تیوال | kasra nari: مونولوگ فرضیهی قتل عام مردم نویسنده : کسری ناری
S3 : 21:50:31
مونولوگ
فرضیهی قتل عام مردم


نویسنده : کسری ناری دماوندی
سال : 1397
» در صحنه 4 صندلی وجود دارد و هر صحنه با یک صندلی اجرا میشود.
وسایل مورد نیاز صحنه :
» صحنهی 1 : صندلی و چراغ قوه و قاب عکس خالی (فقط قاب و شیشه) - صندلی اول
» صحنهی 2 : صندلی و چراغ قوه و طناب و ملحفهی سفید - صندلی چهارم
» صحنهی 3 : صندلی، چراغی که از سقف آویزان است، چراغ قوه، پوتین و کاغذ و پرونده-صندلی دوم
» صحنهی4 : صندلی، گل و لباس زندانی – صندلی سوم

صحنه اول :
صحنه تاریک است، مردی که لباس تمام مشکی به تن دارد روی صندلی نشسته است.
(موسیقی)
مرد چراغ قوه ... دیدن ادامه » را بر میدارد و روشن میکند و به سمت تماشاچیها میگیرد.
چراغ را کمی در صورت تماشاچیها میاندازد و بعد به صورت خودش میگیرد.
چند سرفهی کوتاه میکند، و بعد از سرفه موسیقی قطع میشود.
: این جا اولین جایی بود که من چشم باز کردم. دقیقاً مثل همین الان چند تا سرفهی کوتاه و بعد چشم هام باز شد. نور میدیدم. فقط نور بود.
: آنقدر شدتاش زیاد بود که چشمهام به خوبی باز نمیشدن. آره، تناقضها !! همون چیزی که همیشه باهاش دست و پنجه نرم کردم. عادت داشتم همیشه روی همین صندلی بشینم، شده بود به اسم من. روزایی هم که خونه نبودم یه قاب داشتم با عکس خودم که میذاشتن روش.
قاب را از روی زمین بر میدارد. میایستد و قاب را به جلوی صورتاش میگیرد. چراغ قوه را از زیر به قاب و صورتاش میتاباند.
: از وقتی که رفتم سربازی، دیگه قاب جای منو واسه مامانم گرفته بود. باهاش درد و دل میکرد. آخه من افتاده بودم لب مرز. از اون روزی که رفتم تو صف تا مشخص بشه که هر کی کجا باید بره تا روزی که سوار اتوبوس شدم که برم به منطقهی خدمتام، روزی هزار بار پشت همین قاب گریه کردم.
صندلی را بلند میکند و پشت به سالن میگذارد. روی صندلی مینشیند. قاب را به روی صورتاش می گیرد و چراغ قوه را به پشت سرش میتاباند.
شروع به گریه کردن میکند. قاب را به روی زمین میاندازد و بعد چراغ قوهاش را خاموش میکند.
(صدای گریه کردناش ادامه پیدا میکند.)

صحنهی دوم:
نور روی قسمت دوم، به صورت تند و به صورت فلاش میتابد.
مرد به روی صندلی مینشیند. چراغ قوهاش را از روی زمین بر میدارد و روشن میکند.
(نور صحنه خاموش میشود )
نور را به روی زمین میاندازد و طنابها را نشان میدهد و بعد چراغ را به روی زمین میگذارد به سمت طنابها.
شروع میکند با طنابها پاهایش را بستن.
: خوابم گرفته بود. به سعید گفتم میرم و میخوابم، ولی تو حواست باشه. قرار بود فقط ده دقیقهای بخوابم تا بتونم تا صبح دووم بیارم. این روزا دیگه سرما و تاریکی و شغال و گرگ برام ترس نداشتن. رفتم تو پایگاه. بخاری روشن بود. دراز کشیدم.
نور صحنه مثل ابتدا به صورت تند و به صورت فلاش میتابد (قرمز)
: احساس میکردم که چند نفری بالای سرم وایسادن و دارن نگام میکنن
بستن پاهایش تمام میشود و بلند میشود.
: تا چشمام رو باز کردم دیدم چند تا مرد سیاه پوش بالای سرم وایسادن
و بعد محکم به روی زمین میافتد.
چراغ قوه را به صورت عمودی به روی صورتاش میگیرد. (نور قرمز قطع میشود)
: ترسیده بودم. حرف نمیزدن. فقط نگام میکردن. تو همون حالت داد زدم : سعید. سعید. سعید. چند باری گفتم. هیچ عکسالعملی نشون نمیدادن. یکیشون ازم دور شد و به سمت در رفت. بعد از چند دقیقه برگشت. یه ملحفه دستش بود. پر از خون. عرق میکردم و همهی بدنم خیس شده بود :
چراغ قوهاش را خاموش میکند.
نور سفید رنگ به صورت فلاش میتابد.
ملحفه را که خونی است از پشت صندلی بر میدارد و بالای سرش میگیرد.
: ملحفه رو انداخت رو من .
ملحفه را روی صورتاش میاندازد و بعد با دست دور گردنش میپیچد.
صورتاش را شروع میکند به تکان دادن و نفس نفس زدن
: شروع کرده بودم به نفس نفس زدن. ترسیده بودم. داد میزدم. چشمام به زور باز میشدن. احساس کردم دارن عربی حرف میزنن.
(موسیقی آرام عربی)
: نمیفهمیدم چی میگفتن. فقط دیدم که یه چیزه سفتی گذاشتن روی سرم.
چراغ قوه را بر میدارد و روی سرش میگذارد.
: نور میدیدم...
صدای شلیک...
چراغ قوه را مثل اسلحه تکان میدهد،
بیحرکت میشود.
: نور میدیدم، اما نه مثل نورایی که همه قبل مرگ میبینن. فرق میکرد. سفید نبود
صحنه تاریک میشود.



صحنهی سوم :
صحنه تاریک است.
مرد به صندلی که روی آن نشسته است بسته شده.
صحنه به وسیلهی چراغی که بالای سر مرد قرار دارد روشن میشود. ( چراغ در حال تکان خوردن است )
مرد به صورت چهار زانو روی صندلی نشسته و یک جفت پوتین کنار صندلی قرار دارد.
چراغ قوه به تنش وصل است و برگههای سیاه شده و پوشههای رنگی روی زمین ریخته.
: گفتم که. نورش فرق داشت. مرگ نبود. خیلی بدتر از مرگ بود. اون نور شکنجه بود و ترس. ترس تمام بدنم رو گرفته بود. اگه ازم بپرسن که علیه دولتت حرفی میزنی، میگم آره. اگه بگن دینت عوض می-کنی، میگم آره. من از مرگ میترسیدم. شبا به خاطر فرار از مرگ سعی میکردم دیرتر بخوابم تا یادم بره آدما میمیرن
(صدای باز شدن در و بعد صدای تق تق قدم میآید)
مرد صورتاش را بر میگرداند و دنبال کسی میگردد.
صدای قدم زدن قطع میشود. مرد چراغ قوه را روشن میکند.
نور چراغ بالای سرش قطع میشود.
چراغ را توی صورتاش میگیرد.
: جلوم وایساده بود. کفشهاش رو از پاش در آورده بود و کنار صندلی من گذاشت. برگههای زیادی دستش بود. چشمام به خوبی نمیدیدن برگهها رو گذاشت جلوی صندلی
چراغ قوه را خاموش میکند.
صدای داد و فریاد مرد میآید.
مرد با صندلی به روی زمین میافتند
چراغ روشن میشود و بعد خاموش.
صحنهی چهارم :
صحنه تاریک است.
صدای الله اکبر میآید.
صحنه روشن میشود.
مرد با لباس زندانی روی صندلی نشسته. صورتاش کبود است.
صدای الله اکبر میآید.
: یادم نمیاد چی شد. یادمه آخرین باری که نور دیدم از درد به خودم میپیچیدم و فریاد میزدم. الان توی خونه نشستم و مردم دارن برای من شعار میدن. فکر کنم نمیدونن که من فقط سرباز بودم همین. مجبور بودم برم و هیچ اطلاعاتی برای افشا کردن نداشتم، و اگه داشتم همون لحظهی اول به همشون میگفتم که از مرگ فرار کنم
از پشت صندلی گُل را بر میدارد و به گردن خودش میاندازد.
صدای مردی میآید.
: شما به جرم اقدام علیه امنیت ملی بازداشتید.
چراغ خاموش میشود.
مرد بلند بلند میخواند.
: ای آزادی
از ره خون میآیی امّا
میآیی و من در دل میلرزم
این چیست که در دست تو پنهان است ؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست؟
ای آزادی
آیا با رنجیر میآیی ؟؟ :
(موسیقی) پایان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید