تیوال | رها باصفا: اون شبی که باهات دوست شدم خیلی احساس خوش بختی می کردم.
S3 : 16:34:40
اون شبی که باهات دوست شدم خیلی احساس خوش بختی می کردم. هیچ وقت اون شب و اون اولین بوسه رو فراموش نمی کنم... از اون به بعد خودمو وقف تو کردم و غرق شدم توی عشقی که از تو توی وجودم جوونه زد... هرکار کردم، فکرم این بود که "س" خوشحال باشه، "س" دوست داشته باشه. ولی تو از همون اولش آب پاکی رو روی دستم ریختی: "هزاران آدم از بُعد مسافت از هم دور میشن و عشق و محبت شون از بین میره و با آدمای دیگه ای آشنا میشن و...." سعی کردم با حرفات کنار بیام، کنار بیارم قلبمو، دلمو، احساساتم رو که بند شده بود به خوبی و خوشی تو... به عشق بی حد و حصرِ تو... و با خودم گفتم: "راست میگه شاید... نباید بذارم این احساسات زندگیمو تحت الشعاع قرار بده، "س" زندگی خودشو داره، منم زندگی خودمو... و این وسط یه عشقی هست که ممکنه روزی دیگه نباشه..."
ولی هرچی گذشت به دروغ بودنِ این فکر ... دیدن ادامه » بیشتر پی بردم.. دروغی که هرروز و هر روز و هرروز به خوردِ مغز و قلبم دادم ولی فردا دوباره بیدار شدم دیدم همش هضم و دفع شده...
خوشی و ناخوشیم به طرز غریبی گره خورد بهت. اما سعی کردم نذارم این احساس به تو افکار ناخوشایند القا کنه، سعی کردم نذارم به این فکر کنی که احساس من ممکنه زنجیر بزنه به پای زندگی و احساست... اما انگار موفق عمل نکردم... "انسان آنچه را دوست دارد نابود میکند" ؟ یا "دربند میکشد"؟ حتا از این کارم دوری کردم... ولی باز هم ظاهرا موفق عمل نکردم، چون تو دور شدی، بیش از حد انتظارم دور شدی! درست مثل کسی باهام رفتار شد که لباسی رو که خیلی دوست داره میخره و اولش ذوق و شوقش رو داره اما بعدش... بعد از چندبار پوشیدنش، میندازتش کنار... چون براش تکراری شده و اون لباسم میشه مثل لباسای دیگه براش که گاهی توی قفسه ی لباسا دیده و پوشیده میشه...
احساس میکنم قلبم دیگه توی قفسه سینه ام جا نمیشه... احساس میکنم مچاله شده. مچاله ی مچاله! چون عشق بزرگش کرده ولی اتاق قبل اش همون اندازه ایِ که بود... به یک لحظه زندگیِ بدون تو فکر میکنم و نفسم میگیره... همه چیز برام دلگیره... خیلی دلگیر...
بعد با خودم فکر میکنم: کاش انقدر قوی بودمکه می تونستم یه تصمیم بهتر برای زندگیم بگیرم... نمی دونم حتا ممکنه اون تصمیم بهتر چی می بود؟! شاید بُریدن از تو... ولی بریدن از تو مگه به همین راحتیه؟ مثلِ بریدن یه عضو... و اصلا چرا باید به این مسئله فکر کنم؟ شاید چون احساس میکنم که تو دیگه منو دوست نداری یا اقلا به اندازه ای که قبلا داشتی، نداری....
بی وقفه توی ذهنم باهات حرف می زنم و ازت می پرسم: "چرا؟ چرا دوستم نداری؟ مگه من چی کار کردم؟ جز اینکه لحظه به لحظه عشقم رو به تو بیش تر و بیش تر کردم؟ جز اینکه ذکر روز و شبم شد اسمِ تو؟ پس چرا فرار میکنی؟ چرا دوری؟ چرا انقدر دوری؟ چرا انقدر دوووووووور؟"
قبلا از جنسیت خودم بدم می اومد... فکر اینکه چیزای خیلی بد در "نهادم" هست و افکار مزخرف و بیهوده ی سالها بردگی... بردگی در قالبِ زنی که دیده نشد، تحقیر شد و هرچه بیشتر، به درونش پناه برد... اما با تو... با تو آشتی با کهن ترین شکلِ یک زن رو تجربه کردم، حس کردم دوست دازم زن باشم، لباس گلدار و دامن چین دار بپوشم، آشپزی کنم و قربون صدقه ات برم... اما الان... الان که این احساسات، این احساساتِ زیادِ لعنتی باعث شده تو ازم دور بشی، بازم از این جنسیت بدم میاد، بیزار شدم حتا انگار... بیزار از اینکه اون چه تو رو باید به من پیوند میداد و لاجرم به من نزدیک میکرد، باعث دوری شده... دوری و دوری و دوری....
دلم میخواد می تونستم به سبک زنای بوشهری عزاداری کنم، در سوگِ عشقی که از دست میره و من نمیتونم براش کاری بکنم... خاک و کاه به سر بپاشم، گِل به سر و صورت بگیرم، مثل آونگی بی تاب، تاب بخورم به چپ و به راست... و صورت بخراشم و غرق بشم توی اشکی که تمومی نداره....
دلم میخواست  می تونستم این حرفا رو، بدون اینکه بغض راه گلومو بگیره، به خودت بزنم، به خودِ خودت. و تو یه تنه همه چی رو درست کنی و بهم بگی:"خیلی خُلی که این فکرا رو کردی، که من قرار نیست از کنارت برم، که همیشه پیش ات می مونم..." که مثل اون روز بهم بگی:"خودم ازت مراقبت میکنم" ولی میدونم که نمیتونم این حرفا رو بهت بگم... چون این حرفا نشون میده چقدر ضعیفم و تا چه اندازه بی تابم... که این حرفا، همون حرفاییِ که برای نزدن ساخته شدن...
توی دلم یه چیزی بالا و پایین میره و گریه ام اوج میگیره و اوج میگیره... انگار با رسیدن به آخرای این نوشته، ما هم داریم به آخرای رابطه می رسیم... و فکر میکنم شاید رفتنِ تو به این سفرِ لعنتی انگار، تیر خلاصیِ به رابطه ای که مثلِ قطبِ جنوبه...

از: خود
رها جان بلاخره سکوت دوروزم با خوندن نوشتت شکست
و چقد حرفایی ک توی ذهن و دلت با خودت تکرار میکنی و کلنجار میری با خودت ....
۰۲ اسفند ۱۳۹۷
میدونی رها جان
ما ادما ادعا میکنیم ک توی همه چ ی قانونایی داریم واسه خودمون و قانون دوسداشتن رو خلاصه کردیم توی زندگی مشترک!
اما هر رابطه ای ی سری تعهدات داره
من احساس میکنم قشنگ ترین رابطه انسانی دوستیه
فرقی هم نداره هم جنس یا مخالف
و وقتی جمله دوستدارم شنیده میشه ی پیمان بسته میشه
دوستی و دوستداشتن فقط ب حرفای قشنگ و بوسه های داغ اولش. نیس
به اینه ک ی ادم رو با تموم خوب و بدش با تموم زشت و زیباییش با نقص و کمالش همه جوره پذیرفتی و درک میکنی.اون ادم با همین ویژگی ها وارد دنیای تو شده و اینکه تو چقد توانایی درکش و داری و اون چقد توانایی درک تو رو ملاکه
اینکه چقد بهش باور و ایمان میدی
نه ... دیدن ادامه » اینکه تا ب دستش نیاوردی برات ی فرشته باشه و بعدش ی دیو
درسته آدما همدیگه رو میشناسن و ممکنه برای داشتن بهترین از هم عبور کنن اما بشرطی این قابل پذیرشه ک کمال گرایی خودشون رو توی شکستن کسی نبینن توی تحقیر کردن و شکنجه دادن نبینن
اینکه یادشون نره شاید اشتباهاتی ک خودشون دارن و ناشی از کمال گرایی هاشونه باعث میشه تغییراتی توی رفتارات رخ بده و محکومت میکنن به ضعیفه بودن!
گاهی اوقات این دور شدنا تقصیر اونی نیس ک حسشو بروز داده برعکس مقصرش اونیه ک ظرفیت پذیرش حستو نداره و همیشه برای داشتن بهترین ها کوله به دوشه
و اینجوری هرچی تو بیشتر توی راهروی علایقت قدم میزنی اون ادم از تو بیشتر فاصله میگیره
اون ادم تو رو با کسایی روی کفه ترازو میذاره و میسنجه ک توی خوبیا باهاشون بوده و توی خوبی ها باهاش بودن اما توان پذیرش اینو نداره ک هر رابطه و هرچیزی بالا و پایین و زشت و زیباش کنار همه و این پستی و بلندیه ک ی راهو جذاب میکنه ن همواری راه!
رها جان زنانگی ی نقطه ضعف نیس ک بابتش کسی تحقیر کنه
زنانگی ی ارزشه ی قدرته ک تو حست علاقت عشقت بی مرز و قانونه و ادما رو بخاطر ارزشاشون دوسداری ن برای نیاز. ن برای هوس .ن از روی اجبار و دلتنگی
توی دنیای ما اینکه تو کسیو دوسداری ک باعث بوجود اومدن این حس توی وجودته تعبیر میشه ب وابسته بودن و ضعیف بودن
اما این ضعیف بودن نیس
چون ما انسانیم ن ی جسم بیجان ک از هم استفاده کنیم و ب سادگی عبور...
۰۳ اسفند ۱۳۹۷
درسته قاصدک جان... متاسفانه!
۰۳ اسفند ۱۳۹۷
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید