تیوال | رسول پیکانی درباره نمایش ملکه زیبایی لی‌نین: یک نوشته ی بی پرده پرده اول: سرباز زخمی شهر نمی
S3 : 16:06:09
یک نوشته ی بی پرده
پرده اول: سرباز زخمی شهر
نمی دانستم از کدامین یک از تریبون های بی شمار این کشور بایستی استفاده کنم که حقوق بشر در آن بیداد می کند و قرار است داد مردم از این همه باران حقوقی و حقیقی در آید و دسته جمعی بخوانند ما را این همه حقوق بشر محال ست ، محال ست و این "صدای بی صدای" خود را که گمان نکنم "مثل یک کوه بلند باشد" به گوش مسئولین برسانم که در این ایام عید در کنار لبخندهای زورکی که به این و آن می زنید و تعاریفات تو خالی که از یکدیگر می کنید و مشخص نیست و برای خیلی ها سوال است که چرا تئاتر شهر تعطیل است؟! شما را به خدا این پرده اش را به خشکشویی ببرید و بشویید که چنان چرک و چروکیده است که گویی از سال 1351 شسته نشده است. این مکان زنده است ، با تمام نا "مردمی ها" و نا "امیدی ها" و نا "تدبیری ها" همچنان جان دارد ، می تپد ، شما را به هر آنچه که مومنید زشت ... دیدن ادامه » است ، قباحت دارد ، پرده اش این چنین کثیف باشد. حال جوارحش بماند که زخمی هستند ، گلوله ها امانش را گرفته اند همانند سربازی در آغوش و بازوان عشاقش که آخرین نفس هایش را می کشد. به فکر این سرباز باشید وگرنه ما عشاقش که خسره الدنیا و الاخره هستیم.

http://www.mehrnews.com/detail/News/2235907

پرده دوم:خطی خطی کوتاه و بی سر و تهی برای ملکه و گودو
در زبان انگلیسی اصطلاحی هست که وقتی کسی دلتنگ شهر یا خانه اش شده و یا می خواهد بدان ابراز علاقه کند ، می گوید: home sweet home”" در این نمایش و با ذهن بیمارگونه ی مک دونا اما این اصطلاح به طور کامل واژگون شده و دیگر خانه ، کاشانه نیست و یا اگر هم هست دیگر شیرین نیست بلکه تلخ ست و نه همچون تلخی شراب و یا قهوه که پس از نوشیدن آبی باشد بر آتش خاطرات دل آزار و یا خستگی تن آزار بلکه جنس اصل و تازه خارج شده ی زهر مار و یا به قول خودشان shithole و یا hellhole. دیگر خبری از عشق به مادر و فرزند نیست. سایه ی کلاسیک مادرانگی کجاست؟ گم شده ، جا مانده ، نابود شده لابد. کلاسیک بود دیگر . الان مدرنش آمده. مادری که عشق را نمی فهمد. اصلا او چیزی نمی فهمد . فقط مثل سگ واغ واغ می کند. نق می زند ، دستور می دهد. چای می خواهد. بیسکوییت برای او به مثابه ی پستانک ست پنداری. با خواسته های شکمی و زیر شکمی اش زنده ست. خواسته های دیگران پوچ ست ، حرام ست انگار. بی جهت نیست که دخترش سر از دارالمجانین در آورده. وسواسی بوده و هست اما شغلش شستن دستشویی بوده . مادری در خانه هست اما نبودش بهترست. جهنم کرده دنیای دخترش را. باید کشت این مادر را . باید عاصی شد ، طغیان کرد ، شور شورش را در آورد. چاره ای دیگر مانده مگر؟
....
به نظر می رسد رابطه ی درون مایه ای بین این نمایش با نمایش «در انتظار گودو» وجود دارد از این قرار که ویلادمیر و استراگون در این توهم به سر می برند که بالاخره گودو می آید و آن ها را از این وضع نجات خواهد داد و با چنین توهمی تسکین پیدا می کنند ولی گودو نمی آید.در این نمایش مورین نمی تواند منتظر باشد و تسکین پیدا کند زیرا که رویاها و توهم های او به وسیله ی فرد دیگری یعنی مادرش نابود می شود. و در آخر لاجرم دست به قتل قاتل رویاهایش می زند. با آمدن آن پسر بچه در «در انتظار گودو» بارقه ی امیدی در دل هر دو جان می گیرد اما دیر نمی گذرد که این امید از بین می رود. این شیفت از امید به ناامیدی و دوباره امید را بارها و بارها در «ملکه ..» هم داریم مثلا هنگامی که ری می خواهد نامه را به دست مورین برساند ، منتظر می ماند اما او نمی آید و در نهایت مجبور می شود ، روی میز بگذارد و برود. در واقع در هر دو نمایش امیدها شکل می گیرند که از بین روند ، همانند تاریخ ، انقلاب ، زندگی ، کشور ، بازسازی تئاتر شهر ، مولوی ، بازگشت بیضایی ، فراخوانی "حذف شدگان" ، ردیف های بودجه ، بیمه ی هنرمندان سرطانی و ....


و اینکه چرا در دوران تعطیلات نوروزی تیاتر شهر باید تعطیل باشد! یعنی درست زمانی که فرصت مناسبیست برای خیلی از عزیزانی که در روز های عادی سال زمان مناسبی برای دیدن تیاتر ندارند در این دوره تعطیلات فرصت بیشتری در اختیار دارند اما متاسفانه کل داستان تعطیل ... دیدن ادامه » است!
۲۸ اسفند ۱۳۹۲
آقای ضیایی آقای صادقی نیز همین نکته را در مراسمی با حضور مدیران گوشزد کرد اما کجاست گوش شنوا؟

جناب مجد ، والا ما هم اندر خم و پیچ این سوال وامانده ایم به خاک مادر بزرگمان قسم!
۲۹ اسفند ۱۳۹۲
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید