در روز
از روز
تا روز
آغاز از ساعت
پایان تا ساعت
دارای سانس فعال
آنلاین
کمدی
کودک و نوجوان
تیوال | بالتازار: « کاری که برف با تنهایی من کرد : یک گزارش موقت » قسمت دوم ظهر
SB > com/org | (HTTPS) localhost : 17:01:23

« کاری که برف با تنهایی من کرد : یک گزارش موقت »
قسمت دوم


ظهر. ایستگاه سنت موریتز.. هوا آنقدر تیز بود که گونه‌هایم فورن سرخ شدند – انگار شهر قبل از ورود سیلی‌ای به صورتم زده باشد. سیلی‌ای که آدمهای وحشی موقع شوخی به هم می‌زنند ، بهههه تو کجا اینجا کجا .
از میدان ایستگاه رفتم سمت هتل کولم. فیات ۵۰۰ سفید با شاخه‌های کاج، و نوشته‌ای روی بدنه: «اولین چراغ برق سوئیس همینجا روشن شد.» زیر لب گفتم: «اولین چراغ.» و لبخند کمرنگی آمد روی لبم – لبخندی که با آن پیژامه ی کهنه و پاچه های خیس ، تازه داشت یاد می‌گرفت چطور روی صورت بنشیند .

چند قدم ... دیدن ادامه ›› آن‌طرف‌تر اما ، هوایی شدم. هتل بادروتس پالاس. در گردان لابی که چرخید، صدا داد – جیغی ریز و ظریف، مثل موشی که در تله افتاده باشد و مؤدبانه اعتراض کند. سقف‌های بلند چوبی، ستون‌های طلایی، لوسترهای کریستالی که نور را مثل گرد الماس روی مبل‌های مخمل آبی می‌پاشیدند. مبل‌ها جزیره بودند. بوها: چرم، شکلات داغ، چوب کاج. تثلیث زمستانی. پیشخدمتی با کت سفید و سینی شامپاین رد شد. حباب‌ها بالا می‌رفتند. حباب‌ها همیشه بالا می‌روند – این تنها چیز قطعی در جهان است. پیانیست با لباس مخمل مشکی، Winter Wonderland را چنان آرام و کشدار می‌نواخت که انگار نُت‌ها را با قاشق عسل از سیم‌ها بیرون می‌کشید. گفتم همینجا میمانم .

بازار کریسمس. پلاتسا مائوریتیوس. کلبه‌های چوبی، بوی گلوواین و نان زنجبیلی. برف روی سقف‌ها می‌نشست. نمی‌بارید – نازل می‌شد. گروه کُر محلی سرودهای لاتین می‌خواندند. .
یک لیوان شکلات داغ خریدم. کنار دریاچهٔ نیمه‌یخ‌زده ایستادم. سطحش آینه‌ای ترک‌خورده. یخ و آب در هم. کوه‌ها دورم حلقه زده بودند، در غروب آبی. و آنجا بود که فهمیدم تنهاییِ سنت موریتز با تنهایی من فرق دارد. تنهاییِ اینجا شال بود، نه دیوار.
برای اولین بار حس می‌کردم که تنهایی می‌تواند یک جور حس خوب باشد. نه از آن حس‌های خوبی که شبیه بستنی در تابستان است و تمام می‌شود. از آن حس‌های خوبی که شبیه یک جیبِ پاره است. یک جیبِ پاره چیز مفیدی نیست. نمی‌توانی توی آن پول بگذاری، یا کلید، یا خاطره. همه چیز از آن می‌افتد بیرون و گم می‌شود. اما رازش همین‌جاست: چون نمی‌توانی چیزی را نگه داری، برای همین هیچ‌وقت هم دلتنگِ چیزهایی که گم کرده‌ای نمی‌شوی. یک جیبِ پاره، عمیق‌ترین اختراع بشر برای خوشبختیست. و فهمیدم که سنت موریتز، آن گچ‌نوشته، آن قطار قرمز، همه آمده بودند تا به من بگویند که جیب‌هایم را چطور پاره کنم..

پایان


فقط به نظر من توش کلی درس ِ زندگی بود!؟

از افسردگی تا آگاهی


نمیدونم شاید من زیاد تحلیلی ام ولی از لایهٔ توصیف ها که گذر کردم به نظرم راوی خود درگیری نداشت فقط زیاد میفهمید.

دوستانی ... دیدن ادامه ›› که دستی بر قلم دارن مطمئناً بهتر میخونن و میدونن. نظر شخصی من و دریافت من این بود.

لذّت بردم👍🙏

کوه ها فقط ابرو دارن اخم میکنن، این خیلی شیرین بود 😁🎈

و این 👇

"... لبخندی که با آن پیژامه ی کهنه و پاچه های خیس ، تازه داشت یاد می‌گرفت چطور روی صورت بنشیند.."
۱ ساعت پیش
خیییلی ممنونم که خوندین :) نگاه محبت آمیز و سرشار از بخشندگیتون باعث میشه همیشه از سرِ لطف صحبت کنید . من کاملن قدردان این سخاوت و لطفِ بسیارتون هستم همیشه .
خیلی ممنونم واقعن :)
۱۳ دقیقه پیش
بالتازار
خیییلی ممنونم که خوندین :) نگاه محبت آمیز و سرشار از بخشندگیتون باعث میشه همیشه از سرِ لطف صحبت کنید . من کاملن قدردان این سخاوت و لطفِ بسیارتون هستم همیشه . خیلی ممنونم واقعن :)
متاسفانه در زندگی ام به کسی لطف ندارم ولی نظر واقعی رو مینویسم. جاهای دیگه هم بود که دوست داشتم ولی رشد راوی به چشمم اومد. مانا باشین ☘️
۱ دقیقه پیش
برای بهره بهتر از تیوال لطفا عضو یا وارد شوید