سه رباعی پیوسته
«یک»
بشناس مرا حکایتی غمگینم / افسانه ی تیره ی شبی سنگینم
تلخم، کدرم، شکسته ام مسمومم */ ای دوست! شناختی مرا؟ من اینم
«دو»
من اینم و غرق خستگی آمده ام / ویرانم و از شکستگی آمده ام
از شهر یگانگی؟ فراموشش کن! / از شهر هزار دستگی آمده ام
«سه»
آنجا با هر که زیستم کشت مرا / هر هم خونی به خون آغشت مرا
صدها دستی که دوست میخواندم شان / صدها خنجر شکست در پشت مرا
از: حسین منزوی