تیوال | محمد حسن موسوی کیانی درباره نمایش پنجاه پنجاه: // اردوگاه تئاتر اجباری // با سلام خدمت دوستان و
S3 : 04:07:19
// اردوگاه تئاتر اجباری //
با سلام خدمت دوستان و کاربران تیوال و عوامل اجرایی این نمایش
در مجموع کار خوبی از کار درآمده بود، اما ایرادات ریز و درشت نمایشنامه داشت. فرم کار بسیار خوب بود و از آنجایی که به شدت فرمالیست هستم لذت بردم از فرم کار..
مقدمه
هر روز یک یادداشت در مورد این کار می گذاشتم و این اواخر چیزی در حدود 10 صقحه نقد نوشته بودم، به نظرم آمد یکبار هم شده در مورد فرم و جذابیتش و تکنیک هایی که استفاده شده پرده به پرده و بعضاً صحنه به صحنه تحلیل کنم، در مورد درونمایه برای تئاتر (( عمل)) نقد طولانی و قابل اعتنایی نوشتم، مد نظرم بود جزیی نگری نوعی تقدیر باشد از زحماتی 18 ماهه تمرین برای اجرای این کار.
اما موضوعی مرا از این کار منصرف کرد و باعث شد کل نوشته ام را حذف کنم.
از کاربران تیوال و گویا حامی این نمایش، عزیزی حضور بنده را آزاردهنده دانست و به نمایندگی از ناراضیان این یک سال و نیم نقد نویسی ام درخواست کرد که نباشم...
بنده نیز از بیانات این بزرگوار استقبال کرده و قول دادم در نهایت نظر بنویسم و نه نقد، و قرار شد این آخریش باشد..
خلاصه دعا کنید به جان ایشان و بگویید آخیش.. هرکی هست خدا خیرش بدهد...
چون بارها در زیر نوشته دوستان از ضعف در نمایشنامه نام بردم، عمده این نوشته بر نمایشنامه متمرکز است..
و اما بعد..
در ابتدا سیر ذهنی ام از مواجهه با این نمایش را بیان می کنم.
به درخواست دوست عزیزی (جناب کارآمد) به تماشا نشستم و چون هیچگاه نقدی نمی خوانم و یا خلاصه ای و یا گفت و گویی، که لذت مواجهه ناب و مستقیم با تئاتر برایم محفوظ باقی بماند.
تا لحظه ورود به سالن چیزی از نمایش نمی دانستم..، چند ثانیه قبل از ورود به سالن اجرا، پوستر برنامه و تعداد زیاد بازیگران و در نهایت نام برشت توجه ام را جلب کرد، دانستم در مورد اردوگاه یهودیان و احتمالاً آدم سوزی آلمان نازی هست..
شروع اش بسیار جذاب بود و تمامی حدسیات درست از کار در آمد، یاد آور فیلم ((پسران پیژامه پوش)) بود تا بحث کله تیزها و کله گردها پیش آمد، یادآوری شد که نمایشنامه اش برداشت آزاد از دو اثر برشت است ( البته به عمد این دونمایشنامه را هنوز نخواندم)، پس آماده این شدم که داستانی برشتی ببینم با جزئی نگری خاص برشت...، به خصوص دیالوگها که با زیر متنی بسیار قوی.
... دیدن ادامه » بدون قصه گویی کلاسیک هم برشت شخصیت پردازی می کند ، داستان را به جلو می برد و هم در غافلگیرمی کند و هم ضربه می زند. تجربه اجرا بردن گدا و سگ مرده اش که دقیقاً چنین بود، یادم هست در روز اول تمرین فقط 30 بار خودمان رو خوانی کردیم و هربار لذت بیشتری می بردیم..
به نمایش برگردیم..
ذهنم الگو گرفت و حدسهایی زدم، منتظر بودم داستان روایت گر مردمی باشد که حاکمیت ( اینجا آلمان نازی) قصد دارد با تفرقه حکومت کند و با برتری گروهی و حمایت از ان ( کله گردها، احتمالاً تعدادشان کمتر است.)ابتدا گروه دیگر ( کله تیزها که تعدادشان بیشتر است) را سرکوب کند و سپس کله گردها را هم به بهانه قتل و حمایت از مستضعفین ( کله تیزها) به زندان بیاندازد و بقیه را وادار به سکوت کند و زمانی که کله تیزها و کله گردها از این حقه آگاه شدند و با هم متحد شدند تعدادی از هر دو گروه را به زندان بیاندازد و دیگر کسی برای اعتراض نمانده باشد، یاد آور شعر معروفی است که تا همین چند روز پیش فکر می کردم برای برشت است ولی جناب کارآمد فرمودند برای شخص دیگری است.. شاعرش مارتین نیمولر بود..
اینجا باید این مطلب را اضافه کنم که اردوگاه های کار اجباری فقط برای یهودیان نبوده، بلکه مخالفین رایش سوم هم به آنجا می بردند
و شکنجه می دادند و با ارفاق به اتاق گاز و کوره های آدم سوزی برده نمی شدند، به خصوص که دو نفر از راویان داستان که به ذهنم
آمد در این اردوگاه عاشق شدند و جان سالم به در بردند..
با درصد زیادی هم درست از کار درآمده بود، به خصوص اینکه در بالای صحنه روبرو پیرمرد عبوسی نشسته بود و فرمانهایی صادر می کرد.
سوء استفاده از زنان در کلیسا، فروش دختر به ارباب کله تیز از روی فقر و اینجا استعاره احتمالی برشت از طمع خانواده های فقیر به اموال
ارباب، رشوه به کله گردها توسط بعضی کله تیزهای ثروتمند تا از اتفاقات نا خوشایند در امان بمانند و از زندگی و اموالشان حفاظت شود.. بطور کلی جامعه ای دو پاره کله تیز و کله گرد که با ثروت و طمع به ثروت حتی معامله بر سر اعضای خانواده به نمایش درآمد. ///
در ذهنم بود اینجا یک اردوگاه است که باید منتظر دیدن سرگذشتشان از آن جامعه و رسیدنشان به این اردوگاه باشیم..
لباس های متحد الشکل و کله های تراشیده شان بعلاوه بازی های فرمشان در ابتدای نمایش و حضور دلقک برای آزار آنها این موضوع را تایید می کرد..، وجود ریتم سریع و تکرار وقایع، هوشمندی کارگردان را نشان می داد که تعادل در نمایشن را از این طریق برقرار سازد تا تماشاچی موضوع اصلی را گم نکند.. // و مرا مطمئن ساخته بود که ایده ذهنی ام درست است..
تا به صحنه غافلگیری شاهکاری رسیدیم.. کاری در اندازه برشت.. نقطه ای که هم گره گشایی اصلی داستان برایمان انجام شده بود،
هم غافلگیرانه بود و هم نقطه عطف داستان..، نقطه ای که مسیر داستان را بطور کلی عوض کرد...
صحنه ای که بطرز عجیبی جالب است، و لحظه فوق العاده ای دارد، جایی که قاضی در هنگام رای دادن پایین می آید و می گوید: آدم گرسنه
نمی تواند قضاوت کند و صحنه را ترک می کند....
لحظه ای که تماشاچی دادگاهی بدون قاضی می بیند و مات و مبهوت به دیگر بازیگران می نگرد او دقیقاً یک صحنه اپیک می بیند.
اپیک برشتی از نویسندگانی که از برشت الهام گرفتند، جایی که بازیگران از نقششان بیرون می آیند تا یادآوری کنند این یک نمایش است..
و همه حاضران صحنه بازیگران آن هستند.. در یک لحظه تماشاچی حس می کند گول خورده و از اول با یک نمایش روبرو بوده است..
و احتمالاً با مدل تئاترهای (( نمایش در نمایش )) روبرو بوده و احتمالاً کارگردان با جمله گفتن cut ، به دیگر بازیگران هم اجازه دهد
که استراحتی کنند و احتمالاً غذایی بخورند.
اما اتفاق دیگری رقم می خورد، ورود رئیس زندان به نمایش.. ، جایی که متوجه می شویم از آن خبرها هم نیست..
نمایش در نمایش هست ولی در یک اردوگاه اجباری کار ... ، که البته در اینجا کار تبدیل به نمایش شده است..، یا به عبارت ساده تر
نمایشی است در اردوگاه تئاتر اجباری.. که تئاتر بازی کردن جزو شکنجه ها ست.. // رئیس زندان دلباخته نمایش است، ولی رئیس زندان است ولی باز هم زندانی ها انسان محسوب نمی شوند و برای رئیس زندان فقط شماره هستند...
اما کل این پرده چیز جالب دیگری هم دارد.. حسم نوعی از ((مضحکه برشتی)) است، وقتی کارهای برشت را دقیق تر خواندم، وقتی یکطرف حاکمی قدرتمند و مستبد باشد و طرف دیگر مردم، او زورگویی حاکم را به سخره می گیرد و رفتار حاکمان را مضحکه جلوه می دهد...
دقیقاً زمانی که قاضی، کرسی قضاوت را رها می کند به خاطر گرسنگی و تئاتر را در لحظه اوجش یعنی داوری رها می کند و از جلوی
حاکم زورگو (رئیس زندان) عبور می کند و می رود و محلی به او نمی گذارد، در واقع رئیس زندان را به سخره می گیرد که من قاضی تو هستم در این نمایش، ولیکن از روی گرسنگی نمی توانم فکر کنم.. ، تو اگر نمایش خوب می خواهی حداقل درست غذا بده...
اما در اواخر زمان این پرده علت انتخاب 50 50 را می فهمیم، جایی که یکی از زندانیان علیل در مقابل رئیس زندان می گوید 50 50 بود
شاید اگر زمان دیگری و (شاید در جای دیگری) بدنیا می آمدیم اوضاع طور دیگری بود...
بهرحال پرده درخشان اثر است.. جایی که در همینجا به عنوان پرده برگزیده انتخاب می شود...
از اینجا به بعد منتظر یک نمایش در سطح بالا هستیم...
اما اتفاق بدی رخ می دهد، گویا نقطه اوجش به پایان رسیده و با تنزل که نه با سقوط نمایش روبرو هستیم..
از این پرده به بعد تماشاچی دقیقاً با روایتی اپیک روبرو هست. جایی که می داند همه بازیگران زندانی هستند و مجبورند که تئاتر بازی کنند،
و اگر بازی نکند شکنجه های بدتری در انتظار آنهاست. بنابراین بازی می کنند... خب انتظار بود نمایش به سمت آگاهی دادن به تماشاچی که هدف روایت اپیک است جلو برود ... ولی نه تنها این اتفاق نمی افتد.. بلکه به علت ضعف نمایشنامه نویسانش با یک کار غیر جذاب و
خسته کننده روبرو می شویم.. تا جایی که همه اش می خواهیم زودتر تمامش کند.. چون از اینکه اتفاق مهمی درونش باشد یا پیام مهمی داشته باشد نا امید می شویم...
می توان این نمایش را به دو بخش یکساعت جذاب و پانزده دقیقه خسته کننده تقسیم کرد..
سئوال ) اما چرا این 15 دقیقه خسته کننده شد؟
جواب) برای تماشاچی دیگر سرنوشت کله گردها و کله تیزها مهم نبود از آخرین پرده، بلکه سرنوشت زندانیان مهم شد..
سرنوشتشان را هم که می دانست، مرگ با اتاق گاز یا کوره آدم سوزی یا کشته شدن توسط نگهبانان به دستور رئیس زندان...
پس جذابیت دیگری باقی نمی ماند.. ، اینجا جایی بود که انتظار داشتیم نویسندگان برای این یک ربع چیز آس رو کنند که نداشتند..
انتظار داشتیم دیالوگهایی جذاب و قدرتمند بین رئیس زندان و زندانیان رو کنند که باز هم دستشان خالی بود...
من شخصاً خودم را آماده کرده بودم ( با توجه به داستان کله گردها و تیزها که نشانمان دادند) در اینجا بین زندانیان و رئیس زندان
معاملاتی صورت بگیرد برای نجات جان بعضی از زندانی ها... و همان داستان به شکل دیگری بین رئیس زندان و زندانیان تعریف شود..
بعد از دقایقی کوتاه موضعم را تعدیل کردم.. منتظر شدم تا اختلاف و تنشی بین زندانیان با یکدیگر بر سر رفتار با رئیس زندان شکل بگیرد..
جایی که زندانی ها راضی اند نمایش بازی کنند ولی کار طاقت فرسای دیگری انجام ندهند...
یا بازی در نقش ها، شخصیت بعضی از زندانیان را تغییر داده، آنها به جنون و مالیخولیایی از بازی کردن دچار شدند، درست است که بازی
کردن از کار اجباری راحت تر است ولی تاثیرات روحی بدی برجای بگذارد، رفتارهای راویان مو سفید داستان این ایده را پر رنگ تر کرد.. ، اما هیچ یک اتفاق نیافتاد..
رئیس زندان یا به عبارت بهتر نویسندگان این نمایش ترجیح دادند که همان داستان کله گردها و کله تیزها را به پایان ببرند..
و این چیزی نبود که برای تماشاچی دیگر اهمیت داشته باشد.. ، او داستان کله گردها و تیزها را با قاضی گرسنه مان رها کرد..
صحنه ای که شاهکار نمایش بود و فوق العاده قوی بود ذهن تماشاچی را بصورت ناخودآگاه تسخیر کرد.. و این پیام را به او داد که
موضوع ما کله گردها و تیزها نیست.. موضوع فعلی ما این زندانیان و داستان و روابط و مناسبات بین شان است..
شمشیر این صحنه دست نویسندگانش را برید..
آنها چیز دیگری نداشتند که تماشاچی را میخکوب کنند، یا اپیک وار بهش آگاهی بدهند.. و تماشاچی ناخودآگاه دنبال چیزی به جز
اتفاقات بعد از آن پرده می گشت، چیزی که نویسندگان نوشتند حداقل دیگر باب میل تماشاچی نبود.. حتی راویان همیشه حاضر هم برایش دیگر اهمیتی نداشتند..
اینجا جایی است که نویسندگان این نمایشنامه به دام خود نمایشنامه شان افتادند و پل های پشت سرشان را برای بازگشت به قصه اولیه شان
خراب کردند و لاجرم به جای عبور از پل برای بازگشت، در قصه اولیه شان سقوط کردند... تا نشان دهند هنوز در نوشتن خام هستند..
چرا که یک اثر خوب را به همین راحتی خراب کردند.. ، البته باز هم برایشان توصیه به نوشتن دارم.، چون نویسندگی را بلد هستند..
قال خودم : ( بسیار باید نوشت // تا پخته شود خامی)
بهرحال این اتفاقات اصطلاحاً نمایشنامه را دوپاره کرد و از یکدستی و انسجام خارج ساخت، در صورتی که یکساعت اول به شدت منسجم و یکدست بود.
....................................................
در کامنت های کاربران تیوال چیزهای جالبی دارم، خیلی شان می گفتند تا چند روز درگیر اثر بودند..
من هم در گیر بودم اما نه درگیر اثر، بلکه درگیر (( صاحبان اثر )) بودم!!!!
این درگیری را به صورت احتمال بیان می کنم..
احتمال اول
همان حرفهایی که در بالا گفتم، نمایشنامه ضعف داشت که طبیعتاً ضعف نویسندگانش بود بدلایلی که در بالا گفتم..
درونمایه اش هم ترکیبی از ذهنیات برشت که در بالا اشاره کردم و البته تقبیح ستم بر هر انسانی در هرجای دنیا با هر مسلک و مرامی
و با هر شیوه ای حتی هنر ( نمایش) است که بالاخره تاثیرات منفی اش را می گذارد .. و در مرتبه ای بالاتر و انسانی تر ( ذهنیات من است) به لجن کشیدن سیاست مدارانی که برای حفظ حاکمیت شان به انواع جنایت حتی شنیع ترینش که زنده زنده سوزاندن انسانهاست
متوسل می شوند.
درست است که به عنوان اندیشه ای انسانی برایش ارزش زیادی قائلم و نمی خواهم این آیدی خوب را زیر سئوال ببرم..
اما سئوالم این است این نمایش چه چیزی نسبت به کارهای گذشته اش اضافه کرده؟
چه مناسبات جدید و بدیعی و چه روابطی که از آن اطلاع نداشتیم در این نمایش دیده می شود، منظور فرم نیست..
منظورم همان درونمایه و بالاتر همان زیرمتن کار است..
چه نکته ای مغفول مانده بود که این اثر را از کارهای گذشته و آینده در مورد اردوگاههای کار آلمان نازی متمایز می کند؟
حتی نوع نگاه هم برای من قابل قبول است، از چه منظری متفاوت به این اردوگاهها و اتفاقات آن نگاه کرده است؟
به نظرم جز تغییر نگاه به شکنجه از کار طاقت فرسا یا برهنه کردن و مجبور به رابطه جنسی که قبلاً می دانستیم.. باید شکنجه روحی
از طریق هنر و در اینجا نمایش هست را به ان اضافه کنیم..
( اگر دوستان چیز جدید یا نگاه خاص یا هر چیز جدیدی از مناسبات مد نظرشان هست را بیان کنند. سپاس)
احتمال دوم (احتمال دلی)
یک خاطره مرتبط : چند سال پیش مستندی درباره حیات وحش دیدم.. در آنجا پرنده ای در نی زار لانه ای دور از دسترس شکارچیان
برای تولید مثل پیدا کرده بود.. ، سرش را بالا برد و صدایی از خود درآورد، گوینده متن گفت: او اکنون خدا را شکر کرد به خاطر پیدا
کردن این خانه.. ، نویسنده متن دلی یک چیزی نوشته بود.. آیا واقعاً نویسنده متن زبان پرندگان را می دانسته که فهمیده خدارا شکر کرده ؟
یا نه چیزی شبیه زوزه گرگها بوده یا هرچیز دیگری... // این احتمال هم دلی است..
درو نمایه ای متفاوت دارد، شاید یک زیر متنی قوی..
جایی که ظاهرش احتمال اول است ولی در باطن حرفهای دیگری دارد، جایی که در مورد 50 50 بودن وقایع حرف می زند، و جبر
زمان- جغرافیایی مان را یادآوری می کند... ، اگر در امریکا بودند این اتفاق نمی افتاد و یا اگر در زمان دیگری مثلاً اکنون بودند شاید
ثروتمند بودند و قدرتمند.. جایی که ایستاده ایم کجاست؟ اگر آنها رئیس زندان بودند هم همین طور ملتسمانه حرف می زدند یا
همین رفتار را ، شاید به شکل دیگری و یا شاید رفتاری بدتر از خود بروز می دادند... همین طور که الان در دنیا هزاران اردوگاه و
آشویتس دیگری برپاست.. همانطور که همان متفقین و نجات دهندگان دنیا هنگام تسخیر آلمان به زنان آلمانی تجاوز کردند....
پس واقعاً 50 50 است شاید جنایاتی که در فلسطین و لبنان توسط یهودیان صهیونیست رخ داد نشان دیگری باشد که یهودی ملتمس
می توانست یکی از سربازان ارتش اسرائیل باشد ولی در کوره سوخت و یا با گاز خفه شد.
بله زندگی 50 50 است و اینجا ما ایستاده ایم در میانه تاریخ.. ما چه می کردیم و چه می کنیم؟ ماهایی که این اتفاقات را با انواع
وسایل ارتباط جمعی نظاره گریم چه کرده ایم؟ آیا مثل وقایع گذشته مثل عاشورا به عزارداری پرداختییم.. اما از عاشوراهای اطرافمان
غافل ایم؟
بماند..
ولی باز هم بصورت دلی مکتب فرانکفورت گونه از آن در ذهنم لذت بردم... ( البته باید بگویم تئاتر فرشته تاریخ و تناقضات
نشان داده شده در آن نمایش بی تاثیر هم نبود و از سوی دیگر برشت هم فرانکفورتی است..)
احتمال سوم
چیزهایی است که من از درک آن عاجزم... /// بالاخره مرتضی اسماعیل کاشی با همان کار اولی که ازش دیدم ( 100 درصد)،
نشان داد کارگردانی قابل اعتنا است او جزئی نگر است و کاربلد، توانمندی خاصی هم در هدایت بازیگر دارد.. ، کسی که توانسته سلبریتی ها را که معمولاً از غیر سلبریتی ها حرف شنوی ندارند خیلی خوب هدایت کند (ستاره پسیانی و هوتن شکیبا)، علاوه بر آن نمایشی با دکوری
در خدمت نمایش و تا 90% جذاب ( بعضی جاها از ریتم می افتاد) نمایش 100% را کارگردانی کند، و در همین کار به خدمت گرفتن هنرجو و تدریس به آنها و گرفتن بازی های نسبتاً خوب در اغلب صحنه ها، گل درشتی که از آن به عنوان ضعف نویسندگانش نام بردم، بعید به نظر می آید..
البته همیشه در تمامی نقدهایم این موضوعات را لحاظ می کنم ولی این بار نوشتمش ذهنیاتم را..
................................................................
هر کدام از احتمالات را بررسی می کنم قسمتی از نمایش دچار ایراد می شود، اگر احتمال اول درست باشد همان 15 دقیقه آخر دچار مشکل می شود.
اگر احتمال دوم درست باشد پس این همه قصه پردازی در مورد کله تیزها و کله گردها باید حذف شود چون کمکی به پیشبرد نمایش
نمی کنند و شاید برعکس اگر یک نمایش شاد و موزیکال داشتیم و بعدش متوجه می شدیم که این شادی ها همه اش نمایش بوده،
و این ها زندانی اند و در خوشحالی شخصیت هایی که بازی می کنند سهمی ندارند و آنها زیر شکنجه هستند و منتظر مرگ..
نهیبی بزرگ بود، از ضربه گذشته و 15 دقیقه آخر معنی و مفهوم جالبتری می یافت و می شد اتفاقا نقطه قوت نمایشنامه...
احتمال سوم
اگر احتمال سوم درست است چه المانهایی است که من، نه به عنوان یک تماشاچی عام، بلکه به عنوان تماشاچی حرفه ای با دانشش اندک در زمینه نقد نویسی نتوانستم ببینم..
....................................................................................
اما نقطه قوت نمایشنامه : به نظرم پاسخگویی به سئوالاتی که در ذهن تماشاچی است، علاوه بر صحنه گره گشایی، طریقه فرار کردن
دو راوی موی سفید، جعبه و موزه و از همه برایم شیرین تر، پاسخگویی در مورد موهای بلندشان است...
در مورد ایرادات و نقاط قوت نمایشنامه به صورت جزیی به علت طولانی شدن خودداری می کنم.
...........................................................................
سئوالی بی پاسخ برای این نمایش..
در اردوگاه آلمان نازی، رئیس زندان از زندانی ها می خواهد که کله گردها و کله تیزها از برشت ( مغضوب نازی ها) را به اجرا در آورند..
سئوالم از خوانندگان و البته گروه اجرایی این کار این است که :
آیا این گاف نویسندگان این اثر هست ؟ یا برعکس نویسندگان به عمد این کار را انجام داده اند؟
اگر اشتباه نویسندگان است که هیچ.. ، اشتباه است..
ولی اگر نویسندگان به عمد و خودآگاه این کار را انجام دادند، دقیقاً منظورشان چه بوده ؟
یا کجا استفاده شده؟ مثلاً در کدام قسمت شخصیت پردازی رئیس زندان دیده می شود؟ کدام رفتارش؟ آیا درست است که نازی است
ولی بالاخره از خواندن نوشته های برشت به عنوان یک آلمانی زبان لذت می برد؟ یا هر قسمتی که من ندیدم و این موضوع پر رنگ جلوه
می کند.. ( لطفاً دوستان نظرشان را در این زمینه بنویسند.. سپاس)
............................................................
نمادها
مهمترین اش دلقک بود..
چیزی که خیلی کشفش نکردم .. ولی با توجه به تایید دوستان و دل بسته بودن خود کارگردانش به سینما، محتمل ترین نماد را
بیان می کنم..
از آنجایی که 5 دقیقه آخر نمایش صد در صد از اواسط فیلم (( Funny Games (( برداشته شده بود..
دو احتمال دادم یکی رفتارهای خشونت آمیز در فیلم (( پرتقال کوکی)) که دوستان هم نظر نبودند..
احتمال دیگر نقش جوکر (( شوالیه تاریکی)) بعد از مشورت تصویب شد..
جایی که جوکر نه به خاطر پول و نه به خاطر مطرح بودن، بلکه به خاطر لذت از خشونت، مردم را نیز تحریک به خشونت می کند..
( سکانس هایی مربوط به فشار دادن دکمه انفجار بمب در کشتی حامل مردم فیلم شوالبه تاریکی)
جایی که دلقک شاید یک زندانبان است که از ضجر دادن زندانی ها لذت می برد.. و نمی توانیم فقط رئیس زندان را تنها ستمگر
اردوگاه بنامیم.
.................................................
کارگردانی:
همانطور که گفتم کارگردانش، کارگردانی کاربلد است و خلاق... ، البته نه اینکه پدیده باشد مثل کوهستانی در اوایل دهه 80
اما کارگردانی قابل اعتناست..
اگر همین کار را برسی اجمالی کنم همین که از تمامی فضاهای (( سن )) بازی می گیرد.. ، اینکه به صورت متقارن از دوباکس
شیشه ای استفاده می کنه برای اینکه تمامی تماشاچی ها دید داشته باشند به اتفاقات صحنه..، اینکه باکس های شیشه ای را
چندبار و چگونه در پرده های مختلف بکار می گیرد که این استفاده های مختلف و کارامد ( ربطی به محمد کارآمد ندارد.) و موثر و در خدمت نمایش است و فرمی جذاب و گیرا می سازد.
اینکه از نور و رنگ و موسیقی برای انتقال مفاهیم ذهنی اش ((کارا)) استفاده می کند.. ، فضاسازی های جالبی از کلیسا و آب کشیدن از چاه و استفاده جالب از سایه ها در کنار نور را نیز به آن بیافزاییم.
کارگردان با هدایت خوب توانسته بازی های یکدست و منسجمی در طول نمایش به تماشاچی ارائه کند، جایی که هیچ سلبریتی وجود ندارد.. نقش فرعی و اصلی معنایی ندارد و یا حتی در جایی به علت تعدد بازیگرانش مجبور است چند نفر ذخیره بروی نیمکتش داشته باشد... تا در صورت آسیب و اتفاقات پیش بینی نشده از ذخیره ها استفاده کند...
البته در جاهایی به خصوص در ورود به صحنه و حرکت کردن ها در اوایل نمایش و انداختن لباسها خیلی مفهوم نبود که منظور کارگردان چه بوده است.. ، درست است لباسها در موزه نگهداری می شود ولی خیلی از این صحنه سر در نیاوردم.
و در انتهای نمایش به نظرم استفاده جالبتر و خلاقانه تر می توانست از حرکت رژه وار داشته باشد.
....................................................
بازی ها:
همانطور که قبلا هم اشاره کردم بیانشان تئاتری نبود.. صداهایشان در ردیف اول درست به گوش نمی رسید..
و بازیگران به خصوص خانم ها با هر تعریفی از بیان برای یک بازیگر و با هر نگاه و دسته بندی صداها جیغ و آزار دهنده به گوش
می رسید.. اگر بخواهم مقایسه کنم نمونه خوب جمعه کشی خلج است.. در ردیف هفتم صدای بازیگران حتی خود خلج با 74 سال سن
به درستی شنیده می شد.. حتی بازیگرانی که فریاد می زدند صدایشان جیغ و گوش وار به گوش نمی رسید..
ولی همانطور گفتم بازی ها بنابر به توانایی هر کدامشان (بازیگران) تقریباً خوب از کار درآمده بود.
...........................................................................
چیزی کهمتوجه اش نشدم... در روز اجرا که 5 شنبه فکر کنم سه هفته پیش بود.. بازیگران بعد از اتمام نمایش نیامدند که مورد تشویق
قرار بگیرند (رورانس)، چرا؟
................................................................................
اما با یک موضوع نچسپ و خیلی مهم برایم، تلخ تمام شدن نمایش بود..
ترجیح نمی دهم نمایش ها این قدر تلخ تمام شود.. بهرحال این توانمندی نویسنده و کارگردان اثر را می رساند که هم نمایشش
را تلخ تمام نکند و هم ضربه اش را بزند و هم ذهن مخاطبش را بعد از نمایش درگیر کند...
این توانمندی در کارگردان این اثر دیده می شود..
به نظرم همان رژه آخر با رقص ( حرکات بدن با توجه به محدودیت کشور)تمام می شد و شاید با آهنگ های مخصوص رقص باله..
این هم به درخواست رئیس زندان بوده که قبل از رفتن به اتاق گاز یا کوره برقصند..
از ان فضای ناراحت کننده و سنگین می کاست.. // ما با انواع تماشاچی روبرو هستیم.. // فقط بازیگران و هنرمندان که به دیدار
یک اثر نمی روند.. به خصوص اینکه در کشوری با ضریب خوشحالی پایینی زندگی می کنیم.. ناراحت کردن تماشاچی را در این
شرایط کشور خیلی درست نمی بینم..
من همیشه مرحوم مغفور چاپلین را مثال می زنم که تلخ ترین مفاهیم را به صورت کمدی بیان می کرد..
..............................................................................................................
حواشی همیشگی:
این تجربه ام از پنجاه پنجاه را به دوست عزیز محمد کارآمد ( ایشان معرفی کردند این اثر را ) تقدیم می کنم، سعی کردم حسی باشد
تا ایشان بیشتر لذت ببرند.. تجربه هم نامگذاری کنم.. چرا که ساختارهای نقد را ندارد..
این اخرین نوشته مفصل من هست، چون قول داده بودم به دوستان دیگر از جمله به آقای کنشلو که حتماً متنی در موردش منتشر کنم.
و این خبر خوب را برای کاربران و دوستان تیوالی دارم که قرار نیست تجربه یا نقد دیگری در تیوال منتشر کنم..
فقط نظرم را به صورت کوتاه می نویسم و یا توصیه به دیدن یا ندیدن می کنم...
خلاصه از شر قلم خود برتر بین، کم دانش، خود بزرگ بین، خود همه چیز دان، حضور آزار دهنده در همه جا، پروفسور ناراضی
بیا در میدان ببینیم چند مرده حلاجی، متکبر متوهم و..... راحت می شوید.
بهرحال نیت من گوشزد کردن ایرادات به تیم اجرایی و خوانده شدن یک نقد نیمه حرفه ای با ادبیات غیر تخصصی و بدون تکلف
بروی نمایش ها برای کاربران تیوال بود.. که گویا نه تنها مثبت عمل نکرد، بلکه موجب آزردگی خاطر دوستان هم شده است.
از این دوستان عذرخواهی می کنم.
بابت ایرادات و اشتباهات املایی و نگارشی از خوانندگان عذر خواهی می کنم..
منتظر خواندن کامنت های رک و صریح و کوبنده و بدون تعارفات معمول بروی این نوشته هستم..
با تقدیم احترام
محمد حسن موسوی کیانی

جناب کیانی درود
به نظرم تو عصر اینستاگرام و توئیتر اینقدر مطول نویسی دیگه جایی نداره.
به طور کامل نظرتون رو خوندم و با بخشی که خیلی مشکل دارم نماده. نماد یعنی چی آخه؟ شما که انقدر داد فرم میدی چرا؟ مگه دلقک میتونه تبدیل به نماد بشه؟ کروساوا و میزوگوشی ... دیدن ادامه » هم نتونستن این دوست نیمه کار بلدمون که بماند. تازه اونجا سینما بود توی تئاتر که داستن بلکل متفاوته.
و اینکه چرا باید از اون چیزی که هستین کوتاه بیاین؟ اون دوست عزیز هم نظرش رو گفت و قرار نیست همه مثل هم باشن. راستش اینه که بعضی وقتها پسند جاش رو میده به عقیده که خروجیش غیرقابل انعطاف میشه و نمیشه باطرف کنار اومد و نتیجتاً برخوردها نه سازنده که تخریبی میشن.
شخصاً پای عقیده‌ام هستم (ننوشتن نظر مستقل روی آثار) و دیگه انقدر حالیم هست که چه چیزی خوبه و چی بد (البته برای خودم) پس روی نظرم پافشاری میکنم و تا تهش می‌رم.
به شما هم صرفاً عرض می‌کنم برای خودت کاری رو بکن نه دیگران حتا اگر این دیگران مهم‌ترینِ افراد باشند.
۲۹ مهر
جناب کیایی عزیز

بزرگ ترین حسن شما دوست ندیده و ناشناخته ام این است که آنقدر برای خودتان و دیگران احترام قائل هستید که برای نقد ، وقت بگذارید و طولانی بنویسید حتی اگر مطول باشد و حتی اگر از حوصله این روزهای توییت خوانان و مینی مالیست ها دور باشد.

ای کاش نمایش شیهیدن را در کنارتان میدیم تا بهانه ای باشد برای گپ هم راجع به آنچه مشترک دیدیم و هم راجع به پنجاه پنجاه اما افسوس که نشد

واقعیت این است که من خیلی اهل کامنت دادن و نقد نوشتن نیستم و راستش نه خیلی که اصلا اهلش نیستم و نمایش پنجاه پنجاه برایم اولین اتفاق و انگیزه بود که در تیوال نقدی بنویسیم

اما به راستی که حضور دوستانی چون شما سبب می شود هر از گاهی سری به تیوال بزنم و مباحث تان را دنبال کنم ، برای همین گاهی ممکن است هفته ها نیایم اما اگر بیایم فقط به بهانه خواندن مطلبی از دوستانی چون شماست

امید ... دیدن ادامه » که قلم تان بی سانسور و بی طرف بماند
۱۱ آبان
به به جناب کنشلوی عزیز..
نظر لطف شما به بنده هست..
سانسور می کنم بعضی وقتها، چون تیوال
یک جای عمومی است.. قطعا شفاهی
خب راحت تر حرف می زنم..
در مورد بی طرفی هم تلاش می کنم
اما خب شاید همبشه این اتفاق نیافتد..
چند دلیل حتمی دارد..
۱. کمبود دانش
۲. ... دیدن ادامه » ذهن غیر متمرکز
۳. قدرت اثر که در جایی شاید ذهن مرا
تسخیر کند و چیزهایی جا بیافتد
۴. ضعف اثر ، شاید خسته شوم و
ناخودآگاه غافل شوم..
...........
باز هم لطف دارید..
خوبه در تیوال دوستانی دارید که لذت ببرید
از کامنت هایشان..
و خوشحالم که در کنار آنها خواندن مطالبم
مورد توجه تان قرار گرفته...
.........
بعضی وقتها کوتاه نوشتن بی انصافی می کند
در بیان مطلب..
و در تلاشم خدای نکرده این اتفاق نیافتد
در نوشته هایم..
بعد هم مخاطب حرفه ای در تیوال چیزهایی
که می نویسم در حد الفبا هست..
و مد نظرم دیگرانی هستند که بتوانند با متن
ارتباط برقرار کنند..
بنابراین طولانی می شود..
و دوستان گروه اجرایی هم ببینند که برای
نگارش وقت گذاشتم چون برای کار آنها و
زحماتشان احترام قائلم..
.......
به هر حال دیدارتان موجب خوشحالی
است.. و خب هنوز وقت هست..
تئاتری را انتخاب کنید..
به من خبر دهید..
روزش را هماهنگ می کنیم..
......
و در انتها واقعآ امیدوارم بی طرف و منصف
باقی بماند..
۱۱ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید