی میخوایم به مردم به زور بگیم چیزی خوبه چیزی بده.....نمیدونم واقعا ما چرا به جای اینکه به فکر خودمون وآخر وعاقبت خودمون باشیم چسبیدیم به اینکه کی چیکار میکنه کی از نظر ما -تا کید میکنم از نظر ما-میره جهنم بعدشم اگه از نظر مابه راه راست هدایت نشد چهار تا فحش بهش بدیمو بریم سر کارمون....بعدشم بگیم میخوایم اسلامو در جهان گسترش بدیم......ای بابا....با این رفتارایی که مامیکنیم توقع داریم مردم از ایران وایرانی زده نشن......

فقط وفقط از خدا میخوام این جور افراد رو به راه راست هدایت کنه همین وهمین

پ.ن:ببخشید دوستان من دوباره خاطرموگذاشتم فقط برای این بود که شبهه ایجاد نشه یه عده از دوستان خونده بودن یه عده نخونده بودن....دیگه گذاشتمش دوباره....واقعا ببخشید

از: زینب عباسی
۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۱
ممنون از شما زینب جان
من کاملا با شما موافقم...
این جور برخوردا نتیجه ی منفی و معکوس داره
نمی دونم چرا هر کسی به خودش اجازه می ده که در مورد هر چیزی نظر بده...اظهار نظر کردن و یه طرفه به قاضی رفتن، یه بیماری جامعه ماست. که هر کدوم یه جوری زهرشو چشیدیم...
۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۱
بی واسطه و ساده بود اگه میشد با این دید زیباتون داستان گونه و یا حتی شعر گونه مینوشتید احتمالا تاثیر بسزا تری داشت
ممنونم:)
۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
بله اگر داستان گونه مینوشتم زیبا تر میشد:)
۰۴ خرداد ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کبکها سر دربرف فرو میکنند
وچشمانشان را دربرابر روزوشب میبندند
وما انسانهااز کبکها هم ساده تریم
سر درتاریکی فرو میبریم
وحقایق را وارونه میبینیم
چشمانمان را خون میکنیم
خونی که جوشش ندارد تنها قرمزی دارد
وبا حقایق بی وجودی که برای خود ساخته ایم زندگی میگذرانیم
این روزها چشمها و گوشها بی اعتمادترینهایند
اما ما به چشمها وگوشهایمان اکتفا کرده ودل میندیم در گروء هیچ
سر درگریبان
خسته وگریان
افتاده وتکیده
دراین دنیای بی سروسامان
دل بسته به هیچ
زندگیهامان ... دیدن ادامه » پوچ
سرگردان
شدیدا حیران
دنبال آرزوهای بزرگ
چه میکنیم ما با دنیامان؟
زندگی میکنیم؟
گاهی اوقات دل خواه هر حیوانی میشوم جز انسان
انسانها زیادند و آدمها محدود
ای کاش انسانی باشیم که ادم است


از: زینب عباسی
۰۲ اردیبهشت ۱۳۹۱
دل بسته به هیچ
دوسش دارم
قشنگ بود
۰۲ اردیبهشت ۱۳۹۱
ممنون از همتون
ببخشید دیر جواب دادم به دلایلی نتونستم وارد نت بشم
۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۱
با اینکه کلی بود اما موضوعش مشخص بود و اینکه آخرش خیلی زیبا بود
صدآفرین به شما دوستم
نویسا باشی نویسنده ی خوش فکر
۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
احساس میکنم امواج آنقدر در اطرافم چرخ میزنند
که این دنیا, دنیای ستاره هاست
من آنچنان غرق در ستاره های عشق فروش شده ام
که خویشتن را ستاره ای دیده ام
در بدو تولد
چه عاشقانه امواج در من غرق میشوند
ومن نیرو میگیرم از امواج ,از عشقهای اطرافم
من بی عشق غرق در عشقم
عشق به کویر
به ستاره ها

از: زینب عباسی
۲۸ فروردین ۱۳۹۱
امیدوارم شعرهایتان را بیشتر روی تن دیوار ببینم
۲۹ فروردین ۱۳۹۱
عشق به کویر آن موجود بی وجود لایتنهایی
زیبا و دوست داشتنی
۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

بازیگر و کارگردان جانباز کشورمان به‌دلیل عارضه شیمیایی و مشکلات تنفسی در بیمارستان آتیه بستری شد.

به نوشته «تهران امروز»، رضا ایرانمنش روز گذشته به دلیل عارضه شیمیایی به جای مانده از دوران دفاع مقدس در بیمارستان آتیه و در بخش آی سی یو بستری شد.

یکی از نزدیکان «رضا ایرانمنش» با اعلام این خبر گفت: به دلیل تشدید عوارض شیمیایی و مشکلات تنفسی که برای ایشان پیش آمده است، آقای ایرانمنش در بیمارستان آتیه بستری شده و پزشک معالج‌شان درباره طول درمان او و زمان بستری‌اش در بیمارستان تاکنون صحبتی نکرده است. رضا ایرانمنش شاید از معدود بچه های جنگ باشد که بعد از پایان جنگ هنوز دفتر کارش بوی فاو و شلمچه را می دهد.

رضا در عملیات‌ والفجر مقدماتی، والفجر ۳، والفجر ۴، کربلای ۱، کربلای ۲، کربلای ۴، مرصاد و فاو شرکت داشت و در عملیات والفجر ۸ به علت استشمام ... دیدن ادامه » گاز خردل به درجه رفیع جانبازی نائل آمد.

وی در سال ۱۳۴۶ در جیرفت کرمان متولد شد و در سال ۱۳۶۹ مدرک فوق‌لیسانس کارگردانی را از دانشگاه تربیت مدرس کسب کرد. سال ۱۳۷۲ برای بازی در فیلم «سجاده آتش» کاندیدای بهترین بازیگر نقش اول مرد جشنواره دوازدهم فجر شد، به طور کلی بازی در حدود ۶۵ سریال و فیلم سینمایی را تجربه کرده و اخیرا نیز به‌دلیل مساعد نبودن شرایط فیزیکی بیشتر به نوشتن فیلمنامه و تهیه‌کنندگی و البته کارگردانی پرداخته است.
دوستان خوبم توجه داشته باشن این یادگاری نیست گفتگو وخبره........ومن همیشه تاکید دارم هر روز هر فرد یک یادگاری
۲۴ فروردین ۱۳۹۱
انشالله هرچه زودتر بهبود یابند رضا ایرانمنش عزیز
۲۴ فروردین ۱۳۹۱
امید به خدا سرحال شود.
۲۶ فروردین ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این پوشیه دیگر پوشانندگی ندارد
تنها اسم پوشیه را یدک میکشد
بهتر است این پوشیهء پوشالی را دربیاوری دوست خوب من!

از: زینب عباسی
۲۴ فروردین ۱۳۹۱
بیا که قبلهء ما گوشه خرابات است
بیار باده که عاشق نه مرد طامات است
مخند از پی مستی که بر زمین افتد
که آن سجود وی از جملهء مناجات است

عطار
۲۴ فروردین ۱۳۹۱
از سرودن شعر نو این روزها شدید هراسناکم
میخواهم شعرهایم را درانزوایم خفه کنم
وهیچ سخن نرانم
مرا با مرگ انس والفتیست
پیوندشعرهایم را بامرگ جشن خواهم گرفت
شاید که با مردن شاد زی شدند........

/ز.ع/


-نمیدونم ... دیدن ادامه » امشب چرا اینقدر دوست دارم بداهه سرایی کنم-
ممنون آرش عزیز ولی چه لطمه ای زده به کارم این کلمه....؟حقیقتش من متوجه منظورتون نشدم
۲۴ فروردین ۱۳۹۱
خیلی هم خوبه که بداهه می سرایید و زیباست...

والا من فقط نظر شخصیم رو گفتم احساس میکنم که اگر واژه ی دیگری به کار می بردید زیباتر می شد...
ولی در انتها نظر شما بعنوان صاحب اثر مهم است
۲۵ فروردین ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمیدانم میتوانم از پس جنگ با این سیاهی ها بر بیایم یانه
سیاهی هایی که شاید سیاهی نباشند
شاید من فکر میکنم سیاهی اند
شایدسایه باشند
یا شاید خاکستری
شاید من فکر میکنم نورانی ام
شاید من اشتباه میکنم
اشتباه میکنم که خوبی را از دید سیاهی ها خاکستری ها یاشاید هم سایه ها نمیبینم
شایدمن بی خود درگیرم با این خاکستری های فروریخته در نور
که خود را نور میپندارند و البت که در دید من از نور به دورند
شاید هم هیچ سایهء خشنی نباشد
شاید من آنها را خشن میبینم
شاید باید بهتر باشم
شاید با سیاهی های سایه نمای نورانی پندار دیگر جنگی نکنم
شاید بهتر باشد آتش بس کنم


از: زینب عباسی
۱۵ فروردین ۱۳۹۱
شاید نیاز به تمرین بیشتری باشه
ولی باز هم جای تحسین رو داره
۱۵ فروردین ۱۳۹۱
چی بگم والا....
ممنون که نظر دادید
۱۵ فروردین ۱۳۹۱
بی خیال

کمتر کسی متوجه منظور من در این نوشته میشه......شایدهم اصلا کسی متوجه منظورم نشه...
بازم بی خیال
به هرحال مهم اینه که خودم میفهمم که چی نوشتم........:):):)
دیگران هر برداشتی بکنند محترمه برای من
اگر حتی هیچ کسی ب این نوشته علاقه مند نمیشد هم ناراحت نمیشدم ... دیدن ادامه » چون بیشتر به عمق فاجعه در نوشتم پی میبردم:)فکر کنم این نوشته جزء فاجعه هاست که تعداد کمی متوجه منظورش شدن:)
اوه اوه چه فاجعه ای.........:)
۱۶ فروردین ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پیاله را بیار ساقی
قطعه ای از سرود بهار برلبم خشکیده
چکان چکان
قطره قطره لبم را تر کن
تا گلهای بهاری در ذهنم جوانه زند
وبهاری هر چند مصنوعی در سرم سازی




از: زینب عباسی زمستان90
وبهاری هر چند مصنوعی


عالی و عالی

سپاس
۱۷ اسفند ۱۳۹۰
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
سلام به همه شما دوستان عزیزتر از جانم
میخواستم بببینم از بین شما دوستان گلم کسی هست که توی شبکهءجام جم کار بکنه یا کسی رو بشناسه که توی این شبکه کار میکنه؟
علی اسدالهی و طهورا کریم خانی این را خواندند
تبسم استاد این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امشب بعد از اینکه ماه را بوسیدم ,کودکی رادیدم که از پشت پنجره اش یواشکی به من چشمک زد وباور کرد باورم را .... با چشمک جوابش را دادم وتکه ای از ابر را خوردم.......ابر خندید ومن مه شدم
حال در دنیایی قدم نهادم که ستارگان میرقصند وخورشید وماه کودکیشان را باهم بازی میکنند

از: زینب عباسی
خیلــــــــی لذت بردم. مرسی
۱۳ اسفند ۱۳۹۰
گنجشک رقصید....
قلم لغزید.....
و من به همین سادگی عاشق شده بودم!
سپیده برگشت.....
سکوت بشکست....
و من چه سخت دوستت دارم
حسام(بهمن 90)
۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید