تیوال | محمدحسن خدایی درباره نمایش است: روایت روزگار خوش مدرسه نوشته محمدحسن خدایی بازنمایی
S2 : 17:22:59
روایت روزگار خوش مدرسه

نوشته محمدحسن خدایی

بازنمایی رئالیستی نمایش «است» از مناسبات دوران تحصیل دانش‌آموزان دخترانه یک دبیرستان غیرانتفاعی شهر تهران، آنجا معنادار می‌شود که گویی معلم، ناظم و مدیر، حضور دارند اما قابل رویت نیستند. بدن‌هایی غایب و بدون صدا، که تدریس می‌کنند و دستور می‌دهند اما دیده نمی‌شوند. تماشاگران حتی صدای آنان را هم نمی‌شنوند و به میانجی بیانِ دانش‌آموزان متوجه حضور متافیزیکی آنان می‌شوند. گویی با فضایی شبح‌گونه و مالیخولیایی طرف هستیم که معلمان فاقد بدن و بیان بوده اما مشغول تدریس و تربیت نسل جوان. در مقابل اما، دانش‌آموزان حضور دارند و مشغول شیطنت، اطاعت، تن‌دادن به دستورات و در صورت امکان تخطی از آن. دخترانی در دوران بلوغ و در آستانه هویت‌یابی. اگر مدرسه را یکی از نهادهای بازتولید کننده ایدئولوژی نظم ... دیدن ادامه » حاکم بدانیم، این چگونگی بازنمایی و رویت‌پذیر کردن مناسبات دانش‌آموزان با یکدیگر و صدالبته با دست‌اندرکاران نظام آموزش است که درصد موفقیت این سیستم را ممکن می‌کند. از این باب می‌توان نمایش «است» را شاهد مثالی فرض کرد از برای موفقیت یا شکست نهاد آموزش و پرورش در تربیت فرزندان این مرز و بوم. اما قبل از آن بهتر است روایت هفتاد دقیقه‌ای نمایش را مرور کنیم. ماجرا از آنجا آغاز می‌شود که یکی از دانش‌‌آموزان در اواسط سال تحصیلی، از شهر رشت به تهران مهاجرت کرده و در یکی از مدارس غیرانتفاعی، مشغول به تحصیل شده. در ادامه این شاگرد تازه‌وارد با یکی از شاگردان باهوش کلاس، رفاقتی پرحاشیه برقرار کرده و بتدریج مناسبات تحت کنترل مدرسه را برهم می‌زند. در نهایت با اخراج شاگرد باهوش کلاس که تن به انقیاد نداده و مقاومت می‌کند، روال عادی مدرسه بار دیگر به نظم سابق برمی‌گردد. از این منظر با نمایشی روبرو هستیم که امکان خلق سوژه‌هایی را طرح می‌کند که بر اخلاق خودآیین خویش، تکیه کرده و هزینه آن را می‌پردازند. سوژه‌هایی که واجد نوعی سیاست دوستی و نفی مناسبات منفعت‌طلبانه‌اند. همان اقلیت انگشت‌شماری که رسم رفاقت را برجا آورده و منکوب مناسبات زمانه نمی‌شوند.
صحنه چنان طراحی و تدارک شده که تماشاگران، گاه و بیگاه مورد خطاب دانش‌آموزان قرار گیرند. در همان جایگاهی که مدیر یا ناظم نشسته و امکان پرسش و تادیب دارد. مکان چنان بازنمایی شده که فضاها از یکدیگر تمایز یابند. مهم‌ترین فضا کلاس درس است و حضور دانش‌آموزان در آن. کلاس به مثابه فضایی بازنمایی می‌شود که مناسبات مادی و معنوی دختران دانش‌آموز را عینیت می‌بخشد. همان رفاقت‌ها، کدورت‌ها و مرزکشی‌ها. برساخته شدن اقلیت در مقابل اکثریت. فضای کلاس به خوبی اخلاقیات را عینیت می‌بخشد و رازها و دروغ‌ها را برملا می‌کند. هر چقدر کلاس درس را بتوان یک فضای مرکزی و بااهمیت دانست، بیرون از آن مربوط است به حاشیه‌ها: فضاهایی شامل راهرو، قفسه‌های شخصی دانش‌آموزان و حتی دفتر ناظم مدرسه. تماشاگران هم در این حاشیه‌ها نشسته و با نگاه خیره مشغول تماشای خلوت دانش‌آموزان‌اند. آنان با کمی تسامح در جایگاه امن و فرادستانه آن ناظمی نشسته‌اند که ساختار آموزش و پرورش، امکان داوری و قضاوت را برای او در قبال دانش‌آموزان مهیا کرده است. اجرا با ظرافت، بدن و بیانِ معلم، ناظم و مدیر را ناپیدا کرده تا تماشاگران هنگام مواجهه با چهره‌های مستاصل دانش‌آموزان که در مقابل دفتر مدرسه که همان محل نشستن تماشاگران هم هست، حسی از اقتدار و شاید وجدان معذب را تجربه کنند. هنگامی که دختران نوجوان، با شرم و ترس، روبروی ناظم می‌ایستند و قرار است پاسخگوی رفتارشان باشند، تماشاگران، نوعی حس اینهمانی با دانش‌آموزان از بابت تجربه مشترک دوران مدرسه را از سر می‌گذرانند. آنان همچنین حسی از قرار گرفتن در جایگاه مدیر و ناظم مدرسه و تذکار دادن در باب اخلاق و رعایت قوانین آموزش و پرورش را هم می‌توانند تجربه کنند. فی‌الواقع نمایش «است» تماشاگران خود را در یک وضعیت پارادوکسیکال قرار می‌دهد. هم تجربه رنج و ملال دختران دانش‌آموز را هنگام مواجهه با خطاب ناظم و مدیر، هم امکان خطاب و عتاب کردن دانش‌آموزان خاطی از جایگاه یک ناظم.
بازی رئالیستی بازیگران، یادآور تئاتر اجتماعی این سال‌هاست. بازی‌ها به خوبی فضای مدرسه و حال و هوای تین‌ایجری آن دوران را می‌سازد. حتی نوع پوشش و تفاوت و شباهت‌های بکار رفته در آن، بر این نکته تاکید می‌گذارد که چگونه مدرسه همچون یک نهاد مدرن، در خدمت جامعه انضباطی است و این‌روزها با آمدن دوربین‌های مدار بسته، بتدریج جامعه کنترلی را برمی‌سازد. از طرف دیگر با ناپیدایی شخصیت‌هایی چون معلم، ناظم و مدیر، بازی بازیگران اهمیت مضاعف می‌یابد تا توان ساختن یک فضای باورپذیر مهیا شود هنگامی که مرجع اقتدار دبیرستان، رویت‌پذیر نیست. بنابراین اجرای به نسبت موفق بازیگران در بازنمایی شخصیت‌هایی که تفاوت‌های ریز و درشتی را در ژست‌ها و اطوارهایشان بازتاب می‌دهند و خطاب ناپیدایان مقتدر را پاسخ می‌گویند، نشان از یک تئاتر دانشجویی تمرین‌شده دارد که با نگاهی انتقادی و گاه نوستالژیک، قرار است دوران خوش مدرسه را این‌بار از یک نگاه دانشجویی روایت کند. بازنمایی ترس‌ها، رفاقت‌ها، تمایزها، اینهمانی‌ها، هویت‌یابی‌ها و مقاومت‌های دوران دانش‌آموزی با بازی دانشجویانی که تخیل‌ورزانه، بدن، حس و حال و زمانه‌شان را اندکی به عقب برده و نوجوانی خویش را بازنمایی می‌کنند.
به هر حال نمایش «است» را می‌توان نمایش «ملال» هم دانست. دوران خوش نوجوانی که در زنجیره مناسبات تحصیلی، اغلب دچار ملال و سرکوب میل شده و مستوجب بدن‌هایی خسته و از رمق افتاده شده که رازهای مگو خویش را در کلاس زبان انگلیسی و با انبوهی لکنت بیان می‌کند. دورانی که گاه از یکی از دانش‌آموزان، از سر استیصال، وسایل شخصی همکلاسی‌های خود را برای یافتن یک پد بهداشتی، دزدانه می‌کاود تا تغییرات نابهنگام فیزیولوژیک بدن زنانه را کنترل کند.
در نهایت اجرا می‌توانست بیش از این آشکار کند و کمتر به محافظه‌کاری‌های این قبیل فضاهای ملتهب، تن دهد. از یاد نبریم که آن نوع سکوت و لکنتی ارزش روایت‌گری دارد که در مقابل فاجعه‌ای بزرگ رخ دهد و به اجرا درآید. البته همه می‌دانیم که برای یک دانش‌آموز کم‌تجربه دبیرستانی که تجربه زیسته چندانی ندارد، گاه عتاب و خطاب یک معلم، بی‌مهری جماعتی از همکلاسی‌ها، می‌تواند همان فاجعه عظیم باشد. نمایش «است» روایت همین رخدادهای کوچک اما مهیب دانش‌آموزان یک دبیرستان غیرانتفاعی دخترانه است.