تیوال | ساره رزاززاده درباره نمایش داستان خانواده گلس: بعد از اجرا، احساس یک مومن واقعی را داشتم که ناآگاهانه
S3 : 06:08:56
بعد از اجرا، احساس یک مومن واقعی را داشتم که ناآگاهانه در یک مجلس عزای مذهبی متظاهرانه، به صرف پاستای نذری شرکت کرده. باید مواظب باشم تا مدتی چشمم به هیچ کدام از نوشته های سلینجر نیفتد...چون خطر این هست که صدا و لحن ناهماهنگ هنرپیشه های این نمایش با آن مبل صورتی بزرگ (به هیچ ترتیبی نمی توان یک شی صورتی رنگ را به سلینجر مربوط کرد) جایگزین چهره های واقعی دنیای سلینجری ام شود.

اولا در مورد تلفظ نام ها: "فرنی" بر وزن "ترنی" (ترن به معنی قطار + یاء نسبت) صحیح است. این نام مخفف فرنسیس francis است (اگر نویسنده ی کار، داستان سلینجر را خوانده باشد می داند) و به این دلیل اینطور تلفظ می شود. چیزی که هنرپیشه ها تلفظ می کردند طعامی ست سفید رنگ با قوام سس، ساخته شده از نشاسته و شکر و شیر که داغش عصرهای زمستانی خیلی می چسبد. ضمنا "سیمور" هم seymour است مثل اینکه ... دیدن ادامه » "سی" از "سیطره" را بچسبانی به "مر" از "مرداد".

دوما: بازی هنرپیشه ی نقش زویی، زمانی که با بسی در مورد عرفان و دانشکده و بحران فرنی حرف می زند، با نقش پسر معتادی که با توهین و فریاد می خواهد از مادرش پول بگیرد تا مواد بخرد چه قدر فرق داشت؟ اگر می خواست نقش یک کشیش، یک فوتبالیست یا اصلا نقش خودش را بازی کند چه قدر فرق داشت؟کسانی که داستان را نخوانده اند چه تصوری از زویی پیدا خواهند کرد؟ زویی سلینجر تقرییییییبا مثل ادوارد نورتون است در فیلم birdman...زویی سلینجر تتو و شلوار کابویی ندارد. در طرف دیگر، برای فرار از ناله های غلوآمیز فرنی با لگینگ طرح جین و روپوش پشت چاپ دار، من هم همراه با پدر خانواده محو تماشای تلویزیون شده بودم...میان مایه و هیستریک ... اولین تیاتری بود که با لبخند به هنرپیشه ها نگاه نمی کردم.

سوما: در باب ناهماهنگی دکور و لباس ها (نه تنها ناهماهنگ با حال و هوای سلینجر، بلکه حتی ناهماهنگ با حال و هوای اجرا) توضیحاتی رفت. کاری هم به نابود کردن المان های عرفانی داستان مثل ماجرای نارنگی و فحش های زویی و سوپ جوجه و نقش پدر و دماغ صاف کردن فرنی و سیگار زویی و خانم چاقه و ... نداریم (عرفااااااان؟ عرفان پیشکش). بسی عزیز را چرا اینطور نابود کرده بودند؟ بسی داستان خیلی خیلی دوست داشتنی است. بسی یک ننه بزرگ بافتنی به دست نیست. بسی متناقض است: مادر مقتدری که همه ی امورات خانه را یک تنه می چرخاند اما از درک فرزندان خودش ناتوان است.

چهارما: من چه کار باید بکنم تا کنار یک عکاس با کلیک های مدام و اعصاب خرد کن ننشینم؟ لطفا یکی همینجا به من یاد بدهد از کجا بفهمم اجرای مخصوص عکاسان کدام اجراست تا برای اجرای دیگری بلیط بخرم. این بار دوم بود که بغل دست عکاس نشسته بودم. مثل طلسم می ماند! ضمنا چرا سالن با چیزی که صفحه ی خرید بلیط نشان می دهد متفاوت بود؟

پنجما: وقتی مارک رابسون فیلم فوق العاده ضعیف My Foolish Heart را بر اساس داستان "عمو ویگیلی در کانه تیکت" ساخت، سلینجر آن چنان برآشفت که گفت: کاش هیچ وقت داستان هایم را ننوشته بودم و همان جا در ذهنم نگه داشته بودم.

پ.ن: گمان می کنم دعوت و تقدیر از یک کارگردان سینما و "لطفا ما رو ببرید تو فیلماتون" با روح اصیل تیاتر بیگانه باشد. البته من به صورت آکادمیک تیاتری نیستم (به صورت دلی تیاتری هستم) و شاید اشتباه کنم. راستی زویی در مورد "آکادمیک" چی گفت؟
:)) فارغ از نقد اثر - کار رو ندیدم- نوشتتون به لحاظ فنی عالی بود :)
۲۶ آبان ۱۳۹۵
شمس
دوست گرامی،
سپاس از نوشتارتان....
اگر این گونه که وصف می کنید باشد که واقعاً جای تاسف دارد،نویسنده ای چون سالینجر و آن شخصیت های شگفت انگیز،را نمی توان به آسانی و با سهل گیری برگزار کرد.شخصیتی چون seymourکه نامش گویای کسی است که بیش تر می بیند:seemore ،کسی که ... دیدن ادامه » چشم یا عینک(glass)دیدن چیزهایی بالاتر را دارد،به راحتی نمی توان در هر قالب نادرستی جاداد....
این روزها حس تاسف بر بسیاری چیزها همراه ماست....
۲۶ آبان ۱۳۹۵
درود بر شما خانم رزاز زاده گرامی

نوشته شما حاوی کلمات نامناسب است. به این خاطر پست شما از دید عموم پنهان شد. برای گفتگو در این زمینه با شما تماس گرفته شد اما متاسفانه موفق به صحبت با شما نشدیم. لطفا برای پیگیری با شماره ۶۶۸۷۱۸۹۷ بخش پشتیبانی تماس بگیرید.
۲۷ آبان ۱۳۹۵
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید