پیر پسر؛ ضحاکی حقیر یا رستمی بازنده؟ (قسمت دوم)
نقد فیلم «پیرپسر»
ساخته اکتای براهنی
شکاکیت فلسفی در شاهنامه: هجیر پهلوان، ناجی ایران؟
در منظومه رستم و سهراب پهلوانی به نام هجیر به دست سهراب اسیر می شود. سهراب که به دنبال رستم، پدر خودش می گردد هجیر را در اسارت مورد بازجویی
... دیدن ادامه ››
قرار می دهد. خیمه های سپاه ایران را نشان می دهد و تک تک سوال می کند که هر خیمه متعلق به کیست؟ هجیر خیمه ی شاه، طوس، گودرز، گراز، فرامرز و همه را لو می دهد جز خیمه ی رستم:
به دل گفت پس کاردیده هجیر
که گر من نشان گو شیرگیر
بگویم بدین ترک با زور دست
چنین یال و این خسروانی نشست
ز لشکر کند جنگ او ز انجمن
برانگیزد این بارهٔ پیلتن
برین زور و این کتف و این یال اوی
شود کشته رستم به چنگال اوی
از ایران نیاید کسی کینه خواه
بگیرد سر تخت کاووس شاه
چنین گفت موبد که مردن به نام
به از زنده دشمن بدو شادکام
اگر من شوم کشته بر دست اوی
نگردد سیه روز چون آب جوی
چو گودرز و هفتاد پور گزین
همه پهلوانان با آفرین
نباشد به ایران تن من مباد
چنین دارم از موبد پاک یاد
هجیر برای حفظ ایران تصمیم میگیرد که مشخصات رستم را به سهراب لو ندهد. او معتقد است اگر رستم لو برود به دست سهراب کشته می شود و اینگونه ایران نابود می شود. با نیتی خیرخواهانه جهت حفظ رستم و حفظ ایران مقاومت می کند و رستم را به سهراب معرفی نمیکند. اما در نهایت این کار او بزرگترین ضربه را به رستم و در نتیجه به ایران می زند. اینجا هم باید خود را جای هجیر بگذاریم. بعد از پایان این ماجرا هجیر چگونه زندگی کرده؟ او درستترین تصمیم را گرفت. اما بدترین اتفاق افتاد. او نیز دیگر نمی تواند قدم از قدم بردارد. دیگر نمی تواند تصمیم بگیرد. لازم نیست ماجرا را به رستم بگوید و اعتراف کند که در اثر مخفی کاری و اشتباه او این فاجعه رخ داد. نیازی نیست از رستم بترسد چون رستم که نمی داند هجیر چنین کاری کرده است. اما هجیر خودش می داند که با خیرخواهانه ترین نیت ممکن کاری کرد که بزرگترین آسیب را به رستم زد. پس او در ادامه زندگی اش در دنیایی از شک زندگی خواهد کرد. هجیر پس از این واقعه در دام تردید مطلق میافتد. فلج اراده موجب می شود که دیگر نتواند قدم از قدم بردارد. باز هم برمی گردیم به شاه بیت شاملو. وقتیکه به قدم بعدی خود هم نمی توانیم اعتماد کنیم مرگ بهترین انتخاب است.
هجیر دیگر هر تصمیمی که بگیرد، ممکن است به فاجعهای دیگر بینجامد. او علاوه بر اینکه دچار فلج اراده می شود، از نظر اخلاقی نیز دچار فلج اخلاق می شود. Ethical Paralysis در فلسفه اگزیستانسیالیسم حالتی است که یک موهبت تبدیل به یک نفرین می شود و این وضعیتی است که هجیر دچار آن است. دیگر نمی تواند خیر و شر را از هم تشخیص بدهد. نسبت گرایی عمیق در اخلاق اینجا مطرح می شود. داخل پرانتز جا دارد متذکر شویم که نسبیت گرائی در اخلاق یک مقوله مدرن است و در دوره فردوسی چنان چیزی مطرح نبوده است. استخراج چنین محتوایی از شاهنامه نشان میدهد که این اثر چقدر از زمانه خودش جلوتر بوده است.
بازمی گردیم به فیلم؛ غلام باستانی و تمام رفتارهای ناهنجارش چیزی نیست جز فلج اخلاق و همان چیزی که در اگزیستانسیالیسم مطرح می شود. فرزند برایش یک موهبت است اما این موهبت در اثر شکاکیت تبدیل به یک نفرین شده است.
شکاکیت فلسفی در شاهنامه: آیین پسرکشی
برخی مقالات وجود دارد که مدعی است رستم، سهراب را شناسایی می کند و علیرغم اینکه می داند او پسرش است اقدام به قتل او می کند. اما این موضوع بعید به نظر می رسد. قضیه همان ماجرای سرراست است. رستم نیز به مانند هجیر و مرداس بدون هیچ شکی اقدام به قتل سهراب می کند. هیچ شکی ندارد که او دشمن ایران است. رستم پیش از آنکه به جنگ با توران برود به گیو می گوید:
من از دخت شاه سمنگان یکی
پسر دارم و باشد او کودکی
هنوز آن گرامی نداند که جنگ
توان کرد باید گه نام و ننگ
فرستادمش زر و گوهر بسی
بر مادر او به دست کسی
چنین پاسخ آمد که آن ارجمند
بسی برنیاید که گردد بلند
همی می خورد با لب شیربوی
شود بیگمان زود پرخاشجوی
او مطمئن است که فرزندش هنوز کودکی است و امکان ندارد که این پهلوان دلیر در لشکر توران فرزند او باشد. در هنگام جنگ نیز به راه خودش اطمینان دارد. در طول رزم با سهراب شباهت های بین سهراب و سام نریمان، جد خودش، را می بیند اما مانند مرداس و هجیر به انتخاب خودش اطمینان کامل دارد که باید با دشمن ایران بجنگد. اما نهایتا دیدن مهره بر بازوی سهراب دنیا را بر سر رستم خراب می کند:
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
تهمتن نیامد به لشکر ز دشت
ز لشکر بیامد هشیوار بیست
که تا اندر آوردگه کار چیست
دو اسپ اندر آن دشت برپای بود
پر از گرد رستم دگر جای بود
گو پیلتن را چو بر پشت زین
ندیدند گردان بران دشت کین
گمانشان چنان بد که او کشته شد
سرنامداران همه گشته شد
رستم زمانیکه ماجرا را می فهمد طوری سر به بیابان می گذارد که لشکر ایران گمان می کنند که کشته شده است. مشکل رستم چه بود؟ آیا چیزی جز شکاکیت فلسفی می تواند باشد؟ زمانیکه ماجرای رستم و سهراب را از زبان فردوسی می خوانیم به نظر می رسد که رستم فردی بی خرد هست. علیرغم آنکه فردوسی از خردورزی او بارها سخن گفته است. از این میزان اشتباهات که رستم می کند خواننده شگفت زده می شود و برای مخاطبان باور کردنی نیست که چطور ممکن است یک نفر در این حد خطا کند. پاسخ در همین است که او هیچ «شکی» ندارد. اطمینان و یقین روی دیگر سکه است. یقین مانند موهبتی است که در چنان موقعیتی تبدیل به یک نفرین می شود و آن نفرین چیزی نیست جز «شک».
غلام باستانی نیز علائم بسیاری را در رضا می بیند که به خودش شباهت دارد. رضا چندین بار به غلام می گوید: «همه می گویند من شبیه به تو هستم». درست مانند رستم که شباهت های سهراب با سام نریمان را می بیند. دو روی سکه اینجا در شخصیت غلام باستانی دیالکتیک فیلم را شکل می دهند. «یقین» به عنوان تز و «شک» به عنوان آنتی تز. در شخصیت غلام باستانی «شک» به مادر رضا و اینکه رضا پسر واقعی اوست، او را به «یقین» رسانده است که رضا پسرش نیست. سنتز چیزی نیست جز قتل رضا به دست غلام باستانی.
ادامه دارد...