تیوال | nima ezzati درباره نمایش لاموزیکا سوم: «جدایی پیش از آنکه حادث شود، بالغ می شود.» دوراس.
S3 : 03:12:21
«جدایی پیش از آنکه حادث شود، بالغ می شود.»
دوراس.
لاموزیکای سوم؛
اجرا شروع می شود‌؛ مونولوگ مرد با همان میزانسن آشنای جلال تهرانی، یعنی ارتعاش بدنِ بازیگرِ ثابت در یک زاویه‌ی حاده با خط افق. که این خود باعث ایجاد تلرانسی - به زعم نویسنده‌ی این متن - در صدایی که می شنویم می شود. جلال تهرانی باز مثل همیشه بازی های اجرایش هیچ اند - به زعم دیگران‌ - همان هیچ که در ژان ماری اشتراب می بینیم، همان هیچ که در برسون، و مثال عصر جدیدش اوژن گرین. برای توضیح آنچه در استایل بازیگری تهرانی محسوب می شود - البته در این کار کمتر مهندسی شده و لحن ها معنای مستقیم‌تری از آنچه از دیالوگ ها استنباط می شود را منتقل می کنند - به یک جمله از برسون درباره‌ی مدل هایش اکتفا می کنم «مدل؛ محصور در ظهور رازآمیز خود. او همه‌ی آنچه را که در خویش بیرونی می نمود، به خویش تفهیم کرده ... دیدن ادامه » است. او آن جاست، در پس آن پیشانی، آن گونه ها.» و بازیگری در تئاتر تهرانی دقیقا یعنی تفهیم همه‌ی آنچه قرار است بروز بدهی. دومین مسئله در بازیگری تهرانی «نسبت میان تن» هاست که در تئاتر امروز ما با «بلایی که تن ها می توانند سر هم بیاورند» اشتباه گرفته شده. یا گمان می کنند این درست است! این نسبت هارا در دو بخش دوست ندارم یعنی همان جایی میزانسن دلالت غلیظی بر نسبت میان دو تن می کند. اول آنجا که مرد زن را در گوشه‌ی سالن گیر می اندازد و دوم آنجا که رویش حجم های صحنه را می چیند. اما در باقی زمان‌ها این زهدِ میزانسنیک تهرانی در نسبت ظریفِ پاها و دست‌ها و مرکز ثقل بدن ها با هم یک هارمونی شکل می دهد، یک هارمونی که خودش را به تو عرضه نمی کند اما مادام بر وجود معصومش روی صحنه دلالت می کند، صاحب جمال نیست! اما صاحب منصب چرا. امروزه که نسبت میان تن ها به لگد زدن دو بازیگر به هم ختم می شود در لاموزیکا زاویه‌ی جایگیری دست زن با دست مرد نسبت میان شان را برقرار می کند، نسبتی که باز نه اندیشه‌ی بازیگر و نه اندیشه‌ی کارگردان مضمون - ایدئولوژی؟ - مشخصی را از آن به تو حقنه - بخوانید تحمیل - نمی کند.
یادداشت های کوتاه همیشه موجب تقلیل یک اثر هنری می شوند و من اجبارا از مسئله بازیگری گذر می کنم، با همه اجحاف ها که در حقش می شود.
دوم متن. احساس می کنم هرگونه مدح یا مذمت درباره‌ی لاموزیکای دوراس بیهوده می نماید پس مستقیما به سراغ بازخوانی تهرانی از آن می روم. مهمترین مسئله‌ای که من با تمام متون ترجمه شده دارم باز اینجا سر و کله‌اش پیدا می شود. اینکه صنعت ترجمه‌ی ما ترجمه برای خواندن است نه اجرا! و این مسئله به این اجرا هم لطمه زده، جملات کتابی خواه ناخواه در بن و اساس آدمی حس و حالی را بر می انگیزند که بعد انتظارش را نداری همان را از دهان یک انسان بشنوی، با همان زبان و ادبیات. شعاری می شود شاید... نکته‌ی دوم درباره‌ی «شما» است! تهرانیِ عالم به کلمات جای لفظ خطابه‌ی تو، شما را جایگزین کرده، که چه چیزها یادآور نمی شود و چه مسافت ها ایجاد نمی کند و چه فاصله ها عیان! با تنها جانشینی یک کلمه.
صحبت درباره‌ی نور و موسیقی دیگر این یادداشت را از حالت یادداشت کوتاه در می آورد!
به عنوان ذکر آخر من واله و شیدای آن ویدئو و موسیقی مکس ریختر شده ام.
من فکر نمی کنم دیالوگ های به اصلاح کتابی متن متاثر از ترجمه بوده باشه، چرا که دیالوگ های متن تهرانی مستقل از متن دوراس نوشته شده، من به عنوان زبان متن پذیرفتم که خیلی هم آگاهانه انتخاب شده، نمونه اش همان شمایی هست که فرمودی!
۲۳ مرداد
آری. موافقم.
۲۴ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید