«تیوال» به عنوان شبکه اجتماعی هنر و فرهنگ، همچون دیواری‌است برای هنردوستان و هنرمندان برای نوشتن و گقت‌وگو درباره زمینه‌های علاقه‌مندی مشترک، خبررسانی محصولات و برنامه‌های جالب هر زمینه به هم‌دیگر و پیش نهادن دیدگاه و آثار خود برای دیگران. برای نوشتن و فعالیت در تیوال به سیستم وارد شوید

نگاشته‌های پررنگ

 

اولین شعرم را برایت
همان روزها نوشتم که دلت هر روز گرفته بود
غمگین بودی و نمیدانستم کجای زندگی ات اینقدر غم انگیز است
همان وقت ها که هر زمان میخواستم بخندانمت
درست همان روزها که تو در آغوش دیگری می خندیدی
میلاد زندی
۱۰ دقیقه پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
این طور که نوشن میده نمایش خوبی باید باشه
اجراش چند دقیقه س؟؟؟
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آذر (خزر معصومی): زنا زود پیر می‌شن، می‌دونی چرا؟ چون عروسک بازی شونم جدیه، رو عمرشون حساب می‌شه. از دو سالگی مادرن. بعد مادر برادرشون میشن. بعد مادر شوهرشون میشن. باباشون که پا به سن می‌ذاره ازشون پرستاری یه مادرو می‌خواد. گاهی وقتا حتی مادر مادرشونم میشن. من شوهر نکردم. ولی مادر مادرم بودم، مادر پدرم بودم، مادر برادرم بودم، تازه به همه اینا بچه‌های به دنیا نیاورده رو هم اضافه کن، مادر اونا هم بودم..

"باغهای کندلوس"- ایرج کریمی
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
مادرم لا لایی مرگ را
در گوشم زمزمه میکند
کاش نبودی پسرم
کاش خاویار میماندی
تا برگِ برنده ای باشی
برای جهانی شدنم
حالا به نانِ شب محتاجیم
مبهوت ، در نمایشِ چشمانی که همدردی میکنند
در تنفسِ شیشه ای
تکانی بخوریم و به پاداشِ دم تکان دادنی
تکه نانی گدایی کنیم
۵۷ دقیقه پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
تقدیر گرایی معلق - نگاهی متن محور به نمایشی بازی محور

بدیهی است که خمیر مایه و پیش نیاز هر اثر نمایشی ، متن آن اثر است ؛ و آن است که با ذوق و قریحه ی سازنده ی اثر در هم می آمیزد و در یک لحظه مرز میان ذهنیت و عینیت را در می نوردد تا لحظاتی بدیع و تکرار ناشدنی برای تماشاگر بیافریند . نگارنده هم در قامت یک ناواردِ دوستدار تئاتر ، در پی کشف آن لحظه ی ناب ، به دیدن نمایش دومینو نشست که خود بهانه ای شد برای قلمی کردن این خطوط .
در ابتدای نمایش و با روایت راوی ( لئوناردو - با بازی علی احمدی ) ، در می یابیم که در شهری ساحلی با سه گروه ( خانواده ) جدا از هم روبروییم که حادثه ای واحد ، دومینو وار ( به زعم راوی ) زندگی آنان را متأثر می کند و شاید بیشتر از آن به توجیه نام نمایش می پردازد . اما در واقع سه خانواده ی نمایش دومینو ، یعنی پدر و فرزندانش که متولی کفن و دفن مردگان ... دیدن ادامه » شهرند ، زوج جوان متمول و دو خواهر تنها و ماهیگیر ، مثلثی را تشکیل می دهند که پیش از آن که ترکیبی موزاییکی یا دومینویی داشته باشند ، شکل بندی هرمی و کلاسیک نیکبخت-بدبخت را تداعی می کنند که فارغ از خاستگاه و قشر بندی شان به عاقبتی محتوم و مقدر دچارند . همچنین بی مکانی و بی زمانی وقایع ، اثر نمایشی را از یک تجربه خاص فرهنگی ( اقلیمی-تاریخی ) فرا تر برده و به سمت روایتی انسانی و جهانشمول سوق می دهد که به دلایل زیر ، دومینو در انتقال ضمنی مفاهیم و خواسته هایش تا حدی ناتوان است :
1-خط واصل بین سه خانواده که بنا بود تبعات اتفاقی باشد که محور اصلی نمایش است ، به تناوب توسط راوی نمایش مورد تأکید قرار می گیرد . گویی که او تلاش می کند تقدیر گرایی مورد نظرش را به تماشاگر القا کند و اصرار بر این کار در تمام طول نمایش ، لذت تأویل و تفسیر دیگرگونه را از تماشاگر می ستاند .
2-با به صحنه آمدن متناوب سه خانواده یاد شده ، نوعی تشتت نمایشی از حضور زوج جوان به نسبت دو خانواده دیگر دیده می شود . خط داستانی نمایش به گونه ای است که با غرق شدن لئوناردو ، ابتدا پدر و برادرانش و سپس ادنا و لول درگیر اتفاق می شوند و پس از آن جایلز و جیلی به عنوان آخرین مهره ی دومینو از آن تأثیر می گیرند . اما اصرار بر حضور به نوبت سه خانواده روی صحنه و بیرون ماندن زوج جوان از گردونه ی اصلی نمایش موجب این می شود که گفت و گوی آن ها نه تنها به پر رنگ شدن زمینه ی نمایش کمکی نمی کند بلکه زائده ای می شود که بر شخصیت آن ها می نشیند و آنان را به فضایی خارج از تک مسیر خطی تعیین شده پرتاب می کند . از آداب دانی عصر ویکتوریایی آن ها تا آگاهی دادن به شراکت پدرانشان و حتی اقرار به بی سوادی چیزی جز گسست نابجای فکری برای تماشاگر به ارمغان ندارد .
3- ربع پایانی نمایش که می تواند اوج دراماتیک اثر نمایشی باشد ، با شتابی فزاینده باز هم در پی القاء تقدیر گرایی است که چه از جنبه ی اصالت وجودی اش و چه از منظری دترمینیستی به از بین رفتن اختیارِ انتخاب و تحلیل در آن چه که مقدر است منجر می شود . ظاهر شدن ورنون مجنون در خانه ی جالز و جیلی متمول و نیز به زندان افتادن ادنا و لول و سر آخر ناپدید شدن فرزند زوج جوان در صحنه هایی به غایت کوتاه و عمدتاً با تأثیری اندک ما را به انتهای نمایشی می رساند که شاید اگر راوی آن فقط یک دانای کل با انصاف بود و نه القاگر معانی مورد نظر سازندگان اثر که بیهوده در پی اثبات کهن ترین باور منِ انسانِ شرقی باشد ، و حتی اگر وزن شخصیت ها متناسب با وضوح درگیرشدنشان در خط اصلی نمایش انتخاب می شد ، تا این حد لذت اندیشیدن به یک اثر به لبخند زدن به ایما و اشارات زیر نافی تقلیل پیدا نمی کرد . و باز چه خوب که در این میان بازی تأثیرگذار ارسطو خوش رزم ، سینا کرمی ، علی احمدی و سهیل قنادان لحظاتی شیرین را برای تماشاگر به بار آورد ؛ آن هم در لا به لای متنی که در نهایت با تاکسیدرمی شدن مردگان شهرش به جاودانگی می اندیشید غافل از این که خود ناتوان از جاودان ماندن است .

هومن حسین زاده
مهتاب صفدری این را خواند
حسین پوریعقوب این را دوست دارد
ممنون آقای حسین زاده عزیز
۴۱ دقیقه پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
آوای شوم دیدومک برای کارگردان سالن¬دار
احسان زیورعالم

دیدومک نام پرنده¬ای است که در گرمای تابستان مهمان استان¬های جنوبی ایران است، پرنده¬ای پرسروصدا حتی در گرم-ترین ساعات روز. در فرهنگ مردم جنوب، دیدومک پرنده خوش¬یمنی نیست، هیاهویش از اتفاقی ناگوار خبر می¬دهد.
«دیدومک» عنوان نمایش از ابراهیم گله¬دارزاده است که این روزها در تماشاخانه سنگلچ روی صحنه می¬رود. «دیدومک» قرار است داستان پسر آبادانی را نقل کند که در بحبوحه اشغال این بندر توسط ناوگان بریتانیا، فرمانده آنان را به قتل می-رساند. از همین رو نمایش مملو است از نشانگانی که به آبادان و حال و هوای آن مربوط می¬شود: نخلستان، لنج، ماهی، تور، شرکت نفت، خانه¬های سازمانی و دیدومک.
با ورود به سالن و تماشای چیدمان ابتدایی نمایش مخاطب امیدوار می¬شود که با نمایشی خلاق هر چند مرتبط به وجوه مختصات ... دیدن ادامه » خاصی از جغرافیا، با داستانی بومی مواجه است. به نظر می¬رسد گله¬دارزاده با نگرشی برشتی به سراغ چنین نمایشی رفته است. نمایش هیچ ورود و خروجی ندارد، همه بازیگران روی چارپایه¬های گرداگرد صحنه نشسته¬اند که می-توان تداعی¬گر نمایش بودن اثر باشد. بازیگرانی که توامان نقش نوازندگان نمایش را نیز ایفا می¬کند. اما با چنین تصویر ایستایی از یک نمایش می¬توان آن را واجد ارزش¬های هنری قابل¬قبولی دانست؟ آیا «دیدومک» نمایش به¬روزی است؟
برای رسیدن به پاسخ این سوالات کافی است کمی نمایشنامه اثر را حلاجی کرد. گله¬دارزاده با دستمایه قرار دادن نشانه¬ای به نام دیدومک، دلالتی ضمنی بر فاجعه یا رخدادی ناگوار خلق می¬کند. منهای آنکه مخاطب تهرانی آیا درکی از این اعتقاد محلی دارد یا خیر. البته در انتها می¬شود به چنین استنباطی رسید؛ ولی باز این سوال پیش می¬آید که مقاومت یک جاشوی آبادانی می¬تواند نشانگر شومی آوای دیدومک باشد یا خیر.
الکن بودن این مساله از جایی نشات می¬گیرد که باید آن را فقدان منطق روایی و حتی پشت¬ پا زدن¬های بی¬مورد به اصول واقع¬گرایی است که این آثار نیازمندش هستند. نبود منطق شیرازه و کلیت اثر گله¬دارزاده را از هم می¬پاشاند و مخاطب را با اثری پراکنده گرد صحنه¬ای خالی آشفته می¬کند. مهمترین خط نمایشی که اثر از شبه هدفش دور می¬کند و در سرازیری سقوط نهایی قرار می¬دهد، کنشی است که روی صحنه در حال رخ دادن است. بخش عمده¬ای از نمایش به زندگی روزمره ساکنان آبادان – چه بومی و چه دیگران – می¬گذرد و در نهایت با رسیدن به پایان مکالمه¬هایشان از پسری می¬گویند که به سمت نخلستان می¬رود. قرار است مخاطب حساس شود که چه می¬شود و این پسر بابت چه به نخلستان می¬رود. اول آنکه مشخص نیست که در مکانی که نخل نماد محسوب می¬شود؛ چرا نباید یک صیاد جوان به نخلستان رود و چرا چنین کاری عجیب است. مقدمه نمایش به شدت لنگ می¬زند. مقدمه نمایش شیطنت حمود و نبی است که درباره مسائلی بی¬ربط با شبه هدف نمایش صحبت می¬کنند. از همین جاست که منطق روایی اثر زیر سوال می¬رود. گله¬دارزاده برای طرح داستانی-اش چیزی در چنته نداشته است. همه چیز در این خلاصه می¬شود که پسری به فرمانده بریتانیایی شلیک می¬کند. در این میان عده¬ای هم با هم گپ می¬زنند، دعوا می¬کنند و درمورد دیگران اظهارنظر می¬کنند. اگر خط داستان به ظاهر اصلی را از نمایش بیرون کشیم، نمایش کماکان همان چیزی است که روی صحنه پیش می¬رود و هیچ خللی در آن رخ نمی¬دهد. زیرا اهمیت نمایش به شیطنت¬هاست نه داستان آن جاشوی شجاع.
منطق زمانی برای مخاطب زیر سوال می¬رود که چگونه دخترک تازه¬وارد از نخل بالا می¬رود و خرما می¬چیند و این در حالی است که از نخل بالا رفتن کار هر کسی نیست؟ مطمئناً گله¬دارزاده که خود از اهالی جنوب است از این مساله بیش از مخاطبانش آگاه است. جواب این سوال را باید در همان فقدان مصالح لازم برای روایت جستجو کرد.
رد بی¬منطقی را می¬توان در شوخی¬ها هم یافت. برای مثال بخش عمده¬ای از فضای نمایش به مجلات حمود اختصاص می¬یابد، مجلاتی که در اصلاح Men’s Magazine نامیده می¬شود. اگر نمایشنامه¬نویس کمی تاریخچه این مجلات را مطالعه می¬کرد، می¬فهمید این مجلات در دهه پنجاه و پس از جنگ جهانی دوم و در آمریکا منتشر شده¬اند.
به این بی¬منطقی¬ها در کلیت و شبه هدف نمایش می¬توان به مثابه خطر نیز نگریست. گله¬دارزاده که خود سالن¬دار محسوب می¬شود به راحتی تصاویری را به نمایش می¬گذارد که در جامعه نیمه بسته ایران تابو و خط قرمز محسوب می¬شوند. در معرفی پدر و مادر، پدر مردی است که به ظاهر آلزایمر دارد – ولی ندارد – و مدام نماز می¬خواند – در حالی که نمی¬خواند – و گیجی و نماز خواندن اسبابی می¬شود برای خنداندن مخاطب. یا آنکه مجله صحبت شده تبدیل به وسیله¬ای می¬شود که بواسطه سوءرفتارهای جنسی مخاطب را به خنده وادارد. سوال این است که آیا جناب گله¬دارزاده اجرای چنین مسائلی در سالن محراب می¬دهد؟
نمایش «دیدومک» نمایش ضعیفی است که از ایجاد یک منطق روایی رنج می¬برد. فقدان منطق موجب می¬شود که نفهمیم رابطه عاشقانه چه ربطی به رفتار قهرمانانه دارد؟ نمی¬فهمیم چرا در ترور یک فرمانده بریتانیایی، باید یک سرباز ساده برای استنطاق دستگیر شود، نه فرماندهان؟ معلوم نمی¬شود اصلاً چرا باید فرمانده را ترور کرد؛ در حالی که در کل نمایش هیچ اثری از این استعمارگران وجود ندارد – مگر اینکه استعمارگر را در همان مجله مذکور جستجو کنیم که در این صورت دست آقای گله¬دارزاده در دست استعمارگران است؛ چرا که وی نیز شاخک¬های مخاطب را بواسطه سوءرفتار جنسی حساس می¬کند.
در نهایت وقتی منطق روایی نباشد، داستانی برای نقل کردن نیست و کارگردان با حضور چند بازیگر بداهه، هر آنچه در کف توانش است را روی صحنه می¬برد تا مخاطب بخندد حتی به قیمت توهین یا عبور از خط قرمز، منتهی در سالنی غیر از سالن خود.
حسین پوریعقوب و کیان این را خواندند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اومدی تهران گ* کیو بخوری؟
-تهران مال توئه مگه؟
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید

مثل ستاره
پر از تازگی بودی و نور
و در دستت انگشتری بود از عشق
و پاکیزه مثل درختی
که از جنگل ابر برگشته باشد
سرآغاز تو
مثل یک غنچه سرشار پاکی
زمین روشنی تو را حدس می زد
تو بودی ،هوا روشنی پخش می کرد
و من
هر گلی را که می دیدم از
دستهای تو آغاز می شد
و آبی که از بیشه ای دور می آمد آرام
بوی تو را داشت
من ... دیدن ادامه » از ابتدای تو فهمیده بودم
که یک روز خورشید را خواهی آورد
دریغا تو رفتی!
هراسی ندارم
مهم نیست ای دوست
خدا دستهای تو را
منتشر کرد...


از: سلمان هراتی
hossein khaki و maria این را دوست دارند
هراسی ندارم
مهم نیست ای دوست
خدا دستهای تو را
منتشر کرد...
بسیار عالی:)) ممنون
۱ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
استراحت مطلق...فضای ابزورد گونه آثار بکت.. و درماندگی و درماندگی و درماندگی شخصیت‌ها...
بعد هم اینکه زیاد احساس خشونت علیه زنان و شعارهایی از این قبیل نکردم.من بیشتر درماندگی ما آدم ها رو حس کردم. ما ایرانیایی که تکلیفمون هیچ جا با خودمون مشخص نیست.
چون فرهنگمون نه سنتی هست و نه کاملن مدرن.یه سری چیزها رو میخواهیم ولی حاضر نیستیم هزینه ش رو بپردازیم و تاوانشو بدیم و جذابیت فیلم هم برای من نشون دادن همین نکته بود. این که حس میکردم هیچ نکته غیر واقعی وجود نداره و همه چیز همینجوری هست که باید باشه. هر چند با پایان فیلم موافق نبودم.
سمیرا،داوود،رضوان و حمید همه و همه شخصیت های خاکستری هستن که توی پوچی زندگی معلقن.و مدام توی این باتلاق بیشتر فرومیرن.همشون بخشی از ما هستن،مبارزه،جنگیدن ها،سودجویی ها،حسادت ها و خشم ها...
به نظر من کاهانی فرزند زمانه ... دیدن ادامه » ی خودشه.همین که بی اغراق روی شخصیت حقیقی آدم ها دست میذاره و بیننده رو با خودش همراه میکنه قابل تقدیره.فیلم وظیفه ش راه حل دادن نیست.راه حل رو به اندازه ی کافی از کانال های مختلف دریافت میکنیم.استراحت مطلق منو یاد این جمله ی کاوه گلستان میندازه:
(من می‌خواهم صحنه‌هایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشه‌دار کند و به خطر بیاندازد. می‌توانی نگاه نکنی، می‌توانی خاموش کنی، می‌توانی هویت خود را پنهان کنی، مثل قاتل‌ها، اما نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری، ‌هیچ کس نمی‌تواند.)
سپهر امیدوار و مرتضا این را دوست دارند
در این روزهای گرانی ناجوانمردانه ی بیلیت، سینما سپیده ی محبوب و محجور و همیشه نیم بها رو به قشر مظلوم دانشجو توصیه میکنم :)
۲ ساعت پیش
=))) ولی دانشجو علاوه بر اینکه عاشق سینما و تئاتره باید کله شق هم باشه . از پول کرایه تاکسی بزنه و کلی از مسیرا رو پیاده بره که پول سینما فرهنگ و تئاتر سقراطش جور شه . بعــــله :))))
۱ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
خبرگزاری تسنیم_ احسان زیورعالم
کوکتل (Cocktail) برای شما می‌تواند یادآور نوعی سوسیس باشد. در واقع کوکتل مخلوطی است که قرار است هم تمام ویژگی‌های اجزای خودش را داشته باشد و هم به شما حس ویژه‌ و تازه‌ای دهد؛ ولی گاهی می‌تواند تبدیل به آش شله‌قلمکاری شود که موجب رودل کردن شما شود.
رودل کردن همواره نیازمند خوردن یا نوشیدن نیست؛ بلکه می‌تواند از ادراک و دریافت شما نسبت به وجودی خارج از شما ناشی شود؛ برای مثال از تماشای یک اثر به ظاهر هنری در قالب یک نمایش. نمایشی که نامش را کوکتل دراماتیک می‌‌نامم و نمونه حی و حاضر آن را می‌توانید در مجموعه ایرانشهر تحت عنوان «پرواز ایکار» ببینید. این کوکتل دراماتیک معجونی است از یک بازیگر زن که مدام به دستور روای می‌چرخد – البته راوی از همه بازیگران می‌خواهد بچرخند؛ ولی تنها این خوش‌لباسان و سوختگان در آتش ... دیدن ادامه » عشق می‌چرخند -، یک کاوه آهنین جان که هر از گاهی گلویی بترکاند و ما را از شنیدن صدای لئونارد کوهن به وجد آورد، تکه‌کلام‌هایی با چاشنی مسایل جنسی و رفتارهای سبکسرانه. البته با تاکید بر این مساله که این نمایش برای مخاطب 7+ به نمایش درمی‌آید.
این کوکتل دراماتیک بسیار شبیه به نمایش‌هایی است که در بولینگ عبدو، سینما گلریز، بلوار، قیام و... روی صحنه می‌روند. یک سال و گاهی دو سال به شکل مداوم اجرا می‌شوند، مورد استقبال هم تاحدی قرار می‌گیرند و می‌فروشند و عنوان تئا‌تر آزاد را با خود به یدک می‌کشند. تنها تفاوتی که می‌توان میان اثر تازه محمد حاتمی و آثار تئا‌تر آزاد بیابیم این است که قمر و زری تبدیل به اِلن و آدلاید می‌شود و اصغر و قلی، ایکار و مورکول نام دارند.
«پرواز ایکار» داستان شخصیتی داستانی است که از داستان خود می‌گریزد و به زنی فاحشه دل می‌بندد؛ در حالی که نویسنده‌اش برای یافتن وی کارآگاهی استخدام می‌کند. در کش و قوس یافتن ایکار توسط مورکول، اتفاقات متعددی رخ می‌دهد، ایکار به چنگ مورکول می‌افتد و به اجبار نویسنده‌اش، در موقعیت ازدواج اجباری با یک شخصیت داستانی دیگر قرار می‌گیرد. با این حال ایکار می‌گریزد تا به معشوقه‌اش برسد، با او ازدواج می‌کند، گاراژی تاسیس می‌کند و به کمک یک ماشین پرنده از دنیای داستانی پر می‌کشد.
خلاصه نمایش بعلاوه استفاده از نمایش کمدی در تعریف آن، می‌تواند چکیده‌ای از یک نمایش پارودی باشد، پارودی بر «شش شخصیت در جستجوی نویسنده» باشد و حتی اتفاقاتش می‌تواند ذهن را به سمت یک نمایش پارودی بر داستان‌های عامه‌پسند فرانسوی قرن نوزدهم که به اشتباه رومانتیک نامیده می‌شدند، ببرد. ولی واقعیت امر آن است که این اثر نمایشی هیچ یک از این موارد نیست.
ابتدای نمایش با آوازخوانی کاوه آهنین جان آغاز می‌شود، موسیقی که هیچ ارتباطی با نخستین صحنه نمایش (یک حراجی آثار هنری و ادبی) ندارد. بدون هیچ مقدمه‌ای نویسنده‌ای به نام اوبر وارد نمایش می‌شود و به دنبال شخصیت گمشده‌اش می‌گردد و باز بدون هیچ منطق دراماتیکی وی به سورژه رجوع می‌کند تا او نیز او را به مورکول معرفی کند. در این مقدمه مشوش و آشفته که گویا قرار است شخصیت‌ها به ما معرفی شوند، خبری از شخصیت‌پردازی نیست، حتی افراد در قالب یک تیپ هم نمی‌گنجند. مثلاً قرار است اسم‌های فرانسوی و علاقه آنان به رمان، دال بر نویسنده بودن این افراد باشد. به صرف دادن تک نشانه، اثر توقع دارد که جهان شخصیت‌هایش را به ما نمایش دهد.
نویسنده متن و در ادامه کارگردان «پرواز ایکار» بدون توجه به ساختار روایی انتخاب شده در داستان جولان می‌‌دهند و برایشان اهمیت ندارد تا نشانگانی دراماتیک در اثر خود بگنجانند. برای مثال مشخص نیست این کارآگاه همه فن حریف از کجا می‌داند ایکار حتماً به یک کافه (بار) می‌رود؛ در حالی که حتی نمی‌تواند اسم واقعی او را حفظ کند.
ضربه اصلی را نمایش از جایی می‌خورد که در دنیای دراماتیک آن را روایت می‌خوانیم. نمایش از یک راوی بهره می‌برد. راوی همانند مرشد نمایش‌های ایرانی چیدمان صحنه‌ها را به عهده دارد و قرار است داستان را پیش ببرد. راوی توانایی آن را دارد که فقدان هر نشانه‌ای در اثر را بپوشاند، آن را خلق کند و به داستان اثر، وجاهت منطقی دهد. ولی راوی نمایش بخشی از جهان لودگی نمایش است. البته می‌توان از حفظ نبودن دیالوگ‌ها به سبب اتفاق ناگوار برای بازیگر گروه چشم پوشید؛ ولی شخصیت راوی مملو از حفره‌های پر نشده در نمایشنامه است. جایی در نمایش راوی از بازیگران می‌خواهد تا تلاش کنند داستان پیش‌رود و در مقابل فقط این زمان است که می‌گذرد.
بیمار بودن روایت زمانی حاد‌تر می‌شود که شما با حذف شخصیت‌هایی همچون ژاک، ژان، سورژه و حتی خود راوی هیچ اختلالی در شبه‌داستان اثر نمی‌یابید. حتی با نادیده گرفتن شغل الن نیز هیچ خللی رخ نخواهد داد و اینجاست که می‌توان دریافت که وجود چنین شخصیت‌ها و تیپ‌سازی‌هایی تنها در راستای خلق شوخی‌هایی است که به صرف الفاظ و رفتاری خاص در پی خنداندن مخاطب است. زمانی که شوخی‌ها در قالب به سخره گرفتن زبان بیان می‌شوند، می‌توان به راحتی حس کرد برخی مخاطبان حتی آن‌ها را درک نمی‌کنند. بخش عمده‌ای از این شکست مربوط به نبود منطق روایی در اثر است. برای مثال ایکار به عنوان شخصیتی که کلام صریح از غیرصریح را تشخیص نمی‌دهد ناگهان تبدیل به شاعری می‌شود که از استعاره و کنایه استفاده می‌کند!
فارغ از تمام این مسائل نبود درک والای کارگردانی در نمایش است که از ابتدا تا انتها موج می‌زند و مهم‌ترین آن استقرار گروه موسیقی در نقطه‌ای است که تمام میزانسن‌های نمایش را مختل می‌کند. در حالی که گروه موسیقی در انتهای سمت چپ استقرار دارند چنان نقطه ثقلی در کل نمایش ایجاد می‌کند که در مرکز قرار گرفتن بخش عمده‌ای از صحنه‌ها را مختل می‌کند. نورپردازی‌های نمایش از استاندارد لازم بهره نمی‌برند و به نظر باری به هر جهت است و این بلبشو را می‌توان در ورود و خروج‌های بی‌برنامه – در حالی که ورود از سمت راست است، خروج‌ها ناگهان از سمت چپ اتفاق می‌افتد و این روال از هیچ برنامه‌ای تبعیت نمی‌کند – یا در ساده‌ترین شکل ممکن، در رومیزی‌ها جست – که قرار است سرخ‌اش نماد کافه و طلایی‌اش نماد رستوران باشد و ناگهان طلایی روی میز کافه خودنمایی می‌کند.
نمایش با داشتن شخصیت‌های فرنگی و داستانی شبه‌فرنگی نمی‌تواند خود را نجات دهد؛ چرا که به صرف داشتن نام‌های «ژ» دار نمی‌توان داستانی را نقل کرد و نتیجه چیزی نیست جز‌‌ همان تئا‌تر آزاد. البته نگارنده منکر آن نیست که جامعه نیازمند محصولی به نام تئا‌تر آزاد است. مشکل اصلی در آن است که این نمایش در سالنی به اجرا درمی‌آید که داعیه اجرای بهترین‌ها در مجموعه خود را دارد. دور از انصاف است که از اجراهای خارق‌العاده‌ ایرانشهر در سال 93 چون «خانه-واده» و «صدای آهسته برف» یاد نکنیم؛ ولی اجرای «پرواز ایکار» معلوم نیست نتیجه چه سیاستی است؟ قطعاً دکتر سرسنگی در مقام یک استاد تئا‌تر تاب و تحمل تماشای چنین نمایشی را ندارد.
البته دور از انتظار نیست محمد حاتمی پس از پایان اجرایش، اجرایی در یکی از سالن‌های شمال تهران همچون اقدسیه (شمس) داشته باشد و آنجا هم به لطف بازیگر زن نمایش خود تا حدی بفروشد؛ البته با بلیتی گران‌تر. فروختن اثر نمایشی اتفاق میمون و مبارکی است؛ ولی شما هر محصول لوکسی را از هر مغازه‌ای بدست نمی‌آورید و این درمورد تئا‌تر نیز صادق است.
بابک متین و کیان این را خواندند
حسین پوریعقوب و ماروت این را دوست دارند
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
پلیس در پی یوزپلنگ: مروژک منهای مروژک


در این روزهای شلوغ تماشاخانه باران، نمایش «پلیس» اثر شایان افکاری بر اساس نمایشنامه اسلاومیر مروژک روی صحنه رفته است. «پلیس» داستان یک کشور دیکتاتوری است که دیگر مردمش به وضعیت موجود اعتراض نمی¬کنند و پلیس مخفی¬اش عملاً بیکار شده ¬است. پلیس¬ها که موقعیت شغلی خود را در خطر می¬بینند، تصمیم می¬گیرند خود را مخالف نظام جا زنند تا زندانشان تعطیل نشود.
«پلیس» همانند دیگر آثار مطرح مروژک از داستان خارق¬¬العاده¬ای بهره می¬برد؛ یک موقعیت عجیب و غریب، گروتسک و ابزورد. مخاطب با داستانی مواجه است که باور کردنش سخت و انکار کردنش نیازمند یک دلیل قوی است. مروژک ما را در جهانی رها می¬کند که فی‌الواقع فرض محال در آن محال نیست.
جهان نمایشی مروژک، جهانی گروتسک است که در آن همه چیز ممکن است، آن هم در شکل و شمایلی آشنا. ... دیدن ادامه » همه چیز دقیقاً به همان ترتیبی است که در اطراف این نویسنده لهستانی وجود داشته و وی تنها آدم¬های آشنای جهان خود را در موقعیت¬های شگرف قرار می¬دهد.
شایان افکاری در مقام کارگردان در مواجه با نخستین نمایشنامه مروژک، به این استدلال رسیده که برای عجیب¬تر کردن جهان نمایش، آن را به سمت فانتزی برد. لباس¬هایی با شکل و شمایل خاص، بازی¬های اغراق‌شده، برجسته کردن حرکات، خلق یک جهان جنون‌زده، دکور نامتعارف و ... راهکارهایی است که افکاری برای در اختیار گرفتن نمایشنامه مروژک انتخاب کرده است.
حال سؤال این است که چنین رویه¬ای در کارگردانی موفقیت¬آمیز بوده است؟ آیا واقعیت تلخی که در اثر مروژک در سیالان است را به مخاطب عرضه می¬کند؟ آیا می¬توان پذیرفت که تماشاگر یک کمدی سیاه بوده¬ایم؟ جواب دادن به این سؤال‌ها آن‌چنان سخت نیست.
فرض کنیم که تمام آنچه کارگردان به نمایش اضافه کرده است را حذف کنیم و همان چیزی که به شکل داستان مطرح می¬شود را به تماشا بنشینیم؛ چه تفاوتی رخ می¬دهد؟ آیا داستان آن بار فانتزیک خود را از دست می¬دهد؟ با قاطعیت می-توان گفت هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد؛ چراکه داستان به‌قدر کافی مخلوق ذهن خیال¬پرداز یک نویسنده بوده و آنچه کارگردان در قالب دکور و لباس بدان اضافه کرده، تنها واقعیت داستان نویسنده را محو می¬کند. باید گفت افکاری در خوانش نمایشنامه مروژک غافل بوده است. او از این واقعیت که مروژک چنین نمایشنامه¬ای را در اوج فضای مخوف حکومت کمونیست¬ها به رشته نگارش درآورده، غافل بوده است. مروژک در نمایشنامه¬اش نه در لفافه حرف می¬زند و نه از داستانی تمثیلی بهره می¬برد. او آنچه در کشورش در حال رخ دادن است را در فضایی گروتسک بیان می¬کند: اینکه یک شهروند مدام در حال جاسوسی شدن است تا در صورت تخطی از اوامر حزب به زندان می افتد یا به دست جلادان دژخیم سپرده شود. مکان¬هایی چون زندان و کوره¬ نشانگان خوبی¬اند بر این نکته که مروژک به‌هیچ‌وجه قصد نقل داستانی استعاری ندارد.
وقتی چنین نمایشنامه¬ای در ایران به اجرا درمی¬¬آید به دو خوانش مواجهیم: یک آنکه کارگردان وفادار به نویسنده اثر می-خواهد بخشی از تاریخ را بازگویی کند، تاریخی که نویسنده، آن را در اثرش نمایش داده است یا آنکه قصد دارد به دنبال مابه¬ازایی در جهان خود می¬گردد. در مورد نخست که افکاری چنین نکرده است؛ او «پلیس» مروژک را از ریخت انداخته است. در حالت دوم نیز مخاطب با هیچ مابه¬ازایی مواجه نیست. برای مخاطب ایرانی کوره آدم سوزی هیچ معنایی ندارد، آن را لمس نکرده است. با آنکه می¬شد جهان این نمایشنامه خوش¬ساخت را بر فضای کنونی ایران تعمیم داد و نشانگانی دال وضعیت کنونی ایران بدان افزود. ولی در مقابل افکاری با انتخاب تصویر کیم جونگ اون و بنیامین نتانیاهو به عنوان حکام این نظام توتالیتر تصمیم می¬گیرد نوعی کاریکاتور توأم به اعتراض نسبت به این افراد خلق کند و در تلاش برای فرار روبه‌جلو برای گریز از تعمیم جهان اثر به جهان کنونی خود است. به‌قول‌معروف توپ را به زمین طرف مقابلش می¬اندازد.
نتیجه چنین رویکردی در کارگردانی آن می¬شود که با اثری مواجهیم که به‌شدت محصول لودگی بازیگرانش است. برای حفظ مخاطبش نه به آنچه در نمایش رخ می¬دهد که به رفتار کمیک سطح پایین، در حد آنچه در تئاترهای آزاد می¬توان یافت روی می¬آورد و خروجی¬اش آن است که تو به رفتار نامشروع ولی مضحک زن یک پلیس با فرمانده شوهرش می-خندی؛ نه به تلخی یک خیانت یا به حماقت¬های یک ژنرال با رفتارهای شبه جنسی می¬خندی نه به آنچه بر سر مردم تحت انقیاد حکام دیکتاتور می¬آید.
شایان افکاری هیچ‌وقت نفهمیده است که مروژک نمایشنامه¬اش را برای چه نوشته است: برای خنداندن مخاطب بورژوا یا بیان یک مسئله؟ برای افکاری گزینه نخست روی میز بوده است و نتیجه کار حضور پژمان جمشیدی در نقش یک انقلابی توبه کرده است تا مخاطب بورژوا را به سالن بکشد؛ چراکه پژمان روی بورس است و نتیجه بازی مبتدیانه و خام¬دستانه جمشیدی. گویا قرار است با چنین رویکرد منهای تأمل و تفکر، تئاتر ایران رستگار شود!!!
حسین پوریعقوب و کیان این را خواندند
جناب زیورعالم عزیز
با توجه به تبحر شما در ادبیات نمایشی و نشانه شناسی مشتاقم بیش از پیش در تیوال مخاطب قلم شما قرار گیرم.
سپاس.
۱ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
گروه گرامی همیاری
سلام
باتوجه به تخفیفی که برای خریداران تمامی نمایشهای بخش کودک در نظر گرفته شده است، من توسط تیوال 9 بلیت نمایش جادوگر کوچولو را خریداری کرده ام اما هنگام خرید مترسک خودت باش شامل تخفیف وفاداری نمیشوم.
درود بر شما
لطفا همینک دوباره بررسی فرمایید.
۲ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
بدون شک پرواز ایکار برای کارگردان اثر ، گامی رو به جلوست . شخصا با دیدی منفی به تماشای نمایش نشستم ، اما با وجود نکات منفی و مثبت ، نمایش راضی کننده بود . از نقش مهم امیر کاوه آهنین جان هم نباید به راحتی گذشت که به نمایش ، روح و طراوت بخشیده . امیدوارم روح الله کمانی و عماد سالکی هم از همنشینی با امیر کاوه آهنین جان و کسب مهارت ، در بازی خود تغییری ایجاد کنند.
حسین پوریعقوب این را خواند
رومینا خلج هدایتی این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به سویت میدوم
با دستانی به فراخی ارسبارانهای باران خورده
با گام هایی به آزادی پرواز
چنانکه باد را فرصت پنجه در گیسوانم نیست و اشک  شوق را ؛ جاذبه ، یارای سقوط ...

به سویت میدوم
با پیرهنی به حریری جان،بر تن...


به تو که میرسم؛
سرابی می شود بودنت!
و مرگ ثانیه حکم می شود بر چشم هایم...
دیگر،
سایه های بی ثانیه مدت هاست که
سنگ صبور من اند...
۲ ساعت پیش
رضا میم ، maria ، مجتبی تاج میری و roya imani این را امتیاز داده‌اند
سنگ صبور من اند...

زیباست بانو کیانای جان...
۱ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
نمایش شب بخیر مادر به دلیل استقبال تماشاگران تا ۵اردیبهشت تمدید شد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
به دلیل استقبال تماشگاران اجرای نمایش شب بخیر مادر تا آخر هفته تمدید شد
نمایش شب بخیر مادر
نویسنده:مارشا نورمن
مترجم:حمید احیا
کارگردان:سعید زکی زاده
بازیگران:نگین فراهانی و نیلوفر عقیلی
تا آخر همین هفته
ساعت اجرا ۱۹
خرید اینترنتی از طریق سایت تیوال
تلفن رزرو:۰۹۱۲۱۴۹۱۶۳۳
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
امان از نقطه کور دیوار خانه مان
که فقط مرا می بیند...
وقتی ساعتها خیره به او
به تو می اندیشم...

سید حامد درخشان
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
* ماما * با صدای " ژیوان گاسپاریان "

http://dl.irmp3.ir/data/song/Hossein_Alizadeh-Mama-%28WWW.IRMP3.IR%29.mp3
سعید آرین نژاد این را خواند
maria این را دوست دارد
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
اقای امیر مشهدی عزیز سلام

مشتاقم که ببینم چطور میتوانم مترسک خودم باشم
آقا پیشنهاد میکنم اخمالو خان را مجدد بروی صحنه ببرید.
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید
عجله نکن!
حال که دیروز نیامدی
دیگر امروز و فردا فرقی نمی کند

سهمت از من
مشتی خرمای مغزگردویی ست!

- - - - - - - - - -
facebook.com/my.confabulations
۴ ساعت پیش
برای همراهی در تیوال لطفا درآغاز    وارد شوید