تیوال پرند محمدی | دیوار
T1:18:52:20
«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گقت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی محصولات و برنامه‌های جالب هر زمینه به هم‌دیگر و پیش نهادن دیدگاه و آثار خود برای دیگران. برای نوشتن و فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید
حادثه در ویشی _ نگاهی به چیستیِ هستی

نمایش حادثه در ویشی هر چند به ظاهر، صدای قربانیان هولوکاست و نسل کشی یهودیان است؛ اما می توان آن را از دو منظر بررسی و تحلیل کرد؛

منظر اول _ منظر و دیدگاهی است که آرتور میلر در اغلب نمایشنامه هایش به آن توجه دارد و همان ""واقع گرایی"" در قالب سبکی ""رئالیستی"" است. واقع گرایی در خصوص اجتماع و مسایل پیرامون آن.
عده ای یهودی در مکانی مجهول الموقعیت به جرم یهودی بودن و در پی نژادپرستی نازی ها، بیخبر از آینده ای شوم زندانی شده اند و قرار است در کوره های آدم سوزی سر به نیست شوند. هرکدام از آنها سمبل و نمادی از یک قشر و نظام جامعه هستند که سرآمد و قشر غالب (طبق سنت و نگاه آرتور میلر) قشر و نظام سرمایه داری است.
پیرمرد برقکار و زن خدمتکار نمادی از قشر کارگر و منفعل جامعه هستند که علیرغم مقاومت و اصرار بر یکپارچگی جماعت کارگر , در نهایت مغلوب میشوند.
نقاش آشفته و مضطرب نمادیست از قشر حزب باد و به اصطلاح نان به نرخ روز خور که این نگاه منفعلش را در نقاب شعارزده بیطرفی اش پنهان میکند.
زن هنرمند و بازیگر؛ نمادیست از قشر متظاهر که از حرف تا عملش دره ای عمیق فاصله است وعلیرغم شعارهای قدرتمندانه ای که سر میدهد, زودتر از آنچه در تصور بگنجد سر تسلیم فرود می آورد.
پیرمرد شاهزاده ای که نماد قدرت و نظام سرمایه دار است و هم اوست که در نهایت باقی و زنده می ماند.(نظام سرمایه داری همیشه زنده و پابرجاست.)
از این منظر، آرتور میلر سعی دارد به موازات طرح و معرفی اقشار مختلف جوامع در قالب نگاهی نژادپرستانه، به بیان و نقد ارزشها و ضدارزشهای انسانی و اخلاقی نیز بپردازد.

منظر دوم _ منظر و دیدگاهی فلسفی است که به نظر میرسد آرتور میلر اصالتاً همین دیدگاه را هدف و مقصد خود قرارداده و به چیستی و چرایی پیدایش و آفرینش و جبر یا اختیار انسان پرداخته است. دغدغه مندی این دیدگاه در دیالوگهای انتهایی نمایش به اوج میرسد و گویی قصد به چالش کشیدن ذهن مخاطب را نیز دارد؛آنجا که میگوید:
※ شما نقشی رو که براتون در نظر گرفتن رو بازی کنید؛ یک آدم ترسو و نا امید ← گویی با این جمله، آنچه از قدرت اختیار انسان وجود دارد در هاله ای از تردید و ابهام فرو میبرد و انسان را در زمره ""مجبورین"" دسته بندی میکند...
※ تو میگی انسان وجود داره؟ چطور انسان میتونه وجود داشته باشه تا وقتی این اسلحه تو دست منه؟ تا وقتی اختیار جون تو دست منه؟ ← این همان جمله ای است که در پی آن سوال و پرسش از اصالت ضرورت وجود انسان به ذهن متبادر میشود.
※این ... دیدن ادامه » روزها اعتقاد داشتن مشکل شده، انسان بودن سخته... هیچوقت هیچ منطقی برای این همه درد و رنج پیدا نمیکنیم... ← به نظر میرسد اینها همان دغدغه های اصلی ذهنی آرتور میلر است که درباره مسئولیت‌پذیری انسان مدرن نسبت به جهان پیرامونش دارد و این حس و دغدغه را در جمله ای معروف بیان میکند:«ما همه در کشتارهای ویتنام، عراق، افغانستان و ... مسئولیم. ما سیاستمدارانی را به قدرت می‌رسانیم، به آن‌ها مالیات‌ می‌دهیم و سکوت می‌کنیم، پس دستمان به خون همه مظلومینی آلوده است که سیاستمداران ما آنان را به نابودی می‌کشند.» 

پ.ن ۱: قطعاً بحث و بررسی از منظر فلسفی از عهده حقیر خارج است و با حضور اساتید گرانقدر و هنردوست تیوالی اجازه ورود را به خود نخواهم داد.
پ.ن۲ : نمایش را به جهت متن فوق العاده، بازیهای روان و حساب شده و پرکشش و طراحی صحنه جذاب بسیار دوست داشتم.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
موطن آدمی را در هیچ نقشه جغرافیای نشانی نمی توان یافت؛

موطن آدمی در قلب همه کسانی است که دوستش دارند....

ــــ ویلیام شکسپیر ـــــ

از مارگوت بیکل نیست؟ با ترجمه شاملو
۲۱ دى
سلام
بله از ماگوت بیکل با ترجمه شاملوست
۲۲ دى
https://telegram.me/chekamehsabz

سلام دوست عزیز
ب کانال بنده سری بزنید
۲۵ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
لِ ته ــ سرزمینی به وسعت قلبهای زخمی

لته عاطفه تهرانی بی شک یکی از بهترین نمایشهایی بود که اخیرا به تماشا نشستم. نمایشی فرم گرا و فیزیکال که به بهترین شکل ممکن با زبان بدن، کلامش را بر جان و دل مخاطب تزریق کرد.
لته نمایشی است چندوجهی؛ که در حین تماشا ذهن کاوشگر مخاطب را در همه وجوه درگیر میکند و به جنونی جذاب میکشاند.

از منظر بنده، دووجه در نمایش گویا تر بود و این دو وجه رابطه صمیمانه تری در مُسمی و نامگذاری نمایش را به دوش میکشید:

وجه اول_ رویکردی اجتماعی و همه گیر دارد. در این رویکرد لته به بیان توقعات و خواسته های انسان از خود یا سایرین و روابط با دیگران میپردازد و هر آنچه از برقراری این روابط، سهم و نصیب آدمی میکند را به تصویر میکشاند.
طراحی صحنه به گونه ای است که فضای یک دورهمی و اجتماع را تداعی میکند.
عده ای دو به دو و برخی تنها در این دورهمی و اجتماع حاضرند.
گپ و گفت میکنند،درخواست میکنند، درد و دل میکنند، شادی میکنند، گریه میکنند، عشق میورزند و یار میگزینند...
اینها همه مصداق موزیک نمایش میشود:
""عاقبت دلهای ما را_با غم هم آشنا کرد""
اجتماعی هم درد که به موازات تمام این عملکردها وجهی مشترک دارند و پررنگ؛
روحی زخمی و قلبی نا امید...
روح ... دیدن ادامه » زخمی را در قالب و هیبت لباسهای پاره پاره آدمها میبینیم و انعکاس قلب مایوسشان را در هاله تیره دور چشمهایشان...
شادیهایشان گذراست؛ به سرعت عبور یک قطار و دست تکان دادنشان برای سرنشینان قطار....
طلب کردنشان از منبع الهی سطحی است و بر حسب عادت و بدون هیچ اعتقاد مصرانه؛ آنقدر که اصرار بیش از اندازه یکی از خودشان را تاب نمی آورند و او را بر سرجایش مینشانند...
قومی بلاتکلیف و سرگشته والبته زندانی....
زندانی و اسیر در درخواستهای ریز و خرد؛
حتی در اندازه ۷ سانت، که پاشنه یک کفش باشد...
این سرگشتگی در انتها به اوج میرسد؛
مردی که میخواهد و میطلبد و طلبش را با کلام و رفتار متعدد تمنا میکند،
و زنی که در عین ناامیدی و بی هیچ روزنه امیدی، باور دارد اما توان و راه پذیرش مرد را ندارد؛
شاید اسیر خرافه، سنت و تعصباتی کورکورانه است که قدرت ابرازش را ندارد...

وجه دوم _ رویکردی روانشناسانه و رانکاوانه دارد که از انتها به ابتدا میرسد. به این معنا که مخاطب از ابتدای نمایش، انتها و نتیجه یک خلا و کمبود عاطفی و روانی را در شخصیت آدمها میبیند و در انتهای نمایش، علتی که معلولش همان شخصیتهای سرگشته و زخم خورده نمایش است را در قالب دخترکی تنها و مغموم میبیند.
دخترکی که در کودکی "خویشتن خویش" را در هیاهوی نفهمیدن و نادیده گرفتنش گم میکند....
وقتی آدمها به دنیا می آیند، برای انسجام بخشیدن به شخصیت خویش پتانسیل دارند و قادرند همزمان به تفکر، اجرا، احساس و شهود بپردازند.
اما آنچه از محیط اطراف نصیبشان میشود،تنها شرایط ناسازگاری را در آنها فرامیخواند و وسایل ابراز انرژی و احساسشان را از آنها میستاند.
بسیاری از آنها در خانواده هایی رشد میکنند که همواره شنیده اند: "نکن!" و یا "احساست را نشان نده!"
کم کم احساسشان را از دست میدهند و این بخش از خویشتنشان را گم میکنند و در نهایت با چنین محیطی سازگار شده و نتیجه این سازگاری این است که فرد احساس میکند نمیتواند هیچ کاری را درست انجام دهد و تواناییش را برای رفتار نیز از دست میدهد و اینگونه زخم بر زخمهایش می افزاید.
با روح زخمی و خویشتن گمشده اش به بزرگسالی میرسد و این خویشتن گمشده را در فرآیند اجتماعی شدنش در قالبهای متفاوت جستجو و کسب میکند؛ و گاهاً معیوب و ناقص...
در ادامه آنچه به وقوع میپیوندد این است که در این سیکل معیوب شروع میکند به رنجیده شدن و ناکام گشتن از هرآنچه در روند پیدا کردن خویشتن گمشده اش مجذوبش شده است...

در انتها مجددا متذکر میشوم که پس از بیان دو وجه غالبِ نمایش، لته حقیقتا همان رودخانه ای(منبع نورو رحمتی) است که مردگان(زخم خوردگان تقدیر) از آب آن مینوشند تا گذشته خویش(هرآنچه ناکامیست) فراموش کنند....

ــ پــرنــد ــ
"روح زخمی را در قالب و هیبت لباسهای پاره پاره آدمها میبینیم و انعکاس قلب مایوسشان را در هاله تیره دور چشمهایشان..."

پرند گرانقدر چقدر حس مشترک لذت بردن از یک تاتر عالی است.
خوشحالم که جهان خواندنی و جذاب ذهنی تان را از این نمایش خواندم... سپاس
۱۶ دى
درود ها بر پرند ژرف نگاهم . ممنونم که با قلم سیالت به شوق به دیدن اجرا می روم .
نتوانستم تا دیدن اثر شکیبایی کنم که با دید روشن و وسیعتری راهیم ساخته ای .سپاس دختر هنرمند و دوست داشتنی ام .
۲۳ دى
مادر ناهید نازنینم, مهربان بانوی دوست داشتنی
سپاس از شما و قلب پرمهرتون. سایه پرمهرتون ماندگار . امیدوارم از دیدن نمایش لذت ببرید و فرزندان مشتاقتون رو از نگاه خردمندتون بی بهره نگذارید.
همیشه باشید.
۲۳ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
کاناپه _ لمکده ای پر از تلنگر

کاناپه، اجتماعی است از چند نسل با عقاید و دیدگاههای متفاوت؛ حتی شاید متضاد که اجتماع نقیضین را ممکن کرد؛ حتی اگر عمرش به اندازه ۴۰ شب باشد...
این جمع متضاد کنار هم جمع شدند و بر بستر ""کاناپه ای"" رنگ باخته خاطراتی را رقم زدند..
خاطراتی که مرورش شاید بیشتر حکم تلنگر است بر جان مخاطب؛
از گذشته،حال و شاید آینده...
که چه بودیم و چه شدیم...
حرمتهایی که در گذشته حفظ میکردیم و پایبندش بودیم و در حال تبدیلش کردیم به یک منش اجتماعی متعارف اما هنوز نامانوس...
اصالتی که در گذشته اعتبار بود، و یاد کردنش در حال سنت گرایی و پوسیدگی افکار...
آدمهای کاناپه. هر کدام نمادی هستند گویا؛
آرمین نمادیست از یک فرد متزلزل که نمیداند کجاست و چه میخواهد، اصلا از کجا آمده است،آمدنش بهر چه بود؟! باری به هر جهتی اش را در روابط گوناگونش بروز میدهد...
نازنین نمادی است از یک خواهرِ رفیق و همراه که به ظاهر در روح برادر حل شده، ولی از درون تزلزل برادرش را فریاد میکشد...
امیر نمادی است از یک فرد اصیل و خودساخته که اصالتش را در سرازیری سبزه زار کوچه باغ خانه اش در طالش با گوش سپردن به یک آهنگ سنتی حفظ کرده و با دنیای مجازی قهر است...
الهام نمادی است از یک انسان جاه طلب و فراری از کهنگی و تکرار که وقتی دچار تکرار و دلزدگی میشود، به راحتی و سبکی برخاستن از کاناپه زهوار دررفته ای از جا برمیخیزد و میرود...
حتی سازی که نواخته میشود تلفیق و ترکیبی است از سنت و مدرنیته و در نهایت آنچه گوش را مینوازد بلاتکلیف است بین ایندو...

پ.ن: ... دیدن ادامه » کاناپه را دوست داشتم برای تلنگرهایش با زبانی ساده و خودمانی؛ باشد که تکانی بخوریم...



خانم محمدی، کاناپه شش تا مونولوگ هست یا یک نمایش پر از دییالوگهای چند نفره؟
۰۴ دى
پرند عزیزم مثل همیشه نوشت هایت بر دل و جان می نشیند
ممنون از اینکه هستی و مینویسی دوست یگانه ام
۰۴ دى
پرندیس مهربانم،
ممنونتم بخاطر حضور و همراهی همیشه ات نازنینم
۰۴ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نـفـس _ دنیایی به وسعت ذهن زیبای یک کودک

بهار؛
دختری است خردسال،باهوش، خونگرم و عاشق و نگرانِ پدر...
دختری با موهای ژولیده_گولیده(به قول خودش) که این آشفتگی را به ذهن خلاق و کودکانه اش نیز تعمیم داده؛
گویی بین موها و ذهنش ارتباط خاصی وجود دارد...
هربار که موهایش ژولیده_گولیده است، ذهنش نیز مشوش و شلوغ میشود و هربار که موهایش مرتب و بافته میشود ، ذهنش هرآنچه را که میشنود مرتب تر از موهایش ترسیم و تجسم میکند.
ونرگس آبیار؛ چقدر زیبا این دنیای ترسیم شده و مجسم را که پر از حرف و نشانه و کلام است،از ذهن کوچک و خلاق بهار بیرون کشیده و در مقابل چشمان مشتاق مخاطب به رقص در می آورد.
بهار ؛
اینقدر عاشق و نگران پدر است که با هر نفس تنگی پدر ""نفس"" میدهد و باز زنده میشود؛
این را؛
از دو گوی نگران چشمانش میتوان لمس کرد،
و از زبان گویایش که هربار تاکید میکند دکتر نفس میشوم تا پدرم را خوب کنم، میتوان شنید،
و از نجات ماهی قرمزی که به دور از آب مانده و بهار با دستانش در آب رهایش میکند تا باز نفس بکشد و مثل پدر خِس خِس نکند، میتوان دید و نظاره کرد...
گویی،رها کردن ماهی قرمز در آب برایش حکم پاف کردن اسپری تنفسی پدر را دارد...
بهار؛
آرزو ... دیدن ادامه » میکند،
خلق میکند،
مجسم میکند،
حتی راز و نیاز میکند...
اما سرآمد همه اینها؛
"" دکـتـرِ نـَفـَـس "" شدن است،
حتی اگر "" دکـتـرِ نـَفـَـس "" شدن برای ""مـُـرده ها"" باشد....
بهار؛
به آرزویش رسید....

پ.ن: ""نفس"" را ببینید، بشنوید و لمس کنید...
دنیای ""نفس"" زیباست...
زیبا بود هم نفس هم وصف شما!!!!!
۰۲ دى
"گویی بین موها و ذهنش ارتباط خاصی وجود دارد..."
نفس را ندیدم اما نفس ِ تو را خواندم، لطیف و زیبا بود پرند جانم:)
۰۹ دى
مریم مهربانم، ممنون از حضور و همراهی پرمهرت بانو.
۱۰ دى
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"" راهبان معبد وانگ ــ مـقـَلـِدانِ بی عـمـل""

در معبد وانگ؛
عده ای راهب گرد هم آمدند،
که؛
تقلید کنند، بی تفکر؛
تمجید کنند، بی تعقل؛
متعلم باشند، بی عمل....

معبد وانگ،
سمبل و مصداقی است از دیانتِ بدون کیاست و درایت...

رهبرش،
برای آیینِ مذهبش، فلسفه مقبولی ندارد.
پیروانش،
برای ... دیدن ادامه » سنتِ پیروی هیچ معرفتی ندارند.

گویی همه دچار تکرارند...

آنجا که رهبر؛
به تکرار بر طبل پیشواییش میکوبد،
بی آنکه حرف تازه ای برای گفتن داشته باشد...
به تکرار ریا میکند به دمیدن روح حق در پرچم و مسنَدِ اقتدارش،
بی آنکه اذعان به فریبش کند...

آنجا که پیروانش؛
به تکرار نه از سر نیاز؛
عمل میکنند،
سر فرود می آورند،
مجیز میگویند،
و رُفت و روب میکنند...
به تکرار و اجبار؛
پسرک عروسک را که نمادی از هوس و شهوت است،
به ظاهر و برای خشنود رهبر،
سرکوب میکنند...

""معبد وانگ"" کلام نداشت،
تا فریاد بزند؛
""معبد وانگ"" عمارتهایی چهارگوش و مجسم از سنگ و آهن نیست که تنها در کره خاکی بنا شده باشد،
بلکه در پسِ ذهنِ هر متدینِ بی تعقلی یک "" معبد وانگ"" جان گرفته تا با جهالت اقتدارش را حفظ کند....
به راستی،
در هستی، چند ""معبد وانگ"" وجود دارد؟

پ.ن: معبد وانگ را با زبانِ بی زبانش بسیار دوست داشتم.

"در پسِ ذهنِ هر متدینِ بی تعقلی یک "" معبد وانگ"" جان گرفته تا با جهالت اقتدارش را حفظ کند...."

درود بر تو و اندیشه وارسته ات پرند عزیز
۲۸ آذر
درود خانم پرند محمدی گرامی
نیرو در بازوان هرجنگاوری باریختن خون ضعیفان برای به اقتدار رسیدن حکومت حاکم ستمگر خالی میشود دراین زمان قدرت طلبان رقیب حاکم موبدانی شدن در معابد با استفاده از جهالت انسان های زمان خود برای نوعی حکومت زیرزمینی در کنار حکومت ... دیدن ادامه » حاکمان ستمگر شروع به حکمرانی کردند حاکمان و موبدان هردو به طبل خیش میکوبند یکی به اسم جهانداری و دیگری به اسم پیشوایی جنگاوران و متدینان با جهالت خیش قربانی قدرت طلبی حاکمان زمان خود شدند انسان جاهل سخنی برای گفتن ندارد وباید تبعیت کند و تکرار واین انسان است که باید به آگاهی خود بیفزاید و به حقیقت اندیشه کند و دین و حاکم را بشناسد
۲۹ آذر
جناب مهدی گرانقدر,
سپاس از حضور و نظر ارزندتون.
۳۰ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ـــــــ هاروی ، خیالی به شیرینی واقعیت ــــــــــ

هاروی یک کمدی- تراژدی ( حداقل از نگاه بنده) - سورئال دوست داشتنی است که ناخودآگاه وادارت میکند؛
آنچه که واقعیست ببینی، بشنوی، لمس کنی، درک کنی،
بی آنکه انکار کنی....
هاروی حکایت آدمهایی است که شاید اخلاقیات را فراموش کرده اند و دیگر قادر نیستند، با لبخندی و مصافحه گرم و خوشایندی راننده تاکسی عصبانی و دلخور را راهی کنند .
به نظر من هاروی نمایشی است پراستعاره و سمبلیک که جدای از بیان این کنایات و نشانها، دو دنیای واقعی و دنیای خیالی را نیز به تصویر میکشد.
دنیای واقعی، دنیایی است که "" ال وود"" ( کاظم سیاحی) ، خواهر و خواهرزاده اش، وکیل، پزشک و ... در آن زندگی میکنند و ما با چشم ظاهر، این دنیای جاری بر صحنه را نظاره گریم.
در این دنیای واقعی؛ گویا هیچکس خود واقعیش نیست!
مادر تلاش میکند دخترش را برخلاف آنچه هست به دوستانش معرفی کند تا شاید بخت دختر باز شده و یاری برگزیند.
دختر تلاش میکند نفرت قلبی خود را از دایی شیرین عقلش ( ال وود- کاظم سیاحی) در پس خنده ای قلابی و یخزده پنهان کند .
وکیل خانواده در تلاش است کم کاری و حواس پرتی اش را در پشت بازی های رایانه ای و با خیره شدن به تبلتش پوشش دهد.
دکتر حس و کشش قلبی اش به پرستار زیبا را در پس نقابی از حرفها و کنایه های تلخ و تهاجمی ماسکه میکند.
دنیا واقعیست؛ اما هیچکس خودش نیست....
اما دنیای خیالی، همان دنیایی است که هاروی در آن زندگی میکند و ال وود نیز اندکی زمانی است پا به این دنیای شیرین خیالی گذاشته است.
از ... دیدن ادامه » نگاه آدمهای ساکن دنیای واقعی، دنیایی خیالی است ؛ چون هاروی را نمیبینند.
در واقع نمیخواهند که ببینند؛ چرا که ""هاروی"" این دوست خیالی که خرگوشی است با ارتفاع شش و نیم فوت و مهمتر از همه سفید رنگ؛ سمبل و مظهر نیکی است .
اما آدمهای همین دنیای خیالی، همواره خودِ واقعیشان هستند.
دو روی سکه ندارند؛ همانی هستند که باید باشند....
هاروی، این رفیق خوش طینت که در دنیای خیالی است و ساکنین دنیای واقعی هر ازگاهی ردی از این یار نادیده میبینند، همانی است که ال وود شانه به شانه او پا به میکده میگذارد و با همه کسانی که در آنجا هستند پیکی مینوشد و لبی تر میکند تا حرف دلشان را بشنود و با لبخندش که نمادی ازامید است بارقه ایی در دلشان روشن کند.
در طی نمایش بارها از دهان خواهر"" ال وود "" میشنویم که او هر روز عصر ساعت پنج در میخانه خیابان .... حاضر است و مشغول میگساری...
به زعم بنده میکده سمبلی است از مامن و پناهگاهی برای دل بریدگان از دنیا....
مست میشوند تا راستی کنند؛ خودشان باشند؛ خود واقعیشان....
پس عجیب نیست که "" ال وود"" و یار غارش هر روز در آنجا حاضر شوند.....
در کل نمایش، ال وود تلاش میکند که نوع نگاه و دیدگاهش به زندگی را بیان کند و بفهماند که تغییر کرده؛ تغییری ایده آل...
از ابتدای نمایش با هر کسی که روبرو میشود، بلافاصله پس از سلام یک کارت ویزیت تقدیم میکند و تاکید میکند: "" اگر خواستید با من تماس بگیرید با این شماره جدید من تماس بگیرید، آن شماره قدیمی من است.""
و این تاکید مکرر در طی نمایش نوعی تذکر است .
ال وود هر بار در برخورد و مواجهه با پرستار با لبخند و شوری عظیم که گویی بار اول دیدار است؛ تاکید میکند : ""خانم شما بسیار زیبا و جذاب هستید. ""
این تکرار و تاکید نیز نوعی تذکر است که حتی اگر المانهای جزیی در زندگی تکراری و عادی میشود باز هم جذاب و قابل دیدن خواهد بود.
زمانی که راننده عصبانی از انتظار برای دریافت دودلارو چهار فرانکش به خواهر مراجعه میکند و ناکام میماند و هرکس با عناوین مختلف از پرداخت این دو دلار و چهارفرانک سرباز میزند، ال وود در نهایت سخاوتمندی ، با رویی گشاده مبلغی مازاد بر حق الزحمه راننده پرداخت میکند و راننده با لبخند رضایتی به پهنای صورت اتاق را ترک میکند.
همان آدمهایی که خود را واقعی ، عادی و نرمال میدانند ، آنقدر روابطشان سست و بی مقدار است که حتی ارزشش به اندازه پرداخت دودلار و چهارفرانک نیست....
"" هاروی "" را دوست داشتم؛
به سبب تدکراتش،
تاملاتش،
و تلنگرهایش،
که "" خوش مشرب "" باشیم....

پ.ن: خانم ملودی آرام نیا عزیز چه در مقام بازیگری چه در مقام کارگردانی صمیمانه برایتان آرزوی بهترینها را دارم.....

خوشحالم که امشب بعد از خوندن نوشته های زیبا و دلنشینتون به تماشای هاروی میرم
۲۲ آذر
خیلی خوب در موردش نوشتید.خیلی درک خوبی دارید.ممنون از اشتراک گذاریش.
۲۵ آذر
بانو ربانی گرانقدر,
سپاسگزار مهر و قدردان حضور و همراهیتون هستم. مهربانید نازنین
۲۵ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
یک پیشنهاد دلچسب برای این روزهای سرد...
به همراه یک لیوان چای داغ...

http://s9.picofile.com/file/8276287300/hidiaries_ir_ross_copperman_hunger.mp3.html

""Ross Copperman – Hunger Lyrics ""

One look and I can't catch my breath
Two souls into one flesh
When you're not next to me
I'm incomplete

Cause I'm on fire
Like a thousand suns
I couldn't burn it out
Even ... دیدن ادامه » if I wanted to
These flames tonight
Look into my eyes and say you want me, too
Like I want you

Oh love let me see inside your heart
All the cracks and broken parts
There's shadows in the light
There's no need to hide

Cause I'm on fire
Like a thousand suns
I couldn't burn it out
Even if I wanted to
These flames tonight
Look into my eyes and say you want me, too
Like I want you

It's like a hunger ending and it's never ending
And I'll burn for you (burn for you)
It's like a hunger and it's never ending
And I'll burn for you (burn for you)

Cause I'm on fire
Like a thousand suns
I couldn't burn it out
Even if I wanted to
These flames tonight
Look into my eyes and say you want me, too
Like I want you

I got a hunger in me
I got a hunger in me
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
همه لرزش ِ دست و دلم از آن بود،
که عشق؛
پناهی گردد ،
پروازی نه،
گریزگاهی گردد...

آی عشق ، آی عشق
چهره ی آبی ات پیدا نیست.‌..

ـــ احـمـد شـامـلـو ـــ
پرند جان عجب شعریست این شعر شاملو ،بی نظیر است،چه تلنگری میزند
وای اگر عشق گریزگاه باشد!

سپاس دوست عزیزم
۱۷ آبان
پرندیس نازنینم,
اشعار شاملوی بزرگ بالجمله عالیست...
ممنون که هستی دوست بینظیرم...
۱۸ آبان
پرند عزیزم،بی تردید اشعار شاملو همه بی نظیرند مثل خودش
این شعرش را نخوانده بودم ،اولین بار بود
خیلی ها دقیقا در جستجوی گریزگاهی از هزاران درد و رنج ،آگاه یا ناآگاه برای خود عشق میتراشند، این است که رابطه بتدریج از عشق خالی میشود، ناله ها به آسمان،اشک ها ... دیدن ادامه » سرازیر،سرها در گریبان و شعرها در ستایش یا مذمتش سروده می شود.یکی وصل را چاره ی عشق میداند دیگر نابودیش را در وصال ،برای عاشق واقعی وصال یا فراغ فرقی نمی کند،هر چند وصال شیرین تر است
و شاملو چه زیبا در قالب چند کلمه، از این راز پرده بر میدارد...
درود بر تو نازنین دوست مهربانم
۱۸ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ریسمان پاره را می توان دوباره گره زد،
دوباره دوام می آورد؛
اما هر چه باشد ریسمان پاره ای است...
شاید ما دوباره همدیگر را دیدار کنیم؛
اما،
در آنجا که ترکم کردی ،
هرگز دوباره مرا نخواهی یافت..

ــ برتولت برشت ــ
به همه آن چیزها که حس می کنی
به همه آن چیزها که احساسشان می کنی کمترین اهمیتی نده
گفته است بدون تو نمی تواند زندگی کند تو اما بیاندیش که در دیدار دوباره
تو را به جا خواهد آورد؟!...
لطفی در حقم کن و خیلی زیاد دوستم نداشته باش
از آخرین باری که دوستم داشتند ... دیدن ادامه » به بعد حتی کمترین محبتی ندیدم

برتولت برشت

۰۲ آبان
جناب فیروزی گرانقدر ،
صمیمانه و در نهایت احترام قدردان دعوت و توجه پر مهرتان هستم.
اما در نهایت ادب عارضم به حضور ارزندتون که متاسفانه در روزهای آتی امکان حضور نخواهم داشت.
امیدوارم به بزرگواری خودتون ببخشید دوست هنرمند و خردمندم.
۰۹ آبان
در نهایت ادب هر جا هستید موفق باشید
۰۹ آبان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
____آینه تمام نمای روابط مخرب ____
*** این نگاشته ممکن است بخشهایی از داستان را روایت کند. ***
پدرام علیزاده فیلمی را به تصویر کشیده که محور اصلی آن بررسی روابط مخرب زوجین است. در فیلم شاهد روابطی هستیم که عوامل تخریب کننده آن در فضایی تقریباً طنز و دلچسب به نمایش درمی آید.
البته هرچند بستری طنزگونه دارد؛ اما در اصالت و کـُنـهِ ماجرا، تلخ و گزنده است و به زعم بنده به نوعی نگاه نقادانه به این علل و عوامل داشته و چه بسا بعید نیست به طور ضمنی جنبه ای آموزشی و تجربی داشته باشد.
در این نگاه نقدگونه آنچه به ذهن متبادر میشود این است که در روابطی اینچنینی که گاهاً منجر به سردی روابط و در مواردی حادتر منجر به جدایی و متارکه میشود؛ نقش زن نقشی موثر و متاسفانه مخرب تر است.
اگر بخواهیم با دیدگاهی منطقی و بیطرفانه و فراجنسیتی به قضیه بنگریم؛ شاید کفه ترازوی حقِ امید-مردقصه ( علی سرابی) در خصوص دلسرد شدن و بی میلی نسبت به زندگی با زنی همچون میترا-زن قصه (آیدا کیخانی) سنگینتر باشد.
میترا زنی است سطحی نگر با رفتاری بچه گانه که علیرغم سن و سال ظاهری؛ پختگی و درایت و منش زنی متناسب با آن سن و سال را ندارد و زمام اندیشه و تفکر و تصمیم گیری در خصوص مسائل زندگی زناشویی اش را تا حدودی به دست دوستش که زنی مطلقه و زخم خورده است داده و بزرگترین نگرانی و درگیری ذهنی اش؛ از دست دادن همسر وکیل و خوشتیپ و جذابش است !!
البته ناگفته نماند؛ از آنجا که مخاطب پیشینه ذهنی مناسبی از گذشته زندگی این زوج در خصوص نحوه آشنایی، ازدواج و حتی سابقه تعهد اخلاقی و رفتاری آنها ندارد ( شاید یکی از نقاط ضعف فیلم باشد) ، تنها حکمی که در مواجهه با رابطه زناشویی زوجین صادر میکند؛حقانیت خواسته های مرد قصه در خصوص اعتماد همسرش به وی و از طرفی محکومیت زن به تحمل مـُهـرِ سطحی نگری و بی درایتی است !!!
یکی دیگر از دلایلی که نقش مخرب زن را در این فیلم پررنگ میدانم؛ حضور آلا-زن دوم قصه(پگاه آهنگرانی) در قصه است.
آلا زنی است مطلقه و دانشجوی رشته حقوق و از قضا خواهر آرش (محمدرضاگلزار)، صمیمی ترین دوست امید .او به جهت مشکل حقوقی که در خصوص متارکه از همسرش با آن مواجه شده به امید مراجعه میکند و این باب آشنایی تازه ای با امید است که بعدها منجر به ازدواج آنها میشود.
از نکاتی که در زندگی آلا وجود دارد و شاید بتوان آن را از نقاط ضعف فیلم دانست، این است که در اینجا نیز مخاطب نمیداند علت ازدواج و پس از آن متارکه آلا از همسرش چیست؟ هرچند اشاره گذرایی به دلیل متارکه آنها میشود؛ اما به زعم بنده شاید اگر از ابتدا آلا دختر مجردی معرفی میشد، نه تنها به خط روایی داستان خللی وارد نمیکرد؛ بلکه کارکرد بهتری نیز به دنبال داشت.
فیلم "" خشکسالی و دروغ "" صرفنظر از نقاط ضعفش؛ فیلم خوب و مورد قبولی است. چرا که علاوه بر نگاه نقادانه و موشکافانه مزین به طنزش، دیدگاهی روانشناسانه به روابط دارد و این نقطه قوتی است که با اتکا بر آن میتوان فیلم را در زمره فیلمهای آموزنده برشمرد.
"" خشکسالی و دروغ"" با زبان خاص خودش میگوید:
دروغ و پنهانکاری( حتی با اصطلاح مذموم و عامیانه مصلحتی!!) آنقدر مخرب و زشت و کریه و نکوهیده است که ریشه بهترین زندگیها و روابط را ذره ذره میمکد و قطعاً نهال نوپای زندگی را که روزگاری با بذر عشق و محبت جان گرفته، با بیرحمی به خشکسالی و برهوت تبدیل میکند.
پ.ن: اشاره ام به نگاه پررنگ فیلم به تاثیر مخرب رفتارهای بی منطق و بدون تالم و خالی از پختگی زن در زندگی مشترک، به هیچ وجه مهر تاییدی بر رفتار و عکس العمل مذموم و نکوهیده خیانت از جانب مرد نیست. بدون شک این رفتار مستلزم بررسی و نگاهی موشکافانه و روانشناختی است که قطعاً از حیطه تخصصی بنده خارج است.
اما ... دیدن ادامه » آنچه در "" خشکسالی و دروغ "" برایم محل تامل و اندیشه شد؛ احساس همذات پنداری ام با امید-مردقصه در خصوص حس اشمئزازی بود که از رفتارهای ناسنجیده و به دور از درایت و منطق زن دریافت کردم.
ای کاش بانوان نازنین سرزمینم میدانستند:
آنچه مایه جذابیت، احترام، عزت، ارزش و تمایز آنها با دیگری است؛ منش، متانت، درایت و تدبیر زنانه آنهاست و نه هیچ امر دیگری....
__ پــرنــد مـحـمـدی ـــــ
پرند عزیز با توجه که من هنوز فیلم رو ندیدم و نمیتونم نوشته ات رو بخونم ، میشه بگى دیدنش رو توصیه میکنى یا نه ؟:))
۰۹ مهر
با سلام و احترام
این فیلم را نه تایید می توان کرد و نه تکذیب.
برای ساخت هر فیلم توجیهی باید در نظر داشت دوستان.
برای خلق هر اثری دغدغه و هدفی،این طور نیست؟
کپی برداری آن هم از روی تاتری به قدرت و صلابت خشکسالی و دروغ،هدف شما چیست؟ به دست آوردن گیشه؟
آیا واقعا می توان ادعا کرد که این فیلم به قدرت تاتر ساخته شده می باشد؟
این سمپوزیوم اجتماعی بهتر بود دستمایه صنعت سینما نشود.
گرچه شاید امیدی باشد تا مردم عزیز پس از تماشای این نسخه سینمایی ضعیف نسخه تاتر آن را نیز از نظر بگذرانند.

با ... دیدن ادامه » تشکر از حسن توجه شما
سید امیر ارجمند
۱۷ آبان
دوستان گرانقدر جناب منفرد و ارجمند
سپاس از حضور پرمهر و نظز ارزنده شما بزرگواران.
۱۰ آذر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بعضى آدمها را باید آنقدر تکثیر کرد،
تا مبادا نسلشان منقرض شود...

آنها که دلیلِ حالِ خوبتان هستند؛
آنها که حتى با فکر کردن بهشان،
لبخند روى لبت مینشیند...

همان آدمهایى که در بدترین شرایط؛
شما را "" تمام و کمال ""پذیرا بودند...

دارید اگر از این نایاب ها؛
دو دستى بچسبیدشان...


ــ على قاضى نظام ـــ
چه انتخاب زیبایی پرند عزیز
داشتیم و داریم از این آدمها هر چند اندک، برخی می روند و برخی می مانند و آنها که می روند تا واپسین لحظه زندگی ،هر روز و هر لحظه ، یادشان لبخند را بر لبت می نشاند و حالت را خوب میکند حتی در نبودشان که در وصف این حال بودن و نبودن معنای ... دیدن ادامه » دیگری دارد
سپاس از تو دوست عزیزم
۰۴ مهر
پرندیس جان, خوشحالم که دوست داشتی بانو...
۰۵ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
زمستان بود.
جان می کندم در نیویورک نویسنده شوم.
سه یا چهار روز بود لب به غذا نزده بودم .
فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم: "می خوام مقدار زیادی ذرت بو داده بخورم .
خدای من،
مدت ها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود.
هرتکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آنها را میجویدم و راست می افتاد توی معده ام.
معده ام می گفت : "متشکرم، متشکرم" ...
مثل آنکه توی بهشت باشم.
همینطور قدم میزدم که سروکله دو نفر پیدا شد،
یکیشان به آن یکی گفت : "خدای بزرگ" !!!!
طرف مقابل پرسید: "چه شده؟"
اولی گفت: "آن یارو را دیدی که ذرت میخورد؟ وحشتناک بود! "
بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرت ها لذت نبردم.
به خودم گفتم: " منظورش از وحشتناک چه بود؟ من که توی بهشت سیر می کنم. "
گاهی ... دیدن ادامه » به همین راحتی،
با یه کلمه، یه جمله،
یه حالت چهره،
میتونیم مردم رو از بهشت خودشون بکشونیم بیرون و این واقعا بی رحمانه ترین کاره.
سرمونو می کنیم تو زندگی یکی که اصلا به ما مربوط نیست؛
کاری با ما نداره و ازمون چیزی نپرسیده، نخواسته و...
دهنمونو باز میکنیم و از بهشت شخصیش می رونیم !!!!

ـــ چارلز بوکوفسکی ـــ
سپاس از اشتراک و انتخاب چنین متن فاخر ی
واقعا می تونیم کسی رو از بهشتش بیرون نکشیم دلی رو آزرده نکنیم و سپاس از تلنگر زیبا و بجاتون
۲۳ شهريور
بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار ... فکری به حال خویش کن این روزگار نیست
عماد خراسانی
۲۴ شهريور
پرندیس مهربان،
مرهون مهرت هستم بانو
۲۴ شهريور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
من فهرستی از آنچه در مدرسه به ما یاد نمیدهند را تهیه کرده ام:

آنها به ما یاد نمی دهند که چگونه کسی را دوست بداریم؛
آنها به ما یاد نمی دهند که چگونه در شهرت به درستی زندگی کنیم؛
آنها به ما یاد نمی دهند که چگونه در گمنامی ، از زندگی لذت ببریم؛
""آنها به ما یاد نمی دهند که چگونه از کسی که دوستش نداریم جدا شویم""
آنها به ما یاد نمی دهند که به آنچه در ذهن دیگری می گذرد فکر کنیم؛
آنها به ما یاد نمی دهند که به کسی که در حال مرگ است چه بگوییم ؛
آنها به ما هیچ چیزی را که ارزش یاد گرفتن داشته باشد ، یاد نمی دهند.

"" مرد ماسه ای ــ نیل گیمن ""
و وقتی این فهرست از فرهنگ غرب به فرهنگ ما انتقال پیدا میکنه بی شک به لیست بلندی تبدیل میشه که از مرد ماسه ای هم گذر می کنه
۰۲ شهريور
سپاس از شما دوست نازنین و سایر دوستان متفکر که ره به اندیشیدن و پویایی افکار می سپارید و در این راه چراغی بر روشنایی این صحنه حضور می افزایید
۱۹ مهر
درود بر شما جناب بهراد گرانقدر، از همراهی ارزشمندتان سپاسگزارم
۱۹ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
""چهارشنبه"" را باید دید؛
همه باید ببینند...
اصلاً کاش ""چهارشنبه"" از رسانه ملی از یک شبکه پرمخاطب پخش میشد....
""چهارشنبه"" یک تلنگر است؛
به من،
به تو،
به او،
به ما،
به آنها،
به همه ....

یک تصمیم یک تنه و غلط،
یک لجاجتِ بچگانه،
یک پافشاری بی منطق،
یک دیدگاه کم افق،
به ... دیدن ادامه » همراهِ حجم عظیمی؛
تعصب کورکورانه،
عصبانیت آنی و کنترل نشده،
خودخواهی بدون تفکر،
و کینه بی حد و مرز؛
دست کم چندین و چند خانواده را بی سر و سامان میکند....
اصلاً همه دنیا را به هم میریزد....
از طرفی؛
گاهی ذره ای؛
فقط ذره ای،
"" گذشت""
نیز دنیا را زیر و رو میکند....

به قول شکسپیر:

"" چقدر بدبختند آنان که صبر و شکیبایی ندارند؛ مگر نه آن است که زخم ذره ذره التیام می­یابد.""
پرند گرانقدر و به نظرم شهاب حسینی بازی خوبی ارایه داده ..تغییراتی که صدایش ایجاد کرده طبیعی به نظر می رسد
۲۰ مرداد
سلام اگه فرصت کردید به تماشای فیلمهای کوتاه نیما عباس پور روز پنجشنبه 15 مهر خانه هنرمندان ساعت 16 (هنر و تجربه) تشریف بیارید
۰۴ مهر
پاینده و شاد باشی پرند نازنین
۰۴ مهر
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
ــــــــ ""خــرمـهـره "" قصه بهره کشی در ناکجاآباد ــــــــ

خرمهره یک طنز شریف و خالی از هرگونه هجو و بی قاعدگیست.
داستان خرمهره حکایت انسانهاییست که زیر سلطه و سواستفاده سلطه گران کمر خم کرده و در یک دور باطل و تسلسل وارِ بهره کشی افتاده اند و راهی برای نجات ندارند.
راه نجاتی ندارند؛ چراکه در دور باطلی از جهل و عقب ماندگی و عدم آگاهی گرفتارند. جاهلان بی علمی که به راحتی بازی میخورند و در کل پروسه ساختن راه آهن در آرزوی کسب یک سکه دوتومانی از ابتدا تا انتها بیگاری داده و در نهایت نیز در حسرت کسب سکه کذایی می مانند.( سکه استعاره از مزد کار آنهاست .)
کارگردان و نویسنده محترم، فرم نگارش و اجرایی جذاب و زیبایی را برای بیان این معضل و بیماری جهانشمول انتخاب کرده اند. طراحی ساده ، اما کاربردی صحنه نیز گواه این انتخاب بجاست.
صحنه اجرا در یک حلقه دایره ای حصر شده و از نگاه بنده این حلقه دایره شکل، بیان همان دور و تسلسل است که کارگر جاهل که نماد جامعه عقب افتاده است از ابتدا تا انتهای نمایش در این دایره سرگردان است و هرباری که بر حسب اتفاقی از این دایره خارج میشود، مجددا به این دایره باز میگردد.
استفاده از نردبان نیز بجا و کابردی است . نردبان نمادی از پله های ترقی است . کارگر ( جامعه عقب مانده) چندین بار تلاش میکند و پله ها را به سمت بالا و صعود طی میکند، اما باز به جای اول و جایی در پای پله ها قرار میگیرد و هربار که در این نقطه است ، حرکات و بیان و میمیک صورتش جهالت و نادانیش را مشدد و به وضوح نشان میدهد و در واقع عدم صعودش نتیجه همین جهل و بی خردی است.
کلاه نیز در این نمایش معنا و مفهوم زیبا و کارایی دارد. کلاه نمدی و کلاه ارتشی. کلاه نمدی نمادی از عامه مردم است که از قشری متوسط و با فرهنگ و علمی متوسط و با رگه هایی از ساده زیستی و یکرنگی هستند، و کلاه ارتشی نماد قشر خاص جامعه است که یعضا پست و مقام و مرتبه ای نیز دارند. این مفهوم زمانی پررنگ تر میشود که این کلاهها جای خود را با هم ، در سر هر دو قشر عوض میکنند.
این نمایش در ناکجاآباد است و جغرافیای خاصی ندارد تا جهانشمول بودن این بهره کشی و سلطه گری را به بهترین نحو بیان کند.
یکی از ابعاد جالب توجه و جذاب برای بنده در این نمایش، وجه تسمیه "" خرمهره"" به این نام است. طبق تعریفی که در فرهنگ لغات دهخدا و معین آمده؛
"" خرمهره نوعی مهره درشت به رنگ سفید یا آبی است که آن را بر گردن خر و اسب و استر آویزند. ""
طبق این تعریف، آویختن خرمهره نمادی از بیگاری دادن است. ( بلاتشبیه و توهین) و از نگاه بنده، زمانی که در پایان نمایش کارگر یکی از خرمهره ها را بر دهان گداشته و با عجز میگوید: "" گرسنه ام"" گویی طوق بردگی و استثمار را خودخواسته بر گردن مینهد و اذعان میدارد که در آن وانفسا چاره ای جز تحمل فشاز سلطه گران ندارد.

پ.ن اول: صمیمانه از نازنین دوست نادیده ام؛ پرندیس گرانقدر بابت این پیشنهاد سپاسگزارم و خوشحالم که با این پیشنهاد سخاوتمندانه من را در این لذت شریک کرد.

پ.ن ... دیدن ادامه » دوم: حیف و صد حیف که نمایش زیبا و شسته و رفته ای همچون "" خرمهره"" مخاطب چندانی ندارد و به نوعی مهجور و غریب واقع شده است. به عنوان عضو کوچکی از جامعه فرهنگی و هنردوست، به همه عزیزان توصیه میکنم فرصت دیدن این نمایش را در خانه تاتر ازس دست ندهند.
ـــ پـرنـد محمدی ـــ

پرند محمدی عزیز خشنودم خرمهره را دوست داشتید. تحلیل شما را خواندم و دوست داشتم.
به گمان من تیاتر ما بیمار است. سال هاست از بیماری مزمن رنج می برد. این یک واقعیت تلخ است که معدودی از مردم این دیار همچون رمان و داستان و شعر از تیاتر لذت می برند. دوست عزیز بی اغراق هر روز صد هزار نفر از کنار تیاتر شهر می گذرند و نمی دانند این ساختمان گرد که پارکینگ کناری آن حکایتی طولانی دارد، چیست و به چه کار می آید.
هر روز حسرت گذشته را می خوریم. دهه هفتاد که تمام وقت من در تیاتر می گذشت، حسرت دهه شصت و پنجاه را می خوردیم و حالا حسرت دهه هفتاد. تیاتر امروز ما جای تلویزیون را پر کرده. یک تیاتر خورده بورژوا که شبیه مد لباس است.با چند چهره ی مشهور عکس بگیریم و نشستن و برخاستن ش را بنگریم و خشنود باشبم تیاتر دیده ایم.
گمان می کنید چرا سالن های مرسوم را برای اجرای خرمهره نشان نرفته ام. خسته ام از این همه نگاه کاسب کارانه به تیاتر. تیاتر فقط منبع درآمد نیست. قرار نیست تنها متر تیاتر تماشاگر و کثرت آن باشد.
شما و تنی چند تماشاگر فهیم که همچون کتاب و دیگر محصولات فرهنگی مشابه برای تیاتر هزینه می کنید ما را بس. که شما به تیاتر لطف نمی کنید. برعکس حضور در تیاتر را لازمه ی شهروندی می دانید.
دوستان تیاتری ام با دعوت به دیدن تیاتر می آیند. شاید حق دارند، کثرت آثار ضعیف و بی محتوی، نرفتن تیاتر و یا مجانی دیدن تیاتر را عادت کرده. کاش به گذشته بازگردیم. زمانی که شورای ساخت داشتیم و دیگران می دانستند باید برای تیاتر هزینه کرد تا خشونت، روان پریشی، خود آزاری و دیگر آزاری و هزار معضل دیگر کم شود.
بهر جهت خرمهره را آنها که باید ببینند، دیدند.
دوستان از شلوغی سالن و هرج و مرج دلگیر بودند، نگفتم چرا سالن علی رغم فروش کم تیوال پر بود. نگفتم چرا تماشاگر یکدست نداشتیم. چون آنها حق داشتند. برنامه ریزی کرده بودند و با شناخت پا به سالن کوچک خانه ی نمایش گذاشته بودند. سالنی مهجور. ذکر کمبودهایی که مرا آزار می دهد، دلگیری آن ها را رفع نمی کند. تنها از گروه خواستم حرمت تماشاگر فهیم رعایت شود.
آن چه گفتم نشان یاس نیست. من هنوز امیدوارم. امیدوار به روزهایی که تیراژ میلیونی رمان را ببینم. تیاترهای متنوع و دیدنی به تناسب جمعیت شهرمان باشد، کنسرت ها از زیرزمین نمور به سالن و تلار برسد.
من ... دیدن ادامه » هنوز می خواهم جنگل برایم مفهوم واژه ی ترس و عدم امنیت نباشد. جنگل می تواند شعاع نور خورشید از نگاه شبنم صبحگاهی باشد. وما که شبنم و باران و نور را به نظاره نشسته ایم.
۱۹ مرداد
دوست عزیز پرند نازنین تحلیل زیبایی داشتید که در انتهای مطلب به اوج می رسد. جناب آقای قصابیان درد دل شما هر روز در جامعه امروزی ما را هم مورد آزار قرار می دهد این اتفاق ناخوشایند و ضعف و زوال نه تنها در تاتر بلکه سایر هنرها بخصوص موسیقی ما را در نوردیده ... دیدن ادامه » که به نظر امیدی در بهبود دیده نمی شود بقول حافظ قوت دانا همه از خون جگر می بینم
۲۴ مرداد
دوست خردمندم، بهراد گرانقدر
صمیمانه سپاسگزارم بابت این همراهی و حضور ارزنده شما و سایر دوستان بزرگوار و هنردوستم.
همیشه باشید....
۲۴ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"" پیشنهاد یک موسیقی بی کلامِ ناب""


فردین خلعتبری _ a butterfly in the wind

http://s1.picofile.com/file/8260365450/05_A_Butterfly_In_The_Wind_II_done.mp3.html


و یک متن متناسب با این موسیقی ناب؛

ﻣﺴﺎﻓﺮﺗﺮﻳﻦ ﺯﻥ ﺩﻧﻴﺎ ﻫﻢ،
ﺩﺳﺖ ﺧﻄﻲ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﺪ
ﮐﻪ ﺑﻨﻮﻳﺴﺪ ﺑﺮﺍﻳﺶ :
"ﺯﻭﺩ ﺑﺮﮔﺮﺩ
ﻃﺎﻗﺖ ﺩﻭﺭﻱ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻡ ".

ﺯﻥ ... دیدن ادامه » ﻫﺎ
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ :
ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺭﺍ
ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺭﺍ
ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺭﺍ ..

ﺯﻥ ﻫﺎ
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺻﺪﺍﯾﺸﺎﻥ
ﺩﺭ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ !
ﺩﺭﺩ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻧﻤﯿﭙﯿﭽﻨﺪ؛
ﻧﻬﺎﯾﺘﺎ ﺗﺴﮑﯿﻦ ﺩﺭﺩ ﯾﮏ ﺯﻥ،
ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﯾﻮﺍﺷﮑﯿﺴﺖ
ﻭ ﺍﻳﻨﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺯﻧﺎﻥ
ﻣﺮﺩ ﺻﻔﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻳﺎﺑﻨﺪ !!

"ﻫﻮﺷﻨﮓ_ابتهاج"

ﻣﺴﺎﻓﺮﺗﺮﻳﻦ ﺯﻥ ﺩﻧﻴﺎ ﻫﻢ،
ﺩﺳﺖ ﺧﻄﻲ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﺪ
ﮐﻪ ﺑﻨﻮﻳﺴﺪ ﺑﺮﺍﻳﺶ :
"ﺯﻭﺩ ﺑﺮﮔﺮﺩ
ﻃﺎﻗﺖ ﺩﻭﺭﻱ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﻡ ".

عالی عالی
۲۹ تير
ارادتمندم پرندعزیزم،احساسات عمیق وزیبا و روح بزرگت ، آشنایی دیرینه اند...
۰۳ شهريور
مچکرم، پیشنهاد یک نمایش خوووب
نمایش هیپولیت
۱۱ شهريور
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

"" تاتر فرهنگی – تاتر تجاری""
پرده اول - از منظر یک هنردوست ( که دست بر قضا مبادی آداب شایسته و درخور یک مخاطب تاتر است، نیز می¬باشد.)
خبردار میشوی نمایشی که قبلا اجرای قابل توجه وبازخورد خوبی داشته، بازتولید میشود؛ اتفاق خوشایندیست.
در صف انتظار تهیه بلیطهایی که به محض بازشدن درگاه خرید، به طرفۀ العینی غیرقابل خرید میشود؛ مینشینی و بالاخره موفق به خرید برای دوهفته بعد میشوی !!!
روزموعود و زمان اجرا فرا میرسد؛
اما با نمایش و اجرایی مواجه میشوی، گویی در محضر مصاحبان نه چندان خوشایندی حاضری و به تعاریفشان از خاطرات نامعمولشان گوش میسپاری!
مضاف بر شنیدن این خاطرات ناخوشایند که هیچ حس و حالی را در وجودت احیا نمیکند و نمیدانی این موضوع و مضمون تا این حد سیاه و تکراری چه کارکردی دارد؛ شاهد حضور کودک خردسالی ( 2- 3 ساله) به همراه پدر و مادرش در سالن و از قضا در جوارت هستی که هر ازگاهی صدای خش خش بسته شکلات و کیک، همانند سوهان بر جانت میکشد!

پرده دوم - از منظر یک فـخـار هنری! ( که دست بر قضا تمامی شاخه های هنر بصری را در یک مجموعه میگنجاند و قائل به تفکیک نیست.)
سرپرست گروه ( منظور از گروه عده کثیری از زوجهای خانوادگی هستند که تصمیم به انجام یک فعالیت هنری، فرهنگی در قالب تفریحات سالم گرفته و شخصی را مسئول تهیه بلیطهای وردی میکنند.) ترجیحاً بدون در نظر گرفتن شرایط حاکم بر اجرای هنر مدنظر و حتی بدون توجه به ژانر اجرایی هنر مدنظر!!!! و تنها با اکتفا و اتکا بر نام هنرمند معروف و نامی که در یک نمایش حضور دارد، اقدام به هماهنگی با زوجین و تهیه بلیط برای تمامی گروههای سنی حاضر در گروه ( خردسال سه ساله تا کهنسال نود ساله) کرده و حتی پس از چاپ بلیطها به زیر نویس آن توجهی نمیکند ( ورود افراد زیر 12 سال ممنوع است.) البته اگر توجهی هم مبذول میدارد، با چنین توجیهی قلب ناآرامش را دعوت به آرامش و سکون میکند: اشکالی نداره! لابلای جمعیت ردش میکنیم!!
(خردسال مذکور را عرض میکنم !)
و نهایتاً دستاورد حاصل از این اردوی فرهنگی، هنری، اجتماعی، خانوادگی این است: "" هه ! تاتر نوید محمدزاده رو میگی؟؟!! اونو که با خانم بچه ها یک اکیپ شدیم رفتیم دیدم! عجب تاتری بود ! کلی خندیدم! ""( لطفا با لحنی حاکی بر تفاخر بخوانید!)
پ. ن:
پیرو مباحث فوق، عارض به نکاتی هستم:
1- ... دیدن ادامه » در ابتدا عارضم مطالبی که عنوان کردم، به جهت تالم خاطر حاصله است و قطعاً قصد توهین ، تحقیر و یا بی حرمتی به هیچ فردی را در بر ندارد.
2- یکی از بزرگترین نتایجی که پس از تماشای نمایش ""دکلره "" گرفتم این بود که منبعد به تماشای نمایشهایی که چهره مطرح و موفق "" عرصه سینما"" آقای نوید محمدزاده ( خصوصاً پس از جشنواره فجر 94) در آن حضور دارند را در اولیت قرار ندهم. تجربه اخیر ثابت کرده، حضور چهره های مطرح سینما و تلویزیون درعرصه تاتر در سالهای اخیر گویا برای برخی دست اندرکاران فقط جنبه تجاری و ابزاری و کسب درآمدهای آنچنانی داشته و کارکرد مفیدتری ندارد. دست اندرکاران مذکورِ گرانقدر با دستاویز قراردادن و حضور این ستارگان سعی در جذب مخاطب به هر قیمتی دارند. شاید از جهتی خوشایند بوده و به ازدیاد مخاطب تاتر کمک به سزایی کند، اما به چه قیمت و به چه بهایی؟؟؟ این همان بلایی است که تاتر فرهنگی را به تاتر تجاری تبدیل کرده وبا تبعات نامیمونی که دارد، قطعاً مخاطب هنردوست را راضی و اقناع نمیکند.
3- روی گلایه ام با مسئول محترم سالنی است که با بی دقتی و اهمال و سهل انگاری، حضور یک کودک خردسال را در سالن نادیده میگیرد و اسباب نارضایتی حاضرین در سالن را فراهم میکند و این اهمال علتی به جز عدم پایبندی به اصول و مقررات جاری سالن ندارد.
4- ( اولین روی سخنم با خودم است) امیدوارم اگر با هر پست و مقام و هر رتبه اجتماعی و فرهنگی در عرصه های هنری و فرهنگی حاضر میشویم ، مهمترین دلیلمان ارتقاء و تعالی فرهنگ اجتماعی و شخصیتیمان باشد.
به تماشای تاتر بنشینیم، سینما برویم، کنسرتهای موسیقی برویم و بشنویم که؛
یاد بگیریم،
رشد کنیم و متعالی شویم ؛
نه اینکه دستاویزی برای تفاخرمان در بستر تجاهل باشد!
ارادتمند – پرند محمدی

بسیار عالی نوشتید پرند نازنین،من کلا از همان ابتدا قید تماشای نمایش دکلره را زه بودم و دلایلی هم برای خودم داشتم ،خیلی خوشحالم با نقدی که نوشتید مهر تایید بر تصمیم من زدید
در مورد ورود کودکان و خردسالان و گلایه از مسولان سالن کاملا با شما هم نظرم و درکتان ... دیدن ادامه » میکنم این همان اتفاق ناخوشایندیست که در نمایش ناسور با آن دست به گریبان بودم و در موردش هم نوشتم اما گویا گوش شنوایی نیست البته این اتفاقات ناخوشایند در حوزه تئاتر فقط مخصوص کودکان نیست بزرگسالانی را هم می بینیم که واقعا تعجب میکنیم اصلا چرا برای دیدن فلان تئاتر آمده اند مثل اتفاقی که در نمایش ادیسه افتاد ،در ملکه زیبایی لی نین که مجبور هستید صدای غزر زدن و بازی با بطری آب پشت سریتان را تحمل کنید دو کودک 10-12 ساله که معلوم نیست با چه انگیزه ای به تماشای این نماش آمده که یک بزرگسال هم از ابتدا نمیتواند ارتباط خوبی با نمایش ایجاد کند و این ارتباط بتدریج شکل می گیرد
واقعا متاسفم
۰۱ تير
با سلام من هم موافقم نوید محمدزاده در ابتدا بازیگر تئاتر بودن که در حدود 3 - 4 سالی من ازشون بازیهای فوق العاده در نئاتر همچون شکلک - آخرین نامه و..... ازشون در تئاتر دیدم قبل از مشهور شدنشون در سینما
۱۲ مرداد
دوستان عزیز و گرانقدرم جناب قوامی نژاد و سرکلر خانم مریم.م
در ابتدا صمیمانه سپاسگزارم از حضور پر مهرتون,
در ادامه عارضم که طبق تمامی عرلیضم که ذیل همین نوشتهرو در تبادل نظر با سایر دوستان داشتم؛
نه تنها شکی در حرفه ای بودن آقای محمدزاده نیست. بلکه قاطعانه ... دیدن ادامه » اذعان میکنم ایشان در ابتدا بازیگر عرصه تاتر بودند و سپس ستاره سینما شدند.
اگر مجددا منت گذاشته و مجددا مطلب حقیر و سایر نظراتم را بخوانید, به این اذعان و نظر کلی که در خصوص تیپ سازی تکراری جناب محمدزاده دارم, اشراف حاصل کرده و تا حدودی حق را بجانب بنده خواهید داد,
بنده به هیچ عنوان منکر قابلیت ایشان در عرصه تاتر نبوده و نخواهم بود, چه بسا سابقه ذهنی که از ایشان در خصوص همین قابلیت دارم, توقع بنده را از ایشان بسیار بالاتر از سطح ارایه بازیهای اخیرشان در صحنه تاتر برده است.
سلامت باشید و سرزنده
۱۲ مرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بهشت کجاست؟
"بهشت" همونحاییه که قلب و دلت آروم میشه...
این "بهشت" خیلی جاها میتونه باشه؛
میتونه وسط یک دشت سبز و پر از گل باشه که صدای رودخونه مجاورش روحت رو جلا میده,
میتونه کنار دربایی باشه که صدای شیطنت موج و صخره هاش گوشت رو نوازش میده,
میتونه کنج خونه ای باشه که عزیزترین آدمهای زندگیت زیر سقفش نفس میکشند,
اصلا این "بهشت" میتونه یک جایی وسط یک شهر شلوغ باشه که نوای یک صدای بهشتی تو رو به سمت خودش میکشونه و وقتی با همه روح و قلبت گوش به این صدای بهشتی میسپاری, چشمه زلال وجودت از چشمهات سرازیر میشه و آرزو میکنی کاش این بهشت تموم نشه....

پ.ن: استاد علیرضا قربانی با یک صدای ناب بهشتی, غلغله ای بپا میکنه در وجود هر مشتاقِ دلدادگی....
"" پـرند_ محمدی""
صدای علیرضا قربانی که واقعا یک صدای ناب بهشتیه!
و از نظر من بهترین صدای ایرانی.
۲۱ خرداد
یکی از شاهکارهای علیرضا قربانی

مرز در عقل و جنون باریـــک است
کفر و ایمان چه به هم نزدیک است

عشق هم در دل ما سردرگم
مثل ویرانی و بهت مــــــردم

گیسویت تعزیتی از رویـا
شب ... دیدن ادامه » طولانی خون تا فردا

خون چرا در رگ من زنـجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر است

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانــــی ....

۲۳ خرداد
سلام من برای جمعه ٢٨ خرداد
یک عدد بلیط همکف ردیف ١٦ صندلی یک دارم و نمیتونم برم
اگر کسی مایل به خرید است ایمیل بزنه
Darya.felfeli@yahoo.om
قیمت ١٠٠هزارتومان است اما کمتر هم می فروشم
۲۷ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
"" به ترک عادتها، عادت نمیکنیم ""

ــ یادداشتی بر فیلم "" آآآآدت نمیکنیم """ ساخته ابراهیم ابراهیمیان ـــ

اگرچه فیلم "" آآآآت نمیکنیم"" ساخته ابراهیم ابراهیمیان به زعم مخاطبان بسیاری، یک فیلم به عاریت گرفته شده هم در ساخت و هم در انتخاب موضوع است؛ اما بالعکس فیلم خوش ساختی است که در بستر پرداخت به یک موضوع اجتماعی – خانوادگی (حتی اگر تکراری است) حرفهای تازه و زیادی برای گفتن دارد. البته این بدان معنا نیست که فیلم سرتاسر نقاط قوت است و مخاطب اصلا با نقاط ضعفی مواجه نیست.

فیلم ریتم خوبی دارد ، و این ریتم به قدری با ضرباهنگ مناسب پیش میرود که مخاطب را همراه میکند. فروز و فرادها بجاست و ضربه نهایی نیز بجا و به موقع وارد میشود.

اگر از شخصیت منفعل و ساکت محمدرضا فروتن در نقش احمدرضا، اغماض کنیم ، باید بگویم شخصیت پردازیها خوب و درست انجام شده است ، حتی در مورد حدیث میرامینی در نقش فرنوش. برخلاف حضور فیزیکی کمرنگ اما با محوریت اصلی که دارد؛ این شخصیت پردازی عالی است ، تا جایی که با خلق این شخصیت به یکی از مفاهیم مدنظر کارگردان از خلق "" آآآآدت نمیکنیم"" پی خواهیم برد.

شاید کمی دور از ذهن و یا نامأنوس باشد اگر بگویم امارات و نشانه ها در این فیلم جالب و محل تامل است؛ اما شاید این توجه و پیروی در فیلم ( شبیه آنچه در تماشای تاتر به دنبالش هستم) برگرفته از زیاده خواهی ذهنی من در خصوص برداشت از تمامیت و ریز جزییاتیست که از مشاهداتم دارم.

شیشه ماشین در این فیلم و در سکانسهای مختلف، گویی یکی از ابزار کاربردی و کلیدی برای انتقال منظور و منطوق کلام کارگردان است و کارگردان سعی دارد تشویش، ازدحام اوهام و افکار، تردید و ترسی که به جان احمدرضا در مواجهه با مشکلات و گره های کوری که همچون کلافی پیچیده بر تنه زندگیش پیچیده و تلاشی مذبوحانه برای ساماندهی و پس زدن همه آنها دارد را به تصویر بکشد؛
در ابتدای فیلم در جاده که شیشه بارانیست و بخار گرفته،
جلوتر که میرویم همین شیشه در کارواش که شسته میشود،
و ... دیدن ادامه » بعدتر زمانیست که این شیشه به کمک برف پاک کن ، پاک میشود.

نمایش شیشه در هر سه جا بلافاصله پس از ضربه هایی است که به ذهن احمدرضا وارد میشود و تصاویر در پسِ شیشه مکدر و نامفهوم است و در هر سه جا شاهد تلاش برای پاکسازی این شیشه هستیم.

ابراهیمیان علیرغم اینکه یک موضوع تکراری ( خیانت، دروغ، پنهانکاری) را دستمایه ساخت فیلم خود قرار داده، اما به نظر میرسد با زیرکی خاصی، حرف و حدیث و پیام مهمتری را در لفاف ظاهری موضوع فیلم پیچیده و به مخاطب هدیه میدهد. چه بسا اینکه این زیرکی و حرف پنهانی را در املای نام فیلم نیز به نمایش میگذارد.

آآآآآدت نمیکینم، بر خلاف املای صحیح ومتعارفش (عادت نمیکنیم) سعی بر خرق عادت دارد و حتی این پافشاری بر عادت نکردن را با تکرار حرف "" آآآآآ "" با لجاجت خاصی به نمایش میگذارد.

میگویم لجاجت؛ به سبب آنکه:

** عادت نمیکنیم و نمیخواهیم که عادت کنیم به برخی روابطی که اقتضایش زمان و مکان خاصی است و در پس پرده اش هیچ چیز جز همان روابط وجود ندارد ( رابطه استاد و دانشجویی که حقیقتاً تنها نقطه اتصال آنها مراودات تحصیلی است) اما آنچه ما را در کرسی قضاوت نادرست مینشاند، مشاهدات بصری و تفاسیر نادرستمان از این مشاهدات است.

** عادت نمیکنیم و نمیخواهیم که عادت کنیم به حضور افرادی که بی هیچ چشمداشتی، دستگیری میکنند و در ازای این دستگیری، جیره و مواجب و باجگیری نمیکنند. ( زمانی که استاد برای دانشجوی بی بضاعتش، شرایط کاری مساعدی را فراهم میکند تا به ادامه تحصیلش بپردازد ، اما به سبب این مراوده در مظان اتهام قرار میگیرد.)

** عادت نمیکنیم و نمیخواهیم که عادت کنیم اگر بالی برای پریدن پیدا کردیم و از قفس رها شدیم و اگر راهی برای رفتن یافتیم ، به بیراهه نرویم و اصالتمان را فراموش نکنیم. ( اشاره دارد به فرنوش که دانشجوییست مطلقه و برای ادامه تحصیل در شهری غیر از زادگاهش پشت پا به خانواده و همسرش میزند و از محیطی بسته و محدود ، پا به دنیایی باز و پر رنگ و لعاب میگذارد و این رهایی را تاب نمی آورد و عادت نمیکند!!!)


"" آآآآآدت نمیکنیم"" ترک برخی عادتهایمان را عادت کنیم....

ــــ پـرنـد مـحـمـدی ـــــ
پرند جان با اینکه این فیلم باعث شد در رفتن به سینما بسیار بسیار محتاط تر عمل کنم اما
نقطه نظراتت از آنچه درباره فیلم برداشت کردی بسیار قابل تامل و ارزشمند است..

"عادت نمیکنیم و نمیخواهیم که عادت کنیم به برخی روابطی که اقتضایش زمان و مکان خاصی است ... دیدن ادامه » و در پس پرده اش هیچ چیز جز همان روابط وجود ندارد"
اشاراتت کاملا درست است اما شخصا نحوه پرداخت ، ساختار فیلمنامه و شخصیت پردازی ها را در ارایه چنین رویکردهای قابل تاملی ، ضعیف و در جاهایی ابتر دیدم...
بازی محمدرضا فروتن (جدای از شخصیت پردازی ضعیف این نقش در فیلمنامه که به آن اشاره ی درستی داشتی) بسیار بد بود، نحوه ی بیان کلمات به طور آشکاری ادا در آوردن محض بود و تصنعی .... به نظرم توی ذوق می زد ...
به گمانم نمونه ی درخشان "تغییر لحن و صدا در ادای دیالوگها برای تغییر رویه بازی " را در بازی شهاب حسینی در فیلم چهارشنبه می شود مثال زد (هر چند چهارشنبه را هم دوست نداشتم.)

می بخشید زیادی نوشتم...مرسی که درباره تئاتر و فیلم هایی که می بینی می نویسی و نقطه نظرات ارزشمندت را با ما شریک می شوی و باعث بحث و گفتگو های سازنده ای دوست گرانقدرم
۱۹ خرداد
آقای فروتن به نظرم اگر تن صداش رو ازش بگیریم، هیچ چیزی ازشون نمی مونه!!!...حداقل تو این فیلم که اینطور بودند، البته بماند که تو این فیلم همون تن صدا هم اینقد اغراق شده استفاده شده بود که فقط اعصابت رو خورد می کرد!!!....در مورد هدیه تهرانی هم به نظرم حدس شما ... دیدن ادامه » درسته...هدیه تهرانی رو من یک زن تحصیلکرده موفق دیدم که به خاطر شوهر مجبور به خونه داری شده، این خشم رو خانم تهرانی خیلی خوب در آورده بودند....دلیل این نظرم هم صحنه های آماده کردن عرق نعنا برای شوهر هستش که با حوصلگی لیوان روی کابینت پرت میشد....
۲۹ خرداد
جناب مهرداد الف/ دردو. سپاس از اشتراک نظر و دیدگاهتون دوست گرانقدر
۳۰ خرداد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید